[FONT=Times New Roman]درست یک سال پیش تابستون بود که دیدمش، با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست ، چیزی درون اون بود که منو به طرف خودش جذب می کرد. پیش خودم عهد کردم هرجوری که هست باهاش آشنا بشم.هیچی ازش نمیدونستم نه اسمی نه آدرسی فقط اون روز غروب تابستون به اندازه ی یک نگاه توی شهرک دیدمش همین.
[FONT=Times New Roman]روزها گذشت و من دیگه اونو توی شهرک ندیدمش ، بدجوری فکرش ذهنمو مشغول کرده بود ،رفتارم عوض شده بود یک حالت عجیبی درون خودم حس میکردم حالتی که بعدا فهمیدم حالت عاشق شدنه ،بله من فقط با یک نگاه عاشقش شده بودم.
[FONT=Times New Roman]همیشه فکر میکردم این جور چیزا توی فیلماست ولی برای من اتفاق افتاده بود و من عاشق اون فرشته شده بودم چون به اندازه فرشته های خدا زیبا بود .ولی افسوس که بعد از اون نگاه اول دیگه نتونستم ببینمش توی بد وضعیتی گیر کرده بودم نمیدونستم چکار کنم از کجا شروع کنم،میخواستم برم پیش بروبچ شهرک تا از زیر زبون اونا بکشم ببینم اونا طرفو میشناسن یا نه ولی گفتم این عملی نیست چون اگه حرفی بزنم اونا بعدا سریشم میشن و نمیشه بپرونمشون ، باید خودم دست به کار میشدم اما چه جوری....
[FONT=Times New Roman]از فردای همون روز پیگیرش شدم تا
آمارشو بگیرم ،هر روز دم غروب میرفتم همون جایی که برای اولین بار دیده بودمش به امید اینکه بازم بیاد و من عاشق برای یک بار دیگه هم که شده حتی لحظه ای کوتاه دوباره روی مثل ماهشو ببینم.ولی افسوس که دنیا به من پشت کرده بود هر روز صبح به امید اینکه امروز دیگه میبینمش از خواب بلند میشدم و شب نا امید از بازی روزگار میخوابیدم تا لااقل توی خواب و رویا ببینمش .
[FONT=Times New Roman]روزها همین طور جلو میرفت ومن به هیچ عنوان ناامید نمیشدم چون یک حسی درونم بود و به من امیدواری میداد که یک روز دوباره میبینمش همین حس عجیب به من آرامش میداد .تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی موقعی که داشتم ماشینو پارک میکردم دیدمش...
[FONT=Times New Roman]اول فکر کردم که اشتباه میکنم اما کمی که دقت کردم دیدم خودشه،درست همون فرشته ای که مدتی ازش خبری نبود و یکباره اونم بعد از حدودا یک ماه پیداش شده بود،ولی چون پدرش همراهش بود نمیشد جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم،تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعقیبشون کنم ببینم توی کدوم ساختمون میشینن،دنبالشون رفتم دوتا ساختمان بغل ساختمان ما خونشون بود و یه جورایی با ما همسایه می شدن از این بابت خوشحال بودم.
[FONT=Times New Roman]دیگه کم کم داشت اول مهر می شد و مدرسه ها باز می شدن،منم چون میبایستم برای کنکور درس بخونم زیاد نمی تونستم فکرمو مشغول اون بکنم تنها کارم انتظار کشیدن و صبر کردن بود و این انتظار عجب لذتی برای من داشت.توی این مدت که اون مدرسه میرفت و من مشغول درس خواندن برای کنکور بودم خیلی دلم برایش تنگ می شد .کم کم فهمیدم که چه موقع از مدرسه شون تعطیل میشه و میاد به سمت خونشون همین دل خوشی من بود ،موقعی که از درس خوندن خسته میشدم یا دلتنگش میشدم منتظر می موندم تا مدرسه شون تعطیل بشه و بیاد به سمت خونه شون تا منم بتونم از پشت شیشه ساختمون خودمون جوری که دیده نشم و اون نفهمه یه دل سیر نگاهش کنم و باز به امید اینکه یه روزی اون مال من میشه به زندگی و آینده امیدوار میشدم.
[FONT=Times New Roman]گاهی اوقات هم اتفاقی اونو توی شهرک می دیدمش ولی فقط با نگاه هایی که بین ما رد و بدل می شد از کنار هم می گذشتیم نمی دونستم اونم به من علاقه داره یا نه ،و این مسئله برای من خیلی سخت و دشوار بود .
[FONT=Times New Roman]ولی من برای خودم در زندگی هدفی قرار داه بودم اونم این بود
که بعد از قبول شدن در دانشگاه هر جوری هست به معشوقم برسم و به اون بگم که چقدر دوستش دارم و فقط به عشق دیدن او این همه مدت صبر کردم ،این هدف به من امید و آرامش
میداد.
[FONT=Times New Roman]ماه ها گذشت و بلاخره بعد از مدتها لحظه ای که منتظرش بودم یعنی روز کنکورفرا رسید ، با یاری و توکل بر خدا هر چی بلد بودم رو نوشتم، سر جلسه ی امتحان هم مدام فکرم پیش کسی بود که من حتی اسم اونم نمی دونستم ولی او همه چیز من شده بود.
[FONT=Times New Roman]بلاخره هر جور که بود امتحان رو دادم حالا دیگه همه چیز برای دوستی ما فراهم بود، نمی دونستم چیکار کنم از کجا شروع کنم فقط باید هرچه زودتر دست به کار می شدم چون دیگه طاقت نداشتم شوخی نبود انگار حدودا
یک سال تمام منتظر این لحظه بودم .از فردای اون روز پیگیرش شدم تا آمارشو در بیارم ولی انگار همه چیزبرای من طلسم شده بود هر عصر از ساعت 6 تا 8:30 بعضی وقتها هم تا 9 شب روبروی در ساختمونشون
قدم میزدم بعضی وقتها هم می نشستم تا اون فرشته ی نازنین من از خونشون بیاد بیرون و من بتونم باهاش صحبت کنم ولی انگار شانس با من نبود مثلا جوری شده بود که من 2-3 ساعت توی شهرک منتظرش می موندم،در آخر نا امید و خسته می رفتم به سمت خونه و یکدفعه دادشم که بیرون بود می آمد خونه،می گفت همین الان فلانی رو دیدم و منم تا به خودم می جنبیدم دیگه دیر شده بود و اون رفته بود.
[FONT=Times New Roman]گیج شده بودم هر وقت که می دیدمش یا همراه باباش بود یا همراه مامانش داشت می رفت بیرون.روزهای تابستون تند تند می گذشت و نمی تونستم کاری بکنم این مسئله تاثیر بدی در من گذاشته بود چون من هر چیزی رو که می خواستم بدست می آوردم.دیگه اینجاشو نخونده بودم ، فکر می کردم بعد از دادن کنکور دیگه همه چیز خود به خود درست می شه و هیچ عاملی جلودار من نیست.اما انگار چیزی بود که واقعا مانع سر گرفتن این دوستی می شد یک عامل غیر طبیعی ، عاملی که نمی خواست من به مقصود اصلیم برسم متوجه این جریان شده بودم چون همیشه توی بدترین موقعیت ممکن می دیدمش یا سر و وضع من مناسب نبود یا کسی همراه اون بود که نمی شد جلو برم، کم کم افسرده شده بودم ، آخه این چه دنیایه اونی رو که دوست داری نمی تونی بهش برسی.کسایی که حالت منو تجربه کرده باشن می فهمن من چی می گم . توی روزهای سختی که داشتم برای امتحان درس می خواندم و اونم مدرسه میرفت می دیدمش ولی حالا که می خواستم
جلو برم و باهاش حرف بزنم یه عامل غیر طبیعی مانعم می شد. حالت نا امیدی و افسردگی در من شدیدتر شده بود شبها خوابشو می دیدم که همانند فرشته ای زیبا در کنار من است، دلم به همین رویاها خوش بود رویاهایی که بلاخره یک روز او در کنار من است.
[FONT=Times New Roman]ولی من هدفم مشخص بود من باید به اون می رسیدم هر جوری که شده.
[FONT=Times New Roman]تابستونی که فکر می کردم خیلی کارها می تونم بکنم به سرعت گذشت و تموم شد.همش حسرت اینو می خوردم که ای کاش همون سال قبل که گهگاهی می دیدمش می بایستی برم جلو و حرف دلم رو بهش بزنم ولی افسوس خوردن فایده ای نداشت ،این رسم روزگار بود و کاریشم نمی شد کرد.
[FONT=Times New Roman]نتایج کنکور اومد و من با یاری خدا قبول شده بودم از این بابت که وضعیتم مشخص شده بود خوشحال بودم ،ولی هیچ چیز به اندازه ی حضور او در زندگیم نمی تونست منو خوشحال کنه.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم .
[FONT=Times New Roman]در کنار رفتن به دانشگاه در جایی هم مشغول به کار شدم تا یه جورایی از فکر اون بیام بیرون و فراموشش کنم ، اما نمی تونستم اون دیگه جزئی از زندگی من شده بود . پس باید چه کار میکردم...
[FONT=Times New Roman]باورم نمی شد که تا این حد به او وابسته شده باشم،از طرفی هم هر چه که برای رسیدن به او تلاش کرده بودم فایده ای نداشت.تا اینکه یک روز اتفاقی موقعی که داشتم دوروبر شهرک چرخ می زدم،ماشینو نگه داشتم تا یک آهنگ باحال پیدا کنم و گوش بدم توی این فاصله که حواسم به ضبط بود ناگهان متوجه شدم که یک سمند زرد رنگ درست جلوی ماشین من نگه داشت و چیزی رو که اصلا انتظارشو نداشتم دیدم... بله خود خودش بود همون لیلی من ، انگار که از مدرسه تعطیل شده بود و اون سمند زرد رنگ هم به عنوان سرویس اون بود.سریع نگاهی به ساعت کردم 12:15 بود، چون توی ماه رمضون بودیم ساعات تعطیلی مدارس عوض شده بود و فکر کنم 12تعطیل می شدن، دستپاچه شده بودم . کاری نمی تونستم بکنم چون دوستشم همراه اون از سرویس پیاده شد ادامه ی داستان درقسمت بعدی.راستی اگر جوابمو بدید خوشحال میشم.
سلام .این داستانو حتما بخونید.
مدیر انجمن: شوراي نظارت
-
- پست: 1
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹, ۴:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: سلام .این داستانو حتما بخونید.
عاشقی توی یک نگاه.دلیل علمیش و نمی دونم ولی بعضی وقتها میبینیم نگاه و چهره بعضی ها از ذهنمون بیرون نمیره.برای من هم پیش اومده نگاهش و فراموش نمیکنم.دوست دارم واون حس من و میدونست.
منتظر بقیش هستم
منتظر بقیش هستم

-
- پست: 670
- تاریخ عضویت: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۰۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 373 بار
- سپاسهای دریافتی: 1777 بار
Re: سلام .این داستانو حتما بخونید.
هر چیزی رو نمیشه به هر قیمتی به دست آورد
گاهی باید گذاشت و گذشت یعنی زیاد گیر بدی زیاید مسله بکنی واسه خودت کار گره میخوره
باید گاهی داد دست زمان و به زندگی ادامه داد خودش کم کم حل میشه ولی من به عشق در یک نگاه به سختی اعتقاد دارم
گاهی باید گذاشت و گذشت یعنی زیاد گیر بدی زیاید مسله بکنی واسه خودت کار گره میخوره
باید گاهی داد دست زمان و به زندگی ادامه داد خودش کم کم حل میشه ولی من به عشق در یک نگاه به سختی اعتقاد دارم
به رویاهایت بی اندیش ..........

-
- پست: 41
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷, ۱۲:۱۸ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 107 بار
Re: سلام .این داستانو حتما بخونید.
چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق رو ی آری همه آفاق گل ستان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی
هر چه در دنیا هست نور و سایه ای از هستی واقعی است که تابیده و تلاش همه هستی این هست که به هر نحو ممکن انسان را عاشق کنه ولی ما ظاهر را می بنیم و در ظاهر عاشق می مونیم و اون نور واقعی را که عشق ما از او تابیده کشف نمی کنیم کاش عشق واقعی را پیدا کنیم حالا به قول حافظ
جان عشاق سپند رخ خود میفرمود آتش چهره بدین کار برافروخته بود
اگه عشق واقع را پیدا کردی مثل سپند می جهی و لذت اون عشق را که چشیدی همیشه با تو هست

گر به اقلیم عشق رو ی آری همه آفاق گل ستان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی
هر چه در دنیا هست نور و سایه ای از هستی واقعی است که تابیده و تلاش همه هستی این هست که به هر نحو ممکن انسان را عاشق کنه ولی ما ظاهر را می بنیم و در ظاهر عاشق می مونیم و اون نور واقعی را که عشق ما از او تابیده کشف نمی کنیم کاش عشق واقعی را پیدا کنیم حالا به قول حافظ
جان عشاق سپند رخ خود میفرمود آتش چهره بدین کار برافروخته بود
اگه عشق واقع را پیدا کردی مثل سپند می جهی و لذت اون عشق را که چشیدی همیشه با تو هست
