در محاصره....!؟
ارسال شده: سهشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۵۶ ب.ظ
[External Link Removed for Guests]
هواپیماها را طبق رسم جاری روشن کردیم و پس از تماس با برج به سوی باند پروازی روان شدیم که شماره دو سروان بقایی به علت نقص فنی از ادامه ماموریت بازماند . به همین جهت ناچارگروه با سه فروند هواپیما باید به ادامه ماموریت می پرداخت. ساعت 30/10 از زمین جدا شدیم و به سوی هدف پرواز کردیم.
طریقه پرواز مثل روزهای قبل بود ، و برای من که لیدر گروه بودم وتا ان زمان بیش از 40 ماموریت در خاک دشمن انجام داده بودم همه چیز اشنا و عادی بود ؛ تنها چیزی که این ماموریت را متمایز می کرد، دلهره ای بود که چند روز دچارش بودم. اما در اوج نگرانی خود را یک پاسدار اسمان انقلاب احساس میکردم.
از مرز که گذشتیم وارد اسمان دشمن شدیم، ارایش پروازی مان مثلثی بود یکی در بال راست و یکی در بال چپ در موقعیتی زیبا و خوب پرواز می کردیم.همه چیز طبق بریفینگ پیش می رفت؛ تا به 15 مایلی هدف رسیدیم و وضعمان فرق کرد.یک لحاف اطلس سفید ابر، به مساحت 10 تا 15 مایل در ارتفاع هزار پایی زمین ؛ روی منطقه تاسیسات برق دبیس انداخته شده بود.
از یافتن هدف نا امید بودیم ، فکری به خاطم رسید؛ ان را با همراهانم در میان گذاشتم . ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی بر روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم . که ناچار بودم همه این ها را به یارانم بگویم.
به علت وجود ابرهای متراکم ، هدف را نمی دیدیم و برخلاف عرف پرواز مکالمات و مشورتهای زیادی انجام دادیم؛ چه بسا همین مکالمات سبب استراق سمع و اگاهی دشمن می شد. به عنوان لیدر نمی خواستم دست خالی از ماموریت باز گردیم.
وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون انکه هدف دیده شود ، در ارتفاع حمله قرار گرفتیم
سروان عباسیان گفت : این بالا سرگردان شدیم چیکار کنیم ؟
گفتم : شما بمبهایتان را بر روی هدف بریزید، من یک دور دیگر می زنم.
[External Link Removed for Guests]
خلبانان همراه بمبهایشان را رها کردند و به سمت کشور باز گشتند. من روی هدف دوری زدم و شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را دیدم و بمبها را بر روی هدفی که دیده بودم ریختم.
سمت حمله از شمال به جنوب بود ، ناچار بودم تغیر مسیر بدهم .میانه تغییر مسیر ضد هوایی های دشمن شروع به شلیک کردند . دورم را کامل و به سوی ایران تغییر مسیر دادم.
اسمان تیرباران شده بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود را دیدم. با همراهانم تماس گرفتم گزارش دادند هفت مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعت را افزایش دادم. میخواستم در بازگشت نیز ارایش زیبای سه نفره مان را داشته باشیم.4 دقیقه گذشته بود و به همین میزان از هدف دور شده بودم. دو فروند هواپیما در جلوی خود دیدم فاصله شان از پنج مایل بیشتر و در ارتفاع کمی بالاتر پرواز میکردند.
باز هم فشار اوردم میخواستم هر چه زودتر به یارانم نزدیک شوم، گزارش انان با انچه دیده بودم، منطبق بود؛ در همین حین شماره سه اعلام کرد . دو فروند میگ از بالای سر من رد شدند.
[External Link Removed for Guests]
ابتدا صدای مصطفی را نشناختم و فکر کردم خلبان دیگری است ، به همین تصور گفتم : جوک نگو!
بیست و هفت مایل از مرز فاصله داشتم.اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند. انقدر دور و کوچک شدند که دیگر ندیدمشان؛ ناچار با حدس و قرینه دنبالشان بودم. ضمن انکه بی اراده ارتفاع را افزودم ، مراقب اطراف هم بودم.یکبار هم به همراهانم گفتم که پشت سرشان هستم . هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سویم شلیک شد.و قبل از انکه موفق به عکس العملی شوم از دو طرف محاصره شدم. به چپ و راست نگاه کردم و دو فروند میگ عراقی را دیدم.
[External Link Removed for Guests]
در رادیو گفتم : بچه ها دو تا میگ دنبال منند، اگر می توانید برگردید.
:موقعیتتان کجاست؟
درست پشت سر شما
در لحظه تقاضای همکاری ، می پنداشتم که دو هواپیمایی که از من دور می شوند مصطفی? و خسرو? هستند.و بزودی به کمکم می ایند.به همین علت به علائم بین المللی هواپیماهای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم با خود فرود اورند؛ توجه کردم. و به سمت تقریبی پایگاه هوایی کرکوک در شمال عراق تغییر مسیر دادم.
حدود دو دقیقه در بین اسکورت دو هواپیمای دشمن به سمت دلخواه انان رفتم. وقتی از یارانم خبری نشد . بی جهت از انان دلخور شدم. در ان لحظه متوجه کمبود بنزین برای درگیری هوایی نبودم. و این تنها مشکل من نبود. مشکل همراهانم نیز بود.چند لحظه ای بود که صدایی از یارانم نشنیده بودم و همچنان توسط دو فروند میگ 21 به سمت کرکوک می رفتم. سکوت مطلق حکم فرما بود برای چند لحظه احساس کردم کر شده ام و دیگر قدرت حرف زدن ندارم.و لی هنوز به همراهانم امید داشتم.در همین حین دو فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همانهایی بودند که من به جای یارانم گرفته بودم . سر رسیدند و در انی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند.امید نجات در بین دو فروند هواپیمای دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند.
نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپزیرم و نه در ان شرایط ، امکان فراری را می توانستم تصور کنم.
تنها را چاره مرگ و شهادت بود،
راه سوم را برگزیدم . می دانستم مرگ در هواپیما کوتاهترین مرگ است.هیچگاه از مرگ نترسیده ام! چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود دو دقیقه به سمت کرکوک و انگار تسلیم پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم ؛ در یک لحظه و ان تصمیم به مرگ گرفتم.و اقدام کردم.
........
هواپیماها را طبق رسم جاری روشن کردیم و پس از تماس با برج به سوی باند پروازی روان شدیم که شماره دو سروان بقایی به علت نقص فنی از ادامه ماموریت بازماند . به همین جهت ناچارگروه با سه فروند هواپیما باید به ادامه ماموریت می پرداخت. ساعت 30/10 از زمین جدا شدیم و به سوی هدف پرواز کردیم.
طریقه پرواز مثل روزهای قبل بود ، و برای من که لیدر گروه بودم وتا ان زمان بیش از 40 ماموریت در خاک دشمن انجام داده بودم همه چیز اشنا و عادی بود ؛ تنها چیزی که این ماموریت را متمایز می کرد، دلهره ای بود که چند روز دچارش بودم. اما در اوج نگرانی خود را یک پاسدار اسمان انقلاب احساس میکردم.
از مرز که گذشتیم وارد اسمان دشمن شدیم، ارایش پروازی مان مثلثی بود یکی در بال راست و یکی در بال چپ در موقعیتی زیبا و خوب پرواز می کردیم.همه چیز طبق بریفینگ پیش می رفت؛ تا به 15 مایلی هدف رسیدیم و وضعمان فرق کرد.یک لحاف اطلس سفید ابر، به مساحت 10 تا 15 مایل در ارتفاع هزار پایی زمین ؛ روی منطقه تاسیسات برق دبیس انداخته شده بود.
از یافتن هدف نا امید بودیم ، فکری به خاطم رسید؛ ان را با همراهانم در میان گذاشتم . ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی بر روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم . که ناچار بودم همه این ها را به یارانم بگویم.
به علت وجود ابرهای متراکم ، هدف را نمی دیدیم و برخلاف عرف پرواز مکالمات و مشورتهای زیادی انجام دادیم؛ چه بسا همین مکالمات سبب استراق سمع و اگاهی دشمن می شد. به عنوان لیدر نمی خواستم دست خالی از ماموریت باز گردیم.
وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون انکه هدف دیده شود ، در ارتفاع حمله قرار گرفتیم
سروان عباسیان گفت : این بالا سرگردان شدیم چیکار کنیم ؟
گفتم : شما بمبهایتان را بر روی هدف بریزید، من یک دور دیگر می زنم.
[External Link Removed for Guests]
خلبانان همراه بمبهایشان را رها کردند و به سمت کشور باز گشتند. من روی هدف دوری زدم و شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را دیدم و بمبها را بر روی هدفی که دیده بودم ریختم.
سمت حمله از شمال به جنوب بود ، ناچار بودم تغیر مسیر بدهم .میانه تغییر مسیر ضد هوایی های دشمن شروع به شلیک کردند . دورم را کامل و به سوی ایران تغییر مسیر دادم.
اسمان تیرباران شده بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود را دیدم. با همراهانم تماس گرفتم گزارش دادند هفت مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعت را افزایش دادم. میخواستم در بازگشت نیز ارایش زیبای سه نفره مان را داشته باشیم.4 دقیقه گذشته بود و به همین میزان از هدف دور شده بودم. دو فروند هواپیما در جلوی خود دیدم فاصله شان از پنج مایل بیشتر و در ارتفاع کمی بالاتر پرواز میکردند.
باز هم فشار اوردم میخواستم هر چه زودتر به یارانم نزدیک شوم، گزارش انان با انچه دیده بودم، منطبق بود؛ در همین حین شماره سه اعلام کرد . دو فروند میگ از بالای سر من رد شدند.
[External Link Removed for Guests]
ابتدا صدای مصطفی را نشناختم و فکر کردم خلبان دیگری است ، به همین تصور گفتم : جوک نگو!
بیست و هفت مایل از مرز فاصله داشتم.اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند. انقدر دور و کوچک شدند که دیگر ندیدمشان؛ ناچار با حدس و قرینه دنبالشان بودم. ضمن انکه بی اراده ارتفاع را افزودم ، مراقب اطراف هم بودم.یکبار هم به همراهانم گفتم که پشت سرشان هستم . هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سویم شلیک شد.و قبل از انکه موفق به عکس العملی شوم از دو طرف محاصره شدم. به چپ و راست نگاه کردم و دو فروند میگ عراقی را دیدم.
[External Link Removed for Guests]
در رادیو گفتم : بچه ها دو تا میگ دنبال منند، اگر می توانید برگردید.
:موقعیتتان کجاست؟
درست پشت سر شما
در لحظه تقاضای همکاری ، می پنداشتم که دو هواپیمایی که از من دور می شوند مصطفی? و خسرو? هستند.و بزودی به کمکم می ایند.به همین علت به علائم بین المللی هواپیماهای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم با خود فرود اورند؛ توجه کردم. و به سمت تقریبی پایگاه هوایی کرکوک در شمال عراق تغییر مسیر دادم.
حدود دو دقیقه در بین اسکورت دو هواپیمای دشمن به سمت دلخواه انان رفتم. وقتی از یارانم خبری نشد . بی جهت از انان دلخور شدم. در ان لحظه متوجه کمبود بنزین برای درگیری هوایی نبودم. و این تنها مشکل من نبود. مشکل همراهانم نیز بود.چند لحظه ای بود که صدایی از یارانم نشنیده بودم و همچنان توسط دو فروند میگ 21 به سمت کرکوک می رفتم. سکوت مطلق حکم فرما بود برای چند لحظه احساس کردم کر شده ام و دیگر قدرت حرف زدن ندارم.و لی هنوز به همراهانم امید داشتم.در همین حین دو فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همانهایی بودند که من به جای یارانم گرفته بودم . سر رسیدند و در انی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند.امید نجات در بین دو فروند هواپیمای دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند.
نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپزیرم و نه در ان شرایط ، امکان فراری را می توانستم تصور کنم.
تنها را چاره مرگ و شهادت بود،
راه سوم را برگزیدم . می دانستم مرگ در هواپیما کوتاهترین مرگ است.هیچگاه از مرگ نترسیده ام! چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود دو دقیقه به سمت کرکوک و انگار تسلیم پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم ؛ در یک لحظه و ان تصمیم به مرگ گرفتم.و اقدام کردم.
........

