مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله
بدان که هرکه ده خصلت شعار خود سازد در دنیا و آخرت کار خود سازد.
با خدا به صدق و صفا
با خلق خدا به عدل و انصاف
با نفس به قهر و ستیز
با بزرگان به خدمت و درستی
با خُردان به شفقت و مهربانی
با درویشان به سخاوت و بلند نظری
با دوستان به نصیحت و دلالت
با دشمنان به حلم و بردباری
با جاهلان به خاموشی و سکوت
با عالمان به تواضع و فروتنی
عشق مایه آسودگی است،هرچند که پایه فرسودگی است.
شرح حال کوتاه خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری که مقامی شایسته در عرفان دارد و نام پر آوازه اش در اقطار زمین و زمان پیچیده،عارفی است وارسته و سالکی است آراسته.کلامش دل نشین و سخنانش آتشین است.خواجه نامش عبدالله و کنیه اش اسماعیل و ملقب به شیخ الاسلام به سال 398 در غروب آفتاب روز جمعه دوم شعبان در قریه کهندژ از توابع طوس در زمان خلافت القادر بالله عباسی دیده به جهان گشود و در سال 481 هجری پس از 84 سال زندگی پربرکت دیده از جهان فروبست و آرامگاهش در بقعه کازرگاه هرات که اکنون معروف به بزرگاه است قرار دارد.
خواجه در طریقت به شیخ ابوالحسن خرقانی ،عشق و ارادت میورزیده ،چنانکه شیخ فرماید،«عبدالله مردی بود بیابانی ،می رفت به طلب آب زندگانی،ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی ،دید چشمه ای آب زندگانی،چنان خورد که از خود گشت فانی،که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی».
عرفان چیست و عارف کیست؟
سخن از خواجه عبدالله انصاری است و ماهمه اورا بعنوان یک عارف وارسته میشناسیم.برای آنکه اورا بهتر بشناسیم لازم است عرفان را بدانیم تا عارفان را بشناسیم و مقام و منزلت آنان را دریابیم.
عرفان،در لغت شناخت رب الارباب یا به صورت ساده تر عبارت از خداشناسی است ولی در اصطلاح ،شناخت پروردگار است آنطورکه باید و شاید که «من عرف نفسه عرف ربه»- هرکس خودراشناخت خدای را شناخته است.
خودشناسی چیست؟آن است که انسان به روزگارنخستین خلقت برگردد و به تحقیق و تفحص بنشیند که خداوند باآن موجودات که خلق کرده بود و کاینات به آن عظمت را به وجود آورده بود چه نیازی بود که آدم را بیافریند.
به قران کریم مراجعه میکنیم.پروردگار چون اراده کرد که چنین موجودی را در قلمرو مخلوقات خود درآورد،فرمود:
«انی جاعل فی الارض خلیفه» میخواهم خلیفه و جانشینی درزمین برای خود بیافرینم.فرشتگان به عنوان اعتراض،ولی با لحنی ملایم و سوال گونه پرسیدند:چنین موجودی که برروی زمین فسادایجادمیکند و خون ریزی خواهدکرد وجودش چه ضرورتی دارد؟اگر منظور تسبیح و تقدیس تواست که ماهستیم«نحن و نسبح و نقدس لک».
پروردگارفرمود که چیزهایی من میدانم که از دایره ی فهم و درک شماخارج است.
دراینجا نکته ی ظریفی است که شایان توجه و تعمق است وآن این است که انسانی که هنوز خلق نشده است فرشتگان از کجا میدانستند که اوعامل فساد و خون ریزی خواهدشد.مفسرین مطالبی اظهار داشته اند که برای ماقابل قبول نیست و برخی گفته اند چون قبلا انسانی خلق شده بود که چنین روش و کرداری داشته است،[انسان کرومانیون یا گونه ای از نئاندرتال – و سپس انسان داننده [اورینیاکی] یعنی بشر امروزی آفریده شد.با وجود اختلاف بسیار میان انسان امروزی و انسان نئاندرتال ،برخی احتمال میدهند بشر امروزی از نسل هر دو باشد.این موضوع بحث مفصلی را میطلبد که در این نوشتار نمی گنجد – مرداویز] .ازآن جهت فرشتگان ،علم به این موضوع داشته اند و برخی هم نوشته اند که چون فرشتگان دیدند که دراین موجود خشم و غضب و شهوت نهاده شده چنین استنباط کردند که بایستی انسان این چنین باشد.ولی هیچکدام از این نظریات صحیح و قابل قبول نیست.نکته اینجاست که درعالم ملکوت و جهان لاهوت ،زمان بدین صورت که ما میشناسیم و به گذشته و حال و آینده تقسیم میکنیم وجودندارد.
درآن جهان،همه اتفاقات گذشته و آینده هم در زمان حال وجوددارد.البته قبول این معنی قدری مشکل است ولی حقیقت دارد.
دلیل بارزش معراج حضرت رسول است که نوشته اند آن حضرت پس ازسیر آفاق و انفس و دیدار حضرت حق و گفتگو باپروردگار خود وقتی بازگشت هنوز حلقه ی در تکان میخورد.یعنی زمانی برآن سیر و سفر نگذشته بود و خودآن حضرت نیز فرمود که من جهنمیان را میدیدم که درآتش خشم پروردگار می سوختند و بهشتیان رانیز مشاهده میکردم که از نعمات پروردگار برخوردار بودند.
گذشته و آینده برای اهل زمین وجود دارد که حاصل گردش زمین به دور خود و به دور خورشید میباشد.نه برای آنان که در خارج از کره زمین هستند.به هرسان ،ازاین بحث معترضه که بگذریم ،سخن درآنجابود که پروردگار ،انسان راآفرید و اوراتحت تعلیم خودقرارداد و ازدانش و خرد خود به اوالقا کرد «و علم آدم الاسماو کلها» پس همان آدم را به فرشتگان معرفی کرد«ثم عرضهم علی الملائکه» وبه فرشتگان خودامرکرد که اورا سجده کنند که درحقیقت دستورداد که به علم ودانش او سجده کنند،همه اطاعت کردند مگر ابلیس که براثر همین نافرمانی از درگاه حق رانده شد.وقتی انسان آفریده شد،حضرت حق میفرماید« و نفخت فیه من روحی» من از روح خودم براو دمیدم.
هرچه هست همین است.عرفان یعنی خداشناسی و در حقیقت خودشناسی که ما بدانیم قطره ای ازاقیانوس بی کران ذات لم یزلی هستیم وجزیی از روح خدا هستیم.بنابراین،کاری که برخلاف رضایت خالق است نبایستی انجام دهیم و به کاری بایستی دست بزنیم که رضایت حق درآن باشد و عارف کسی است که این چنین باشد.
عارف کیست؟کسی که کرداری داشته باشد مرضی پروزدگار ،یعنی عملی انجام ندهد که آن قطره پاک و صاف جداشده ازوجودحق ،آلوده و ناپاک شود.دراین صورت دلش آیینه ی تجلی انوار الهی میشود و برای شناخت خود نیاز به ابزار و وسیله ودلیل و برهان ندارد که به قول مولانا«پای استدلالیان چوبین بود – پای چوبین سخت بی تمکین بود» و این بشر صاف و پاک ،که نمونه ی بارز و ارزنده ی آن مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام است که میفرماید«من خدای نادیده را هرگز عبادت نمیکنم» چرا که ذات خداوند متعال را درآیینه ی پاک وضمیر تابناک خودش به عینه میبیند،البته باچشم سرّ نه با چشم سَر و نیز میفرماید«اگر تمام حجابهای بین من و خدای من ازمیان برداشته شود،سرسوزنی بر یقین من افزوده نمیشود و اگر تمام کاینات بین من و خالق من حجاب شود ،ذره ای ازایمان و یقین من کاسته نخواهد شد.»عارف کسی است که این چنین باشد و به مرحله ی حق الیقین رسیده باشد.
خواجه عبدالله انصاری عارف قرن چهارم در مقیاسی کمتر و کوچکتر،این چنین است.اوسخن میگوید چونان که خدای خودرا درهرلحظه حاضر وناظر خودمیداند.سخنش به دل مینشیند و درعمق وجود انسان نفوذ میکند،چراکه از دل برمیخیزد و لاجرم بردل مینشیند.علاوه برآنچه درباره ی نهاد و سیرت او بیان شد،وی مردی هنرمند و ادیب بود.دراین زمان بخوبی دریافته اند و میدانند که برخی از ادیبان و شعرا معنی را فدای لفظ کرده اند.میخواهند سخن بگویند و درنهایت زیبایی باآرایش و پیرایش ولو آن که درکنه و عمق آن پیامی و مطلبی درخور توجه نباشد و بعضی دیگر همچون ملای رومی میخواهد حرفش رابزند ولو آنکه درلفظ رعایت اصول و مقررات موضوعه را نکرده باشد و مابه خوبی درمی یابیم که یک جهان پند و اندرز و نصیحت و پیام و مطلب از اشعارش میتوان دریافت ،در عین حال که در ظاهر خود را مقید به الفاظ زیبا و رعایت قوانین و مقررات ادبی نکرده است.اما خواجه عبدالله انصاری ،نهایت سعی راداشته است که مفاهیم عمیق عرفانی رادرکلمات و جملاتی زیبا ،مسجع و گاهی مقفی بیان دارد بطوری که هرکس از خواندن و شنیدن آن هم ازنظر صوری و ظاهری لذت میبرد و هم یک دنیا معرفت و اندرز از آن در می یابد.مانند:
الهی مراآن ده که مرا آن به
الهی اگر از دنیا مرا نصیبی است به بیگانگان دادم
واگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم
در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار توبس
دنیا و عقبی دو متاعند:بهایی،و دیدار،نقدی است عطایی
الهی من از تو غنی ترم،چون من،چون تویی دارم و تو چون خودی نداری
الهی کارآن دارد که با تو کاری دارد – یار آن دارد که چون تو یاری دارد،او که در دو جهان تورادارد – هرگز کی تورا بگذارد
الهی اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است
بی دیدار تو درد و داغ است.
دوزخ بیگانه را بنگاه است.
وآشنا را گذرگاه است
وعارفان را نظرگاه است
الهی اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم،واگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.
الهی!
من به حور و قصور ننازم،اگر نفسی باتو پردازم،از آن هزار بهشت سازم.
همانطور که ملاحظه فرمودید دنیایی از معانی و مفاهیم عمیق عرفانی ،انسانی و اسلامی در قالبهای بسیار زیبا،مسجع و مقفی بیان شده است که هم چشم را می نوازد و هم دل را می گدازد.
از پروردگار جل و علا استمداد می جوییم که مارا به خودمان وامگذارد و در راهی گذارد که رضایت اوست و از راهی بازدارد که خلاف عنایت اوست .پروردگار،دل های مارا به نورعلم و ایمان ودانش عرفان منور فرماید و اگر چه ما را به حریم عرفان و زمره ی عارفان راهی نیست ولی توفیق عطا فرماید که از دوستان و دوستداران آنان باشیم.والسلام.
[بر گرفته از مقدمه محمد باقر صدرا بر مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یا رب دل ماراتو به رحمت جان ده درد همه را به صابری درمان ده
این بنده چه داند که چه می باید جست داننده تویی هرآنچه دانی آن ده
- الهی همه عمر خود را بر باد کردیم و برتن خود بی داد کردیم و شیطان لعین را شاد کردیم،بود و نبود ما یکسان،از غم مارا شادی رسان.
- الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست.
- الهی ای بود و نابود من من ترا یکسان از غم مرا به شادی رسان.
- الهی ترسانم از بدی،خود بیامرز مرا به خوبی خود.
- الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن.
- الهی بر سرِ ما خاک خجالت نثار مکن و مارا به بلای خود گرفتار مکن.
- الهی از دو جهان محبت تو گزیدیم و جامه ی بلا برتن خود بریدیم و جامه ی پلاس پوشیدیم و پرده ی عافیت دریدیم.
- الهی تو کریمی و اولی تری که درآخرت بدان چشم که در مطیعان نگری در عاصیان نگری.
- الهی هرکه را داغ محبت خود نهادی خرمن هستی اورا به باد نیستی بردادی.
- الهی هرکس ازآنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم.
- الهی هرکس تو را شناخت هر چه غیر تو بود بیانداخت.
- الهی تو بساز که دیگران ندانند و تو نواز که دیگران نتوانند.
- الهی به اولم نواختی،به آخرم بازپس انداختی.
- الهی طاعت مجوی که تاب آن نداریم و از هیبت مگوی که تاب آن نیاریم.
- الهی دو شادی به دشمن مده و دو اندوه بر دل دوست منه.
- الهی اگر یک بار گویی بنده ی من،از عرش بگذرد خنده ی من.
- الهی گفتی بکن و نگذاشتی و گفتی مکن و برآن داشتی.
- الهی اگر ابلیس بدآموزی کرد،گندم آدم را که روزی کرد؟
- الهی جمال توراست.باقی زشتند،و زاهدان مزدوران بهشتند.
- الهی آفریدی رایگان،و روزی دادی رایگان،بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان.
- الهی هر که باتو سازد گویند دیوانه است و هرکه به خود پردازد ازتوبیگانه است.چون خود دانی که این ترانه است هدایت فرما که عذرها،بهانه است.
- الهی ابو جهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه،کار به عنایت بود ،باقی بهانه.
- الهی بیزارم از آن طاعتی که مرا به عجب آورد،و بنده ی آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
- الهی «والذین جاهدوا» در قرآن است.قلم رفته را چه درمان است.
- الهی همه از روز پسین ترسند و عبدالله از روز پیشین.
- الهی اگر مجرمم مسلمانم و اگر بد کرده ام پشیمانم.
- الهی کدام درد ازاین بیش باشد که معشوق توانگر بود و عاشق درویش.
- الهی همه از تو ترسند و عبدالله ازخود،زیرا از تو همه نیکی آید و از عبدالله همه بدی .
در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید
ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده توسط مرداویز.م
[از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری]
«برداشت با ذکر منبع»
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise