نبرد رستم و جومونگ شعر و طنز)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 756
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷, ۱:۲۱ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4048 بار
سپاس‌های دریافتی: 2811 بار

نبرد رستم و جومونگ شعر و طنز)

پست توسط Erratic »

 [FONT=Times New Roman,serif]نبــــــــــــرد رســـــــتـــــم و جـــــــومــــــــونگ(خیلی   [FONT=Times New Roman,serif])

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ

ندارم ز امثال تو هیچ باک

که گر گنده ای من ز تو برترم

اگر تو یلی من ز تو یلترم
 
 [FONT=Times New Roman,serif] 
رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت



منم مرد مردان ایران زمین

ز مادر نزادست چون من چنین

تو ای جوجه با این قد و هیکلت

برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت


تو را هیچ کس بین ایرانیان

نمی داندت چیست نام و نشان

ولی نام جومونگ و سوسانو را

همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی

بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم

ببین حال میدن در جراید به من

منم سانگ ایل گوکه نامدار

ز من گنده تر نامده در جهان

تو در پیش من مور هم نیستی

کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی


در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد


چنین گفت رستم به این مرد جنگ

جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ

چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی

که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی

مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟

من آن (تسو) سوسولت! نیستم

منم رستم، آن شیر ایــران زمین   
بویو کوچک است در نگاهم همین


بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد



جومونگ آمد از پشت تل سیاه

کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه

بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید

هم اینک صدایت به گوشــم رسید

سوسانو) همواره بود همسرم

دهــم من به فرمان او این سرم

چون او گفته با تو نجنگم رواست

دگر هر چه گویم به او بر هواست


و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید



و این شد که رستم سخن تازه کرد

که حرف دلش گفت پس کو نبرد؟


بگفت ای جومونگا که حرف دل است

که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست

که ما پهلوانیم و این است حالمان

که دادار باید رسد بر دل این و آن


و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند


بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران


کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان   
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”