خاك به سرم شد

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست

شهيدان زنده اند

لطفا نظر فرامش نشه
1
33%
خوشحال ميكنيد منو اگه تو نظر سنجي مطلبم شركت كنيد
2
67%
 
مجموع رای گیری: 3

New Member
پست: 4
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۹, ۲:۰۵ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 6 بار

خاك به سرم شد

پست توسط بوي گل ياس »

شلمچه بوديم!
پير مردي با آب و تاب ساكشو بست.لباساشو پوشيد.هر چي خوراكي آجيل داشت بين بچه ها تقسيم كرد. مهربون شده بودو سربه زير.هي از بچه ها حلاليت مي طلبيد تا رسيد به من گفت:((خيلي شهر نميمونم!زود ميام!شهيد نشو تا من بيام!)) فرمانده گفت:((پيرمرادي زود باش!)).پيرمرادي چايي شوسر كشيد . ساكشو برداشت و گفت: ((بچه ها حلام كنيد! خوبيي بديي ديديد حلالم كنيد!هرچندحقتون بوده)) و رفت دم سنگر.آقاي قيصري اومد دم سنگر و گفتك((اين چيه؟)) گفت: ((ساكه!)) گفت:((ساك برا ي چي؟)) گفت:((خب مي خوام برم مرخصي)). گفت:((كي گفته تو بري مرخصي؟!))گفت:((حاج عباسعلي گفته)) . زد زير خنده و گفت:((تورو كه نگفته!)). تيز نگاه فرمانده كرد وگفت: ((اه! پسكيو گفته!)) فرمانده گفت:((ابراهيمي رو گفته. ننه بزرگش فوت كرده بايد بره. برو! برو ساكتو بذار سر جاش و آماده شو مي خوايم بريم خط)). پيرمراديكمي سرشو خاروند و بعد زد تو سرش و گفت:((خاك به سرم شد!)) بعد رو به آسمون كرد وگفت:((اي خدا چرا !چرا !چرا ! )) و نشت. بچه ها گفتند: ((حاجي بذار بره. غصه اش شده!)). پيرمرادي رو به بچه ها كرد و گفت: ((نه غصه ام از اينه كه جو گرفتم. مهربون شدم و هرچي آجيلو خوراكي داشتم دادم به شما كوفت كرديد.)) و بعد زد رو دستش و گفت: ((بشكنه اين دستام)). ساكشو پرت كرد تو سنگر و از خنده ريسه رفت.
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”