یادی از جبهه ها

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1788
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹, ۹:۱۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3447 بار
سپاس‌های دریافتی: 5881 بار

یادی از جبهه ها

پست توسط shafagh »

 
بنام خدا
با سلام خدمت خوانندگان محترم من این تاپیک را بنام یادی از جبهه ها ایجاد کردم خاطرات دوران جنگ بیان شود.
و ممکن است بعض دوستان دیگر هم مایل باشند اگر خاطراتی شنیده اند ان ها را درج نمایند. اما قبل از هر گفتاری خود را ملزم می دانم مقدماتی را بیان کنم . درست است که من چندین ماهی در جبهه حضور داشتم اما جزء ان گروه از رزمندگان برگزیده ای که درعملیات ها شرکت داشتند نبودم . من در پست یک راننده تدارکاتی در جبهه خدمت میکردم و حقیقتا بجز یک مورد تک بی نتیجه بعثی ها عملیاتی را بچشم ندیدم. البته ان شبی هم که حزب بعث حمله کرد من در دو کیلومتری منطقه عملیاتی بودم و تبادل اتش شدید را میدیدم ولی تعدادی گلوله توپ یا نمی دانم شاید خمپاره هم اطراف و روی سنگر ما خورد. رزمندگان عملیاتی در قالب گردان ها و تیپ های ویژه بودند و نه تنها روحیه و ایمان و قدرت حضور در عملیات ها سخت را داشتند بلکه اساسا افرادی بودند که برای چنین عملیات هایی اموزش های لازم جنگ های نامنظم راهم دیده بودند و تشکل هوشیارو گسترده فرماندهی هر کدام از این تیپ و گردان های مقاوم و حقیقتا از جان گذشته را برای مقابله با بعثی ها اماده کرده بود. البته سیستم دفاعی کشور بسیار فراتر از این ابعادیست که به ذهن من میرسد مثلا من هنگام تردد با ماشین در جبهه علاوه بر مشاهده بعض از این تیپ ها و گردان های عملیاتی سپاه و بسیج واحدهای مختلفی از نیروها ی زمینی ارتش مثل واحدهای توپخانه واحدهای تانک و زره پوش وکاتیوشا و غیره را هم مشاهده می کردم . دران دوران سپاه و بسیج هم مجهز به اتشبارهای سنگین بودند اما نه به وسعت و توان امروزی. چون این دونیرو معمولا برای دفاع یا حمله به خط دشمن بعثی نزدیکتر بودند بیشتر از خمپاره بویژه خمپاره های مهیب 120 میلیمتری استفاده می کردند . اما ارتش هم هماهنگ با نیازهای عملیاتی با انواع سلاح های سنگین سپاه و بسیج را حمایت و پشتیبانی می کرد البته در هنگام عملیات ازاد سازی مناطق متصرفه ایران توسط بعث عراق نیروهای پیاده ارتش هم با تمام توان در کنار سپاه و بسیج وارد کارزار می شد که عملیات تاریخی شکستن حصر ابادان یک نمونه ان است. مسئله مهم دیگر نیروی هوایی ایران بود که یکی از پنج رکن نیروهای دفاعی ایران است جنگنده های ایرانی نه تنها با یورش به داخل خاک عراق نیروهای رزمی بعث را در هم کوبیده و با ایجاد تلفات نفراتی و ادواتی قدرت تحرکات بالقوه را از ان ها سلب کرده و واحدهای تدارکاتی و تاسیساتی ان ها را فلج می کردند بلکه حریفی رعب اور برای جنگنده های مها جم عراقی بودند در اینگونه موارد نیروی هوایی با پروازهای دفاعی سریع و بموقع سپری بلا منازع برای هواپیماهای بعثی بودند و در اکثر مواقع عملیات های هوایی ارتش صدام یا بطور کل با شکست مواجه می شد و یا ناقص به انجام میرسید . خلبانان بعث بمحض مشاهده جنگنده های ایرانی بر صفحه رادار شان ترجیح می دادند بدون شرکت در یک جنگ هوایی به سمت عراق باز گردند . یکی از افرادی که قبلا در دزفول بود قسم می خورد با چشم خود دیده که یک جنگنده ایران در اسمان چهار جت بعثی را تعقیب می کرده در حینی که ان ها در حال فرار به سمت عراق بوده اند. نیروی دریایی ایران نیز حافظ قدرتمندی برای مرزهای ابی کشور مناطق نفتی و ساحلی و همچنین ایمن سازی صادرات نفت بود که شرح این امور بسیار و از وسع و اطلاع من گوینده فراتر است . بهر حال خواستم بگویم من در جبهه یک نیروی تدارکاتی ساده یا بعبارتی راننده بودم و لذا دوستان توقعاتی را که از خاطرات رزمندگان و مدافعان ایران زمین دارند از بنده نداشته باشند من فقط بعض وقایعی را که خودم شاهد ان بوده ام بیان می کنم اگرچه ممکن است موضوع مهمی هم نباشد ولی بهر حال مقصود گفتن این خاطرات است و از جهتی شاید مناظری از جبهه هم تداعی شود. 
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1788
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹, ۹:۱۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3447 بار
سپاس‌های دریافتی: 5881 بار

Re: یادی از جبهه ها

پست توسط shafagh »

رفتم بسیج مستضعفین ان موقع که مرا به جبهه اعزام کنند بی انکه از نظر اعتقادی و درک مسائل جنگ و عشق و شور دفاع زیاد به پاسدار ها و بسیجی های ان زمان شبیه باشم. فقط  چون دیگران میرفتند جبهه من هم دلم کشید بروم و از جهتی می خواستم تجربه کنم جبهه چگونه جایی است. من را همراه با تعدادی از بسیجی های دیگر با چند اتوبوس به یک مرکز اموزشی یکماهه به یک شهرستان در سیصد کیلومتری فرستادند.

ان موقع ریش بلند و انبوهی تا پایین یقه ام گذاشته بودم که قبلا هیچ گاه ریش و سبیل نمی گذاشتم. انجا لباس خاکی رنگ نو بسیجی با یک جفت پوتین نو و یک چفیه به من دادند که انها را پوشیدم و یک تسبیح هم که خودم داشتم. هنوز اموزش شروع نشده بود و من که قد بلندی داشتم با ان ریش بلند، لباس و پوتین نو بسیجی و چفیه ای که بر گردن داشتم همراه با یک نفر دیگر که یادم نمی اید که بود داشتیم در یک جاده ماسه ای محوطه اموزشی قدم می زدیم. من یک تسبیح هم در دست داشتم و با قدم های اهسته حرکت می کردم. بسیجی هایی که از کنار من می گذشتند دستشان را روی سینه اشان می گذاشتند کمی تعظیم  کرده و می گفتند " سلام حاج اقا"! با ظاهری که داشتم انها فکر می کردند من یا فرمانده ان منطقه هستم یا از فرماندهانی هستم که برای بازید به انجا امده ام! حقیقت اش چون چیز دلچسبی می نمود من هم زیاد بروی خودم نمی اوردم که یک بسیجی تازه وارد هستم و با یک لبخند موقرانه و حاکی از محبت کمی سرم را پایین اورده و جواب میدادم :" سلام برادر"

خوب، اموزش ها شروع شد. یک پاسدار قد کوتاه فرز و چابک که می گفتند اسیر عراقی ها بوده و توانسته بوده ازقبل از انتقال به پشت جبهه عراق از دست انها فرار کند و به ایران برگردد مسئول اموزش ما بود. همین طور که ما گروه تازه وارد به خط بودیم دستور داد روی زمین دراز بکشیم و روی ماسه  تیز جاده تا صد الی دویست متر سینه خیز برویم. من قبلا سربازی رفته بودم اما هرگز روی ماسه های تیز سینه خیز نرفته بودم از طرفی نگران خاکی شدن لباس نو و پوتین هم بودم چون مطمئنا بعد از اتمام سینه خیز با ان صورت و ریش و لباس های خاکی پرستیژ من کلا بهم می ریخت و بعد پیش ان بسیجی هایی که به من سلام کرده بودند اگر مرا می دیدند احساس شرمندگی می کردم. بهر حال مجبور به رفتن سینه خیز شدم چون ان فرمانده یک کلاش پر هم در دست داشت و گاهی برای تهیج سینه خیز رو ها و سرعت بخشیدن به انها یک تیر هم روی زمین خالی میکرد!
چند متری که سینه خیز رفتم اقا دیدم ریگ ها خیلی تیز است و بیش از همه زانوهایم را اذیت می کند. اما واقعا دیگران مثل برق جلو می رفتند و من عقب مانده بودم باور کنید با خودم گفتم :" خدایا یا این ها یا روشی بلدند که زانوهایشان با ریگ ها تماس نمی گیرد یا اصلا نمی فهمند درد ریگ تیز چیست"! فرمانده هم که مرتب گاه و بیگاه تیر می زد و گفتم نکند اشتباهی مرا که عقب مانده ام با تیر بزند؟!  

در ان حال تنها کاری که توانستم بکند ان بود که برای جلو رفتن از پاهایم استفاده نکنم و فقط با استفاده از ساعد دستم سینه خیز بروم. لذا نوک پوتین ها یم را مثل بیل عقب بولدوزر روی زمین می کشیدم تا زانوهایم با زمین تماس نگیرد و با ساعد جلو می رفتم و اتفاقا از ترس تیر با همان حالت خودم را به دیگران رساندم که امروز می بایست سینه خیز رفتن تنها با ساعد انهم با ان سرعت در کورد گینه ثبت شود!

وقتی سینه خیز تمام شد و از جا بلند شدیم و نگاهی به پشت سرم در جاده ریگی انداختم دیدم دو خط موازی از انجایی که حرکت کرده بودم تا انتهای مسیر روی جاده بچشم می خورد که رد دو نوک پوتین بنده بود، در ضمن پوسته ی نوک پوتین هم تقریبا ساییده شده بود اما در عوض زانوهایم مشکلی نداشت ولی ساعد دست هایم حسابی کوفته شده بود اما واقعا می دیدم دیگران کک اشان هم نگزیده و اصلا به ریگ جاده و این چیزها فکر نمی کنند و واقعا ماشالله به همت و اراده اشان.

تابستان و ماه رمضان بود و قرار بر سی الی چهل کیلومتر پیاده روی تا یک مقصد. فرمانده ای امد و گفت بچه ها من مانع روزه شما نیستم و خود می دانید اما اگر واقعا فکر می کنید نمی توانید تحمل کنید و دچار مشکل می شوید هرکس که نمی تواند خودش می داند روزه بگیرد یا نگیرد. من نمی دانم چند نفر از روزه انصراف دادند ولی میدانم یکی از انها من بودم و شاید هم تنها من!

بر عکس سینه خیزرفتن، مقاومت ام در راهپیمایی با کوله پشتی سنگین و تفنگ خوب بود چون بعد از چهل کیلومتر که به یک سایه زار درختان رسیدیم و راهپیمایی تمام شد همه روی زمین دراز کشیدند الا من که قنداق تفنگ سنگین ام یک را روی زمین گذاشته نشسته بودم و داشتم بیابان های دوردست را تماشا می کردم. حس کردم یکی دارد مرا نگاه می کند برگشتم دیدم همان فرمانده سینه خیزبرو است که دست هایش را زیر سرش گذاشته و سرش را بالا اورده و دارد با یک نگاه خاص مرا که نشسته بودم نگاه می کند که بلافاصله برسم ادب نگاهش را از من برداشت. شاید فکر می کرد ایا این اقایی که بعد از این چهل کیلومتر با کوله پشتی و تفنگ سنگین راه امده و اینطور تازه نفس نشسته و افق را تماشا می کند روزه هست یا نیست!

انجا ساختمان نبود و تعدادی چادرهای بزرگ بود. قبلا به ما گفته بودند رزم شبانه هم دارید ولی نگفته بودند کی؟ یکشب که در چادر خوابیده بودیم یک دفعه تعدادی پاسدار تفنگ بدست با تیر های مشقی که فقط باروت دارند بی خبر ریختند توی چادرها و همانطور که تیر رو به هوا می زدند مرتب فریاد می زدند :" برپا ، برپا ...بلند شید". من که خواب بودم و با صدای تیرها از خواب پریدم و سایه چند نفر ادم تفنگ بدست همراه با شلیک را دیدم برای یک لحظه فکر کردم الان در جبهه هستنم و این ها عراقی ها هستند که شبیخون زده اند و چیزی نمانده بود شهادتین بگویم! اما با تمرکز روی لهجه و اینکه تازه بخواب رفته بودم و خوابم سنگین نشده بود یادم امد در محوطه اموزشی هستیم. بسیجی ها بلافاصله از چادر ریختند بیرون و به صف شدند اما من ماندم و نرفتم. نگاهی به سقف چادر کردم دیدم بر اثر تیراندازی مشقی رو به هوا و خروج گاز باروت یک جای سقف چادر سوراخ شده است!

کمی بعد یکی از پاسدارها امد داخل چادر و مرا دید که در جایم نشسته ام! گفت:" بلند شو برادر باید بریم رزم شبانه". در ان حالت که خوابم می امد با خودم گفتم بهتر است که نروم و گفتم :" برادر مریضم نمی توانم همراه شما بیایم". چیزی نگفت سری تکان داد و بیرون رفت احتمالا فهمیده بود دروغ می گویم!

 
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”