رویکرد ایرانیان به نیچه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

رویکرد ایرانیان به نیچه

پست توسط ganjineh »

تصویر
شايددر تاريخ فلسفه و انديشه نتوان کسی را همچون فريدريش نيچه يافت که در نقددين و فرهنگ و جامعه و ارزشهای اخلاقی چنان بيباکی کرده باشد که همه‌یصفاتی را به خود نسبت داده باشد که مؤمنان و شهروندان و اخلاق‌گرايان به«دشمن» خود نسبت داده‌اند. «دشمنی» که او را می‌بايد راند، اگرنه از ميانبرداشت. او پيش از آنکه مؤمنان او را «دجال» بنامند، آن که باقيمانده‌یدين آنان را به يغما می‌برد، خود خود را بدين نام می‌خواند؛ پيش از آنکهاو را بی‌خدا بنامند، خود خود را «بی‌خدا» می‌نامد و فرياد برمی‌آورد که«از من بی‌خداتر کيست تا من از او بی‌خدايی بياموزم»؛ پيش از آنکهشهروندان او را «قانون‌شکن» بخوانند، خود خود را قانون‌شکن می‌خواند وجانی بيابانی که تنهايی را چنان ارج می‌گذارد که از شهرها گريزان است ودوستدار برهوت؛ پيش از آنکه «اخلاق‌گرايان» او را محکوم به بی‌اخلاقیکنند، خود خود را «بی‌اخلاق» می‌خواند. دجال، ياغی، قانون‌شکن، بی‌اخلاق،وقتی در بستر تاريخ نشانده شوند، فقط گهگاه به‌درستی نامهايی بوده‌اندبرای فروتران از انسان، اما... اغلب نامهايی بوده‌اند برای انسانهای برتر،آفرينندگانی که در کنار دزدان و راهزنان به صليب کشيده شده‌اند.

نيچههمچون حافظ رندانه خود را بدنام و خراب می‌خواهد تا بگويد که هرآفريننده‌ای که چرخ عادت و رسم کهن را برهم می‌زند و بازی تازه‌ای آغازمی‌کند می‌بايد پيراهنی در نيکنامی نيز دريده باشد تا قادر باشد ازارزشهای حاکم درگذرد. تاريخ چنين می‌گويد: بنيانگذاران ارزشهای نو همهويرانگر بوده‌اند و پايان دهنده به عصری سپری‌شده. و کارهای عاشقانه همهدر «ورای خير و شر» انجام می‌شوند. کسی که خود ارزش می‌آفريند چه پروايیدارد از ارزشهايی که تا قبل از او بوده‌اند. اما کيست چنين دليری که ازدشمنی «توده» پروايی ندارد؟

... مارکس، نيچه، فرويد را سهبت‌شکن و پيامبر عصر نو ناميده‌اند. اما هرسه تن اينان پيامبرانی بوده‌اندکه اگر دين تازه‌ای نياورده‌اند، باری، به اطاعت هيچ دينی نيزنخوانده‌اند. اين هرسه تن کوبنده‌ترين ناقدان دين بوده‌اند و هريک درتحليل خود به‌گونه‌ای از تجربه‌ی تاريخی دين سخن گفته‌اند. سخنان آنان،درست يا نادرست، اکنون خود بخشی از ميراث تاريخی و فرهنگی ماست. ميراثی کهبازشناسی آن خود گشاينده‌ی فهمی بهتر از انديشه‌ها و نيز تلاش انسان برایفهم خود است، معرفت به نفسی که در هر فلسفه‌ای می‌بايد از آن سراغ گرفت.

نيچه،همچون مارکس، و به پيروی از هگل و هگليان جوان، برای بررسی پديداری همچوندين به سير تاريخی آن در مفاهيم و انديشه‌ها و نيز تجربه‌ی انسانی از آنتوجه می‌کند. خدا بزرگترين افقی بوده است که انسان در زندگانی تاريخی خودداشته است، بزرگترين ارزشی که انسان تاکنون جسته است، اما اين افق برداشتهشد، اين ارزش به پايان رسيد، نه از آن رو که بی‌دينان به انکار خدا دستيازيدند، يا ارزشهای او را به تمسخر گرفتند، بلکه از آن رو که خود مؤمناندين را به گونه‌ای فهميدند که ديگر امکان حيات و ادامه‌ی آن از آن سلب شد.بزرگترين جنايتی که تاکنون در تاريخ بشر رخ داده است، به دست همان کسانیانجام شد که خود را «مؤمنان» و «بندگان» و «خادمان» و «مردان خدا»می‌ناميدند...

اميد مهرگان - روزنامه شرق

مانيچه دوستان. بيراه نيست اگر بگوييم اين قسم دوستي در بطن خود حاوي نوعيستيز و دشمني است. ستيزي كه دست كم در تاريخ بيست سال گذشته ايران، درمقام نوع ايدئولوژي فرهنگي، «از بالا» تزريق شده است: ستيز و دشمني باغرب. اينكه چرا از دختران و پسران دبيرستاني گرفته تا «حكيمان» وروشنفكران بلندپايه، همگي به او اقبال دارند، خود مقوله جداگانه اي است كهبه بررسي جامعه شناختي مفصلي نياز دارد. اين دوستي هميشه هم به «دانشدوستي» (فلسفه) برنمي گردد بلكه اتفاقاً، در مقام نوعي انفعال، برخاسته ازشرايط ملموس اجتماعي و تاريخي ما است: شكست پروژه عقلانيت و استيصالمشخصاً جهان سومي در برابر غرب. نيچه معمولاً با «چنين گفت زرتشت» به ذهنمي آيد.

اثري كه در ايران، اهميت عجيب و غريب و بي ربطي به آنداده شده، حال آنكه اتفاقاً اصل دستاورد انتقادي او، برخي رساله هاي دهه۱۸۷۰ و نيز چند اثر واپسين سال هوشياري ذهني اويند. (براي مثال بنگريد بهكتاب «فلسفه، معرفت و حقيقت» نيچه كه به فارسي ترجمه شده است) البته دليلاين امر روشن است و ريشه هاي ناسيوناليستي و شرق پرستانه واضحي دارد. فقط«چنين گفت زرتشت» است (كتابي كه معلوم هم نيست ربط چنداني به پيامبرايراني، زرتشت داشته باشد) كه مي تواند عطش ناسيوناليستي و «ايراني مآبي»ما را فرونشاند.

ما فلسفه را نيز آنجايي دوست داريم كه باز به همانشعر نزديك شود. نيچه دوستان ما اغلب همزمان حافظ دوست و مولوي دوست والبته باستان پرست هم هستند. در مورد سنت فكري پس از هگل در سده نوزدهم،دو جريان هگلي هاي چپ و هگلي هاي راست را از هم تمييز داده اند. تقسيمبندي اي شبيه اين را مي توان در مورد رويكردها به نيچه انجام داد. برداشتراست گرايانه از نيچه، به مفاهيمي نظير «سرمستي»، «عرفاني گري» و «دمغنيمت شماري» مي چسبد (روايت راستگرايانه متفاوت تري را نيز مي توان درميان پست مدرن ها و قرائت شان از نيچه يافت). رويكرد غالب در ايران بهنيچه همين رويكرد راستگرايانه است. در برابر، رويكرد چپ گرا، تأكيد را برنيچه در مقام فيلسوف فرهنگ و منتقد «درونماندگار» (immanent) مدرنيته ميگذارد. اين قسم نقد، به نحوي ديالكتيكي در متن خود سنت غربي و لوازم آنصورت مي گيرد و اتفاقاً به نوعي در راستاي پيش بردن پروژه روشنگري است.نمونه برجسته اين نقد و قرائت از نيچه را در ميان انديشمندان مكتبفرانكفورت مي بينيم.

نيچه، به گواهي آثارش خاصه نقدش بر مسيحيت وافلاطون گرايي، نافي هر نوع معنويت گرايي ايدئولوژيك و عرفان پرستي بود.مفهوم «جان آزاده» نزد او را نمي توان به سادگي با «رندي» حافظ و«سرمستي» مولانايي يكي گرفت. البته اين قسم «اينهماني» و «هويت سازي» بارزساده انگاري در عرصه فرهنگ است. نيچه نه عارف بود و نه «دم غنيمت شمار»ايراني مآب، بلكه منتقدي سكولار به معناي ماركسي كلمه بود. كسي كه بلد بودبر خويش دل نسوزاند. اصولاً مسئله اين است (شايد مسئله پيش روي روشنفكريايران) كه چرا صرفاً برخي مكاتب و فيلسوفان «خاص» در ايران باب شده اند وآن هم با قرائتي تماماً «ايراني مآب»: هايدگر، نيچه، ماركسيسم روسي،اگزيستانسياليسم و اين آخري پست مدرنيسم. وجه اشتراك اينها، خاصه هايدگر،نوعي غرب ستيزي است كه در ايران به بدترين شكل مورد سوءاستفاده قرار گرفتهاست.

در همين اواخر، هانري كربن، اين درك از غرب و شرق را، آن همبه كمك مفهومي سخت انتزاعي به نام «تاريخ معنوي» غسل تعميد داده است. نقدكسي مثل نيچه بر غرب، هيچ ربطي به «مشرقيان» ندارد و نمي تواند هيچدستاويزي براي تداوم ايدئولوژي معنويت گرايي و غرب ستيزي به دست دهد.

مفاهيميمثل «وجود»، «هستي»، «معنويت»، «درون» و اصولاً هر گونه فراتر يا فروتررفتن انتزاعي و عرفاني، همگي واجد محتوايي تاريخي اند و نمي توان باكاربست بي قيد و بند پيشوند «فرا» يا «ماوراء» آنها را از تناقضات وضعموجود ملموس و مشخص پالوده دانست. آنها صرفاً با اتكا به «تاريخ ملموس»قابل درك اند، نه آن تاريخي كه هانري كربن ترويج مي كرد، تاريخي كه در آناز رنج ملموس انسان ملموس خبري نيست. در شرايط فقدان عقلانيت انتقادي وتحليل انضمامي، سخن گفتن از مفاهيم بي كرانه اي چون «جان»، «هستي ناب»،«سرمستي» و «دم غنيمت شماري» و وصل كردن نيچه، اين منتقد درونماندگار سنتغربي، به «مشاهير» ما شرقيان «سرمست» و «آزاده جان»، پيامدي جز تداوم وضعموجود ندارد. اين كار، «رندي» حافظي را به عرصه سياست و حوزه عمومي انتقالمي دهد و آنگاه است كه رندي چهره اصلي خود را نمايان مي كند. همان مفهومياز رندي كه در كلام روزمره با آن آشناييم. باري گرايش هايي از اين دست،گذشته از وجوه ايدئولوژيك اش، نشان دهنده سويه هايي بالقوه خطرناك از نوعيشبه ناسيوناليسم نقابداراند .

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”