قیاس
ارسال شده: شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸, ۷:۵۲ ب.ظ
قياس چيست؟
در تعريف قياس گفتهاند: قول مؤلف من قضايا بحيث يلزم عنه لذاته قول آخر،يعنى قياس مجموعهاى فراهم آمده از چند قضيه است كه بصورت يك واحد در آمدهو به نحوى است كه لازمه قبول آنها، قبول يك قضيه ديگر است.
فکر چیست؟
فكر عبارت است از نوعى عمل ذهن روى معلومات و اندوخته هاى قبلى براى دستيابى به يك نتيجه و تبديل يك مجهول به يك معلوم. بنا بر اين از تعريفى كهبراى قياس كرديم معلوم شد كه قياس خود نوعى فكر است.
فكر اعم است از اينكه در مورد تصورات باشد و يا در مورد تصديقات، و درمورد تصديقات همفكر به سه نحو مىتواند صورت گيرد كه يكى از آن سه صورتقياس است پس فكر اعم ازقياس است. به علاوه «فكر» به عمل ذهن از آن جهت كهنوعى كار و فعاليت است اطلاق مىشود. اما قياس به محتواى فكر كه عبارت استاز چند قضيه با نظم و ارتباط خاص اطلاع مىگردد.
اقسام حجت: حجت به نوبه خود بر سه قسم است، يعنى آنجا كه مىخواهيم ازقضيه يا قضايائى معلومه، به قضيهاى مجهول دست بيابيم سير ذهن ما به سهگونه ممكن است:
1- از جزئى به جزئى و بعبارت بهتر از متباين به متباين. در اينحال سير ذهنما افقى خواهدبود. يعنى از نقطهاى به نقطه هم سطح آن عبور مىكند.
2- از جزئى به كلى، و به عبارت بهتر از خاص به عام، در اين حال سير ذهن ماصعوديستيعنى از كوچكتر و محدودتر به بزرگتر و عالى تر سير مىكند وبعبارت ديگر از «مشمول»به «شامل» عبور مىكند.
3- از كلى به جزئى و به عبارت بهتر از عام به خاص، در اين حال سير ذهن ما«نزولى»استيعنى از بزرگتر و عالىتر به كوچكتر و محدودتر سير مىكند وبه عبارت ديگر «از شامل»و در بر گيرنده به «مشمول» و در بر گرفته شدهمنتقل مىشود.
منطقيين سير از جزئى به جزئى و از متباين به متباين را «تمثيل» مىنامندو فقها و اصوليين آن را قياس مىخوانند. (اينكه معروف است ابو حنيفه درفقه «قياس» را بكار مىبرد،مقصود تمثيل منطقى است) سير از جزئى به كلى رامنطقيين «استقراء» مىخوانند و سير ازكلى به جزئى در اصطلاح منطقيين وفلاسفه به نام «قياس» خوانده مىشود (1) از مجموع آنچه تا كنون گفته شدچند چيز معلوم شد:
1- اكتساب معلومات يا از طريق مشاهده مستقيم است كه ذهن عملى انجامنمىدهد صرفاً فرآوردههاى حواس را تحويل مىگيرد و يا از طريف تفكر برروى مكتسبات قبلى است كه ذهن بنوعى عمل و فعاليت مىكند. منطق به قسم اولكارى ندارد، كار منطق اين است كه قوانين درست عمل كردن ذهن را در حين تفكربدست دهد.
2- ذهن تنها در صورتى قادر به تفكر است (اعم از تفكر صحيح يا تفكر غلط) كهچند معلوم در اختيار داشته باشد، يعنى ذهن با داشتن يك معلوم قادر به عملتفكر (ولو تفكر غلط)نيست، ذهن حتى در مورد «تمثيل» نيز بيش از يك معلومرا دخالت مىدهد.
3- معلومات قبلى آنگاه زميه را براى تفكر و سير ذهن (ولو تفكر غلط) فراهم مىكند كه با يكديگر بيگانه محض نبوده باشند.
اگر هزارها معلومات در ذهن ما اندوخده شود كه ميان آنها «جامع» يا «حدمشترك» در كارنباشد محال است كه از آنها انديشه جديدى زاده شود.
اكنون مىگوئيم لزوم تعدد معلومات و همچنين لزوم وجود جامع و حد مشتركميان معلومات، زمينه را براى عمل تفكر فراهم مىكند و اگر هر يك از اين دوشرط نباشد ذهن قادر به حركت و انتقال نيست ولو به صورت غلط.
اما يك سلسله شرايط ديگر هست كه آن شرايط «شرايط صحيح حركت كردن فكر»استيعنى بدون اين شرايط هم ممكن است ذهن حركت فكرى انجام دهد، ولى غلطانجام مىدهد وغلط نتيجهگيرى مىكند. منطق اين شرايط را بيان مىكند كهذهن در حين حركت فكرى به غلط و اشتباه نيفتد (2) .
پىنوشتها
1- اينجا جاى يك پرسش است و آن اين كه قسم چهارمى هم فرض مىشود، و آن سيراز كلى به كلى است، پس اگر ذهن از كلى به كلى سير كرد چه نامى بايد به اوداد و اعتبارش چيست؟پاسخ اين است كه دو كلى يا متباينند و يا متساوى و ياعام و خاص مطلق و يا عام و خاص منوجه. از اين چار قسم، قسم اول داخل درتمقيل است زيرا همانطورى كه اشاره كرديم تمثيل اختصاص به جزئى ندارد،انتقال از جزئى به جزئى از آن جهت تمثيل خوانده مىشود كه انتقال ازمتباين به متباين است علي هذا اگر دو كلى عام و خاص مطلقند اگر سير ذهنازخاص به عام باشد داخل استقراء است و اگر از عام به خاص باشد داخل درقياس است.
پس باقى مىماند آنجا كه دو كلى متساوى باشند يا عام و خاص من وجه اكنونمىگوئيم اگردو كلى مساوى باشند داخل در باب قياسند و اگر عام و خاص منوجه باشند داخل درتمثيلند.
2- اينجا، جاى يك پرسش هست و آن اين است كه بنا بر آنچه گذشت كسب معلوماتما يا ازطريق مشاهده مستقيم استيا از طريق تفكر، و تفكر ما از نوع قياساست و يا تمثيل و يا استقراء، پس تكليف تجربه چه مىشود؟ تجربه داخل دركدام يك از اينها است؟. پاسخ اين است كه تجربه از نوع تفكر قياسى است بهكمك مشاهده. ولى قياسى كه آنجا تشكيل مىشود همانطورى كه اكابر منطقيينگفتهاند قياسى خفى است كه اذهان خود بخود انجام مىدهند. كسانى ازنويسندگان جديد كه پنداشتهاند تجربه از نوع استقراء است اشتباه كردهاند.
در تعريف قياس گفتهاند: قول مؤلف من قضايا بحيث يلزم عنه لذاته قول آخر،يعنى قياس مجموعهاى فراهم آمده از چند قضيه است كه بصورت يك واحد در آمدهو به نحوى است كه لازمه قبول آنها، قبول يك قضيه ديگر است.
فکر چیست؟
فكر عبارت است از نوعى عمل ذهن روى معلومات و اندوخته هاى قبلى براى دستيابى به يك نتيجه و تبديل يك مجهول به يك معلوم. بنا بر اين از تعريفى كهبراى قياس كرديم معلوم شد كه قياس خود نوعى فكر است.
فكر اعم است از اينكه در مورد تصورات باشد و يا در مورد تصديقات، و درمورد تصديقات همفكر به سه نحو مىتواند صورت گيرد كه يكى از آن سه صورتقياس است پس فكر اعم ازقياس است. به علاوه «فكر» به عمل ذهن از آن جهت كهنوعى كار و فعاليت است اطلاق مىشود. اما قياس به محتواى فكر كه عبارت استاز چند قضيه با نظم و ارتباط خاص اطلاع مىگردد.
اقسام حجت: حجت به نوبه خود بر سه قسم است، يعنى آنجا كه مىخواهيم ازقضيه يا قضايائى معلومه، به قضيهاى مجهول دست بيابيم سير ذهن ما به سهگونه ممكن است:
1- از جزئى به جزئى و بعبارت بهتر از متباين به متباين. در اينحال سير ذهنما افقى خواهدبود. يعنى از نقطهاى به نقطه هم سطح آن عبور مىكند.
2- از جزئى به كلى، و به عبارت بهتر از خاص به عام، در اين حال سير ذهن ماصعوديستيعنى از كوچكتر و محدودتر به بزرگتر و عالى تر سير مىكند وبعبارت ديگر از «مشمول»به «شامل» عبور مىكند.
3- از كلى به جزئى و به عبارت بهتر از عام به خاص، در اين حال سير ذهن ما«نزولى»استيعنى از بزرگتر و عالىتر به كوچكتر و محدودتر سير مىكند وبه عبارت ديگر «از شامل»و در بر گيرنده به «مشمول» و در بر گرفته شدهمنتقل مىشود.
منطقيين سير از جزئى به جزئى و از متباين به متباين را «تمثيل» مىنامندو فقها و اصوليين آن را قياس مىخوانند. (اينكه معروف است ابو حنيفه درفقه «قياس» را بكار مىبرد،مقصود تمثيل منطقى است) سير از جزئى به كلى رامنطقيين «استقراء» مىخوانند و سير ازكلى به جزئى در اصطلاح منطقيين وفلاسفه به نام «قياس» خوانده مىشود (1) از مجموع آنچه تا كنون گفته شدچند چيز معلوم شد:
1- اكتساب معلومات يا از طريق مشاهده مستقيم است كه ذهن عملى انجامنمىدهد صرفاً فرآوردههاى حواس را تحويل مىگيرد و يا از طريف تفكر برروى مكتسبات قبلى است كه ذهن بنوعى عمل و فعاليت مىكند. منطق به قسم اولكارى ندارد، كار منطق اين است كه قوانين درست عمل كردن ذهن را در حين تفكربدست دهد.
2- ذهن تنها در صورتى قادر به تفكر است (اعم از تفكر صحيح يا تفكر غلط) كهچند معلوم در اختيار داشته باشد، يعنى ذهن با داشتن يك معلوم قادر به عملتفكر (ولو تفكر غلط)نيست، ذهن حتى در مورد «تمثيل» نيز بيش از يك معلومرا دخالت مىدهد.
3- معلومات قبلى آنگاه زميه را براى تفكر و سير ذهن (ولو تفكر غلط) فراهم مىكند كه با يكديگر بيگانه محض نبوده باشند.
اگر هزارها معلومات در ذهن ما اندوخده شود كه ميان آنها «جامع» يا «حدمشترك» در كارنباشد محال است كه از آنها انديشه جديدى زاده شود.
اكنون مىگوئيم لزوم تعدد معلومات و همچنين لزوم وجود جامع و حد مشتركميان معلومات، زمينه را براى عمل تفكر فراهم مىكند و اگر هر يك از اين دوشرط نباشد ذهن قادر به حركت و انتقال نيست ولو به صورت غلط.
اما يك سلسله شرايط ديگر هست كه آن شرايط «شرايط صحيح حركت كردن فكر»استيعنى بدون اين شرايط هم ممكن است ذهن حركت فكرى انجام دهد، ولى غلطانجام مىدهد وغلط نتيجهگيرى مىكند. منطق اين شرايط را بيان مىكند كهذهن در حين حركت فكرى به غلط و اشتباه نيفتد (2) .
پىنوشتها
1- اينجا جاى يك پرسش است و آن اين كه قسم چهارمى هم فرض مىشود، و آن سيراز كلى به كلى است، پس اگر ذهن از كلى به كلى سير كرد چه نامى بايد به اوداد و اعتبارش چيست؟پاسخ اين است كه دو كلى يا متباينند و يا متساوى و ياعام و خاص مطلق و يا عام و خاص منوجه. از اين چار قسم، قسم اول داخل درتمقيل است زيرا همانطورى كه اشاره كرديم تمثيل اختصاص به جزئى ندارد،انتقال از جزئى به جزئى از آن جهت تمثيل خوانده مىشود كه انتقال ازمتباين به متباين است علي هذا اگر دو كلى عام و خاص مطلقند اگر سير ذهنازخاص به عام باشد داخل استقراء است و اگر از عام به خاص باشد داخل درقياس است.
پس باقى مىماند آنجا كه دو كلى متساوى باشند يا عام و خاص من وجه اكنونمىگوئيم اگردو كلى مساوى باشند داخل در باب قياسند و اگر عام و خاص منوجه باشند داخل درتمثيلند.
2- اينجا، جاى يك پرسش هست و آن اين است كه بنا بر آنچه گذشت كسب معلوماتما يا ازطريق مشاهده مستقيم استيا از طريق تفكر، و تفكر ما از نوع قياساست و يا تمثيل و يا استقراء، پس تكليف تجربه چه مىشود؟ تجربه داخل دركدام يك از اينها است؟. پاسخ اين است كه تجربه از نوع تفكر قياسى است بهكمك مشاهده. ولى قياسى كه آنجا تشكيل مىشود همانطورى كه اكابر منطقيينگفتهاند قياسى خفى است كه اذهان خود بخود انجام مىدهند. كسانى ازنويسندگان جديد كه پنداشتهاند تجربه از نوع استقراء است اشتباه كردهاند.