غلامحسین یوسفی
سلامت را نمی خواهند پاسخ
در گریبان
سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران
جز پیش پا را دید،
ره تاریک و لغزان
دست محبت سوی کسی
اکراه آورد دست از بغل
سرما سخت سوزان
، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود
دیوار ایستد در پیش
کاین است، پس دیگر چه داری
چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن
بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
گرم و سرت خوش
را تو پاسخ گوی، در
من، میهمان هر شبت، لولی وش
من، سنگ تیپاخورده ی
، دشنام پست آفرینش، نغمه ی
از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ
بگشای در، بگشای،
! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می
نیست، مرگی
گر شنیدی، صحبت سرما و دندان
امشب آمدستم وام
را کنار جام
می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه
! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان
قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا
تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان
! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان
را نمی خواهند پاسخ
دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها
ابر، دلها خسته و
اسکلتهای بلور
دلمرده، سقف آسمان
آلوده مهر و
است.
این شعر را خطا به احمد شاملو سرود....
شاد یادش گرامی
بیشتر با [External Link Removed for Guests]
