نيچه ، حقيقت ، هنر و زندگي

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

نيچه ، حقيقت ، هنر و زندگي

پست توسط ganjineh »

" هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند."

اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد.نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهورو متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنرنبود حقيقت ما را نابود مي كرد؟ هنر چيست؟ حقيقت چيست؟ اين قول كه حقيقتمي تواند به نابودي ما بينجامد، قولي نابهنگام است . سخن از حقيقت و تعريفحقيقت را سابقه اي لااقل به درازاي تاريخ متافيزيك غربي است. اما در جملهنيچه نسبتي بين حقيقت، هنر و زندگي برقرار است. نسبتي كه از مهمتريندلمشغولي هاي نيچه در تمامي عمر انديشه ورزي اوست. به همين جهت است كهنيچه را مي توان در عين حال هم فيلسوف زندگي و هم فيلسوف هنر و هم فيلسوفحقيقت دانست. البته نسبت نيچه با زندگي و هنر نسبتي ايجابي و با حقيقتنسبتي سلبي است. او دشمن حقيقت است كما اينكه مدافع سرسخت زندگي است.حقيقت را معارض زندگي مي بيند و هنر را اميدبخش و نجات دهنده زندگي وبهترين انگيزه براي زندگي... سخنان عجيبي است. چرا نيچه دشمن حقيقت است؟معمولاً به انسانهاي مغرض، منفعت طلب، گمراه و معاند ، دشمن حقيقت گفته ميشود. آيا مي توان نيچه را از زمره چنين افرادي دانست؟ نيچه به هيچ عنوانمتصف به چنين صفاتي نيست. او يك متفكر است و آثار او گواه آشكار اينادعاست و مقام تفكر، مقام گذشت از غرض و منفعت طلبي و عناد است. آنچه مسلماست «دريافت» نيچه به عنوان يك فيلسوف از حقيقت و تاريخ حقيقت است. اودريافته است كه تاكنون دروغ حقيقت ناميده شده است، و خود را اولين كسي ميداند كه حقيقت را كشف كرده است، يعني دروغ را به صورت دروغ حس كرده است.نيچه به ما مي گويد كه از همان ابتداي زندگي مسئله نسبت هنر و حقيقت راجدي گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقيقت خوفي مقدس در دل خويشاحساس مي كند. حقيقت به انسانها زيان مي رساند زيرا زشت است چرا حقيقتدروغ، زشت و مخالف با زندگي و هنر است؟

به نظر نيچه مفهوم متعاليو جهان حقيقي به اين جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهاني را كه هستيدارد، از ارزش محروم كند، تا براي واقعيت اين جهاني (زميني) هيچ هدف ووظيفه اي باقي نماند.

آنچه اصيل است زندگي است. همه چيز بايد درخدمت زندگي باشد و هر آنچه ضد زندگي است حتي اگر حقيقت باشد زشت و ناروااست. اما زندگي چيست؟ آيا منظور نيچه زيستن به هر قيمتي است؟ آيا با پستيو زبوني سعي در ادامه حيات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اينگونه بود سخن ازانحطاط و تعالي كه به كرات به آن اشاره مي كند بي معنا مي بود. زندگي اصلو اساس است، اما زندگي منحط ارزش زيستن ندارد. نيچه را به درستي مي توانصاحب نظر در آسيب شناسي فرهنگي نيز دانست. كسي كه كوشيده عوامل انحطاط وزبوني تاريخي و فرهنگي غربي را(با تأكيد بر فرهنگ آلماني عصر خويش) بازشناسد.

بايد از انحطاط رهيد و جهان را به گونه اي ديد كه قابلزيستن باشد. زيستني در كمال نشاط و در اوج كمال و اين امر هنگامي ميسرخواهد بود كه زندگي اساس و پايه هر ارزشي باشد و ملاك و ميزان ارزشها گرددو نه بالعكس. هنگامي كه عقل و اخلاق به تعريف زندگي و تعيين ملاك و ميزانبراي آن بپردازند، زندگي مي پژمرد و نفي مي شود و جهان غيرقابل تحمل ميگردد. زيرا عقل از دريافت حقيقت زندگي كه عين سيلان و بالندگي است ناتواناست، چرا كه به آنچه مي انديشد ثبات مي بخشد و اين يعني نفي زندگي. براخلاق نيز كه مبتني بر عقل است همين حكم صادق است.
به نظر نيچه به جايآنكه زندگي در خدمت عقل باشد بايد عقل در خدمت زندگي قرار گيرد و زندگييعني فزوني و شور و شعف و سرمستي و از خودبيخودي و آنگاه در پرتو اين شورو نشاط و بيخودي، به روزمرگي سامان دادن. به همين جهت است كه نيچه به آيينديونيسوس توجه دارد، يعني تأييد زندگي حتي در شگرف ترين و سخت ترين مسائلآن.

اگر نيچه عقل را در خدمت زندگي مي خواهد اين البته بدان معنانيست كه عقل بايد اسير احساسات باشد و احساسات بايد بر زندگي غلبه داشتهباشد. نيچه در برخي مواضع و بخصوص در نقد موسيقي واگنر به احساساتي بودن واصالت دادن به احساسات سخت مي تازد و حتي مغلوب احساسات گرديدن را نشانهاي از انحطاط مي داند. به نظر او حتي اگر هنر را از جنبه تمتع از لذايذدنيوي بنگريم و بدان به عنوان وسيله اي براي كسب لذت نگاه كنيم، به انحطاطدچار خواهيم شد و اين وضعي است كه در قرن هيجدهم پيش آمده است. به هميندليل هنر واگنر را بيمار مي شمارد و سرشت متشنج كننده عواطف اين هنر وايجاد هيجانات شديد توسط آن را نمايانگر بيماري مي داند.

آنچهزندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگرجهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همهرنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود.

نيچه نهزبون انديش است كه مبلغ چسبيدن به زندگي حيواني و نباتي يا گله وار باشد،بلكه از تعالي و فزوني زندگي دفاع مي كند و ارزش آن را نيز به همين تعاليو تصاعد آن مي داند و نه در مخالفت با عقل جانب احساسات را مي گيرد و ميخواهد كه زندگي تابع احساسات باشد. البته از حسي سخن مي گويد كه آن را ميتوان به نوعي شهود تعبير كرد كه در خدمت غريزه زندگي است. اما غريزههنگامي كه خود را عقلاني كند ضعيف مي شود.
اهل عقل در هر زمان زندگي رابي ارزش معرفي كرده اند و با زندگي از روي شك و اندوه سخن گفته اند و سخنآنان سرشار از خستگي از زندگي و ضديت با زندگي است. حتي سقراط به هنگاممردن گفت: زيستن يعني زماني دراز بيمار بودن. سقراط فلسفه را مشق مرگ ميدانست. زندگي بخودي خود سخت و دهشت زاست، فراز و نشيب،انحطاط و بالندگيذاتي زندگي است. مهم نگاه انسان است به زندگي. با نوع نگاهي كه به جهان ميافكنيم يا آن را قابل تحمل و ارزشمند براي زندگي مي يابيم، يا غير قابلتحمل و بي روح و سرد وبي ارزش مي بينيم.

آنچه زندگي را ممكن و قابلتحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظرزيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايشتنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود. نيچه در زايش تراژدي با طرح دونحوه نگرش ديونيسوسي و آپولوني در يونان باستان كه در آثار هنري آنانهويداست مي خواهد نشان دهد كه چگونه يونانيان از راه هنر بر سيل فنا كهبنياد هستي را تهديد مي كند، غلبه كردند. نگرش آپولوني نشانه عالم خيال وجهان زيباي روياست. در روياها بود كه پيكره هاي شكوهمند الهي براي نخستينبار در مقابل جان انسان ها ظاهر شدند، در رؤياها؛، شكل بخشنده بزرگ،اندامهاي با شكوه و موجودات فوق انساني را نظاره مي كردند. يونانيان اينتجربه خويش را كه در رؤيا بدان دست يافتند در آپولون مجسم مي كردند.آپولون ايزد انرژي هاي قالب پذير و در عين حال ايزد پيشگوست. آپولون يكتايدرخشنده ، الوهيت نور و نيز فرمانرواي توهم زيباي جهان دروني خيال است.نيچه نگرش آپولوني را سرچشمه هنرهاي تجسمي و بخش مهمي از شعر مي داند.آپولون مظهر اصل تفرد و آسودگي و آرامش انساني . آپولون تصوير شكوهمند ومقدس اصل تفرد است كه شادي و فرزانگي خيال، همراه با زيباي اش از راهحركات چشمان او با ما سخن مي گويد. ديونيسوس خداي باروري و شراب است كهآئين پرستش او همراه با رقص و ميگساري بود. پيروان آئين ديونيسوس رهاييآدمي را در مستي و از خود بيخودي مي ديدند و معتقد بودند كه ديونيسوسي ميتواند به آدمي خلاقيت خدايي عطا كند. در حالي كه نگرش آپولوني نگرشي روشنبين و طالب شفافيت است. در نگرش ديونيسويي جذبه و بيخودي و مستي غلبه داردو همانطور كه نگرش آپولوني منشأ هنرهاي تجسمي است، نگرش ديونيسوسي وموسيقي و آواز آئيني آن منشأ اشعار هجايي و درام يوناني است. هر دو نگرشالبته متكي بر نسبت به واسطه يونانيان با مسائلي است كه در زندگي خويش باآنها روبه رو هستند. يونانيان همچون ساير انسانهاي عصر اسطوره از راه خيالو انكشافاتي كه از اين طريق براي آنان حاصل مي شود با هستي مواجه مي شوند،آنان اهل دل اند نه اهل عقل، اهل كشف و شهود و آشنايي با رازند، نه مفهومپردازي و تعقل و استدلال و برهان. اين ويژگي در نگرش آپولوني و ديونيسوسيالبته مشترك است. انسان يوناني به زعم نيچه با موسيقي ديونيسوسي از غمدنيا و رنج و مصائب زندگي احساس رهايي مي كند و زندگي را علي رغم تمامرنجها و مشكلات آن پرقدرت و لذت بخش مي يابد. بنابر اين هنر، او را نجاتمي دهد و زندگي را براي او تحمل پذير و لذت بخش مي سازد.
جهان رازآلودو رمزآميز اسطوره ها كه همزاد خيال آدميان بود و آدمي با دل بدان اتصالداشت، با پيدايش نگرشي نو كه ويژگي آن شكاكيت و نقد و بررسي مفهومي اموربود، نه به يكباره كه به تدريج فرو ريخت و همه چيز آن مضمحل شد و حتي هنرنيز كه محصول بيخودي و مستي خوانده مي شد، با آگاهي و هشياري پيوند خورد ونگرش زيباشناسانه ديگري بوجود آمد كه طبق آن براي آنكه اثري زيبا باشدبايد عناصر آن داراي نسبتي سنجيده و منطقي با يكديگر باشند. سقراط نگرشعلمي اي را عرضه كرد كه براساس آن همه چيز بايد به داوري خرد سنجيده شود وچيستي آن معلوم گردد. حقيقت هر چيز را به عقل مي توان شناخت، زيرا داورنهايي عقل است. تراژدي يعني مهمترين و بزرگترين هنر يونانيان چون از حقيقتسخني به زبان نمي آورد بايد كنار گذاشته شود. روح علمي كه سقراط مبشر آنبود مقتضي در حاشيه راندن هنرها است.

با سقراط و ايمان او به قابلتوضيح بودن طبيعت و اينكه با روش ديالكتيكي عقلي مي توان به شناساييهرحقيقتي دست يافت، جهان اسطوره نابود شد و با نابودي اسطوره شعر بسانموجودي بي خانمان از خاك آرماني طبيعي خود بيرون رانده شد. با انديشهسقراطي هستي و جهان به موضوعات شناسايي آدمي تبديل شدند و اين يعني جداييانسان از جهان و از هستي و اين جدايي به تحقير و نهايتاً نفي اين جهانانجاميد. نيچه در عوض نگرش زيباشناسانه از هستي و جهان را پيشنهاد مي كندو به نظر او هستي و جهان تنها به عنوان يك پديده زيباشناسانه قابل توجيهاست. به عبارت ديگر جهان را بايد چونان بازي هنرمندانه اي بنگريم كه حتيزشتي ها و ناهماهنگي هاي آن نيز بخشي از اين بازي فناناپذير لذت بخش است.چرا موجه ترين تفسير از هستي و جهان تفسير آن به مثابه يك اثر هنري و يكبازي هنرمندانه است؟ نيچه براي تأييد نظر خويش به سخن هراكليت اشاره ميكند كه او نيز نيروي جهان ساز را با كودكي در حال بازي مقايسه مي كند كهسنگ ريزه ها را اينجا و آنجا مي گذارد و تپه هاي شني مي سازد تا دوبارهآنها را ويران كند... نگرش زيباشناسانه به هستي و جهان در مقابل نگرشعقلي بدان است. در نگرش عقلي گويي آدمي بر فراز جهان ايستاده است و ازبالا بدان مي نگرد و محيط بر عالم است، در حالي كه في الواقع عالم و هستيبرآدمي احاطه دارد و تصور چنين جايگاهي براي آدمي صرفاً نشانه خود بزرگبيني توهم آميز او است. با اين نگرش ميل به تعيين تكليف همه چيز و حل همهمسايل و مجهولات در انسان بوجود مي آيد. نتيجه عملي اين نگرش به نظر نيچهنفي زندگي و بي ارزش دانستن آن بوده است. در نگرش عقلي همه چيز بر اساساصل عليت توضيح داده مي شود. اصل عليت مي خواهد اساس علت همه چيز را توضيحدهد ولي اساس بي اساس هستي را با اصل عليت نمي توان توضيح داد. تنها ميتوان آن را چون بازي نگريست. بازي كنشي است كه از هرگونه مفهوم پذيريگريزان است، در قالب تعريف نمي گنجد، مقصودي وراي خويش دارد، بر بازيگرانمحيط است، با لهو و لعب و بيهودگي و پوچي نيز نسبتي ندارد. آدمي بازيگربازي عالم است و آنانكه جاي داور و قاضي را اشغال مي كنند، به شكل بدتريبازيچه بازي عالم مي شوند. فيلسوفان از سقراط تاكنون به جاي شركت در بازيعالم خواسته اند قضاوت بازي را بر عهده گيرند، حال آنكه خود نادانستهسخنگوي اراده به قدرت كه بازيگردان اصلي بازي است شده اند. اراده به قدرتبه زبان آنان و براي تحكيم خويش ارزش هايي را وضع كرده است كه به نامحقيقت معرفي شده است. حقيقت صرفاً ارزش هايي است كه براي حفظ و بقاي زندگيآفريده شده است. حقيقت آن نوعي از خطاست كه بدون آن زندگي امكان پذيرنخواهد بود. نيچه ميل فيلسوف و اشتياق او به حقيقت را كه محصول وسعت بينشاوست، عامل ايجاد ارتباط بين موجودات و اتخاذ بينش منطقي مي داند كه اينامر نيز موجب نوعي خوش بيني متافيزيكي مبتني بر منطق مي شود كه به تدريجبه همه چيز سرايت مي كند و همه چيز را زير حجاب دروغ پنهان مي سازد. ازآنجا كه منطق يگانه حاكم و ملاك و معيار نيست، دروغ به عنوان حقيقت معرفيمي شود.
منظور نيچه البته مخالفت با شناسايي و علم نيست، بلكه ماهيتشناختن را چيزي جز كاركردن با استعاره هاي محبوب، يعني تقليدي كه ديگرتقليد محسوب نمي شود و لذا نسبتي با حقيقت ندارد، نمي داند. آنچه شناساييمي خوانيم حصول صورتي از حقيقت اشيا نزد ما و به طريق اولي وصول به عينآنها نيست، بلكه نقشي است كه از خويش بر جهان مي زنيم و خود را در جهان واشيا مي بينيم و طرفه آنكه آن را حقيقت مي ناميم. نيچه اين معنا را چنينتوضيح مي دهد: آنچه فيلسوف مي جويد حقيقت نيست، بلكه بيشتر استحاله جهانبه انسانهاست. او مي كوشد تا با خودآگاهي به فهمي از جهان دست يابد. تلاشاو معطوف به جذب و ادغام (جهان در ذهن بشري) است. او زماني راضي مي شود كهامري را براساس قياس به نفس توضيح داده باشد. درست همانطور كه ستاره بينهمه جهان را خادم فردي واحد مي انگارد، فيلسوف نيز به جهان چونان يك انسانمي نگرد.

اكنون به درك نيچه از حقيقت نزديك تر مي شويم. اولاً بهنظر نيچه چيزي به نام ميل به معرفت و حقيقت وجود ندارد، آنچه هست صرفاًميل به باور حقيقت است. معرفت ناب هيچ ميل و غريزه اي ندارد. به عبارتديگر در آدمي صرفاً كششي به سوي باور كردن حقيقت و درستي شناسايي وجوددارد. به طور طبيعي ميل داريم چيزهايي را حقيقت بپنداريم و با اعتقاد بهشناخت آنها به آسايش خيال برسيم. اين امر براي زندگي ما ضروري است و بدونآن زندگي نشاط خود را از دست مي دهد. به همين جهت است كه نيچه اهميت حقيقترا براي انسان در اين مي بيند كه والاترين و نابترين زندگي با اين باورممكن مي گردد كه آدمي مالك حقيقت است و انسان را نيازمند به باور به حقيقتمي داند. هرچند ما هنوز نمي دانيم اين ميل از كجا ناشي مي شود. ثانياًحقيقت به تمامي متكي بر قياس به نفس است. آنچه حقيقت مي خوانيم و در طولتاريخ چنين خوانده شده است متكي است بر فرافكني احوال و صفات خويش بر جهانو موجودات جهان و لذا كاملاً بشري و آفريده فكر و خيال و زبان بشر است.حقيقت سپاه متحركي از استعاره ها، مجازهاي مرسل و انواع و اقسام قياس بهنفس بشري است. مجموعه اي از روابط بشري است كه به نحوي شاعرانه و سخنورانهتشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون پس از كاربرد طولاني و مداوم درنظر آدميان امري ثابت و قانوني و لازم الاتباع مي نمايد. به همين جهت نيچهحقيقت را توهماتي مي داند كه ما موهوم بودنشان را از ياد برده ايم،استعاره هايي كه از فرط استعمال فرسوده و بي رمق گرديده اند، سكه هايي كهنقش آنها سائيده و محو شده است و اكنون ديگر فقط قطعاتي فلزي محسوب ميشوند و نه سكه هايي مضروب و ثالثاً حقيقت را اراده به قدرت براي تحكيم واستمرار خويش وضع مي كند. نيچه وجود موجودات را اراده به قدرت مي داند.همه موجودات مظاهر اراده به قدرتند و اراده به قدرت اراده به قدرت بيشتراست و لذا در ذات اراده به قدرت افزايش قدرت نهفته است. اما اين افزايش بينهايت نيست و حتي ممكن است ضعف و سستي نيز عارض آن گردد. اراده به قدرتبراي مقابله با اين وضعيت به وضع ارزش ها مي پردازد. ارزش ها همانها استكه حقيقت ناميده مي شود. عالم مثل افلاطوني، خداي مسيحي، عقل و علم وپيشرفت و عدالت در دوره جديد (كه جملگي حقيقت خوانده شده اند) چيزي جز وضعارزش ها توسط اراده به قدرت براي حفظ و تحكيم خويش نبوده است. بنابر اينآنچه حقيقت دانسته شده است صرفاً جعل اراده به قدرت است و فيلسوفان وانديشمندان كه از حقيقت دم زده اند، زبان ارده به قدرت بوده اند و بالاخرهحقيقت نوعي از خطاست كه بدون آن، گونه معيني از زندگي امكان پذير نخواهدبود. به عبارت ديگر نيچه حقيقت را نه متضاد خطا بلكه مرتبه اي و شكلي ازخطاهاي گوناگون مي داند. حقيقت چشم انداز است و چشم اندازهاي بسيارگوناگون وجود دارد و در نتيجه حقيقت انواع بسيار گوناگوني دارد و لذاحقيقتي وجود ندارد.

به هنر محتاجيم تا بتوانيم زندگي كنيم. هنربزرگترين انگيزه زندگي است. هنر و فقط هنر وسيله مهمي براي ممكن ساختنزندگي است، اغواي مهمي در جهت زندگي است، محرك بزرگ زندگي. هنر برتريننيروي مخالف كل اراده به انكار زندگي است. به عبارت ديگر هنر در مقابلانديشه هاي ضد حياتي مسيحي، بودايي و به طور كلي نيست انگارانه، زندگي رامعنا مي بخشد. هنر نجات بخش انساني است كه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيزهستي را مي بيند و نيز نجات بخش انسان اهل عمل است كه مي خواهد علاوه برملاحظه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي آن را زندگي كند. به طور كلينيچه اراده به نمود، خيال، شدن و تغيير را ژرفتر و متافيزيكي تر از ارادهبه حقيقت مي داند و بنابر اين هنر را برتر از حقيقت مي نشاند.
و اماپرسش مهمي كه همچنان باقي است اين است كه آيا نيچه با تلقي خاصي كه ازحقيقت دارد يعني آن را وجهه نظر، دروغ، جعل و اراده به قدرت، مي داند ازتلقي رايج و متعارف از حقيقت كه در طول تاريخ مابعدالطبيعه بسط پيدا كردهاست نيز گذشت حاصل كرده است؟ آيا نيچه متعرض پرسش از ذات حقيقت شده است؟حقيقت در تاريخ متافيزيك غربي به مطابقت ميان ذهن و عين تأويل شده است وبه عبارت ديگر حقيقت به صدق تنزل پيدا كرده است ولي نيچه حقيقت را دروغ(مخالف صدق) مي داند.

همواره انسانها آنچه را يافته اند عين حقيقتانگاشته اند و حقيقت را نيز مطابقت بين يافت خويش و عين خارجي دانسته اند.نيچه نشان داده است كه يافت ما صرفاً مبتني بر وجهه نظر ماست و لذا مطابقيدر عالم خارج ندارد و همين معنا حقيقت را دروغ مي داند. اما با اين همهنيچه همچنان در محدوده همان تلقي متافيزيكي از حقيقت باقي است و از ذاتحقيقت پرسش نمي كند.

پرسش از ذات حقيقت را تنها با گذشت ازمابعدالطبيعه مي توان مطرح كرد. گذشت از مابعدالطبيعه هنگامي حاصل مي شودكه مفاهيمي كه اساس انديشه مابعدالطبيعي است به عيار نقد سنجيده شود.البته نيچه بسياري از اين مفاهيم را جسورانه مورد نقادي قرار داده است،اما هنوز از مابعدالطبيعه نگذشته و برآن غلبه نكرده است. نيچه كه مفاهيمحقيقت، عقل، سوژه، عليت، جوهر و ... را نقد كرده است چرا هنوز در قلمرومابعدالطبيعه قرار دارد؟
نيچه تلقي فيلسوفان از انسان به مثابه حيوانناطق و فاعل شناسا را نقد و رد كرده است. از طرف ديگر به نقد شناسايي ونيز شناخت شناسي پرداخته و بر متناهي بودن شناسايي آدمي و عدم كفايت آنبراي زندگي صحه گذاشته و نيز تلقي متعارف نسبت به حقيقت را نقد كرده وحقيقت را خطا دانسته است، اما با همه نقدهايي كه بر اين مفاهيم بسياراساسي متافيزيكي وارد كرده است، همچنان در محدوده متافيزيك باقي است، زيرابه نسبت بين حقيقت، هستي، ذات آدمي، شناخت هستي آدمي و خطا تعرض نكرده استو البته تعرض به چنين نسبتي مستلزم گذشت از متافيزيك و بلكه عين آن است.نيچه در آستانه دروازه گذشت از متافيزيك غربي قرار دارد.

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه و گنجینه دانش
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”