هدف پادگان 07 ارتش بود اما.....

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3101
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۴:۲۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 19718 بار
سپاس‌های دریافتی: 21369 بار

هدف پادگان 07 ارتش بود اما.....

پست توسط SAMAN »

 بنام خدا
  ماجرای شهادت دسته جمعی یک خانواده در حمله موشکی عراق 


با سلام به دوستان عزیز, تصویر


امشب در یک مهمانی بودم نمی دانم که چطور شد که بحث خاطرات جنگ پیش آمد! مردها یی که بودند سرهاشان پایین افتاد و ابرو هایشان خم شد و آهی کشیدند!

هر کدام خاطره ایی تعریف کردند.....


من هم کم و بیش بعضی ماجرا ها را قبلا" پدرم برایم تعریف کرده بود! در اینجا چندین حمله وحشتناک در طی جنگ 8 ساله انجام شده که در ذهن همه مردم شهر مانده است!

 تصویر 

یکی از حمله ها مربوط به زمستان یا پاییز سال 1362 هست.


یادشان نمی آمد فقط متاثر می شدند اما یکی از مردها تعریف کرد و بقیه گذشته را برای خودشان زنده کردند و با ام گفتن و تکان دادن سرشان صحبت ها را تایید می کردند....

شب بود... باران می بارید ....

شاید ساعت 2 یا 2.5 بامداد می شد, ناگهان صدایی بسیار بسیار وحشتناک شندیم! همه از خواب بیدار شدیم! همه ترسیده بودیم اصلا" نمیدانستیم چه شده است....

صدایی مثل صدای شلیک یک تفنگ قوی که در 1 سانتی متری گوشت فشنگش را رها کرده باشد در گوشمان بود!

بله...

موشک زدن! میگوند خیابان سیروس را زده اند! خیابان سیروس جنب پادگان 07 است. وای ....

تا همین حد..

 تصویر 

صبح همان روز مردم شاهد صحنه می شوند. صحنه ی دردناکی است.موشک درست به خانه ایی در خیابان سیروس خورده است و تمام خانه را شاید به عمق 3 یا 4 متر نیست و نابود کرده و هیـــــــــــــچ آثاری از خانواده نیست!   شهید کیانی پدر / مادر / برادر / خواهر همه و همه..... 

یکی از برادر ها جای دیگری بوده و آن شب بر حسب اتفاق تصمیم میگیرد که پیش پدر و مادر بماند! ته برگه مرخصی اش هم این را ثابت می کند....

   موشک باعث شده که موشک به خیابان بخورد.... 
تصویر 
یکی از مردها گفت: یکی از اهالی خیابان سیروس پیش من آمد و یک کار اداری داشت و برایم از آن شب تعریف کرد! من پرسیدم چی شد آن شب؟

اهل خیابان سیروس می گوید: من هیچی نفهمیدم نه صدایی / نه حسی و نه هیچ چیز دیگر....! فقط میدانم که از همین کوه ( مخملکوه ) داشتم می افتادم خیلی ترسناک بود داشتم سقوطمی کردم که دستم را به درختی که از کوه روئیده بود بند کردم و سعی کردم بالا بروم تا نیفتم! خیلی سخت بود خیلی ! همین در خاطر من هست!

میگویند وقتی مرا از زیر آوار بیرون کشیده اند به گوشه خانه و به زیر یک میز ناهار خوری پرت شده بودم....

اهل خیابان سرویس می گوید اما هنوز عذاب وجدان دارم و هنوز می گریم!

مرد می پرسد چرا؟

اهل خیابان سیروس می گوید:غروب آن روز به خانه خواهرم رفتم و خواهر زادم ام که بچه کوچکی بود اصرار کرد که من حتما باید با دایی ام بروم و من مجبور شدم او را همراه خودم بیاورم اما آن شب پسر خردسال در اثر حمله شهید شد و من خودم را سرزنش میکنم که نباید او را می آوردم! تصویر


بله جنگ شوخی نبود! هنوز هم کسانی هستند که آثار جنگ در فکر و ذهنشان مانده و هیچ وقت فراموش نمی شود.

حمله به میدان شقایق و شاید خیابان علوی
حمله به سه راه کورش و حمله موشکی به پادگان 07 و خیابان سیروس از وحشتاک ترین حملات به این شهر بوده که همه در ذخنشان مانده است!
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”