«روزى فرا مى رسد كه نام من با عظمت در دنيا نقل شود، من يك ديناميت هستم.»

نيچهدر روكن به دنيا آمد در خانواده اى كه پدران او نسل در نسل از بزرگانكليسا و خانواده اى مذهبى بودند. در كودكى مدام در كنار پدر خود بود و حتىدر زمان نوشتن و نگارش نامه، پدر نيچه او را در كنار خود نگه مى داشت.متاسفانه در سال ۱۸۴۶ و در حالى كه پدر او نيمه هاى دهه سوم زندگى خود رامى گذراند به بيمارى عجيبى مبتلا شد و سيستم اعصاب او به هم ريخت و دچارموارد چندى از خونريزى داخلى شد. سه سال بعد پدرش مرد. كالبدشكافى نشانداد كه پدرش از بيمارى تحليل مغز رنج مى برده است.
براى نيچه كودك،مرگ پدر ضربه اى سنگين بود. اغلب شب ها از خواب مى پريد و شكايت مى كرد كهدر خواب پدر خود را ديده ولى نتوانسته با او برود. اين ترس كه در روحيه اوتاثير زيادى داشت در سال ۱۸۵۰ خانواده را وادار كرد كه از روكن به نومبرگنقل مكان و نزد اقوام و فاميل زندگى كنند. در آنجا بود كه نيچه درس خواندو شروع به نوشتن كرد و نخستين اشعار خود را نوشت.
پس از گذار ازدوران مدرسه، نيچه به موسيقى علاقه مند شد و به مانند پدرش نواختن پيانورا فراگرفت. در آن زمان هنوز از سر درد رنج مى برد. سردردهايى كه تا آخرعمر او را تنها نگذاشتند. ده ساله بود كه بعضى وقت ها چند ساعت در روز ازسردرد شكايت مى كرد. در سال ۱۸۶۰ به درد روماتيسم نيز مبتلا شد و مجبور شدمدرسه را اندكى كنار بگذارد. تنها درمان او در آن زمان اين بود كه براىتصفيه خون و كم كردن سردرد، زالو بر گردن او بگذارند. در سال ۱۸۶۴ بهدانشگاه بن رفت تا زبان شناسى بخواند و در خانواده مذهبى خود نيز دروسدينى مى آموخت. در سال ۱۸۶۵ به لايپزيگ رفت و با يكى از آثارآرتورشوپنهاور آشنا شد و فهميد كه طبق نظر شوپنهاور آدمى از قدرت اراده كهدر درون به تنش مى افتد باعث رنج مى شود. كه اين رنج همان چيزى است كهدليل زندگى است.
در سال ۱۸۶۷ و با ضعف جسمانى به سپاه پروس پيوست ودر رسته ادوات به انجام خدمت مشغول شد. بر اثر سقوط از اسب آسيب ديد و پساز بسترى شدن در بيمارستان از خدمت مرخص شد. پس از آن به دانشگاه بازگشت ودر ۲۴ سالگى پروفسور زبانشناس شد و كرسى تدريس در دانشگاه لايپزيگ را دراختيار گرفت. پس از ترك بازل با ريچارد واگنر آشنا شد. موسيقى واگنر وتوجه او به تراژدى اسطوره يونان و آثار شوپنهاور دو چرايى بود كه نيچهروزگار خود را با آنها مى گذراند. دوران روشنفكرى او در سال ۱۸۷۰ بافراخوان دوباره به ارتش قطع شد. هر چند در سوئيس سكونت داشت ولى باز بااين حال به بخش كمك هاى اوليه پيوست و در جنگ پروس و فرانسه حاضر شد. درسال ۱۸۷۲ كتاب زايش تراژدى را نوشت. اين كتاب آنقدر مورد توجه واگنر بودكه به گفته خودش هر روز صبح برمى خاست و قبل از كار كتاب نيچه را مىخواند. نيچه از تاثير كتاب خود بسيار خوشحال بود و بيش از پيش به واگنرنزديك شد.
پس از چند دوره حاد بيمارى، نيچه از واگنر جدا شد ودوستى آنها پايان يافت. نيچه دوباره به كار روشنفكرى خود بازگشت و كتاب«انسانى، خيلى انسانى» را نوشت. در سال ۱۸۸۲ راهى ايتاليا شد تا در ونيزاستراحت كند. چند دست نوشته خود را كامل كرد و با زنى به نام سالومه آشناشد. دوست مشترك آن دو يعنى «پل رى» نيز آنجا بود و آن سه نفر تصميم گرفتنددر يك مقطع با همديگر زندگى كنند. نيچه خواهرش اليزابت را به ديدار سالومهبرد تا با هم آشنا شوند كه نتيجه خوبى نداشت و نيچه مجبور شد از خواهر خوددفاع كند. كمى بعد كدورت ها كنار رفت و نيچه به همراه سالومه در كوه وطبيعت قدم مى زدند و نيچه از نظرات فلسفى و ديدگاه هاى خود درباره اراده وقدرت سخن مى گفت. بعد از آن نيچه شروع به نگارش يكى از بهترين آثار خوديعنى «چنين گفت زرتشت» كرد. با طيف گسترده اى از نظرها و صحبت ها، فلسفهخود را پرورش داد و «فراسوى نيك و بد» را نوشت. آخرين كتاب او «به انساننظر كن» بود كه شيوه اى ديگر از فراسوى نيك و بد را نوشت و به قول خودش«به بخش مثبت روحيه خودم توجه كردم.» در سال ۱۸۹۷ وضعيت جسمانى او به شدترو به تحليل رفت. در بيمارستان بسترى شد و خواهرش اليزابت بر بستر او حاضرشد. نيچه به منزل مادرى خود رفت تا استراحت كند. همان سال مادرش نيزدرگذشت و خواهرش اليزابت كه شوهرش خودكشى كرده بود، به عنوان تنها حامىنيچه به پرستارى از او مشغول شد. تا سال ۱۹۰۰ نيچه دو بار سكته كرد و قدرتحركت و حتى تكلم را تا حد زيادى از دست داد. در پايان تابستان نتوانستسكته بعدى را بگذراند و درگذشت. نيچه كه در كتاب دجال عقايد ضد مذهبى خودرا به تصوير كشيده بود، به رغم خواست خود و با نظر اليزابت با مراسم مذهبىكامل به خاك سپرده شد.
پس از مرگ، خواهرش رسيدگى به كار كتاب هاىنيچه را به عهده گرفت و چند مجموعه از دست نوشته هاى او را به چاپ رساند.اليزابت در سال ۱۹۳۵ و پيش از اينكه موفقيت گسترده آثار و تفكر برادر خودرا ببيند چشم از جهان فروبست.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
