ماجرای شهادت دسته جمعی یک خانواده در حمله موشکی عراق
با سلام به دوستان عزیز,

امشب در یک مهمانی بودم نمی دانم که چطور شد که بحث خاطرات جنگ پیش آمد! مردها یی که بودند سرهاشان پایین افتاد و ابرو هایشان خم شد و آهی کشیدند!
هر کدام خاطره ایی تعریف کردند.....
من هم کم و بیش بعضی ماجرا ها را قبلا" پدرم برایم تعریف کرده بود! در اینجا چندین حمله وحشتناک در طی جنگ 8 ساله انجام شده که در ذهن همه مردم شهر مانده است!
یکی از حمله ها مربوط به زمستان یا پاییز سال 1362 هست.
یادشان نمی آمد فقط متاثر می شدند اما یکی از مردها تعریف کرد و بقیه گذشته را برای خودشان زنده کردند و با ام گفتن و تکان دادن سرشان صحبت ها را تایید می کردند....
شب بود... باران می بارید ....
شاید ساعت 2 یا 2.5 بامداد می شد, ناگهان صدایی بسیار بسیار وحشتناک شندیم! همه از خواب بیدار شدیم! همه ترسیده بودیم اصلا" نمیدانستیم چه شده است....
صدایی مثل صدای شلیک یک تفنگ قوی که در 1 سانتی متری گوشت فشنگش را رها کرده باشد در گوشمان بود!
بله...
موشک زدن! میگوند خیابان سیروس را زده اند! خیابان سیروس جنب پادگان 07 است. وای ....
تا همین حد..
صبح همان روز مردم شاهد صحنه می شوند. صحنه ی دردناکی است.موشک درست به خانه ایی در خیابان سیروس خورده است و تمام خانه را شاید به عمق 3 یا 4 متر نیست و نابود کرده و هیـــــــــــــچ آثاری از خانواده نیست! شهید کیانی پدر / مادر / برادر / خواهر همه و همه.....
یکی از برادر ها جای دیگری بوده و آن شب بر حسب اتفاق تصمیم میگیرد که پیش پدر و مادر بماند! ته برگه مرخصی اش هم این را ثابت می کند....
موشک باعث شده که موشک به خیابان بخورد....
یکی از مردها گفت: یکی از اهالی خیابان سیروس پیش من آمد و یک کار اداری داشت و برایم از آن شب تعریف کرد! من پرسیدم چی شد آن شب؟
اهل خیابان سیروس می گوید: من هیچی نفهمیدم نه صدایی / نه حسی و نه هیچ چیز دیگر....! فقط میدانم که از همین کوه ( مخملکوه ) داشتم می افتادم خیلی ترسناک بود داشتم سقوطمی کردم که دستم را به درختی که از کوه روئیده بود بند کردم و سعی کردم بالا بروم تا نیفتم! خیلی سخت بود خیلی ! همین در خاطر من هست!
میگویند وقتی مرا از زیر آوار بیرون کشیده اند به گوشه خانه و به زیر یک میز ناهار خوری پرت شده بودم....
اهل خیابان سرویس می گوید اما هنوز عذاب وجدان دارم و هنوز می گریم!
مرد می پرسد چرا؟
اهل خیابان سیروس می گوید:غروب آن روز به خانه خواهرم رفتم و خواهر زادم ام که بچه کوچکی بود اصرار کرد که من حتما باید با دایی ام بروم و من مجبور شدم او را همراه خودم بیاورم اما آن شب پسر خردسال در اثر حمله شهید شد و من خودم را سرزنش میکنم که نباید او را می آوردم!

بله جنگ شوخی نبود! هنوز هم کسانی هستند که آثار جنگ در فکر و ذهنشان مانده و هیچ وقت فراموش نمی شود.
حمله به میدان شقایق و شاید خیابان علوی
حمله به سه راه کورش و حمله موشکی به پادگان 07 و خیابان سیروس از وحشتاک ترین حملات به این شهر بوده که همه در ذخنشان مانده است!
