درباره نام دو سياره در زبانهاي پهلوي و فارسي
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
درباره نام دو سياره در زبانهاي پهلوي و فارسي
[FONT=Times New Roman]درباره نام دو سياره در زبانهاي پهلوي و فارسي
[External Link Removed for Guests]
ژاك دوشن گيمّن (استاد دانشگاه لييِژ) / ترجمه: سيروس ذكاء
(بخارا، شماره هفتم، مرداد و شهريور 1378، صص365-371)
اين مقاله كه اميدوارم بر دورههاي انتقالي فرهنگ ايراني پرتوي بيفكند، شامل دو بخش است: بخش اول از سياره زحل (كيوان) گفتگو ميكند و بخش دوم از سياره زُهره (ناهيد).
تازهترين تحقيق درباره نام سيارات در دوره باستان، تا آنجا كه من خبر دارم، تحقيق «اَيْلْ رِسْ[1]» تحت عنوان «معني و مبناي نام سيارات» است كه در 1975 منتشر شده است. قبل از او «آنتوان شِرِرْ[2]» در كتاب خود «اسامي سيارات بين اقوام هندوژرمني» (هايدلبرگ 1953) و قبل از او «و. گوندل» و «هـ . گوندل[3]» (به ياري «ر. بوكر[4]») در مقاله خود تحت عنوان «سيارات» در دايرهالمعارف علوم باستاني، در اين زمينه مطالبي نوشتهاند. دو تحقيق اخير، به مقاله مهم «ف. كومون[5]» تحت عنوان «نام سيارات در نزد يونانيان» در كتاب «دوره باستان» اشاره كردهاند (در حالي كه تحقيق «آيل رس» به آن اشاره نميكند).
سومري-بابليها، پنج سياره قابل رؤيت با چشم غيرمسلح را ميشناختند و به هر يك نامي داده، به خدايي منسوب ميداشتند.
سياره عطارد (تير) كه در زبان سومري قو-عود (gu-ud) شايد به معني [گاوِ خورشيد] ناميده ميشد در زبان اكّادي شاهيتو (Šāhitu) [جهنده-دونده] نام داشت و به نيو (Nabu) منتسب بود.
سياره زهره (ناهيد) ديل-بد (Dil-bad) ]پيامآور[ ناميده ميشد و به اينانو (Inannu) ]بانوي آسمان[ منسوب بود كه معادلش در زبان اكّادي ايشتار (Ištar) است. (در زبان سيريايي و آرامي نيز، ايشتار) سياره مرّيخ (بهرام) سلبتانو (Salbatānu) ناميده ميشد و به نرگال (Nergal) منسوب بود.
سياره مشتري (اورمزد) به زبان سومري شول-پا-ئه (Šul-Pa-é) ]پهلواني كه درخشان برميخيزد[ (در زبان اكّادي داپينو Dāpinu) يا مولوبابّار (Mulubabbar) ]ستاره سفيد[ ناميده ميشد و به مردوخ منتسب بود.
و سرانجام سياره زحل به زبان سومري سق-اوش (Sag-Uš) ناميده ميشد كه معادلش در زبان اكّادي كانانامانو/كيّانو/كيوانو (Ka-a-ama-nu/ Kayyanu/ Kaywanu) ]ثابت-پايدار[ بود. علت اين تسميه بيشك كندي حركت اين سياره در آسمان است و آن را به نينيب-نينور تا (Ninib-Ninurta) نسبت ميدادند.[6]
يونانيان اين نامگذاري را از بابليها فراگرفتند (به گفته الفهرست، صابيها نيز همين اسامي را دارند) و «نبو» را به «هرمس»، «ايشتار» را به «آفروديت»، «نرگال» را به «آرِسْ[7]»، «مردوخ» را به «زوس[8]» و «نينورتا» را به «كرونوس[9]» تبديل كردند.
به نظر ميرسد كه اين اقتباس يا مستقيمن از بابليها و يا با ميانجيگري مصريها صورت گرفته كه نتيجهاش وجود شكلهاي مختلفي از اين كلمات است. مثلن مرّيخ در ابتدا، ستاره «آرس» ولي بعدن ستاره «هراكلس» شده است. عطارد در ابتدا به «هراكلس» و بعداً به «آپولون» منسوب شده است. مورد زحل به ويژه شايسته بررسي است. كهنترين منابع يوناني از كتاب «اپي نوموس[10]» (منسوب به افلاطون) گرفته تا منابع ديگر، زحل را ستاره خورشيد ميدانند كه با نظر بابليها و مصريها مطابقت دارد. در مصر نيز از همان آغاز سلسله نوزدهم و بيستم، زحل را «هوروس گاو نر» ميناميدند كه حاكي از تعلق آن به خورشيد است.
به گفته دو نفر از اخترشناسان زمانهاي اخير، «والانس[11]» و «آشيل[12]»، زحل در نزد مصريان ستاره «نه مه زيس[13]» محسوب ميشده است.
اين تسميه همچنانكه «شِررْ» متوجه شده با نام خداي «په دبع» (Pe dbe) ]تقسيمكننده يا تقسيم[ تطبيق ميكند كه از زمان بطلميوس به بعد معمول و شكل قبطي آن در قرن پنجم ميلادي يعني «پت بع» (Petbe) با «كرونوس» خداي يوناني مشابه دانسته شده است. باز به گفته «شِرِرْ» اين تسميه منشاء مصري اصطلاح «ستاره كرونوس» را كه از ارسطو به بعد معمول بوده، تأييد ميكند.
از آنجا كه تنوع و كثرت اين معادلها ايجاد اشكال ميكرد، ستارهشناسان يوناني دوره اسكندراني، همانطور كه «كومون» پس از «بول[14]» متوجه شده، براي رفع آن، يك نامگذاري غيرمذهبي ايجاد كردند و هر يك از سيّارات را به صفتي موصوف ساختند به قرار زير: استيلبون Stilbōn _ فوسفوروس Phosphoros _ پوروئئيس Puroeis _ فائينون Phainōn [15].
با وجود اين «طرز تعبير رومي[16]»، سنت مذهبي را كه رواج بيشتري داشت، در مورد نام سيارات حفظ كرد و به جاي خدايان يوناني معادلهاي لاتيني آنها را نهاد كه تا امروز هم به كار ميرود.
ايرانيان نيز به نوبه خود اين نامها را اقتباس كردند اما در چه زماني؟ اوستا درباره سيارات چيزي نميگويد چون ما حتي نميدانيم كه «تيروناكاسوا» (Tironakaswa) به كدام ستاره اطلاق ميشده است. تنها در زبان پهلوي است كه نام سيارات ظاهر ميشوند. در يكي از فصول «بندهشن» كه توسط تقيزاده و «هنينگ» و «مكنزي» به خوبي بررسي شده، اسامي تير، ناهيد، ورهران، اوهرمزد و كيوان را مشاهده ميكنيم. اما اين نام آخري يك استثناء است چون نام هيچ خدايي نيست.
نخست بايد از خود پرسيد كه اين انتقال از چه طريقي صورت گرفته است. آيا مستقيمن از طريق خود بابليها احتمالن از همان آغاز دوره هخامنشي و حتي پيش از آن و يا بعداً با ميانجيگري يونانيان؟
براي پاسخ دادن به اين سئوال سندي در دست است كه هيچگاه براي اين منظور به آن استناد نشده است و آن جدول نجومي موجود در «نمرود داغ» است. به ياري كتيبه بزرگ اين عبادتگاه (كه در «آرساميا[17] و جاهاي ديگر نيز تكرار شده) معلوم ميشود كه بين خدايان ايراني و يوناني معادلهايي برقرار شده بوده است. به اين ترتيب كه اهرمزد با «زوس»، ميترا با «آپولون – هليوس – هرمس»، ورهران با «هراكلس-آرس[18]» معادل دانسته ميشدند.
اما در سنگي كه صورت فلكي «اسد» به اضافه سيارات بر روي آن ترسيم شده و احتمالن اقتران ديدني آنها در تاريخ 7 ژوئيه 61 ميلادي موجب برپا داشتن اين بنا بوده، سيارات با نامهاي يوناني خود تعيين شدهاند يعني هر يك با نام غيرمذهبي خود كه خداي منتسب به آن به دنبالش آمده است به شرح زير: استيلبون-آپولونوس (عطارد)، پوروئهئيس-هراكلئس (مريخ)، فائينون-ديوس (مشتري) كه هيچ نام ايراني در بين آنها به چشم نميخورد. بيترديد اين امر به علت كمي جا نبوده، چون كافي بود يكي از نامهاي يوناني را براي جا دادن به نام ايراني حذف كنند. به نظر من بايد چنين استنتاج كرد كه نامهاي ايراني سيارات در اين زمان وجود نداشتهاند. به عبارت ديگر نامگذاري ايراني سيارات در زمان بناي يادبود «كوماجِن[19]» يعني حدود سال 50 ق.م. هنوز صورت نگرفته بوده است[20].
بنابراين نامگذاري ايراني سيارات قهرن نميتواند پيش از دوره اسكندراني باشد. بدين ترتيب «هرمس» با «تير»، «آفروديت» با «اناهيد»، «آرس» با «ورهران» و «زوس» با «اوهرمزد» معادل شده است. اما در مورد «كرونوس» چه بايد گفت؟
«كرونوس Kronos» در اساطير يوناني پدر «زوس» دانسته ميشد ولي به تدريج با «كرونوس Chronos» مخلوط شد. البته نه تنها به علت شباهت لفظي بلكه از آن جهت نيز كه «كرونوس Kronos» فرزندان خود را ميبلعيد و اين صفت را ميشد به «زمانن يا Chronos نيز نسبت داد.
در يك روايت ارمني از داستان اسكندر، نوشته «كاليستن دروغين[21]» آمده است كه بنا به گفته «هومر» پدر «زوس» زروآن Zrouan بوده است. از اين مطلب ميتوان نتيجه گرفت كه معادل ايراني «كرونوس Kronos» هم به عنوان نام سياره زحل، ميبايست زروان باشد. اما چرا اين سياره در «بندهشن» زروان ناميده نشده است؟ به نظر من، استثنا را بايد ناشي از عكسالعمل مزداپرستي متعصبانه دوره ساساني، عليه كيش زرواني دانست.
اما چيزي كه بايد توجيه شود اينست كه چرا در زبان سيريايي نيز كه اين اسامي به قرار زير است: نبو Nebo، بالتي Balti، نريگ Nerig، بل Bel و كِوان Kevan، اين سياره آخري نام غيرمذهبي كِوان را دارد؟ بررسي اين موضوع را به كساني كه صلاحيت بيشتري دارند وا ميگذارم و به بخش دوم مقاله ميپردازم.
بعد از فتح اسلام، فهرست جديدي از نام سيارات در ايران معمول شد.
اما وضع سيارات در اسلام چگونه بود؟ با توجه به لا اله الا الله لازم آمد كه سيارات از هرگونه جنبه مشركانه كه ميان صابيهاي ستارهپرست معمول بود عاري شوند. بدين ترتيب نام خدايان را با صفات ديگري جايگزين ساختند. تنها كلمه كيوان كه از همان آغاز در زبان سيريايي و ايراني از جنبه خدايي عاري بود بيآنكه تغيير بايد به كار برده شد، در حالي كه مثلن ستاره «ونوس» در دين جديد به نام الزّهره (درخشان) مشخص گرديد كه در واقع هم بس درخشان است.
ايران با قبول اسلام و كتابت عربي اسلامي غيرديني سيارات را پذيرفت. با اين حال جنبه ديني به كلي از بين نرفت و همين نكته است كه من ميخواهم درباره ستاره زُهره نشان دهم. به عبارت ديگر مسئله انتقال در اين مورد موجب «اسطورهزدايي» نشد و جنبه اساطيري بتپرستانه همچنان در ايران مسلمان باقي ماند.
مقطع يكي از غزلهاي حافظ چنين است:
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ / سرود زُهره به رقص آورد مسيحا را[22]
مدت مديدي من از خود ميپرسيدم كه حافظ اين نكته را كه زهره نوازنده يا به قول قاموسها خنياگر فلك و يا آنچنانكه فرّخ در تفصير مفصل[23] خود ميگويد: خداوند خنياگري بوده، از كجا آورده است؟ احتمال دارد كه شاعر اين نكته را در يكي از غزلهاي جلالالدين رومي ديده باشد كه در سخن گفتن از جهاني در حال واژگوني ميگويد:
زَهره نماند زُهره را تا پرده خرَم زند[24]
و يا در يكي از اشارات نظامي كه يك بار با همان جناس لفظي زهره و زهره گفته است:
كرا زَهره كاينجا كند ناله نرم / كه گر زهره باشد گدازد ز شرم[25]
البته اين شواهد مسئله منشاء خنياگري زهره را حل نميكند كه تا آنجا كه ميدانم از دنياي يونان و روم باستان ناشي نشده است[26].
اما مفهومي كاملن شبيه به آن در ميان سومري-بابليها معمول بوده است. بنابر فهرستهايي كه «لندزبرگر» در كتاب «موادي از فرهنگ زبان سومري» جلد6 (رم 1958) منتشر كرده ميدانيم كه ساز زهياي كه به زبان اكّادي «سمو Sammu» ناميده ميشد و همسر من آن را با «چنگ» يكي ميداند[27]، متعلق به بانوخداي «اينانو-ايشتار» بوده است. در صفحه 119 همين كتاب ميخوانيم كه «زنّارو Zannaru» معادل «سمّو» مساوي است با «ويش.زا.ميم Viš.Za.Mim» كه هجاي آخر آن نشاندهنده «اينانو-ايشتار» است.
با توجه به وجود چنين معادلي ميتوان زن عريان روي دو گِل پخته مشابه را كه در موزههاي برلن و لووْر[28] نگهداري ميشوند، همين بانوخدا دانست كه ايستاده بر روي زيرپايي كوچك، در برابر مردي رقصان و دايرهزنان، چنگ مينوازد در حالي كه كبوتري بر فراز صحنه در پرواز است. اين زن را عموماً نشاندهنده الهه و يا بَردهاي در خدمت معبد او، دانستهاند. به هر تقدير آنچه مسلّم مينمايد ارتباط آن با «اينانو-ايشتار» است.
اما اين مفهوم چگونه توانسته است از خلال قرون، از بابل كهن به ايران دوره قرون ميانه انتقال يابد؟ اگر از طريق اعراب نباشد _ چون دائره المعارف اسلامي در مدخل «زهره» چيزي در آن باره نميگويد، آيا از طريق ايران قبل از اسلام و معادل ايراني زهره يعني «آناهيتا» بوده است؟ ولي در هيچ متني از صفت خنياگري «آناهيتا» سخني به ميان نيامده است. گرچه با توجه به بانوخداي هندي رودخانهها كه غالباً در حال نواختن «وينا» نمايش داده ميشود، شايد «اناهيتا» در زماني كه هنوز «ساراسواتي-هاراهواتي Sarasvati-Harahvati» ناميده ميشد رابطهاي با موسيقي داشته است.[29]
اما به نظر من حل اين مشكل را بايد در مقاله «هاروت» دايرهالمعارف اسلامي به قلم «آ.ژ. ونسينك»[30] جستجو كرد. خلاصه افسانه هاروت و ماروت در اين مقاله چنين است:
«هنگامي كه فرشتگان آسمان گناهان فرزندان آدم را بر روي زمين ديدند با تحقير اعمال آنها با خدا سخن گفتند. اما خدا به آنها گفت شما هم اگر وضع آنها را داشتيد بهتر از آنها نميبوديد. فرشتگان اين سخن را نپذيرفتند و به آنها اجازه داده شد كه دو فرشته از بين خود به روي زمين بفرستند. هاروت و ماروت براي اين كار انتخاب شدند و به آنها دستور داده شد كه از ارتكاب گناهان بزرگ از قبيل بتپرستي و زنا و قتل و بادهنوشي خودداري كنند. اما آن دو با ديدن زني بسيار زيبا به هرزگي افتادند. آنگاه خدا به فرشتگان گفت كه به برادران خود بر روي زمين بنگرند و اين بار آنها به خدا گفتند حق با توست.»
نكته اصلي مطلبي كه ما پيش كشيدهايم در اين افسانه ديده نميشود ولي «ون سنيك» اندكي پايينتر به آن اشاره ميكند: اين زن آوازهخوان بوده و زهره – اناهيد (باهيند)[31] و بدخت، و در «مدراش»، ايستهار Isthar ناميده ميشده است. سپس مينويسد كه «همه اينها «ونوس» را نشان ميدهند.» به علاوه در بعضي از روايات ديگر، اين زن بعداً به سياره «ونوس» در آسمان صعود ميكند.
اين مطلب جواب پرسش ما را در بر دارد، زيرا به آساني ميتوان انتقال «اينانو-ايشتار» بابلي را به صورت «ايستهار» به ميدراش و از آن جا به صورت «اناهيد» به ايران دوران ميانه (و يا بدخت يعني دختر خداوند كه نام ديگر اناهيتاست) و سرانجام به الزهره عربي و زهره فارسي مشاهده كرد.
ارتباط زهره با هاروت غالباً در اشعار نظامي به چشم ميخورد چنانكه در اين بيت از «خسرو و شيرين»[32] مشتري[33] سحرسخن خوانمش / زهره هاروتشكن دانمش
البته مثالهاي بيشتري ميتوان نقل كرد ولي نكته باريك ديگري مقاله ما را پايان ميدهد: هاروت گاهي جادوگر بابلي ناميده شده، زيرا روايت شده است كه او و ماروت در بابل به زمين فرود آمدند، يعني درست در منطقهاي كه ميتوان تداوم و بقاي افسانه كهن «اينانو»ي نوازنده را در آن فرض كرد. اعراب و ايرانيان بعداً اين افسانه را از آنجا اقتباس كردند.
بر طبق روايت، اين زن بسيار زيبا، دو فرشته را به بادهنوشي واداشت. آيا نميشود تصور كرد كه اين زن از آنجا كه نوازنده بوده، مثل بانوخداي عريان روي گل پخته بابلي فرشته را به رقص نيز واداشته باشد و بدينگونه تصوير زيباي زهره به رقص آورنده مسيحا را به حافظ الهام كرده باشد؟
اين خصيصه التقاطي حافظ در زمينه مذهبي است كه عنصري بتپرستانه –زهره خنياگر- را با مفهومي يهودي-ترسايي يعني مسيحا[34] بهم پيوسته است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1]- W. Eilres
[2]- Anton Sherer
[3]- W. H. Gundel
[4]- R. Böker
[5]- F. Cumont
[6] - شكل ديگر اين كلمه نيمورتا (Nimurta) احتمالاً منشاء نمرود تورات است كه صيّادي شجاع در برابر يهوه بود (سفر تكوين، باب 10، آيه 9)
[7]- Arès
[8]- Zeus
[9]- Kronos
[10]- Epinomus
[11]- Valens
[12]- Achille
[13]- Nemesis
[14]- Boll
[15] - اين كلمه به گفته «شرر» بيش از آنكه به معني درخشان باشد به معني كاشف و پيامآور است زيرا درخشان درباره كمنورترين سيارات چندان مناسب نيست.
[16]- Interpretatio Romana
[17]- Arsameia
[18] - رك. J. G. G «ايران و يونان در كوماجِن» كنستانس 1984.
[19] - Commagène سرزمين قديمي واقع در شمال شرقي سوريه و مشرق كاپادوكيه. روميها در قرن دوم ق.م. اين كشور را تسخير كردند. (م)
[20] - شايد اين ايراد به نظر رسد كه با توجه به معادل.هاي «آرتاگنس ]ورثرغنه[-هراكلس-آرس» و «ميترا-آپولون-هليوس-هرمس» از كتيبه بزرگ چنين برميآيد كه سخن از «الوهيتهاي سيارهها» در ميان است (كومون، ص15) اين مطلب درست است اما كاملاً احتمالا دارد كه خلط بين «هراكلس» و «آرس» (در مورد يك سياره) و «آپولون» و «هليوس» و «هرمس» (در مورد خورشيد و سياره بسيار نزديك به آن) در خود نظام يوناني وجود داشته، نه در نظام ايراني. به عبارت ديگر كافي بود «ورثرغنه» با «هراكلس» معادل دانسته شود تا با «آرس» هم معادل باشد كه نتيجه انتساب سياره مريخ در بين يونانيان به اين دو حد است. ولي اين مطلب موجد اين فرض نميشود كه اين سياره از سوي ايرانيان به «ورثرغنه» نسبت داده شده است.
[21] - ترجمه انگليسي آن توسط «ولوهوجيان» نيويورك، ص55.
[22] - آقاي «آيل رس» اين بيت را به صورت ديگري نقل كرده كه من در هيچ جا نديدهام و علاوه بر اين با وزن شعر هم درست درنميآيد، به اين قرار: سرود زهره به رقص آورده مسيحا را. شكي نيست كه به جاي آورده بايد آورد باشد.
[23] - به مقاله اينجانب تحت عنوان «بررسي حافظ» جلد 21 «آكتا ايرانيكا»، صص 21 و 141 مراجعه شود.
[24] - به اثر «بروگل» تحت عنوان «درباره مولوي» برن 1954 مراجعه شود.
[25] - شرفنامه از انتشارات علمي، تهران، ص 468، ب15. آقاي دكتر لوكو (Leccoq) در انتخاب و ترجمه اين بيت نظامي مرا ياري كرده است.
[26] - چيزي كه در سنن غربي نزديكترين شباهت را به اين موضوع دارد يك نقاشي ديواري در كاخ «اسكيفانو يا Schifanoia» در شهر «فرارّه Ferrare» ايتالياست كه همانطور كه «بل F. Bell» در كتاب «اعتقاد به ستارگان و شرح و تفصيل آن» دارمشتات 1966، ص 77 ميگويد: تكاپوي عاشقانه و طربناكنوازي فرزندان ونوس را نشان ميدهد.
[27] - خانم دكتر مارسل دوشن گيمن، «فرضيّه بابلي متابول هاي موسيقي» منتشره در مجله موسيقي شناسي، جلد LV، 69، ص 10-19.
[28] - تصوير اين دو قطعه گل پخته را در مقابله اينجانب تحت عنوان «چيزهاي بيشتري در آسمان و زمين وجود دارد» در نامه «توچي – Tucci» جلد يك، 1985، ص255 ميتوان ديد.
[29] - رك. هـ . لومل H. Lommel در مقاله «آناهيتا-ساراسواتي» مجله آزياتيكا، به مناسبت جشننامه ف. ولر F. Weller، 1954، صفحات 405 و بعد.
[30]- A. J. Wensinck
[31] - به نظر من باهيند تصحيف ناهيد است كه در كتابت عربي كاملاً قابل توجيه است.
[32] - ص42، بيت9.
[33] - راجع به مشتري رجوع شود به «آيل رس» صفحات 84 و بعد.
[34] - Le Messie اين كلمه در زبان لاتيني Messia است كه از كلمه آرامي مشيخا به معني مسح شده، تدهين شده (مجازاً به معني تقديس شده) گرفته شده است. ترجمه يوناني آن خريستوس Khriotos است كه در زبان فرانسه به Christ تبديل شده است. (م)
از:iranian language studes
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise