جلال الدين محمد بلخي مشهور به مولوي یکی از شعراي متصوف ايران است. وی درسال۶۰۴ ه.ق در شهر بلخ که آن روزگار مرکز ادبیات ايران بوده است ، به دنياآمد. پدر وی بهاءالدين محمد بن حسين الخطيبي از عرفاء و علمای اهل سنت شهربلخ بوده است و جایگاه رفیعی نزد سلطان محمد خوارزمشاه داشته است و بههمین جهت در شهر بلخ صاحب مسند تدريس و کرسی فتوي بود.در زمان كودكي او وهمزمان با حمله مغول ها به ایران ، با توجه به اختلاف پیش آمده بین پدرش وسلطان محمد مجبور به ترک بلخ شده است.و بهاء الدين كه از سوي سلطان و مردمبلخ و مخالفان تصوف مورد آزار قرار گرفته بود همزمان با حمله مغول بههمراه خانوادهاش از راه خراسان رهسپار بغداد شد.پس از عبور از شهرهایمختلف و مسافرت های گوناگون ، عاقبت در شهر قونیه رحل اقامت افکند.جلالالدين در طول اين سالها نزد پدرش به تحصيل پرداخت. تا اینکه پدرش در سال628 ه.ق از دنیا رفت و لذا پس از آن در درس برهان الدين محقق ترمذي، كه ازبزرگان صوفیه در زمان خويش بود ،شرکت جست.
سپس به ترغیب استاد عازم سفر شام شد و در شام به نزد محي الدين ابن عربي(۱) _ یکی از سران صوفیه_ شتافت. پس از مدتی حضور نزد ابن عربی ، عازمقونیه گشت. پس از بازگشت، استاد خود ترمذي را خفته در خاك ديد ، لذا درسال ۶۴۲ ه.ق تدریس و تعلیم را آغاز نمود. می گویند در حدود ده هزار نفرشاگرد داشت.تا اینکه با شمس تبريزي(۲)ملاقات نمود و از جان و دل عاشق ویشد!
مولوي، چنان شیفته شده بود که درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و شب وروز را به نزد شمس می شتافت. وی سه سال پيوسته نزد شمس رفت وآمد داشت و دراين دوران به كلي از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدريس دست شست و به سماع ورقص و وجد و حال (۳) روي آورد و از هيأت صاحب منبر پيشين به رندي لااباليو مستي پيمانه به دست ، بدل گشت.
این انقلاب روحي مفتضح مولوي، خشم شاگردان و مريدان او را فراهم آورد تاآنجا که شاگردانش شمس را به ترك قونيه و رها كردن مولوي وادار ساختند. امامهاجرت شمس تبريزي از قونيه شيدايي و آشفتگي حال جلال الدين را افزون ساختتا آنجا که داغ فراق مراد! خود را در قالب اشعار و نواهاي شورانگيز وهمراه با رقص و سماع و رباب متجلي ساخت. بيقراري او موجب شد كه شمس پس ازيك سال و نيم در سال ۶۴۴ه.ق از دمشق به قونيه باز گردد. اما اقامت مجددشمس تبريزي در قونيه چندان به درازا نكشيد. وي در اين مدت بساط سماع و طربرا بي باكانه گسترد و رفته رفته ، اسرار دل خود را كه آکنده از كفر والحاد بودند ، بيان نمود.
سرانجام در سال۶۴۵ ه.ق در نقشه ای كه دشمنان شمس کشیده بودند، گروهي ازشاگردان متعصب مولوی بر او شوريده و شمس تبريزي را به قتل رساندند. قتلشمس تبريزي از مولوي پنهان نگاه داشته شد و او كه از غيبت استاد خويشمضطرب گشته بود، چندي در انتظار مراد! خود به سر برد و حتي در طلب يافتناو چند بار به دمشق سفر كرد و پس از نااميدي از ديدار او كه دو سال به طولانجاميد، پريشان و آشفته حال به قونيه بازگشت.
پس از آن بطور کلی درس و بحث را رها کرد و روی به طریقت صوفیه آورد و فرقه مولویه را تاسیس نمود.
سرانجام در سال ۶۷۲ ه.ق در قونیه و بر اثر بیماری تب محرقه از دنیا رفت و او را در قونیه دفن کردند.(۴)
آنچه گذشت شمه ای از زندگی مولوی است که از کتبی برداشت شده است کهنویسندگان آنها سعی در تطهیر وی داشته اند و هر آنچه طعن در متن مشاهده میشود ، اضافات نویسنده این مرقومه می باشد.
پس از نقل مختصری از زندگی وی بهتر است به دیدگاه ها و نظرات مولویبپردازیم و ایرادات وارده بر وی را از نظر بگذرانیم و تنها راه دفاع از وی(البته چنانچه مایل به دفاع از وی هستید!) ارائه پاسخی منطقی و مستدل استو اینکه اثبات نمایید که نخیر! مولوی از عرفای بزرگ ماست که می توان ازکلمات وی برداشت های دینی خوبی داشت.
نکته ای که بسیار در خور توجه است ، اینکه آنچه در رد اندیشه ها و اقوالمولوی گفته می شود ، البته زمانی ثابت خواهد شد که مخاطب محترم ، اصول وفروع تشیع و روایاتی که بدانها استدلال خواهد شد ، را بپذیرند. وگرنه کسیکه اصلا به امامت و ولایت و عصمت و مظلومیت امامان معصوم علیهم السلام ومنفوریت دشمنان و ظالمان بر ایشان معترف نباشد و یا اندیشه ای پلورالیستیداشته باشد و همه فرق و مذاهب و مکاتب را بر حق بداند ، دیگر این دلایل مابرای او اشکالی مهم نمی باشد ، که البته بعید به نظر می رسد مخاطب شیعیمحترم ، چنین دور افتاده باشند!
بنابراین ما فرض را می گذاریم که روی سخن ما با شیعه ای اثنی عشری است کهطریق امامان را طراط مستقیم می داند و آن هم تنها صراط و راه نجات!
در توحید مثنوی ؛
ملای رومی داستان معروفی دارد که بسیار بر سر زبانهاست و سال هاست دردبستان ها کودکان معصوم این مرز و بوم مجبور به خواندن و حفظ آن بوده اند.
بله! داستان موسی و شبان ، که البته همه حفظیم و می خوانیم :
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
....
وحاصل این قصه همین که ، موسی ،چوپانی را که در ذهن خود خدایی ساخته بود وبرایش دست و پایی و موی سری پرداخته بود ، نهی شدید می کند که اینکه گفتیکفر است به خدا و او منزه است از داشتن جسم و دست و پا و آنچه تو تصورکرده ای خدا نیست و بلکه بتی است در عالم اوهام و اندیشه خام. و پس ازارشاد موسی ، شبان توبه می کند و سر به بیابان می گذارد که وای ! چه گناهیمرتکب شدم و ...
اما از اینجا دیگر جناب مولوی ، از زبان ربوبی حضرت حق،موسی کلیم الله ،معصوم و یکی از پنج تن اولوالعزم من الرسل را به باد توبیخ می گیرد کهاینکه گفتی چه بود و چرا دل نازک چوپان ما را به نیزه ملامت سفتی و خاطرآسوده اش را چرا برآشفتی؟؟؟!
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی!
اما اشکالات این داستان:
الف :
این داستان که به حضرت موسی و آن شبان نسبت داده شده ، در هیچ یک ازمسانید شیعی و سنی وجود ندارد و صرفا از بافته های مثنوی است.و چنانچهمیدانید بنابر آموزه های دینی ما ، نسبت دروغ به ائمه و انبیاء ، کبیره ایاست نابخشودنی! و آنرا خطایی میدانیم که موجب تشویش و تکذیب سنن و سیرپیامبران و معصومین علیهم السلام می گردد.حال شما را بخدا درباره این دروغبزرگ چه می گویید؟؟؟
ب:
ای کاش که این حکایت تنها دروغی بود ، بی روایت ، اما لااقل مضمون آنمطابق بود با حقیقت و شریعت. ولی افسوس که مفاد آن نیز در تناقض با تمامیروایات است و سخنی است خلاف برهان و مخالف قرآن!
* آیا آن چوپان در حالت اول خویش ، خداوند متعال را می پرستید یا بت ذهنیخویش را ؟ آیا حدیث امام صادق علیه السلام را شنیده اید که می فرماید :
کلما میزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم مردود الیکم (تهذیب الاحیا، فیضکاشانی)که آنچه در وهم شما باشد خدایتان نیست بلکه مخلوق ذهنی شماست کهخود او را ساخته اید و...
آیا به عقل و خرد شما ، این درست است که خداوند متعال ، نبی کلیم الله خویش را ملامت کند که چرا بنده ما را از ما جدا کردی؟
مگر موسی او را از که جدا کرده بود ؟از خدا ؟یا از بت ذهنی او؟ سبحان الله عما یقولون!
ج:
ملای رومی در ادامه می گوید:
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هرچه می خواهد دل تنگت بگوی
آیا می دانید این بیت در تضاد کامل وناسازگاری صریح با آموزه های ائمه علیهم السلام است ؟ یا نمی دانید؟
امام علی ابن موسی الرضا علیهما السلام می فرمایند:
الهی لا اصفک الا بما وصفت به نفسک (خداوندا ترا توصیف نمی کنم مگر به همان اوصافی که خود، خودت را توصیف نموده ای)
سبحانک ما عرفوک و لهذا وصفوک و شبهوک...
آری همه فقها و حکیمان و متکلمان ومحدثان و راویان اخبار شیعه ، اسماءالهی را توقیفی می دانند و خواندن خدا را موقوف به استفاده و استعمال آناسماء حسنی که خود برای خود خلق کرده می دانند و ترک اینگونه دعا را موجبگمراهی و ضلالت می دانند.
ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها و ذر الذین یلحدون فی اسمائه ... (اعراف ۱۸۰)
اما مولوی مدعی است که خدا را بدون ترتیب و آداب ، با هر اسم و صفتی (هرچند که دستکش بوسی بمالی پایکش ...) بخوان!
حال بفرمائید چه کنیم آیا به دنبال مولوی روانه شویم و دست از آموزه هایدین و ائمه علیهم السلام بر داریم یا نه دست از این پیر صوفی قونیهبشوئیم؟؟؟
البته این وجیزه را مجالی بیش از این نیست و اشکالات این شعر مثنوی ،چندان است که در این مختصر بیان نمی گنجد و برای آنکه همه آنها را دریابید، نیازمند آنید که مباحث توحیدی و باب اسماءالله و صفات خدای متعال را دراحادیث به نیکی بخوانید و بدانید.
سخن دیگر اینکه :
آیا اصولا مخاطب محترم ! برائت و بیزاری از خلفای جور ( از اول تا آخرشان، از زاده ابی قحافه تا آخرین خلیفه عباسی) را بر خود فرض می دانید و ازارکان شیعی خود می دانید؟
یا معتقدید که آنها اشخاص محترم و خدمتگزاری از صحابه رسول خدا صلی اللهعلیه وآله بودند که از سر خیرخواهی برای اسلام و مسلمین ، امام حق را خانهنشین کردند ، خانه اش را به آتش کشیدند و جان جانان و ناموس حرم محترمش رامضروب و مجروح کردند و ... و با این حال محترمند و باید مراقبت کرد ازاینکه مبادا به آنان جسارتی بشود و ...
شما براستی از کدام گروهید؟
جدا از عقیده شخصی خود ، آیا اذعان دارید که لا اقل در اعتقاد شیعه امامیه، بیزار بودن از آن جائران غاصب ، رکن رکین دین است و شیعیان برائت ازآنان و لعنت بر ایشان را از دین خود می دانند؟
شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : لا یقبل ایمان عبد الا بمحبه علی ابن ابیطالب و البرائه من اعدائه.
آیا شنیده اید که صادقین علیهما السلام فرموده اند که آن دو (ابوبکر وعمر ) طرفه العینی به خدا و پیامبرش ایمان نیاوردند و ...
آیا روایت مطاعن آنان راخوانده اید؟ آیا بدعت های فراوانشان را در دین خدا می دانید؟
اگر چنین خوانده اید و معتقدید ، اکنون ببینید که صاحب دریای حکمت ! ومعرفت ! مولوی رومی ، در این دریا (مثنوی) چه موج ها که در بیان عظمت وزهادت و قداست همان ظالمان بر نینگیخته و چه ستایش ها که از آن جانیاندخترِ پیغمبر کش نکرده است.
نسبت به ابوبکر؛
صدیق خواندن او :
چشم احمد بر ابوبکری زده
او زیک تصدیق صدیق آمده
...
می دانید که ابوبکر صدیقِِ مولوی ، همان کس است که حدیث دروغ " نحن معاشرالانبیاء لا نورث درهما و لا دینارا و ماترکناه فهو صدقه للمسلمین ..." رابرای غصب فدک و روایت دروغ " انا اهل بیت اختار الله لنا ... فلن یجتمعاالخلافه و النبوه فینا اهل البیت " را برای غصب خلافت جعل کرد.
این صدیق مولوی همان کس است که صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها درخطبه ای غرا ، رسما او را کذاب خواندند و فرمودند :" لقد جئت شیئا فریا" ونیز فرمود: این اولین بار نیست که بر پدرم دروغ می بندید!
وشما اکنون دو راه دارید ، یا آنکه حضرت زهرا سلام الله علیها را صدیقهبدانید و دشمنش ابوبکر را کذاب و یا آنکه با تکذیب حضرت زهرا سلام اللهعلیها ، ابوبکر را صدیق بخوانید و ستایشگر او مولوی را صادق بدانید.
نسبت به عمر ابن الخطاب؛
عمر را همه شیعیان می شناسند و می دانید که در حق او به چه معتقدند.
شما را نمی دانم ، اما لااقل ببینید که امامان ما در حق او چه ها گفتهاند. حق الیقین و حدیقه الشیعه را هم گهگاهی بخوانید خالی از فائده نیست!
این روایت را از امام صادق علیه السلام بشنوید که فرموده است : اگر کسیمعتقد باشد که آن دو (عمر و ابوبکر) چشم بر هم زدنی ، بخدا ایمان آوردهاند ، خود بی ایمان است.
آن گاه در دریای مثنوی ! این ستایش ها را از عمر ابن خطاب بخوانید وببینید که این بلخی رومی ، چه سنگ تمامی گذاشته در تمجید از مقام وی!
۱- فاروق خواندن عمر :
چون عمر شیدای آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونکه فاروق آینه اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد
ضمیمه کنید این ابیات را و ابیات سروده شده در مدح ابوبکر را به روایت امیرالمومنین علیه السلام که فرمود:
من صدیق اکبر و فاروق امتم و هر که غیر از من این را بگوید ، دروغگو و کذاب است.
۲- امیر المومنین خواندن عمر:
آیا می دانید که شیعه ، لقب امیرالمومنین را مختص به امام علی ابن ابیطالب علیه السلام می داند؟ حال ببینید که آن رومی چه می گوید:
عهد عُمّر آن امیرمومنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
...
آری ! البته عمر ، امیر است ، اما بر مسلمان و مومنی چون جلال الدین محمد رومی بلخی !
۳- مومن دانستن عمر از ازل :
مولوی ، عمر را نه در این دنیا که از عالم الست مومن می داند!
کجاست جعفر ابن محمد علیهما السلام که بیاید و معرفت عارفان را ببیند و دیگر عمر را منافق مسلمان نما نداند؟!
بد عمر را نام این جا بت پرست
لیک مومن بود نامش در الست
۴- هتک شیعه برای دفاع از عمر :
مولوی ، خود هم می داند که شیعه چه ارادتی ! به عمر می ورزد . به همین جهت شیعه را ناسزا گفته و کر می داند :
کی توان با شیعه گفتن از عمر
کی توان بربط زدن در گوش کر!
براستی هزار آفرین بر کسانی که خود را از مریدان ادب بلخی رومی می دانند واو را از بزرگان ادب جهان می دانند و ای بسا او را مایه فخر شیعیان ایراننیز می خوانند .
و البته این مشت ، نمونه ایست از خروار و :
ناریان مر ناریان را طالبند نوریان مر نوریان را جاذبند
نسبت به عثمان بن عفان؛
همان که از شجره خبیثه بنی امیه است (ولعن الله بنی امیه قاطبه)، همانقاتل ابوذر غفاری و ضارب عمار یاسر ، همان که مروان ابن حکم _کسی کهپیامبر او را از مدینه بیرون کرد _ را به مدینه باز گرداند و افسار اختیارخود را به او داد ...
حال ببین که عارف نامدار و مولانای شما چه می گوید:
چونکه عثمان آن عیان را عین گشت
نور فائض بود و ذی النورین گشت
نسبت به معاویه ابن ابی سفیان ؛
همان معاویه ای که فاش می گفت که آرام نخواهد نشست تا نام رسول الله صلیالله علیه وآله را دفن کند ، که روزانه نامش پنج مرتبه بر فراز ماذنه هابرده نشود.
همان معاویه ای که پیامبر او را لعن فرمود و فرمود اگر او را بر منبر من دیدید او را بکشید!
حتما می دانید این معاویه همانست که به تمام ممالک اسلامی دستور داد تا برفراز منابر امام ما علی ابن ابیطالب علیه السلام را لعن کنند.
آری همین معاویه را جناب جلال الدین محمد بلخی رومی ، مردی مومن ، متدین و معتقد می داند.
حتی داستانی دروغین _ که مانند بسیاری از داستان های مثنوی بی سند است ودر قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود_ می سازد ، که شیطان به سراغ معاویه میآمد و او را برای نماز اول وقت بیدار می کرد تا جایی که : نالیدن معاویهاز ابلیس به حق تعالی را ساخته و و می گوید که معاویه چقدر خائف شد ازاینکه شیطان به سراغ او می آید!!!
و در نهایت ببین که در قسمت تتمه اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را ، می گوید :
گر نمازت فوت می شد آن زمان
می زدی از درد دل آه و فغان
آن تاسف و آن فغان و آن نیاز
در گذشتی از دوصد ذکر و نماز
من تو را بیدار کردم از نهیب
تا نسوزاند چنان آهی حجاب
...
مخاطب گرامی ! شما را به خدا سوگند ، معاویه ای که شما می شناسید ،
معاویه ای که دشمن علی علیه السلام است ،
معاویه ای که قاتل امام دوم من وشماست ،
معاویه ای که امام ما او را سر دسته فئه باغیه (گروه تجاوزکار)خواند و معاویه ای که ...
آیا این معاویه برای فوت شدن نماز اول وقت صبحگاهی ، آه می کشد؟؟؟
آن هم آهی که حجاب مابین او و حق تعالی را بدرد؟؟؟
و این آه چنان موثر است که شیطان دست به کار میشود تا مبادا معاویه به سبب این آه به خداوند نزدیک شود؟؟؟
آیا این شعر در مثنوی جناب بلخی ، به سخره گرفتن وجدان بیدار مسلمین ووارونه جلوه دادن شخصیت مفتضح تاریخ (معاویه) و بزک کردن چهره ننگین امیرشامیان و دشمن شماره چهار اهل بیت ما علیهم السلام نیست؟
چه بگویم ؟ که بهتر آنست که نگویم چرا که این حکایت ، چنان مفتضح است کهبیان شناعت و وقاحت آن توضیح واضحات است و آنکه شامه اش از حقیقت بوییبرده باشد ، گند آلودگی این ابیات را که از آن ، محبت شدید شاعر به امویانو دشمنان اهل بیت استشمام می شود ، احساس می کند.
تاکنون دیدیم که ملای رومی ، اول و دوم و سوم و معاویه ، چهارم آن سه ظالم بر محمد و آل محمد را چگونه ستود و آفرین گفت.
مخاطب عزیز!
آیا شما زیارت عاشورا می خوانید؟
و آیا اساسا به آن اعتقادی دارید؟
آیا در آن نمی خوانید که انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم؟
براستی آیا جای سکوت است در برابر کسی که به تمجید دشمنان اهل بیت می پردازد و با این وقاحت خود را در زمره آنان وارد می سازد؟
گر مسلمانی همین است که حافظ دارد وای اگر از پس امروز بود فردایی
نسبت به ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام؛
پدر بزرگوار امیرالمومنین علی علیه السلام ، وصی دودمان ابراهیم خلیل وکفیل و حامی رسول الله صلی الله علیه وآله ، که اجماع و اتفاق شیعه برعظمت ایمان او محقق است. در دفاع از ایشان و رد اتهام مشرک بودن به حضرتش، بزرگان از علماء ، چون شیخ مفید ، کتاب ها نوشته اند و نه تنها شیعه کهبرخی از سنیان (چون سیوطی و ...) نیز ، در اثبات این مهم کتاب نگاشته اند.
لابد می دانید که اتهام شرک به آن بزرگوار ، ساخته و پرداخته دربار بنیامیه و بنی العباس بوده ، که شرحش مفصل است و قصدشان هم این بوده که لابدتنقیصی به امیرالمومنین علیه السلام وارد سازند.
جالب است بدانید ، عبدالعظیم حسنی ، با آن همه جلالت و عظمت که خود از بنیالحسن و بنی الزهرا است و از یاران امام رضا و جواد الائمه علیهما السلاماست ، همان کس که زیارتش ، همانند زیارت امام حسین علیه السلام در کربلاست، نامه ای به امام رضا علیه السلام نوشته و درباره ایمان ابوطالب پرسیدهتا بدینگونه حقیقت را بر مردم آشکار سازد.
امام علیه السلام اینگونه مرقوم فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحیم ، اگر درباره ایمان ابوطالب شک کنی ، خود کافری. والسلام
اکنون این پیر قونیه و مرید شمس تبریزی را بنگرید که چگونه در توصیف کافرمردن جناب ابوطالب شعر می سراید و او را فردی بد دل می خواند که در جذبنور حق ناکام است:
خود یکی بوطالب آن عم رسول
می نمودش شنعه عربان جهول
...
گفتش ای عم یک شهادت تو بگو
تا کنم با حق خصومت بهر تو
لیک گر بودیش لطف ماسبق
کی بدی این بددلی با جذب حق
آری ما که مطیع و بنده امام رضا علیه السلام هستیم ، نسبت به این جسور کهعم گرامی رسول را بد دل می داند ، بسیار بددل و بد عقیده ایم و او را بیدین و لامذهب می دانیم ، شما خود می دانید و امام رضا علیه السلام !
نسبت به امام عصر علیه السلام و مهدویت ؛
یکی دیگر از مطاعن ملای رومی مسئله مهم مهدویت است که به عقیده وی مهدویت ، نوعیه می باشد.
مهدویت نوعیه ، یعنی اینکه وجود امام لازم است ، ولی لزومی ندارد که آنامام ، حتما حجت ابن الحسن عسکری ، نهمین از ولد امام حسین علیه السلامباشد.
آیا شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه.
بفرمایید ، از ابیاتی که در پی می آید ، چه استفاده ای می شود، آیا اینابیات ، دلالت ندارند بر اینکه مولوی نسبت به امام زمانش یعنی حضرت ولیعصر علیه السلام ، شناختی ندارد؟ و ایشان را امام مفترض الطاعه نمی داند؟
می گوید :
پس به هر دوری ولیی قائم است
...
پس امام حی قائم آن ولی است
خواه از نسل عمر خواه از علی است
می دانید که این ابیات مخالفت تام و معاندت تمام با حضرت حجه ابن الحسنالعسکری علیهما السلام است و اگر می فرمائید اینگونه نیست ، بفرمائید ،این ابیات سخیف را چگونه توجیه میکنید؟
استعمال الفاظ رکیک در مثنوی ؛
اما کمی هم از ادب این ملای رومی ، بگوییم تا معلوم شود که در مکارم اخلاق ، چه بیانات کریمانه ای داشته اند!!!
دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب " سرّ نی " _ که برای تعریف و تمجید ازمولوی به رشته تحریر در امده است _ معترف است ، که مولوی در مثنوی در بیشاز چهل مورد، الفاظ رکیک را بصورت وقیحانه و تمثیلاتی بشدت شنیع ، بکاربرده است.
دفتری از دفاتر مثنوی نیست ، مگر آنکه در آن الفاظ فحش آلود و فاحشانه همچون ...(۶)... آمده است.
بطور مثال می توانید حکایت کدو و کنیز و شهید شدن بانو را (دقت کنیداستعمال شهادت را در چه کار قبیحی !) در مثنوی ببینید و حظ وافر ! ببرید.
این بنده در شان خویش و نزاهت این قلم دلریش ، نمی تواند که تمامی آن یاوهها را یاد کند و یک به یک آن ابیات را در میان آرد ، خود مراجعه فرموده ،آن اراجیف را بنگرید.
اگر ادب اینست و اینان بزرگان ادب ، که زهی بر بی ادبان !
در پایان این مختصر لازم می دانم کلامی را از مرحوم علامه مجلسی رضوانالله علیه و از کتاب مستطاب عین الحیاه ، نقل کنم ، تا ببینید ، در حقملای رومی چه فرموده :
اگر اعتقاد به روز جزا داری ... نمی دانم بعد از ورود احادیث صحیحه از اهلبیت رسالت علیهم السلام و شهادت این بزرگواران از علمای شیعه ( شیخ مفید وسید مرتضی و علامه حلی و ...)در بطلان این طائفه (صوفیه) و طریقه ایشان ،در متابعت ایشان ، نزد حق تعالی چه عذر خواهی داشت؟ آیا خواهی گفت متابعتحسن بصری کردم ... یا متابعت غزالی (۵) را عذر خود خواهی گفت که به یقینناصبی است و می گوید در کتاب های خود ، به همان معنی که مرتضی علی اماماست من هم امامم !
و می گوید هر کس یزید را لعنت کند گناهکار است و کتابها در رد شیعه نوشته است ...
یا ملای روم را شفیع خواهی کرد که می گوید : ابن ملجم را حضرتامیرالمومنین علیه السلام شفاعت می کند و به بهشت خواهد رفت و حضرت امیربه او گفت تو گناهی نداری ، چنین مقدر شده بود ...
در هیچ صفحه ای از صفحه های مثنوی نیست که اشعار به جبر یا وحدت وجود یا سقوط عبادات یا غیر آنها از اعتقادات فاسد نکرده باشد...
آری این نظر علامه مجلسی است ، نسبت به مثنوی و صاحب آن ، فاعتبروا یا اولی الابصار!
از آنجا که بنا گذاشته بودم بر وجیزه نگاری ، سخن را در همین جا به پایانمی برم ، لکن حرف بسیار است و اگر بنا بر نوشتن باشد ، مثنوی هفتاد منکاغذ می شود.
و اگر مخاطب گرامی طالب آن تفصیل باشد ، بنده از جان و دل حاضرم و هرگز از بذل وقت و ... دریغ نخواهم کرد.
والسلام علی من اتبع الهدی
----------------------
پی نوشتها:
(۱) محی الدین ابن عربی از بزرگان متصوفه می باشد که در زمانه خود به دلیلاعتقادات و افکار خاص خود به شهرت رسید.نظرات خاص وی مانند وحدت وجود وتکفیر شیعیان ، از جمله مطاعنی است که بزرگانی چون علامه مجلسی را وادارکرده تا در رد عقائد و افکار او دست به قلم ببرند.
(۲) شمس تبریزی ، او نیز یکی ازز بزرگان متصوفه و از مدعیان عرفان می باشد، چنانچه خواندیم در اظهار لهویات و ابراز کفریات بی باک بوده است. درجایی از نوشته هایش مدعی شده است که عبادات حضرت زهرا سلام الله علیها نهاز سر شناخت و عرفان خدا که از خوف عذاب جهنم بوده است! و چه جسارتیبالاتر این به مقام شامخ صدیقه کبری سلام الله علیها . جا دارد در اینجااین بیت را خطاب به جلال الدین محمد بلخی رومی بخوانیم که :
آنکه پیرش اینچنین گمره بود کی مریدش را به جنت ره بود؟
(۳) سماع و وجد و حال و رباب ، حرکاتی است که توسط صوفیان گمراه از صراطمعصومین علیهم السلام بدان می پردازند ، که نوعی رقص همراه با پایکوبی استو معمولا همراه با میگساری بوده است.
(۴) زندگینامه مولوی برداشت شده از :
الف : تاریخ ادبیات در ایران ، ذبیح الله صفا
ب : تاریخ ادبیات ایران ، رضازاده شفق
ج : رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد ، بدیع الزمان فروزانفر
(۵) ابوحامد محمد غزالی از علمای بزرگ اهل سنت می باشد که جمله فقها وعلمای شیعه به عداوت او با ائمه علیهم السلام متفقند. او کسی است که لعنیزید را حرام می داند.چنان گستاخانه پیش رفته که علمای اهل سنت را نیز بهواکنش واداشته است.
(۶)این الفاظ آنقدر رکیک است که نگارنده از بیان آنها شرمنده است و شما را ارجاع می دهم به کتاب شریف ! مثنوی معنوی و دیوان شمس .
معماریان
پ.ن:این مطالب باورهای من نیست و فقط نقل قول شده اند و من هم همانند شما فعلا خواننده این مطالب هستم







امیدوارم شما هم تهدید کرده باشد.