علم اجتماعی چیست؟
ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹, ۱۰:۲۰ ب.ظ
نویسنده: آنتونی گیدنز
مترجم: جلیل یاری
علم اجتماعی "جریان غالب"[2] یا “وفاق ارتدوكس”[3] دارای سه ویژگی اساسی است. این نگرش ها، در حوزة جامعه شناسی، در دوره بعد از جنگ برجسته شده اند، اما به نظر می رسد که آنها در طیف وسیعی از دیگر علوم اجتماعی نیز استمرار داشته اند.
اولین ویژگی، طبیعت گرایی[4] است، به این معنی كه علوم اجتماعی باید از علوم طبیعی الگوبرداری كنند، و چارچوب منطقی علم اجتماعی مسائلی همانند مسائل علم طبیعی را بیان می كند. من اصطلاح “طبیعت گرایی” را به “اثبات گرایی”[5] ترجیح می دهم، هر چند كه هر دو به یك معنا هستند.
دومین وجه الگوی ارتدوكس این ایده است كه فعالیت انسانی باید بر حسب برخی از انواع مفهوم علیت اجتماعی[6] تبیین گردد. یعنی هر چند كه ما، به مثابه عاملان انسانی، ممكن است مقدار زیادی در مورد آنچه كه انجام می دهیم و اینكه چرا آنگونه انجام می دهیم، بدانیم، اما دانشمندان اجتماعی قادر به نشان دادن این مطلب هستند كه ما، در واقع، به وسیله علل چیزی كه نسبت به آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. نقش علوم اجتماعی فاش كردن اشكالی از علیت اجتماعی است كه كنشگران از آنها بی خبرند.
سومین عنصر مرتبط با الگو (كه در این بحث مطلب زیادی در مورد آن بیان نمی كنم) كاركردگرایی[7] است. هر چند كه عموماً گفته شده كه علوم اجتماعی باید همانند علوم طبیعی باشند، اما اكثر افراد این را پذیرفته اند كه علوم اجتماعی نمی توانند شباهت زیادی به فیزیك كلاسیك داشته باشند، چرا كه دانشمندان اجتماعی با سیستم ها در ارتباط هستند؛ و سیستم ها، در مقایسه با پدیده هایی كه فیزیك دانان با آن مواجه اند، شبیه كلیت های زیست شناختی هستند. بسیاری از جامعه شناسان بر این گمان هستند كه تئوری های سیستم ها، كه ظاهراً از زیست شناسی و تا حدی نیز از سیبرنتیك الگوبرداری شده اند، برای تحلیل جامعه شناختی اهمیت زیادی دارند.
امروزه وفاق ارتدوكس دیگر یك وفاق نیست. وفاق ارتدوکس که برای اشاره به موقعیت اكثریت در علم اجتماعی به كار برده شده بود، حالا دیگر تبدیل به یك اقلیت شده است (در حوزه تئوری اجتماعی به طور قطع، و در پژوهش اجتماعی تجربی شاید). كسانی كه الان از چنین دیدگاهی دفاع می كنند، در میان طیف وسیعی از چشم اندازها فقط یك اقلیت به شمار می روند. و به جای آن، كثیری از چشم اندازهای تئوریک- مثل روش شناسی مردم نگارانه، اشكال مختلف كنش متقابل نمادین، و وبری های نوین، پدیدارشناسی، ساختارگرایی، هرمنوتیك، و تئوری انتقادی- قرار گرفته اند و به نظر می رسد كه این لیست، تقریباً پایانی ندارد.
این وضعیت اظطراب آور است. ما دیگر دقیقاً نمی دانیم كه در ارتباط با چنین تنوعی از چشم اندازها در كجا مستقر شویم. من به جای “پارادایم” از “چشم انداز” یا “سنتها” استفاده می كنم، چون زمانی كه كوهن[8] تئوری پارادایم را در فلسفه علم ارائه کرد، از این اصطلاح به منظور ارجاع به علوم طبیعی استفاده نمود. فلسفه كوهن و تعریف وی از اصطلاح “پارادایم”، واقعاً خارج از چنین كانونی رشد كرد. او عدم توافق زیادی را در بین دانشمندان اجتماعی، متفاوت از آنچه كه در علم طبیعی وجود دارد، مشاهده كرد، و این در حالی بود كه چشم اندازهای هم رتبه بر هسته تخصصی زمینه های علمی تسلط داشتند.
دو عكس العمل نسبت به این وضعیت وجود داشت. یكی استقبال از آن بود. به این صورت كه، اگر تكثر چشم اندازهای تئوریک وجود دارد، پس امری پسندیده و خوب است. تكثر تئوری ها بسیار مطلوبتر از دگماتیسمی است كه از تسلط یك سنت تئوریک خاص به وجود آمده باشد. این نوع عكس العمل را حتی در بین بعضی از مدافعین دوآتشه وفاق ارتدوكس نیز می توان یافت.
روبرت كی. مرتون[9] یكی از شخصیت های مهمی بود كه تلاش كرد تا نوعی قاعده مندسازی[10] از وفاق ارتدوكس را - كه وی (قبل از كوهن) پارادایم جامعه شناسی نامیده بود- تولید كند. در حقیقت او اولین نویسنده ای بود كه از اصطلاح “پارادایم” در معنای اخیرش استفاده كرد. نگرش های بعدی مرتون اساساً متفاوت هستند. آلبیت[11] تا حدودی با بی میلی، چشم اندازهای رقیب زیادی را در جامعه شناسی تشخیص داد، و آن را به طور قطع مطلوب تلقی كرد. دیگرانی هم با میل و رغبت از تكثرگرایی استقبال كردند، برای تصدیق امر، مثالی از كار فییرابند[12] در فلسفه علم آورده می شود. طبق نظر فییرابند، در علم هم باید به جای نظم واحد چشم اندازها، تكثر حاكم باشد.
عكس العمل بعدی- عکس العمل منفی- غالباً از كارهایی كه در حوزه های تجربی علوم اجتماعی انجام گرفته، ناشی می شود؛ و انعكاس تكبر، بی علاقگی، یا “من گفته بودم ها!”[13] است. نگرش “من گفته بودم ها!” یكی از نگرش هایی است كه چنین منطقی را دنبال می كند: “من یك پژوهشگر تجربی هستم، و می بینم كه تئوری های اجتماعی نمی توانند با یكدیگر توافق داشته باشند؛ آنها حتی نمی توانند در مورد تعریف زمینه[14] علم اجتماعی به تفاهم برسند. این امر، عدم ارتباط تئوری اجتماعی با تحلیل تجربی را تأیید می كند. من می توانم به كار تجربی ام ادامه دهم و بگذارم تئوری پردازان بر سر چشم اندازهای متباین شان مشاجره كنند”. بنابراین، عكس العمل دوم، كسانی را تأیید می كند كه در كار تجربی درگیر هستند و در واقع، بحث های تئوریک ربطی به آنها ندارد.
با این وجود، هیچ كدام از این وضعیت ها، به طور قطعی، نمی توانند تأیید شوند. اولی ناقص است، چون امكان وجود معیار عقلانی را برای ارزیابی تئوری ها رد می كند. و من باور نمی كنم كه چنین باشد. برخی از تئوری ها بهتر از بقیه و بعضی از چشم اندازها سودمندتر از بقیه هستند.
نگرش دوم قابل تردید است چون به راحتی می توان گفت كه بحث های تئوریک با پژوهش تجربی متفاوت هستند. آنچه سی. رایت میلز[15] “تجربه گرایی ساده انگارانه”[16] نامیده، منجر به كار انباشته نشده فاقد اندیشه گردیده است. بهترین نوع پژوهش اجتماعی، پژوهشی است كه حاوی اطلاعات تئوریک باشد. استقلال نسبی تئوری و پژوهش وجود دارد؛ اما این دو نمی توانند یكی شوند. با این حال همه پژوهشگران تجربی باید نسبت به بحث های تئوریک حساسیت داشته باشند، و همین طور تئوریپردازان نیز باید به مسایل پژوهش تجربی حساس باشند.
ما نشانه هایی از احیای تلفیق[17] را در تئوری اجتماعی معاصر شاهد هستیم، كه مربوط به این امر است كه علوم اجتماعی راجع به چه چیزهایی بحث می كنند، اجزای تئوریک آنها چیست، و چه دلالت هایی برای تحلیل تجربی وجود دارد. امروزه یاوه گویی صداهایی كه در تقابل با ما هستند از بعضی جهات روشن تر از واقعیت است. ما بعضی از محاسن و معایب این چشم اندازهای رقیب را می دانیم و دركی از خطوط كلی توسعه ای را كه از بحث ها به وجود می آید، دارا هستیم.
من فكر نمی كنم كه این امر باعث تولید یك ارتدوكس نوین شود. اگر قرار باشد كه من با یكی از نگرش های رقیبی كه توصیف كردم، اظهار همدردی كنم، آن، اولی خواهد بود، نه دومی. فكر می كنم بعضی موارد اساسی قابل بحث در مورد كسی كه موجود انسانی است، وجود دارد. برخی مشكلات عمده در توضیح عامل انسانی وجود دارد، كه به درگیر شدن ما در بحث های مربوط به ماهیت كنش انسانی محدود می شود. با این حال، ما را به تصویب نهایی تكثرگرایی تئوریک رهنمون نمی شود، و نباید بشود. راه مستند كردن حركت به سوی تلفیق، این است كه تشخیص دهیم چه چیزی در وفاق ارتدوكس اشتباه بود؛ و سپس عناصر اساسی توافق ناشی از آن را معین كنیم.
وفاق ارتدوكس، علم اجتماعی جریان غالب، نخستین مورد از مواردی بود كه در الگوی غلطی از اینكه علم طبیعی شبیه چیست، درگیر شده بودند. دانشمندان اجتماعی معتقد بودند كه تلاش می كنند تا یافته هایی را باز تولید كنند كه علوم طبیعی ادعای دستیابی به آن را داشت، اما الگوی علم طبیعی از لحاظ فلسفی ناقص بود. الگوی علم طبیعی كه توسط وفاق ارتدوكس به كار گرفته شده بود، اساساً یك الگوی تجربی بود، كه بزرگترین آرمان علم را ایجاد سیستم های قیاسی قوانین می دانست.
من فكر نمی كنم كه بتوانید یك فیلسوف معتبر علم را پیدا كنید كه هنوز هم به مفهوم علم طبیعی، كه بسیاری از دانشمندان اجتماعی آرزوی آن را دارند، معتقد باشد. علم طبیعی، همان طور كه در فلسفه علم فرا-كوهنی[18] بیان شده، تلاشی هرمنوتیك یا تفسیری است. مطمئناً، قوانین در حوزه های علم طبیعی وجود دارند، اما قوانین باید تفسیر شوند، و در متن سیستم های تئوریک قرار گیرند. پس، علم طبیعی شامل سیستم های تفسیری معناست، و طبیعت علم در ایجاد چارچوب های تئوری درگیر میشود. چارچوب بندی معنا، در واقع خیلی مهمتر از كشف قوانین است. كشف قوانین به مثابه تولید “علم”، در الگوهای سنتی علم طبیعی، یك برتری ناروا محسوب می شد، و دانشمندان اجتماعی از روی سادگی این نكته را قبول كردند.
منزل بعدی وفاق ارتدوكس، كتابهای روش شناسی علوم اجتماعی است. یك چنین كتابی را باز كنید، ممكن است در نخستین صفحات آن، این ایده را بیابید كه “تبیین”، قیاس یك حادثه از یك قانون یا یك سیستم پیچیده قوانین مرتبط به هم است. این، نگرشِ غلطِ بسیاری از اشكالِ تبیین در علم طبیعی است، كه به دلایل مختلف الگوی امیدوار كننده ای برای انطباق با علم اجتماعی نیست.
دومین قصور وفاق ارتدوكس این است كه علم اجتماعی جریان غالب در تفسیر غلطی از كنش انسانی درگیر شده است. همانطور كه ذكر گردید، از دید وفاق ارتدوكس، فعالیت انسانی بر حسب علیت اجتماعی تبیین می گردد. ممكن است كه ما هم، همانند كنشگران معمولی، فكر كنیم كه آنچه را در كنش های خود انجام می دهیم می دانیم، اما دانشمند اجتماعی می تواند به ما نشان بدهد كه در واقعیت، ما به وسیله تأثیرات چیزی كه از آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. آنچه علوم اجتماعی ارتدوكس انجام داد، این است كه ما را چنان تصور نمود كه رفتار ما نتیجه علیت ساختاری یا الزام ساختاری است، انگار که رفتار ما مستقیماً از نیروهای اجتماعی مشتق می شود.
آنچه باید در تئوری اجتماعی انجام دهیم، بازیابی[19] یك تصور از عامل انسانی دانش پذیر[20] است. منظور من این است كه علوم اجتماعی باید بر پدیده هایی تأكید كنند كه در زندگی روزمره مان تصدیق می كنیم كه رخساره های اولیه كنش انسانی هستند، ولی ما، به مثابه دانشمندان اجتماعی، تمایل داریم كه همه چیز را در مورد آن فراموش كنیم. دانشمندان اجتماعی فراموش می كنند كه بیشترِ آنچه كه ما، به عنوان موجودات انسانی، انجام می دهیم، با قصد و نیت است، و ما از دلایل آن اعمال نیز آگاه هستیم. همه عاملان انسانی، به مقدار زیادی در مورد شرایط فعالیت شان دانایی دارند، وجود آن دانش، مشروط بر انجام آنچه كه آنها انجام می دهند نیست، اما لازمه آن است.
دانش پذیری همه ما، همیشه محدود بوده است. دانش پذیری به صورت نهادی محدود می شود، و ضروری است كه محدودیت های آن (الزام های ساختاری) مورد مطالعه واقع شوند. اما بازیابی تصور عامل انسانی دانش پذیر، بستگی تام دارد به اصلاح آنچه كه علوم اجتماعی راجع به آن است. این بازیابی باید بر اساس ایده آگاهی عملی[21] های فكری “كشف” شده است. به وسیله ویتگنشتاین[22] در فلسفه تشخیص داده شد، در روش شناسی مردم نگارانه تحت عنوان یك ارتباط تجربی[23] ظهور كرد، و در نوشته های گافمن نیز بیان شده است. این ایده، به تمام چیزهایی اشاره دارد كه ما به مثابه كنشگر اجتماعی، برای ساختن رویداد زندگی اجتماعی، می دانیم، و باید بدانیم، اما به صورتی است كه نمی توانیم به آن شكل استدلالی بدهیم. صورت پذیرد. منظور من از “آگاهی عملی” تصوری است كه در تعدادی از سنت
برای مثال، صحبت كردن و فهم یك زبان، مثل زبان انگلیسی، به روش صحیح دستوری شامل دانستن مجموعه پیچیده قواعد نحوی، تاكتیك های كاربرد زبان، اشاره های زمینهای، و مانند آنهاست. ما برای صحبت كردن به زبان انگلیسی، باید همه اینها را بدانیم؛ اما اگر كسی از ما بخواهد كه یك علت استدلالی در مورد آنچه می دانیم بگوییم، در می یابیم كه گفتن آن خیلی سخت است. ما به عنوان كسی كه به زبان خاصی صحبت می كنیم، فقط می توانیم دلایل خیلی جزئی از آنچه واقعاً می دانیم- و باید بدانیم- ارائه نماییم. این تناقض نیست كه بگوییم زبان شناسان “چیزی را كه ما الان می دانیم” مطالعه می كنند.
دلیل این امر كه چرا سؤالاتی كه علوم اجتماعی ارتدوكس می پرسند، و راه حل هایی كه آنها می دهند، اغلب به صورت درستی فهمیده نمی شود، این است كه فرض میشود که آگاهی استدلالی- استدلالی كه دلایل و علتها را بیان كند- دانش پذیری عاملان انسانی را كاملاً مورد بحث قرار می دهد. بنابراین، پژوهشگر به دلایل ساختاری میپردازد. با این حال، هر كسی در مورد اینكه چرا كنش های معینی را انجام می دهد، در مقایسه با آن چیزی كه به صورت استدلالی بیان می شود، خیلی بیشتر می داند. در شیوه ای كه ما جهان اجتماعی را قابل پیش بینی می كنیم آگاهی عملی اهمیت دارد. پیش بینی پذیری جهان اجتماعی، همانند پیش بینی جهان طبیعی، تنها شامل “رویداد” نیست؛ بلكه به وسیله اعمال سازمان یافته دانش پذیر عاملان انسانی به دست می آید.
اشتباه سوم در مفهوم سنتی علم اجتماعی این ایده بود كه كشف قوانین زندگی اجتماعی، كمابیش شبیه قوانینی است که در علوم طبیعی وجود دارند. دو نوع تعمیم در علم اجتماعی وجود دارد. آنها را می توان “قانون” نیز نامید؛ اما هر كدام متفاوت از قوانین علم طبیعی هستند. به مثالی كه پیتر وینچ[24] فیلسوف ارئه كرده است توجه كنید. ماشین ها در پشت چراغ راهنمایی توقف كرده اند. یكی ممكن است كه بگوید یك “قانون” در آنجا وجود دارد؛ زمانی كه چراغ قرمز است، ماشین ها می ایستند، و وقتی كه چراغ سبز می شود، ترافیك دوباره به جلو حركت می كند. اگر شما از یك فرهنگ بیگانه آمده بودید، و قبلاً، هرگز ماشینی ندیده بودید، ممكن است كه تصور می كردید نوعی اشعه در چراغ راهنمایی وجود دارد كه ماشین ها را متوقف می كند. اگر این مطلب درست می بود، در واقع قانونی از نوع طبیعت گرایانه است. در حالی كه، همه ما می دانیم كه آنچه باعث توقف ماشین ها می شود، این است كه رانندگان قواعد ترافیك را می دانند، و این قواعد و قرارداد های رفتاری[25] دلیل اعمال آنها را نشان می دهند.
برای بیشتر كنشگران معمولی در جوامع مدرن، این مسئله تا اندازه ای ناخوشایند است كه دانشمندان اجتماعی رفتار آنها را به عنوان راننده مطالعه كنند و این كشف را مطرح كنند كه آنها اكثراً در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند. مطمئناً رانندگان می دانند كه آنها در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند و آنها می دانند كه چرا توقف میكنند- چون این چیزی است كه آنها در و از طریق به كاربردن قراردادها اجرا می كنند. تعمیم چنین مواردی كاملاً پیش پا افتاده است، و فقط قسمتی از فرآیند بازیابی انسانشناختی به حساب می آیند. جامعه شناسان و انسان شناس ها در مستند كردن این امر كه فرهنگ ها چگونه متفاوتند، قراردادها چگونه متفاوتند، و بالاخره اینكه قابلیت پیش بینی موقعیت های فرهنگی مختلف، تا چه حد به آگاهی متفاوت از قرارداد بستگی دارد، نقش دارند.
دومین معنای “قانون” به نگرش تعمیم های صورت پذیرفته در وفاق ارتدكس بسیار نزدیك است، و شامل نتایج غیرنیتمند كنش انسانی است. این درست است كه همه ما، در همه زمانها، به گونه ای دانش پذیر عمل می كنیم- یعنی همه ما به روش های مختلف می دانیم كه چه چیزی را انجام می دهیم و چرا انجام می دهیم. با این حال، همانطور كه ماكس وبر به درستی بیان می كند، هر چند همه ما كنشگران بااراده ای هستیم، اما حوزه كنش ما متفاوت از نیات و اهدافی است كه باعث انگیزش كنش می شوند.
طرفداران وفاق ارتدوكس مجذوب شاخص های اجتماعی هستند كه توسط نتایج نیتمند به وجود می آیند. نتایج نیّتمند، شرایط كنش را برای كنشگران در جامعه فراهم میسازند. نوع تعمیمی كه علوم اجتماعی طبیعت گرا ارائه می نماید، بستگی به پیش فرض های نتایج غیرنیتمند تعمیم داده شده دارد. “قوانین” در اینجا می توانند همانند تعمیم های شبه- قانون علم طبیعی انگاشته شوند. من این نوع تعمیم ها را تعمیم های نوع دوم[26] خواهم نامید. تعمیم های نوع اول[27] ، تعمیم هایی هستند كه به اجرای دانش پذیر[28] قواعد یا قراردادها توسط كنشگران اجتماعی بستگی دارند.
تعمیم های نوع دوم به صورت آشكاری در علوم اجتماعی موجود هستند. در واقع، بازیابی آنها باید آرمان اساسی كار علمی- اجتماعی باشد. برای مثال وجود “چرخه فقر[29]“ را در نظر بگیرید؛ مدارس مناطق فقیر، تسهیلات كمی در اختیار دارند، دانش آموزان تمایلی به ارزش های علمی ندارند، معلمان مشكلات را در كلاس درس كنترل می كنند. بچه های چنین مدارسی زمانی كه مدرسه را ترك می كنند، واجد شرایط لازم نیستند، به مشاغل كم درآمد وارد می شوند و در مناطق فقیر زندگی می كنند. سپس بچه های آنها نیز در مدارس همجوار حضور می یابند- و چرخه همچنان خودش را تكرار می كند.
تعمیم های نوع دوم فرض می كنند كه روابط علّی به نتایج غیرنیتمند كنش هدفمند بستگی دارند به همین دلیل آنها ]تعمیم های نوع دوم[ نمی توانند همسان قوانین علوم طبیعی باشند. در واقع این نوع تعمیم ها، به خاطر دانش پذیری قابل تغییر عاملان انسانی، ناپایدار هستند. یك رابطه ذاتی بین تعمیم های نوع اول ( قواعد و قراردادهای رفتار) و تعمیم های نوع دوم (وابسته به نتایج غیرنیتمند) وجود دارد. آنچه مردم، در زمینه خاصی از كنش، به طور دانش پذیری در پرتو قرارداد انجام می دهند، در طول زمان تغییر میكند، و به موجب آن بر تعمیم های نوع دوم تأثیر می گذارد.
علم اجتماعی نمی تواند به صورت ناب “تفسیری” باشد. كسانی كه فرض می كردند که تعمیم های نوع اول باعث تضعیف سهم علوم اجتماعی در فهم رفتار انسانی میشود نیز دچار اشتباه هستند. از طرف دیگر، دیدگاه طبیعت گرا نیز با این پنداشت که می توان رفتار انسانی را به شیوه درون فهمی[30] ، و به وسیله ساختن قوانین نوع دوم، تبیین كرد، دچار اشتباه شده است. علم اجتماعی، در شرایط تاریخی خاص، بستگی زیادی به روابط بین فعالیت دانش پذیر در پرتو قرارداد، و باز تولید اجتماعی كه به شیوه غیرنیتمند انجام می شود، دارد.
وفاق ارتدوكس، به خاطر نواقص منطقی آن، نگرش ابتدایی روشنگرانه ای را دارا بود این نگرش مبتنی بر این امر بود که علم اجتماعی می تواند افراد معمولی را رها سازد. الگویی كه دورنمای سنتی بر آن اساس واقع شده، از مقایسه نسبتاً مستقیم با علم طبیعی به دست آمده است. و فرض می كند كه علوم طبیعی با نشان دادن اینكه بسیاری از باورهای پیشین ما در مورد جهان، نادرست بود، تولید روشنگری می كند. روشنگری علم اجتماعی می تواند برابر با نقد باورهای غلط باشد.
زمانی كه ما به تفاوت های موجود بین تعمیم های نوع اول و دوم توجه می كنیم، این نگرش به طور واضحی نادرست از آب در می آید. وقتی رفتار، به مثابه نتیجه كاربرد دانشپذیر قرارداد، به طور قاعده مندی اتفاق می افتد، یك حس منطقی به ما می گوید كه، این امر نمی تواند بر اساس باورهای نادرست واقع شده باشد. مردم نه تنها باید آنچه را انجام می دهند، بدانند، بلكه باید بدانند كه چرا آن كار را انجام می دهند، تا چیزهای مشابهی را كه برای نخستین بار اتفاق می افتند، قاعده مند سازند. پس، بعید نیست كه توصیف دوباره كنش های آنها به وسیله دانشمند اجتماعی باعث احساس ناخوشایندی شود. چنین اطلاعاتی فقط برای كسانی اهمیت دارد كه به محیط فرهنگی كه كنش مشاهده شده در آن اتفاق می افتد، متعلق نیستند و به طور واضحی متمایز از نقد باور نادرست است.
مترجم: جلیل یاری
علم اجتماعی "جریان غالب"[2] یا “وفاق ارتدوكس”[3] دارای سه ویژگی اساسی است. این نگرش ها، در حوزة جامعه شناسی، در دوره بعد از جنگ برجسته شده اند، اما به نظر می رسد که آنها در طیف وسیعی از دیگر علوم اجتماعی نیز استمرار داشته اند.
اولین ویژگی، طبیعت گرایی[4] است، به این معنی كه علوم اجتماعی باید از علوم طبیعی الگوبرداری كنند، و چارچوب منطقی علم اجتماعی مسائلی همانند مسائل علم طبیعی را بیان می كند. من اصطلاح “طبیعت گرایی” را به “اثبات گرایی”[5] ترجیح می دهم، هر چند كه هر دو به یك معنا هستند.
دومین وجه الگوی ارتدوكس این ایده است كه فعالیت انسانی باید بر حسب برخی از انواع مفهوم علیت اجتماعی[6] تبیین گردد. یعنی هر چند كه ما، به مثابه عاملان انسانی، ممكن است مقدار زیادی در مورد آنچه كه انجام می دهیم و اینكه چرا آنگونه انجام می دهیم، بدانیم، اما دانشمندان اجتماعی قادر به نشان دادن این مطلب هستند كه ما، در واقع، به وسیله علل چیزی كه نسبت به آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. نقش علوم اجتماعی فاش كردن اشكالی از علیت اجتماعی است كه كنشگران از آنها بی خبرند.
سومین عنصر مرتبط با الگو (كه در این بحث مطلب زیادی در مورد آن بیان نمی كنم) كاركردگرایی[7] است. هر چند كه عموماً گفته شده كه علوم اجتماعی باید همانند علوم طبیعی باشند، اما اكثر افراد این را پذیرفته اند كه علوم اجتماعی نمی توانند شباهت زیادی به فیزیك كلاسیك داشته باشند، چرا كه دانشمندان اجتماعی با سیستم ها در ارتباط هستند؛ و سیستم ها، در مقایسه با پدیده هایی كه فیزیك دانان با آن مواجه اند، شبیه كلیت های زیست شناختی هستند. بسیاری از جامعه شناسان بر این گمان هستند كه تئوری های سیستم ها، كه ظاهراً از زیست شناسی و تا حدی نیز از سیبرنتیك الگوبرداری شده اند، برای تحلیل جامعه شناختی اهمیت زیادی دارند.
امروزه وفاق ارتدوكس دیگر یك وفاق نیست. وفاق ارتدوکس که برای اشاره به موقعیت اكثریت در علم اجتماعی به كار برده شده بود، حالا دیگر تبدیل به یك اقلیت شده است (در حوزه تئوری اجتماعی به طور قطع، و در پژوهش اجتماعی تجربی شاید). كسانی كه الان از چنین دیدگاهی دفاع می كنند، در میان طیف وسیعی از چشم اندازها فقط یك اقلیت به شمار می روند. و به جای آن، كثیری از چشم اندازهای تئوریک- مثل روش شناسی مردم نگارانه، اشكال مختلف كنش متقابل نمادین، و وبری های نوین، پدیدارشناسی، ساختارگرایی، هرمنوتیك، و تئوری انتقادی- قرار گرفته اند و به نظر می رسد كه این لیست، تقریباً پایانی ندارد.
این وضعیت اظطراب آور است. ما دیگر دقیقاً نمی دانیم كه در ارتباط با چنین تنوعی از چشم اندازها در كجا مستقر شویم. من به جای “پارادایم” از “چشم انداز” یا “سنتها” استفاده می كنم، چون زمانی كه كوهن[8] تئوری پارادایم را در فلسفه علم ارائه کرد، از این اصطلاح به منظور ارجاع به علوم طبیعی استفاده نمود. فلسفه كوهن و تعریف وی از اصطلاح “پارادایم”، واقعاً خارج از چنین كانونی رشد كرد. او عدم توافق زیادی را در بین دانشمندان اجتماعی، متفاوت از آنچه كه در علم طبیعی وجود دارد، مشاهده كرد، و این در حالی بود كه چشم اندازهای هم رتبه بر هسته تخصصی زمینه های علمی تسلط داشتند.
دو عكس العمل نسبت به این وضعیت وجود داشت. یكی استقبال از آن بود. به این صورت كه، اگر تكثر چشم اندازهای تئوریک وجود دارد، پس امری پسندیده و خوب است. تكثر تئوری ها بسیار مطلوبتر از دگماتیسمی است كه از تسلط یك سنت تئوریک خاص به وجود آمده باشد. این نوع عكس العمل را حتی در بین بعضی از مدافعین دوآتشه وفاق ارتدوكس نیز می توان یافت.
روبرت كی. مرتون[9] یكی از شخصیت های مهمی بود كه تلاش كرد تا نوعی قاعده مندسازی[10] از وفاق ارتدوكس را - كه وی (قبل از كوهن) پارادایم جامعه شناسی نامیده بود- تولید كند. در حقیقت او اولین نویسنده ای بود كه از اصطلاح “پارادایم” در معنای اخیرش استفاده كرد. نگرش های بعدی مرتون اساساً متفاوت هستند. آلبیت[11] تا حدودی با بی میلی، چشم اندازهای رقیب زیادی را در جامعه شناسی تشخیص داد، و آن را به طور قطع مطلوب تلقی كرد. دیگرانی هم با میل و رغبت از تكثرگرایی استقبال كردند، برای تصدیق امر، مثالی از كار فییرابند[12] در فلسفه علم آورده می شود. طبق نظر فییرابند، در علم هم باید به جای نظم واحد چشم اندازها، تكثر حاكم باشد.
عكس العمل بعدی- عکس العمل منفی- غالباً از كارهایی كه در حوزه های تجربی علوم اجتماعی انجام گرفته، ناشی می شود؛ و انعكاس تكبر، بی علاقگی، یا “من گفته بودم ها!”[13] است. نگرش “من گفته بودم ها!” یكی از نگرش هایی است كه چنین منطقی را دنبال می كند: “من یك پژوهشگر تجربی هستم، و می بینم كه تئوری های اجتماعی نمی توانند با یكدیگر توافق داشته باشند؛ آنها حتی نمی توانند در مورد تعریف زمینه[14] علم اجتماعی به تفاهم برسند. این امر، عدم ارتباط تئوری اجتماعی با تحلیل تجربی را تأیید می كند. من می توانم به كار تجربی ام ادامه دهم و بگذارم تئوری پردازان بر سر چشم اندازهای متباین شان مشاجره كنند”. بنابراین، عكس العمل دوم، كسانی را تأیید می كند كه در كار تجربی درگیر هستند و در واقع، بحث های تئوریک ربطی به آنها ندارد.
با این وجود، هیچ كدام از این وضعیت ها، به طور قطعی، نمی توانند تأیید شوند. اولی ناقص است، چون امكان وجود معیار عقلانی را برای ارزیابی تئوری ها رد می كند. و من باور نمی كنم كه چنین باشد. برخی از تئوری ها بهتر از بقیه و بعضی از چشم اندازها سودمندتر از بقیه هستند.
نگرش دوم قابل تردید است چون به راحتی می توان گفت كه بحث های تئوریک با پژوهش تجربی متفاوت هستند. آنچه سی. رایت میلز[15] “تجربه گرایی ساده انگارانه”[16] نامیده، منجر به كار انباشته نشده فاقد اندیشه گردیده است. بهترین نوع پژوهش اجتماعی، پژوهشی است كه حاوی اطلاعات تئوریک باشد. استقلال نسبی تئوری و پژوهش وجود دارد؛ اما این دو نمی توانند یكی شوند. با این حال همه پژوهشگران تجربی باید نسبت به بحث های تئوریک حساسیت داشته باشند، و همین طور تئوریپردازان نیز باید به مسایل پژوهش تجربی حساس باشند.
ما نشانه هایی از احیای تلفیق[17] را در تئوری اجتماعی معاصر شاهد هستیم، كه مربوط به این امر است كه علوم اجتماعی راجع به چه چیزهایی بحث می كنند، اجزای تئوریک آنها چیست، و چه دلالت هایی برای تحلیل تجربی وجود دارد. امروزه یاوه گویی صداهایی كه در تقابل با ما هستند از بعضی جهات روشن تر از واقعیت است. ما بعضی از محاسن و معایب این چشم اندازهای رقیب را می دانیم و دركی از خطوط كلی توسعه ای را كه از بحث ها به وجود می آید، دارا هستیم.
من فكر نمی كنم كه این امر باعث تولید یك ارتدوكس نوین شود. اگر قرار باشد كه من با یكی از نگرش های رقیبی كه توصیف كردم، اظهار همدردی كنم، آن، اولی خواهد بود، نه دومی. فكر می كنم بعضی موارد اساسی قابل بحث در مورد كسی كه موجود انسانی است، وجود دارد. برخی مشكلات عمده در توضیح عامل انسانی وجود دارد، كه به درگیر شدن ما در بحث های مربوط به ماهیت كنش انسانی محدود می شود. با این حال، ما را به تصویب نهایی تكثرگرایی تئوریک رهنمون نمی شود، و نباید بشود. راه مستند كردن حركت به سوی تلفیق، این است كه تشخیص دهیم چه چیزی در وفاق ارتدوكس اشتباه بود؛ و سپس عناصر اساسی توافق ناشی از آن را معین كنیم.
وفاق ارتدوكس، علم اجتماعی جریان غالب، نخستین مورد از مواردی بود كه در الگوی غلطی از اینكه علم طبیعی شبیه چیست، درگیر شده بودند. دانشمندان اجتماعی معتقد بودند كه تلاش می كنند تا یافته هایی را باز تولید كنند كه علوم طبیعی ادعای دستیابی به آن را داشت، اما الگوی علم طبیعی از لحاظ فلسفی ناقص بود. الگوی علم طبیعی كه توسط وفاق ارتدوكس به كار گرفته شده بود، اساساً یك الگوی تجربی بود، كه بزرگترین آرمان علم را ایجاد سیستم های قیاسی قوانین می دانست.
من فكر نمی كنم كه بتوانید یك فیلسوف معتبر علم را پیدا كنید كه هنوز هم به مفهوم علم طبیعی، كه بسیاری از دانشمندان اجتماعی آرزوی آن را دارند، معتقد باشد. علم طبیعی، همان طور كه در فلسفه علم فرا-كوهنی[18] بیان شده، تلاشی هرمنوتیك یا تفسیری است. مطمئناً، قوانین در حوزه های علم طبیعی وجود دارند، اما قوانین باید تفسیر شوند، و در متن سیستم های تئوریک قرار گیرند. پس، علم طبیعی شامل سیستم های تفسیری معناست، و طبیعت علم در ایجاد چارچوب های تئوری درگیر میشود. چارچوب بندی معنا، در واقع خیلی مهمتر از كشف قوانین است. كشف قوانین به مثابه تولید “علم”، در الگوهای سنتی علم طبیعی، یك برتری ناروا محسوب می شد، و دانشمندان اجتماعی از روی سادگی این نكته را قبول كردند.
منزل بعدی وفاق ارتدوكس، كتابهای روش شناسی علوم اجتماعی است. یك چنین كتابی را باز كنید، ممكن است در نخستین صفحات آن، این ایده را بیابید كه “تبیین”، قیاس یك حادثه از یك قانون یا یك سیستم پیچیده قوانین مرتبط به هم است. این، نگرشِ غلطِ بسیاری از اشكالِ تبیین در علم طبیعی است، كه به دلایل مختلف الگوی امیدوار كننده ای برای انطباق با علم اجتماعی نیست.
دومین قصور وفاق ارتدوكس این است كه علم اجتماعی جریان غالب در تفسیر غلطی از كنش انسانی درگیر شده است. همانطور كه ذكر گردید، از دید وفاق ارتدوكس، فعالیت انسانی بر حسب علیت اجتماعی تبیین می گردد. ممكن است كه ما هم، همانند كنشگران معمولی، فكر كنیم كه آنچه را در كنش های خود انجام می دهیم می دانیم، اما دانشمند اجتماعی می تواند به ما نشان بدهد كه در واقعیت، ما به وسیله تأثیرات چیزی كه از آن ناآگاه هستیم، به حركت درآورده می شویم. آنچه علوم اجتماعی ارتدوكس انجام داد، این است كه ما را چنان تصور نمود كه رفتار ما نتیجه علیت ساختاری یا الزام ساختاری است، انگار که رفتار ما مستقیماً از نیروهای اجتماعی مشتق می شود.
آنچه باید در تئوری اجتماعی انجام دهیم، بازیابی[19] یك تصور از عامل انسانی دانش پذیر[20] است. منظور من این است كه علوم اجتماعی باید بر پدیده هایی تأكید كنند كه در زندگی روزمره مان تصدیق می كنیم كه رخساره های اولیه كنش انسانی هستند، ولی ما، به مثابه دانشمندان اجتماعی، تمایل داریم كه همه چیز را در مورد آن فراموش كنیم. دانشمندان اجتماعی فراموش می كنند كه بیشترِ آنچه كه ما، به عنوان موجودات انسانی، انجام می دهیم، با قصد و نیت است، و ما از دلایل آن اعمال نیز آگاه هستیم. همه عاملان انسانی، به مقدار زیادی در مورد شرایط فعالیت شان دانایی دارند، وجود آن دانش، مشروط بر انجام آنچه كه آنها انجام می دهند نیست، اما لازمه آن است.
دانش پذیری همه ما، همیشه محدود بوده است. دانش پذیری به صورت نهادی محدود می شود، و ضروری است كه محدودیت های آن (الزام های ساختاری) مورد مطالعه واقع شوند. اما بازیابی تصور عامل انسانی دانش پذیر، بستگی تام دارد به اصلاح آنچه كه علوم اجتماعی راجع به آن است. این بازیابی باید بر اساس ایده آگاهی عملی[21] های فكری “كشف” شده است. به وسیله ویتگنشتاین[22] در فلسفه تشخیص داده شد، در روش شناسی مردم نگارانه تحت عنوان یك ارتباط تجربی[23] ظهور كرد، و در نوشته های گافمن نیز بیان شده است. این ایده، به تمام چیزهایی اشاره دارد كه ما به مثابه كنشگر اجتماعی، برای ساختن رویداد زندگی اجتماعی، می دانیم، و باید بدانیم، اما به صورتی است كه نمی توانیم به آن شكل استدلالی بدهیم. صورت پذیرد. منظور من از “آگاهی عملی” تصوری است كه در تعدادی از سنت
برای مثال، صحبت كردن و فهم یك زبان، مثل زبان انگلیسی، به روش صحیح دستوری شامل دانستن مجموعه پیچیده قواعد نحوی، تاكتیك های كاربرد زبان، اشاره های زمینهای، و مانند آنهاست. ما برای صحبت كردن به زبان انگلیسی، باید همه اینها را بدانیم؛ اما اگر كسی از ما بخواهد كه یك علت استدلالی در مورد آنچه می دانیم بگوییم، در می یابیم كه گفتن آن خیلی سخت است. ما به عنوان كسی كه به زبان خاصی صحبت می كنیم، فقط می توانیم دلایل خیلی جزئی از آنچه واقعاً می دانیم- و باید بدانیم- ارائه نماییم. این تناقض نیست كه بگوییم زبان شناسان “چیزی را كه ما الان می دانیم” مطالعه می كنند.
دلیل این امر كه چرا سؤالاتی كه علوم اجتماعی ارتدوكس می پرسند، و راه حل هایی كه آنها می دهند، اغلب به صورت درستی فهمیده نمی شود، این است كه فرض میشود که آگاهی استدلالی- استدلالی كه دلایل و علتها را بیان كند- دانش پذیری عاملان انسانی را كاملاً مورد بحث قرار می دهد. بنابراین، پژوهشگر به دلایل ساختاری میپردازد. با این حال، هر كسی در مورد اینكه چرا كنش های معینی را انجام می دهد، در مقایسه با آن چیزی كه به صورت استدلالی بیان می شود، خیلی بیشتر می داند. در شیوه ای كه ما جهان اجتماعی را قابل پیش بینی می كنیم آگاهی عملی اهمیت دارد. پیش بینی پذیری جهان اجتماعی، همانند پیش بینی جهان طبیعی، تنها شامل “رویداد” نیست؛ بلكه به وسیله اعمال سازمان یافته دانش پذیر عاملان انسانی به دست می آید.
اشتباه سوم در مفهوم سنتی علم اجتماعی این ایده بود كه كشف قوانین زندگی اجتماعی، كمابیش شبیه قوانینی است که در علوم طبیعی وجود دارند. دو نوع تعمیم در علم اجتماعی وجود دارد. آنها را می توان “قانون” نیز نامید؛ اما هر كدام متفاوت از قوانین علم طبیعی هستند. به مثالی كه پیتر وینچ[24] فیلسوف ارئه كرده است توجه كنید. ماشین ها در پشت چراغ راهنمایی توقف كرده اند. یكی ممكن است كه بگوید یك “قانون” در آنجا وجود دارد؛ زمانی كه چراغ قرمز است، ماشین ها می ایستند، و وقتی كه چراغ سبز می شود، ترافیك دوباره به جلو حركت می كند. اگر شما از یك فرهنگ بیگانه آمده بودید، و قبلاً، هرگز ماشینی ندیده بودید، ممكن است كه تصور می كردید نوعی اشعه در چراغ راهنمایی وجود دارد كه ماشین ها را متوقف می كند. اگر این مطلب درست می بود، در واقع قانونی از نوع طبیعت گرایانه است. در حالی كه، همه ما می دانیم كه آنچه باعث توقف ماشین ها می شود، این است كه رانندگان قواعد ترافیك را می دانند، و این قواعد و قرارداد های رفتاری[25] دلیل اعمال آنها را نشان می دهند.
برای بیشتر كنشگران معمولی در جوامع مدرن، این مسئله تا اندازه ای ناخوشایند است كه دانشمندان اجتماعی رفتار آنها را به عنوان راننده مطالعه كنند و این كشف را مطرح كنند كه آنها اكثراً در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند. مطمئناً رانندگان می دانند كه آنها در پشت چراغ راهنمایی توقف می كنند و آنها می دانند كه چرا توقف میكنند- چون این چیزی است كه آنها در و از طریق به كاربردن قراردادها اجرا می كنند. تعمیم چنین مواردی كاملاً پیش پا افتاده است، و فقط قسمتی از فرآیند بازیابی انسانشناختی به حساب می آیند. جامعه شناسان و انسان شناس ها در مستند كردن این امر كه فرهنگ ها چگونه متفاوتند، قراردادها چگونه متفاوتند، و بالاخره اینكه قابلیت پیش بینی موقعیت های فرهنگی مختلف، تا چه حد به آگاهی متفاوت از قرارداد بستگی دارد، نقش دارند.
دومین معنای “قانون” به نگرش تعمیم های صورت پذیرفته در وفاق ارتدكس بسیار نزدیك است، و شامل نتایج غیرنیتمند كنش انسانی است. این درست است كه همه ما، در همه زمانها، به گونه ای دانش پذیر عمل می كنیم- یعنی همه ما به روش های مختلف می دانیم كه چه چیزی را انجام می دهیم و چرا انجام می دهیم. با این حال، همانطور كه ماكس وبر به درستی بیان می كند، هر چند همه ما كنشگران بااراده ای هستیم، اما حوزه كنش ما متفاوت از نیات و اهدافی است كه باعث انگیزش كنش می شوند.
طرفداران وفاق ارتدوكس مجذوب شاخص های اجتماعی هستند كه توسط نتایج نیتمند به وجود می آیند. نتایج نیّتمند، شرایط كنش را برای كنشگران در جامعه فراهم میسازند. نوع تعمیمی كه علوم اجتماعی طبیعت گرا ارائه می نماید، بستگی به پیش فرض های نتایج غیرنیتمند تعمیم داده شده دارد. “قوانین” در اینجا می توانند همانند تعمیم های شبه- قانون علم طبیعی انگاشته شوند. من این نوع تعمیم ها را تعمیم های نوع دوم[26] خواهم نامید. تعمیم های نوع اول[27] ، تعمیم هایی هستند كه به اجرای دانش پذیر[28] قواعد یا قراردادها توسط كنشگران اجتماعی بستگی دارند.
تعمیم های نوع دوم به صورت آشكاری در علوم اجتماعی موجود هستند. در واقع، بازیابی آنها باید آرمان اساسی كار علمی- اجتماعی باشد. برای مثال وجود “چرخه فقر[29]“ را در نظر بگیرید؛ مدارس مناطق فقیر، تسهیلات كمی در اختیار دارند، دانش آموزان تمایلی به ارزش های علمی ندارند، معلمان مشكلات را در كلاس درس كنترل می كنند. بچه های چنین مدارسی زمانی كه مدرسه را ترك می كنند، واجد شرایط لازم نیستند، به مشاغل كم درآمد وارد می شوند و در مناطق فقیر زندگی می كنند. سپس بچه های آنها نیز در مدارس همجوار حضور می یابند- و چرخه همچنان خودش را تكرار می كند.
تعمیم های نوع دوم فرض می كنند كه روابط علّی به نتایج غیرنیتمند كنش هدفمند بستگی دارند به همین دلیل آنها ]تعمیم های نوع دوم[ نمی توانند همسان قوانین علوم طبیعی باشند. در واقع این نوع تعمیم ها، به خاطر دانش پذیری قابل تغییر عاملان انسانی، ناپایدار هستند. یك رابطه ذاتی بین تعمیم های نوع اول ( قواعد و قراردادهای رفتار) و تعمیم های نوع دوم (وابسته به نتایج غیرنیتمند) وجود دارد. آنچه مردم، در زمینه خاصی از كنش، به طور دانش پذیری در پرتو قرارداد انجام می دهند، در طول زمان تغییر میكند، و به موجب آن بر تعمیم های نوع دوم تأثیر می گذارد.
علم اجتماعی نمی تواند به صورت ناب “تفسیری” باشد. كسانی كه فرض می كردند که تعمیم های نوع اول باعث تضعیف سهم علوم اجتماعی در فهم رفتار انسانی میشود نیز دچار اشتباه هستند. از طرف دیگر، دیدگاه طبیعت گرا نیز با این پنداشت که می توان رفتار انسانی را به شیوه درون فهمی[30] ، و به وسیله ساختن قوانین نوع دوم، تبیین كرد، دچار اشتباه شده است. علم اجتماعی، در شرایط تاریخی خاص، بستگی زیادی به روابط بین فعالیت دانش پذیر در پرتو قرارداد، و باز تولید اجتماعی كه به شیوه غیرنیتمند انجام می شود، دارد.
وفاق ارتدوكس، به خاطر نواقص منطقی آن، نگرش ابتدایی روشنگرانه ای را دارا بود این نگرش مبتنی بر این امر بود که علم اجتماعی می تواند افراد معمولی را رها سازد. الگویی كه دورنمای سنتی بر آن اساس واقع شده، از مقایسه نسبتاً مستقیم با علم طبیعی به دست آمده است. و فرض می كند كه علوم طبیعی با نشان دادن اینكه بسیاری از باورهای پیشین ما در مورد جهان، نادرست بود، تولید روشنگری می كند. روشنگری علم اجتماعی می تواند برابر با نقد باورهای غلط باشد.
زمانی كه ما به تفاوت های موجود بین تعمیم های نوع اول و دوم توجه می كنیم، این نگرش به طور واضحی نادرست از آب در می آید. وقتی رفتار، به مثابه نتیجه كاربرد دانشپذیر قرارداد، به طور قاعده مندی اتفاق می افتد، یك حس منطقی به ما می گوید كه، این امر نمی تواند بر اساس باورهای نادرست واقع شده باشد. مردم نه تنها باید آنچه را انجام می دهند، بدانند، بلكه باید بدانند كه چرا آن كار را انجام می دهند، تا چیزهای مشابهی را كه برای نخستین بار اتفاق می افتند، قاعده مند سازند. پس، بعید نیست كه توصیف دوباره كنش های آنها به وسیله دانشمند اجتماعی باعث احساس ناخوشایندی شود. چنین اطلاعاتی فقط برای كسانی اهمیت دارد كه به محیط فرهنگی كه كنش مشاهده شده در آن اتفاق می افتد، متعلق نیستند و به طور واضحی متمایز از نقد باور نادرست است.