نویسنده: آنتونی گیدنز
مترجم: جلیل یاری
علم اجتماعی "جریان غالب"[2] یا “وفاق ارتدوكس”[3] دارای سه ویژگی اساسی است. این نگرش ها، در حوزة جامعه شناسی، در دوره بعد از جنگ برجسته شده اند، اما به نظر می رسد که آنها در طیف وسیعی از دیگر علوم اجتماعی نیز استمرار داشته اند.
اولین ویژگی، طبیعت گرایی[4] است، به این معنی كه علوم اجتماعی باید از علوم طبیعی الگوبرداری كنند، و چارچوب منطقی علم اجتماعی مسائلی همانند مسائل علم طبیعی را بیان می كند. من اصطلاح “طبیعت گرایی” را به “اثبات گرایی”[5] ترجیح می دهم، هر چند كه هر دو به یك معنا هستند.
دومین وجه الگوی ارتدوكس این ایده است كه فعالیت انسانی باید بر حسب برخی از انواع مفهوم علیت اجتماعی[6] تبیین گردد. یعنی هر چند كه ما، به مثابه عاملان انسانی، ممكن است مقدار زیادی در مورد آنچه كه انجام می دهیم و اینكه چرا آنگونه انجام می دهیم، بدانیم، اما دانشمندان اجتماعی قادر به نشان دادن این مطلب هستند كه ما، در واقع، به وسیله علل چیزی كه نسبت به آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. نقش علوم اجتماعی فاش كردن اشكالی از علیت اجتماعی است كه كنشگران از آنها بی خبرند.
سومین عنصر مرتبط با الگو (كه در این بحث مطلب زیادی در مورد آن بیان نمی كنم) كاركردگرایی[7] است. هر چند كه عموماً گفته شده كه علوم اجتماعی باید همانند علوم طبیعی باشند، اما اكثر افراد این را پذیرفته اند كه علوم اجتماعی نمی توانند شباهت زیادی به فیزیك كلاسیك داشته باشند، چرا كه دانشمندان اجتماعی با سیستم ها در ارتباط هستند؛ و سیستم ها، در مقایسه با پدیده هایی كه فیزیك دانان با آن مواجه اند، شبیه كلیت های زیست شناختی هستند. بسیاری از جامعه شناسان بر این گمان هستند كه تئوری های سیستم ها، كه ظاهراً از زیست شناسی و تا حدی نیز از سیبرنتیك الگوبرداری شده اند، برای تحلیل جامعه شناختی اهمیت زیادی دارند.
امروزه وفاق ارتدوكس دیگر یك وفاق نیست. وفاق ارتدوکس که برای اشاره به موقعیت اكثریت در علم اجتماعی به كار برده شده بود، حالا دیگر تبدیل به یك اقلیت شده است (در حوزه تئوری اجتماعی به طور قطع، و در پژوهش اجتماعی تجربی شاید). كسانی كه الان از چنین دیدگاهی دفاع می كنند، در میان طیف وسیعی از چشم اندازها فقط یك اقلیت به شمار می روند. و به جای آن، كثیری از چشم اندازهای تئوریک- مثل روش شناسی مردم نگارانه، اشكال مختلف كنش متقابل نمادین، و وبری های نوین، پدیدارشناسی، ساختارگرایی، هرمنوتیك، و تئوری انتقادی- قرار گرفته اند و به نظر می رسد كه این لیست، تقریباً پایانی ندارد.
این وضعیت اظطراب آور است. ما دیگر دقیقاً نمی دانیم كه در ارتباط با چنین تنوعی از چشم اندازها در كجا مستقر شویم. من به جای “پارادایم” از “چشم انداز” یا “سنتها” استفاده می كنم، چون زمانی كه كوهن[8] تئوری پارادایم را در فلسفه علم ارائه کرد، از این اصطلاح به منظور ارجاع به علوم طبیعی استفاده نمود. فلسفه كوهن و تعریف وی از اصطلاح “پارادایم”، واقعاً خارج از چنین كانونی رشد كرد. او عدم توافق زیادی را در بین دانشمندان اجتماعی، متفاوت از آنچه كه در علم طبیعی وجود دارد، مشاهده كرد، و این در حالی بود كه چشم اندازهای هم رتبه بر هسته تخصصی زمینه های علمی تسلط داشتند.
دو عكس العمل نسبت به این وضعیت وجود داشت. یكی استقبال از آن بود. به این صورت كه، اگر تكثر چشم اندازهای تئوریک وجود دارد، پس امری پسندیده و خوب است. تكثر تئوری ها بسیار مطلوبتر از دگماتیسمی است كه از تسلط یك سنت تئوریک خاص به وجود آمده باشد. این نوع عكس العمل را حتی در بین بعضی از مدافعین دوآتشه وفاق ارتدوكس نیز می توان یافت.
روبرت كی. مرتون[9] یكی از شخصیت های مهمی بود كه تلاش كرد تا نوعی قاعده مندسازی[10] از وفاق ارتدوكس را - كه وی (قبل از كوهن) پارادایم جامعه شناسی نامیده بود- تولید كند. در حقیقت او اولین نویسنده ای بود كه از اصطلاح “پارادایم” در معنای اخیرش استفاده كرد. نگرش های بعدی مرتون اساساً متفاوت هستند. آلبیت[11] تا حدودی با بی میلی، چشم اندازهای رقیب زیادی را در جامعه شناسی تشخیص داد، و آن را به طور قطع مطلوب تلقی كرد. دیگرانی هم با میل و رغبت از تكثرگرایی استقبال كردند، برای تصدیق امر، مثالی از كار فییرابند[12] در فلسفه علم آورده می شود. طبق نظر فییرابند، در علم هم باید به جای نظم واحد چشم اندازها، تكثر حاكم باشد.
عكس العمل بعدی- عکس العمل منفی- غالباً از كارهایی كه در حوزه های تجربی علوم اجتماعی انجام گرفته، ناشی می شود؛ و انعكاس تكبر، بی علاقگی، یا “من گفته بودم ها!”[13] است. نگرش “من گفته بودم ها!” یكی از نگرش هایی است كه چنین منطقی را دنبال می كند: “من یك پژوهشگر تجربی هستم، و می بینم كه تئوری های اجتماعی نمی توانند با یكدیگر توافق داشته باشند؛ آنها حتی نمی توانند در مورد تعریف زمینه[14] علم اجتماعی به تفاهم برسند. این امر، عدم ارتباط تئوری اجتماعی با تحلیل تجربی را تأیید می كند. من می توانم به كار تجربی ام ادامه دهم و بگذارم تئوری پردازان بر سر چشم اندازهای متباین شان مشاجره كنند”. بنابراین، عكس العمل دوم، كسانی را تأیید می كند كه در كار تجربی درگیر هستند و در واقع، بحث های تئوریک ربطی به آنها ندارد.
با این وجود، هیچ كدام از این وضعیت ها، به طور قطعی، نمی توانند تأیید شوند. اولی ناقص است، چون امكان وجود معیار عقلانی را برای ارزیابی تئوری ها رد می كند. و من باور نمی كنم كه چنین باشد. برخی از تئوری ها بهتر از بقیه و بعضی از چشم اندازها سودمندتر از بقیه هستند.
نگرش دوم قابل تردید است چون به راحتی می توان گفت كه بحث های تئوریک با پژوهش تجربی متفاوت هستند. آنچه سی. رایت میلز[15] “تجربه گرایی ساده انگارانه”[16] نامیده، منجر به كار انباشته نشده فاقد اندیشه گردیده است. بهترین نوع پژوهش اجتماعی، پژوهشی است كه حاوی اطلاعات تئوریک باشد. استقلال نسبی تئوری و پژوهش وجود دارد؛ اما این دو نمی توانند یكی شوند. با این حال همه پژوهشگران تجربی باید نسبت به بحث های تئوریک حساسیت داشته باشند، و همین طور تئوریپردازان نیز باید به مسایل پژوهش تجربی حساس باشند.
ما نشانه هایی از احیای تلفیق[17] را در تئوری اجتماعی معاصر شاهد هستیم، كه مربوط به این امر است كه علوم اجتماعی راجع به چه چیزهایی بحث می كنند، اجزای تئوریک آنها چیست، و چه دلالت هایی برای تحلیل تجربی وجود دارد. امروزه یاوه گویی صداهایی كه در تقابل با ما هستند از بعضی جهات روشن تر از واقعیت است. ما بعضی از محاسن و معایب این چشم اندازهای رقیب را می دانیم و دركی از خطوط كلی توسعه ای را كه از بحث ها به وجود می آید، دارا هستیم.
من فكر نمی كنم كه این امر باعث تولید یك ارتدوكس نوین شود. اگر قرار باشد كه من با یكی از نگرش های رقیبی كه توصیف كردم، اظهار همدردی كنم، آن، اولی خواهد بود، نه دومی. فكر می كنم بعضی موارد اساسی قابل بحث در مورد كسی كه موجود انسانی است، وجود دارد. برخی مشكلات عمده در توضیح عامل انسانی وجود دارد، كه به درگیر شدن ما در بحث های مربوط به ماهیت كنش انسانی محدود می شود. با این حال، ما را به تصویب نهایی تكثرگرایی تئوریک رهنمون نمی شود، و نباید بشود. راه مستند كردن حركت به سوی تلفیق، این است كه تشخیص دهیم چه چیزی در وفاق ارتدوكس اشتباه بود؛ و سپس عناصر اساسی توافق ناشی از آن را معین كنیم.
وفاق ارتدوكس، علم اجتماعی جریان غالب، نخستین مورد از مواردی بود كه در الگوی غلطی از اینكه علم طبیعی شبیه چیست، درگیر شده بودند. دانشمندان اجتماعی معتقد بودند كه تلاش می كنند تا یافته هایی را باز تولید كنند كه علوم طبیعی ادعای دستیابی به آن را داشت، اما الگوی علم طبیعی از لحاظ فلسفی ناقص بود. الگوی علم طبیعی كه توسط وفاق ارتدوكس به كار گرفته شده بود، اساساً یك الگوی تجربی بود، كه بزرگترین آرمان علم را ایجاد سیستم های قیاسی قوانین می دانست.
من فكر نمی كنم كه بتوانید یك فیلسوف معتبر علم را پیدا كنید كه هنوز هم به مفهوم علم طبیعی، كه بسیاری از دانشمندان اجتماعی آرزوی آن را دارند، معتقد باشد. علم طبیعی، همان طور كه در فلسفه علم فرا-كوهنی[18] بیان شده، تلاشی هرمنوتیك یا تفسیری است. مطمئناً، قوانین در حوزه های علم طبیعی وجود دارند، اما قوانین باید تفسیر شوند، و در متن سیستم های تئوریک قرار گیرند. پس، علم طبیعی شامل سیستم های تفسیری معناست، و طبیعت علم در ایجاد چارچوب های تئوری درگیر میشود. چارچوب بندی معنا، در واقع خیلی مهمتر از كشف قوانین است. كشف قوانین به مثابه تولید “علم”، در الگوهای سنتی علم طبیعی، یك برتری ناروا محسوب می شد، و دانشمندان اجتماعی از روی سادگی این نكته را قبول كردند.
منزل بعدی وفاق ارتدوكس، كتابهای روش شناسی علوم اجتماعی است. یك چنین كتابی را باز كنید، ممكن است در نخستین صفحات آن، این ایده را بیابید كه “تبیین”، قیاس یك حادثه از یك قانون یا یك سیستم پیچیده قوانین مرتبط به هم است. این، نگرشِ غلطِ بسیاری از اشكالِ تبیین در علم طبیعی است، كه به دلایل مختلف الگوی امیدوار كننده ای برای انطباق با علم اجتماعی نیست.
دومین قصور وفاق ارتدوكس این است كه علم اجتماعی جریان غالب در تفسیر غلطی از كنش انسانی درگیر شده است. همانطور كه ذكر گردید، از دید وفاق ارتدوكس، فعالیت انسانی بر حسب علیت اجتماعی تبیین می گردد. ممكن است كه ما هم، همانند كنشگران معمولی، فكر كنیم كه آنچه را در كنش های خود انجام می دهیم می دانیم، اما دانشمند اجتماعی می تواند به ما نشان بدهد كه در واقعیت، ما به وسیله تأثیرات چیزی كه از آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. آنچه علوم اجتماعی ارتدوكس انجام داد، این است كه ما را چنان تصور نمود كه رفتار ما نتیجه علیت ساختاری یا الزام ساختاری است، انگار که رفتار ما مستقیماً از نیروهای اجتماعی مشتق می شود.
آنچه باید در تئوری اجتماعی انجام دهیم، بازیابی[19] یك تصور از عامل انسانی دانش پذیر[20] است. منظور من این است كه علوم اجتماعی باید بر پدیده هایی تأكید كنند كه در زندگی روزمره مان تصدیق می كنیم كه رخساره های اولیه كنش انسانی هستند، ولی ما، به مثابه دانشمندان اجتماعی، تمایل داریم كه همه چیز را در مورد آن فراموش كنیم. دانشمندان اجتماعی فراموش می كنند كه بیشترِ آنچه كه ما، به عنوان موجودات انسانی، انجام می دهیم، با قصد و نیت است، و ما از دلایل آن اعمال نیز آگاه هستیم. همه عاملان انسانی، به مقدار زیادی در مورد شرایط فعالیت شان دانایی دارند، وجود آن دانش، مشروط بر انجام آنچه كه آنها انجام می دهند نیست، اما لازمه آن است.
دانش پذیری همه ما، همیشه محدود بوده است. دانش پذیری به صورت نهادی محدود می شود، و ضروری است كه محدودیت های آن (الزام های ساختاری) مورد مطالعه واقع شوند. اما بازیابی تصور عامل انسانی دانش پذیر، بستگی تام دارد به اصلاح آنچه كه علوم اجتماعی راجع به آن است. این بازیابی باید بر اساس ایده آگاهی عملی[21] های فكری “كشف” شده است. به وسیله ویتگنشتاین[22] در فلسفه تشخیص داده شد، در روش شناسی مردم نگارانه تحت عنوان یك ارتباط تجربی[23] ظهور كرد، و در نوشته های گافمن نیز بیان شده است. این ایده، به تمام چیزهایی اشاره دارد كه ما به مثابه كنشگر اجتماعی، برای ساختن رویداد زندگی اجتماعی، می دانیم، و باید بدانیم، اما به صورتی است كه نمی توانیم به آن شكل استدلالی بدهیم. صورت پذیرد. منظور من از “آگاهی عملی” تصوری است كه در تعدادی از سنت
برای مثال، صحبت كردن و فهم یك زبان، مثل زبان انگلیسی، به روش صحیح دستوری شامل دانستن مجموعه پیچیده قواعد نحوی، تاكتیك های كاربرد زبان، اشاره های زمینهای، و مانند آنهاست. ما برای صحبت كردن به زبان انگلیسی، باید همه اینها را بدانیم؛ اما اگر كسی از ما بخواهد كه یك علت استدلالی در مورد آنچه می دانیم بگوییم، در می یابیم كه گفتن آن خیلی سخت است. ما به عنوان كسی كه به زبان خاصی صحبت می كنیم، فقط می توانیم دلایل خیلی جزئی از آنچه واقعاً می دانیم- و باید بدانیم- ارائه نماییم. این تناقض نیست كه بگوییم زبان شناسان “چیزی را كه ما الان می دانیم” مطالعه می كنند.
دلیل این امر كه چرا سؤالاتی كه علوم اجتماعی ارتدوكس می پرسند، و راه حل هایی كه آنها می دهند، اغلب به صورت درستی فهمیده نمی شود، این است كه فرض میشود که آگاهی استدلالی- استدلالی كه دلایل و علتها را بیان كند- دانش پذیری عاملان انسانی را كاملاً مورد بحث قرار می دهد. بنابراین، پژوهشگر به دلایل ساختاری میپردازد. با این حال، هر كسی در مورد اینكه چرا كنش های معینی را انجام می دهد، در مقایسه با آن چیزی كه به صورت استدلالی بیان می شود، خیلی بیشتر می داند. در شیوه ای كه ما جهان اجتماعی را قابل پیش بینی می كنیم آگاهی عملی اهمیت دارد. پیش بینی پذیری جهان اجتماعی، همانند پیش بینی جهان طبیعی، تنها شامل “رویداد” نیست؛ بلكه به وسیله اعمال سازمان یافته دانش پذیر عاملان انسانی به دست می آید.
اشتباه سوم در مفهوم سنتی علم اجتماعی این ایده بود كه كشف قوانین زندگی اجتماعی، كمابیش شبیه قوانینی است که در علوم طبیعی وجود دارند. دو نوع تعمیم در علم اجتماعی وجود دارد. آنها را می توان “قانون” نیز نامید؛ اما هر كدام متفاوت از قوانین علم طبیعی هستند. به مثالی كه پیتر وینچ[24] فیلسوف ارئه كرده است توجه كنید. ماشین ها در پشت چراغ راهنمایی توقف كرده اند. یكی ممكن است كه بگوید یك “قانون” در آنجا وجود دارد؛ زمانی كه چراغ قرمز است، ماشین ها می ایستند، و وقتی كه چراغ سبز می شود، ترافیك دوباره به جلو حركت می كند. اگر شما از یك فرهنگ بیگانه آمده بودید، و قبلاً، هرگز ماشینی ندیده بودید، ممكن است كه تصور می كردید نوعی اشعه در چراغ راهنمایی وجود دارد كه ماشین ها را متوقف می كند. اگر این مطلب درست می بود، در واقع قانونی از نوع طبیعت گرایانه است. در حالی كه، همه ما می دانیم كه آنچه باعث توقف ماشین ها می شود، این است كه رانندگان قواعد ترافیك را می دانند، و این قواعد و قرارداد های رفتاری[25] دلیل اعمال آنها را نشان می دهند.
برای بیشتر كنشگران معمولی در جوامع مدرن، این مسئله تا اندازه ای ناخوشایند است كه دانشمندان اجتماعی رفتار آنها را به عنوان راننده مطالعه كنند و این كشف را مطرح كنند كه آنها اكثراً در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند. مطمئناً رانندگان می دانند كه آنها در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند و آنها می دانند كه چرا توقف میكنند- چون این چیزی است كه آنها در و از طریق به كاربردن قراردادها اجرا می كنند. تعمیم چنین مواردی كاملاً پیش پا افتاده است، و فقط قسمتی از فرآیند بازیابی انسانشناختی به حساب می آیند. جامعه شناسان و انسان شناس ها در مستند كردن این امر كه فرهنگ ها چگونه متفاوتند، قراردادها چگونه متفاوتند، و بالاخره اینكه قابلیت پیش بینی موقعیت های فرهنگی مختلف، تا چه حد به آگاهی متفاوت از قرارداد بستگی دارد، نقش دارند.
دومین معنای “قانون” به نگرش تعمیم های صورت پذیرفته در وفاق ارتدكس بسیار نزدیك است، و شامل نتایج غیرنیتمند كنش انسانی است. این درست است كه همه ما، در همه زمانها، به گونه ای دانش پذیر عمل می كنیم- یعنی همه ما به روش های مختلف می دانیم كه چه چیزی را انجام می دهیم و چرا انجام می دهیم. با این حال، همانطور كه ماكس وبر به درستی بیان می كند، هر چند همه ما كنشگران بااراده ای هستیم، اما حوزه كنش ما متفاوت از نیات و اهدافی است كه باعث انگیزش كنش می شوند.
طرفداران وفاق ارتدوكس مجذوب شاخص های اجتماعی هستند كه توسط نتایج نیتمند به وجود می آیند. نتایج نیّتمند، شرایط كنش را برای كنشگران در جامعه فراهم میسازند. نوع تعمیمی كه علوم اجتماعی طبیعت گرا ارائه می نماید، بستگی به پیش فرض های نتایج غیرنیتمند تعمیم داده شده دارد. “قوانین” در اینجا می توانند همانند تعمیم های شبه- قانون علم طبیعی انگاشته شوند. من این نوع تعمیم ها را تعمیم های نوع دوم[26] خواهم نامید. تعمیم های نوع اول[27] ، تعمیم هایی هستند كه به اجرای دانش پذیر[28] قواعد یا قراردادها توسط كنشگران اجتماعی بستگی دارند.
تعمیم های نوع دوم به صورت آشكاری در علوم اجتماعی موجود هستند. در واقع، بازیابی آنها باید آرمان اساسی كار علمی- اجتماعی باشد. برای مثال وجود “چرخه فقر[29]“ را در نظر بگیرید؛ مدارس مناطق فقیر، تسهیلات كمی در اختیار دارند، دانش آموزان تمایلی به ارزش های علمی ندارند، معلمان مشكلات را در كلاس درس كنترل می كنند. بچه های چنین مدارسی زمانی كه مدرسه را ترك می كنند، واجد شرایط لازم نیستند، به مشاغل كم درآمد وارد می شوند و در مناطق فقیر زندگی می كنند. سپس بچه های آنها نیز در مدارس همجوار حضور می یابند- و چرخه همچنان خودش را تكرار می كند.
تعمیم های نوع دوم فرض می كنند كه روابط علّی به نتایج غیرنیتمند كنش هدفمند بستگی دارند به همین دلیل آنها ]تعمیم های نوع دوم[ نمی توانند همسان قوانین علوم طبیعی باشند. در واقع این نوع تعمیم ها، به خاطر دانش پذیری قابل تغییر عاملان انسانی، ناپایدار هستند. یك رابطه ذاتی بین تعمیم های نوع اول ( قواعد و قراردادهای رفتار) و تعمیم های نوع دوم (وابسته به نتایج غیرنیتمند) وجود دارد. آنچه مردم، در زمینه خاصی از كنش، به طور دانش پذیری در پرتو قرارداد انجام می دهند، در طول زمان تغییر میكند، و به موجب آن بر تعمیم های نوع دوم تأثیر می گذارد.
علم اجتماعی نمی تواند به صورت ناب “تفسیری” باشد. كسانی كه فرض می كردند که تعمیم های نوع اول باعث تضعیف سهم علوم اجتماعی در فهم رفتار انسانی میشود نیز دچار اشتباه هستند. از طرف دیگر، دیدگاه طبیعت گرا نیز با این پنداشت که می توان رفتار انسانی را به شیوه درون فهمی[30] ، و به وسیله ساختن قوانین نوع دوم، تبیین كرد، دچار اشتباه شده است. علم اجتماعی، در شرایط تاریخی خاص، بستگی زیادی به روابط بین فعالیت دانش پذیر در پرتو قرارداد، و باز تولید اجتماعی كه به شیوه غیرنیتمند انجام می شود، دارد.
وفاق ارتدوكس، به خاطر نواقص منطقی آن، نگرش ابتدایی روشنگرانه ای را دارا بود این نگرش مبتنی بر این امر بود که علم اجتماعی می تواند افراد معمولی را رها سازد. الگویی كه دورنمای سنتی بر آن اساس واقع شده، از مقایسه نسبتاً مستقیم با علم طبیعی به دست آمده است. و فرض می كند كه علوم طبیعی با نشان دادن اینكه بسیاری از باورهای پیشین ما در مورد جهان، نادرست بود، تولید روشنگری می كند. روشنگری علم اجتماعی می تواند برابر با نقد باورهای غلط باشد.
زمانی كه ما به تفاوت های موجود بین تعمیم های نوع اول و دوم توجه می كنیم، این نگرش به طور واضحی نادرست از آب در می آید. وقتی رفتار، به مثابه نتیجه كاربرد دانشپذیر قرارداد، به طور قاعده مندی اتفاق می افتد، یك حس منطقی به ما می گوید كه، این امر نمی تواند بر اساس باورهای نادرست واقع شده باشد. مردم نه تنها باید آنچه را انجام می دهند، بدانند، بلكه باید بدانند كه چرا آن كار را انجام می دهند، تا چیزهای مشابهی را كه برای نخستین بار اتفاق می افتند، قاعده مند سازند. پس، بعید نیست كه توصیف دوباره كنش های آنها به وسیله دانشمند اجتماعی باعث احساس ناخوشایندی شود. چنین اطلاعاتی فقط برای كسانی اهمیت دارد كه به محیط فرهنگی كه كنش مشاهده شده در آن اتفاق می افتد، متعلق نیستند و به طور واضحی متمایز از نقد باور نادرست است.
علم اجتماعی چیست؟
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1930
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹, ۹:۰۱ ب.ظ
- محل اقامت: IRAN
- سپاسهای ارسالی: 2144 بار
- سپاسهای دریافتی: 7633 بار
- تماس:
Re: علم اجتماعی چیست؟
به طور یقین وظایف مردم نگارانه علم اجتماعی مهم هستند. همه ما در درون فرهنگ های خاصی زندگی می كنیم كه متفاوت از دیگر فرهنگ هایی است كه در سراسر جهان پراكنده شده اند، و به وسیله تحلیل تاریخی از دیگر فرهنگ ها قابل تمایز هستند. بعلاوه، علم اجتماعی می تواند ابعاد دانش دوجانبه ای[31] را كه كنشگران معمولی، به طور غیراستدلالی، در برخوردهایشان به كار می برند، نشان دهد- یعنی استدلال كند. اصطلاح “دانش دوجانبه”، تنوع تكنیك های عملی را، كه به فعالیت های اجتماعی معنا می بخشد، پوشش می دهد. شاید بیشتر از هر نویسنده ای، اروینگ گافمن تصریح كرده است كه تلفیقات دانش دوجانبه چقدر پیچیده و ظریف هستند، و چگونه به صورت روزمره اداره می شوند. در اینجا، همسانی با زبان شناسی بسیار زیاد است. زبان شناسی راجع به این امر است كه استفاده كنندگان زبان چه می دانند، و چه باید بدانند، تا قادر به صحبت كردن به زبان مورد بحث باشند. با این حال، بیشتر آنچه كه ما به منظور صحبت كردن زبان می دانیم، به صورت غیر استدلالی است. زبان شناسی آنچه را كه ما الان می دانیم، به ما می گوید، اما به شكلی استدلالی و كاملاً متفاوت از روش های مرسومی كه چنین دانشی بیان می شود.
به این اشكال بالقوه روشنگری، باید تأثیر نتایج غیر نیتمند را هم اضافه كنیم. كنشگران همیشه آنچه را كه انجام می دهند (با بعضی توصیفات یا توصیفات بالقوه) می دانند، اما نتایجِ آن چیزی كه انجام می دهند، به طور معناداری از آنچه قصدش را داشتند، فاصله می گیرد. در اینجا یک سری سؤالات جالب مطرح می شود.
نسخه های طبیعت گرای علم اجتماعی، دقیقاً به خاطر ضرورت شان، وابسته به مشاهده ای هستند كه در آن بسیاری از حوادث و فرآیندهای زندگی اجتماعی به وسیله هیچ کدام از افراد درگیر، قصد ونیت نشده باشد. مطابق نظر طبیعت گرایی، در این فاصله گرفتن نهادهای اجتماعی از اهداف كنشگرانِ فردی است كه وظایف علم اجتماعی مشخص می شود.
قابلیت شیوع[32] نتایج غیرنیتمند به این معناست كه ما باید به دفاع از نسخه ای از علم اجتماعی كه توسط “جریان غالب” بر علیه مفاهیم “تفسیری”تر ارائه شده، ادامه دهیم. اما این به معنای به كارگیری اصطلاحات علم اجتماعی طبیعت گرا نیست. از دید جامعه شناسی طبیعت گرا، ویژگی غیرنیتمند فرآیندهای اجتماعی باعث تداوم این نگرش می شود كه، زندگی اجتماعی توسط تأثیرات چیزی اداره می شود كه كنشگران اجتماعی آن را نادیده می گیرند. اما بحث دیگری هم وجود دارد که بر حسب آن بعضی از ابعاد زندگی یا نهادهای اجتماعی، از طرف كسانی كه در آنها مشاركت دارند، غیر نیتمند هستند؛ ولی فرض دیگری هم وجود دارد مبتنی بر اینكه نهایتاً، عاملان فردی توسط “علل اجتماعی”[33] به كنش واداشته می شوند، كه تا حدی خط سیر آنچه را كه انجام می دهند، تعیین می كند. به دور از تأیید چنین نتیجه گیری، ادراك نتایج غیرنیتمند كنش، باید ما را به تأیید اهمیت بحث تحریف شده طبیعت هدفمند رفتار انسانی رهنمون شود. آنچه غیر ارادی است حتی نمی تواند توصیف شود، مگر اینكه ما در مورد طبیعتِ آن چیزی كه ارادی است یقین پیدا كنیم؛ و من خاطر نشان خواهم داد كه به خاطر اهمیت دلایلِ عاملان است كه این چنین فرض می شود.
انواع متفاوتی از بررسی ها وجود دارند كه به نقش نتایج غیرنیتمند در كنش انسانی مربوط می شوند. برای مثال، ممكن است كه مایل باشیم، بپرسیم چرا یك رویداد، علیرغم این واقعیت كه هیچ كسی اراده نكرده كه آن اتفاق بیافتد، به وقوع می پیوندد. به همین منوال، یك مورخ ممكن است مطرح كند كه: چرا جنگ جهانی اول اتفاق افتاد، در حالی كه هیچ یك از طرف های عمده درگیر بر این قصد نبودند که كنشهای شان چنین پیامدی را تولید نماید؟
بنابراین، نوع مسئله ای كه دانشمندان اجتماعی طبیعت گرا، به طور سنتی شیفته آن هستند، بستگی به شرایط اجتماعی بازتولید دارد. قابل ذكر است كه، آنها در پی بیان این نكته هستند كه نهادهای اجتماعی ویژگی هایی دارند كه فراتر از زمینه های خاص كنش متقابلی است كه افراد، درگیر آن می شوند. ارتباط بین كاركردگرایی و طبیعتگرایی، در اینجا كاربرد خاصی می یابد. به منظور تبیین كاركردی، به طور معمولی باید نشان داده شود كه، برای وجود و تداوم نهادهای اجتماعی “دلایلی” وجود دارد كه كاملاً متمایز از دلایلی است كه ممكن است كنشگران برای آنچه كه انجام می دهند، داشته باشند.
با بررسی انتقادی نوین كاركردگرایی تاحدی مشخص شده است كه به واسطه بازتولید نهادی نمی توان به نیازهای اجتماعی اشاره كرد، مگر با استفاده از صفات غیر واقعی “مثل اینكه”[34] . بررسی این امر كه، چه شرایطی برای پایداری مجموعه مشخصی از نهادهای اجتماعی در طول یك دوره زمانی معین لازم است، كاملاً مناسب، و اغلب ضروری است. اما چنین بررسی متضمن تحلیل ساز و كارِ[35] بازتولید اجتماعی است؛ و این امر تبیین دقیقی برای آنها ارائه نمی كند. بازتولید اجتماعی وسیع، تماماً تحت شرایط “نیتمندی ترکیبی”[36] اتفاق می افتد. به عبارت دیگر، تداوم نهادهای اجتماعی، متضمن برخی از انواع تلفیقی نتایج نیتمند و غیرنیتمند كنش است. پس، این تلفیق، از لحاظ تاریخی، متغیر است، و باید به دقت موشكافی شود.
شرایط “به شدت كنترل شده”[37] سیستم بازتولید به وسیلة گستره ای از مقتضیات از شرایطی كه شامل بازخورد[38] نتایج غیر نیتمند است، مجزا می شود. بی شک، كنترل شرایط سیستم بازتولید، پدیده ای است كه با ظهور جامعه مدرن و عموماً با شكل گیری سازمان های مدرن مرتبط است.
یك انتقاد دوسویه بر تبیین بازتولید اجتماعی بر حسب بیان “كاركرد x ... است” می تواند وجود داشته باشد. نخست اینكه، همانطور كه قبلاً نیز گفته شد، چنین بیانی ارزش تبیینی ندارد، و وقتی به صورت یك قضیه غیرواقعی، در مورد فعالیت اجتماعی به كار رفت، تنها در صورتی كه سبب و علتی را برساند، می تواند برای تنویر فكر مورد استفاده قرار گیرد. دومین وجه انتقاد این است كه چنین بیانی نسبت به نیتمندی مبهم است. در شرایطی كه بازتولید به شدت كنترل می شود، پیوند بین اهدافِ (بعضی از عاملان) و تداوم نهادهای اجتماعی، مستقیم و منتشر شونده[39] است. وقتی یك بازخورد غیرنیتمند عمل می كند، ساز و كار فرآیند بازتولید كاملاً متفاوت خواهد بود؛ و این امر برای تشخیص تمایز مهم است.
این ملاحظات، دلالت آشكار، و نیز پیچیده ای بر تحلیل تأثیر عملی علوم اجتماعی دارد. علم اجتماعی جریان غالب، تمایل به عمل با یك نگرش ناقص در مورد قابلیت تصحیح عقل سلیم[40] دارد. منظور از عقل سلیم باورهای نسبی[41] است كه كنشگران در مورد زندگی اجتماعی و شرایط بازتولید اجتماعی دارند. طرفداران وفاق ارتدكس، با توجه به پیش فرضهای طبیعت گرایانه شان، فرض می كردند كه دلالت-های عملی علم اجتماعی، شكل تكنولوژیك دارد. علوم اجتماعی، باورهای غلطی را كه عاملان در مورد فعالیت های اجتماعی یا نهادها داشتند، تصحیح می كند. وقتی كه ما جهان اجتماعی را بهتر بشناسیم، دقیقاً مانند مورد جهان طبیعی، در موقعیتی قرار می گیریم كه میتوانیم آنرا تغییر دهیم. چنین نگرشی ریشه های عمیقی در پیشینیان علوم اجتماعی دارد، و دست كم به زمان مونتسكیو برمی گردد، و با كنت، دوركیم، و تمام نسخه های طبیعت گرای ماركسیم تكرار می شود.
با این همه، اگر بحث هایی كه قبلاً انجام دادیم معتبر باشند، چنین نقطه نظری، دست كم به شكلی كه توسط این نویسندگان توسعه یافته، نمی تواند تداوم داشته باشد. علم اجتماعی شامل انتقاد از باورهای نادرستی است كه كنشگران معمولی در مورد جهان اجتماعی دارند. اما زمینه ای كه این ایده ها و تئوری های انتقادی شكل میگیرند، و نیز دلالت عملی آنها، كاملاً متفاوت از آن چیزی است كه در علم طبیعی وجود دارد. علم اجتماعی با عاملان مفهوم آفرین[42] و مفهوم سازی[43] سر و كار دارد كه، در مورد آنچه انجام می دهند و شرایطی كه در آن عمل می كنند، تئوری سازی می نمایند. اكنون علم طبیعی، همچنانكه در فلسفه جدید علم تصریح شده است، شامل هرمنوتیك می باشد. علم تلاشی تفسیری است كه در آن تئوری ها متضمن چارچوب های معنایی هستند. با اینهمه، برعكس علم طبیعی، علوم اجتماعی شامل هرمنوتیك مضاعف[44] است، چون مفاهیم و تئوری هایی كه در آن توسعه می یابند، در جهانی به كار برده می شوند كه از فعالیت های افراد مفهوم ساز و تئوری ساز تشكیل شده است. دانشمندان اجتماعی مجبور نیستند كه معانی جهان اجتماعی را برای افراد درون آن تفسیر نمایند. برعكس، مفاهیم تكنیكی علوم اجتماعی، طفیلی مفاهیم عامیانه هستند، و باید باشند. این، دقیقاً، معنایی است كه وینچ بیان می كرد، مفاهیم تكنیكی علوم اجتماعی، منطقاً، با مفاهیم جهان عقل سلیم گره خورده اند. تولید توصیفات واقعی كنش انسانی بر این فرض واقع شده كه مشاهده گرِ جامعه شناسی، به دانش دوجانبه ای كه به وسیله آن، كنشگران جهتگیری می كنند كه چه كاری را انجام دهند، دسترسی دارد. شرط توانایی توصیف اینكه كنشگران، در هر زمینه كنش معینی، چه كاری را انجام می دهند، توانایی “ادامه دادن”[45] در داخل شكل زندگی مورد بحث است.
آنچه كه وینچ اصلاً متوجه آن نشد، جذب دوجانبه[46] مفاهیم علمی- اجتماعی، كه برای تحلیل ساخته می شوند، به جهان اجتماعی است. مفاهیم و تئوری های علوم طبیعی كاملاً از جهان “آنها”، یعنی جهان عینی طبیعت، مجزاست. این فرآیند جذب، برخلاف آنچه كه به نظر می رسد كه خیلی از یافته های ابداعی علوم طبیعی چنین باشند، به تبیین خیلی پیش پا افتاده یافته های علمی- اجتماعی كمك می كند.
پیش پا افتادگی علم اجتماعی، باعث نگرانی فعالان جامعه شناسی جریان غالب بود. چرا علوم اجتماعی كشفیات مربوط به جهان اجتماعی را كه همسان با كشفیات علم طبیعی باشد، تولید نكرده است؟ اگر چنین كشفیاتی موجود نبودند، ما قادر به تولید تكنولوژی های اجتماعی كه دلالت های عملی علم اجتماعی (در الگوی ارتدوكس) به آن وابسته است، نبودیم. علم اجتماعی از همان آغازش در عصر مدرن، تأثیر عملی طولانی مدتی بر جهان اجتماعی داشته و خواهد داشت. در حقیقت می توان گفت كه نتایج تغییردهنده علوم اجتماعی برای جهان اجتماعی، به طور قابل ملاحظه ای بیشتر از نتایج تغییردهنده علوم طبیعی برای جهان “آنها” بوده است. اما تأثیر عملی علم اجتماعی، اصولاً، یك تأثیر تكنیكی نبوده است. علم اجتماعی به وسیله جذب مفاهیم علمی- اجتماعی به جهان اجتماعی پیشرفت كرده است، مفاهیمی كه دیگر ضروری و اساسی شده اند. وقتی كه مفاهیم علمی- اجتماعی به وسیله كنشگران معمولی به كار برده می شوند و بخشی از فعالیت اجتماعی می گردند، مطمئناً عنصر آشنای روزمره اجتماعی نیز می شوند. اصالت آنها از بین می رود، هر چند كه موقع به وجود آمدن ممكن بود كه همانند هر چیز دیگری در علم طبیعی، آشكارا بدعت آمیز بوده باشند.
تاریخ اولیه علم اجتماعی با ظهور تئوری سیاسی در قرون پانزده و شانزده مرتبط بوده است. در نوشته های ماكیاولی و دیگران، یك گفتمان سیاسی جدیدی ظهور كرد، كه شامل نظراتی مثل حاكمیت[47] و خیلی از نظرات خود سیاست بود. یك دانشمند اجتماعی ارتدوكس ممكن است كه بگوید این تئوری پردازان فقط تغییراتی را كه در زندگی اجتماعی می افتاد توصیف می كردند. البته، آنها چنین تغییراتی را توصیف می كردند، اما فقط این كار را انجام نمی دادند. ابداع گفتمان علوم سیاسی به تشكیل دولت مدرن كمك كرد. متفكران فقط یك جهانِ مستقل فرض شده[48] را توصیف نكردند. برای مثال، دولت مدرن بدون تصور حاكمیت قابل تصور نیست. بعلاوه، تصور حاكمیت تصوری است كه تا حدودی همه ما الان به آن دسترسی داریم. هر وقت كه ما از پاسپورت استفاده می كنیم تا از یك كشور به كشور دیگری مسافرت كنیم، بعضی از انواع سلطه تصور حاكمیت، تصور شهروندی، و گستره تصورات مرتبط را نمایش می دهیم. نه تنها تصورات جهان مستقل فرض شدة نهادهای دولت وجود دارند، بلكه آنها نهادهایشان را نیز شكل می دهند.
گفتمان اقتصاد، مثال بعدی است. ممكن است كه یك نفر بگوید اقتصاددانان پیشین، تنها یك سری از تغییرات موجود در جامعه قرن نوزدهم را توصیف می كردند. البته آنها این كار را انجام می دادند، اما خیلی بیشتر از این كار را نیز انجام می دادند. گفتمان اقتصاد، به گونه ای اساسی به جامعه صنعتی وارد شد. اگر كنشگران معمولی بر مفاهیم سرمایه گذاری، خطر[49]، هزینه، و حتی معنی اقتصاد تسلط نداشتند، جامعه صنعتی نمی توانست وجود داشته باشد.
بنابراین مفاهیم علم اجتماعی با تئوری ها و اعمال كنشگران معمولی مأنوس هستند و محدود به گفتمان تخصصی نمی شوند. علم اجتماعی، همانند یك ابزار تغییر تكنولوژیك، در یك رابطه بی طرف با جهان اجتماعی قرار نگرفته است؛ و انتقاد نمی تواند محدود به انتقادگرایی باورهای عامیانه غلط باشد. كاربرد هرمنوتیك مضاعف این است كه دانشمندان اجتماعی باید، مواظب اثرات تغییردهنده ای كه مفاهیم و تئوری های آنها، بر آنچه كه آنها برای تحلیل آن بیان می كنند، باشند.
[1]- این متن، فصلی از كتاب “در دفاع از جامعه شناسی” (In Defence of Sociology) نوشته آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) است كه در سال 1996 توسط انتشارات پالیتی پرس (Polity Press) به چاپ رسیده است.
به این اشكال بالقوه روشنگری، باید تأثیر نتایج غیر نیتمند را هم اضافه كنیم. كنشگران همیشه آنچه را كه انجام می دهند (با بعضی توصیفات یا توصیفات بالقوه) می دانند، اما نتایجِ آن چیزی كه انجام می دهند، به طور معناداری از آنچه قصدش را داشتند، فاصله می گیرد. در اینجا یک سری سؤالات جالب مطرح می شود.
نسخه های طبیعت گرای علم اجتماعی، دقیقاً به خاطر ضرورت شان، وابسته به مشاهده ای هستند كه در آن بسیاری از حوادث و فرآیندهای زندگی اجتماعی به وسیله هیچ کدام از افراد درگیر، قصد ونیت نشده باشد. مطابق نظر طبیعت گرایی، در این فاصله گرفتن نهادهای اجتماعی از اهداف كنشگرانِ فردی است كه وظایف علم اجتماعی مشخص می شود.
قابلیت شیوع[32] نتایج غیرنیتمند به این معناست كه ما باید به دفاع از نسخه ای از علم اجتماعی كه توسط “جریان غالب” بر علیه مفاهیم “تفسیری”تر ارائه شده، ادامه دهیم. اما این به معنای به كارگیری اصطلاحات علم اجتماعی طبیعت گرا نیست. از دید جامعه شناسی طبیعت گرا، ویژگی غیرنیتمند فرآیندهای اجتماعی باعث تداوم این نگرش می شود كه، زندگی اجتماعی توسط تأثیرات چیزی اداره می شود كه كنشگران اجتماعی آن را نادیده می گیرند. اما بحث دیگری هم وجود دارد که بر حسب آن بعضی از ابعاد زندگی یا نهادهای اجتماعی، از طرف كسانی كه در آنها مشاركت دارند، غیر نیتمند هستند؛ ولی فرض دیگری هم وجود دارد مبتنی بر اینكه نهایتاً، عاملان فردی توسط “علل اجتماعی”[33] به كنش واداشته می شوند، كه تا حدی خط سیر آنچه را كه انجام می دهند، تعیین می كند. به دور از تأیید چنین نتیجه گیری، ادراك نتایج غیرنیتمند كنش، باید ما را به تأیید اهمیت بحث تحریف شده طبیعت هدفمند رفتار انسانی رهنمون شود. آنچه غیر ارادی است حتی نمی تواند توصیف شود، مگر اینكه ما در مورد طبیعتِ آن چیزی كه ارادی است یقین پیدا كنیم؛ و من خاطر نشان خواهم داد كه به خاطر اهمیت دلایلِ عاملان است كه این چنین فرض می شود.
انواع متفاوتی از بررسی ها وجود دارند كه به نقش نتایج غیرنیتمند در كنش انسانی مربوط می شوند. برای مثال، ممكن است كه مایل باشیم، بپرسیم چرا یك رویداد، علیرغم این واقعیت كه هیچ كسی اراده نكرده كه آن اتفاق بیافتد، به وقوع می پیوندد. به همین منوال، یك مورخ ممكن است مطرح كند كه: چرا جنگ جهانی اول اتفاق افتاد، در حالی كه هیچ یك از طرف های عمده درگیر بر این قصد نبودند که كنشهای شان چنین پیامدی را تولید نماید؟
بنابراین، نوع مسئله ای كه دانشمندان اجتماعی طبیعت گرا، به طور سنتی شیفته آن هستند، بستگی به شرایط اجتماعی بازتولید دارد. قابل ذكر است كه، آنها در پی بیان این نكته هستند كه نهادهای اجتماعی ویژگی هایی دارند كه فراتر از زمینه های خاص كنش متقابلی است كه افراد، درگیر آن می شوند. ارتباط بین كاركردگرایی و طبیعتگرایی، در اینجا كاربرد خاصی می یابد. به منظور تبیین كاركردی، به طور معمولی باید نشان داده شود كه، برای وجود و تداوم نهادهای اجتماعی “دلایلی” وجود دارد كه كاملاً متمایز از دلایلی است كه ممكن است كنشگران برای آنچه كه انجام می دهند، داشته باشند.
با بررسی انتقادی نوین كاركردگرایی تاحدی مشخص شده است كه به واسطه بازتولید نهادی نمی توان به نیازهای اجتماعی اشاره كرد، مگر با استفاده از صفات غیر واقعی “مثل اینكه”[34] . بررسی این امر كه، چه شرایطی برای پایداری مجموعه مشخصی از نهادهای اجتماعی در طول یك دوره زمانی معین لازم است، كاملاً مناسب، و اغلب ضروری است. اما چنین بررسی متضمن تحلیل ساز و كارِ[35] بازتولید اجتماعی است؛ و این امر تبیین دقیقی برای آنها ارائه نمی كند. بازتولید اجتماعی وسیع، تماماً تحت شرایط “نیتمندی ترکیبی”[36] اتفاق می افتد. به عبارت دیگر، تداوم نهادهای اجتماعی، متضمن برخی از انواع تلفیقی نتایج نیتمند و غیرنیتمند كنش است. پس، این تلفیق، از لحاظ تاریخی، متغیر است، و باید به دقت موشكافی شود.
شرایط “به شدت كنترل شده”[37] سیستم بازتولید به وسیلة گستره ای از مقتضیات از شرایطی كه شامل بازخورد[38] نتایج غیر نیتمند است، مجزا می شود. بی شک، كنترل شرایط سیستم بازتولید، پدیده ای است كه با ظهور جامعه مدرن و عموماً با شكل گیری سازمان های مدرن مرتبط است.
یك انتقاد دوسویه بر تبیین بازتولید اجتماعی بر حسب بیان “كاركرد x ... است” می تواند وجود داشته باشد. نخست اینكه، همانطور كه قبلاً نیز گفته شد، چنین بیانی ارزش تبیینی ندارد، و وقتی به صورت یك قضیه غیرواقعی، در مورد فعالیت اجتماعی به كار رفت، تنها در صورتی كه سبب و علتی را برساند، می تواند برای تنویر فكر مورد استفاده قرار گیرد. دومین وجه انتقاد این است كه چنین بیانی نسبت به نیتمندی مبهم است. در شرایطی كه بازتولید به شدت كنترل می شود، پیوند بین اهدافِ (بعضی از عاملان) و تداوم نهادهای اجتماعی، مستقیم و منتشر شونده[39] است. وقتی یك بازخورد غیرنیتمند عمل می كند، ساز و كار فرآیند بازتولید كاملاً متفاوت خواهد بود؛ و این امر برای تشخیص تمایز مهم است.
این ملاحظات، دلالت آشكار، و نیز پیچیده ای بر تحلیل تأثیر عملی علوم اجتماعی دارد. علم اجتماعی جریان غالب، تمایل به عمل با یك نگرش ناقص در مورد قابلیت تصحیح عقل سلیم[40] دارد. منظور از عقل سلیم باورهای نسبی[41] است كه كنشگران در مورد زندگی اجتماعی و شرایط بازتولید اجتماعی دارند. طرفداران وفاق ارتدكس، با توجه به پیش فرضهای طبیعت گرایانه شان، فرض می كردند كه دلالت-های عملی علم اجتماعی، شكل تكنولوژیك دارد. علوم اجتماعی، باورهای غلطی را كه عاملان در مورد فعالیت های اجتماعی یا نهادها داشتند، تصحیح می كند. وقتی كه ما جهان اجتماعی را بهتر بشناسیم، دقیقاً مانند مورد جهان طبیعی، در موقعیتی قرار می گیریم كه میتوانیم آنرا تغییر دهیم. چنین نگرشی ریشه های عمیقی در پیشینیان علوم اجتماعی دارد، و دست كم به زمان مونتسكیو برمی گردد، و با كنت، دوركیم، و تمام نسخه های طبیعت گرای ماركسیم تكرار می شود.
با این همه، اگر بحث هایی كه قبلاً انجام دادیم معتبر باشند، چنین نقطه نظری، دست كم به شكلی كه توسط این نویسندگان توسعه یافته، نمی تواند تداوم داشته باشد. علم اجتماعی شامل انتقاد از باورهای نادرستی است كه كنشگران معمولی در مورد جهان اجتماعی دارند. اما زمینه ای كه این ایده ها و تئوری های انتقادی شكل میگیرند، و نیز دلالت عملی آنها، كاملاً متفاوت از آن چیزی است كه در علم طبیعی وجود دارد. علم اجتماعی با عاملان مفهوم آفرین[42] و مفهوم سازی[43] سر و كار دارد كه، در مورد آنچه انجام می دهند و شرایطی كه در آن عمل می كنند، تئوری سازی می نمایند. اكنون علم طبیعی، همچنانكه در فلسفه جدید علم تصریح شده است، شامل هرمنوتیك می باشد. علم تلاشی تفسیری است كه در آن تئوری ها متضمن چارچوب های معنایی هستند. با اینهمه، برعكس علم طبیعی، علوم اجتماعی شامل هرمنوتیك مضاعف[44] است، چون مفاهیم و تئوری هایی كه در آن توسعه می یابند، در جهانی به كار برده می شوند كه از فعالیت های افراد مفهوم ساز و تئوری ساز تشكیل شده است. دانشمندان اجتماعی مجبور نیستند كه معانی جهان اجتماعی را برای افراد درون آن تفسیر نمایند. برعكس، مفاهیم تكنیكی علوم اجتماعی، طفیلی مفاهیم عامیانه هستند، و باید باشند. این، دقیقاً، معنایی است كه وینچ بیان می كرد، مفاهیم تكنیكی علوم اجتماعی، منطقاً، با مفاهیم جهان عقل سلیم گره خورده اند. تولید توصیفات واقعی كنش انسانی بر این فرض واقع شده كه مشاهده گرِ جامعه شناسی، به دانش دوجانبه ای كه به وسیله آن، كنشگران جهتگیری می كنند كه چه كاری را انجام دهند، دسترسی دارد. شرط توانایی توصیف اینكه كنشگران، در هر زمینه كنش معینی، چه كاری را انجام می دهند، توانایی “ادامه دادن”[45] در داخل شكل زندگی مورد بحث است.
آنچه كه وینچ اصلاً متوجه آن نشد، جذب دوجانبه[46] مفاهیم علمی- اجتماعی، كه برای تحلیل ساخته می شوند، به جهان اجتماعی است. مفاهیم و تئوری های علوم طبیعی كاملاً از جهان “آنها”، یعنی جهان عینی طبیعت، مجزاست. این فرآیند جذب، برخلاف آنچه كه به نظر می رسد كه خیلی از یافته های ابداعی علوم طبیعی چنین باشند، به تبیین خیلی پیش پا افتاده یافته های علمی- اجتماعی كمك می كند.
پیش پا افتادگی علم اجتماعی، باعث نگرانی فعالان جامعه شناسی جریان غالب بود. چرا علوم اجتماعی كشفیات مربوط به جهان اجتماعی را كه همسان با كشفیات علم طبیعی باشد، تولید نكرده است؟ اگر چنین كشفیاتی موجود نبودند، ما قادر به تولید تكنولوژی های اجتماعی كه دلالت های عملی علم اجتماعی (در الگوی ارتدوكس) به آن وابسته است، نبودیم. علم اجتماعی از همان آغازش در عصر مدرن، تأثیر عملی طولانی مدتی بر جهان اجتماعی داشته و خواهد داشت. در حقیقت می توان گفت كه نتایج تغییردهنده علوم اجتماعی برای جهان اجتماعی، به طور قابل ملاحظه ای بیشتر از نتایج تغییردهنده علوم طبیعی برای جهان “آنها” بوده است. اما تأثیر عملی علم اجتماعی، اصولاً، یك تأثیر تكنیكی نبوده است. علم اجتماعی به وسیله جذب مفاهیم علمی- اجتماعی به جهان اجتماعی پیشرفت كرده است، مفاهیمی كه دیگر ضروری و اساسی شده اند. وقتی كه مفاهیم علمی- اجتماعی به وسیله كنشگران معمولی به كار برده می شوند و بخشی از فعالیت اجتماعی می گردند، مطمئناً عنصر آشنای روزمره اجتماعی نیز می شوند. اصالت آنها از بین می رود، هر چند كه موقع به وجود آمدن ممكن بود كه همانند هر چیز دیگری در علم طبیعی، آشكارا بدعت آمیز بوده باشند.
تاریخ اولیه علم اجتماعی با ظهور تئوری سیاسی در قرون پانزده و شانزده مرتبط بوده است. در نوشته های ماكیاولی و دیگران، یك گفتمان سیاسی جدیدی ظهور كرد، كه شامل نظراتی مثل حاكمیت[47] و خیلی از نظرات خود سیاست بود. یك دانشمند اجتماعی ارتدوكس ممكن است كه بگوید این تئوری پردازان فقط تغییراتی را كه در زندگی اجتماعی می افتاد توصیف می كردند. البته، آنها چنین تغییراتی را توصیف می كردند، اما فقط این كار را انجام نمی دادند. ابداع گفتمان علوم سیاسی به تشكیل دولت مدرن كمك كرد. متفكران فقط یك جهانِ مستقل فرض شده[48] را توصیف نكردند. برای مثال، دولت مدرن بدون تصور حاكمیت قابل تصور نیست. بعلاوه، تصور حاكمیت تصوری است كه تا حدودی همه ما الان به آن دسترسی داریم. هر وقت كه ما از پاسپورت استفاده می كنیم تا از یك كشور به كشور دیگری مسافرت كنیم، بعضی از انواع سلطه تصور حاكمیت، تصور شهروندی، و گستره تصورات مرتبط را نمایش می دهیم. نه تنها تصورات جهان مستقل فرض شدة نهادهای دولت وجود دارند، بلكه آنها نهادهایشان را نیز شكل می دهند.
گفتمان اقتصاد، مثال بعدی است. ممكن است كه یك نفر بگوید اقتصاددانان پیشین، تنها یك سری از تغییرات موجود در جامعه قرن نوزدهم را توصیف می كردند. البته آنها این كار را انجام می دادند، اما خیلی بیشتر از این كار را نیز انجام می دادند. گفتمان اقتصاد، به گونه ای اساسی به جامعه صنعتی وارد شد. اگر كنشگران معمولی بر مفاهیم سرمایه گذاری، خطر[49]، هزینه، و حتی معنی اقتصاد تسلط نداشتند، جامعه صنعتی نمی توانست وجود داشته باشد.
بنابراین مفاهیم علم اجتماعی با تئوری ها و اعمال كنشگران معمولی مأنوس هستند و محدود به گفتمان تخصصی نمی شوند. علم اجتماعی، همانند یك ابزار تغییر تكنولوژیك، در یك رابطه بی طرف با جهان اجتماعی قرار نگرفته است؛ و انتقاد نمی تواند محدود به انتقادگرایی باورهای عامیانه غلط باشد. كاربرد هرمنوتیك مضاعف این است كه دانشمندان اجتماعی باید، مواظب اثرات تغییردهنده ای كه مفاهیم و تئوری های آنها، بر آنچه كه آنها برای تحلیل آن بیان می كنند، باشند.
[1]- این متن، فصلی از كتاب “در دفاع از جامعه شناسی” (In Defence of Sociology) نوشته آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) است كه در سال 1996 توسط انتشارات پالیتی پرس (Polity Press) به چاپ رسیده است.
بزرگ ترين گناه ترس است .
امام علي (عليه السلام)
________________________
امام علي (عليه السلام)
________________________