آنکه عاشق می شود خدایی دارد.....

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 598
تاریخ عضویت: جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ
محل اقامت: پشت كامپيوتر !
سپاس‌های ارسالی: 10734 بار
سپاس‌های دریافتی: 5977 بار
تماس:

آنکه عاشق می شود خدایی دارد.....

پست توسط nima-rad »

تصویر


بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال .

فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار

و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند

و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت

و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است

و آن که عاشق است ، دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ،

درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد

و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است

و آن که امید دارد ، حتما عاشق استو آن که عاشق است ، ، دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،

با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ،

پس برای من هم خدایی است .........




تصویر تصویر تصویر تصویر
 [External Link Removed for Guests] 
Captain I
Captain I
پست: 527
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۷:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1884 بار
سپاس‌های دریافتی: 2113 بار

Re: آنکه عاشق می شود خدایی دارد.....

پست توسط آزیتا »

به نام خداوند زیبا پسند خداوند ترشی خداوند قند
بچه ای پابرهنه,کنار کفش فروشی ایستاده بود و با حسرت به کفش ها نگاه می کرد.
رهگذری رسید و یک جفت کفش برایش خرید.
بچه خوشحال شد. با ذوق و شوق از رهگذر پرسید:
تو خدا هستی؟!!
رهگذر گفت:
نه من بنده ی خدا هستم!
بچه گفت :
می دونستم ی نسبتی با خدا داری!!!

{آزیتا(دریا)}
[COLOR=#548dd4]   کسی شد شمع , آبش می   

 هر که شد تصویر ,قابش می کنند 

 هر که با افسانه پردازان نشست 

 با فسون خویش, خوابش می کنند 



برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه  

[External Link Removed for Guests]

[FONT=System]دریا سرنوشتم را به یاد آور .............


   به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
 

 برکه توان نهاد دل , تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو , نیست زبان خامه را

گرد در امید تو , چند به سر دوانمش ؟
 
 
 
تصویر DARYA تصویر
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”