سردار شهید دین شعاری
[External Link Removed for Guests]
[HIGHLIGHT=#FFFF00]معرفی شهید حاج محسن دین
محسن در یکی از روزهای زیبای سال 1338 در جمع گرم و صمیمی خانواده دینشعاری به دنیا آمد، روزهای پرنشاط کودکی را زیر سایه تعالیم پدر و مادر گرامی و در پناه تعالیم دین اسلام گذراند.او از همان اوایل نوجوانی علاقه عجیبی به اهلبیت (ع) داشت و در 13 یا 14 سالگی بود که هیئتی به نام شهدای کربلا تأسیس نمود و خود به تنهایی مسئولیت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدین راه حق پیوست و همواره در تظاهراتهای سال 1357 حضوری فعال داشت در همان ایام به همراه برادرش به خدمت در پزشکی قانونی پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانهروزی در کار جابجایی و تحویل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولین سربازانی بود که به فرمان امام خمینی (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفی کردند او همواره فریضه مقدس امر به معروف و نهی از منکر را انجام میداد و برای سربازان پادگان به خصوص آنهایی که در انجام فرائض تعلل میکردند برنامه شناخت ایدئولوژی گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهای 57 و 1358 خدمت مقدس سربازی را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خیل سبزپوشان سپاهی پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهههای نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر27 محمدرسولالله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عملیاتهای طریقالقدس و کربلای1 یادآور دلاوریها و رشادتهای خالصانه او در راه دفاع از میهن است زمانیکه قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیتهایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیلوار جان خویش را در حین خنثیسازی مین ضد تانک در قربانگاه سردشت فدای معبود ساخت و نام خویش را برای همیشه در قلب تاریخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشتزهرای تهران قرار دارد.
گذری به صفات شهید دین شعاری
خنده رو
محسن همیشه فردی خندان و خوشرو بود و در هیچ شرایطی گل لبخند از لبانش چیده نمیشد، حتی در سختترین شرایط جبهه زمانیکه یکی از بچهها زخمی شد و روی زمین افتاد محسن بالای سر او رفته بود و میخندید وقتی بچهها از او پرسیدند چرا در این شرایط میخندد؟ پاسخ داد نمیدانم چرا میخندم؟این خنده از شادی است یا ناراحتی؟! محسن خودش تعریف میکرد که در زمان خدمت سربازی یک روز در مراسم صبحگاه مشترک که اتفاقاً در جلوی صف هم ایستاده بودم ناگهان خنده ام گرفت و نتوانستم خود را کنترل کنم.فرمانده پادگان که مشغول سخنرانی بود از این حرکت من تعجب کرد دستور داد مرا از صف بیرون بکشند و 24 ساعت بازداشت نگه دارند بعد هم به من تذکر دادند که این عمل را انجام ندهم اما من گفتم خنده در ذات من است به هر حال خندهای گاه و بیگاه محسن به همه بچهها روحیه می داد.
منبع:پروندههای امانی از لشگر27
راوی:همرزم شهید
[External Link Removed for Guests]
________________________________________
شور جبهه
بسم رب الشهدا
حاج محسن همواره مجروحیت خود را از ما مخفی میکرد و هربار هم که به علت شدت جراحت به بیمارستان منتقل میشد میخواست هرچه سریعتر به جبهه بازگردد حتی یادم هست که یکبار که به علت مجروحیت از ناحیه پا در بیمارستان امام رضا (ع) مشهد بستری بود مرتب به دکتر اصرار میکرد که باید برگردد دکتر به من گفت که زخمهای برادرتان عمیق است و هرچه ما به او اصرار میکنیم که باید مدتی استراحت کند تا زخمهایش عفونی نشوند توجهی نمیکند، شما خودتان به او تذکر دهید حاجی که حرفهای ما را شنیده بود سریع از روی تخت بلند شد و در راهرو شروع کرد به قدم زدن و گفت:«زخم من عمیق نیست و من باید برگردم>> سرم مجروح همتخت او در حال تمام شدن بود محسن پرستارها را صدا زد و از او خواست که سرم را جدا کند اما پرستار گفت که شیفت من تمام شده و نوبت پرستار بعدی است محسن با ناراحتی گفت:«شیفت انسانیت شما که تمام نشده» بعد هم سرم را از دست آن مجروح باز کرد تا با هم به منطقه اعزام شوند. در کربلای 1 هم که از ناحیه شکم مجروح شده بود ما اطلاعی نداشتیم تا زمانیکه به بیمارستان مشهد منتقل شد و ما متوجه جراحت شدید ایشان شدیم یکبار دیگر هم در والفجر8 هنگامی که بچهها مشغول کندن کانال در فاو بودند کلنگ به پای او اصابت کرده وزخمی شد اما علیرغم اصرار زیاد بچهها راضی نشد به عقب بازگردد و با همان پای مجروح 40 روز در خط مقدم ماند او میگفت:«درست است پایم مجروح شده صحبت که میتوانم بکنم» اگر بچهها مرا با این وضعیت ببیند روحیه میگیرند و این جراحتها برای من مجروحیت نیست تا جان در بدن دارم به جبهه میروم.
منبع:پروندههای امانی از لشگر27
راوی:برادر شهید
________________________________________
استقبال از شهادت
چند هفته قبل از شهادت حاج محسن، با هم به مزار پاک پدر و مادرمان رفته بودیم، محسن حال و هوای دیگری داشت از من خواست که با هم بر سر مزار شهدا نیز برویم، وقتی وارد قطعه شهدا شدیم حاجی انگار دنبال چیزی میگشت علت سرگردانیاش را پرسیدم گفت میخواهم مزار شهید نوری در قطعه 29 را پیدا کنم پس از کمی جستجو مزار شهید علیرضا نوری را پیدا کردیم در کنار مزار او یک قبر خالی بود حاج محسن با دیدن آن آرام نشست، دستش را بر روی مزار خالی گذاشت و گفت مرا اینجا دفن کنید، با تعجب پرسیدم، اشتباه نمیکنی اما محسن آرام گفت اینجا قبر من است، بعد از شهادت حاجی با اینکه ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمیدانم برنامهها چطور ردیف شده بود که بچههای تخریب هماهنگ کردند و محسن را در همان جایی که پیشبینی کرده بود به خاک سپردند، محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.
منبع:پروندههای امانی از لشگر27
________________________________________
وصیتنامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین
السلام علیک یا اباعبدالله و علیالارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلامالله ابداً ما بقیت و بقیالیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علیبنالحسین و ……. با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و تمامی شهدای اسلام و امت شهیدپرور ایران و با سلام به خانواده محترم و درود و رحمت به روح پدر و مادرم. شهادت یعنی انتقال یافتن از زندگی مادی به زندگی معنوی و الهی و شهادت در مکتب اسلام یک مسأله انتخابی است که انسان کامل با تمام آگاهی آن را انتخاب میکند و با شهادت خویش شمع راه انسانهای پاک و نورانی میشود و من با انتخاب آگاهانه راه شهیدان را تا رسیدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد. نظر به اینکه اگر لیاقت شهادت داشته باشم بنابراین من راهم را انتخاب کردم امیدوارم که شما هم دست خط مرا (ولایت فقیه و برگزیدن راه شهادت) را انتخاب کنید.برادران در زمانی که اسلام در خطر است همانطوریکه امام عزیز قلب تپنده امت فرمود : به کسانیکه توانایی داشته باشند واجب میشود که برای پاسداری از حریم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن برخیزند و مواظب باشید که این جنایتکاران هر روز برای نابودی جمهوری اسلامی ایران نقشه میکشند اما شما همانطوریکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کردید حالا هم هوشیار باشید که انشاالله کاری از دستشان ساخته نیست اما نگذارید ریشه بگیرند و چند جمله از جملات گهربار امام امت و مسئولین کشور که میفرمایند فراموش نکنیم که در جنگ با آمریکا هستیم و ما متکی به خدا هستیم و با اتکال به خدا از هیچ ابرقدرتی ترسی نداریم و ما مثل امام حسین (ع) در جنگ وارد شویم و مثل حسین (ع) باید به شهادت برسیم و تا آنجایی در خاک عراق پیش میرویم که خواستههایمان را بگیریم و هرگز زیر بار ذلت نخواهیم رفت. هیهات من الذله. در آخر از رزمندگان میخواهم که جبهه را گرم نگاه داشته و گوش به فرمان رهبر و تا آخرین نفس استقامت کنید که الان استقامت لازم است. در آخر وصایای شخصی من….. وسایل ارتباط نظامی من از قبیل لباس و غیره را بعد از شهادتم کسی استفاده کند در غیر این صورت به مراکز سپاه تحویل دهید مقدار پولی هست برای کفن و دفن که انشاالله لازم نمیشود چون آرزویم این است که در صحنه نبرد تکه تکه شوم تا در روز قیامت در پیش سالار شهیدان اباعبدالله و سایر شهدا سرافکنده نباشم….. درمراسم عزاداری من روضه بیبی حضرت زهرا (س) خوانده شود چون من از داشتن مادر و پدر محروم بودهام در آخر از همه خواهران و برادران و آشنایان میخواهم که اگر از من بدی دیدهاند حلال کنند برادران از استغفار و دعا دور نشوید (دعای کمیل و نماز جمعه) که بهترین درمان برای تمکین دردها است….. امام را تنها نگذارید که او حسین زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است…..
منبع:پروندههای امانی از لشگر27
[External Link Removed for Guests]
شهدای شاخص یاشاخص سازی!
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 696
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1326 بار
- سپاسهای دریافتی: 2342 بار
- تماس:
شهدای شاخص یاشاخص سازی!
به سوی میدانهای جنگ وجهادبشتابیدومرگ رادرآغوش بگیریدوآنرابفشاریدکه شهیدان راه خدارادرنزدخدامقامی بس بزرگ است.
ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه.
گرگ اجل یکایک ازاین گله می برد...این گله رانگرکه چه آسوده می چرد.
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه.
گرگ اجل یکایک ازاین گله می برد...این گله رانگرکه چه آسوده می چرد.
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

- پست: 696
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1326 بار
- سپاسهای دریافتی: 2342 بار
- تماس:
Re: شهدای شاخص یاشاخص سازی!
[HIGHLIGHT=#FFFF00]شهيد منوچهر مُدِ
[External Link Removed for Guests]
جانباز شهيد منوچهر مدق، فرزند محمد، در روز سی و یکم خرداد ماه سال 1335 در تهران دنيا آمد.
منوچهر، پس از طي دوران طفوليت در سن 7 سالگي به مدرسه رفت.
او تا سال دوم دبیرستان ادامه تحصیل داد و با توجه به علاقه ای که نسبت به امور فنی خودرو و مکانیکی داشت، ترک تحصیل کرد و مشغول به کار شد.
در اوایل بهار سال 1354 به خدمت سربازی اعزام شد.
در بحبوحه مبارزات مردمی منجر به پیروزی انقلاب، همانند هزاران جوان انقلابی وارد عرصه فعالیت های سیاسی شد.
از جمله اقدامات روزمره او در اواخر سال 1357 می توان به امور ذیل اشاره کرد:
«پخش اعلامیه، شرکت در تظاهرات، آب رسانی به مردم، پناه دادن مبارزین در منزل خود و جمع آوری دارو جهت مداوای مجروحین».
او در روز های تاریخی و سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن سال 1357 به همراه تنی چند از همرزمانش؛ بقایای عناصر رژیم طاغوتی را از دانشکده پلیس پاکسازی نمود.
منوچهر در سال 1359 ازدواج کرد و سالها بعد صاحب دو فرزند به نام های علی و بنت الهدی شد.
او در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی، پس از طی دوره های آموزشی به لشگر 27 محمد رسول الله(ص) پیوست.
[External Link Removed for Guests]
مسئولیت های شهید منوچهر مدق در جبهه عبارت بود از:
مسئول تدارکات گروهان، مسئول تدارکات گردان، مسئول تامین لشگر.
از جمله همرزمان شهید او می توان از؛ شهید حاج محمد عبادیان، شهید میرنوراللهی، شهید فریدونی، شهید عطری نام برد.
جانباز شهید منوچهر مدق در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، کربلای پنج و والفجر هشت شرکت داشت.
او در منطقه عملیاتی مهران در جنوب غرب کشور روز اول اردیبهشت ماه سال 1361 با
مصدومیت شیمایی روبرو گردید.
پس از پایان جنگ تحمیلی و دفع دشمن متجاوز از میهن؛ در پادگان دوکوهه و مقرهای لشگر27 محمد رسول الله(ص) ادامه خدمت داد.
او به تدریج با بروز علائم مصدومیت شیمایی( هفتاد درصدی) ، در تهران بستری و تحت درمان قرار گرفت.
چندین بار مورد عمل جراحی ریه قرار گرفت و سرانجام پس از سالها تحمل رنج بیماری در روز سوم آذرماه سال 1379 در بیمارستا ساسان به شهادت رسید.
شهید مدق به روایت فرزند شهيد:
پدر مي گفت:"دردهايم همه عشقبازی با خداست"
خیلی آرام در گوشم زمزه کرد: "عشق بازی با خدا" "صبر و توکل" همین را گفت و دیگر حرفی نزد.
جنگ كه تمام شد، پدر هم به خانه برگشت. آنها بعد از سالها دوري تازه به هم رسيده بودند و داشتند حضور پدر را در كنار خود باور مي كردند. اما او با دردي كه داشت و رنجي كه مي كشيد، ماندني نبود. پدر علي در یک شب پاییزی در 2 آذر ماه سال 79 به دیار باقی شتافت.
علی مدق فرزند شهید والامقام منوچهر مدق است. سال 60 در تهران متولد شده و
فارغ التحصیل رشته فناوري اطلاعات (IT) از دانشگاه آزاد است.
علي فرزند با وفا و مهربان شهید مدق است که به گفتگو با او پرداختیم که حاصلش را می خوانید:
[HIGHLIGHT=#FFFF00]اخلاق پدر:
صبور و مهربان بود، هیچگاه عقاید خودش را بر ما تحمیل نمی کرد، اجازه داد خودمان خدا را بشناسیم و به او ایمان بیاوریم. پدر حتی دین را هم بر ما تحمیل نمی کرد.
[External Link Removed for Guests]
[HIGHLIGHT=#FFFF00]روزهای برگشتن
زمانی که به دنیا آمدم پدر در جبهه بود.
پنج – شش سال داشتم و با دوستانم در کوچه بازی می کردیم، دیدم مردي وارد کوچه شد، صورت و دستش زخمی بود و موهای بلند و به هم ریخته ای داشت.
از او ترسیدم و به سمت خانه دویدم، مرا صدا زد از صدایش متوجه شدم که پدر است به طرفش دویدم و خواستم او را بغل کنم ولی او نتوانست،دستش زخمی بود.
خم شد و صورت من را بوسید. هیچ وقت آن صحنه از ذهنم پاک نمی شود.
در سالهاي جنگ پدر وقتي که مجروح می شد به مرخصی می آمد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]زندگی بعد از
در دوران جنگ پدر را کم می دیدیم. مادر زحمات بسیاری برای من و خواهرم می کشید.جنگ که تمام شد باز هم پدر را کم می دیدم، او بیشتر روزها در بیمارستان بود.زندگی ما با اضطراب و نگرانی زیادی همراه بود ولی شادی های خاص خود را هم داشت.او ترکش های زیادی در بدنش داشت و شیمیایی بودنش هم دردهایش را دو چندان کرده بود.با این حال هیچ وقت شکایت و ناله نمی کرد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00] جنگ ما هم شروع شد!
پدر با تنی زخمی از جنگ بازگشت. او دردهای زیادی را با خود آورده بود و همیشه می گفت: "جنگ شما تازه آغاز شده و باید در این راه اخلاص داشته باشید تا شکست نخورید".
براي تهيه داروهاي مورد نياز پدر واقعا سختي مي كشيديم،خاطرات تلخي از ناصر خسرو در آن روزها دارم و فروش خانه مان برای درمان پدر و در نهایت روزهاي بیمارستان و روحیه دادن به ايشان. از طرف ديگر كارهاي سخت و هفت خوان ادارات دولتي و سازمانهايي كه هيچ وقت ما را به درستي درك نكردند.
اما پدر روحیه خوبی داشت مادرم هم کوتاهی نمی کرد و همین گذشت و فداکاری مادرم عشق آنها را برای همیشه پایدار نگهداشت.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]بزرگترین لذت زندگی
بزرگترین لذت زندگیم این بود که در سن 17 سالگی با اولین حقوق خودم توانستم برای پدرم یک کاپشن بخرم. و با این کار قدردان زحماتش باشم.
با اینکه خیلی کهنه شده بود ولی بابا آن را تا زمان شهادت بر تن داشت.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]فداشدن به خاطر ارزش ها و اعتقادات
من فدا شدن به خاطر ارزش ها را لحظه شهادت پدر دیدم.
مادرم به خاطر عشق به پدر فداکاری زیادی کرد. من عشق حقيقي را از آن دو یاد گرفتم.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]شهادت
آن روز مادرم تماس گرفت و گفت که به بیمارستان بروم دلشوره ی عجیبی داشتم. وقتی پدر را در آن وضع دیدم دیگر نمی توانستم راه بروم. نفسم بند آمده بود خودم را به تخت رساندم و دستش را گرفتم و صورتش را بوسیدم.
پدر خیلی سخت حرف می زد و خیلی آرام در گوش من زمزه کرد: "عشق بازی با خدا" "صبر و توکل" همین را گفت و دیگر حرفی نزد.
من و مادر از کمر پدر گرفتیم و از روی تخت بلندش کردیم تا به اتاق مراقبت های ویژه ببریم، لرزش کمر پدر را زیر دستانم احساس کردم و پدر یک نگاه به من و مادرم کرد و چشم هایش را بست. پدرم در آغوش من و مادرم شهید شد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]معشوق پدرم تنها خدا
از زمانی که پدرم شهید شد هر زمان که دلتنگش می شوم برایش نماز می خوانم.
خوشحالم که پدر بعد از آن همه سختي و درد حالا در آرامش است.
همیشه می گفت: "اینها همه دردهايم عشق بازی با خداست"
از سخنان شهيد منوچهر مدق:سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکنید که فرمودند.
«نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی به فراموشی سپرده شوند».
از خانواده شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره
آنها بنشیند.از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید.
دوست دارم همکارانم همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبری باشند.
والعاقبه للمتقین ـ منوچهر مدق 18/4/79
حديث دشت عشق همسر شهيد سيد منوچهر مدق:اوعاشقانه به سوي معبود پروازكرد
شهيد مدق عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: "آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"
فرشته ملکی متولد سوم فروردین ماه سال 1342 در تهران است. او در جريان مبارازت انقلابي سال 57 با شهید مدق آشنا شد و يك سال بعد به عقد ازدواج او درآمد.
ثمره این زندگی مشترک خاطره انگيز و عاشقانه دو فرزند به نامهای "علی" و "هدی" ست.
آشنايي با منوچهر:
اولین دیدار ما روز 13 آبان 57 در تظاهرات دانشگاه تهران بود. به همراه دوستانم برای پخش اعلامیه رفته بودم که درگیری مردم و دانشجويان با ساواك شروع شد.
در آن ميان یک لحظه دیدم یک نفر دست مرا گرفت و كشید و با صدای بلند گفت: "خودت را بكش بالا "
از ترس، سوار موتور آن جوان شدم. "او منوچهر بود".
بعدها فهمیدم او پسر همسایه ماست. تا آن روز ندیده بودمش. بعد از آن چندین بار دیگر هم منوچهر را در تظاهرات ها دیدم.
بعد از چند بار ملاقات كوتاه و ايجاد حس مشترك ميان هر دويمان، اولين جلسه خواستگاري صورت گرفت و منوچهر شرايطش را برايم گفت:
او گفت كه؛
اگر قرار باشد اين انقلاب به من نياز داشته باشد و من به شما، من ميروم نياز انقلاب و كشورم را ادا كنم، بعد احساس خودم را. ولي به شما يك تعلق خاطر دارم».
بايد خوب فكر مي كردم ؛ منوچهر تا دوم دبيرستان درس خوانده بود و رفته بود سركار. مكانيك بود و خانوادهي متوسطي داشت.
خانواده ام مخالفت مي كردند. اما من انتخابش كرده بودم. منوچهر صبور بود، بيقرار كه ميشد، من هم بيطاقت ميشدم.
چند ماه به انتظار گذشت، منوچهر كه حالا پاسدار شده بود براي خودش برنامه هايي داشت. گفت: بايد به كردستان بروم.
بالاخره موافقت پدر را گرفتيم . نيمه شعبان سال 58 آغاز زندگي مشترك ما شد.
فرشته ملکی فصل جديد از زندگي خود را با شهيد مدق آغاز كرد.
مي گويد: يك ماه تمام را در شمال كشور به ماه عسل گذردانديم. تازه آمده بوديم سر زندگي مان، كه جنگ شروع شد.
شش ماه رفت و خبری از آمدنش نشد. دوری از منوچهر برایم سخت بود. به همراه او به جنوب کشور رفتم و تا آخر جنگ آنجا ماندیم.
در جنوب ما در یک اتاق کوچک زندگی می کردیم. منوچهر چند ماه یکبار می آمد و سری به من می زد و دوباره می رفت.
شايد شش ماه اول بعد ازدواجمان كه منوچهر رفت جبهه، برايم راحتتر گذشت. ولي از سال شصت و شش ديگر طاقت نداشتم. هر روز كه ميگذشت به همسرم وابستهتر ميشدم. دلم ميخواست هر روز جمع باشد و بماند پيشمان.
سال 60 علی به دنیا آمد. خیلی خوشحال بود.هدی هم سال 65 به دنیا آمد. منوچهر عاشق بچه ها بود.
منوچهر در عمليات كربلاي شيميايي شد. تنش تاول ميزد و از چشمهاش آب ميآمد.
بعد از جنگ
منوچهر سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال كرج شد. گاهي براي پاكسازي و مرزداري ميرفت منطقه. هر بار كه ميآمد، لاغرتر و ضعيف تر شده بود.
نميتوانست غذا بخورد. ميگفت «دل و رودهم را ميسوزاند. همهي غذاها به نظرش تند بود. هنوز نميدانستيم شيميايي چيست و چه عوارضي دارد. دكترها هم تشخيص نميدادند. هر دفعه ميبرديمش بيمارستان، يك سرم ميزدند، دو روز استراحت ميداند و ميآمديم خانه.
سال 69 مصدوميتش شدیدتر شد. عملی روی منوچهر انجام دادند تا ترکش ها ی سمی را از بدنش خارج کنند از همان موقع شیمی درمانی هم شروع شد.
روزها به سختي می گذشت و منوچهر حالش رورز به روز بدتر می شد به طوری که تا شش ماه نتوانست حرکت کند بعد از آن هم با عصا راه می رفت. مدتی بیناییش را از دست داد و بعد از استفاده از آمپول های زیاد تا حدودی بهبود یافت.
بدنش پر از تاول بود طوری که نمی توانست بخوابد. ریه سمت چپش را هم از دست داد و نیمی از روده اش را هم برداشتند.
سردردهاي شديد گرفت. از درد خود دماغ ميشد و از گوشش خون ميزد.
منوچهر كار خودش را ميكرد. اما گاهي كاسه صبرش لب ريز ميشد. حتی استعفا داد، كه قبول نكردند. سال شصت و نه، چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد كه خون بالا ميآورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بيمارستان بستري شد.
تا سال هفتاد و نه نفس عميق كه ميكشيد، ميگفت «بوي گوشت سوخته را از دلم حس ميكنم».
منوچهر با خدا معامله كرد و حاضر نشد مفت ببازد
منوچهر بسیار صبور و مهربان بود. با تمام دردی که داشت هیچ وقت اعتراض نمی کرد. "سوره یاسین" و "الرحمن" و "زیارت عاشورا" را خیلی دوست داشت.
عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: " من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"
سال 79 سال سخت و بدی بود چرا که منوچهر دیگر نمی توانست درد را تحمل کند و می گفت:" از خدا خواستم سخت شهید شوم ولی دیگر روحم نمی تواند این دنیا را تحمل کند"
شب آخر در بیمارستان پزشکان گفتند که دیگر امیدی به زنده ماندن منوچهر نیست.
تا صبح کنار منوچهر نشستم و هر دو گریه می کردیم.
صبح حالش بد شد و خونريزي زيادي داشت. دست کشید روی خون و به صورتش زد گفتم: منوچهر! چرا این کار را می کنی؟ گفت: "خون شهید است"
از من خواست تا برایش لیوان آبی بیاورم وقتی آوردم روی سرش ریخت و گفت: من غسل شهادت دادم و شروع کرد به نماز خواندن حال عجیبی داشت.
بعد از نماز دستهايم را گرفت و گفت: این دستها زحمت زیادی برای من کشیده اند چند بار تکرار کرد. من هم گریه می کردم و نمی توانستم جوابش را بدهم.
منوچهر همیشه می گفت: نمی خواهم روی تخت بیمارستان شهید شوم.
وقتی پرستار ملافه های تختش را عوض می کرد من و علی او را از تخت بلند کردیم منوچهر دست من را گرفت و یک نگاه به علی و من کرد و چشمانش را بست.
او در آغوش من و پسرم شهید شد.
و خدا صدای منوچهر را شنید و او را در 2 آذر ماه سال 79 از ما گرفت.
منوچهر از جانش برای من و بچه ها گذشت. بچه ها هم قدردان زحمات پدر بودند.
علی همیشه می گفت: اگر ما در این دنیا خطا زیاد داشته باشیم حداقل از این بابت خیالمان راحت است که شرمنده پدر نبودیم.
همه ما این زندگی را مدیون افرادی همچون شهيد منوچهر هستیم.
هنوز هم ما احساس می کنیم منوچهر در کنار ماست و ما را می بیند. من و بچه ها حضور او را در همه جا احساس می کنیم.
[External Link Removed for Guests]
جانباز شهيد منوچهر مدق، فرزند محمد، در روز سی و یکم خرداد ماه سال 1335 در تهران دنيا آمد.
منوچهر، پس از طي دوران طفوليت در سن 7 سالگي به مدرسه رفت.
او تا سال دوم دبیرستان ادامه تحصیل داد و با توجه به علاقه ای که نسبت به امور فنی خودرو و مکانیکی داشت، ترک تحصیل کرد و مشغول به کار شد.
در اوایل بهار سال 1354 به خدمت سربازی اعزام شد.
در بحبوحه مبارزات مردمی منجر به پیروزی انقلاب، همانند هزاران جوان انقلابی وارد عرصه فعالیت های سیاسی شد.
از جمله اقدامات روزمره او در اواخر سال 1357 می توان به امور ذیل اشاره کرد:
«پخش اعلامیه، شرکت در تظاهرات، آب رسانی به مردم، پناه دادن مبارزین در منزل خود و جمع آوری دارو جهت مداوای مجروحین».
او در روز های تاریخی و سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن سال 1357 به همراه تنی چند از همرزمانش؛ بقایای عناصر رژیم طاغوتی را از دانشکده پلیس پاکسازی نمود.
منوچهر در سال 1359 ازدواج کرد و سالها بعد صاحب دو فرزند به نام های علی و بنت الهدی شد.
او در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی، پس از طی دوره های آموزشی به لشگر 27 محمد رسول الله(ص) پیوست.
[External Link Removed for Guests]
مسئولیت های شهید منوچهر مدق در جبهه عبارت بود از:
مسئول تدارکات گروهان، مسئول تدارکات گردان، مسئول تامین لشگر.
از جمله همرزمان شهید او می توان از؛ شهید حاج محمد عبادیان، شهید میرنوراللهی، شهید فریدونی، شهید عطری نام برد.
جانباز شهید منوچهر مدق در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، کربلای پنج و والفجر هشت شرکت داشت.
او در منطقه عملیاتی مهران در جنوب غرب کشور روز اول اردیبهشت ماه سال 1361 با
مصدومیت شیمایی روبرو گردید.
پس از پایان جنگ تحمیلی و دفع دشمن متجاوز از میهن؛ در پادگان دوکوهه و مقرهای لشگر27 محمد رسول الله(ص) ادامه خدمت داد.
او به تدریج با بروز علائم مصدومیت شیمایی( هفتاد درصدی) ، در تهران بستری و تحت درمان قرار گرفت.
چندین بار مورد عمل جراحی ریه قرار گرفت و سرانجام پس از سالها تحمل رنج بیماری در روز سوم آذرماه سال 1379 در بیمارستا ساسان به شهادت رسید.
شهید مدق به روایت فرزند شهيد:
پدر مي گفت:"دردهايم همه عشقبازی با خداست"
خیلی آرام در گوشم زمزه کرد: "عشق بازی با خدا" "صبر و توکل" همین را گفت و دیگر حرفی نزد.
جنگ كه تمام شد، پدر هم به خانه برگشت. آنها بعد از سالها دوري تازه به هم رسيده بودند و داشتند حضور پدر را در كنار خود باور مي كردند. اما او با دردي كه داشت و رنجي كه مي كشيد، ماندني نبود. پدر علي در یک شب پاییزی در 2 آذر ماه سال 79 به دیار باقی شتافت.
علی مدق فرزند شهید والامقام منوچهر مدق است. سال 60 در تهران متولد شده و
فارغ التحصیل رشته فناوري اطلاعات (IT) از دانشگاه آزاد است.
علي فرزند با وفا و مهربان شهید مدق است که به گفتگو با او پرداختیم که حاصلش را می خوانید:
[HIGHLIGHT=#FFFF00]اخلاق پدر:
صبور و مهربان بود، هیچگاه عقاید خودش را بر ما تحمیل نمی کرد، اجازه داد خودمان خدا را بشناسیم و به او ایمان بیاوریم. پدر حتی دین را هم بر ما تحمیل نمی کرد.
[External Link Removed for Guests]
[HIGHLIGHT=#FFFF00]روزهای برگشتن
زمانی که به دنیا آمدم پدر در جبهه بود.
پنج – شش سال داشتم و با دوستانم در کوچه بازی می کردیم، دیدم مردي وارد کوچه شد، صورت و دستش زخمی بود و موهای بلند و به هم ریخته ای داشت.
از او ترسیدم و به سمت خانه دویدم، مرا صدا زد از صدایش متوجه شدم که پدر است به طرفش دویدم و خواستم او را بغل کنم ولی او نتوانست،دستش زخمی بود.
خم شد و صورت من را بوسید. هیچ وقت آن صحنه از ذهنم پاک نمی شود.
در سالهاي جنگ پدر وقتي که مجروح می شد به مرخصی می آمد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]زندگی بعد از
در دوران جنگ پدر را کم می دیدیم. مادر زحمات بسیاری برای من و خواهرم می کشید.جنگ که تمام شد باز هم پدر را کم می دیدم، او بیشتر روزها در بیمارستان بود.زندگی ما با اضطراب و نگرانی زیادی همراه بود ولی شادی های خاص خود را هم داشت.او ترکش های زیادی در بدنش داشت و شیمیایی بودنش هم دردهایش را دو چندان کرده بود.با این حال هیچ وقت شکایت و ناله نمی کرد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00] جنگ ما هم شروع شد!
پدر با تنی زخمی از جنگ بازگشت. او دردهای زیادی را با خود آورده بود و همیشه می گفت: "جنگ شما تازه آغاز شده و باید در این راه اخلاص داشته باشید تا شکست نخورید".
براي تهيه داروهاي مورد نياز پدر واقعا سختي مي كشيديم،خاطرات تلخي از ناصر خسرو در آن روزها دارم و فروش خانه مان برای درمان پدر و در نهایت روزهاي بیمارستان و روحیه دادن به ايشان. از طرف ديگر كارهاي سخت و هفت خوان ادارات دولتي و سازمانهايي كه هيچ وقت ما را به درستي درك نكردند.
اما پدر روحیه خوبی داشت مادرم هم کوتاهی نمی کرد و همین گذشت و فداکاری مادرم عشق آنها را برای همیشه پایدار نگهداشت.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]بزرگترین لذت زندگی
بزرگترین لذت زندگیم این بود که در سن 17 سالگی با اولین حقوق خودم توانستم برای پدرم یک کاپشن بخرم. و با این کار قدردان زحماتش باشم.
با اینکه خیلی کهنه شده بود ولی بابا آن را تا زمان شهادت بر تن داشت.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]فداشدن به خاطر ارزش ها و اعتقادات
من فدا شدن به خاطر ارزش ها را لحظه شهادت پدر دیدم.
مادرم به خاطر عشق به پدر فداکاری زیادی کرد. من عشق حقيقي را از آن دو یاد گرفتم.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]شهادت
آن روز مادرم تماس گرفت و گفت که به بیمارستان بروم دلشوره ی عجیبی داشتم. وقتی پدر را در آن وضع دیدم دیگر نمی توانستم راه بروم. نفسم بند آمده بود خودم را به تخت رساندم و دستش را گرفتم و صورتش را بوسیدم.
پدر خیلی سخت حرف می زد و خیلی آرام در گوش من زمزه کرد: "عشق بازی با خدا" "صبر و توکل" همین را گفت و دیگر حرفی نزد.
من و مادر از کمر پدر گرفتیم و از روی تخت بلندش کردیم تا به اتاق مراقبت های ویژه ببریم، لرزش کمر پدر را زیر دستانم احساس کردم و پدر یک نگاه به من و مادرم کرد و چشم هایش را بست. پدرم در آغوش من و مادرم شهید شد.
[HIGHLIGHT=#FFFF00]معشوق پدرم تنها خدا
از زمانی که پدرم شهید شد هر زمان که دلتنگش می شوم برایش نماز می خوانم.
خوشحالم که پدر بعد از آن همه سختي و درد حالا در آرامش است.
همیشه می گفت: "اینها همه دردهايم عشق بازی با خداست"
از سخنان شهيد منوچهر مدق:سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکنید که فرمودند.
«نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی به فراموشی سپرده شوند».
از خانواده شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره
آنها بنشیند.از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید.
دوست دارم همکارانم همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبری باشند.
والعاقبه للمتقین ـ منوچهر مدق 18/4/79
حديث دشت عشق همسر شهيد سيد منوچهر مدق:اوعاشقانه به سوي معبود پروازكرد
شهيد مدق عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: "آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"
فرشته ملکی متولد سوم فروردین ماه سال 1342 در تهران است. او در جريان مبارازت انقلابي سال 57 با شهید مدق آشنا شد و يك سال بعد به عقد ازدواج او درآمد.
ثمره این زندگی مشترک خاطره انگيز و عاشقانه دو فرزند به نامهای "علی" و "هدی" ست.
آشنايي با منوچهر:
اولین دیدار ما روز 13 آبان 57 در تظاهرات دانشگاه تهران بود. به همراه دوستانم برای پخش اعلامیه رفته بودم که درگیری مردم و دانشجويان با ساواك شروع شد.
در آن ميان یک لحظه دیدم یک نفر دست مرا گرفت و كشید و با صدای بلند گفت: "خودت را بكش بالا "
از ترس، سوار موتور آن جوان شدم. "او منوچهر بود".
بعدها فهمیدم او پسر همسایه ماست. تا آن روز ندیده بودمش. بعد از آن چندین بار دیگر هم منوچهر را در تظاهرات ها دیدم.
بعد از چند بار ملاقات كوتاه و ايجاد حس مشترك ميان هر دويمان، اولين جلسه خواستگاري صورت گرفت و منوچهر شرايطش را برايم گفت:
او گفت كه؛
اگر قرار باشد اين انقلاب به من نياز داشته باشد و من به شما، من ميروم نياز انقلاب و كشورم را ادا كنم، بعد احساس خودم را. ولي به شما يك تعلق خاطر دارم».
بايد خوب فكر مي كردم ؛ منوچهر تا دوم دبيرستان درس خوانده بود و رفته بود سركار. مكانيك بود و خانوادهي متوسطي داشت.
خانواده ام مخالفت مي كردند. اما من انتخابش كرده بودم. منوچهر صبور بود، بيقرار كه ميشد، من هم بيطاقت ميشدم.
چند ماه به انتظار گذشت، منوچهر كه حالا پاسدار شده بود براي خودش برنامه هايي داشت. گفت: بايد به كردستان بروم.
بالاخره موافقت پدر را گرفتيم . نيمه شعبان سال 58 آغاز زندگي مشترك ما شد.
فرشته ملکی فصل جديد از زندگي خود را با شهيد مدق آغاز كرد.
مي گويد: يك ماه تمام را در شمال كشور به ماه عسل گذردانديم. تازه آمده بوديم سر زندگي مان، كه جنگ شروع شد.
شش ماه رفت و خبری از آمدنش نشد. دوری از منوچهر برایم سخت بود. به همراه او به جنوب کشور رفتم و تا آخر جنگ آنجا ماندیم.
در جنوب ما در یک اتاق کوچک زندگی می کردیم. منوچهر چند ماه یکبار می آمد و سری به من می زد و دوباره می رفت.
شايد شش ماه اول بعد ازدواجمان كه منوچهر رفت جبهه، برايم راحتتر گذشت. ولي از سال شصت و شش ديگر طاقت نداشتم. هر روز كه ميگذشت به همسرم وابستهتر ميشدم. دلم ميخواست هر روز جمع باشد و بماند پيشمان.
سال 60 علی به دنیا آمد. خیلی خوشحال بود.هدی هم سال 65 به دنیا آمد. منوچهر عاشق بچه ها بود.
منوچهر در عمليات كربلاي شيميايي شد. تنش تاول ميزد و از چشمهاش آب ميآمد.
بعد از جنگ
منوچهر سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال كرج شد. گاهي براي پاكسازي و مرزداري ميرفت منطقه. هر بار كه ميآمد، لاغرتر و ضعيف تر شده بود.
نميتوانست غذا بخورد. ميگفت «دل و رودهم را ميسوزاند. همهي غذاها به نظرش تند بود. هنوز نميدانستيم شيميايي چيست و چه عوارضي دارد. دكترها هم تشخيص نميدادند. هر دفعه ميبرديمش بيمارستان، يك سرم ميزدند، دو روز استراحت ميداند و ميآمديم خانه.
سال 69 مصدوميتش شدیدتر شد. عملی روی منوچهر انجام دادند تا ترکش ها ی سمی را از بدنش خارج کنند از همان موقع شیمی درمانی هم شروع شد.
روزها به سختي می گذشت و منوچهر حالش رورز به روز بدتر می شد به طوری که تا شش ماه نتوانست حرکت کند بعد از آن هم با عصا راه می رفت. مدتی بیناییش را از دست داد و بعد از استفاده از آمپول های زیاد تا حدودی بهبود یافت.
بدنش پر از تاول بود طوری که نمی توانست بخوابد. ریه سمت چپش را هم از دست داد و نیمی از روده اش را هم برداشتند.
سردردهاي شديد گرفت. از درد خود دماغ ميشد و از گوشش خون ميزد.
منوچهر كار خودش را ميكرد. اما گاهي كاسه صبرش لب ريز ميشد. حتی استعفا داد، كه قبول نكردند. سال شصت و نه، چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد كه خون بالا ميآورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بيمارستان بستري شد.
تا سال هفتاد و نه نفس عميق كه ميكشيد، ميگفت «بوي گوشت سوخته را از دلم حس ميكنم».
منوچهر با خدا معامله كرد و حاضر نشد مفت ببازد
منوچهر بسیار صبور و مهربان بود. با تمام دردی که داشت هیچ وقت اعتراض نمی کرد. "سوره یاسین" و "الرحمن" و "زیارت عاشورا" را خیلی دوست داشت.
عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: " من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"
سال 79 سال سخت و بدی بود چرا که منوچهر دیگر نمی توانست درد را تحمل کند و می گفت:" از خدا خواستم سخت شهید شوم ولی دیگر روحم نمی تواند این دنیا را تحمل کند"
شب آخر در بیمارستان پزشکان گفتند که دیگر امیدی به زنده ماندن منوچهر نیست.
تا صبح کنار منوچهر نشستم و هر دو گریه می کردیم.
صبح حالش بد شد و خونريزي زيادي داشت. دست کشید روی خون و به صورتش زد گفتم: منوچهر! چرا این کار را می کنی؟ گفت: "خون شهید است"
از من خواست تا برایش لیوان آبی بیاورم وقتی آوردم روی سرش ریخت و گفت: من غسل شهادت دادم و شروع کرد به نماز خواندن حال عجیبی داشت.
بعد از نماز دستهايم را گرفت و گفت: این دستها زحمت زیادی برای من کشیده اند چند بار تکرار کرد. من هم گریه می کردم و نمی توانستم جوابش را بدهم.
منوچهر همیشه می گفت: نمی خواهم روی تخت بیمارستان شهید شوم.
وقتی پرستار ملافه های تختش را عوض می کرد من و علی او را از تخت بلند کردیم منوچهر دست من را گرفت و یک نگاه به علی و من کرد و چشمانش را بست.
او در آغوش من و پسرم شهید شد.
و خدا صدای منوچهر را شنید و او را در 2 آذر ماه سال 79 از ما گرفت.
منوچهر از جانش برای من و بچه ها گذشت. بچه ها هم قدردان زحمات پدر بودند.
علی همیشه می گفت: اگر ما در این دنیا خطا زیاد داشته باشیم حداقل از این بابت خیالمان راحت است که شرمنده پدر نبودیم.
همه ما این زندگی را مدیون افرادی همچون شهيد منوچهر هستیم.
هنوز هم ما احساس می کنیم منوچهر در کنار ماست و ما را می بیند. من و بچه ها حضور او را در همه جا احساس می کنیم.
به سوی میدانهای جنگ وجهادبشتابیدومرگ رادرآغوش بگیریدوآنرابفشاریدکه شهیدان راه خدارادرنزدخدامقامی بس بزرگ است.
ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه.
گرگ اجل یکایک ازاین گله می برد...این گله رانگرکه چه آسوده می چرد.
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه.
گرگ اجل یکایک ازاین گله می برد...این گله رانگرکه چه آسوده می چرد.
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]