[FONT=Tahoma,sans-serif] مهمان اشک
[FONT=Tahoma,sans-serif]اشک، چو دریا و، غم، طوفان اشک دل بود کـشـتـی سـر گـردان
[FONT=Tahoma,sans-serif]اشـک اول ژالــه ای بی روح بود داغ مهـر گـل رخـان شد جـان
[FONT=Tahoma,sans-serif]از غم جـانـسـوز قـلب عاشـقـان یک علامت: چشمه ی جوشان
[FONT=Tahoma,sans-serif]
[FONT=Tahoma,sans-serif]اشک، خونین می کند دل را چو لعل سنگ گوهر می شود در کـان
[FONT=Tahoma,sans-serif]گر چه دشوار است راه عشق تو می تـوان رفـت از ره آسـان
[FONT=Tahoma,sans-serif]زیـنـت بـاغ حــریـم وصـل توسـت جـویــبـــار آب بی پـــایـــان
[FONT=Tahoma,sans-serif]بر چنین داغـی که دارد قـلب تـو هر چـه ریزد، کـم بود بـاران
[FONT=Tahoma,sans-serif]چون به کوی ات آب را سد کرده اند دیده لبـریز است از طـغـیـان
[FONT=Tahoma,sans-serif]غم چــه داری، گر عـدو آبـت نداد چون تویی در کربــلا مـهمان
[FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif lang=FA] «حسان»
همراه با مـحـرم ...
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 174
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸, ۱۰:۵۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1001 بار
- سپاسهای دریافتی: 879 بار
Re: همراه با مـحـرم ...
دو رباعی تقدیم به سقای کربلا
نخل خونین
آن نخل به خون تپیده را می بوسید
آن مشک زهم دریده را می بوسید
خورشید کنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بریده را می بوسید
محمد رضا سهرابی
شرم آب
بسیار گریست، تا که بی تاب شد آب
خون ریخت ز دیدگان و خوناب شد آب
از شدت تشـنه کامـی ات ای سقـا
آن روز ز شــرم روی تو آب شـد آب
محمد رضا سهرابی
نخل خونین
آن نخل به خون تپیده را می بوسید
آن مشک زهم دریده را می بوسید
خورشید کنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بریده را می بوسید
محمد رضا سهرابی
شرم آب
بسیار گریست، تا که بی تاب شد آب
خون ریخت ز دیدگان و خوناب شد آب
از شدت تشـنه کامـی ات ای سقـا
آن روز ز شــرم روی تو آب شـد آب
محمد رضا سهرابی
[COLOR=#366092]پشتیبان [COLOR=#c00000]ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.
امام روح الله (ره)
امام روح الله (ره)

- پست: 174
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸, ۱۰:۵۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1001 بار
- سپاسهای دریافتی: 879 بار
Re: همراه با مـحـرم ...
باز این چه شورش است...
با اشـک هاش دفتر خود را نمـور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد،
احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت،
وقتش رسیده بود به دسـتـش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت:
"باز این چه شورش است که"در جان واژه هاست شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
بی اخـتـیـار شد قلـمـش را رهـا گذاشـت دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پابه پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریــه می کند
با این زبـان چگونه بگـویم چه ها کشـید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشــید حتی براش جای کفن بوریا کشـید
در خون کشید قافیه ها را، حروف را از بس که گریه کرد تمام "لهوف" را
اما در اوج روضــه کـم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نـیـزه گـرم طـلـوعـی دوباره بود او کـهـکـشان روشن هفده ستـاره بود"
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن... شاعر بُرید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس شاعـر کنار دفترش افتاده از نفـس...
«سید حمید رضا برقعی»
با اشـک هاش دفتر خود را نمـور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد،
احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت،
وقتش رسیده بود به دسـتـش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت:
"باز این چه شورش است که"در جان واژه هاست شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
بی اخـتـیـار شد قلـمـش را رهـا گذاشـت دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پابه پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریــه می کند
با این زبـان چگونه بگـویم چه ها کشـید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشــید حتی براش جای کفن بوریا کشـید
در خون کشید قافیه ها را، حروف را از بس که گریه کرد تمام "لهوف" را
اما در اوج روضــه کـم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نـیـزه گـرم طـلـوعـی دوباره بود او کـهـکـشان روشن هفده ستـاره بود"
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن... شاعر بُرید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس شاعـر کنار دفترش افتاده از نفـس...
«سید حمید رضا برقعی»
[COLOR=#366092]پشتیبان [COLOR=#c00000]ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.
امام روح الله (ره)
امام روح الله (ره)