با تقدیر تو نیرنگ او سستی من
قــــــرعه افتاد کوچه ی دنیا راه من
کوچه خالی از همسایه یا حتی کسی
شب رسید بی چراغ آنطرف سای کسی
من پریشان از شب و غمزده از قهر تو
لرز لرزان کوچه کردم پیاده رو
سایه در سیاهی سراپا بسته نقاب
با خنده ی شومی نام مرا کرد خطاب
[External Link Removed for Guests]
سوی من آی که من رهنمایم تو را
مرا دریاب کز نور نشد عاید تو را
که گر بود تو امشب مقصدت کوچه نبود
ضربه شلاق شب حکم کم خوشه نبود
اشک از دوش چشم مرا مهمان بود
بر تـــخت گلو,بغــــــض چون شاه گران بود
گفتم تو چه خواهی ز من نادم غمگین
گفت سوی من آی تا سرآرم این درد سنگین
پیـش رفتم و پرسیدم نام تو چیست؟
ایـــــــن هرم آتش و این نقاب بهر چـیست؟
برلبم بوسه زد و بر سینه ام دست رد
خنده اش با صد صدا خط زد سکوت بی حد
امروز فریفتم تو مونس نور چه سهل
فــــردا هم آیـــم با دگر جــــلو و دام جهل
گفت باش در کوچه و پی راه راست
آگاه که در هر قدمت صد چون یار ماست
بارالها تو سد باش اگر در راه کجیم
پـــــــــــــناه بر تـــــو از شر گمراه رجیــــم

