30000000000000
ارسال شده: سهشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰, ۶:۵۷ ب.ظ
بسم الله الرحمان الرحیم
روزی یكی از همراهان شهید مغفوری به نام «مش حبیب» به اتاق حاج مهدی وارد شد و به او گفت كه فروشگاه روغن میدهد تا او هم
برای گرفتن روغن اقدام كند. در كنار اتاق حاج مهدی سطل كوچكی بود، حاج مهدی دست خود را به سطل كشید و سپس در ورقه روی
میزش چیزی نوشت و آن را به مش حبیب داد و گفت: «نیم ساعت برایم مرخصی رد كن.»
مش حبیب فهمید حاج مهدی برای خرید روغن از فروشگاه مرخصی گرفته است. چند بار از او تقاضا كرد كه او برود و روغن بگیرد ولی حاج
مهدی قبول نكرد. پس از مدتی حاج مهدی با سطل خالی برگشت. وقتی مش حبیب از او دلیل اینكه چرا سطل خالی است را پرسید حاج
مهدی گفت: «روغن تمام شده بود.»
مش حبیب گفت: «من كه گفتم بدهید من بگیرم.» شهید پاسخ داد: «سطل را به خانه بردم تا آن را بشویم.» مش حبیب با تعجب گفت:
[COLOR=#262626]«اینجا كه آب برای شستن بود.» حاج مهدی گفت: «از این آب نمیتوان استفاده شخصی كرد چون این آب بیتالمال است....»
منبع : کتاب آیینه ستاره ها به نقل از cloob.com
[HR]
خاطره ای از همسر شهید باکری : (منبع :سایت حوزه)
یادم هست از سبزی خیلی خوشش می آمد. در آن موقع ستادشان در دزفول بود و خانه ما در اهواز. فصل زمستان بود
و به جهت هوای خوب آنجا، سبزیجات خوبی داشت. یک بار آمد و گفت: نمی دانی چه سبزی و کاهوهای خوبی کنار جاده
بود. با بچه ها توقف کردیم و مقداری کاهو خریدیم و خوردیم. گفتم خوب مقداری سبزی هم برای خانه می خریدی. گفت:
نمی دانستم که چه سبزی ای می خواهی. بنویس دفعه بعد که آمدم، بگیرم. لذا رفتم خودکارش را از داخل لباسش
بردارم و بنویسم که از پشت سر فریاد زد که بگذارش زمین. گفتم: چی شده؟ گفت: آن خودکار مال بیت المال است و تو
حق نداری با آن کار شخصی انجام بدهی ....
روزی یكی از همراهان شهید مغفوری به نام «مش حبیب» به اتاق حاج مهدی وارد شد و به او گفت كه فروشگاه روغن میدهد تا او هم
برای گرفتن روغن اقدام كند. در كنار اتاق حاج مهدی سطل كوچكی بود، حاج مهدی دست خود را به سطل كشید و سپس در ورقه روی
میزش چیزی نوشت و آن را به مش حبیب داد و گفت: «نیم ساعت برایم مرخصی رد كن.»
مش حبیب فهمید حاج مهدی برای خرید روغن از فروشگاه مرخصی گرفته است. چند بار از او تقاضا كرد كه او برود و روغن بگیرد ولی حاج
مهدی قبول نكرد. پس از مدتی حاج مهدی با سطل خالی برگشت. وقتی مش حبیب از او دلیل اینكه چرا سطل خالی است را پرسید حاج
مهدی گفت: «روغن تمام شده بود.»
مش حبیب گفت: «من كه گفتم بدهید من بگیرم.» شهید پاسخ داد: «سطل را به خانه بردم تا آن را بشویم.» مش حبیب با تعجب گفت:
[COLOR=#262626]«اینجا كه آب برای شستن بود.» حاج مهدی گفت: «از این آب نمیتوان استفاده شخصی كرد چون این آب بیتالمال است....»
منبع : کتاب آیینه ستاره ها به نقل از cloob.com
[HR]
خاطره ای از همسر شهید باکری : (منبع :سایت حوزه)
یادم هست از سبزی خیلی خوشش می آمد. در آن موقع ستادشان در دزفول بود و خانه ما در اهواز. فصل زمستان بود
و به جهت هوای خوب آنجا، سبزیجات خوبی داشت. یک بار آمد و گفت: نمی دانی چه سبزی و کاهوهای خوبی کنار جاده
بود. با بچه ها توقف کردیم و مقداری کاهو خریدیم و خوردیم. گفتم خوب مقداری سبزی هم برای خانه می خریدی. گفت:
نمی دانستم که چه سبزی ای می خواهی. بنویس دفعه بعد که آمدم، بگیرم. لذا رفتم خودکارش را از داخل لباسش
بردارم و بنویسم که از پشت سر فریاد زد که بگذارش زمین. گفتم: چی شده؟ گفت: آن خودکار مال بیت المال است و تو
حق نداری با آن کار شخصی انجام بدهی ....
