نمیدونم از کجای این تاریخ بگم از کدوم آفرینندش بگم ولی همین رو بگم که ما فراموش کردیم این آزادی و شکوه رو مدیون چه کسانی هستیم نمیدونم چطوری میخوایم جواب این آدم هارو بدیم (تا حالا به این موضوع فکر کردین؟)
فکر کنم حداقل اینقدر حقشون با شه که ببینیم این آدم ها کی بودن و از همه مهمتر هدف این ها از فداکاری برای کسانی مثل من و شما که حتی ندیدنمون چی بود ؟
آیا این همان جامعه آرمانی این آدمهای اسطورئی که می خواستن هست؟
گفتم اسطورئی یاد حرف بعضی ها افتادم که میگن این آدم ها اینقدر میگن بزرگ و اسطورئی نیستن برای همین من هم قست دارم با آوردن قسمتی از زندگی این آدم ها نه تنها یادشون رو زنده کنم بلکه بفهمم این آدم ها بزرگ بودن یا ما داریم اغراق میکنیم
نمیدونم اهل کجای ایرانی چه مذهبی داری فقط مهم اینکه تو ایرانی هستی و مدئون این آدم ها هستی پس خوبه بشینی کمی در مورد این حرف ها فکر کنی
بدنیست از خودشونم مدد بگیریم تا از این سردرگمی در بیایم
____________________________________________________________
زندگی نامه شهید همت
به روز 12 فروردين 1324 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلّي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به روز12 فروردين 1324 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلّي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم درسايه محبت هاي پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوق العادهاي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با کار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست ميآورد و از اين راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه اي ميکرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صميميتي که داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي بخشيد.
پدرش از دوران کودکي او چنين ميگويد: « هنگامي که خسته از کار روزانه به خانه برميگشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگيها و مرارتها را از وجودم پاک ميکرد و اگر شبي او را نميديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. »
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث ميشد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اين علاقه تا حدي بود که از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت کتاب آسماني قرآن را کاملاً فرا گيرد و برخي از سورهه اي کوچک را نيز حفظ کند.
*دوران سربازي
در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سرگذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان به ادامه تحصيل پرداخت. پس از دريافت مدرک تحصيلي به سربازي رفت ـ به گفته خودش تلخترين دوران عمرش همان دوسال سربازي بود ـ در لشکر توپخانه اصفهان مسؤوليت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
ماه مبارک رمضان فرا رسيد، ابراهيم در ميان برخي از سربازان همفکر خود به ديگر سربازان پيام فرستاد که آنها هم اگر سعي کنند تمام روزهاي رمضان را روزه بگيرند، ميتوانند به هنگام سحري به آشپزخانه بيايند. «ناجي» معدوم فرمانده لشکر، وقتي که از اين توصيه ابراهيم و روزه گرفتن عده اي از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگي بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از اين جريان ابراهيم گفته بود: « اگر آن روز با چند تير مغزم را متلاشي ميکردند برايم گواراتر از اين بود که با چشمان خود ببينم که چگونه اين از خدا بيخبران فرمان ميدهند تا حرمت مقدسترين فريضه دينمان را بشکنيم و تکليف الهي را زيرپا بگذاريم. »
امّا اين دوسال براي شخصي چون ابراهيم چندان خالي از لطف هم نبود؛ زيرا در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفکر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست يابد. مطالعه آن کتابها که مخفيانه و توسط برخي از دوستان، برايش فراهم ميشد تأثير عميق و سازندهاي در روح و جان محمدابراهيم گذاشت و به روشنايي انديشه و انتخاب راهش کمک شاياني کرد. مطالعه همان کتابها و برخورد و آشنايي با بعضي از دوستان، باعث شد که ابراهيم فعاليت هاي خود را عليه رژيم ستمشاهي آغاز کند و به روشنگري مردم و افشاي چهره طاغوت بپردازد.
* دوران معلمي
پس از پايان دوران سربازي و بازگشت به زادگاهش شغل معلمي را برگزيد. در روستاها مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم در اين دوران نيز با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي ارتباط پيدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصيت حضرت امام (ره) بيشتر آشنا شد. به دنبال اين آشنايي و شناخت، سعي ميکرد تا در محيط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامي و انديشه هاي انقلابي حضرت امام (ره) و يارانش آشنا کند.
او در تشويق و ترغيب دانش آموزان به مطالعه و کسب بينش و آگاهي سعي وافري داشت و همين امور سبب شد که چندين نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. ليکن روح بزرگ و بيباک او به همه آن اخطارها بي اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلي پي ميگرفت و از تربيت شاگردان خود لحظه اي غفلت نميورزيد.
با گسترش تدريجي انقلاب اسلامي، ابراهيم پرچمداري جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وي به شهرضا براي تدريس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علميه قم برقرار شد و بطور مستمر براي گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانيون و دريافت اعلاميه و نوار به قم رفت وآمد ميکرد.
سخنرانيهاي پرشور و آتشين او عليه رژيم که بدون مصلحت انديشي انجام ميشد، مأمورين رژيم را به تعقيب وي واداشته بود، به گونه اي که او شهربه شهر ميگشت تا از دستگيري در امان باشد. نخست به شهر فيروزآباد رفت و مدتي در آنجا دست به تبليغ و ارشاد مردم زد. پس از چندي به ياسوج رفت. موقعي که درصدد دستگيري وي برآمدند به دوگنبدان عزيمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکني گزيد. در اين دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژيم ستمشاهي و اعمال وحشيانه اش عکس العمل نشان ميدادند و ابراهيم احساس کرد که براي سازماندهي تظاهرات بايد به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خيابانها و انجام تظاهرات عليه رژيم، فعاليت و کوشش خود را افزايش داد تا اينکه در يکي از راهپيماييهاي پرشورمردمي، قطعنامه مهمي که يکي از بندهاي آن انحلال ساواک بود، توسط شهيد همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ايشان توسط فرماندار نظامي اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجي»، صادر گرديد.
مأموران رژيم در هرفرصتي در پي آن بودند که اين فرزند شجاع و رشيد اسلام را از پاي درآورند، ولي او با تغيير لباس و قيافه، مبارزات ضد دولتي خود را دنبال ميکرد تا اينکه انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني ره، به پيروزي رسيد.
* پس از انقلاب
پيروزي انقلاب در جهت ايجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازي کميته انقلاب اسلامي شهرضا نقش اساسي داشت. او از جمله کساني بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکيل داد.
درايت و نفوذ خانوادگي که درشهر داشتند مکاني را بعنوان مقر سپاه دراختيار گرفته و مقادير قابل توجهي سلاح از شهرباني شهر به آنجا منتقل کردند و از طريق مردم، ساير مايحتاج و نيازمنديها را رفع کردند.
به تدريج عناصر حزب اللهي به عضويت سپاه درآمدند. هنگامي که مجموعه سپاه سازمان پيدا کرد، او مسؤوليت روابط عمومي سپاه را به عهده داشت.
به همت اين شهيد بزرگوار و فعاليتهاي شبانه روزي برادران پاسدار در سال 58، ياغيان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار واذيت مردم ميپرداختند، دستگير و به دادگاه انقلاب اسلامي تحويل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچي پاکسازي گرديد.
از کارهاي اساسي ايشان در اين مقطع، سامان بخشيدن به فعاليتهاي فرهنگي، تبليغي منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ايجاد شور انقلابي تأثير بسزايي داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دليل تجربيات گرانبهاي او در زمينه امور فرهنگي به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سيستان و بلوچستان) عزيمت کرد و به فعاليتهاي گسترده فرهنگي پرداخت.
* در کردستان
شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخشهايي از آن در چنگال گروهکهاي مزدور گرفتار شده بود، اعزام گرديد. ايشان با توکل به خدا و عزمي راسخ مبارزه بي امان و همه جانبهاي را عليه عوامل استکبار جهاني و گروهک هاي خودفروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان مي داد تا جايي که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گريه ميکردند و حتي تحصن نموده و نميخواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادت هاي او دربرخورد با گروهک هاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري که از يادداشت هاي آن شهيد بهدست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا ديماه 60(بافرماندهي مدبرانه او) عمليات موفق در خصوص پاکسازي روستاها از وجود اشرار، آزادسازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
* گوشه اي از خاطرات کردستان به قلم همت
« در هفدهم مهرماه 1360 با عنايت خداي منان و همکاري بيدريغ سپاه نيرومند مريوان، پاکسازي منطقه «اورمان» با هفت روستاي محروم آن به انجام رساند و به خواست خدا و امدادهاي غيبي، «حزب رزگاري» به کلي از بين رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سيهبخت، تسليم قواي اسلام گرديدند. يکصد تن به هلاکت رسيدند و بيش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهيان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشيد با همت ومردانگي به زدودن ناپاکان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و کار اين پاکسازي و زدودن جنايتکاران پست، تا مرز عراق ادامه يافت.
اين پيروزي و دشمن سوزي، در عمليات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله و با رمز «لااله الا الله» به دست آمد.
در مبارزات بي امان يک ساله، 362نفر از فريب خوردگان « دمکرات، کومله، فدايي و رزگاري» با همه سلاحهاي مخرب و آتشين خود تسليم سپاه پاوه شدند و امان نامه دريافت نمودند.
همزمان با تسليم شدن آنان، 44سرباز و درجه دار عراقي نيز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال يافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمي هستي سوز براي اشرار خدان شناس تبديل گشت، قدرت وتحرک آن ناپاکان ديوسيرت رو به اضمحلال و نابودي گذاشت، بطوري که تسليم و فرار را تنها راه نجات خود يافتند. در اندک مدتي آن منطقه آشو ب خيز و ناامن که ميدان تکتازي اشرار شده بود به يک سرزمين امن تبديل گرديد. »
*جنگ شروع مي شود
پس از شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم متجاوز عراق، شهيد همت به صحنه کارزار وارد شد و درطي ساليان حضور در جبهه هاي نبرد، خدمات شايان توجهي برجاي گذاشت و افتخارها آفريد.
او و سردار رشيد اسلام، حاج احمد متوسليان، به دستور فرماندهي محترم کل سپاه مأموريت يافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تيپ محمدرسول الله (ص) را تشکيل دهند.
در عمليات سراسري فتح المبين، مسؤوليت قسمتي از کل عمليات به عهده اين سردار دلاور بود. موفقيت عمليات درمنطقه کوهستاني «شاوريه» مرهون ايثار و تلاش اين سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهيد همت در عمليات پيروزمند بيت المقدس در سمت معاونت تيپ محمدرسول الله (ص) فعاليت و تلاش تحسين برانگيزي را در شکستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق ميتوان گفت که او يگان تحت امرش سهم بسزايي در فتح خرمشهر داشته اند و با اينکه منطقه عملياتي دشت بود، شهيد حاج همت با استفاده از بهترين تدبير نظامي به نحو مطلوبي فرماندهي کرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور ياري رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژيم صهيونيستي قرار گرفته بود راهي آن ديار شد و پس از دو ماه حضور در اين خطه به ميهن اسلامي بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.
با شروع عمليات رمضان در تاريخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهي تيپ 27 حضرت رسول اکرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاي اين يگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهي انجام وظيفه نمود. پس از آن در عمليات مسلم بن عقيل و محرم ـ که او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي بود که شهيدحاج همت، مسؤوليت سپاه يازدهم قدر را که شامل لشکر 27حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهي ايشان در عمليات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کانيمانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نميشود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدني اين شهيد والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسولالله (ص) در جريان عمليات خيبر درمنطقه طلائيه و تصرف جزايرمجنون و حفظ آن با وجود پاتک هاي شديد دشمن، از افتخارات تاريخ جنگ محسوب ميگردد.
مقاومت و پايداري آنان در اين جزاير به قدري تحسين برانگيز بود که حتي فرمانده سپاه سوم عراق در يکي از اظهاراتش گفته بود :
« ... ما آنقدر آتش بر جزاير مجنون فرو ريختيم و آنچنان آنجا را بمباران شديد نموديم که از جزاير مجنون جز تلي خاکستر چيز ديگري باقي نيست! »
اما شهيد همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بيخوابيهاي مکرر همچنان به اداي تکليف و اجراي فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني برحفظجزاير مي انديشيد و خطاب به برادران بسيجي ميگفت :
« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حريم قرآن است. بدون ترديد يا همه بايد پرچم سرخ عاشورايي حسين (ع) را به دوش کشيم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداري و حراست کنيم و با گوشت و خون به حفظ جزيره، همت نمائيم، يا اينکه پرچم ذلت و تسليم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببريم و اين ننگ و بدبختي را به دامن مطهر اعتقادمان روا داريم، که اطمينان دارم شما طالبان حريت و شرف هستيد، نه ننگ و بدنامي. »
* همت مردي ديگر بود
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه اي براي ديگران بود که جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و کسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش ميکرد و سخت ترين و مشکل ترين مسؤوليت هاي نظامي را با کمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر ميپذيرفت.
سردار رحيم صفوي درباره وي چنين ميگويد :
« او انساني بود که براي خدا کار ميکرد و اخلاص در عمل از ويژگيهاي بارز اوست. ايشان يکي از افراد درجه اولي بود که هميشه مأموريت هاي سنگين برعهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعي که درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، درمقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الکفار، رحماء بينهم» بود. همت کسي بود که براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا کرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، که عاقبت هم چنين کرد. هميشه سفارش ميکرد که دستورات را بايد موبه مو اجرا کرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ ميشد، از آن دفاع ميکرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف،عبادي و نيايشگر داشت. »
پدر بزرگوارش ميگويد :
« محمد ابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي، هرگز نمازش ترک نشد. روزي از يک سفر طولاني و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگي هايش تا پگاه، به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي کاش به سراغم نمي آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نميگرفتي.»
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا ونيايش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چيز مقدم ميشمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيزش را فداي انقلاب کرده بود. آن چيزي که براي او مطرح نبود خواب وخوراک و استراحت بود. هر زمان که براي ديدار خانوادهاش به شهرضا ميرفت، درآنجا لحظه اي از گره گشايي مشکلات و گرفتاريهاي مردم بازنميايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود که در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها يکبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع ميسوخت و چونان چشمه ساران درحال جوشش بود و يک آن از تحرک باز نميايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران ميبخشيد و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کساني که ميپرسيدند چرا لباس خود را که به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ ميگفت: « من پنج سال است که يک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهي مديرو مدبّر بود. قدرت عجيبي درمديريت داشت. آن هم يک مديريت سالم در اداره کارها و نيروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام ميگذاشت و عمل ميکرد، درعين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه ميکرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. کسي را که در انجام دستورات کوتاهي مينمود بازخواست ميکرد و کسي را که خوب عمل ميکرد تشويق مينمود.
بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار ميرفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير کشورهاي اسلامي بسيار ميانديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول درستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگيهاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيحيان جان برکف بود. به بسيجيان عشق ميورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي ميکرد. « من خاک پاي بسيجيها هم نميشوم. اي کاش من يک بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نميشدم.»
وقتي درسنگرهاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت ميآوردند سؤال ميکرد : آيا نيروهاي خط مقدّم و ديگر اعضاي همرزم مان در سنگرها همين غذا را ميخورند يا خير؟ و تا مطمئن نميشد دست به غذا نميزد.
شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسؤلان امر تأکيد و توصيه داشت. او که از روحيه ايثار واستقامت کم نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقياش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه ميگفت، عمل ميکرد. عشق وعلاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه ميگرفت. براي شهيد همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است يا نه. همت يک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته.
* نحوه شهادت
شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود: «بايد مقاومت کرده و مانع از با زپس گيري مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد ميشويم ويا جزيره مجنون را نگه ميداريم.» رزمندگان لشکر نيز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ايستادگي کردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت ميکند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.
*خاطراتي از شهيد همت
هر وقت با او از ازدواج صحبت ميکرديم لبخند ميزد و ميگفت: «من همسري ميخواهم که تا پشت کوه هاي لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازي قدس است.» فکر ميکرديم شوخي ميکند اما آينده ثابت کرد که او واقعا چنين ميخواست. در ديماه سال هزار و سيصد و شصت ابراهيم ازدواج کرد. همسر او شيرزني بود از تبار زينبيان. زندگي ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجاميد از زبان اين بانوي استوار شنيدم که ميگفت:
عشق در دانه است و من غواص و دريا ميکده سر فرو بردم در اينجا تا کجا سر بر کنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
بعد از جاري شدن خطبه عقد به مزار شهداي شهر رفتيم و زيارتي کرديم و بعد راهي سفر شديم. مدتي در پاوه زندگي کرديم و بعد هم بدليل احساس نياز به نيروهاي رزمنده به جبهههاي جنوب رفتيم من در دزفول ساکن شدم. پس از مدت زيادي گشتن اطاقي براي سکونت پيدا کرديم که محل نگهداري مرغ و جوجه بود. تميز کردن اطاق مدت زيادي طول کشيد و بسيار سخت انجام شد. فرش و موکت نداشتيم کف اطاق را با دو پتوي سربازي پوشاندم و ملحفه سفيدي را دو لايه کردم و به پشت پنجره آويختم. به بازار رفتم و يک قوري با دو استکان و دو بشقاب و دو کاسه خريدم. تازه پس از گذشت يک ماه سر و سامان ميگرفتيم اما مشکل عقربها حل نميشد. حدود بيست و پنج عقرب در خانه کشتم. بدليل مشغله زياد حاج ابراهيم اغلب نيمههاي شب به خانه ميآمد و سپيدهدم از خانه خارج ميشد. شايد در اين دو سال ما يک 24 ساعت بطور کامل در کنار هم نبوديم. اين زندگي ساده که تمام داراييش در صندوق عقب يک ماشين جاي ميگرفت همين قدر کوتاه بود.
سال 1359 بود تاخت و تاز عناصر تجزيهطلب و ضد انقلابيون کردستان را ناامن کرده بود ابراهيم ديگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوي شهيد ناصر کاظمي مسوول روابط عمومي سپاه پاوه شده و در کنار شهيداني چون چمران، کاظمي، بروجردي و قاضي به مبارزات خود ادامه ميداد. خلوص و صميميت آنان به حدي بود که مردم کردستان آنها را از خود ميدانستند و دوستي عميقي در بين آنان ايجاد شده بود. ناصر کاظمي توفيق حضور يافت و به ديدن معبود شتافت. ابراهيم در پست فرماندهي عملياتها به خدمت مشغول و پس از مدتي بدليل لياقت و کارداني که از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاوه برگزيده شد. از سال هزار و سيصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سيصد و شصت، بيست و پنج عمليات موفقيتآميز جهت پاکسازي روستاهاي کردستان از ضد انقلاب انجام شد که در طي اين عملياتها درگيريهايي نيز با دشمن بعثي بوقوع پيوست.
محمدابراهيم تحصيلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصيلي از دانشسراي اين شهر ادامه داد و در سال 1354 به سربازي اعزام شد. فرمانده لشکر او را مسوول آشپزخانه کرد. ماه مبارک رمضان از راه رسيد. ابراهيم به بچهها خبر داد کسانيکه روزه ميگيرند ميتوانند براي گرفتن سحري به آشپزخانه بيايند. سرلشکر ناجي فرمانده گردان از اين موضوع مطلع شد و او را بازداشت کرد. پس از اتمام بازداشت ابراهيم باز هم به کار خود ادامه داد. خبر رسيد که سرلشگر ناجي قرار است نيمه شب براي سرکشي به آشپزخانه بيايد. ابراهيم فکري کرد و به دوستان خود گفت بايد کاري کنيم که تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتي براي ما ايجاد کند. کف آشپز خانه را خوب شستند و يک حلب روغن روي آن خالي کردند. ساعتي بعد صدايي در آشپزخانه به گوش رسيد، فرمانده چنان به زمين خورده بود که تا آخر ماه رمضان در بيمارستان بستري شد. استخوان شکسته او تا مدتها عذابش ميداد.
* معلم فراري
دانش آموزان مدرسه در گوشي باهم صحبت ميکنند.
بيشتر معلمها به جاي اينکه در دفتر بنشينند و چاي بنوشند، در حياط مدرسه قدم ميزنند و با بچهها صحبت ميکنند. آنها اين کار را از معلم تاريخ ياد گرفتهاند. با اين کار ميخواهند جاي خالي معلم تاريخ را پر کنند.
معلم تاريخ چند روزي است فراري شده. چند روز پيش بود که رفت جلوي صف و با يک سخنراني داغ و کوبنده، جنايت هاي شاه و خاندانش را افشاء کرد و قبل از اينکه مأمورهاي ساواک وارد مدرسه شوند، فرار کرد.
حالا سرلشکر ناجي براي دستگيري او جايزه تعيين کرده است.
يکي از بچهها، در گوشي با ناظم صحبت ميکند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد ميشود. درحاليکه دست و پايش را گم کرده، هول هولکي خودش را به دفتر ميرساند. مدير وقتي رنگ وروي او را ميبيند، جا ميخورد.
ـ چي شده، فاتحي؟
ناظم آب دهانش را قورت ميدهد و جواب ميدهد: « جناب ذاکري، بچه ها ... بچه ها ... »
ـ جان بکن، بگو ببينم چي شده؟
ـ جناب ذاکري، بچه ها ميگويند باز هم معلم تاريخ ...
آقاي مدير تا اسم معلم تاريخ را ميشنود، مثل برق گرفتهها از جا ميپرد و وحشتزده ميپرسد : « چي گفتي، معلم تاريخ؟! منظورت همت است؟»
ـ همت باز هم ميخواهد اينجا سخنراني کند.
ـ ببند آن دهنت را. با اين حرفها ميخواهي کار دستمان بدهي؟ همت فراري است، ميفهمي؟ او جرأت نميکند پايش را تو اين مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاکري، بچه ها با گوشهاي خودشان از دهن معلم ها شنيدهاند. من هم با گوشهاي خودم از بچهها شنيدهام.
آقاي مدير که هول کرده، مي گويد : « حالا کي قرار است، همچين غلطي بکند؟»
ـ همين حالا!
ـ آخر الان که همت اينجا نيست!
ـ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را ميرساند. بچه ها با معلم ها قرار گذاشتهاند وقتي زنگ را ميزنيم بجاي اينکه به کلاس بروند، تو حياط مدرسه صف بکشند براي شنيدن سخنراني او.
ـ بچهها و معلمها غلط کردهاند. تو هم نميخواهد زنگ را بزني. برو پشت بلندگو، بچهها را کلاس به کلاس بفرست. هر معلم که سر کلاس نرفت، سه روز غيبت رد کن. ميروم به سرلشکر زنگ بزنم. دلم گواهي ميدهد امروز جايزه خوبي به من و تو ميرسد!
ناظم با خوشحالي به طرف بلندگو ميرود.
از بلندگو، اسم کلاسها خوانده ميشود. بچهها به جاي رفتن کلاس، سرصف ميايستند. لحظاتي بعد، بيشتر کلاسها در حياط مدرسه صف ميکشند.
آقاي مدير ميکروفون را از ناظم ميگيرد و شروع ميکند به داد و هوار و خط و نشان کشيدن. بعضي از معلمها ترسيدهاند و به کلاس ميروند. بعضي بچهها هم به دنبال آنها راه ميافتند. در همان لحظه، در مدرسه باز ميشود. همت وارد ميشود. همه صلوات ميفرستند.
همت لبخندزنان جلوي صف ميرود و با معلمها و دانشآموزان احوالپرسي ميکند. لحظهاي بعد با صداي بلند شروع ميکند به سخنراني.
خبر به سرلشکر ناجي ميرسد. او ، هم خوشحال است و هم عصباني. خوشحال از اينکه سرانجام آقاي همت را به چنگ خواهد انداخت و عصباني از اينکه چرا او باز هم موفق به سخنراني شده!
ماشينهاي نظامي براي حرکت آماده ميشوند. راننده سرلشکر، در ماشين را باز ميکند و با احترام تعارف ميکند. سگ پشمالوي سرلشکر به داخل ماشين ميپرد. سرلشکر در حالي که هفت تيرش را زير پالتويش جاسازي ميکند سوار ميشود. راننده ، در را ميبندد. پشت فرمان مينشيند و با سرعت حرکت ميکند. ماشين هاي نظامي به دنبال ماشين سرلشکر راه ميافتند.
وقتي ماشين ها به مدرسه ميرسند، صداي سخنراني همت شنيده ميشود. سرلشکر از خوشحالي نميتواند جلوي خندهاش را بگيرد. ازماشين پياده ميشود، هفت تيرش را ميکشد و به مأمورها اشاره ميکند تا مدرسه را محاصره کنند.
عرق سر و روي همت را گرفته. همه با اشتياق به حرفهاي او گوش ميدهند.
مدير با اضطراب و پريشاني در دفتر مدرسه قدم ميزند و به زمين وزمان فحش ميدهد. در همان لحظه صداي پارس سگي او را به خود ميآورد. سگ پشمالوي سرلشکر دواندوان وارد مدرسه ميشود.
همت با ديدن سگ متوجه اوضاع ميشود اما به روي خودش نميآورد. لحظاتي بعد، سرلشکر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه ميشود.
مدير و ناظم، در حاليکه به نشانه احترام دولا و راست ميشوند، نفس زنان خودشان را به سرلشکر ميرسانند و دست او را ميبوسند. سرلشکر بدون اعتناء، درحالي که به همت نگاه ميکند، نيشخند ميزند.
بعضي از معلمها، اطراف همت را خالي ميکنند و آهسته از مدرسه خارج ميشوند. با خروج معلم ها، دانش آموزان هم يکي يکي فرار ميکنند.
لحظهاي بعد، همت مي ماند و مأمورهايي که او را دوره کرده اند. سرلشکر از خوشحالي قهقه اي ميزند و ميگويد : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنيد، به افراد بگوييد سوار بشوند، راه ميافتيم. »
همت به هرطرف نگاه ميکند، يک مأمور ميبيند. راه فراري نمييابد. يکي از مأمورها، دستهاي او را بالا ميآورد. ديگري به هردو دستش دستبند ميزند.
همت مينشيند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق ميزند. يکي از مأمورها ميگويد: « چي شده؟ »
ديگري ميگويد: « حالش خراب شده. »
سرلشکر ميگويد: « غلط کرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگي. گولش را نخوريد ... بيندازيدش تو ماشين، زودتر راه بيفتيم. »
همت باز هم عق ميزند و استفراغ ميکند. مأمورها خودشان را از اطراف او کنار ميکشند. سرلشکر درحاليکه جلوي بيني و دهانش را گرفته، قيافهاش را در هم ميکشد و کنار ميکشد. با عصبانيت يک لگد به شکم سگ ميزند و فرياد ميکشد: « اين پدرسوخته را ببريدش دستشويي، دست وصورت کثيفش را بشويد، زودتر راه بيفتيم. تند باشيد. »
پيش از آنکه کسي همت را به طرف دستشويي ببرد، او خود به طرف دستشويي راه ميافتد. وقتي وارد دستشويي ميشود، در را از پشت قفل ميکند. دو مأمور مسلح جلوي در به انتظار ميايستند.
از داخل دستشويي، صداي شرشر آب و عق زدن همت شنيده ميشود. مأمورها به حالتي چندشآور قيافه هايشان را در هم ميکشند.
لحظات از پي هم ميگذرد. صداي عق زدن همت ديگر شنيده نميشود. تنها صداي شرشر آب، سکوت را ميشکند. سرلشکر در راهرو قدم ميزند و به ساعتش نگاه ميکند. او که حسابي کلافه شده، به مأمورها ميگويد: « رفت دست وصورتش را بشويد يا دوش بگيرد ؟ برويد تو ببينيد چه غلطي ميکند. »
يکي ازمأمورها، دستگيره در را مي فشارد، اما در باز نميشود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط کرده، قفلش کرده. بگو زود بازش کند تا دستشويي را روي سرش خراب نکردهايم.
مأمورها همت را با داد و فرياد تهديد ميکنند، اما صدايي شنيده نميشود. سرلشکر دستور ميدهد در را بشکنند. مأمورها هجوم ميآورند، با مشت و لگد به در ميکوبند و آن را ميشکنند. دستشويي خالي است، شير آب باز است و پنجره دستشويي نيز !
سرلشکر وقتي اين صحنه را ميبيند، مثل ديوانه ها به اطرافيانش حمله ميکند. مدير و ناظم که هنوز به جايزه فکر ميکنند، در زير مشت و لگد سرلشکر نقش زمين ميشوند.
* همت به روايت آويني
من هرگز اجازه نمي دهم که صداي حاج همت در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.

"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.



