صفحه 1 از 1

خاك به سرم شد

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹, ۵:۰۵ ب.ظ
توسط بوي گل ياس
شلمچه بوديم!
پير مردي با آب و تاب ساكشو بست.لباساشو پوشيد.هر چي خوراكي آجيل داشت بين بچه ها تقسيم كرد. مهربون شده بودو سربه زير.هي از بچه ها حلاليت مي طلبيد تا رسيد به من گفت:((خيلي شهر نميمونم!زود ميام!شهيد نشو تا من بيام!)) فرمانده گفت:((پيرمرادي زود باش!)).پيرمرادي چايي شوسر كشيد . ساكشو برداشت و گفت: ((بچه ها حلام كنيد! خوبيي بديي ديديد حلالم كنيد!هرچندحقتون بوده)) و رفت دم سنگر.آقاي قيصري اومد دم سنگر و گفتك((اين چيه؟)) گفت: ((ساكه!)) گفت:((ساك برا ي چي؟)) گفت:((خب مي خوام برم مرخصي)). گفت:((كي گفته تو بري مرخصي؟!))گفت:((حاج عباسعلي گفته)) . زد زير خنده و گفت:((تورو كه نگفته!)). تيز نگاه فرمانده كرد وگفت: ((اه! پسكيو گفته!)) فرمانده گفت:((ابراهيمي رو گفته. ننه بزرگش فوت كرده بايد بره. برو! برو ساكتو بذار سر جاش و آماده شو مي خوايم بريم خط)). پيرمراديكمي سرشو خاروند و بعد زد تو سرش و گفت:((خاك به سرم شد!)) بعد رو به آسمون كرد وگفت:((اي خدا چرا !چرا !چرا ! )) و نشت. بچه ها گفتند: ((حاجي بذار بره. غصه اش شده!)). پيرمرادي رو به بچه ها كرد و گفت: ((نه غصه ام از اينه كه جو گرفتم. مهربون شدم و هرچي آجيلو خوراكي داشتم دادم به شما كوفت كرديد.)) و بعد زد رو دستش و گفت: ((بشكنه اين دستام)). ساكشو پرت كرد تو سنگر و از خنده ريسه رفت.