هرگاه کاه را از گِل بشناسی سحر است
ارسال شده: سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸, ۹:۰۰ ب.ظ
تذکرهی اولیا
تذکرهی اولیا میخوانم
باد میآید
از آن بادهای بهاری
خندهام میآید
از آن خندههای بهاری
■
حال و روز
وقتی بودی هم تنها بودم
حالا که نیستی
ببین حال و روزم
■
انسان و حیوان
انسان اراده است
حیوانِ غیر قابل پیشبینی
حیوان غریزه است
انسانِ قابل پیشبینی
■
کمرنگ
مادرم میگوید باز پاییز شد و آفتاب کمرنگ شد
میگویم آفتاب هم مگر کمرنگ میشود؟
مادرم میگوید همه چیز کمرنگ میشود
■
خاصیت
شکست، سیر است
هفتاد جور خاصیت دارد
پیروزی بادمجان است
خوشمزه است
خوش خوراک است
اما خاصیت ندارد
■
کبک خاکستری
تمام راه در فکر تو بودم
آیا روزهایی که من نیستم هم آنقدر زیبایی
■
کتاب
آب و آتش دشمنان کتاباند
■
عشق
قبول
تو عاشق شو
من میمیرم
■
شب یلداست
و تو در کنار منی
امشب کوتاهترین شب سال است
■
رویا
تو تنها رویای صادقهای
در خواب هم بیوفایی
■
مسئله این است
شادی بیخودی
یا غم باخودی
■
بزرگ شدن
پایم را در گوشت شتر پیچیدهام
برای بهبودی
و سرم را در عشق
زیرا نبودی
و هقهق
این نمیدانم چند هزارمین سکسکه بود
که به دنیا آمد
و بزرگترها میگویند
یادت میرود
وقتی بزرگ شوی
و چه بد است
که آدم یادش میرود
وقتی بزرگ میشود
■
کلمه
دستهامان که به هم نزدیک میشوند
کلمهها از لابهلای انگشتانمان میریزند
■
پاییز
به پاییز میمانی
آدم نمیداند چه بپوشد
وقت دیدنت
با دندهی سنگین حرکت کنید- ابولفضل ابراهیمشاهی- نشر ماهریز
تذکرهی اولیا میخوانم
باد میآید
از آن بادهای بهاری
خندهام میآید
از آن خندههای بهاری
■
حال و روز
وقتی بودی هم تنها بودم
حالا که نیستی
ببین حال و روزم
■
انسان و حیوان
انسان اراده است
حیوانِ غیر قابل پیشبینی
حیوان غریزه است
انسانِ قابل پیشبینی
■
کمرنگ
مادرم میگوید باز پاییز شد و آفتاب کمرنگ شد
میگویم آفتاب هم مگر کمرنگ میشود؟
مادرم میگوید همه چیز کمرنگ میشود
■
خاصیت
شکست، سیر است
هفتاد جور خاصیت دارد
پیروزی بادمجان است
خوشمزه است
خوش خوراک است
اما خاصیت ندارد
■
کبک خاکستری
تمام راه در فکر تو بودم
آیا روزهایی که من نیستم هم آنقدر زیبایی
■
کتاب
آب و آتش دشمنان کتاباند
■
عشق
قبول
تو عاشق شو
من میمیرم
■
شب یلداست
و تو در کنار منی
امشب کوتاهترین شب سال است
■
رویا
تو تنها رویای صادقهای
در خواب هم بیوفایی
■
مسئله این است
شادی بیخودی
یا غم باخودی
■
بزرگ شدن
پایم را در گوشت شتر پیچیدهام
برای بهبودی
و سرم را در عشق
زیرا نبودی
و هقهق
این نمیدانم چند هزارمین سکسکه بود
که به دنیا آمد
و بزرگترها میگویند
یادت میرود
وقتی بزرگ شوی
و چه بد است
که آدم یادش میرود
وقتی بزرگ میشود
■
کلمه
دستهامان که به هم نزدیک میشوند
کلمهها از لابهلای انگشتانمان میریزند
■
پاییز
به پاییز میمانی
آدم نمیداند چه بپوشد
وقت دیدنت
با دندهی سنگین حرکت کنید- ابولفضل ابراهیمشاهی- نشر ماهریز