[COLOR=#0a0a0a][COLOR=#0a0a0a]چند روزی بود که درگیر عملیات بیتالمقدس بودیم.رزمندگان مرحله به مرحله پیش می رفتند و ارتش عراق با گذاشتن صدها کشته و اسیر مجبور به عقب نشینی شده بود. هوانیروز در این عملیات مثل عملیات های قبلی نقش تعیین کننده ای داشت و با تمام قدرت در کنار یکان های زمینی فعالیت می کرد. ارتش عراق به نقش تعیین کننده هوانیروز پی برده بود و با تمام توان مراکز تجمع هلیکوپترها را بمباران می کرد و می خواست با این حرکت جلو تلاش و فعالیت هوانیروز را بگیرد . هوانیروز برای حفظ هلیکوپترها و سایر وسایل پرنده خود از بمباران دشمن مجبور بود به طور مداوم محل استقرار خود را عوض کند و در عین حال همه مأموریت های واگذار شده را انجام دهد.
در یکی از این جابهجاییها مجبور شدیم وسایل پرنده را به اطراف هفت تپه منتقل کنیم و در یک بعد از ظهر گرم در کنار نخلستانهای منطقه مستقر شدیم. به علت شرجی بودن هوا سر تا پای ما از عرق خیس شده بود.پشه و مگس امان همه را بریده بود.چون هنوز مأموریتی به ما ابلاغ نشده بود بیکاری مزید بر این علتها بود.
مجبور شدیم برای فرار از مگسها و پشهها به داخل نخلستان رفته و هر کدام برگ درخت موزی پیدا کرده و به عنوان باد بزن از آن استفاده کردیم.
بعضی از دوستان می خواستند با گفتن لطیفه یا خاطره ای حواس بچه ها را به خود معطوف کنند تا مقداری از ناراحتیهای موجود کاسته شود ولی موقعیت طوری آزار دهنده بود که هیچ خطیب زبده ای هم نمی توانست حواس بچه ها را متمرکز کند. صدای پای سربازی که دوان دوان به طرف ما می آمد حواس همه را به خود معطوف کرد. سرباز احترام گذاشت و دستور فرمانده منطقه را به من ابلاغ کرد .هیجان ناشی از انجام مأموریت در میان پرسنل تحولی ایجاد کرد.بلافاصله به طرف چادر فرمانده رفتیم. پس از ادای احترام نظامی متوجه شدم که فرمانده لشکر 77 نیز در داخل چادر است پس از جواب احترام به من اجازه داد که بنشینم. بلافاصله فرمانده لشکر شروع به صحبت کرد و در نهایت از من خواست که تیم ورزیده ای از پرسنل فنی آماده نموده و برای تخلیه هلیکوپتر عراقی که – احتمالاً به علت نقص فنی – در بین دو نیروی ایران و عراق به زمین نشسته بود به آنجا اعزام شویم.
بلافاصله در روی نقشه، منطقه فرود را بررسی کرده و نیازهای ضروری را اعلام نمودم . فرمانده لشکر و فرمانده هوانیروز مستقر در منطقه نیازها را یادداشت و اعلام کردند، گردانی از لشکر 77 در نزدیکی محل فرود هلیکوپتر هستند و با ما همکاری لازم را انجام خواهند داد .
بلافاصله از چادر بیرون آمده و برای تهیه لوازم و افراد مورد نیاز با پرسنل فنی به گفت و گو پرداختیم.
پرسنل انتخاب شده با هیجان خاصی ابزار موردنیاز را آماده نموده و منتظر رسیدن هلیکوپتر برای انتقال به منطقه بودند. دقایقی بعد تیم 9 نفره ما با یک فروند هلیکوپتر 214 به پرواز در آمد. آفتاب به پشت کوهها رفته بود . ولی از آنجا که ما در ارتفاع پایین پرواز می کردیم ،هر از چند گاهی از شکاف تپه ها یا لای درختان چهره خود را نشان می داد. ما میبایست قبل از تاریک شدن هوا به منطقه می رسیدیم، مأموریتی که به ما واگذار شده بود در عین سختی از ویژگی خاصی برخوردار بود. ولی ازاین بابت هراسی به دل نداشتم فقط به عنوان سرپرست تیم فنی به این می اندیشیدم که چگونه با موفقیت ، آن هلیکوپتر را سالم به پشت جبهه تخلیه کنیم.
در طول راه وقتی از روی سنگرهای فتح شده توسط نیروهای خودی رد می شدیم رزمندگان به ما دست تکان می دادند و ماه جواب آنها را می دادیم. خورشید آرام ، آرام در پشت کوهها فرو نشست و روشنایی روز جای خود را به تاریکی شب داد. هلیکوپتر به منطقه مورد نظر رسید و خلبان هلیکوپتر پس از پیاده کردن ما برایمان آرزوی موفقیت کرد و بدون معطلی آن محل را ترک نمود.
دقایقی بعد ، تعدادی از پرسنل گردان لسکر77 با صلوات و تکبیر به استقبالمان آمدن و ما را به سنگر فرمانده گردان شناسایی هدایت کردند.
بدون فوت وقت جلسه ای با فرمانده گردان شناسایی انجام دادیم و اطلاعاتی که به دست آوردیم به شرح ذیل بود:
1. هلیکوپتر در وسط نیروهای ایران و عراق به زمین نشسته و در تیر رس هر دو نیرو قرار دارد ؛
2. منطقه مورد نظر از طرف دشمن مین گذاری شده و ما باید فقط از یک معبر برای تردد استفاده کنیم؛
3. برای آنکه مشکلی در رسیدن به هلیکوپتر پیش نیاید یکی از پیشکسوتان ارتش به عنوان بلد چی همراه ما خواهد بود؛
4. یک تیم ورزیده از طرف گردان همراه ما خواهد بود؛
5. از لحظه آغاز عملیات تا پایان آن ، مجاز به هیچ گونه تماس بی سیمی با گردان نخواهیم بود؛
6. کوچکترین غفلت یا ایجاد سر و صدا موجب آگاه شدن دشمن از حضور ما در منطقه خواهد شد؛
7. عملیات در شب و تاریکی مطلق انجام خواهد شد.
پس از توجیه پرسنل فنی و رزمی فضای جلسه با صلواتی عطر آگین شد و همه برای انجام نماز جماعت به مسجد صحرایی رفته و پس از صرف شام مختصری همه آماده حرکت شدیم.
وقتی دستور آغاز عملیات صادر شد، پرسنل فنی و رزمی با بدرقه بچه های صمیمی گردان شناسایی به طرف هدف به راه افتادند. تاریکی شب و صفیر گه گاه گلوله ها به هیجان ما می افزود و ما را تهییج می کرد که هر چه زودتر آن دشت پر خوف و خطر را طی کرده و به محل مأموریت برسیم. راننده نفر بر که یک نظامی ورزیده بود با سرعت قابل ملاحظه ای به پیش می رفت و ما برای آنکه در تپه ماهورها و دست اندازها آسیبی نبینیم دستان خود را به سقف و کف نفر بر حائل کرده بودیم . من که تمام مدت خدمتم در پرواز بودم و انواع مانورهای هلیکوپتر را دیده بودم واقعاً از حرکت های این نفربر حیرت زده بودم و در ذهن به مقایسه این دو وسیله می پرداختم.
بلد چی با موتور سیکلت در جلو می رفت و نفر بر ما با همان سرعت سینه دشت را می شکافت و به دنبال او به سوی هدف می تاخت .
نفربر پس از طی مسافتی در نقطه ای متوقف شد. ما وسایل خود را پیاده کردیم. وقتی به اطراف دقیق شدم، متوجه هلیکوپتر عراقی شدم که در پیش روی ما قرار داشت.
بلافاصله افراد تیم تأمین ، منطقه را به محاصره خود در آوردند و ما با وسایل و تجهیزاتمان به هلیکوپتر نزدیک شدیم. هلیکوپتر از جدیدترین و مجهزترین هلیکوپترهی روسی بود که در اختیار ارتش عراق قرار داشت. موشکهای هدایتشونده و راکت انداز و توپ بیست میلی متری به وضوح دیده می شد و می دانستیم که این هلیکوپتردارای دو دستگاه دوربین فیلمبرداری است که از پرتاب موشک و میزان تخریب و نحوه عمل موشک فیلمبرداری می کند.
ابتدا دستور دادم باطریهای هلیکوپتر را قطع کنند و به متخصصین اسلحه و مهمات گفتم هر چه زودتر راکتها را تخلیه کنند . انجام این کار گر چه بیش از یک ربع ساعت طول نکشید ولی کار بچه ها تحسین برانگیز بود، با این حال چون مسیر طولانی را طی کرده بودیم و زمان زیادی صرف شده بود وقتی کار آنها تمام شد هوا رو به روشنی می رفت.
ما با سرعت کار می کردیم و استرپ (تسمه محکم) را از یک طرف به هلیکوپتر و سر دیگر آن را به تانک ( تی -52) بستیم و آماده حرکت بودیم که با شنیدن صدای سوت گلوله و به دنبال آن صدای انفجار متوجه شدیم که عراقی ها از حضور ما در اطراف هلیکوپتر مطلع شده اند.
بلافاصله از دور هلیکوپتر کنار رفتیم و هر کدام در گوشه ای سنگر گرفتیم. صدای گلوله و صدای انفجار هر لحظه بیشتر می شد و ما زمین گیر شده بودیم. پس از دقایقی به این مسئله پی بردم که عراقی ها قصد زدن هلیکوپتر را ندارند و فقط اطراف آن را می زنند لذا از بچه ها خواستم هر چه زودتر به طرف هلیکوپتر آمده و کار خود را انجام دهند. پرسنل جان بر کف فنی مجدداً شروع به کار کردند و هلیکوپتر را در زیر آتش دشمن با کمک تانک به حرکت در آوردیم.
با تکان خوردن هلیکوپتر آتش عراقی ها بیشتر شد ولی یقین پیدا کرده بودیم که قصد شان زدن هلیکوپتر نیست. از بچهها خواستم که چسبیده به هلیکوپتر باشند تا از گلوله و ترکش در امان باشند.
بوی باروت همه جا را پر کرده بود و علی رغم تیراندازی شدید دشمن ، ما همچنان هلیکوپتر رامی کشیدیم . خبر زخمی شدن یکی از پرسنل تأمین که با مقداری فاصله از ما سنگر گرفته بود برای لحظه ای در کار ما وقفه انداخت ولی سایر دوستان سریعاً وارد عمل شده و او را به داخل نفر بر انتقال دادند و ما کار را ادامه دادیم.
لحظه به لحظه هلیکوپتر به طرف نیروهای خودی کشیده می شد، با توجه به اینکه کار به کندی پیش می رفت ولی من از پیشرفت کار راضی بودم. ناگهان صدای پاره شدن استرپ توجه ام را به خود جلب کرد . متوجه شدم که هلیکوپتر تا زیر کابین در ماسه فرود رفته و همین باعث پاره شدن استرپ شده بود. دیگر کاری از دست ما ساخته نبود و از اینکه کار ما در این مرحله نیمه تمام ماند و ابزارمان از بین رفت آه سردی کشیدم .هوا کم کم روشن می شد و هلیکوپتر کاملاً در دید دشمن بود. دشمن اطراف ما را به گلوله بسته بود. تنها چیزی که از نظرم گذشت این بود که به بچه ها دستور بدهم اطراف هلیکوپتر را تخلیه کرده و پشت تپه ای که در آن نزدیکی بود پناه بگیرند.
دقایقی بعد در آنجا مستقر شدیم و با افسوس به تماشای هلیکوپتر نشستیم. بی اراده نگاهی به ساعت کردم ، عقربه های 15/7دقیقه صبح را نشان می داد. ما دیگر نمی توانستیم از پشت تپه خارج شویم و دست کم باید تا غروب در همان محل می ماندیم . علاوه بر گرما و صدای گلوله، تشنگی نیز بر مشکلات ما افزوده بود و هیچ امکانی برای تهیه آب و غذا نداشتیم.
انتظاری کشنده آغاز شده بود لذا با گروه تبادل نظر کردم یکی از بچه ها پیشنهادی داد که از نظر من قابل قبول بود.بلافاصله از بلد چی خواستیم که این پیشنهاد را به فرمانده گردان شناسایی برساند.
بلد چی با شهامت و شجاعت تمام سوار موتورسیکلت شد و برای بردن پیام، منطقه را ترک کرد؛ دشمن با چند گلوله بلد چی را بدرقه کرد ولی او با مهارت خاص از آن نقطه دور شد.
لحظات به کندی می گذشت و هنوز خبری از بلد چی یا افراد دیگر نبود. کسی حال صحبت کردن با دیگران را نداشت. یکی از بچه ها به طنز گفت: بچه ها گلستان دست راستتان را تماشا کنید! ما نظری به سمت راست انداختیم ، ناگهان در جلو چشمانمان صدها مین ضد نفر و ضد تانک را دیدیم که توسط نیروهای خودی خنثی شده بود و در وسعت دشت پراکنده بود. غرق تماشای مین ها شدیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. ناگهان صدای موتور در فضای دشت پیچید و لحظاتی بعد بلد چی حرفه ای و قهرمان ما خود را به من رسانید و پذیرفته شدن پیشنهاد ما را اعلام کرد.ما همه خوشحال شدیم و از خدا خواستیم در این مرحله ما را یاری کند که کارمان را به درستی انجام دهیم. منتها مجبور بودیم تا تاریکی هوا منتظر بمانیم و تا شب،گرما و گرسنگی را تحمل کنیم.
یکی از پرسنل فنی که اهل جنوب بود برای آنکه سکوت را بشکند شروع به صحبت کرد و از باد سرخی که هر از چند گاه در جنوب میوزد صحبت کرد. یکی از بچه ها به این حرف او اعتراض کرد و گفت : این صحبتها روحیه ما را پایین میآورد. هنوز درکش و قوس این بحثها بودیم که هوا دگرگون شد و توفان آغاز شد، آن همکار جنوبی گفت : این همان باد سرخ است. دقایقی بعد همه آسمان و زمین سرخ شد و قدرت دید را از ما گرفت.هوا رو به تاریکی گذاشته بود بلد چی خودش را به من رساند و گفت این باد تا سه ساعت ادامه خواهد داشت و این بهترین فرصت برای تخلیه هلیکوپتر است . چند لحظه از صحبت بلد چی نگذشته بود که صدای بوق تریلی و جرثقیل که به پیشنهاد ما از قرارگاه فرستاده بودند نیروی جدیدی به ما داد. توفان را به فال نیک گرفتیم و بلافاصله دست به کار شدیم و در مدت کمتر از 30 دقیقه هلیکوپتر را بر روی تریلر سوار کردیم و خوشحال و خندان به سوی منطقه خودی به حرکت در آمدیم. با توجه به توفانی که همچنان ادامه داشت دشمن هیچ گونه دیدی بر ما نداشت. تشنگی و گرسنگی و گرما را فراموش کرده بودیم و با شوق و ذوق زیاد به طرف دزفول در حرکت بودیم. پس از طی مسافتی به یک بیمارستان صحرایی رسیدیم و از آنها آب و غذا گرفتیم و بدون توقف به راه خود ادامه دادیم .پس از چند ساعت توفان فرو کش کرد و ارتش عراق متوجه شد که ما هلیکوپتر را از منطقه تخلیه کرده ایم .پس از آن در چند نوبت هواپیماهای عراقی به کاروان ما حمله کردند و ما هر بار اصل اختفا را انجام داده و از شر هواپیما ها به لطف خدا در امان ماندیم.
ساعت7 صبح به نزدیکی های شوش رسیدیم. یک دستگاه خودرو ارتشی از روبه روی ما می آمد.راننده با دیدن ما خودرو را متوقف کرد و به پایین آمد . من هم که داخل تریلر بودم پیاده شده و با آن رزمنده خوش و بش کردم .لحظه های بعد در حالی که نمی توانستم خوشحالی خودم را پنهان کنم با فریاد به بچههای کاروان خود گفتم:
* بچه ها خرمشهر آزاد شده !
همه آن رزمنده را بوسیدیم و با خوشحالی افزونتر به سوی دزفول به حرکت در آمدیم.
"سرهنگ فنی مهدی یزدان پرست "
اضافات : 3 عکس
منبع:sajed.ir
