زندگی نامه شهید محمد بروجردی
ارسال شده: دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۰, ۴:۱۷ ب.ظ
کتاب : تکه ای از آسمان
نویسنده : حسين فتاحي
ناشر : سوره مهر(وابسته به حوزه هنري)
اسمش محمد بود، مادرش او را میرزا صدا می زد و مردم او را مسیح کردستان نامیدند. او در سال 1333 در روستای دره گرگ به دنیا آمد. دره گرگ روستای کوچکی است در اطراف شهرستان بروجرد. پنج ساله بود که پدرش را از دست داد. از آن پس مادرش، برای او هم مادر بود و هم پدر. ارباب ظالم ده که مادر محمد را تنها و بی سرپرست دید، دست به توطئه زد و زمینهای آنها را بالا کشید. مادر محمد ماند و پنج طفل یتیم. می بایست هر طور شده، این چند بچه را سروسامانی بدهد. این بود که باروبندیل ناچیزش را جمع کرد و ریخت عقب وانتی و آمد تهران. خواهر کوچک خدیجه و شوهرش استاد رضا، کوکب و بچه هایش را پناه دادند.
فردای آن روز، خاله خدیجه، کوکب را همراه کرد، تا در
خانه های بالای شهر کار کنند و شکم بچه ها را سیر کنند. اما کوکب بچه های خوبی داشت. علی پسر بزرگش نوجوان بود و در کارگاه تشک دوزی مشغول شد. محمد هفت ساله هم همراه برادرش به کارگاه تشک دوزی رفت و خودش هم در خانه، با ابرهای خردشده پشتی پر می کرد. همه اعضای خانواده هر یک به نوعی کار می کردند تا چرخ زندگی بچرخد.
اگر چه در ابتدا پیکر، صاحب تشک دوزی با اکراه محمد کوچک را به شاگردی پذیرفت اما خیلی زود دریافت که محمد از هوش سرشاری بهره مند است. چند ماه بعد، محمد کوچک ترین شاگرد کارگاه ولی ماهرترین آنها بود. مهارت محمد در دوخت تشک، پرده و ... باعث شد که صاحب کارگاه بتواند با هتلهای چهارستاره و مهم تهران قرارداد ببندد و کار و بارش بهتر شود. این موضوع می بایست به نفع محمد هم باشد. اما آشنایی او با یکی از مبارزین مسلمان مسیر زندگی او را تعییر داد. این جوان محمد را با مسجد، جلسات مذهبی و آنچه در آن جلسات می گذشت، آشنا کرد. در این جلسات بود که محمد با امام خمینی (ره) آشنا شد و توانست این شخصیت بزرگ را بشناسد. در همین آشنایی بود که او علت مخالفت و مبارزه امام را با شاه برای محمد توضیح داد. از این به بعد محمد بروجردی، آمریکا و توطئه های ریز و درشتش را شناخت و فهمید که بیگانگان تا چه حد بر دستگاه حکومت شاه و برنامه های او نفوذ دارند. همین آشنایی بود که محمد را به مبارزه با رژیم شاه کشاند.
با شرکت در این جلسات، محمد آگاهیهای سیاسی و مذهبی خود را بالا برد و رفته رفته رشد کرد. او که فهمیده بود تنها راه نجات مردم از تسلط آمریکا و اسرائیل آگاهی و پیروی از امام خمینی (ره)است، همه همت خویش را در این راه به کار بست. او شبها اعلامیه های امام را در کوچه پس کوچه ها می برد و به داخل خانه ها و مغازه ها می انداخت تا مردم با مطالعه آن بفهمند که دور و برشان چه می گذرد.
او با کسانی که سروکار داشت، صحبت می کرد و مسائل را برایشان توضیح می داد. کم کم کارش به جایی رسید که تعدادی از جوانهای مبارز و مسلمان را جمع کرد تا کارهای بزرگ تر و اساسی انجام دهند.
این گروه که به گروه توحیدی صف معروف بود، کارهای بزرگی برای پیروزی انقلاب انجام داد. گروه توحیدی صف، اگر چه گروه مسلح بود و مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را انتخاب کرده بود ولی با سایر گروهای مسلح آن زمان فرق اساسی داشت. فرق این گروه با بعضی گروههای مسلح دیگر این بود که در هر کاری اجازه ی امام، اصلی ترین چیز بود. آنها هر طرحی را که می ریختند، قبل از به اجرا درآوردن با امام، یا یکی از نمایندگان مورد اعتمادشان تماس می گرفتند و سؤال می کردند. اگر طرحشان تأیید می شد، آن را اجرا می کردند، و گرنه از آن صرف نظر می کردند.
از جمله طرحهایی که گروه توحیدی صف به رهبری محمد بروجردی انجام داد انفجار کافه ی خوان سالار بود. این کافه که محل عیش و عشرت آمریکاییان در ایران بود، محلی بود که جوانان ایرانی را به فساد می کشاندند. گروه توحیدی صف، با شناسایی این کافه، طرحی ریخت تا بتواند به داخل آن نفوذ کند. چرا که جز آمریکاییان و ایرانیانی که به دربار وابسته بودند، کس دیگری را به داخل راه نمی دادند.
دو نفر مسئول این کار شدند و بعد از مدتها کار و رفت و آمد و آشنا شدن با نگهبانها توانستند به داخل کافه راه پیدا کنند. بعد از آن، با طرح پیچیده ای مقدار زیادی مواد منفجره را به داخل کافه بردند و آنجا را منفجر کردند. در این انفجار تعداد زیادی مستشار آمریکایی کشته شدند و چنان ترسی در دل آمریکاییان افتاد که تا مدتها در چنین جاهایی آفتابی نمی شدند.
گروه توحیدی صف با این کار به رژیم شاه فهماند که نمی توانند بدون توجه به درخواست مردم مسلمان ایران هر کاری را انجام دهند. طرح دیگر این گروه که باز هم در جهت جلوگیری از تاخت و تاز بیگانگان بود، انفجار هلیکوپتر نظامی بود. این هلیکوپتر که چند مستشار آمریکایی در آن سوار بودند، منفجر شد و آنها به هلاکت رسیدند. با همین هدف، گروه توحیدی صف، یک مینی بوس حامل چند نظامی آمریکایی را مورد هدف قرار داد و با انداختن دو نارنجک به داخل آن باعث کشته و زخمی شدن نظامیان آمریکایی شدند. این چند طرح دو هدف بزرگ داشت، یکی اینکه هم رژیم شاه و هم خود آمریکاییها خیال نکنند، مردم از توطئه هایشان خبر ندارند و یا کسی نیست که جلو اینها بایستد. به این وسیله می خواستند به آنها بفهمانند که اگر چه امام خمینی (ره) را به خارج از ایران تبعید کرده اند، اما یاران و پیروان او هستند و راه او را دنبال می کنند. هدف دوم این بود که به جوانانی که دلشان خون بود و از کارهای ضد مردمی رژیم شاه عصبانی بودند، راه را نشان دهند و جهت مبارزه را ترسیم کنند. چرا که الگوی مناسبی نبود، این جوانان ممکن بود به بیراهه بروند.
همین آگاه سازیها بود که وقتی در دی ماه سال 1356 رژیم شاه مقاله ای علیه امام خمینی (ره) در یکی از روزنامه هایش چاپ کرد، مردم مسلمان ایران، به خیابانها ریختند و خشم خود را نشان دادند. تظاهرات مردم در بعضی شهرها، مثل شهر قم، آن چنان شدید بود که رژیم مجبور شد مأموران مسلح خود را به مقابله با مردم به خیابانها بفرستد و آنها را سرکوب کند. آنها فکر می کردند با کشتن گروهی از مردم، دیگران می ترسند و به خانه هایشان پناه می برند. اما حساب رژیم اشتباه بود. کشتار مردم نه تنها آنها را نترساند، بلکه این تظاهرات شدیدتر شد. در چهلم شهدای قم، مردم تبریز به خیابانها ریختند و مراکز دولتی رژیم را به آتش کشیدند. و با کشتار مردم تبریز، مردم یزد به خیابانها آمدند و این حرکت و همبستگی ادامه داشت، تا جایی که رژیم از ترس اینکه مبادا مردم به کاخهای او بریزند، در شهرهای بزرگ ایران حکومت نظامی اعلام کرد. اما اعلام حکومت نظامی هم ثمری نداشت. در همان اولین روز، مردم همه ی شهرها به خیابانها ریختند. تظاهرات مردم تهران آن چنان عظیم بود که رژیم شاه به وحشت افتاد و باز هم دست به کشتار زد. شهدای هفدهم شهریور سال 1357، این افتخار را داشتند که ابهت رژیم را شکستند و پوشالی بودن آن را نشان دادند. به طوری که بعد از واقعه هفده شهریور، در هر کوچه پس کوچه ای، حتی بچه ها هم تظاهرات می کردند و مرگ بر شاه می گفتند.
نویسنده : حسين فتاحي
ناشر : سوره مهر(وابسته به حوزه هنري)
اسمش محمد بود، مادرش او را میرزا صدا می زد و مردم او را مسیح کردستان نامیدند. او در سال 1333 در روستای دره گرگ به دنیا آمد. دره گرگ روستای کوچکی است در اطراف شهرستان بروجرد. پنج ساله بود که پدرش را از دست داد. از آن پس مادرش، برای او هم مادر بود و هم پدر. ارباب ظالم ده که مادر محمد را تنها و بی سرپرست دید، دست به توطئه زد و زمینهای آنها را بالا کشید. مادر محمد ماند و پنج طفل یتیم. می بایست هر طور شده، این چند بچه را سروسامانی بدهد. این بود که باروبندیل ناچیزش را جمع کرد و ریخت عقب وانتی و آمد تهران. خواهر کوچک خدیجه و شوهرش استاد رضا، کوکب و بچه هایش را پناه دادند.
فردای آن روز، خاله خدیجه، کوکب را همراه کرد، تا در
خانه های بالای شهر کار کنند و شکم بچه ها را سیر کنند. اما کوکب بچه های خوبی داشت. علی پسر بزرگش نوجوان بود و در کارگاه تشک دوزی مشغول شد. محمد هفت ساله هم همراه برادرش به کارگاه تشک دوزی رفت و خودش هم در خانه، با ابرهای خردشده پشتی پر می کرد. همه اعضای خانواده هر یک به نوعی کار می کردند تا چرخ زندگی بچرخد.
اگر چه در ابتدا پیکر، صاحب تشک دوزی با اکراه محمد کوچک را به شاگردی پذیرفت اما خیلی زود دریافت که محمد از هوش سرشاری بهره مند است. چند ماه بعد، محمد کوچک ترین شاگرد کارگاه ولی ماهرترین آنها بود. مهارت محمد در دوخت تشک، پرده و ... باعث شد که صاحب کارگاه بتواند با هتلهای چهارستاره و مهم تهران قرارداد ببندد و کار و بارش بهتر شود. این موضوع می بایست به نفع محمد هم باشد. اما آشنایی او با یکی از مبارزین مسلمان مسیر زندگی او را تعییر داد. این جوان محمد را با مسجد، جلسات مذهبی و آنچه در آن جلسات می گذشت، آشنا کرد. در این جلسات بود که محمد با امام خمینی (ره) آشنا شد و توانست این شخصیت بزرگ را بشناسد. در همین آشنایی بود که او علت مخالفت و مبارزه امام را با شاه برای محمد توضیح داد. از این به بعد محمد بروجردی، آمریکا و توطئه های ریز و درشتش را شناخت و فهمید که بیگانگان تا چه حد بر دستگاه حکومت شاه و برنامه های او نفوذ دارند. همین آشنایی بود که محمد را به مبارزه با رژیم شاه کشاند.
با شرکت در این جلسات، محمد آگاهیهای سیاسی و مذهبی خود را بالا برد و رفته رفته رشد کرد. او که فهمیده بود تنها راه نجات مردم از تسلط آمریکا و اسرائیل آگاهی و پیروی از امام خمینی (ره)است، همه همت خویش را در این راه به کار بست. او شبها اعلامیه های امام را در کوچه پس کوچه ها می برد و به داخل خانه ها و مغازه ها می انداخت تا مردم با مطالعه آن بفهمند که دور و برشان چه می گذرد.
او با کسانی که سروکار داشت، صحبت می کرد و مسائل را برایشان توضیح می داد. کم کم کارش به جایی رسید که تعدادی از جوانهای مبارز و مسلمان را جمع کرد تا کارهای بزرگ تر و اساسی انجام دهند.
این گروه که به گروه توحیدی صف معروف بود، کارهای بزرگی برای پیروزی انقلاب انجام داد. گروه توحیدی صف، اگر چه گروه مسلح بود و مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را انتخاب کرده بود ولی با سایر گروهای مسلح آن زمان فرق اساسی داشت. فرق این گروه با بعضی گروههای مسلح دیگر این بود که در هر کاری اجازه ی امام، اصلی ترین چیز بود. آنها هر طرحی را که می ریختند، قبل از به اجرا درآوردن با امام، یا یکی از نمایندگان مورد اعتمادشان تماس می گرفتند و سؤال می کردند. اگر طرحشان تأیید می شد، آن را اجرا می کردند، و گرنه از آن صرف نظر می کردند.
از جمله طرحهایی که گروه توحیدی صف به رهبری محمد بروجردی انجام داد انفجار کافه ی خوان سالار بود. این کافه که محل عیش و عشرت آمریکاییان در ایران بود، محلی بود که جوانان ایرانی را به فساد می کشاندند. گروه توحیدی صف، با شناسایی این کافه، طرحی ریخت تا بتواند به داخل آن نفوذ کند. چرا که جز آمریکاییان و ایرانیانی که به دربار وابسته بودند، کس دیگری را به داخل راه نمی دادند.
دو نفر مسئول این کار شدند و بعد از مدتها کار و رفت و آمد و آشنا شدن با نگهبانها توانستند به داخل کافه راه پیدا کنند. بعد از آن، با طرح پیچیده ای مقدار زیادی مواد منفجره را به داخل کافه بردند و آنجا را منفجر کردند. در این انفجار تعداد زیادی مستشار آمریکایی کشته شدند و چنان ترسی در دل آمریکاییان افتاد که تا مدتها در چنین جاهایی آفتابی نمی شدند.
گروه توحیدی صف با این کار به رژیم شاه فهماند که نمی توانند بدون توجه به درخواست مردم مسلمان ایران هر کاری را انجام دهند. طرح دیگر این گروه که باز هم در جهت جلوگیری از تاخت و تاز بیگانگان بود، انفجار هلیکوپتر نظامی بود. این هلیکوپتر که چند مستشار آمریکایی در آن سوار بودند، منفجر شد و آنها به هلاکت رسیدند. با همین هدف، گروه توحیدی صف، یک مینی بوس حامل چند نظامی آمریکایی را مورد هدف قرار داد و با انداختن دو نارنجک به داخل آن باعث کشته و زخمی شدن نظامیان آمریکایی شدند. این چند طرح دو هدف بزرگ داشت، یکی اینکه هم رژیم شاه و هم خود آمریکاییها خیال نکنند، مردم از توطئه هایشان خبر ندارند و یا کسی نیست که جلو اینها بایستد. به این وسیله می خواستند به آنها بفهمانند که اگر چه امام خمینی (ره) را به خارج از ایران تبعید کرده اند، اما یاران و پیروان او هستند و راه او را دنبال می کنند. هدف دوم این بود که به جوانانی که دلشان خون بود و از کارهای ضد مردمی رژیم شاه عصبانی بودند، راه را نشان دهند و جهت مبارزه را ترسیم کنند. چرا که الگوی مناسبی نبود، این جوانان ممکن بود به بیراهه بروند.
همین آگاه سازیها بود که وقتی در دی ماه سال 1356 رژیم شاه مقاله ای علیه امام خمینی (ره) در یکی از روزنامه هایش چاپ کرد، مردم مسلمان ایران، به خیابانها ریختند و خشم خود را نشان دادند. تظاهرات مردم در بعضی شهرها، مثل شهر قم، آن چنان شدید بود که رژیم مجبور شد مأموران مسلح خود را به مقابله با مردم به خیابانها بفرستد و آنها را سرکوب کند. آنها فکر می کردند با کشتن گروهی از مردم، دیگران می ترسند و به خانه هایشان پناه می برند. اما حساب رژیم اشتباه بود. کشتار مردم نه تنها آنها را نترساند، بلکه این تظاهرات شدیدتر شد. در چهلم شهدای قم، مردم تبریز به خیابانها ریختند و مراکز دولتی رژیم را به آتش کشیدند. و با کشتار مردم تبریز، مردم یزد به خیابانها آمدند و این حرکت و همبستگی ادامه داشت، تا جایی که رژیم از ترس اینکه مبادا مردم به کاخهای او بریزند، در شهرهای بزرگ ایران حکومت نظامی اعلام کرد. اما اعلام حکومت نظامی هم ثمری نداشت. در همان اولین روز، مردم همه ی شهرها به خیابانها ریختند. تظاهرات مردم تهران آن چنان عظیم بود که رژیم شاه به وحشت افتاد و باز هم دست به کشتار زد. شهدای هفدهم شهریور سال 1357، این افتخار را داشتند که ابهت رژیم را شکستند و پوشالی بودن آن را نشان دادند. به طوری که بعد از واقعه هفده شهریور، در هر کوچه پس کوچه ای، حتی بچه ها هم تظاهرات می کردند و مرگ بر شاه می گفتند.