صفحه 1 از 1

هرگاه کاه را از گِل بشناسی سحر است

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸, ۹:۰۰ ب.ظ
توسط ganjineh
تذکره‌ی اولیا
تذکره‌ی اولیا می‌خوانم
باد می‌آید
از آن بادهای بهاری
خنده‌ام می‌آید
از آن خنده‌های بهاری



حال و روز
وقتی بودی هم تنها بودم
حالا که نیستی
ببین حال و روزم



انسان و حیوان
انسان اراده است
حیوانِ غیر قابل پیش‌بینی
حیوان غریزه است
انسانِ قابل پیش‌بینی



کم‌رنگ
مادرم می‌گوید باز پاییز شد و آفتاب کم‌رنگ شد
می‌گویم آفتاب هم مگر کم‌رنگ می‌شود؟
مادرم می‌گوید همه چیز کم‌رنگ می‌شود



خاصیت
شکست، سیر است
هفتاد جور خاصیت دارد
پیروزی بادمجان است
خوش‌مزه است
خوش خوراک است
اما خاصیت ندارد



کبک خاکستری
تمام راه در فکر تو بودم
آیا روزهایی که من نیستم هم آن‌قدر زیبایی



کتاب
آب و آتش دشمنان کتاب‌اند



عشق
قبول
تو عاشق شو
من می‌میرم



شب یلداست
و تو در کنار منی
امشب کوتاه‌ترین شب سال است



رویا
تو تنها رویای صادقه‌ای
در خواب هم بی‌وفایی



مسئله این است
شادی بی‌خودی
یا غم باخودی



بزرگ شدن
پای‌م را در گوشت شتر پیچیده‌ام
برای به‌بودی
و سرم را در عشق
زیرا نبودی
و هق‌هق
این نمی‌دانم چند هزارمین سکسکه بود
که به دنیا آمد
و بزرگ‌ترها می‌گویند
یادت می‌رود
وقتی بزرگ شوی
و چه بد است
که آدم یادش می‌رود
وقتی بزرگ می‌شود



کلمه
دست‌هامان که به هم نزدیک می‌شوند
کلمه‌ها از لابه‌لای انگشتان‌مان می‌ریزند



پاییز

به پاییز می‌مانی
آدم نمی‌داند چه بپوشد
وقت دیدن‌ت

با دنده‌ی سنگین حرکت کنید- ابولفضل ابراهیم‌شاهی- نشر ماه‌ریز