بسم الله الرحمن الرحیم
الهی ایاک نعبد و ایاک نستعین
بسیجیهای بلندیهای کانیمانگا در گفتوگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس؛ فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
سرداران ارتش خمینی، چیزی فرای ژنرالهای پرطمطراق ارتشهای دنیا هستند؛ ساده، صمیمی و متواضع. آنقدر که میتوانی بر سر اولین جلسهی صبحشان سر برسی، و آنها کلی امیر پرستاره را به امان خدا رها کنند و بیایند تا به سئوالات تو پاسخ دهند. و تو هر چه میخواهی از ایشان بپرسی و اگر قانع نشدی حرفشان را قطع کنی و توضیح بیشتر طلب کنی. یا اگر در میانهی کار به نوار داخل ضبط مشکوک شدی، از آنها بخواهی که لحظاتی بایستند تا تو نوار را عوض کنی. و تا نزدیکیهای ظهر، تمام تلاشت را بکنی تا چیزی هم از خود بگویند و آنها نم پس ندهند؛ آدمهایی در حوالی فلاحی، صیاد و دادبین، و امیر سرتیپ دادرس که امروز او پس از اینان فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی را بر دوش دارد.
وقتی گفتم که عکاسمان سرما خورده بود و نتوانست بیاید، خندید: من اصلا اهل عکس و این چیزها نیستم. و اضافه کرد: من از شما یک استدعا دارم؛ اسمم برای شما مجهول باشد و از مطلبم هر گونه که خواستید استفاده کنید، من خودم اینطوری خوشحالترم. و میدانستم که آنقدر متواضع هست که اگر قدری اصرار کنیم، هم اجازهی درج نامش را خواهد داد و هم عکسش را.
اولین سئوال را میپرسم؛ جناب امیر دادرس، ابتدای هر گفتوگویی با آشنایی با مصاحبهشونده آغاز میشود، حال به عنوان شروع فکر میکنید آنچه باید از خود بگویید چیست؟ مکثی میکند و سر پایین میاندازد: چیزی ندارم؛ اگر این را بخواهم بگویم، میشود هیچ. لحظاتی درمیمانم. اصرار بیهوده است و این میشود که مصاحبه را از سئوال دوم میآغازیم؛
یکی از سرداران جنگ - حاجسعید قاسمی - اصطلاحی دارد و میگوید: ده سال دفاع مقدس. زمانی قبل هم از امیر هاشمی شنیدم که میگفت: جنگ ما در 27 اسفند 57 و با حملهی ضدانقلاب به پادگان مهاباد آغاز شد؛ به اعتقاد شما، جنگ ما چند سال به طول انجامید؟
البته ما دفاع میکردیم، اما اگر کلیتر نگاه کنیم باید گفت که ما انقلابی داریم که در چند حوزه تلاش میکرد: فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی. از این رو الان هم در جنگیم، و جنگ الان بسیار سختتر است. جنگ آن موقع یک خاکریزی داشت، یک جبههای، یک تفنگی ، و سر تفنگ به طرف دشمن بود. اما جنگ امروز جنگی است که نه خاکریزش معلوم است و نه محلش. جنگ امروز در خانههای ما اتفاق میافتد. الان در جنگ بزرگتری هستیم. هرچند که گاهی نگاه ما منحصر به حوزهی نظامی است، در حالی که جنگ در حوزهی فرهنگی در جریان است.
این یعنی انقلاب و جنگ هنوز تمام نشده؟
در حوزهی فرهنگی نه. الان دیگر چرا دشمن بیاید و در یک خاکریز ما را شکست بدهد. چرا که اگر در حوزهی فرهنگ آمد و ارزشهای فرهنگی را گرفت و جانشین و بدیل آن چیزهایی شد که انقلاب سمتش عوض شد، خوب شکست خوردهایم. من به ذهنم میرسد که امروز در جنگ سختتری هستیم. الان مملکت ما هجمههای زیادی دارد، اما در هیچ کدامشان آمادهی برای جنگ نیستیم؛ تلاشهای هدایتشده صورت نمیگیرد. در حوزهی فرهنگ ما تقریبا هیچ مقابلهای نداریم.
پس الان وضعیت ما در این جنگ نامریی، وضعیت مهر 59 است؟
درعرصهی فرهنگ آری، حتی بدتر. چون من در جنگ دشمنم را میدیدم، اما الان نمیبینم. الان آن دشمنی که تا داخل خانههای ما آمده، دشمن معرفی نشده، دوست معرفی شده. با این نگاه من معتقدم که در عرصهی نظامی جنگ ما محدود به آن دهسال میشد، اما به صورت کلی در عرصههای دیگر با ما جنگی شروع شده که اگر در این عرصهها موفق شوند، قطعا نیاز به جنگ نظامی نیست.
پس باید بایستیم برای یک فتح خرمشهر دیگر؟
[میخندد] منتها با همهی اینها آنقدر ارزشهای فرهنگی ما بالاست، آنقدر این ملت با دین رابطه دارد که نتوانستهاند به این زودی شکستش بدهند.
میگویند شما سال 58 وارد ارتش شدید؟
بله
قبل از آن کجا بودید؟
مدتی کوتاه در حد چند ماه، در جهاد بودیم. هنوز جنگ شروع نشده بود و ما در روستاهای اطراف قم فعالیت میکردیم؛ حمام میساختیم و از این نوع کارها که آنزمان معمول بود.
و بعد به گروه جنگهای نامنظم پیوستید؟
بله. یک مدتی با چمران بودم. در گلف و جبههی اهواز. البته آنها هم منظم میجنگیدند، منتها تکیهی بر یک عملیات و یک سری قواعد کلاسیک نبود. هر فضایی که ایجاد میشد، نیروی انسانی قابلیتهایش را ظاهر میکرد و از فضای غیرقوارهای بهره میبرد؛ از خلاءهای دشمن بهره میبرد. مثلا اگر در جایی سی درصد احتمال خطر بود و نباید میرفت، اگر هفتاد درصد خطر هم میشد میرفت. بعد از این مقطع هم آمدم دانشگاه افسری.
شما به دانشگاه افسری رفتید، اما این سئوال برای خیلیها مطرح است که جوانهای بسیجی و بچههای سپاه نظامیگری را از کجا آموختند؟ مثلا حاج همت، یا حسن باقری؛ دانشجویی که از سر کلاسهای دانشگاه حقوق به جبهههای جنوب آمده بود و دوشادوش امیری چون صیاد طراحی میکرد و به هدایت عملیاتها میپرداخت؟
ما میگوییم جنگ دانشگاه بود و واقعا دانشگاه بود. در هم آن روزهای اول ما آنچنان جنگ را بلد نبودیم. من صحنهای را از سرلشکر حسنی سعدی شنیدم؛ ایشان و شهید نامجو و حضرت آقا – که آن زمان نمایندهی حضرت امام بودند - و آقای چمران، در اهواز یک گروه چند نفرهی گشتی میرفتند و با آرپیجی تانک میزدند.
ممکن بود ما آنروزها اینگونه میجنگیدیم، اما به فاصلهی کمی بهترین طراحیها در سطح جنگ صورت گرفت که امروز در دانشگاههای خودمان تدریس میشود. ارتباطها خوب بود، کیفیت نیروی انسانی خوب بود و نیروهای با اعتقادی بودند. توکل به خدا هم خیلی بود. در لحظه به لحظهی روزهای جنگ ما امداد غیبی بود.
از سوی دیگر تعدادی از کسانی که سپاه را ایجاد کردند از نظامیها بودند، مثلا شهید کلاهدوز یا شهید نامجو، که یکی از کارهایی که نامجو کرد این بود که اولین دورهی ارتش را برد و در سپاه یک دورهی 15 روزه گذاشت و یک پیوندی ایجاد کرد بین نیروها. نیروی انسانی باهوش و اتحاد بسیار بالایی که بین سپاه و ارتش بود و اخلاصی که بچهها داشتند، در نهایت باعث میشد که بتواند خوب طراحی کنند و از پس کار برآیند.
شما هم در مقاومت مردمی خرمشهر، در آن 45 روز بودید؟
آنزمان در دانشگاه افسری، یکماه به ما مرخصی دادند و دانشگاه را تعطیل کردند و ما بلند شدیم رفتیم در سپاه خرمشهر که یادم میآید که آنزمان فرماندهی ما برادر نبی رودکی بود. آنجا ما یکی داشتیم به نام موسیزاده که تکواندوکار بود و قهرمان کشور. در حالیکه میتوانست عراقی را با تیر بزند، از بالای پشتبامهای خانههای خرمشهر میپرید بین عراقیها و آنها را با پا میزد و میکشت.
یکی دیگر از دوستان ما هم محمود امانالهی بود. محمود بچهی سنندج بود و پدرش که از پیشمرگان مسلمان بود و داییش به دست اکراد صدانقلاب به شهادت رسیده بودند. بچهی خیلی آتشیای بود و خیلی قشنگ در خرمشهر جنگید و آنجا چهارتا تیر خورد ...
چهارتا تیر خورده بود، به پا و شکمش. روی دوشش درجه بود و عراقیها بیهوش منتقلش کردند عقب تا تخلیهی اطلاعاتیاش کنند. حالش بسیار بد بود، آنجا بهش نرسیده بودند و امیدی به زنده ماندش نبود. ششماه بعد از اولین مبادلهی اسراء هنوز در بیمارستان بود تا توانست سرپا بیاید.
بعد از فتح خرمشهر، به مرخصی آمده بودم. گفتند: محمود آمده دانشگاه افسری تا بچهها ببیند. حالش اندکی بهتر شده بود، اما هنوز میلنگید. با هم قدمزنان میرفتیم و صحبت میکردیم. گذری رفتیم تا اسرا را ببینیم. 4000 اسیر از اسرای فتح خرمشهر را به دانشگاه افسری آورده بودند.
آنجا در زمین بستکبال، یکی از اسرا تا ما را دید فرار کرد داخل جمعیت. رفتند و آوردنش. محمود که او را دید زد زیر گریه. عراقی هم تا او را دید شروع کرد به گریه کردن و لرزیدن. متعجب مانده بودم. پرسیدم: قضیه چیست؟ گفت: این شکنجهگر من در عراق بود. در بیمارستان قاشق در زخمهای تیر من میکرد؛ میخواست از من حرف بکشد.
گفتم: چه کار میخواهی بکنی؟ گفت: کار با او دارم. دست او را گرفت و به دفتر آورد. عراقی میترسید که بکشدش. میگریست. امانالهی میلنگید. زخمهای تیرش درد میکرد. پول داد، رفتند برای او نوشابه و ساندویچ خریدند. عراقی هنوز میگریست.
خدا روحش را شاد کند؛ شهید شد. وصیت کرد که اعضای بدنش را به چند نفر بدند. 6 سال پیش شهید شد. شیمیایی بود. زخمهای تیرش که خوب شد، باز برگشت به جبهه.
کار ما در خرمشهر که پایان گرفت، به تعقیب متجاوز پرداختیم، و هر چند که تا به حال ندیدهام کسی که با مبانی نظامیگری آشنا باشد این امر برایش محل شبهه باشد، اما اصولا چرا ما در داخل خاک دشمن به دنبال تنبیه او رفتیم.
ببینید سیاست دفاعی ما، سیاست دفاع منفعل نیست، بلکه بازدارندگی فعال است. آن آیهی خیلی زیبایی که بر سینهی برادران سپاهی ماست سیاست دفاعی ما را ترسیم میکند: و اعدوا لهم مستطعتم من قوه. دفاع انفعالی در یک نقطه صورت میگیرد، در یک محل و در آن زمانی که نیاز است. یعنی اگر شش ماه دیگر به ما حمله میشود ما نمیتوانیم امروز از خودمان دفاع کنیم و دست به اسلحه ببریم. ما هر آن زمان که بهمان حمله شده باید دفاع کنیم؛ محلش معلوم است و زمانش.
اما بازدارندگی ریشههای توطئه در هر کجا که هست و ما را تهدید میکند را مورد توجه قرار میدهد. در آن مقطع ریشههای توطئه داشت تقویت میشد. آنجا دشمن ما نیاز به زمان داشت و حاضر بود آن مکان را بدهد و برود عقب. میخواست زمانی داشته باشد و در آن زمان عقبماندگیهایش را جبران کند. اگر آن موقع ما پای میز مذاکره مینشستیم قطعا دشمن به گونهای تقویت میشد که ما وضعیت امروز را نداشتیم و من به ذهنم میرسد که بهترین کار را کردیم. شرایط آن روز مثل قرآن سر نیزه کردن معاویه بود و اصلا این نبود که آن طرف با صداقت داشت میگفت و ما از آن غفلتی داشتیم.
که تجاوز مجدد عراق به خاک ما پس از پذیرش قطعنامه در تابستان 67، صحت این بیاعتمادیمان به ادعای صلحطلبی صدام را به همه نشان داد؟
بله . در عین اینکه بعد از فتح خرمشهر هنوز جاهایی از خاک ما حتی تا آخر جنگ دستشان بود. دعوت به آتشبس آنها صرفا یک تاکتیک بود. ما باید دشمن را تعقیب میکردیم؛ دشمنی که به مرزهای جغرافیایی ما تجاوز کرده بود و آن جنایات را انجام داده بود و داشت فرار میکرد. باید او را تعقیب میکردیم و از بین میبردیم. دشمن فرار نمیکرد که پشیمان شده باشد، فرار میکرد که خود را تقویت کند و دوباره برگردد. کار عقلایی بود آن بود که انجام دادیم، اگر نمیکردیم باید در عقلمان شک میکردیم.
جناب دکتر؛ آیا شما در تاریخ هیچ جنگی در عالم به این برخوردهاید که به صرف بیرون کردن متجاوز از بخشی از خاک خودی، دست از تعقیب و تنبیه او بردارند با این توجیه که او نباید وارد خاک دشمن شد؟
نه. برای هماین است که نظامیها هیچوقت این شبهه برایشان مطرح نیست.
ما در این دفاع هشت ساله یا دهساله، با که میجنگیدیم؟
ما با دنیا میجنگیدیم، جدا عراق نبود. با دنیا میجنگیدیم. از کنسرو بیست کشور که در سنگر عراقیها بود تا انواع اسلحهها تا آن گازهای شیمیایی ، موشکهای دوربرد و انواع فشارها؛ یک روز فرانسه فشار میآورد، یک روز انگلیس فشار میآورد. باید بگویم که همهی دنیا آمده بود و خلاصه شده بود در آنجا در جبههی عراق. چرا؟ چون ما چیزی میگفتیم که انسان را بیدار میکرد. چیزی میگفتیم که پایهی نظام سلطهگر را میلرزاند. دنیا از این میترسید. ابهت دنیا به شمشیرش بود. هر که شمشیرش تیزتر بود حق بیشتری داشت.
جدا هم الان ما عزت داریم. سردمداران آمریکایی گفتهاند که سران کشورهای اسلامی نباید در صحبتهاشان با بسم الله شروع کنند. این یعنی آنها در حرف زدن هم استقلال ندارند. میگویند: اینها صلاحیت داشتن نفت را ندارند. اما هیچزمان اینها را به ما نمیگویند. چرا؟ چون ما ایستادیم، توکل کردیم به خدا و به تعالیم الهی پایبند بودیم و عزت را هم خداوند در کنارش داد. سختی کشیدیم، اما با هر سختی آسانی است.
برای لحظاتی عذر میخواهد، و بلند میشود تا به جلسهای که در سالن کناری بیحضور او در جریان است سری بزند. امیر مرا به یاد معلم حسابان سال سوم دبیرستانم میاندازد. نگاهم بر آن سر میز و انبوهی از دارو ثابت مانده؛ کپسولهایی قرمز و قهوهای و سپید، و قرصهایی آبینگ و جعبههایی با محتویاتی نامعلوم. قبلترها از دیگرانی شنیده بودم که جانباز است. حالا در ذهنم تصور میکنم که الان بالای سر آن امرا ایستاده تا مبادا مسألهها را از روی دست هم حل کرده باشند.
ماههایی قبل از فتح خرمشهر و حتی شکسته شدن حصر آبادان، یکی از مهمترین پیروزیهایی که در سایهی اتحاد ارتش و سپاه و با همراهی نیروهای نامنظم شهید چمران برای ما حاصل شد، عملیات امام علی علیهالسلام و فتح تپههای الله اکبر بود. آن روزها شما کجای جبههها بودید؟
در آن مقطع ما در ابتدای آمادهسازی برای عملیات والفجر4 و در دوپازا بودیم؛ در منطقهی مریوان و بانه. یک سال بعد نیروها آمادگی کافی داشتند. ما در عملیاتی هم چون قادر نیز شش ماه روی ارتفاعات قلاجه در پشت اسلامآباد کار کردیم؛ روزی 8 تا 9 ساعت راهپیمایی میکردیم، برخی با دو تیربار یا سه اسلحه.
یکی دیگر از عملیاتهامان هم کربلای 7 در ارتفاعات حاجعمران بود؛ ارتفاعات بسیار صعبالعبوری که دشمن فکر نمیکرد بشود از دو متر برف عبور کرد. منتها بچهها را 6 ماه در یک و نیم تا دو متر برف روزی 8 ساعت تمرین میدادیم و اینگونه آن عملیات توانست موفق شود. و همآن جا بود که حضرت امام به واسطهی حاجاحمدآقا با فرماندهی یگان تماس گرفت.
والفجر4 عملیات خوبی بود و ما فقط در کانیمانگا گیر کردیم. در ابتدای کار خیلی قشنگ پیش رفتیم؛ هفت توانا گرفته شد، سمت راست سورن تا پنجوین گرفته شد و از آن طرف تا روی کانیمانگا رفتیم. من خودم جزء نیروی عملکننده بودم که با بچهها تا روی کانیمانگا رفتیم. البته نتوانستیم آنجا بایستیم.
خوب اینچیزی که شما از والفجر 4 یا کربلای 7 ترسیم میکنید، توصیف یک نبرد عاشورایی و نامتقارن است. اما ارتش یک سازمان کلاسیک نظامی است. چه شد که این سازمان کلاسیک توانست تا این حد خارج از قواعد کلاسیک و در قوارهی یک ساختار نامتقارن و بسیجی بجنگد؟
شاید شروع یک جنگ ناهمسان یا نامتقارن از اینجا باشد که عدم برابری دو نیرو ما را به مسیر اینگونه جنگیدن بکشاند. به هماین علت اصولا جنگیدن با نیرویی که با شما از لحاظ امکانات خیلی تفاوت دارد، شما را هدایت می کند به خارج از قواره بودن، چون اگر بخواهید با آن قاعده با او بجنگید او غلبه میکند. اینجاست که فکر شما برایتان دهها راه ایجاد میکند.
البته نیروی انسانی ما چون با کیفیت بود، هر جا احساس میکرد فضایی برای کار کردن دارد، استعدادهای بالقوهی خودش را ظاهر میکرد و چون ازخودگذشتگی و ایثار داشت، میتوانست در نهایت اندازهاش ظاهر شود. یک زمانی یک محدودیتی هست که فرد خودش را حفظ کند، اما آنزمان که این محدودیت هم نیست، شما عرصهای خاص برای حرکت را پیدا میکنید.
اما برخی از نویسندهها یا فیلمسازها این جنگ بسیجی در ارتش را نمیبینند. شما به اجمالی از نبرد در کانیمانگا اشاره کردید، اما فیلم سینمایی کانیمانگا از اساس تصویری دیگر را نشان میدهد؛ شما قبول دارید که این تصویر یک تصویر غیرواقعی است؟
حرف شما درست است. ما همه در جنگ بودیم، این طور نیست که جنگ را شنیده باشیم. ما با صورت بیمو رفتیم، با ریش سپید برگشتیم. مثلا در آن عملیات برون مرزی این که آن تکاور صورتش را توانسته با تیغ اصلاح بکند، در حالی که فضا فضایی بود که آدم را به این سمت هدایت نمیکرد. در شرایط آن عملیات اصلا فضا این فضا نبود؛ اصلا وقت اینها هم نبود؛ اصلا تیغی موجود نبود.
شما در جنگ بودهاید، در کانیمانگا هم بودهاید؛ به نظر شما قرائت بسیجیزدایی شده از جنگ ارتش قرائتی واقعی است؟
نه؛ اصلا. من فرمایش شما را تأیید میکنم.
جنگ ما یک جنگ عاشورایی بود و نبرد هشت سالهی ما یک نبرد بسیجی؛ فاصلهی نظامیگری متعارف و این نبرد بسیجی را چه پر میکند؟
اصولا انسان یک ظرفیتی دارد که بر مبنای ظرفیتش ارزشش بالا میرود و میشود خلیفهی خدا بر روی زمین. بر هماین مبنا دنیا امروز به نیروی انسانی یک توجه ویژه دارد، دنیای امروز نیروی ناپیدا را نیروی انسانی میداند. اگر چه دنیای قدرت امروز بالاترین تجهیزات را دارد، اما برای نیروی انسانی با کیفیت یک ارزش بالا قائل شده. استعدادهایی که انسان دارد، استعدادهایی است که ممکن است محدود شود، ممکن است سرکوب بشود و ممکن است که شکوفا شود. حال این نظم ممکن است هم این استعداد را بهرهوریاش را زیاد بکند و میتواند محدودش هم بکند.
روحیهی نظامیگری آنجا که نظمی است که میخواهد این استعداد که شیفته و عاشق کار و هدفش و ارزشها و تعالیم دینی است، را محدود کند این آن چیزی است که زیبا نیست، اما اگر بخواهد از آن نتیجهی بهتری بگیرد این امری زیباست. این آنچیزی است که پیامبر میآید در فتح مکه صفی که ایستاد بودند را منظم میکند؛ این نظم را پیامبر هم میخواسته؛ این همآن نظمی است که میخواهد عشق بسیجی را به یک مرحلهی خوب برساند.
یعنی آنچیزی که حضرت آقا به آن میگویند: نظم انقلابی؟
بله؛ نظم انقلابی. اما اگر نظم خودش هدف شد و نگذاشت این استعدادها شکوفا شود و آنها را سرکوب کرد این نظم نظم هیتلری است، چرا که آن انسان نمیداند دارد کجا میرود و برای چه میرود، ولی ممکن است خوب هم برود ولی هدفدار نمیرود و میشود وسیلهای برای سوءاستفاده.
آنچه که فرهنگ بود آن روحیات بسیجی بود که آن نظم را حتی تحت تأثیر خود قرار داده بود. نظم برای این بود که آن استعدادهای بالقوه بهتر شکوفا شود. نظم هدف نبود. نظم میتوانست برآیند کاری را در یک نقطه فرود بیاورد و نیروها را همجهت کند. در ارتش این روحیهی بسیجی نمونههای بسیار زیادی داشت و من شاید بیشترین نمونهها را در شهید صیاد سراغ دارم.
با همهی اینها، چرا نمیتوان نظامیگری و ارتش را جدای از آن نظم سازمانی و دیسیپلین ظاهری تصور کرد؟
من فکر میکنم نیروی مسلح باید نظم داشته باشد و دقیقا حضرت آقا هم این را میخواهند. شما ندیدهاید آقا یک جا بخواهند بروند، یک دقیقه دیر بروند. آقا گاهی پنج دقیقه در داخل ماشین مینشینند که سر موقع بروند داخل. حتی میگویند در نجف خیلی از کاسبها ساعتشان را روی عبور و مرور ایشان تنظیم میگردند. امام چند دفعه گفتند که ارتش طاغوت بخاطر نظمش بد نبود.
شما ندیدید حضرت آقا در پادگانی برود و از تشریفات استفاده نکند؛ موزیک و طبل. این همآن چیزی است که بر اساس آن از بیرون دارند یک توانی برای نظام فرض میکنند. باید این رفتارها و برخوردها به گونهای باشد که این تصورات از آن بشود.
گاهی رفتارها برای یک هدف بزرگ است. به ظاهر قابل تحلیل هم نیست. چرا این منطق؟چرا؟ چرا ما در سازمانمان باید با یک روحیهی خشک به نفر زیردستمان بگوییم اگر دستور بهت دادیم سئوال نکن چرا. برو انجام بده بعدا برایت تحلیل میکنیم. اول میدان مین بخواهد این سئوال را بکند، جان همه را به خطر خواهد انداخت.
ابنخلدون میگوید که نظامیها به ظاهر خشکترین افراد هستند، اما بسیار مهربانند، هماین طور هم هست. خیلی رقیقالقلبند. آنچیزی که ظاهرشان نشان میدهند نیستند. آن شخصیت کاریشان با صفای باطنیشان شاید خیلی متفاوت باشد. صنف ما نتوانسته آنکه بوده را به بیرون ارائه کند. ارتباطش با بیرون صفر بوده. ضمن اینکه این احساس را داشته که به عنوان یک سرمایهی مملکت باید یک چهارچوبهای برمبنای ترهبون به عدوالله که سیاست دفاعی دنیای اسلام است را برای بیرون – داخل و خارج کشور- ترسیم کند. این که ما با معیارهای شما داریم یک توانی را ترسیم میکنیم. شاید بخشی از این پرستیژ ، بخشی از این تظاهرات به عملیات نمایشی این معنا را بدهد که توان نظامی را به نمایش بگذارد.
بگذارید خاطرهای را برایتان بگویم. سال 63 ما برای عملیات بدر آماده میشدیم. یک مجموعهای را شبها تا نیمهشب برای تمرین میبردیم. راهپیمایی بلند میکردیم و بهشان فشار میآوردیم و تحمل روانیشان را بالا میبردیم. یک شب طوفان شن بدی شد که تا ده متریمان را هم نمیدیدیم. از خوف اینکه اینها زیر خاک نمانند، آنها را جمع کردم بین دو ماشین صدوشش که به فاصلهی بیست متر از هم گذاشته بودیم و نور انداخته بودند و اینها بین این دو قرار گرفته بودند تا کسی جا نماند.
چند نفری اما پشت سر من مانده بودند. ابتدا با ملاطفت خواستم که به بقیه ملحق شوند. دو سه بار دیگر باز خواستم که بیاید جلو. بعد دیدم باز عقب من هستند. این دفعه ازشان توضیح خواستم: مگه نگفتم برو آنجا؟ سربازی بود به نام شیدایی که هنوز آنجا مانده بود. دفعهی بعد به او به تندی تشر زدم: مگه به تو نگفتم! بدو برو آنجا وایستا! ناراحت شده بودم.
آمدیم و رسیدیم به پایگاه. بعد فهمیدم که ضمیر زیبایش به او تکلیف کرده بود که آن عقب بیاید تا من جا نمانم. این زلالی و صافی آنقدر مرا تحت تأثیر قرار داد که میدیدم این رابطهی قلبی که بین ما نظامیها هست، خیلی قوتش بیشتر از آن رابطهی کاری و نظامی و آن روحیه و دیسیپلین کاری است و این پشتوانهی آن است.
آن بالگرد عراقی خیلی اذیتمان میکرد. ما بودیم و یک پد و او که میآمد و میزد و خیلی از ما تلفات گرفته بود. شیدایی بیسیمچی من بود. خوشسیما، خوشقلب؛ موجودی بود سوای موجوداتی که با هم زندگی میکردیم.
دو سه بار آمد که اجازه بدهم تا برود آن بالگرد را بزند. مخالفت کردم. کاراییاش اینجا بیشتر بود. باز مثل آن شب طوفانی کار خودش را میکرد. وصیتنامهاش را نوشت و داد دستم. گذاشتمش کنار و گفتم: نه! نرو. به شما تکلیفه که اینجا بمانید. گریه کرد؛ میخواهم بروم. رفت. بالگرد را زد. یک تیر مستقیم تانک آمد؛ از سینه دو نیم شد. بالای سرش رسیدم. خندان بود.
اما اتفاقی که در انقلاب و به مدد نفس قدسی حضرت امام افتاد این بود که در حالیکه در نظامیگری متعارف آدمها از درجه و تجهیزات خود هویت مییابند، این بسیجیها و سپاهیها و ارتشیها بودند که به لباس و درجهی خود معنا دادند.
تعبیرتان خیلی زیباست و دقیقا هماین طور است. امیری بود که قبل از انقلاب زردتشتی و بعد از انقلاب تحت تأثیر حضرت امام عمیقا متحول شد و بسیار برای جنگ و نظام زحمت کشید. عملیات والفجر 4 من با ایشان بودم. ارتفاعات مشرف به پنجوین تصرف شد و ایشان آمد در یگان ما. او استاد تکاور بود و بسیار سختگیر؛ همآنی که حضرت امام بعد از تصرف حاجعمران با ایشان تماس گرفته بود. امام ایشان را کشف کرده بود. هنگامی که رسید روی هدف، دوید و یکی از سربازان را گرفت و آورد پایین و نشاند. پوتینش را آورد بالا و دو سه بوسه بر پوتین او زد.
یا مثلا پریروز فرماندهی ارتش، امیر صالحی در دانشکدهی افسری بود و بنده هم کنارش بودم. این آدم، نمازشبخوان قبل از انقلاب است. در دانشگاه دانشجوها ریخته بودند سرش و من به شدت خوف داشتم که خفه بشود. اما در عین حال ایشان وقتی به صبحگاه میآید، همه مثل میخ ایستادهاند و کس جم نمیخورد و ممکن است با صدای بلند از کسی توضیحی را هم طلب کند.
آن چیزی که به درجه ارزش میدهد شخصیت و منش این انسان است. آنچیزی که دارد از درون به این درجه ارزش میدهد. و آن چیزی که صیاد را صیاد کرد، قطعا درجهاش نبود؛ آنچه که صیاد را صیاد کرد، آن اعتقادی بود که داشت، آن عملی بود که داشت، تا آنجا که حضرت آقا سه بار به جنازهی او آمد.
خوب اینهمه را میتوان ظهورات فرهنگ بسیجی دانست؛ اما این سئوال مطرح است که چطور شد که یک ارتش کلاسیک شروع کرد به بسیجی جنگیدن؟
جنگ غیریکسان لازمهی جنگیدن ما بود، چون دشمن با همه اندازهاش در یک جا علیه ما متحد شده بودند و ما توان جنگ کلاسیک با آنها را هم نداشتیم. در نیروهای نظامی ما این احساس بود که باید با طرف مقابل بجنگند، باید دفاع کنند. و این احساس بود که به بهترین شیوه باید جنگید. حال یا یک نظم کلاسیکی به رزمش بدهد یا به شیوهای متفاوت از شیوههای ترسیم شده در کتب آموزش بجنگد.
منتها فرهنگ عاشورایی به این شکل بود که اگر این نفر احساس میکرد استعدادهایی که به عنوان یک انسان دارد باید در هر زمینهای به اندازهای شکوفا شود که خلاءهای موجود را پر کند؛ فرهنگ عاشورایی یعنی مطابق مولایش استعدادش را و آنچه داشت را تقدیم اسلام کند. چون بچهها ریشه در دین داشتند و پای منبر بزرگ شده بود و اشک مادرشان بر سرشان ریخته بود.
اگر از یک عملیات سالم برمیگشتند و میدیدند که دوستهاشان شهید شدهاند احساس میکرد که شاید آنها پذیرفته نشدهاند. فرهنگ عاشورایی این معنا را در ذهنشان داشت عزیزترین چیزشان را باید برای هدفشان تقدیم کنند و اگر موفق نشوند انگار عقباند و این در نیروهای نظامی خیلی خوب بود.
من فرمانده یگان بودم و یک جانشین داشتم؛ حسنی، شهید محمد حسنی. بچهی خاکفرج قم بود. خیلی ابوالفضلی و تنوری بود. روز عید غدیر به دنیا آمده بود. داشتیم برای عملیات قادر آماده میشدیم. روز عید غدیر باید ازدواج میکرد. برایش سفرهی عقد انداخته بودند و کارهایش را انجام داده بودند. خواستگاری رفته بودند و کارهایش تمام شده بود. زنگ زدند که محمدآقا پاشو بیا. نزدیک عملیات قادر بود. گفت: من نمیروم. هر چه من میگفتم: باید بروی. گفت: نه. گفتم: برو زود برگرد. گفت: نمیروم. بچهها دارند میروند عملیات من بروم عروسی کنم؛این چه توهینی است که به من میکنیم.
عملیات شروع شد. و به یک دلایلی من از آن یگان رفتم و ایشان شد فرمانده آن یگان. اسلحهی مرا برداشته بود و رفته بود بالای سنگ و فریاد میزد: من روز عید غدیر به دنیا آمدم، روز عید غدیر باید ازدواج میکردم ولی میروم پیش خدا. جملهاش تمام شده بود یک توپ خورده بود زیرش.
آخرین جملهی صیاد را یادم هست؛ صیاد جمعهی قبل از آنی که شهید بشود میرود امامزاده صالح و قسم میدهد خانمش را که از آقا بخواه که از خدا بخواهد که من شهید شوم. و حیف هم بود اگر صیاد شهید نمیشد، حیف بود اگر صیاد به مرگ طبیعی میرفت.
این همآن فرهنگ و فضاست که چشم او را باز کرده بود و این آن چیزی است که دشمن به عنوان یک نیروی عظیم از آن وحشت دارد. این فرهنگ عاشورایی ما را به نتیجه میرساند و تا ما این را داریم هیچ دشمنی بر ما پیروز نخواهد شد. هیچ دشمنی جرأت نخواهد کرد که پایش را بین ما بگذارد. این در ارتش در حد خیلی زیبا موجود بود. ولی در ارتش یک چیز موجود نبود. ما در زمان جنگ هیچ ثبتی نداشتیم. ما یک ساعت فیلم زمان جنگ را از عملیات نداشتیم. ما هیچ ثبتی از زمان جنگ نداریم؛ هیچ. اگر چیزی در سینهها هست.
این جملهی آخر را با حسرت میگوید: اگر چیزی هست در سینههاست. دلم میگیرد. حالا دیگر ساعت نزدیک یازده است و باید با سردار جعفری تماس بگیرم. او هم خسته است و باید به جلسهای برسد. اتاق کناری را به من نشان میدهد و خودش هم برای کاری خارج میشود. به آن اتاق میروم. لبهی تخت مینشینم تا با سردار تماس بگیریم. روی میز تلفن نگاهم در چیزی گره میخورد؛ چیزی که بر طاقچهی خانهی هر مجروح شیمیایی میتوان یافت؛ بستهای ماسک یکبار مصرف کاغذی.
صحبت از صیاد به م÷یان آمد. خوب هر انسانی در عین اینکه مجموعهای از صفات را در خود دارد، اما یک خصوصیت محوری است که به او هویت میدهد. آن صفت محوری شهید صیاد چه بود؟
اگر چه ذهنم آنقدرها آماده نیست، اما من تمام صفات صیاد را سعی کردم هماین الان یک لحظه تند ازشان عبور کنم و به ذهنم رسید که صیاد از خودش گذشته بود؛ از خودش عبور کرده بود و به هماین خاطر اگر پشتکاری داشت، اگر از خواب خودش گذشته بود، اگر از آبرویش میگذشت، از هماین جا بود. به هماین خاطر هم آنقدر بزرگ شد که شاید بعد از حضرت امام، در تشییع هیچکس اینقدر نیامدند، حتی کسانی که ایشان را نمیشناختند.
صیاد از خودش گذشته بود و ایثار را در نهایتش داشت. جدا به گروه و منافع صنفی – سازمانی فکر نمیکرد. معمولا همهی انسانها به خودشان توجه دارند و هر چقدر هم مؤمن باشند یک جایی برای خودشان دارند. ایشان هیچ جایی برای خودشان نداشت، چون بسیار با اعتقاد بود.
من این را از دامادشان شنیدم و بعد از خانوادهشان چک کردم. ایشان بودند و یک عدهای دیگر از فرماندهان جنگ که از جبهه برمیگشتند تا بیایند تهران. در مسیر که به قم میرسند. صیاد میگویند: بایستید من میخواهم بروم یک سری به آقا بهاءالدینی بزنم. دیگران میگویند: بابا الان دوازده شبه آقا خوابه کجا میخواهی بروی؟ میگوید: نه من تصمیمم بر این است. میروند و به در خانهی آقا که میرسند، آقای بهاءالدینی در خانه را بازمیکند. میگوید: بفرمایید تو. چایی هم آماده بوده. از آن طرف سئوال میکنند؛ میگویند: آقا مثلا ساعت ده خوابیده بود، ساعت یک ربع به دوازده بلند شدند. فرزندشان میگوید: آقا چرا بلند شدید؟ میگوید: من میهمان دارم. چایی را درست میکند، از پلهها میآید پایین در را باز میکند و صیاد میرسد. این آدم اینطوری بود.
چیزی به ظهر نمانده و امیر باید خود را به آن جلسه برساند. بقیهی مصاحبهمان موکول میشود به هفتهی آینده؛ ادامهی حرفهای او از صیاد. در سالن ردیف تابلوی امرای نیروی زمینی را به دیوار زدهاند؛ ظهیرنژاد، فلاحی، صیاد شیرازی، دادبین. جلو میآید و در آغوشم میگیرد، آنگاه بدرقهام میکند. در بازگشت چشمهایم را میبندم ؛ همهی آنها را میتوان در لباسی به رنگ خاک تصور کرد؛ جامهای تهی از ستارههای سرد فلزی؛ ظهیرنژاد، فلاحی، صیاد شیرازی، دادبین، دادرس ...
مصاحبه با فرمانده سابق نیروزمینی ارتش
در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و دربارهي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
مصاحبه با فرمانده سابق نیروزمینی ارتش
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
پرش به
- بخشهاي داخلي
- ↲ اخبار و قوانين سايت
- ↲ سوالات، پيشنهادات و انتقادات
- ↲ مرکز جوامع مجازي - CentralClubs Network
- ↲ سرويس ميزباني وب - CentralClubs Hosting
- ↲ مجله الکترونيکي مرکز انجمنهاي تخصصي
- بخش تلفن همراه
- ↲ نرم افزار تلفن همراه
- ↲ Symbian App
- ↲ Android App
- ↲ Windown Phone App
- ↲ iOS App
- ↲ JAVA Mobile App
- ↲ بازيهاي تلفن همراه
- ↲ Symbian Games
- ↲ Android Games
- ↲ iOS Games
- ↲ Windows Phone Games
- ↲ JAVA Mobile Games
- ↲ گوشيهاي تلفن همراه
- ↲ Sony
- ↲ Samsung
- ↲ GLX
- ↲ Dimo
- ↲ Huawei
- ↲ Motorola
- ↲ Nokia
- ↲ گوشيهاي متفرقه
- ↲ سرگرميهاي تلفن همراه
- ↲ خدمات و سرويسهاي مخابراتي
- ↲ تازه ها و اخبار تلفن همراه
- ↲ مطالب كاربردي تلفن همراه
- ↲ متفرقه در مورد تلفن همراه
- ↲ سوالات و اشکالات تلفن همراه
- بخش كامپيوتر
- ↲ نرم افزار كامپيوتر
- ↲ گرافيک و طراحي کامپيوتري
- ↲ طراحي صفحات اينترنتي
- ↲ سوالات و اشکالات نرم افزاري
- ↲ برنامه نويسي
- ↲ C Base Programming
- ↲ Dot Net Programming
- ↲ Web Programming
- ↲ Other Programming
- ↲ Software Engineering
- ↲ Java Programming
- ↲ Database Programming
- ↲ سخت افزار كامپيوتر
- ↲ امنيت و شبكه
- ↲ امنيت
- ↲ شبکه
- ↲ تازه ها و اخبار دنياي کامپيوتر
- ↲ مطالب كاربردي كامپيوتر
- ↲ متفرقه در مورد کامپيوتر
- بخش هوا فضا
- ↲ نيروي هوايي ايران
- ↲ متفرقه درباره نیروی هوایی
- ↲ نیروی هوایی و سازندگی
- ↲ حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي
- ↲ تیزپروازان در بند
- ↲ شهدا و جانباختگان نیروی هوایی
- ↲ عملیاتهاي نيروي هوايي
- ↲ دستاوردها و اخبار نيروي هوايي
- ↲ تاریخچه نیروی هوایی در ایران
- ↲ هوانيروز ايران
- ↲ حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز
- ↲ شهدا و جانباختگان هوانيروز
- ↲ دستاوردها و اخبار هوانيروز
- ↲ هواپيماها
- ↲ هواپيماهاي نظامي
- ↲ هواپيماهاي غير نظامي
- ↲ هواپيماهاي بدون سرنشين
- ↲ بالگردها
- ↲ بالگردهاي نظامي
- ↲ بالگردهاي غير نظامي
- ↲ بالگردهاي بدون سرنشين
- ↲ اخبار بالگردها
- ↲ تسليحات هوايي
- ↲ موشكهاي هوا به هوا
- ↲ موشكهاي هوا به زمين
- ↲ موشکهاي دريايي
- ↲ موشکهاي زمين به هوا
- ↲ موشکهاي زمين به زمين
- ↲ ديگر مباحث هوانوردي
- ↲ الکترونيک هواپيمايي
- ↲ موتورهاي هوايي
- ↲ شبيه سازهاي پرواز
- ↲ گالري تصاوير هوافضا
- ↲ تصاوير هواپيماهاي جنگنده
- ↲ کليپهاي هوايي
- ↲ تصاوير هواپيماهاي بمب افکن
- ↲ تصاوير هواپيماهاي ترابري
- ↲ تصاوير هواپيماهاي مسافربري
- ↲ تصاوير هواپيماهاي شناسايي
- ↲ تصاوير بالگردهاي نظامي
- ↲ تصاوير بالگردهاي غير نظامي
- ↲ تصاوير نمايشگاههاي هوايي
- ↲ تصاوير متفرقه هوايي
- ↲ انجمن نجوم
- ↲ منظومه شمسي
- ↲ كيهانشناسي
- ↲ گالري تصاوير نجوم
- ↲ اخبار نجوم
- ↲ اخبار هوافضا و هوانوردي
- ↲ مدرسه هوانوردي
- ↲ كتابخانهي هوا فضا
- ↲ متفرقه در مورد هوا فضا
- بخش جنگ افزار
- ↲ ادوات زميني
- ↲ ادوات زرهي
- ↲ تجهيزات انفرادي
- ↲ تسليحات سنگين و توپخانهاي
- ↲ خودروهاي نظامي
- ↲ تسليحات ضد زره
- ↲ ادوات دريايي
- ↲ ناوهاي هواپيمابر
- ↲ ناوشکنها
- ↲ رزم ناوها
- ↲ ناوچهها
- ↲ زيردرياييها
- ↲ تجهيزات و تسليحات دريايي
- ↲ ساير ادوات دريايي
- ↲ گالري تجهيزات و ادوات دريايي
- ↲ اخبار ادوات دريايي
- ↲ اخبار نظامي
- ↲ گالري نظامي
- ↲ متفرقه در مورد جنگ افزار
- بخش دفاع مقدس
- ↲ حماسه دفاع مقدس
- ↲ تخريب و خنثي سازي
- بخش خودرو و وسايل نقليه
- ↲ مباحث فنی و تخصصی خودرو
- ↲ معرفي خودرو
- ↲ تازهها و اخبار خودرويي
- ↲ گالري خودرو
- ↲ متفرقه وسايل نقليه
- بخش پزشکي
- ↲ پزشكي و درمان
- ↲ پزشکي
- ↲ سوال پزشکي
- ↲ بهداشت
- ↲ بهداشت عمومي
- ↲ بهداشت مواد غذايي
- ↲ لوازم آرايشي و بهداشتي
- ↲ متفرقه در مورد پزشکي
- ↲ روانشناسي و روان پزشكي
- بخش فرهنگ، تمدن و هنر
- ↲ فرهنگي هنري
- ↲ شعر و ادبيات
- ↲ فيلم و سينما
- ↲ هنرهاي نمايشي
- ↲ فرهنگ هنرهاي نمايشي
- ↲ موسيقي
- ↲ عكس و نقاشي
- ↲ تاريخ، فرهنگ و تمدن
- ↲ تاريخ ايران
- ↲ تاريخ جهان
- ↲ فلسفه
- ↲ زبانهاي خارجي
- ↲ زبان انگليسي
- ↲ زبان اسپانيايي
- ↲ هنر آشپزي
- بخش علم، فناوري و آموزش
- ↲ انجمن علم و فناوري
- ↲ انجمن آموزش
- ↲ کتاب و فرهنگ مطالعه
- ↲ دانش عمومی
- ↲ کنکور و دانشگاه
- ↲ جامعه شناسي
- ↲ خانواده
- ↲ متفرقه جامعه شناسي
- ↲ حقوق و قضا
- ↲ علوم
- ↲ فيزيک
- ↲ شيمي
- ↲ رياضي
- ↲ متالورژي
- ↲ پليمر
- ↲ علوم کشاورزي
- ↲ گياهان زراعي و باغي
- ↲ گياهان دارويي
- ↲ طبیعت و محیط زیست
- ↲ زيست شناسي
- ↲ عمران
- ↲ بتن و سازههاي بتني
- ↲ معماري و شهرسازي
- ↲ سبکها و مشاهير معماري
- ↲ شهرسازي
- ↲ معماري داخلي
- ↲ معماري منظر
- بخش الکترونيک و رباتیک
- ↲ مفاهیم اولیه و پایه در الکترونیک
- ↲ نرم افزارهای کمکی الکترونیک
- ↲ مدارهای مجتمع
- ↲ سوالات و پرسشهای مفاهیم پایه
- ↲ مدارات ساده و آسان
- ↲ مدارهای آنالوگ و دیجیتال
- ↲ شبیه ساز و طراحی مدار
- ↲ مدارات صوتی
- ↲ مدارات، منابع تغذیه سویچینگ و اینورتوری
- ↲ مدارات مخابراتی
- ↲ میکروکنترلرهای AVR
- ↲ آموزش و مثالها AVR
- ↲ طرح آماده و کامل شده AVR
- ↲ میکروکنترلرهای ARM
- ↲ سایر میکروکنترولرها و پردازندهها
- ↲ سایر میکروکنترلرها
- ↲ مدار مجتمع برنامه پذیر FPGA
- ↲ رباتیک
- ↲ اخبار و مصاحبه ها در رباتیک
- ↲ آموزش و مقالات رباتیک
- ↲ پروژهها تکمیل شده رباتیک
- ↲ مدارها و مکانیک در رباتیک
- ↲ رباتهای پرنده
- ↲ برق و الکترونیک عمومی
- ↲ تعمیر لوازم برقی
- ↲ اخبار برق و الکترونیک
- بخش بازيهاي رايانهاي
- ↲ بازيهاي رايانهاي
- ↲ كنسولهاي بازي
- ↲ PSP
- ↲ اخبار بازيها
- بخش تجاري اقتصادي
- ↲ بخش اقتصادی و مالی
- ↲ تجارت آنلاين
- ↲ بورس
- ↲ تحلیل و سیگنال روز
- ↲ کار آفرینی
- بخشهاي متفرقه
- ↲ بخش ويژه
- ↲ ساير گفتگوها
- ↲ صندلي داغ
- ↲ اخبار و حوادث
- ↲ انجمن ورزش
- ↲ آکواريوم و ماهيهاي زينتي
- ↲ معرفي سايتها و وبلاگها