سخنان نادر شاه افشار

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 423
تاریخ عضویت: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۸:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7 بار
سپاس‌های دریافتی: 264 بار

سخنان نادر شاه افشار

پست توسط M.Schumacher »

به نام خدا

[FONT=arial narrow]میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم
همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ،
چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است
نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست
تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند
تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی
و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت .
جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است .

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ،
اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود
چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند .
پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .
و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود
نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ،
او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد
پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که
فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود
که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند .
اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است
نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما
ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد
این آرزوی همه عمرم بوده است .

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ،
سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است
سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده
و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .  

<!-- / message -->
[HIGHLIGHT=#f2f2f2][FONT=System]It's nice to be important,But it's important to be nice  
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: سخنان نادر شاه افشار

پست توسط Mardaviz »

درود
میگویند هنگامی که سلطان عثمانی مطلع شد که نادر به صدای استثنایی خود میبالد ،حمالی را بعنوان نماینده خویش به ایران فرستاد که دارای قدرت جسمانی خارق العاده و ریه های بسیار نیرومند بود .پس از آنکه این نماینده به خدمت شاه مشرف شد ،آنها مسابقه فریاد زنی دادند و این سفیر باربر برنده شد ،ابتدا نادر از اینکه شکست خورده بود خشمگین گردید ولی سرانجام لبخندی زد و تصدیق کرد که آن مرد دارای صدای رسایی است .گفته اند هنگامی که نادر به نماینده عثمانی اجازه مرخصی داد به او گفت:«به محمود[سلطان عثمانی]بگو من خوشحالم که میبینم او در قلمرو خود یک مرد دارد و آن قدر درایت داشته که او را به این جا بفرستد که ما را از این واقعیت باخبر کند»[سرجان ملکم - شرح مختصری درباره ایران]
نادر گاهی شوخ طبعی میکرد ،لکن شوخیهای او کمی هراس انگیز بودند ،عبدالکریم کشمیری نقل میکند:تهماسب خان جلایر ،مردی فربه و کوتاه قد و بسیار سیه چرده بود،یکبار گرازی بدو حمله کرد و او را چنان بر زمینش زد که نزدیک بود بمیرد .وقتی این خبر به گوش نادر رسید از ته دل خندید و گفت:«برادر کوچک با برادر بزرگ شوخی کرده و قدری نسبت به او گستاخی نموده است»
باز نقل میکنند ،زمانی که نادر در دهلی بود به وی خبر دادند قمرالدین خان اعتمادالدوله هندوستان ،850 زن در حرم دارد؛نادر بلافاصله دستور داد 150 زن دیگر به آن وزیر بدهند ،تا شایستگی درجه مین باشی ارتش را داشته باشد(یعنی فرمانده هزار سرباز).
و بسیار داستانهای جالب دیگر از نادر وجود دارد که نوشتاری دیگر میطلبد.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”