ازادسازی مریوان به روایت حاج احمد متوسلیان

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 830
تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
محل اقامت: باختران
سپاس‌های ارسالی: 309 بار
سپاس‌های دریافتی: 2025 بار
تماس:

ازادسازی مریوان به روایت حاج احمد متوسلیان

پست توسط ali1371 »

 » پس از فتح پاوه، با حكم سردار بروجردي، به سمت فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و تا اواخر ارديبهشت سال 1359، يكسره هّم و غّم خود را مصروف طراحي و برنامه‌ريزي جهت كار پاكسازي مناطق آلوده و آزادسازي روستاها و ارتفاعات سوق‌الجيشي حومة پاوه كرد. به تدريج، شماري از جوانان انقلابي و مخلص اعزامي،‌ به جمع قواي معدود «احمد» در سپاه پاوه افزوده شدند. جوانان مؤمن و جان بركفي كه ضمن زدن زانوي تلمذ در مكتب رزمي سردار متوسليان و به گوش جان سپردن آموزه‌هاي گرانسنگ وي، يك شبه ره صد ساله رفتند و به فاصله‌اي كوتاه، خود در زمرة سرداران زبدة سپاه اسلام درجبهه‌هاي غرب و جنوب به شمار آمدند. از جملة آنان مي‌توان از بزرگواراني همچون سرداران شهيد حاج عباس كريمي، رضا چراغي، حسين قجه‌اي، سيد محمدرضا دستواره و000 نام برد و با مساعي پيگير «احمد»‌ و حمايت بي‌دريغ سردار بروجردي، به تدريج آمار نفرات سپاه پاوه بالا آمد و به تبع آن، توان رزمي نيروهاي انقلاب در جبهة پاوه نيز افزايش يافت.
به جرأت مي‌توان گفت كه از جمله عوامل اصلي موفقيت «احمد» در انهدام برق‌آساي مواضع ضدانقلاب پيرامون شهر پاوه، ورود سردار شهيد ناصر كاظمي به اين شهر بود. يكي از رزم‌آوران سپاه پاوه در اين باب مي‌گويد:
«000يك روز ديديم يك آقايي آمده و مي‌گويند ايشان فرماندار پاوه است. در آن ايام، مقامات اعزامي معمولاً توسط عناصر ليبرال انتخاب مي‌شدند و در رابطه با مناطق كردنشين غرب، اكثر رؤساي ادارات و فرمانداران انتصابي ليبرال‌ها، از وابستگان گروهك‌هاي چپ و التقاطي بودند.
از خيانت‌هاي ليبرال‌ها در قضاياي كردستان، يكي هم همين مسأله بود. عمق فاجعه وقتي معلوم مي‌شود كه آدم مي‌بيند استاندار اين استان بحران زده، يك توده‌اي قهار بومي به نام ابراهيم يونسي بود!000 خلاصه با چنين پس زمينه‌اي ما اين آقاي فرماندار پاوه را زيارت كرديم. قيافه‌اش كه حسابي غلط انداز بود! علي‌الخصوص با آن موهاي بلند مجعد و ريش پروفسوري، كه بدجوري توي ذوق ما زد. تا او را ديديم، دلمان هري پايين ريخت. گفتيم واويلا! اين آدم از شش فرسخي قيافه‌اش داد مي‌زند كه ضد انقلاب است! چه كسي گفته اين فرماندار پاوه بشود؟
چند روز بعد،‌ توي محوطة سپاه پاوه داشتيم در مورد فرماندار مشكوك اعزامي صحبت مي‌كرديم. نگو، «احمد» حرف‌هاي ما را شنيده، تا به ما رسيد، با يك عتابي گفت: غيبت نكنيد! گفتيم: چرا؟ اين كه قيافه‌اش داد مي‌زند ضد انقلاب است! نگاهش را از ما دزديد و گفت: نه! آدم خوبي است. با تعجب پرسيديم: مگر شما چه چيزي از او مي‌دانيد كه ما نمي‌دانيم؟ از دادن جواب سر راست به سؤال ما طفره رفت. گفت: هيچي، فقط فكر مي‌كنم اين فرماندار آدم خوبي باشد!»
فرماندار مشكوك اعزامي به پاوه، در اصل يكي از كادرهاي اطلاعاتي نخبة سپاه بود. او هر روز،‌ به بهانة بازديد منطفه و سخنراني، به روستاهاي اطراف شهر كه در قرق ضدانقلاب بودند، مي‌رفت و از وضعيت قواي ضدانقلاب، سنگرها، تجهيزات، استحكامات و نحوه پراكندگي مواضع آنان، اطلاعات ذي‌ قيمتي جمع‌آوري مي‌كرد. ضدانقلابيون هم كه گول ظاهر غلط انداز و سخنراني‌هاي خنثي و يك بام و دو هواي او را خورده بودند، مزاحمتي برايش ايجاد نمي‌كردند. ناصر كاظمي به راحتي در مناطق آلوده تردد مي‌كرد. روزها سخنراني‌هايي با مضامين نامربوط و بي‌سر و ته داشت و شب‌ها، دور از چشم همه -‌حتي بچه‌هاي سپاه پاوه- ‌كليه اطلاعات حساس و ارزشمندي را كه جمع‌آوري كرده بود، تحويل «احمد» مي‌داد. «احمد» نيز از اين اطلاعات، در روند طراحي و برنامه‌ريزي سلسله عمليات پاكسازي مناطق اشغالي پيرامون پاوه به نحو احسن استفاده مي‌كرد. پس از يك رشته نبردهاي برق‌آسا كه همگي با موفقيت نيروهاي سپاه پاوه همراه بود، تجزيه‌طلبان تازه فهميدند كه منشأ ضربات گيج كننده‌اي كه خورده‌اند، از كجا بوده است. به گفتة يكي از همرزمان «احمد» در نبردهاي پاوه:
«000ضد انقلاب بدجوري مچل شده بود. دست آخر پيغام فرستادند: اگر ما مي‌دانستيم اين فرماندار ريش‌بزي، يك چنين اعجوبه‌اي است، همان روز ورود او به پاوه، يك قطار فشنگ توي شكمش خالي مي‌كرديم! اين همكاري ظريف و بامزة «احمد» و شهيد كاظمي، از جمله زيباترين خاطراتي است كه من از آن ايام دارم.»
«احمد» براي آموزش نظري و ارتقاي سطح معلومات عقيدتي-‌سياسي رزمندگان تحت امر خود ارزش فراواني قائل بود. در شرايطي كه اكثر رسانه‌هاي گروهي، تريبون‌هاي رسمي و غيررسمي، نشريات كثيرالانتشار و دستگاه‌هاي تبليغاتي و اطلاع‌رساني كشور، در قبضة اصحاب تفكرات الحادي، ليبرالي و التقاطي قرار داشت، سعي وي مصروف به اين بود كه با بهره‌گيري از مناسب‌ترين شيوه‌هاي بحث اقناعي و به كار بستن دانش عقيدتي-‌مبارزاتي گرانبهاي خود، حتي‌المقدور،‌ خلاء عدم كار فكري و تربيت نظري موجود در ميان رزمندگان سپاهي را برطرف سازد. وي طي دوران حضور پرثمر خود در جبهه‌هاي غرب، هر فرصت ولو كوتاهي را براي به بحث و مناظره گذاشتن مبرم‌ترين مسائل عقيدتي، فلسفي و سياسي مغتنم مي‌دانست. يكي از همسنگران او در دوران جنگ‌هاي پاوه، در مورد نحوه ارائه آموزش‌هاي عقيدتي-‌سياسي «احمد» به رزم‌آوران تحت امرش مي‌گويد:
«000در پاوه، پس از هر عملياتي كه انجام مي‌داديم،‌گاه تا چندين روز بي‌كار مي‌مانديم؛ ولي برادر «احمد» براي پر كردن اوقات بي‌كاري ماهم برنامه‌ريزي كرده بود و دراين فراغت‌هاي ادواري، با بچه‌ها كار فكري فلسفي و عقيدتي-سياسي مي‌كرد000 مي‌آمد توي جمع ما مي‌نشست و هر بار يك بحث جدي را شروع مي‌كرد. في‌المثل بحث بر سر اين‌كه آيا خدا وجود دارد يا نه. بعد مي‌گفت: فرض كنيد من يك ماترياليست، يك آدم ملحد هستم. شما بياييد و براي من، وجود خدا را در اين زنجيرة كائنات ثابت كنيد000
چه دردسر بدهم، يك بحث داغي به راه مي‌انداخت كه گاه تا سه‌-‌چهار ساعت طول مي‌كشيد. بعضي وقت‌ها هم بحث به مجادلة لفظي تندي بين بچه‌ها ختم مي‌شد! حتي يادم هست يك بار شهيد دستواره بدجوري به برادر «احمد» حمله كرد؛ طوري كه فكر مي‌كرديم الان است كه با او دست به يقه بشود! برادر «احمد» هم كه نقش خودش را خوب بازي مي‌كرد، ضمن دفاع ظاهري از مباني ماترياليزم، به شهيد دستواره گفت: شما مسلمان‌ها مگر در قرآن نخوانده‌ايد كه دستور داده مجادله بايد به نحو احسن باشد؟!»
خلاصه، داد و هوار آنها، ساختمان سپاه را روي سرمان گذاشته بود000
برادر «احمد» با اين بحث‌ها، هم اوقات فراغت ما را به خوبي پر مي‌كرد، هم اجازه نمي‌داد حضور بچه‌ها در جبهه‌هاي غرب، صرفاً به چند درگيري نظامي محدود بشود و آنها هيچ تجربه عقيدتي و آگاهي سياسي به دست نياورند.»
البته نبايد از ياد برد كه شخصيت جامع الاطراف «احمد» به عنوان يك عنصر زبدة فرهنگي، سياسي-‌نظامي و شعاع دلرباي هيمنة معنوي كه از جان تابناك او ساطع مي‌شد، حتي در اوج مجادلات لفظي مزبور، همواره رزم‌آوران را مجاب مي‌كرد كه براي برادر «احمد» احترام ويژه‌اي قائل شوند. هرچند «احمد» خود بسيار مقيد بود به گونه‌اي با نيروهاي تحت امر خود سلوك كند كه از بودن در كنار او احساس تكليف يا خداي ناكرده حقارت و خودكم‌بيني بر ايشان مستولي نشود. سلوك او با رزمندگان، آميزه‌اي از سطوت و رأفت بود؛ درست همچون شاكلة ‌شخصيت درخشان خودش. در كنار كار عقيدتي-‌سياسي، «احمد»، امر خطير آموزش مستمر نظامي را نيز در دستور كار رزمندگان قرار داده بود. در اين رابطه، به ويژه بر مسأله آمادگي رزمي و افزايش توان فيزيكي نيروها بسيار تأكيد مي‌ورزيد.  
 ***** 
  سازمان پيشمرگان مسلمان كرد در مريوان، جزو درخشان‌ترين سرفصل‌هاي كارنامه فعاليت انقلابي «احمد» در كردستان محسوب مي‌شود؛ امري كه موجب گشت تا رابطة عاطفي و علقة ايماني گرمي ميان او و مدافعان مسلمان كرد انقلاب برقرار شود:
«000دلبستگي خيلي عجيبي به نيروهاي كرد مسلمان داشت. از كوچك‌ترين فرصت‌ها براي رسيدگي به حوايج و رفع كم و كاستي‌هاي آنها استفاده مي‌كرد. هر دو-‌سه روز يك بار، با برادر سالكي-‌مسؤول سازمان پيشمرگان مسلمان كرد مريوان- ‌مي‌آمد به سروآباد، جايي كه محل استقرار اين نيروها بود. همه او را محرم خودشان مي‌دانستند و در اين بازديدها مي‌آمدند گاه تا ساعت‌ها برايش درد دل مي‌كردند. با يك حوصله و احترام فوق‌ال عاده‌اي به صحبت‌هايشان گوش مي‌داد و تا آخرين حدي كه در توانش بود، سعي مي‌كرد مسائل و مشكلات آنها را حل كند. در آن دوران، با آن‌كه از لحاظ مالي وضع خود بچه‌هاي سپاه مريوان در شرايط اسفناكي قرار داشت، «احمد» روي مسأله تأمين ارزاق و رفع نيازهاي مالي نيروهاي كرد كه عموماً جزو مستضعف‌ترين اهالي روستاهاي منطقه بودند، حساسيت زيادي به خرج مي‌داد. بارها خودم ديدم كه حلب روغن و پتوي جيرة سپاه را از تداركات برمي‌داشت و مي‌برد بين آنها تقسيم مي‌كرد. روي حفظ بيت‌المال از همه سخت‌گيرتر بود. از اموال سپاه حداقل استفاده را مي‌كرد، براي تأمين پيشمرگان مسلمان از جان مايه مي‌گذاشت000 اگر «احمد» براي ما بچه‌هاي سپاه مريوان كه حتي عاشق چشم غره‌هايش بوديم، در يك كلام، برادر «احمد» بود؛ براي پيشمرگان مسلمان كرد، او خيلي عزيزتر از يك دوست و رفيق بود. او براي آنها كاك «احمد» بود!»
انس و الفت «احمد» با مردم مسلمان و رنج كشيدة كرد، تنها به نيروهاي انقلابي و رزمندة اين خطه محدود نمي‌شد. دامنة رأفت انقلابي و مكتبي «احمد» چنان گسترده بود كه توفيق تسخير قلوب اهالي مناطق تحت سلطة ضد انقلاب را نيز براي او به ارمغان آورد:
«000اصل اولي را كه «احمد» همواره در عمليات پاكسازي مناطق زير سلطة ضدانقلاب رعايت مي‌كرد، بيدار كردن فطرت پاك و دست‌نخوردة مردم اين مناطق بود. بدون كمترين خوف يا واهمه‌اي، به روستاهايي كه محل تردد يا نفوذ ضدانقلاب بودند، مي‌رفت. مردم را جمع مي‌كرد و با يك بيان خيلي ساده و بي‌تكلف، براي آنها از شخصيت امام (ره)، حقانيت نظام و رأفت انقلاب صحبت مي‌كرد. جنايات و خيانت‌هايي را كه ضد انقلاب به نام مردم كرد مرتكب مي‌شد، براي آنها شرح مي‌داد. با همة صلابت و اقتداري كه داشت، لحن صحبت و كلماتي را كه در حرفهايش براي مردم اين جور مناطق به كار مي‌برد، ذره‌اي بوي بيگانگي، خشونت يا برخورد از موضع بالا را نداشت.
مي‌گفت: جمهوري اسلامي و اين انقلاب، مال شما و از خود شماست. ما مي‌خواهيم شما زندگي عادي خودتان را در ساية عدالت و امنيت انقلاب از سر بگيريد. تا به حال، شما زير فشار و سلطة ضدانقلاب چنين فرصتي نداشتيد. انقلاب يعني قرآن، يعني مرام حضرت رسول، يعني آبادي و نعمت و امنيت براي شما و بچه‌هاي معصوم‌تان، از ضدانقلاب نترسيد. ضدانقلاب كيست؟ كسي كه حتي آرد نان و فشنگ تفنگش را لب مرز نوسود و دزلي از قاتلان مسلمان‌هاي كرد عراق مي‌گيرد، چطور مي‌تواند ادعاي مبارزه براي مردم مسلمان كردستان را داشته باشد؟ شما مسلمانيد. مسلمان جز خدا از كسي ترسي ندارد. شما كرد هستيد. كردها شجاع‌ترين مردم اين مملكت‌اند. چرا به خفت سلطة ضدانقلاب تن مي‌دهيد؟ عزت و كرامت يك مسلمان كرد چطور اجازه مي‌دهد به ذلت تسلط يك مشت ملحد دست نشاندة‌ اجنبي تن بدهد؟ ما و شما همگي پيرو مكتبي هستيم كه مي‌فرمايد عزت فقط براي خدا، رسول خدا (صلي‌الله عليه واله وسلم) و اهل ايمان است. خودتان همت كنيد. ضدانقلاب را معرفي كنيد. بياييد تفنگ‌ها را تحويل بدهيد. ما برادران مسلمان شما هستيم كه آمده‌ايم كردستان مسلمانان را از دست ايادي اجنبي آزاد كنيم000 حالا دير خودتان مي‌توانيد راه را از بيراهه تشخيص بدهيد و به ياري خدا، راه حق را انتخاب كنيد!000
«احمد» با همين برخورد اسلامي و انساني خودش طوري مردم را مجاب مي‌كرد كه اكثر مواقع خود آنها براي پاكسازي روستاهايشان از تسلط ضد انقلاب پيشقدم مي‌شدند.»
«احمد» در جهت سرعت بخشيدن به روند پاكسازي مناطق استحفاظي سپاه مريوان، با معضلات بغرنجي دست و پنجه نرم مي‌كرد. از جمله مهمترين اين معضلات، محدوديت اعزام نيروهاي كارآمد و كيفي به منطقة‌ مريوان بود. به گفتة يكي از نيروهاي اطلاعات-‌عمليات سپاه مريوان:
«000آن روزها وضعيت «احمد» در جبهة‌ مريوان به اين صورت نبود كه مثلاً گروهان و گردان داشته باشد. از لحاظ سازماني، تقسيم كار بچه‌هاي ما در مريوان به صورت پايگاهي بود. هر بار كه تعداد معدودي نيرو به مريوان اعزام مي‌شد، «احمد» از بين آنها مسؤولي را براي فرماندهي پايگاه انتخاب مي‌كردو بقية‌ نيروها تحت امر آن مسؤول در پايگاه مربوطه مستقر مي‌شدند. توجيه منطقه براي فرمانده هر پايگاه و سركشي و نظارت مستمر بر وضعيت آنها را شخص «احمد» به عهده داشت.»
در كنار مجاهدت شبانه‌روزي جهت گسترش دايرة پاكسازي و سركوبي ضدانقلاب، «احمد» توجه خاصي به مردم مناطق محروم مريوان مبذول مي‌داشت؛ با غم‌هاي آنان همدرد و شريك شادي‌هايشان بود. مردم مريوان كه از ابتداي غائله كردستان، به واسطة آشوب‌ها و تسلط ضد انقلاب در منطقه با كابوس مهيب جنگ و نا امني و هراس دائمي نسبت به آتية نامعلوم خود و نواميس‌شان دست به گريبان بودند،‌ با ورود قواي انقلاب به مريوان و مشاهدة رفتار اسلامي-‌انساني آنان با اهالي شهر، به زودي به ماهيت پوچ تبليغات سوء ضدانقلاب عليه رزمندگان سپاه واقف شدند. از سوي ديگر، مردم منطقة مريوان، از شهري و روستايي و كوچك و بزرگ، در كار شگفت فرماندة سيه چرده و پر مشغلة سپاه شهر؛ كه براي آنان هم فرماندار بود، هم شهردار و بخشدار،‌ هم به فكر تهيه سوخت و خواربار كمياب موردنياز مردم بود و هم در صدد تهية كتاب و دفتر و گچ و تخته سياه و تأمين معلم براي مدارس كودكان‌شان؛ سخت حيران مانده بودند. ديري نپاييد كه بذر محبت نسبت به اين تازه وارد ناشناس در گل خانة قلوب باصفاي مردم مريوان ريشه دوانيد، جوانه زد، سبز شد و به شكوفه نشست و براي «احمد» گل‌هاي خوشبوي محبت پاك و بي‌غل و غش مردم مريوان را به ارمغان آورد. يكي از سرداران سپاه غرب كشور ضمن اشاره به اين رابطه پرشور عاطفي مي‌گويد:
«000شما اگر مي‌خواهيد واقعاً «احمد» را آن طور كه بود بشناسيد، لازم نيست سراغ ما بچه‌هاي سپاه بياييد. شما برويد سراغ مردم كردستان. برويد پاي صحبت مردم مسلمان مهاباد، سقز، بانه، پاوه و مريوان بنشينيد. آنها بيشتر و بهتر از همة ما دوستان «احمد» صلاحيت دارند درباره شخصيت او صحبت كنند. طرز تفكر «احمد» دربارة مردم كردستان و ريشه عملكرد اصولي و دقيق اون در رابطه با اين مردم به سه عامل اساسي برمي‌گردد. اولاً اعتقاد عميق او به كريمة‌ قرآني «محمدرسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم.» مهمترين مسأله براي «احمد» هويت اسلامي اين مردم بود. با وجود قضاوت عجولانة بعضي‌ها كه تحت تأثير تبليغات گروهك‌هاي الحادي در كردستان از مردم اين منطقه نا اميد بودند، «احمد» فريب اين پوستة پوك و فريبنده جو مسموم تبليغاتي موجود در منطقه را نخورد. به فطرت ديني و اصالت اسلامي مردم كردستان عميقاً ايمان داشت و يقين داشت كه كافي است با برخورداري از سر مدارا و رأفت، فرصتي براي از قوه به فعل درآمدن فطرت ديني مردم منطقه فراهم شود، آن وقت است كه همين مردم، قبر ضدانقلاب را در كردستان خواهند كند.
اگر مسأله دانش سياسي و تجارب مبارزاتي «احمد» را هم در كنار اين قضيه درنظر بگيريم، مي‌بينيم كه او در رديف فرزانه‌ترين شخصيت‌هاي سياسي-‌نظامي انقلاب در كردستان بوده است. عامل سوم، شاگردي «احمد» در محضر حاج محمد بروجردي است. آقاي بروجردي به عنوان مربي و مرشد تمامي فرماندهان سپاه غرب، شخصاً عاشق مردم مسلمان كردستان بود و به هيچ وجه مسأله تشكيك در اصالت هويت اسلامي مردم اين منطقه، توسط بعضي عناصر ظاهر بين خودي را تحمل نمي‌كرد. بروجردي به بركت جاذبة معنوي فراوان خود، راه و رسم اين عشق‌ورزي و احترام به مردم كردستان را به شاگردان مخلص خود از قبيل «احمد»، همت و000 هم ياد داده بود. به همين دليل مي‌بينيم «احمد» در مقابل مردم كردستان موم است و در برابر ضد انقلاب آهن!»
مهابت و رعبي كه از وجود پرصلابت «احمد» بر قلوب سياه و سنگي ضدانقلابيون نشسته بود، تا بدان پايه و مايه هراس و وحشت عناصر مسلح ضدانقلاب را فراهم آورد كه به قول يكي از رزمندگان سپاه مريوان:
«000كافي بود در جايي به ضدانقلاب خبر برسد «احمد» قصد حمله به مواضع آنها را دارد. قواي ضدانقلاب، مثل يك دسته شغال كه بوي شير شنيده باشند، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و از معركه مي‌گريختند.»
شگفتا! آخر اين مجاهد في‌سبيل الله با آن دل دريايي‌اش كه معدن ناب‌ترين عواطف انساني بود، چگونه مي‌توانست چنين رعب و هراسي را در قلوب قواي خصم ايجاد كند كه حتي صرف شنيدن نامش، آرام و قرار را از دشمن سلب نمايد؟ اگر در عرصة جهاد، ايمان، زره مجاهد راه خداست، پس نه عجب اگر سلاح او در اين ميدان پرخوف و خطر دعا و نيايش باشد؛ نيايشي آتشناك، برخاسته از سينه‌اي سوزناك:
«000در ابتداي شهر مريوان، قله‌اي مشرف بر اين شهر بود كه اسم آن را گذاشته‌ بوديم قلة روح الله.
در ايامي كه ستون نيروهاي سپاه مريوان راهي مأموريت مي‌شد كه به هر دليل «احمد» نمي‌توانست همراه آنها برود، مي‌ديديم از «احمد» خبري نيست000 سرانجام به راز اين غيبت واقف شديم. اين سردار رشيد اسلام، مثل مولا و سرورش حضرت رسول اكرم (صلي‌الله‌عليه واله وسلم) كه براي مناجات به غار حرا مي‌رفتند، در چنين مواقعي به قلة روح‌الله مي‌رفت. در آنجا نماز مي‌خواند، با يك سوزي با خدا راز و نياز مي‌كرد و براي سلامت و موفقيت نيروهايش به درگاه خدا استغاثه مي‌كرد.
حالا با توجه به اينكه عمدة اين نيروها جزء عناصر رزمي كيفي سپاه بودند و تجربة عملياتي زيادي هم داشتند، شايد اين طور به نظر مي‌رسيد كه اين همه حساسيت به خرج دادن نسبت به وضع آنها، چندان ضرورتي ندارد؛ ولي «احمد» مثل همة جوانمردان مؤمن بالله و شيران روز و زاهدان شب، اين طور عمل مي‌كرد. به خدا توكل داشت، به ائمه اطهار متوسل مي‌شد و توفيق و عزت بچه‌ها را از خداوند مسألت مي‌كرد.»
آري، مؤمن در دو جبهه مي‌جنگد؛ جبهة درون و جبهة بيرون. و جهاد اكبر، در حقيقت همان جنگي است كه در آوردگاه روح آدمي برپاست. مظاهر استكباري قدرت كه ريشه در كبر شيطاني دارند، در نظر اهل بصيرت، توهم و فريبي بيش نيستند. نيل به قدرت حقيقي، در گروه درك فقر و عجز كامل آدمي در مقابل ذات غني قادر مطلق است و نماز و نيايش خاكسارانه، نشانة حصول آدمي به چنين ادراك نابي است. اين چنين است كه ارادة انساني بدل به ارادت محض مي‌شود و دست قادر متعال از آستين ارادت و بندگي مجاهد راه خدا ظاهر مي‌گردد و سنگرهاي كفر زدة اردوي ظلمت را برق‌آسا تسخير مي‌كند. عابد دريادل قلة‌ روح‌الله و سردار صف‌شكن سپاه مريوان، در جبهة جهاداكبر نيز براي محاصرة قواي نفس اماره خويش غلبه يافت و پيروز از ميدان به درآمد؛ ضمن آنكه جبهة جهاد اصغر را حتي براي يك روز رها نكرد و اين است فتح الفتوح. آوازة صلابت و قدرت الهي «احمد»، به زودي كران تا كران جبهه‌هاي كردستان را در نورديد، از حصار مرزهاي غرب كشور بيرون رفت و …
همين سردار شير صولت احد كردستان، در برابر كمترين كم توجهي‌اي به بسيجيان، چون رعد مي‌خروشيد و با كوچك‌ترين مسأله‌اي كه خاطر يك بسيجي را آزرده مي‌ساخت، همچون پدري دلسوز، بي‌وقفه باران اشك از چشمان پرفروغش مي‌باريد. مسؤول بيمارستان مريوان، همان رزمندة باصفايي كه پيشتر از او داستان آزادسازي مريوان را نقل كرديم، مي‌گويد:
«چند روزي به مرخصي رفته بودم. نيم ساعتي از بازگشت من سپري نشده بود و داشتم توي غذاخوري بيمارستان ناهار مي‌خوردم كه برادر محمدحسين ممقاني سرغم آمد و دستپاچه گفت: بلندشو! برو توي بخش، «احمد» آمده با تو كار دارد!000 به سرعت رفتم داخل بخش بيمارستان. ديدم با چهره‌اي غضبناك، جلو بخش منتظرم ايستاده. تا مرا ديد، پرسيد: برادر 000، كجا بوديد؟ گفتم: داشتم غذا مي‌خوردم. دست انداخت زير يقه‌ام را گرفت و كشان كشان، مرا با خودش برد. خدايي‌اش را بخواهي، بدجوري عصباني بود، داشت خفه‌ام مي‌كرد.
رسيدم بالاي تخت يكي از بسيجي‌هاي مجروح كه بچة شمال بود و حدوداً هفده سال داشت. «احمد» به دستهاي او اشاره كرد و از من پرسيد: روي اين دست چيه؟! ديدم باندهايش حسابي سرخ است. گفتم: خون! پرسيد: وقتي اينجا آمدي، با تو چطوري برخورد كردند؟ گفت: هيچي، مرا روي همين تخت به حال خودم گذاشتند. پرسيد: ظرف اين مدت چطور غذا خوردي؟ گفت: با همين دستهايم. پرسيد: گقتي دست‌هايم را بشوييد؟ گفت: بله، گفتم. پرسيد: پس چرا نشستند؟ گفت: چندبار گفتم؛ ولي كسي به حرفم گوش نداد.
بعد «احمد» رو كرد به من گفت: مگر من روز اول كه تو را اينجا فرستادم، نگفتم چه مسؤوليتي داري؟ مگر000
يقه‌ام را به هزار زحمت از گيرة قرص انگشتان او خلاص كردم و عقب رفتم. داد زد: بيا اينجا! والا اين بيمارستان را روي سرت خراب مي‌كنم! پرسيدم: چرا؟ گفت: اينجا ديگر با يك كارشكني ضدانقلابي طرف نيستم. اينجا يك خودي دارد ضربه مي‌زند! سعي كردم با مطرح كردن سلسله مراتب و به اصطلاح، برخورد تشكيلاتي، از برابر غضب آتشناك «احمد» جا خالي بدهم. گفتم: برادر «احمد»، اينجا مديريت تشكيلاتي دارد؛ يعني شما از من نبايد بازخواست كنيد. بيمارستان، مدير داخلي دارد، بايد ايشان توضيح بدهد000 آقا تا اين حرف را شنيد، گفت: اين تشكيلات توي سرت بخورد! ديدم دارد دنبال چيزي مي‌گردد، مثل تيز از چلة كمان، در رفتم. بعد حس كردم انگار يك چيزي مثل برق از بيخ گوشم رد شد. نگو چنگال روي ميز را برايم حواله كرده!000
بعد از چند ساعتي ديدم مي‌گويند برادر «احمد» تو را احضار كرده. با يك دنيا ترس و لرز رفتيم پيش او. تا مرا ديد،‌دوباره شروع كرد به داد و فرياد. گفتم: بابا، من تازه دو ساعت هم نمي‌شد كه از مرخصي آمده بودم. چه مي‌دانستم توي بخش چه خبر است؟ گفت: تو يك ساعت و نيمه از مرخصي آمده‌اي، جاي اينكه اول بيايي به مجروح سربزني، به بيمارستان و امور مجروحين آن برسي، رفتي نشستي پاي بشقاب غذا، به كيف خودت مي‌رسي؟!000 خلاصه شروع كرد به گله كردن و گفت: برادر000! شما خائنيد! توي قضاياي رسيدگي به اين بچه‌هاي مجروح خيانت كرده‌اي. تو به عنوان فردي كه امين من توي تشكيلات اين بيمارستان بودي، امانتي را كه به تو داده بودند، رعايت نكردي. من ديگر چه بگويم؟ تو مي‌داني آن بسيجي مجروح را مادرش با چه اميدي، با يك دنيا آرزو بزرگ كرده و مثل امانتي به دست من و تو سپرده؟000 شروع كرد مثل ابر بهار، هاي هاي گريه كردن. ما هم به تبع ايشان زار زار گريه كرديم. گفت: نه، برادر جان! اين جوري فايده ندارد. اگر بخواهي اين جوري ادامه بدهي، كلاهت پس معركه است. ببين! بيا فكري بكن. اگر نمي‌تواني، خيلي رك بگو! عرضه نداري اين كار را انجام بدهي؟ به درك ول كن بگذار كس ديگري آن را انجام بدهد000 خلاصه با وجود اينكه با من برخورد تندي كرد، هرچه به وجدانم رجوع كردم، ديدم جاي گلايه نيست. چون من مسؤول بودم و بايد به كار آن بچه بسيجي مجروح رسيدگي مي‌كردم؛ والا خودم هم مي‌دانستم كه «احمد» قلبي داشت به صافي و صفاي شبنمي كه روي گلبرگ آلاله‌هاي بهاري مريوان مي‌نشيند. فقط زماني با كسي تندي مي‌كرد كه از او خطايي، خصوصاً نسبت به بچه بسيجي‌ها سر زده بود.»
مقارن همين ايام بود كه «احمد» يار و همرزم ديرينه‌اش سردار رشيد محمد توسلي را از دست داد. رادمردي كه از ابتداي حضور «احمد» در جبهه‌هاي غرب كشور، همه جا دوش به دوش او به جنگ رجاله‌هاي ضدانقلاب رفته بود. «احمد» با كفايت رزمي فراواني كه در محمد سراغ داشت، پس از فتح مريوان علاوه بر تعيين وي به جانشيني خود، مسؤوليت فرماندهي واحد عمليات سپاه مريوان را نيز به او محول كرده بود. ضدانقلابيون بزدل، محمد توسلي را حين تردد در منطقه و طي يك كمين غافلگيرانه به شهادت رساندند. عجيب آن‌كه صبح روز واقعه، محمد غسل شهادت كرده و با حالتي متفاوت با هميشه، جهت اعزام به مأموريت با «احمد» وداع كرده بود. يكي از بسيجيان سپاه مريوان، از اين واقعة تلخ چنين حكايت مي‌كند:
«000شهادت محمد توسلي توسط ضدانقلاب، آن‌قدر براي «احمد» سنگين بود كه همان روز رفت توي اتاق خودش، در را به روي خودش قفل كرد و سه شبانه‌روز به سوگ نشست و اشك ريخت. طي اين سه روز، بچه‌ها هر كاري كردند، از اتاق بيرون نيامد. صداي هق هق گريه‌اش، ساختمان سپاه را به لرزه درآورده بود. حتي موقع غذا هم كه مي‌شد، هرچه مي‌كرديم در را به روي ما باز نمي‌كرد000 بچه‌ها روزي سه بار از زير شكاف در، بيسكويت «پتي‌بور» را دانه دانه به داخل مي‌سراندند تا بلكه برادر «احمد»، از زور گرسنگي هم كه شده،‌ چندتايي از آنها را بخورد000 روز سوم، وقتي برادر «احمد» از اتاق خارج شد، ديديم بيسكويت‌ها دست نخورده و مورچه‌ها دارند آنها را تكه تكه مي‌كنند. هيچ‌وقت باورم نمي‌شد مردي كه صلابت او كوه‌هاي كردستان را به لرزه درمي‌آورد، مي‌تواند چنين روح حساس و قلب لطيفي هم داشته باشد!»  
  
 «000ضد انقلابيون در سنندج پشت مردم بي‌گناه سنگر مي‌گيرند. با آغاز درگيري، حدود 512 شهيد از ما باقي مي‌ماند. علت اينكه اين تعداد از برادرن ما به شهادت مي‌رسند اين بوده كه آنها حاضر نبودند به روي مردم و اماكني كه مردم در آنها سكونت داشتند اسلحه بكشند. در عوض نيروهاي ضدانقلاب در مناطق مسكوني سنگر گرفته بودند و از همان نقاط به سمت برادران ما شليك مي‌كردند. همين واقعه نشان دهندة ماهيت كثيف و ضدمردمي اين گروهك‌هاست. همين خلقي‌هايي كه ديديم در سنندج چطور با نامردي تمام، پشت مردم بي‌گناه سنگر گرفته بودند و عليه حكومت اسلام مي‌جنگيدند.
بعد از فرار گروهك‌ها از سنندج، خرابي‌هاي فراواني از آنها در سطح شهر باقي ماند. آنها شكست خودشان را قطعي ديدند، با استفاده از تفنگ 106 هر خانه‌اي را كه صاحب آن طرفدار جمهوري اسلامي بود ويا حداقل اعتقادات اسلامي داشت، هدف قرار مي‌دادند و نابود مي‌كردند. ضد انقلاب تاوان شكست خودش از برادران ما را، داشت از مردم بي‌گناه سنندج مي‌گرفت.»
فتح سنندج از جمله نقاط عطف در كارنامة رزمي پرافتخار «احمد» در نبردهاي غرب كشور به شمار مي‌رود. «احمد» در اين نبرد خوش درخشيد. ايمان مستحكم و خلل ناپذير نسبت به آرمان الهي انقلاب، همراه با درايت خلاق نظامي، ثبات راي و پايمردي بي‌حد و حصر او در نبرد سنندج، وي را زبانزد رزم‌آوران سپاهي و ارتشي ساخته بود.
«احمد» خود به نبرد سنندج، از زاوية ديگري بها مي‌داد. بعدها، در جلسه‌اي با حضور سردار كبير حاج محمد بروجردي، سردار ابراهيم همت و ديگر فرماندهان تحت امر سپاه منطقه 7 كشوري در كرمانشاه، «احمد» طي سخناني در مورد چگونگي تاكتيك‌هاي مؤثر نظامي جهــــت شرايط
ويژه جبهه‌هاي كردستان، تأكيد زيادي بر نقش آموزه‌هاي نبرد سنندج كرده و گفته بود:
«000كسي اين تاكتيك‌ها را به ما ياد نداد. اين‌ها را ما خودمان آموختيم؛ البته به قيمت خون شهدايمان، مثلاً وقتي در سنندج درگير بوديم، پس از ورود به شهر، بچه‌ها مي‌خواستند از يك كوچه‌اي بگذرند. از آنجا كه تك تيراندازان ضدانقلاب، علاوه بر تصرف مواضع كليدي، از امتياز اشراف به گلوگاه‌هاي اصلي و معابر فرعي شهر هم برخوردار بودند، حسابي ما را عاجز كرده بودند. ابتدا به ساكن، كسي نمي‌دانست چه بايد كرد. بعد كه يكي از بچه‌ها زخمي شد، فهميديم اگر حين اقدام به تردد، از آتش مقطع استفاده كنيم، هم مجال ابتكار عمل را از دشمن گرفته‌ايم، هم بچه‌هايمان را با كمترين تلفات از خطر گذرنده‌ايم. درسي كه ما خصوصاً از نبرد سنندج گرفتيم، بعدها اصل ثابت پاكسازي‌هاي ما در محورهاي آلودة كردستان شد؛ يعني اصل آتش و حركت! دورة دانشكدة جنگ، براي ما از كوچه‌هاي سنندج شروع شد، تا رسيد به قله‌هاي سربه فلك كشيده‌اي كه براي فتح آنها از همين درس اصلي استفاده كرديم.»
اين‌گونه بود كه قواي كم تجربة انقلاب، تحت فرماندهي «احمد» و سرداران دلاوري همچون محمد بروجردي، اصغر وصالي و 000 سنندج را آزاد نموده، كمر تجزيه‌طلبان را شكستند.  
  حاج  تصویر
  که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
 
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”