
[COLOR=#NaNNaNNaN]شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گرههايكور اقتصادي سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايهداريغرب حل كنيد، نه تنها دردي از جامعه خويش را دوا نكردهايد، كه ديگرانبايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چرا كه امروز اگر ماركسيسم درروشهاي اقتصادي و اجتماعي به بنبست رسيده است.
روز يازدهم دي ماه 1367 هجري شمسي، حضرت امام خميني بنيانگذار پيام مهم وتاريخي خود را خطاب به گورباچف صدر هيأت رئيسه شوروي سابق صادر كردند.نامه تاريخي امام (ره) در شرايطي خطاب به رهبر شوروي سابق نگاشته شده بودكه تحليلگران سياسي نظاره گر تجيد نظر طلبي و آغاز تحولات دنياي كمونيسمبوده ولي قادر به اظهار نظر در اين باره نبودند. رهبركبير انقلاب اسلامينه تنها اظهار نظر صريح درباره تحولات جهان كمونيست كرد بلكه فرمود: ازاين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد...
در اولين روز سال 1989 ميلادي ـ 11 دي 1367 ـ نامه معروف و تاريخيامامخميني خطاب به ميخائيل گورباچف آخرين رئيسجمهور شوروي در زمينه مرگكمونيسم و ضرورت پرهيز روسيه از اتكاء به غرب انتشار يافت.
اين نامه در شرائطي منتشر شد كه اتحاد جماهير شوروي هنوز به عنوان يكمجموعه برقرار بود، جنگ سرد خاتمه نيافته بود، ديوار برلين به عنوان نمادجدائي شرق و غرب، فرو نريخته بود و حاكميت كمونيسم بر قانون اساسي شوروي وبر مقدرات مردم در جمهوري هاي اين كشور، هنوز برقرار بود. با اين حال امامخميني در نامه عبرتآموز خويش به گورباچف از صداي شكسته شدن استخوانهايماركسيسم سخن به ميان آورد و وي را از روي آوردن به غرب براي حل مشكلاتاقتصادي اتحاد جماهير شوروي برحذر داشت.
متن نامه امامخميني به اين شرح است: (1)
بسماللهالرحمنالرحيم
جناب آقاي گورباچف! صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي با اميدخوشبختي و سعادت براي شما و ملت شوروي، از آنجا كه پس از روي كار آمدن شماچنين احساس ميشود كه جنابعالي در تحليل حوادث سياسي جهان، خصوصاً دررابطه با مسائل شوروي، در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرارگرفتهايد، و جسارت و گستاخي شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأتحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاكم بر جهان گردد، لازم ديدمنكاتي را يادآور شوم. هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات جديد شما تنهاروشي براي حل معضلات حزبي و در كنار آن حل پارهاي از مشكلات مردمتانباشد، ولي به همين اندازه هم شهامت تجديدنظر در مورد مكتبي كه ساليان سالفرزندان انقلابي جهان را در حصارهاي آهنين زنداني نموده بود قابل ستايشاست. و اگر به فراتر از اين مقدار فكر ميكنيد، اولين مسألهاي كه مطمئناًباعث موفقيت شما خواهد شد اين است كه در سياست اسلاف خود داير بر«خدازدايي» و «دينزدايي» از جامعه، كه تحقيقاً بزرگترين و بالاترين ضربهرا بر پيكر مردم كشور شوروي وارد كرده است، تجديدنظر نماييد؛ و بدانيد كهبرخورد واقعي با قضاياي جهان جز از اين طريق ميسر نيست. البته ممكن است ازشيوههاي ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد،باغ سبز دنياي غرب رخ بنمايد، ولي حقيقت جاي ديگري است. شما اگر بخواهيددر اين مقطع تنها گرههاي كور اقتصادي سوسياليسم و كمونيسم را با پناهبردن به كانون سرمايهداري غرب حل كنيد، نه تنها دردي از جامعه خويش رادوا نكردهايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چراكه امروز اگر ماركسيسم در روشهاي اقتصادي و اجتماعي به بنبست رسيده است،دنياي غرب هم در همين مسائل، البته به شكل ديگر، و نيز در مسائل ديگرگرفتار حادثه است.
جناب آقاي گورباچف!
بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادينيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست. همان مشكلي كه غرب را هم بهابتذال و بنبست كشيده و يا خواهند كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني وبيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است.
جناب آقاي گورباچف، براي همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد درموزههاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد؛ چرا كه ماركسيسم جوابگوي هيچ نيازياز نيازهاي واقعي انسان نيست؛ چرا كه مكتبي است مادي، و با ماديت نميتوانبشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت، كه اساسيترين درد جامعه بشري درغرب و شرق است، به در آورد.
حضرت آقاي گورباچف، ممكن است شما اثباتاً در بعضي جهات به ماركسيسم پشتنكرده باشيد و از اين پس هم در مصاحبهها اعتقاد كامل خودتان را به آنابراز كنيد؛ ولي خود ميدانيد كه ثبوتاً اينگونه نيست. رهبر چين اولينضربه را به كمونيسم زد؛ و شما دومين و عليالظاهر آخرين ضربه را بر پيكرآن نواختيد. امروز ديگر چيزي به نام كمونيسم در جهان نداريم. ولي از شماجداً ميخواهم كه در شكستن ديوارهاي خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب وشيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعي اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرينلايههاي پوسيده هفتاد سال كژي جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خودبزداييد. امروز ديگر دولتهاي همسو با شما كه دلشان براي وطن و مردمشانميتپد هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزميني و رو زمينيكشورشان را براي اثبات موفقيت كمونيسم، كه صداي شكستن استخوانهايش هم بهگوش فرزندانشان رسيده است، مصرف كنند.
آقاي گورباچف وقتي از گلدستههاي مساجد بعضي از جمهوريهاي شما پس ازهفتاد سال بانگ «اللهاكبر» و شهادت به رسالت حضرت ختمي مرتبت ـ صلياللهعليه و آله و سلم ـ به گوش رسيد، تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي (ص) رااز شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كهبار ديگر به دو جهانبيني مادي و الهي بينديشيد. ماديون معيار شناخت درجهانبيني خويش را «حس» دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نميدانند.قهراً جهان غيب، مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوت و قيامت، را يكسرهافسانه ميدانند. در حالي كه معيار شناخت در جهانبيني الهي اعم از «حس وعقل» ميباشد، و چيزي كه معقول باشد داخل در قلمرو علم ميباشد گرچه محسوسنباشد. لذا هستي اعم از غيب و شهادت است، و چيزي كه ماده ندارد، ميتواندموجود باشد. و همانطور كه موجود مادي به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسينيز به شناخت عقلي متكي است.
قرآن مجيد اساس تفكر مادي را نقد ميكند، و به آنان كه بر اين پندارند كهخدا نيست و گرنه ديده ميشد. لن نومنلك حتي نريالله جهره(2) ميفرمايد:لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيفالخبير.(3)
از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم،كه از نظر شما اول بحث است، اصولاً ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائلفلاسفه، بخصوص فلاسفة اسلامي، بيندازم. فقط به يكي ـ دو مثال ساده و فطريو وجداني كه سياسيون هم ميتوانند از آن بهرهاي ببرند بسنده ميكنم. ايناز بديهيات است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بيخبر است. يك مجسمه سنگييا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است. در صورتي كه بهعيان ميبينيم كه انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است. ميداندكجاست؛ در محيطش چه ميگذرد؛ در جهان چه غوغايي است. پس، در حيوان و انسانچيز ديگري است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن مادهنميميرد و باقي است. انسان در فطرت خود هر كمالي را به طور مطلقميخواهد. و شما خوب ميدانيد كه انسان ميخواهد قدرت مطلق جهان باشد و بههيچ قدرتي كه ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد وگفته شود جهان ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيارداشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست،فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايدباشد تا آدمي دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم،گرچه خود ندانيم. انسان ميخواهد به «حق مطلق» برسد تا فاني در خدا شود.اصولاً اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انساني نشانه وجود جهان جاويد ومصون از مرگ است. اگر جنابعالي ميل داشته باشيد در اين زمينهها تحقيقكنيد، ميتوانيد دستور دهيد كه صاحبان اينگونه علوم علاوه بر كتب فلاسفهغرب در اين زمينه، به نوشتههاي فارابي(4) و بوعليسينا(5) ـ رحمتاللهعليهما ـ در حكمت مشاء مراجعه كنند، تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليتكه هرگونه شناختي بر آن استوار است، معقول است نه محسوس؛ و ادراك معانيكلي و نيز قوانين كلي كه هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد، معقول است نهمحسوس، و نيز به كتابهاي سهروردي(6) ـ رحمتالله عليه ـ در حكمت اشراقمراجعه نموده، و براي جنابعالي شرح كنند كه جسم و هر موجود مادي ديگر بهنور صرف كه منزه از حس ميباشد نيازمند است؛ و ادراك شهودي ذات انسان ازحقيقت خويش مبرا از پديده حسي است. از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمتمتعاليه صدرالمتألهين(7) ـ رضوانالله تعالي عليه و حشرهالله معالنبيينوالصالحين ـ مراجعه نمايند، تا معلوم گردد كه: حقيقت علم همانا وجودي استمجرد از ماده؛ و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكومنخواهد شد.
ديگر شما را خسته نميكنم و از كتب عرفا و بخصوص محيالدين ابنعربي(8)نام نميبرم؛ كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد، تني چند ازخبرگان تيزهوش خود را كه در اينگونه مسائل قوياً دست دارند، راهي قمگردانيد، تا پس از چند سالي با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر از مويمنازل معرفت آگاه گردند، كه بدون اين سفر آگاهي از آن امكان ندارد.
جناب آقاي گورباچف!
اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات، از شما ميخواهم درباره اسلام بهصورت جدي تحقيق و تفحص كنيد. و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين بهشما، كه به جهت ارزشهاي والا و جهان شمول اسلام است كه ميتواند وسيلهراحتي و نجات همه ملتها باشد و گره مشكلات اساسي بشريت را باز نمايد. نگرشجدي به اسلام ممكن است شما را براي هميشه از مسئله افغانستان و مسائلي ازاين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خوددانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك ميدانيم. با آزادي نسبي مراسممذهبي در بعضي از جمهوريهاي شوروي، نشان داديد كه ديگر اينگونه فكرنميكنيد كه مذهب مخدر جامعه است.(9)
راستي مذهبي كه ايران را در مقابل ابرقدرتها چون كوه استوار كرده است مخدرجامعه است؟ آيا مذهبي كه طالب اجراي عدالت در جهان و خواهان آزادي انساناز قيود مادي و معنوي است مخدر جامعه است؟ آري، مذهبي كه وسيله شود تاسرمايههاي مادي و معنوي كشورهاي اسلامي و غيراسلامي، در اختيار ابرقدرتهاو قدرتها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا است مخدرجامعه است. ولي اين ديگر مذهب واقعي نيست؛ بلكه مذهبي است كه مردم ما آنرا «مذهب امريكايي» مينامند.
در خاتمه صريحاً اعلام ميكنم كه جمهوري اسلامي ايران به عنوان بزرگترين وقدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتي ميتواند خلأ اعتقادي نظام شمارا پر نمايد. و در هر صورت، كشور ما همچون گذشته به حسن همجواري روابطمتقابل معتقد است و آن را محترم ميشمارد.
والسلام عليمناتبع الهدي.
11/10/67
روحالله الموسويالخميني
منبع: خبرگزاری فارس
