زندگی نامه شهید محمد بروجردی

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Captain II
Captain II
پست: 494
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 699 بار
سپاس‌های دریافتی: 4990 بار

زندگی نامه شهید محمد بروجردی

پست توسط marshal1987 »

کتاب : تکه ای از آسمان
نویسنده : حسين فتاحي
ناشر : سوره مهر(وابسته به حوزه هنري)






اسمش محمد بود، مادرش او را میرزا صدا می زد و مردم او را مسیح کردستان نامیدند. او در سال 1333 در روستای دره گرگ به دنیا آمد. دره گرگ روستای کوچکی است در اطراف شهرستان بروجرد. پنج ساله بود که پدرش را از دست داد. از آن پس مادرش، برای او هم مادر بود و هم پدر. ارباب ظالم ده که مادر محمد را تنها و بی سرپرست دید، دست به توطئه زد و زمینهای آنها را بالا کشید. مادر محمد ماند و پنج طفل یتیم. می بایست هر طور شده، این چند بچه را سروسامانی بدهد. این بود که باروبندیل ناچیزش را جمع کرد و ریخت عقب وانتی و آمد تهران. خواهر کوچک خدیجه و شوهرش استاد رضا، کوکب و بچه هایش را پناه دادند.
فردای آن روز، خاله خدیجه، کوکب را همراه کرد، تا در
خانه های بالای شهر کار کنند و شکم بچه ها را سیر کنند. اما کوکب بچه های خوبی داشت. علی پسر بزرگش نوجوان بود و در کارگاه تشک دوزی مشغول شد. محمد هفت ساله هم همراه برادرش به کارگاه تشک دوزی رفت و خودش هم در خانه، با ابرهای خردشده پشتی پر می کرد. همه اعضای خانواده هر یک به نوعی کار می کردند تا چرخ زندگی بچرخد.
اگر چه در ابتدا پیکر، صاحب تشک دوزی با اکراه محمد کوچک را به شاگردی پذیرفت اما خیلی زود دریافت که محمد از هوش سرشاری بهره مند است. چند ماه بعد، محمد کوچک ترین شاگرد کارگاه ولی ماهرترین آنها بود. مهارت محمد در دوخت تشک، پرده و ... باعث شد که صاحب کارگاه بتواند با هتلهای چهارستاره و مهم تهران قرارداد ببندد و کار و بارش بهتر شود. این موضوع می بایست به نفع محمد هم باشد. اما آشنایی او با یکی از مبارزین مسلمان مسیر زندگی او را تعییر داد. این جوان محمد را با مسجد، جلسات مذهبی و آنچه در آن جلسات می گذشت، آشنا کرد. در این جلسات بود که محمد با امام خمینی (ره) آشنا شد و توانست این شخصیت بزرگ را بشناسد. در همین آشنایی بود که او علت مخالفت و مبارزه امام را با شاه برای محمد توضیح داد. از این به بعد محمد بروجردی، آمریکا و توطئه های ریز و درشتش را شناخت و فهمید که بیگانگان تا چه حد بر دستگاه حکومت شاه و برنامه های او نفوذ دارند. همین آشنایی بود که محمد را به مبارزه با رژیم شاه کشاند.


با شرکت در این جلسات، محمد آگاهیهای سیاسی و مذهبی خود را بالا برد و رفته رفته رشد کرد. او که فهمیده بود تنها راه نجات مردم از تسلط آمریکا و اسرائیل آگاهی و پیروی از امام خمینی (ره)است، همه همت خویش را در این راه به کار بست. او شبها اعلامیه های امام را در کوچه پس کوچه ها می برد و به داخل خانه ها و مغازه ها می انداخت تا مردم با مطالعه آن بفهمند که دور و برشان چه می گذرد.
او با کسانی که سروکار داشت، صحبت می کرد و مسائل را برایشان توضیح می داد. کم کم کارش به جایی رسید که تعدادی از جوانهای مبارز و مسلمان را جمع کرد تا کارهای بزرگ تر و اساسی انجام دهند.
این گروه که به گروه توحیدی صف معروف بود، کارهای بزرگی برای پیروزی انقلاب انجام داد. گروه توحیدی صف، اگر چه گروه مسلح بود و مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را انتخاب کرده بود ولی با سایر گروهای مسلح آن زمان فرق اساسی داشت. فرق این گروه با بعضی گروههای مسلح دیگر این بود که در هر کاری اجازه ی امام، اصلی ترین چیز بود. آنها هر طرحی را که می ریختند، قبل از به اجرا درآوردن با امام، یا یکی از نمایندگان مورد اعتمادشان تماس می گرفتند و سؤال می کردند. اگر طرحشان تأیید می شد، آن را اجرا می کردند، و گرنه از آن صرف نظر می کردند.
از جمله طرحهایی که گروه توحیدی صف به رهبری محمد بروجردی انجام داد انفجار کافه ی خوان سالار بود. این کافه که محل عیش و عشرت آمریکاییان در ایران بود، محلی بود که جوانان ایرانی را به فساد می کشاندند. گروه توحیدی صف، با شناسایی این کافه، طرحی ریخت تا بتواند به داخل آن نفوذ کند. چرا که جز آمریکاییان و ایرانیانی که به دربار وابسته بودند، کس دیگری را به داخل راه نمی دادند.
دو نفر مسئول این کار شدند و بعد از مدتها کار و رفت و آمد و آشنا شدن با نگهبانها توانستند به داخل کافه راه پیدا کنند. بعد از آن، با طرح پیچیده ای مقدار زیادی مواد منفجره را به داخل کافه بردند و آنجا را منفجر کردند. در این انفجار تعداد زیادی مستشار آمریکایی کشته شدند و چنان ترسی در دل آمریکاییان افتاد که تا مدتها در چنین جاهایی آفتابی نمی شدند.
گروه توحیدی صف با این کار به رژیم شاه فهماند که نمی توانند بدون توجه به درخواست مردم مسلمان ایران هر کاری را انجام دهند. طرح دیگر این گروه که باز هم در جهت جلوگیری از تاخت و تاز بیگانگان بود، انفجار هلیکوپتر نظامی بود. این هلیکوپتر که چند مستشار آمریکایی در آن سوار بودند، منفجر شد و آنها به هلاکت رسیدند. با همین هدف، گروه توحیدی صف، یک مینی بوس حامل چند نظامی آمریکایی را مورد هدف قرار داد و با انداختن دو نارنجک به داخل آن باعث کشته و زخمی شدن نظامیان آمریکایی شدند. این چند طرح دو هدف بزرگ داشت، یکی اینکه هم رژیم شاه و هم خود آمریکاییها خیال نکنند، مردم از توطئه هایشان خبر ندارند و یا کسی نیست که جلو اینها بایستد. به این وسیله می خواستند به آنها بفهمانند که اگر چه امام خمینی (ره) را به خارج از ایران تبعید کرده اند، اما یاران و پیروان او هستند و راه او را دنبال می کنند. هدف دوم این بود که به جوانانی که دلشان خون بود و از کارهای ضد مردمی رژیم شاه عصبانی بودند، راه را نشان دهند و جهت مبارزه را ترسیم کنند. چرا که الگوی مناسبی نبود، این جوانان ممکن بود به بیراهه بروند.
همین آگاه سازیها بود که وقتی در دی ماه سال 1356 رژیم شاه مقاله ای علیه امام خمینی (ره) در یکی از روزنامه هایش چاپ کرد، مردم مسلمان ایران، به خیابانها ریختند و خشم خود را نشان دادند. تظاهرات مردم در بعضی شهرها، مثل شهر قم، آن چنان شدید بود که رژیم مجبور شد مأموران مسلح خود را به مقابله با مردم به خیابانها بفرستد و آنها را سرکوب کند. آنها فکر می کردند با کشتن گروهی از مردم، دیگران می ترسند و به خانه هایشان پناه می برند. اما حساب رژیم اشتباه بود. کشتار مردم نه تنها آنها را نترساند، بلکه این تظاهرات شدیدتر شد. در چهلم شهدای قم، مردم تبریز به خیابانها ریختند و مراکز دولتی رژیم را به آتش کشیدند. و با کشتار مردم تبریز، مردم یزد به خیابانها آمدند و این حرکت و همبستگی ادامه داشت، تا جایی که رژیم از ترس اینکه مبادا مردم به کاخهای او بریزند، در شهرهای بزرگ ایران حکومت نظامی اعلام کرد. اما اعلام حکومت نظامی هم ثمری نداشت. در همان اولین روز، مردم همه ی شهرها به خیابانها ریختند. تظاهرات مردم تهران آن چنان عظیم بود که رژیم شاه به وحشت افتاد و باز هم دست به کشتار زد. شهدای هفدهم شهریور سال 1357، این افتخار را داشتند که ابهت رژیم را شکستند و پوشالی بودن آن را نشان دادند. به طوری که بعد از واقعه هفده شهریور، در هر کوچه پس کوچه ای، حتی بچه ها هم تظاهرات می کردند و مرگ بر شاه می گفتند.
Captain II
Captain II
پست: 494
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 699 بار
سپاس‌های دریافتی: 4990 بار

Re: زندگی نامه شهید محمد بروجردی

پست توسط marshal1987 »

سرباز کوچک


محمد شوهر خاله اش را که دید، سلام کرد و به آشپزخانه دوید تا خاله اش را ببیند. اما مادر تنها بود. با تعجب پرسید: «خاله جان کو؟»
مادر همان طور که مشغول بود، گفت: «اوس رضا تنها آمده!»
محمد که از ندیدن خاله اش کمی پکر شده بود، به اتاق برگشت. تا آن روز اوس رضا تنهایی به خانه آنها نیامده بود. محمد فکر کرد: چه شده که اوس رضا تنها به خانه آمده؟ حتماً اتفاقی افتاده. نکند خاله با اوس رضا دعوایش شده؟! شاید هم اتفاق دیگری افتاده. محمد می خواست این را از اوس رضا بپرسد. اما خجالت کشید.
محمد در حالی که سعی داشت، مؤدب کنار اوس رضا بنشیند، عجله داشت که هر چه زودتر ته وتوی قضیه را در بیاورد. اما کنجکاوی او زیاد طول نکشید. اوس رضا استکان چایی اش را سرکشید، نگاهی به در آشپزخانه انداخت و آهسته سر در گوش محمد گفت: »محمد آقا! فردا جمعه تعطیلی؟»
محمد که حس کرد حدسش درست از آب درآمده، پرسید: «آره تعطیلم، کاری دارید؟»
اوس رضا با همان لحن آهسته اش گفت: «می توانی یک سر بیایی مغازه؟»
محمد که کنجکاویش بیشتر شده بود، گفت: «می آیم، آره کاری ندارم. چیزی شده؟»
اوس رضا که سعی داشت بر هیجان خود مسلط باشد، لبخند زورکی زد و گفت: «نه، چه مشکلی پسرجان! کار کوچکی داشتم. می خواستم برایم انجام دهی!»
محمد که فهمیده بود حتماً مسئله مهم تر از این حرفهاست، گفت: «باشد، می آیم!»
اوس رضا باز قیافه ی جدی به خود گرفت و گفت: «نمی خواهم کسی بو ببرد، حتی مادرت!»
حالا دیگر محمد مطمئن بود که حتماً چیزی پیش آمده. چیزی که اوس رضا مجبور شده به خانه آنها بیاید و از او کمک بگیرد. او خیلی دلش می خواست این را از اوس رضا بپرسد. اما قیافه ی اوس رضا طوری بود که محمد خجالت می کشید. تا آن روز با اوس رضا آن قدرها برخورد نکرده بود؛ آن هم در حد سرکشی و گاهی مهمانی. تازه در آن طور مجالس هم که کسی به او توجهی نداشت. ولی حالا چه شده بود که اوس رضا در فکر کمک گرفتن از محمد کوچک افتاده بود؟ چیزی بود که محمد نمی توانست حدس بزند و یا سرنخ آن را پیدا کند.
محمد که در فکر بود، با خود گفت: «خب، فردا معلوم می شود.» ولی لحظه ای بعد جواب خودش را داد: «حالا کو تا فردا!»
با این فکر، زمان در نظر محمد طولانی تر از همیشه آمد. فکر کرد تا فردا زمان زیادی است، خیلی طول می کشد. خواست از اوس رضا بپرسد که مادرش با سینی هندوانه بریده شده وارد شد. محمد بلند شد و سینی پر از هندوانه را گرفت و جلو اوس رضا گذاشت. بعد پیش دستی را گذاشت. مادرش زود برگشت. دوباره محمد و اوس رضا تنها شدند و باز فرصتی پیش آمد تا محمد چشم به دهان اوس رضا بدوزد، تا بلکه او حرفی بزند و کمی از اضطراب و اشتیاق محمد را کم کند. این کار کوچک چیست که اوس رضا را به خانه ی آنها کشانده، چه کاری است که حتی مادر هم نباید از آن باخبر شود؟
آن روز محمد خجالت کشید سؤالش را بپرسد. اوس رضا هم حرف دیگری نزد. محمد ترسید اصرار کند و بپرسد، ترسید اوس رضا اعتمادش از او کم شود و پشیمان شود و بگوید، اصلاً لازم نیست بیایی. این بود که بهتر دید حرفی نزند. صبر کند تا فردا همه چیز خود به خود روشن شود.
همان طور که محمد حدس زده بود آن شب، صبح شدنی نبود. تا فردا نزدیک ظهر که محمد به مغازه اوس رضا رسید، در نظر او انگار یک سال طول کشید. پیش از ظهر بود که از خانه بیرون رفت. مغازه ی اوس رضا نزدیک میدان شاه بود. محمد این مسافت را خیلی زود طی کرد. وقتی به آنجا رسید، اوس رضا داخل مغازه ی کوچکش پشت چهار پایه ی کوچکی نشسته بود.دور و برش پر از کفشهای جو واجور بود، نو و کهنه. اوس رضا با دیدن محمد لبخندی زد. نگاهی به خیابان و بازارچه انداخت. چهارپایه کوچکی را جلو کشید تا محمد روی آن بنشیند.
محمد از شوق اینکه تا چند دقیقه دیگر همه چیز برایش روشن می شود، سر از پا نمی شناخت. آنقدر تند آمده بود که نفس نفس می زد و آب دهانش خشک شده بود. می خواست هر چه زودتر اوس رضا کارش را بگوید. از دیشب تا آن لحظه هزار جور فکر و خیال از مغزش گذشته بود. به چیزهای جورواجوری فکر کرده بود. اما هیچ یک او را قانع نکرده بود.
اوس رضا انگار خیلی عجله نداشت. اول از کار و کاسبی محمد پرسید.
ـ شبها با این خستگی چطور درس می خوانی؟ مدرسه شبانه هم سخت است!
محمد که می خواست زودتر این حرفها تمام شود و اوس رضا برود سر اصل مطلب، خیلی کوتاه گفت: «نه! آن قدر هم سخت نیست.»
اوس رضا که فکر کرد، محمد خیلی عجله دارد، سرش را نزدیک آورد؛ طوری که هم بیرون را می پایید و هم حواسش به محمد بود. گفت: «می دانم که بچه پردل و جرئتی هستی! می خواهم یک بسته کوچک را بگیری و ببری به یک جایی»
لحن اوس رضا آن قدر مرموزانه بود که محمد به هیجان آمد. پرسید: «چه بسته ای؟ چی هست؟»
ـ چند تا نوار! می خواهم ببریشان مسجدالرحمن!
ـ کجاست؟
ـ نزدیک است. میدان فردوسی را بلدی. یک کم بالاتر از آن توی فیشرآباد!
محمد به فکر فرو رفت. با خود گفت: «یک بسته نوار چیست که خود اوس رضا نبرده و از من خواسته آن را ببرم؟ تازه چرا نباید مادرم بفهمد. مگر چه چیزی است؟»

اوس رضا که دید محمد وارفته و از آن اشتیاق چند لحظه پیش درآمده، گفت: «نه پسرجان، فکر نکن کار راحتی است!»
محمد گفت: «یک بسته نوار بردن که کاری ندارد. چرا خودتان نبردید!؟»
اوس رضا گفت: اینها نوارهای معمولی نیستند. نوار سخنرانی آقاست. باید خودم می بردم. اما مأموران به من شک کرده اند. ترسیدم توی راه تعقیبم کنند و ازم بگیرند. اگر این نوارها را از کسی بگیرند، ده سال زندانی دارد. آن هم با کلی دردسر!»
محمد با تعجب به اوس رضا زل زده بود. مردی که تا آن روز برای محمد مظهر قدرت و بزرگی بود، حالا داشت مثل بچه ها با ترس و لرز حرف می زد. محمد با خود گفت: «مگر توی این نوارها چیست که اوس رضا این قدر می ترسید؟»
اوس رضا یک بار دیگر به محمد سفارش کرد: «محمد جان، هر جا دیدی کسی دنبالت می آید، یک جوری نوارها را بینداز و خودت فرار کن.»
محمد پرسید: «گفتی نوارهای سخنرانی کی است؟»
اوس رضا گفت: «سخنرانی آیت الله خمینی است!»
با شنیدن اسم آیت الله خمینی، چشمان محمد گرد شد. چند بار اسم ایشان را شنیده بود. بارها آرزو کرده بود که کاش می شد نوار یا اعلامیه ایشان را ببیند و حالا مأمور بود که چند تا از آن نوارها را به جایی برساند. ناگهان شوقی وجود او را پر کرد. حس کرد یکدفعه بزرگ شده است. حس غروری وصف ناپذیر، او را در برگرفت. بسته نوار را از کنار میز اوس رضا برداشت و بر سینه فشرد و به کوچه دوید. از اینکه سرباز کوچک راه خمینی شده بود، خوشحال بود.
Captain II
Captain II
پست: 494
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 699 بار
سپاس‌های دریافتی: 4990 بار

Re: زندگی نامه شهید محمد بروجردی

پست توسط marshal1987 »

تعقیب


صبح اول وقت بود. محمد هم مثل سایر کارگرها تازه کارش را شروع کرده بود. ناگهان در کارگاه او باز شد و پیکر و پسرش داود وارد کارگاه شدند. پیکر طبق عادت همیشگی اش چند لحظه جلو پله های ورودی ایستاد و نگاهی به چرخکارها انداخت. بعد راه افتاد طرف محمد. اما محمد دل خوشی از پیکر نداشت. چند هفته ای بود که دنبال بهانه ای می گشت تا از کارگاه پیکر برود. برای همین خود را مشغول نشان داد و حتی سرش را هم بالا نکرد تا پیکر را ببیند.
پیکر و داود کنار چرخ محمد ایستادند. پیکر چند ژورنال خارجی که دستش بود، روی میز چرخ گذاشت. یکی از آنها را ورق زد و گفت: «اینها پر از جدیدترین مدلهای روز دنیاست. نگاهی به آنها بینداز، یکی شان را انتخاب کن. بعد هم رنگ و نوع پارچه اش را بگو تا برویم بخریم.»
محمد بدون اینکه سرش را بلند کند، یکی از ژورنالها را برداشت و ورق زد و زود کنار گذاشت. داود دست پدرش را گرفت و کشید. هر دو از کارگاه بیرون رفتند. وقتی به طبقه ی بالا یعنی دفتر کارشان رسیدند، داود رو به پدرش گفت: «این پسره چرا این طوری شده؟ دیدی چه قیافه ای برای خودش درست کرده! ریش گذاشته و...»
پیکر که این رفتارها را به حساب اخلاق محمد گذاشته بود، گفت: «اینها کارگرند، حتماً فرصت نکرده اصلاح کند.»
داود، از کشو میز کتابی را بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت: «این را چی؟ این کتاب را دیده ای؟ ظهرها که کارگرها می خوابند، محمد یا به مسجد می رود یا از این کتابها می خواند. این را از توی کمدش برداشتم.»
پیکر کتاب را برداشت و پشت و رویش را نگاه کرد. چیزی از آن نفهمید: «کارنامه سیاه استعمار» پسرش گفت: «از کتابهای ممنوعه است. خرابکارها تبلیغش را می کنند.»
پیکر با تعجب گفت: «خرابکارها! یعنی محمد خرابکار شده!؟»
داود گفت: «به هر حال مواظبش باش. ممکن است کار دستت بدهد!»

پیکر یک صندلی کنار میز خودش گذاشت و علی روی آن نشست.
ـ علی جان، چند روزی است می خواهم از داداشت گله کنم. فرصت نشد. گفتم قبل از آنکه دیر شود، فکری بکنی و جلویش را بگیری!
علی با تعجب به پیکر نگاه کرد. نمی دانست از چه حرف می زند. تا همین دیروز، محمد بهترین کارگر پیکر بود و حالا دارد از او گله می کند. پیکر ادامه داد: «نمی دانم تازگیها متوجه رفتارش شده ای یا نه؟»
علی نمی دانست چه بگوید. اخلاق محمد عوض شده بود، ولی به نظر او تازه محمد درست شده بود. خوب کار می کرد، سرش به کارش بود و شب به موقع می آمد خانه.پیکر گفت: «اینجا کارگاهی است که بهترین شرکتها، کارشان را به ما سفارش می دهند. دلم می خواهد کارگرهایم تمیز و مرتب باشند. به علاوه مملکت هم شلوغ است. محمدتان هم که بچه ی ساده ای است. می ترسم گیر آدمهای ناجور بیفتد. باید مواظبش باشی!»
علی نگران شد. پیکر که فرصت را مناسب دید، کتاب را برداشت و به علی نشان داد وگفت: «محمدتان از این کتابها می خواند. می دانی اگر این کتاب را ازش بگیرند، سرو کارش با ساواک می افتد و خدا می داند چند سال زندان!»
علی خواست حرفی بزند و از محمد دفاع کند. اما پیکر گفت: «ببین علی آقا! الآن تو کارگاه من، خودت و دو تا از برادرهایت مشغولید. وقتی آمدید اینجا وضعتان خوب نبود. البته محمد برای من خیلی خدمت کرد، هم در کار و هم در آن قضیه عبدالله قزاق. فراموش نمی کنم. او جان مرا نجات داد. ولی حالا هم نمی خواهم کارگاهم را به هم بریزد و کارگرهایم را از راه به در کند و خدای نکرده... محمد برادر توست. تو بزرگ تر اویی. به جای پدرش هستی. می خواهم باهاش حرف بزنی. بعدازظهر که تعطیل کرد، تو هم برو دنبالش. یواشکی برو ببین کجا می رود، با چه کسانی سر و کار دارد. توی دردسر بیفتد، تو باید غصه بخوری.»
علی گفت: «کارم چی می شود، اوستا؟»
ـ من جزو ساعت کارت حساب می کنم. اضافه کار هم می دهم. اگر توانستی بفهمی کجا می رود، انعام خوبی هم پیش من داری!
علی که فکر می کرد برادرش در خطر افتاده، گفت: «ولی اوس پیکر، محمد موتور دارد، می رود توی کوچه پس کوچه. من چطور بروم دنبالش؟»
پیکر گفت: «یکی دو ساعت موتور اوس محمود را می گیری. می گویم آن را به تو بدهد.»
نزدیک غروب، محمد بلند شد. لباسش را عوض کرد و از کارگاه بیرون رفت؛ علی هم پشت سرش. وقتی علی به خیابان رسید، محمد تازه حرکت کرده بود. تند موتور اوس محمود را روشن کرد و افتاد دنبال محمد. خیابان شلوغ بود و محمد مجبور بود از لابه لای ماشینها بگذرد. علی هم همین کار را می کرد.
محمد به چهارراه رسید و خواست بپیچد سمت راست که یکدفعه نگاهش به علی افتاد. اول تعجب کرد، اما زود متوجه شد. رفت داخل یک کوچه فرعی و زیرچشمی مواظب علی بود. در یک لحظه به یک دوراهی رسید، رفت داخل کوچه باریک تر. کوچه باریک ولی کوتاه بود و برمی گشت به همان خیابان اصلی. وقتی علی به دوراهی رسید، محمد را ندید. نمی دانست از کدام یکی برود. از هر کدام که می رفت، ممکن بود محمد از دیگری رفته باشد. در دل گفت: «به همین زودی گمش کردم.»
ایستاد و سرگشته، به دو کوچه ی باریک نگاه کرد. در همین فکرها بود که یک لحظه حس کرد، دستی روی شانه اش گذاشته شد. نگاه کرد، محمد بود.
ـ دنبال کسی می گردی؟
در یک لحظه علی ترسید و رنگش پرید. محمد خندید.

علی نمی دانست چه بگوید. انگار کار بدی کرده و محمد مچش را گرفته بود.
محمد به علی گفت: «این طوری کسی را تعقیب می کنند؟!»
علی ساکت بود. محمد گفت: «بیا دنبالم!»
ـ کجا؟
ـ بیا، می فهمی!
محمد راه افتاد و علی هم دنبالش. جلو مسجد ایستادند. حمید از مسجد بیرون آمد و با دیدن محمد سلام کرد و با او دست داد. اما معلوم بود که از دیدن علی تعجب کرده. محمد که تعجب حمید را دید، گفت: «داداشم علی است. با ما بیاید که اشکالی ایجاد نمی کند؟»
حمید با کمی تردید گفت:«حالا که آمده اند! فکر نمی کنم اشکالی داشته باشد. فقط راه دور است. می ترسم نتواند دنبالمان بیاید.»
محمد گفت: «تو با این موتور برو، من با علی آقا می آیم.» موتور گازی اش را به حمید داد.
آفتاب غروب کرده بود و کوچه های پایین شهر تاریک بود ولی آنها هنوز به مقصد نرسیده بودند. وقتی به جاده ی خاکی رسیدند و کمی جلو رفتند، علی ترس برش داشت. محمد متوجه شد و سر در گوش او انداخت و گفت: «ترسیدی داداش؟»
علی حرفی نزد. محمد گفت: «اگر می خواستی تنها دنبالم بیایی، چه می کردی؟»
کورسوی چند چراغ از دوردست پیدا شد و چند دقیقه بعد به آبادی کوچکی رسیدند؛ روستایی حوالی ورامین.
علی به جوانهایی که دور تا دور اتاق نشسته بودند نگاه کرد و حیرت زده ماند. مخصوصاً از برخورد گرم و دوستانه ای که آنها نسبت به هم داشتند.
در پایان جلسه، علی شیفته و مجذوب شده بود. در تمام طول راه برگشت، علی سر در گوش محمد داشت و حرف می زد.
ـ از کجا پیدا کردی این جوانها را؟ چقدر گرم و با محبت بودند!
روز بعد، پیکر فرستاد دنبال علی. علی بلند شد و با اکراه از پله ها بالا رفت. شب قبل خیلی در این باره فکر کرده بود. جوابی که بتواند پیکر را دست به سر کند. پیکر با لبخند، علی را کنار خود نشاند و با او گرم گرفت. رفتارش با همیشه فرق داشت: «چی شد، بگو چه کار کردی؟ کجاها رفتی و چه دیدی؟!»
ـ نتوانستم دنبالش بروم. گمش کردم. یک جا تصادف شده بود. تا آمدم از لابه لای ماشینها رد شوم، گمش کردم.

پیکر در چهره ی علی دقیق شد. چند لحظه خیره به علی نگاه کرد. خیلی خوب می فهمید که این علی، علی دیروزی نیست. در دل گفت: «این محمد چه می کند، با این بچه ها. همه را عوض کرده! هوشنگ، مهدی، علی، حتی اوس محمد.»
پیکر نفس بلندی کشید و گفت: «چرا کارگرها رادیو را روشن نمی کنند؟»
علی گفت: «خب، گاهی حوصله ندارند.»
پیکر گفت: «ولی چند روز است اصلاً صدای رادیو را نمی شنوم. این هم حتماً زیر سر محمد است. این یک الف بچه روی همه شما تسلط دارد. همه را زیر سلطه ی خودش گرفته. آن کاغذ چی هست بالای سر هوشنگ! هوشنگ را که می شناسی، تا چند وقت پیش عکس هنرپیشه ها بالای سرش بود اما حالا...»
پیکر دید بحث بی فایده است. این علی، جوان ترسوی دیروز نیست. فکر کرد با خود محمد حرف بزند. رو به علی گفت: «برو به محمد بگو بیاید کارش دارم.»
محمد آمد و جلو میز پیکر ایستاد. پیکر آرام گفت: «ببین پسرجان! می دانم که تو حق بزرگی به گردن من داری! اما من هم برای تو بد نبودم، بد نکردم!»
محمد گفت: «مگر چی شده؟»
پیکر گفت:«دست از سر این بچه ها بردار. اینجا کارگاه است. کارگرها باید شاد باشند. بگویند، بخندند، ترانه گوش کنند. چی زیر گوششان خوانده ای که دیگر رادیو گوش نمی کنند، ترانه گوش نمی کنند.»
محمد گفت: »خب، دلشان نمی خواهد!»
پیکر گفت: «فکر می کنی من خرم! آن کاعذ چی هست بالای سر هوشنگ.»
ـ خب، یک آیه از قرآن است.
ـ مگر اینجا مسجد است؟
ـ نه، ولی اینها مسلمانند، باید هم به یاد قرآن باشند. آن عکسهای مبتذل خوب بود؟ چرا آن موقع اعتراض نمی کردی. مگر اینجا سینماست! عکس مبتذل اشکال ندارد، آیه قران اشکال دارد!
پیکر به صندلی اش تکیه داد. جوابی نداشت. محمد راه افتاد رفت پایین پیش سایر کارگرها. با آمدن او بچه ها زیر لب صلوات فرستادند.
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”