یاران ناشناس (گفتگو با خلبان عباس رمضانی)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Moderator
Moderator
پست: 2646
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 22547 بار
سپاس‌های دریافتی: 14742 بار

یاران ناشناس (گفتگو با خلبان عباس رمضانی)

پست توسط Shahbaz »

 [External Link Removed for Guests] 
 

 

«عقاب‌ها»، نام يك فيلم سينمايي است؛ تصويري هنرمندانه از واقعيت‌هايي كه در دفاع مقدس رخ داده است. اما ماجراي اين فيلم به طور مجزا و براي دو خلبان اتفاق افتاد؛‌ اولي خلبان شريفي راد بود كه در سال 59 در خاك عراق سقوط كرد و با مشقات بسيار توانست به ميهن اسلامي بازگردد. (اینجا)    و دومي هم    دوم خلبان عباس    كه در سال 65 مورد اصابت پدافند هوايي عراق قرار گرفت و ايجكت كرد و با همراهي مجاهدان كرد عراقي توانست با وجود آسيب‌هاي شديدي كه ديده بود، به ميهن بازگردد. فيلم «عقاب‌ها» روايتگر ماجرايي است مشابه اتفاق دوم. ساموئل خاچيكيان كه «عقاب‌ها» را در سال 1363 ساخت، هرگز نمي توانست باور كند كه ماجراي فيلمش - كه بسيار هم مورد توجه قرار گرفت - در عالم واقعيت هم تكرار شود، اما اين فيلم     بعد از توليدش تبديل به واقعيت شد و خلبان عباس رمضاني را درون خود كشيد. تكرار ماجراي عقاب‌ها را بايد از خلبان رمضاني مي‌پرسيديم كه سال‌هاست با اين خاطره زندگي مي‌كند. بعد از ظهر يكي از روزهاي گرم ماه رمضان او ما را در ستاد كل نيروهاي مسلح پذيرفت و بيش از پنج ساعت پيرامون اتفاقات اين پرواز و البته واقعيت هاي جنگ سخن گفت و تحليل‌هايي را كه از دفاع مقدس داشت، بيان كرد. او در سال 1352 تقريباً همزمان با سرلشكر شهيد خلبان لشگري به نيروي هوايي ارتش پيوسته، هم تخصص پروازي آن شهيد بوده و خاطراتي هم از اين اسطوره آزادگان دارد. او هم در سقوط خرمشهر پرواز داشته و هم در آزادي اش و اينها يعني دنيايي از خاطره .     در باره جنگ مي‌گويد:  
   «در سال‌هايي حتي سعي كرده‌ايم از هفته دفاع مقدس دفاع كنيم(!) و اين خيلي سخت بود. سال‌هايي بود كه هفته دفاع مقدس هم به فراموشي سپرده مي‌شد و ما به جاي اينكه از خاطرات دفاع مقدس سخن بگوييم، بايد خود دفاع مقدس را براي كساني كه شايد ندانند، يادآوري مي كرديم. الان، زمانه بهتر شده رسانه‌ها قوي‌تر و پر رنگ‌تر در صحنه ظاهر شده‌اند و انسجام خوبي در انتقال اخبار و خاطرات و ايثارگري‌ها ديده مي‌شود.»  
    امير رمضاني بيشتر به بازگويي نقش نيروي هوايي در روزهاي آغازين جنگ بود و تأكيد ما بيشتر بر حوادثي كه براي خود ايشان اتفاق افتاد. تا اينكه بالاخره توانستيم هر دو مطلب را يك جا از بيان ايشان به رشته تحرير در بياوريم:‌ 
   ‌ها دو سانحه مشابه داشت؛ يكي در سال 59 و ديگري در سال 65 كه براي من اتفاق افتاد. 180 نكته در اين اتفاق نهفته است كه من سعي مي‌كنم در گوشه گوشه اين خاطره بيان كنم، اما براي درك بهتر ماجرا بايد ابتدا مسائلي را از جنگ مطرح كنم.  
  سرتيپ سيروس لطفي- فرمانده لشكر 16 زرهي در زمان جنگ و يكي از قهرمانان دفاع مقدس- در يكي از سفرهاي معارف جنگ تعريف مي‌كردند كه: «پيش از عمليات نصر، بني‌صدر با ايشان تماس گرفت و گفت كه لشكر قزوين بايد ظرف 48 ساعت در منطقه خوزستان باشد و من به او گفتم كه اين جا به جايي دست‌كم يك ماه طول مي‌كشد. » 

  هم طبيعتاً در تدارك حمله به ايران بود. وقتي نيروهاي زميني و زرهي دشمن در كنار مرزهاي ما مستقر شده و از مرز عبور مي‌كنند؛ يعني از مدت‌ها قبل در منطقه بوده‌اند و جا به جايي هاي گسترده‌اي صورت گرفته تا توان آغاز جنگي به اين گستردگي را داشته باشند. البته زمينه حمله عراق به ايران از سال 58 آماده شد و صدام با همه خباثتش، تحليل‌هايي كرده و مجاب شده بود كه توان حمله به ايران را دارد. ارتش بعث عراق براي رسيدن به پيروزي از نقاط عطف انقلاب ما نهايت بهره را برده بود.  
    آن زمان نقل و انتقالات نيروها، لطمه بزرگي به ارتش زده بود. مي‌گفتند هر كسي در هر جايي مايل است بايد خدمت كند و افراد متخصص تانك و ... از شهرهاي محل خدمتشان منفصل و به يكان‌هاي جديد منتقل شده بودند. 
    پيكان يكان‌هاي رزمي ايران در آغاز جنگ، خلبان‌ها بودند، كلاه سبزها و چتربازها بودند،‌تكاوران دريايي بودند. بايد مطالعه شود كه اينها چه بلايي به سر دشمن آوردند و خودشان هم چه آسيب‌هايي ديدند. هر چند همين ها هم با توان صد در صد نتوانسته بودند كه وارد صحنة كارزار شوند. 
    نوهد(نيروي ويژه هوابرد) پس از انقلاب صدمه بسياري ديده بود.          هوايي هم با پاكسازي‌ها     كه افتاد، آسيب فراواني ديده بود؛ از جمله كودتاي نوژه كه در واقع در پايگاه هوايي شهيد نوژه اتفاق افتاد. شخص شهيد نوژه يكي از خلبانان زبده اف – 4 بود كه در پايگاه سوم شكاري خدمت مي‌كرد و در ناامني هاي كردستان و غرب كشور پروازهاي بسياري انجام داد و سرانجام در يك مأموريت جنگي همراه با ستوانيكم خلبان بشير موسوي به شهادت رسيدند و به همين دليل پايگاه سوم شكاري به نام ايشان نامگذاري شد. بعد از اين اتفاق(كودتاي پايگاه نوژه)، تمام خلبانان شكاري دستگير شدند و كودتاي پايگاه نوژه هم به مرور به نام كودتاي       .    

[External Link Removed for Guests]   محمد نوژه     
       كه خلبانان در ماههاي اول تلاش زيادي داشتند تا كمبود قواي دفاعي زميني را جبران كنند و جنگ هواپيما با تانك هم در همين ماهها اتفاق افتاد. اينها باعث شد كه شهداي زيادي تقديم نظام اسلامي كنيم. يك بار آماري از شهداي نيروي هوايي به دست من رسيد. بر اساس آن فهرست، بيش از 80 آزاده داشتيم كه 52 نفر از اينها از خلبانان بودند. بالاترين درصد شهداي نيروي هوايي را هم شهداي خلبان تشكيل مي‌‌دادند. البته در راه دفاع از وطن همه زحمت مي‌كشيدند و زنجيره اي تشكيل داده بودند از عوامل زمين تا خلبانان،‌اما خلبانان بيش از همه در معرض آسيب بودند. با درك اين شرايط تربيت خلبان و تداوم حضور و تقويت دانشكده پرواز ضرورت بزرگي است.  

  هوايي اسكلت و ستون فقرات تمام پيشرفت هاي هوايي و فضايي و هوانوردي و فضانوردي است و اين نبايد فراموش شود و شهدا و پيشكسوتان اين تخصص نبايد فراموش شوند. در همان مأموريت 140 فروندي هم تعدادي شهيد داديم، اما آنها يك ضربه كاري به صدام زدند و ميزان موفقيت آنها بي‌سابقه بود.      رمضاني كه خود زماني در معاونت آموزش دانشگاه شهيد ستاري بوده همان اندازه كه تربيت خلبان را مؤثر ارزيابي مي‌كند، همان قدر نيز قدرشناس خلبانان جواني است كه در زمان جنگ با پروازهاي مستمرشان دشمن را به ستوه آورده بودند. مي‌گويد:      جنگ در تمامي كشورها روي دوش افسران جوان؛ ستوان‌يكم‌ها و سروان‌هاست. اينها تجربه و آمادگي كافي كسب كرده‌اند و به اندازه ديگران و قديمي‌ترها هم محتاط نيستند.   
   افسران ارشد نقش هدايتي داشتند و جوانان را هدايت و مديريت مي‌كردند. تعدادي از پيشكسوتان نيز نظير‌ امير دانشپور و آقاي آقاسي‌بيك و ديگران، مصدر امور و به مثابه ستون خيمه و نقطه اتكا بودند، اما در بخش خلبانان شكاري عموماً از افسران جوان استفاده مي‌شد. امير دانشپور چهار فروند جنگنده را پرواز مي‌داد و اين هواپيماها به كركوك و موصل مي‌رفتند و همه دوست داشتند كه در اين گروه قرار بگيرند. آقاي جوادي پور و‌آقاسي بيك هم به همين ترتيب. اينها گروه پروازي را با آن شرايط دشوار به خاك دشمن مي‌بردند. كساني را كه بمب حقيقي نزده بودند از مرزهاي نامحسوس هوايي عبور مي‌دادند و به خاك دشمن مي‌بردند و با پدافند هوايي دشمن و اسكرامبل و كپ مواجه مي‌شدند و اهداف را با موفقيت مي‌زدند.    **
  رمضاني از همه روزهاي جنگ هوايي خاطراتي دارد. از شهداي نيروي هوايي هم پيوسته ياد مي‌كند و قدرشناس همرزمان شهيدش است. از شهيد حاتمي ياد مي‌كند كه در پي سانحه اي ناچار به ايجكت شد و با وجود از جان گذشتگي مردمي كه سعي در نجات جان او داشتند در خاك مقدس ميهنمان به دست دشمن متجاوز افتاد و به شهادت رسيد. جالب است كه رمضاني كه روزگاري هم پرواز شهيد حاتمي بوده در خاك دشمن دچار وضعيت مشابهي مي‌شود و او با همكاري مردم موفق به بازگشت مي‌شود:      با هدايت شهيد سرلشكر خلبان فيروز(حسين) حاتمي، شش فروند هواپيما را در مهر 59 از تبريز به دزفول آورديم. شهيدفيروز حاتمي مدتي بعد مظلومانه به شهادت رسيد وكمتر كسي از حماسه او مطلع است. من هم از نحوه شهادت او اطلاعي نداشتم تا اينكه در يكي از سفرهاي گروه معارف جنگ شهيد صياد شيرازي،كه اعتقاد دارم او يقيناً از سربازان امام زمان(عج) خواهد بود، به مناطق عملياتي جنوب كشور رفتيم. در هويزه كه محل يادمان عمليات نصر و شهادت شهيد علم الهدي و ساير شهدا است، كمي دورتر از يادمان شهدا هم فضاي مسطحي است كه يكي از خلبانان بالگرد آن تابلوي كوچكي را كه در آن قسمت نصب شده بود به من نشان داد كه راوي حماسه‌اي شگفت بود.      شهيد حاتمي در حين پرواز در اين منطقه مورد اصابت قرار گرفته و او ناچار به ايجكت شده بود. پس از آن سانحه، مردم محلي او را نجات مي‌دهند و پنهان مي‌كنند تا به دست عراقي‌ها نيافتد. بعثي‌ها در جست و جوي خلبان سانحه ديده به هويزه مي‌آيند و جماعتي از مردم هويزه را دستگير مي‌كنند تا از محل اختفاي شهيد حاتمي اطلاع پيدا كنند. اما موفق نشدند كه جواب بگيرند؛ بنابراين بعثي‌ها اين مردم بي‌گناه - اعم از زن و مرد،‌ كودك و جوان و پير- همه را اعدام كردند و 29 نفر از اهالي را با دستان بسته در گور دسته جمعي به خاك سپردند.      جايي كه به ياد دارم شهيد حاتمي مجرد بودند و خانواده ايشان هم نه تنها از ارتش و بنياد شهيد چيزي مطالبه نكردند كه با هزينه خودشان مدرسه‌اي به نام شهيد حاتمي در شمال كشور احداث كردند.  
  مردمي كه به نجات قهرمانان مي‌آيند، روايت كم نظيري نيست. حكايت مردمي كه براي حفظ سرفرازان، از سر و جان گذشته‌اند، كم اتفاق نيفتاده. سينه‌هايي كه سپر مي‌شوند تا سينه اي ديگر از آماج گلوله هاي دشمن در امان بماند. روايت جوانمردي اما سال‌ها بعد از شهادت فيروز حاتمي براي نجات عباس رمضاني تكرار شد و آن‌قدر جذاب و گيرا بود كه بشود در چارچوب لطيف هنر هم نقش هايي از آن را به تصوير كشيد. خاطره رمضاني و ماجراي عقاب‌ها هر دو از يك جنس هستند و مخاطب را تا واپسين لحظه نجات قهرمان حفظ مي‌كنند؛‌ تا لحظة رستن:‌   




 aja.ir 
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][FONT=times new roman,times]     [FONT=Times New Roman,serif]   [FONT=Times New Roman,serif]    امام خمینی (ره ) :
اگر بند بند استخوان هایمان را جدا سازند ، اگر سرمان را بالای دار برند ، اگر زنده زنده در شعله های آتش مان بسوزانند ، اگر زن و فرزندان و هستی مان را در جلوی دیدگان مان به اسارت و غارت برند ، هرگز امان نامه ی کفر و شرک را امضا نمی کنیم .  
           
Moderator
Moderator
پست: 2646
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 22547 بار
سپاس‌های دریافتی: 14742 بار

Re: یاران ناشناس (گفتگو با خلبان عباس رمضانی)

پست توسط Shahbaz »

  [External Link Removed for Guests]  
       گرم 1365 از نيمه گذشته بود كه مأموريت جديدي از پايگاه دوم به من و يوسف سمندريان به مقصد سليمانيه عراق ابلاغ شد. اما درست همان روز و پيش از زمان مأموريت،‌ تيزپروازان نيروي هوايي ارتش در مرز با هواپيماهاي عراقي درگير شدند و طبيعتاً حساسيت ايجاد شده سبب شد تا مأموريت ما با تأخير مواجه شود. ما(     ) منتظر ابلاغ زمان جديدي براي انجام مأموريت بوديم. فرداي آن روز، عصر بيست و چهارم مرداد، از فرماندهي با ما تماس گرفتند و براي مأموريت احضار شديم.    
  خلبان ها خيلي داستان ها در دل خود دارد. تحويل كيف هميشه حامل پيامي بوده است.    مأموريت ها    احتمال سانحه وجود دارد، از اين رو خلبان‌ها هنگام اعزام به مأموريت كيفشان را به ديگران امانت مي دادند چون وجه نقد و عكس خانواده و .. در آن بود. اما من هرگز رغبتي به اين كه كيفم را تحويل كسي بدهم و اين سنت نا نوشته را تكرار كنم، نداشتم.   
  آن روز هم اين كيفم را برداشتم و در جيبم گذاشتم تا عازم مأموريت شوم. يك لحظه احساس عجيبي پيدا كردم. مثل اين بود كه كسي مرا مورد خطاب قرار داده بود: «كجا ميري». نگاه كردم كسي نبود. كيف را از جيبم خارج كردم و براي آخرين بار محتوياتش را از نظر گذراندم. عكس‌هايي از همسر و دو فرزندم كه يكي 5 ساله و ديگري 5 ماهه بود. در آن قرار داشت عكس ها را از كيفم خارج كردم و پشت آيينه گذاشتم تا همسرم با ديدن اينها احساس نگراني نكند. يك تسبيح و دسته كليد هم در جيبم بود كه آنها را هم پشت آيينه گذاشتم. از ساختمان خارج شدم. من و سمندريان در يك بلوك ودرهمسايگي هم زندگي مي‌كرديم. همسر او مشكل جسمي داشت و روي صندلي چرخدار(ويل‌چر) مي نشست. اين آزاده خلبان شجاع در مأمويت‌ها همسر بيمار و دو فرزندش را تنها مي گذاشت و شجاعانه به مأموريت مي رفت. خود من هم مدتي در ابتداي جنگ همسرم را در خانه والدينش گذاشتم و شش ماه به مأموريت رفتم. ما احساس مي كرديم كه براي شرايط جنگي دوره اي ديده ايم و حالا تكليفمان اين است كه برويم و دفاع كنيم.   
  آن روز قرار بود سمندريان بيرون از خانه منتظرم باشد اما نبود، فرصت زيادي نداشتم. با خود انديشيدم كه نكند مرا فراموش كرده و رفته است. بعد از چند لحظه او را ديدم كه با اتومبيلش آمد. پرسيدم: كجا بودي؟ گفت: رفتم و محاسنم را مقداري كوتاه كردم. من هم احساسم را به او گفتم. گفت: «چون حساب همه اين اتفاق ها را كرده ام، هر وقت كه براي مأموريت اعزام مي‌شوم، با خانواده خداحافظي مي كنم.»   
  به پست فرماندهي رفتيم. چون قبلاً براي اين عمليات توجيه شده بوديم، كارها را انجام داديم و پاي پرواز رفتيم و ضوابط مأموريت را هم انجام داديم. بمب‌ها و هواپيما را چك كرديم. كروچيف هواپيماي من آقاي مقدم بود. او بايد مي آمد و من را به صندلي مي بست و سورواويل كيت و ساير وسايل را كنترل مي‌كرد و پايين مي رفت. او خيلي دوست داشتني و مؤمن بود. ما با دو فروند هواپيماي تك كابين اف 5 اي آمادة مأموريت شديم. هواپيماي اف 5 در دو نوع اي و اف وجود دارد كه نوع اف آن دو كابينه است و بيشتر براي آموزش استفاده مي شود. از آنجا كه هم هزينه اين نوع هواپيما بيشتر است و هم در صورت سانحه دو خلبان از دست مي روند، از اين نوع هواپيما براي مأموريت هاي جنگي استفاده نمي‌شود. به همين دليل ما هم با نوع "اي" به مأموريت اعزام مي شديم.  
   را روشن كرديم و به ابتداي باند رفتيم. آنجا هواپيماها را مسلح كردند. 4 بمب و 500 تير داشتم. از ديوار آتش هم گذشتيم در باند قرار گرفتيم. در آن پرواز سمندريان شماره يك بود و من هم شماره دو. غرش موتور هواپيما سكوت داغ و تابستاني پايگاه را محو كرد. غروب بيست و سه مرداد حدود ساعت شش بعد از ظهر ما تيك‌آفكرديم.   [External Link Removed for Guests] 
 
      [External Link Removed for Guests]    به ارتفاع لازم رسيديم و در شرايطي قرار گرفتيم كه از ديد رادار پنهان شويم. دقايقي بعد بال در بال هم به سمت غروب پرواز كرديم. مسحور اشعه هاي سرخ خورشيد خسته آن روز بودم. در حال عبور از مرز ديده بان عراقي را ديدم كه به سمتي مي دويد تا خبر عبور ما را به رده هاي پدافندي عراق اطلاع دهد. حالا وارد خاك دشمن شده بوديم و هر لحظه خطر تهديدمان مي كرد. در ارتفاع پايين آرايش پروازي گرفتيم و به تپه اي رسيديم بعد از آن هم به سمت پايين شيرجه كرديم. اين عمليات ما يك عمليات تلافي‌جويانه در برابر يكي از عمليات‌هاي عراقي ها بود و برنامه اين بود كه تأسيسات، تجهيزات نظامي و اقتصادي را سليمانيه عراق را بزنيم. روي نقشه هم كاملاً با منطقه توجيه شده و مختصات هدف را روي هواپيما لود كرده بوديم. من در سال 59 هم به سليمانيه رفته بودم و پادگانش را ويران كرده بودم. اما در توجيه عملياتي اين مأموريت و با مطالعه نقشه مطلع شدم كه سليماينه خيلي با آن موقع متفاوت است. موقعيت پادگان را هم در نقشه ديدم و نقطه هدف و فاصله آن با پادگان را هم بررسي كرده بودم.  
  پيش از غروب خورشيد، وارد حريم هوايي شهر سليمانيه شديم. يك دره در پشت سرِ ما قرار داشت. من در آن لحظات، سمت چپ بودم و غروب آفتاب ديدم را با مشكل مواجه مي كرد. نمي توانستم پرواز را در همان مسير ادامه بدهم. به يوسف اطلاع دادم و موقعيتم را عوض كردم و از زير بال او گذشتم و به سمت راست هواپيماي يوسف آمدم. در حال تغيير موقعيت، شهر سليمانيه را نگاه كردم كه در سايه قرار گرفته بود. گلوله ها را هم مي ديدم كه به سمت ما مي آمدند. پدافند ضد هوايي عراق بي‌وقفه كار مي‌كرد و به ما شليك مي كردند. بي‌توجه به گلوله‌ها ادامه داديم. خلبانان در اين مواقع به سمت آتش مي روند چون دور زدن و تغيير مسير هم سرعت هواپيما را كم مي كند و هم سطح بيشتري از هواپيما را در معرض آتش دشمن قرار مي‌دهد.  
  سمت راست يوسف مستقر شدم و برگشتم كه هدف را نگاه كنم. آتش دشمن زياد شده بود. بي‌خبر از اتفاقاتي كه پيش روي ما قرار داشت مسيرمان را ادامه مي‌داديم؛ بعدها دوستان حفاظت اطلاعات گفتند كه جاسوس ها مأموريت ما را به دشمن اطلاع داده بودند و با توجه به تأخير بيست و چهار ساعته اي كه پيش آمده بود، فرصت كافي براي استقرار موشك هاي راداري دشمن در منطقه ايجاد شده بود. در حالي كه ما تصور مي كرديم كه در اين منطقه پدافند معمولي، توپ هاي بيست و سه ميلي متري، تري پله و ... قرار دارد.  
  به لحظات اجراي مأموريت و زدن هدف نزديك شده بوديم. در حال عبور از كنار سليمانيه بوديم كه هدف را پيدا كردم. با ديدن هدف آرامشي به من دست داد. خلبان جنگنده از زمان شروع پرواز در اضطراب لحظه مواجهه با هدف است و مشاهده هدف، بار سنگيني از روي دوشش بر مي دارد، همه چيز مهياي ضربه نهايي ما بود و شكستي ديگر براي دشمن.  
  يك لحظه به سمت هواپيماي يوسف نگاه كردم و ديدم كه جنگنده او غرق در آتش است. موشك به هواپيماي يوسف اصابت كرده بود و 10 متر آتش از موتور هواپيما خارج مي شد. گفتم: يوسف آتش داري(هواپيما آتش گرفته)! پرسيد: چقدر است؟ گفتم: زياد است، تو را زده اند.  
  در اين شرايط هواپيماي همراه بايد كمك كند و به جنگنده آسيب ديده راهنمايي بدهد. او بلافاصله گردش به چپ كرد تا از من دور شود و به سمت مرز برود. گفتم بگرد به راست و او اطاعت كرد. من در ارتفاع پايين بودم، اما باز هم پايين تر رفتم تا بتواند عبور كند، چون اگر به سمت چپ مي رفت بيشتر در معرض شليك پدافند دشمن قرار مي گرفت و سوراخ و سوراخ مي شد. در همان گردش به راست هم خطر زياد بود، اما نسبتاً احتمال خطر كمتري داشت. يوسف دور زد و از همان جا برگشت. مسير به هم خورده بود و من روي شهر سليمانيه قرار گرفته و هدف را فراموش كرده بودم، بمب ها را هم بايد رها مي كردم و سبك مي شدم تا زودتر بر گردم و به يوسف كمك كنم. ديگر مجاز به برگشت به سمت هدف نبودم. احساسم به من گفت كه بايد پادگان سليمانيه را بزنم، هر چند وضعيت و موقعيت پادگان با آن سمتها و محاسباتي كه ما انجام داده و لود كرده بوديم، تفاوت داشت. در همان لحظه متوجه شدم پادگان سليمانيه زير پاي من است. كاملاً با موقعيت پادگان آشنا بودم و در سال 59 اين پادگان را همراه با شهيد علي اقبالي بمباران و نابود كرده بودم.        يك لحظه بالا آمدم و ارتفاع را تنظيم كردم. چون بمب هاي ما براي ارتفاع خاصي پيش بيني شده بود "بمب ام كاي 82 هاي دراگ" داشتيم. نگاه كردم تعداد زيادي از نظاميان عراقي را ديدم كه نيمه عريان در سايه ديوار پادگان جمع شده مشغول كارهايي مثل نظافت و ورزش بودند. هر چهار بمب را رها كردم        [External Link Removed for Guests]    به سمت سمندريان برگشتم. در ساعت دوازده و يك موقعيت خودم دنبال سمندريان مي گشتم اما او را پيدا نمي‌كردم وبه شدت نگران و ناراحت بودم.    نمي توانستم به ارتفاع بالاتر بروم چون احتمال اينكه خودم هم هدف قرار بگيرم وجود داشت. آسمان را تقسيم بندي كردم و با سرعت، جهت‌هاي مختلف را از نظر گذراندم و ديدم سمندريان در ساعت چهار من قرار دارد و از من عقب تر است. موتورش افت كرده و سرعتش كم شده بود و تلاش مي كرد كه بتواند به مرز برسد و به كشور برگردد. وضعيتش را كاملاً تحت نظر داشتم. يك لحظه متوجه شدم كه اين هواپيما ديگر قادر به بازگشت نيست. سكوت راديويي را شكستم:   
  - «يوسف صداي مرا مي شنوي» .    تأييد كرد.    گفتم: «بپر بيرون. اجكت! اجكت! و ...   
  هواپيماي يوسف در حين صحبت‌هاي من براي بنگ به چپ رفت. من هم در بنگ به راست بودم و نتوانستم ديگر سمندريان را ببينم. صندلي در حين اجكت 11 جي به خلبان نيرو وارد مي كند و راكت اجكت زير صندلي خلبان است. عمل اجكت صندلي خلبان را حدود 200 پا پرتاب مي كند و آنقدر سريع عمل مي كند كه شما با چشم غير مسلح نمي توانيد او را در لحظه خروج ببينيد. من هم او را نديدم و با اميد به اين كه موفق به اجكت شده مسيرم را ادامه دادم تا زودتر به ايران برگردم و موقعيت يوسف را اطلاع بدهم. در همان لحظه تصميم گرفتم كه ارتفاع را كم كنم و سرعت بگيرم. بلافاصله بعد از اينكه دسته را پايين دادم و نوك هواپيما به سمت پايين آمد. يك موشك قوي به هواپيما خورد و تكان شديدي روي هواپيما حس كردم. در آن لحظه 600 نات سرعت داشتم، اما با اصابت موشك احساس كردم كه به ديوار سيماني خورده ام. اگر لحظه اي ديرتر تغيير ارتفاع داده بودم آسيب بيشتري مي ديدم و بايد همان لحظه اجكت مي كردم و نمي توانستم آن 50 ثانيه آخر را پرواز كنم. هواپيما از كنترلم خارج شده بود. و چپ و راست مي‌شد. سعي مي كردم جاي خودم را روي صندلي محكم كنم و موقعيت استقرارم متعادل شود. اما در آن وضعيت و با اين وجود كه خودم را به صندلي بسته بودم، به كاناپي چسبيده بودم. هر لحظه امكان سقوط وجود داشت و در آن وضعيت نمي توانستم اجكت كنم و اين عمل برايم خطر زيادي داشت. اينجا با مدد خداوند نكته اي به ذهنم رسيد. باك خارجي را كه خالي بود پانچ كردم و همزمان با آن تي هندل را هم كشيدم. هواپيما تكاني خورد و به حالت پرواز درآمد. اميدوار شدم كه مي توانم مسير را ادامه بدهم. حالا در وضعيت متعادلي بودم.  
  رسيدم به رشته كوهي كه بين سليمانيه و دشت و كوهستان است. حالا در محدوده كردهاي مجاهد عراقي بودم. هواپيمايي كه مورد اصابت قرار گرفته باشد حدود 50 ثانيه تا يك دقيقه فرصت پرواز دارد و بعد از آن آتش به موتور مي رسد و خلبان حتماً بايد از هواپيما خارج شود. هر دو موتور هواپيماي من هم آتش گرفته بودند. موتور سمت راست را خاموش كردم. اما آتش سمت چپ چندان قابل توجه نبود. صفحات كنترل قابل رؤيت نبودند. تقريبا روي دره قرار گرفته بودم و در اين مدت حدود بيست كيلومتر پرواز كرده بودم. بعد از عبور از روي دره، هواپيما به يكباره قفل كرد. چرخيد و برگشت به سمت دره. مشغول جنگ با هواپيما بودم و تلاش مي كردم كه آن را كنترل كنم. مثل نيزه به سمت كف دره در حال حركت بودم. هواپيماي جنگنده بسيار خطرناك است خود ما مي گوييم نيزه اي است كه دو كوره نانوايي كنار آن قرار گرفته است. در بنگ به چپ و شرايط بدي بودم و در صورت اجكت كردن نابود مي شدم بايد روي صندلي بر مي گشتم و وضعيت مناسبي مي گرفتم و عضلاتم را جمع مي كردم تا بتوانم اجكت كنم. صندلي را با دست گرفتم و با تلاش مقداري جاي خودم را تنظيم كردم. بدن شما هميشه يك جي مثبت دارد. وقتي كه در حالت چرخش هستيد به سمت صفر مي آييد نه منفي. با رسيدن به جي صفر وضعيت بي وزني پيدا مي شود و در جي منفي خون در مغز جمع مي شود. در جي مثبت هم خون از مغزها مي آيد و در پاها جمع مي شود و براي همين هم خلبان ها جي سوت مي پوشند تا خون ديرتر به پاها برود و سريع تر به مغز برگردد. در شرايط جي مثبت ابتدا همه جا خاكستري و سپس سياه ديده مي شود و بعد هم بي‌هوشي مي‌رسد.   
  با جي منفي به سمت زمين شتاب گرفته بودم. يك لحظه خودم را روي صندلي مستقر كردم و به سمت چپ نگاه كردم تا يك مقدار صاف تر بايستم و احساس كردم كه يك تكه سنگ درست به سمت چشم من مي آيد. در همان لحظه اهرم اجكت را كشيدم. فشار جي وارد شده باعث شد كه بيهوش شوم. با باز شدن چتر، خون به مغزم رسيد و به هوش آمدم.  
  ابتدا تصور مي كردم كه دستم را در كابين جا گذاشته ام چون برخورد با صندلي باعث شده بود كه زير بغلم پاره شود و زخم عميقي بردارد. خونريزي خيلي شديدي داشتم و دستم كار نمي كرد. كساني را ديده بودم كه در اجكت دستشان آسيب ديده بود؛ مثل جانباز دهقان(خلبان اف 4) كه يك دستش قطع شد و يك دستش را هم جراحي و معالجه كردند.   
  جراحت و درد زيادي داشتم. اجكت در سرعت 600 نات به بالا حتماً منجر به مرگ خواهد شد و در 400 نات به بالا جراحت هاي شديدي را به دنبال خواهد داشت و در 250 نات بايد پرش صورت بگيرد. من در 600 نات بودم كه موتورم مورد اصابت قرار گرفت و سرعتم كه كمتر شد، در حدود 350 نات اجكت كردم.   
  برگشتم بالا كه طاقه كاناپي را مطابق آموزش ها نگاه و كنترل كنم، اما متأسفانه گردنم هم از ناحيه مهره ششم آسيب ديده بود و نتوانستم سرم را به سمت بالا بچرخانم. محل شكستگي گردنم در حال متورم شدن بود. سمت راست را نگاه كردم يك دره عميق بود و در حال پايين رفتن بودم. تصميم گرفتم سوروايول كيت را از خودم باز كنم كه پايين بيايم. اما درست در همان لحظه افتادم. دره شيب داشت و من هم به سمت پايين داشتم ليز مي خوردم اين دره و شيب اگر نبود من به شدت با زمين برخورد مي كردم و قبل از باز شدن چتر در زمين فرو مي رفتم.   
  اين خواست خدا بود كه من اين طور زنده بمانم. اما چنان به زمين كوبيده شدم كه تا كمر رفتم توي خاك در آن كوهستان هم سنگ بود و هم خاك. كنار من هم سنگ بود اما در محل اصابتم سنگ و خاك بود. با سورواويل كيت محكم به زمين خوردم و هم كمرم آسيب ديد و هم پاي راستم. سرم هم به سنگ خورد و مرگ را تجربه كردم.   

aja.ir
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][FONT=times new roman,times]     [FONT=Times New Roman,serif]   [FONT=Times New Roman,serif]    امام خمینی (ره ) :
اگر بند بند استخوان هایمان را جدا سازند ، اگر سرمان را بالای دار برند ، اگر زنده زنده در شعله های آتش مان بسوزانند ، اگر زن و فرزندان و هستی مان را در جلوی دیدگان مان به اسارت و غارت برند ، هرگز امان نامه ی کفر و شرک را امضا نمی کنیم .  
           
Moderator
Moderator
پست: 2646
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 22547 بار
سپاس‌های دریافتی: 14742 بار

Re: یاران ناشناس (گفتگو با خلبان عباس رمضانی)

پست توسط Shahbaz »

  بازگشت از مرگ:   
  هنگامي كه سرم به سنگ خورد بيهوش شدم. احساس كردم كه يك مايع بسيار داغ و قير مانند از دل و روده ام و از نوك پنجه هايم كشيده مي شود و از دهانم خارج مي شود. اين اتفاق بسيار دردناك بود. بعد از آن احساس خلسه و آرامش كردم و در جايي بودم كه فضا را بخار گرفته بود. دو حالت مجزا را حس مي كردم. يكي حالت ايستاده كه به زمين نگاه مي كردم و يكي خوابيده (كه همان حالت جسمم بود) و در همان حالت افتاده به پهلو به روبه رو نگاه مي كردم. احساس مي كردم كه وقت رفتن رسيده و حالا بايد به دنبالم بيايند و مرا با خود ببرند. ما اعتقاد داريم كه بايد كسي بيايد و شما را با خودش ببرد. كساني كه منتظرشان هستيد و مرحوم شده اند يا اينكه خود حضرت عزرائيل.  
  كساني را مي ديدم كه به من نزديك مي شدند. احساس كردم كه اينها را كه به استقبالم آمده‌اند، مي شناسم. خلبانان شهيدي بودند كه مي شناختمشان. شش هفت نفر بودند و تصويرشان محو بود اما همين طور كه جلو مي آمدند تصوير واضح تر مي شد و چهار نفر وسط بهتر ديده مي شدند. نزديكم رسيده بودند و احساس مي كردم كه همه چيز تمام شده. به يك‌باره ديدم كه به كسي مانند خودم نگاه مي كنم كه او هم آنها را مي بيند. آنها تا حدي نزديك شدند و دوباره برگشتند عقب و رفتند تا محو شدند و من دوباره به هوش آمدم.  
  انگار كه دوباره دهان من را باز كردند، قيف در دهانم گذاشتند و قير داغ را در دهانم ريختند. درد زياي را تحمل كردم طوري كه وقتي به هوش آمدم تا يك ساعت از شدت درد اشك هايم جاري بود. حالا به هوش بودم.   
  ديدم روي دره اي قرار دارم كه از نظر ارتفاع، بيست قسمت آن پايين تر از من بود و يك يك قسمت بالا تر از من قرار داشت. هواپيماي من 50 متر جلوتر خورده بود وفشنگ ها كه شليك نشده بودند هر چند لحظه يكبار منفجر مي شدند. هواپيما هم سينه كوه را سياه كرده بود.   
  مي‌دانستم كه عراقي ها به زودي به دنبالم خواهند آمد. طبيعي بود كه تصميم بگيرم و آن يك قسمت را به سمت بالا بروم و از منطقه دور شوم و فرار كنم. اما هر كاري كردم نتوانست از دستم كمك بگيرم، پايم هم درد زيادي داشت. چترم روي سينه كوه پهن شده بود و آفتاب هم در حال غروب بود و انعكاس نور آن بر روي چتر من كه رنگ هاي نارنجي و سبز و قرمز. داشت،منظره زيبايي ايجاد كرده بود. بايد چتر را جمع مي كردم كه از دور ديده نشوم و باد هم در چتر نيافتد، اما دستم كار نمي كرد و چتر را هم نتوانستم بگيرم.  
  وقتي نتوانستم بالا بروم، تصميم گرفتم كه پايين تر بروم، اما با آن آسيب هايي كه ديده بودم باز هم نتوانستم حركت كنم. نگاهي به دور و برم انداختم ديدم كه اگر تكان بخورم تا گردن در خاك فرو مي روم. همانجا و درست كنار من هم لانه زنبور و هم لانه مورچه بود و زنبورها و مورچه ها در اطرافم جولان مي دادند. در همين لحظات ديدم كه صداهايي مي آيد و كساني من را صدا مي كنند.   
  به ته دره نگاه كردم؛ يك تويوتاي سفيد ديدم. يقين داشتم كه اين اتومبيل تويوتاي ژاندارمري عراق است. نگران شدم كه تا چند لحظه ديگر من را اسير خواهند كرد. دو نفر پياده شدند و با سرعت به سمت بالا آمدند. آن پايين هم چند نفر ايستاده بودند و صدا مي زدند. دقت كردم و ديدم كه قبل از آن دو نفر چند نفر به سمت بالا مي آيند و آنها هستند كه من را صدا مي كنند. اينها صدا مي زدند يا اخي يا اخي ... تعجب كرده بودم. يكي شان به من رسيد و ديدم كه يكي از كردهاي عراقي است. سبيل هاي بلند و هيبت خاصي داشت. زبانم را كه زخمي شده بود از دهانم بيرون گذاشته بودم.     تصورم اين بود كه اينها كه من را دستگير مي كنند با توجه به جراحت هايم به بيمارستان خواهند برد و كتك و صدمه بيشتري نخواهند زد. ضمن اينكه صليب سرخ هم از حضورم مطلع خواهد شد و به اين ترتيب به خانواده ام خبر مي دهند و مي توانم با آنها نامه‌نگاري كنم.   
  او ابتدا به زبان عربي صحبت مي كرد و به فاصله چند قدمي من كه رسيد به زبان كردي شروع به صحبت با من كرد. به چشمانش نگاه كردم. برق و ابهت خاصي در چشمانش وجود داشت. وقتي جوابي از من نگرفت عصباني شد و گلنگدن اسلحه كلاشينكوف اش را كشيد تا من را تهديد كند كه اگر اسلحه ات را ندهي كشته مي شوي.  
  او تصور مي كرد كه من خلبان عراقي هستم كه آمده ام دهكده هاي اينها را بمباران كنم و اجكت كرده ام و مسلح هستم. عراقي مسلح پرواز مي كردند اما ما اسلحه همراه نمي برديم. شروع به صحبت كردم وگفتم: «چاقو! چاقو!»  
  چاقو را به زبان كردي هم چاقو مي گويند. با گفتن اين كلمه چهره اش تغيير كرد و دستش را به سمت من دراز كرد؛ يعني چاقو را بده. من هم چاقويي كه براي باز كردن بند چتر كنار رانم گذاشته بودم خارج كردم و به او دادم . چاقو را گرفت و در همين لحظه دو نفر ديگر هم رسيدند. به زبان خودشان ظاهرا مي گفت كه اين فارسي صحبت مي كند. يكي از آن دو نفر فارسي بلد بود(بعداً فهميدم كه مادرش ايراني و پدرش عراقي است). نزديك من آمد و شروع به صحبت كرد و ابتدا پرسيد شما كي هستيد؟ من گفتم: «رمضاني هستم».   
  بعدها فهميدم كه گفتن اين كه من رمضاني هستم چه كمك بزرگي به من كرده. قرار گاه رمضان در آن منطقه حضور داشت و فعاليت مي كرد و با قاطر و چارپا، اسلحه و كاتيوشا را روي ارتفاعات منتقل مي كردند و اينها بعدها حمله كردند و حلبچه را گرفتند.  
  اين برادران كرد فكر كردند كه من هم از رزمندگان قرار گاه رمضان هستم و اين قرارگاه باند پرواز و هواپيماهايي دارد. با تعجب گفت: «رمضاني هستي؟ همين الان تو را مي‌ بريم پيش دوستانت و برايت دكتر مي آوريم». هنوز باورم نمي شد كه زنده هستم چه برسد به اين كه در عراق كساني براي نجات من آمده باشند.  
  حالا من بودم كه مي پرسيدم. بايد موقعيت خودم و كساني كه اطرافم بودند را شناسايي مي كردم. پرسيدم: « شما كي هستيد؟». گفتند كه ما « از اعضاي اتحاديه ميهني كردستان عراق» هستيم. شما چرا اينجا پريديد بيرون؟».   
 [FONT=Times New Roman]-    جلوتر مي خواستم بپرم.    [FONT=Times New Roman]-    كه حكومت است!    [FONT=Times New Roman]-   ُب عقب تر هم سليمانيه است و در دست حكومت است.   
  با چاقو لباسم را پاره كرد تا وضعيت زخم زير پهلويم را بررسي كند . دو زخم عميق روي بازوهايم بود. جي سوت و چتر را از من جدا كردند.   
   از اين كه آنها برسند، نقشه اطلاعاتي و وسايل شخصي كه همراه داشتم را خارج كرده و دفن كرده بودم. كردها من را از آن دره منتقل كردند. وانت تويوتاي سفيد هم متعلق همين ها بود و عراقي ها در آن منطقه قدرتي نداشتند و    براي خودشان در آنجا حكومتي داشتند. آنها من را پايين بردند. با آن شرايط خطرناك و آسيب ديدگي ها و خستگي ها و گرماي هواي مرداد ماه و ... چند نفري تلاش مي‌كردند كه درد كمتري داشته باشم و آسيب هايم هم بيشتر نشود. آنها عجله داشتند كه مرا ببرند و جايي پنهان كنند تا عراقي‌ها پيدايم نكنند. در اين فاصله از كسي كه به زبان فارسي آشنايي داشت پرسيدم: «مرا كجا مي بريد؟» گفت: «مي‌بريم دهكده خودمان.» ديدم دهكده پايين دره است و خانواده ها هم ديده مي‌شدند.  
  پرسيدم: «مگر شما مخالف صدام نيستيد؟! اگر من را به دهكده ببريد كه مي‌آيند و دهكده را به هم مي‌ريزند و متعرض شما و خانواده هايتان مي‌شوند و‌ شما را مي‌كشندو به خانواده‌هايتان صدمه مي‌زنند. من به دهكده نمي‌آيم!»  
  همانجا ايستادم. از طرفي هم نگران اين بودم كه در دهكده، نفوذي‌هايي باشند كه بخواهند حضور مرا به بعثيان اطلاع دهند. در همين افكار بودم كه مردي از آن دو نفر رزمنده كه آمده بودند با ناراحتي پرسيد كه اين چرا ايستاده و همراه ما نمي آيد. آن يكي هم براي او به زبان كردي تعريف كرد كه اين نگران خانواده ماست! اين جوانمرد است!   
  او گفت كه اين جوانمرد نگران خانواده ماست. از اين‌رو منقلب شد و آمد و مرا به آغوش كشيد؛ طوري كه درد در تمام وجودم پيچيد. همراهش به زبان فارسي گفت: كه اين مرد از شما خيلي خوشش آمده!   
  از همان لحظه ديگر براي من سنگ تمام گذاشتند. آنان از طرفي مرا جزو نيروهاي قرارگاه رمضان مي‌دانستند و از طرفي اين گفت و گوي اخير باعث شده بود كه لطف زيادي به من داشته باشند.بنابراين وقتي وارد ده شدم، مردم جمع شده بودند و هلهله مي‌كردند. حرفهايشان را نمي فهميدم اما طنين صدايشان هنوز در گوشم است. آنان مرا به داخل كلبه‌اي بردند و بلافاصله همه لباس‌هايم را كه خوني بود، از تنم درآوردند و رفتند كه برايم لباس كردي بياورند. من هم با لباس زير در آن خانه ماندم. بعد از رفتن آنها يك پيرمرد بسيارنوراني كرد آمد.   
  در غربت و تنهايي، زخم هاي كاري و آينده نامعلوم و دشمني كه هر لحظه فرا مي رسيد. اينها همه باعث مي شوند كه يك خلبان سقوط كرده در خاك دشمن هراسان شود. اما وقتي جوانمرداني به ياري او مي شتابند. محرم حريمشان مي دانند و زخم‌هايش را مرهم مي‌گذارند، اين يعني لطف خدا؛ يعني ارتباط ماورايي با مردماني از ديار دور و محبتي كه هنوز رنگ نباخته و چشمه اشك چشم را به غليان وا مي دارد. رمضاني لحظاتي سكوت كرد با يادآوري خاطره حضور آن پيرمرد كرد، آرام و بي صدا گريست و به آهستگي نجوا كرد:   
 [FONT=Times New Roman]-    من را باد مي‌زد. دستمال مرطوب به تنم كشيد و با يك ليوان فلزي برايم آب آورد. تا اينكه آمدند و لباس‌هايم را عوض كردم و يك پزشك وارد شد. با لباس كردي ويك چمدان كوچك آمد. چمدانش را كه باز كرد، احساس كردم كه داروها برايم آشنا هستند و ايراني اند. جراحت دستم را نگاه كرد و گفت كه نمي توانم براي دست شما كاري بكنم. دستم را بانداژ كرد و بست. در مورد گردنم هم گفت كه براي آسيب گردن هم در اينجا كاري از دستش بر نمي آيد. 
   برادران كرد بايد تصميمي مي گرفتند و تدبيري براي مداوا و نجاتم مي انديشيدند. مقداري مشورت كردند و بعد گفتند: «شما را بايد ببريم قرارگاه رمضان پيش دكتر».  
  قبول كردم. يكي شان گفت: چترت را نمي‌خواهي؟  
  متوجه شدم كه اينها همه وسايل من را همراه آورده بودند. از چترم خوشش آمده و مي خواست آن را بياندازد روي كلبه. مرا سوار يك وانت كردند. يك نفر از عقب من را بغل كرده بود و گردنم را نگه داشته بود كه تكان نخورد. ده دوازده نفر هم بيرون در فواصل منظم همراه ما حركت مي كردند. هوا تاريك شده بود و ما هم با چراغ خاموش بايد راهمان را پيدا مي كرديم.   
  اينها رفتند يك بلد راه هم آوردند تا اين اتومبيل را از مسير امني ببرد. در يك جايي كه امكان صحبت وجود داشت، فردي همراه من بود منطقه اي را نشان داد كه پر از نور چراغ هاي روشن بود و با لهجه كردي اش گفت: «آنجا حكومت است و اگر آن طرف افتاده بودي حالا دست آنها بودي» خطر بزرگي را پشت سر گذاشته بودم و قدردانشان بودم.     مقداري كه راه رفتيم در كنار يك چشمه استراحت مختصري كرديم و باز هم به راه افتاديم و به جايي به نام "مالبند شماره 2 عراق" رسيديم. از اتومبيل پياده ام كردند و يك نفر را از خواب بيدار كردند و مرا هم وسط يك سالن بزرگ بردند. بدنم كاملاً مچاله شده بود، درست به همان شكل كه تا آن موقع نشسته بودم. مدتي طول كشيد تا توانستم درست بنشينم سپس كمي خوابيدم و وقتي بيدار شدم ديدم كه تلويزيون روشن است. ظاهراً شب عيد قربان آنها بود. درست يك سال قبل از شهادت شهيد بابايي . عيد قربان ما هم فرداي آن روز بود. در تلويزيون جشن هاي آنها را نشان مي‌داد. موقعيتم را بررسي كردم و متوجه شدم تعداد زيادي از رزمندگان كرد در آنجا خوابيده بودند و تعدادي هم تلويزيون نگاه مي‌كردند. بعد از مدتي آمدند و صدايم كردند و نزد شخصي بردند كه به زبان انگليسي مسلط بود. او با من به زبان انگليسي صحبت كرد و مشخصاتم را پرسيد. پاسخ دادم كه سروان رمضاني هستم و همراه با آقاي سمندريان به مأموريت آمده بوديم كه هر دو مورد اصابت قرار گرفتيم. مشخصات ظاهري سمندريان را هم دادم كه بروند و پيدايش كنند. گفتند تحقيق مي‌كنيم تا حرف هاي شما را تصديق كنيم. با شك و ترديد به من نگاه مي‌كردند و بعد هم من را به زور و سختي از پله ها بالا بردند و داخل اتاق طبقه بالا، كردهايي كه مرا نجات داده بودند خداحافظي كردند و رفتند. در اتاق كوچكي بوديم و يك نفر آمد و خيلي مؤدبانه از من پرسيد كه مأموريت شما كجا بود؟ بر اساس آنچه آموخته بودم و با عنايت خداوند مأموريت محوله را نگفتم و گفتم كه مأموريت ما پادگان سليمانيه بود. تعجب كرد و با حيرت پرسيد: «پادگان سليمانيه؟!» آيا مأموريت شما موفقيت‌آميز بود؟» گفتم: «پادگان را زدم». با تعجب و ناباوري پرسيد «واقعاً پادگان را زديد؟» بعد گفت كه تا فردا صحت صحبت هاي شما مشخص مي‌شود. من هم خبري از اتفاقاتي كه در پادگان سليمانيه رخ داده نداشتم. اما آنها خيلي محترمانه برخورد مي‌كردند. بخصوص كه مي‌دانستند من نظامي و خلبان هستم و اينكه گفته بودم كه پادگان را زده ام.   
  او بعد از صحبت هايمان چند نامه نوشت و به پيك هايي داد. نمي دانستم كجا مي روند. حدود ساعت يك بامداد آمدند و يك پزشك با لباس كردي آوردند. او هم گفت براي گردنت نمي‌توانم كاري بكنم اما زخمهايت را پانسمان مي‌كنم و برايت مسكن مي‌زنم كه بتواني بخوابي. با او هم به زبان انگليسي صحبت مي‌كرديم. در اين مدت مدام پيك ها مي آمدند و مي‌رفتند نتيجه مأموريتشان را گزارش مي دادند. آنان مسلح بودند و مدام اخباري مي‌آوردند. سوروايول كيت را هم پيش از آمدن دكتر آورده بودند. پرسيدند كه اين چيست؟! توضيح دادم و كارآيي هر كدام از لوازم داخلش را توضيح دادم كه اين مايع ضد كوسه است و اين يكي براي تصفيه آب است. آن قايق به‌كار مي‌رود و ...اره و بيسيم راديو .   
  بخشي از لوازم داخل سوروايول كيت را براي خودشان برداشته بودند .   
  در اين مدت يك ماهيتابه بزرگ روي چراغ گذاشتند و دل و جگر و پياز و روي آ« سرخ مي‌كردند.  
  سفره اي هم پهن كردند و ماهيتابه را آوردند. يكي شان گفت بايد اين را بخوري تا جان بگيري. تا خواستم بگويم اشتها ندارم و با اين گلوي متورم و گردن آسيب ديده نمي توانم غذا بخورم، يك لقمه بزرگ برايم گرفتند و در دهانم گذاشتند. با تحمل درد و به سختي آن لقمه را خوردم. بعد هم لقمه هاي بعدي. اين غذا من را ساخت و انرژي از دست رفته را جبران كرد.   
  مي‌دانيد كه يك هواپيما معادل يك لشكر به حساب مي‌آيد و خلبان هم با وجود اين كه تحرك چنداني ندارد، در مدت مأموريت خود انرژي زيادي از دست مي‌دهد.   
  فرداي آن روز بيدارم كردند صبحانه مفصلي هم تدارك ديده بودند دست و گردنم خيلي اذيتم مي‌كرد. بازهم سفره را پهن كردند و بعد از صبحانه رفتند.تا ساعت يك بعد از ظهر چند سري از رزمندگان كرد آمدند و رفتند. بعضي ها هم اظهار محبت مي‌كردند و خواسته هايي داشتند كه سلام ما را مسئولان برسانيد و بگوييد كه برايمان تجهيزات وكمك بفرستند.   
  ساعت يك به دنبالم آمدند. با اتومبيلي تا قرارگاه آنها در كوهستان رفتيم كه خيلي خوب استتار شده و به سختي حتي قابل رؤيت بود. پياده شديم و وارد اتاق شديم. اتاق بزرگي بود كه گوش تا گوش پر از برادارن مجاهد كرد بود. مدتي اطرافم را زير نظر داشتم و بررسي مي‌كردم كه اينها چه تجهيزاتي دارند. همان نزديك در نشسته بودم. تا اينكه در باز شد و تعداد ديگري با لباس كردي آمدند و با من روبوسي كردند ويكي شان به زبان فارسي گفت كه الان مي‌آييم خدمت شما . اينها نشستند و رايزني هايي با همديگر داشتند و من متوجه نمي‌ شدم كه چه مي گويند. بعد همين گروه من را تحويل گرفتند و از آن محل خارج شديم و چند پله از آن محل پايين آمديم و در همان كوهستان به مقر رزمندگان ايراني رفتيم.  
  در خاك سرد دشمن، صداي گرم هم وطن تنها مسكن درد است و تنها كاهنده تشويش. حالا ديگر بايد به اينكه از خطر بزرگي رسته مي انديشيد. اما!... نمي دانست آنها... آن فارس زبان‌ها كيستند. اين اسباب نگراني جديدي برايش فراهم مي كرد. آنها هم بايد او را مي شناختند. كنش متقابلي كه به قول رمضاني بايد از همان ها درباره آن پرسيد:   
 [FONT=Times New Roman]-    كردم و ديدم چهره هايشان همه مذهبي است، اما نمي شد فهميد كه منافق هستند يا خودي. اصلاً حدس نمي زدم كه بچه هاي سپاه آنجا باشند. اينها با لباس كردي در عمق خاك عراق مستقر شده بودند. از من پرسيدند كه شما كي هستيد؟ گفتم: «ستوان عباس رمضاني هستم خلبان هواپيماي اف 5» چند سؤال ديگر هم پرسيدند اما نبايد به سؤالاتشان پاسخ مي دادم. اين‌گونه آموزش ديده بودم و وظيفه خودم را به خوبي مي شناختم. 
   به سؤالاتشان جواب ندادم و گفتم كه پاسخ نمي‌دهم. گفتند: مي‌دانيد ما كي هستيم؟! « ما از منافقين هستيم و پوستت را مي‌كنيم و ...» پاسخ دادم كه: «من در اين مأموريت، مرگ را تجربه كرده ام و ديگر از چيزي واهمه ندارم». گفتند: كاري مي‌ كنيم صد بار ديگر مرگ را ببيني.   
  بعد در مورد امام(ره) و نظام و اظهارنظر كردند.. منتظر بودند كه ببينند چه عكس العملي نشان مي‌دهم و آيا به راهي كه آنها مدعي اش بودند مي‌روم يا نه. آيا به نظام و مسئولانش توهين مي‌كنم‌. ِآيا مي‌گويم كه نمي‌خواستم مأموريت بروم و به اجبار اينكار را انجام دادم.   
  اما من به حدي مقاومت كردم كه اينها باورشان نمي‌شد. من هنوز با بعضي از اينها ارتباط دارم. اينها با يادآوري خاطرات آن روز گريه مي كنند.  
  اين بگو مگوها ادامه داشت تا اينكه يكي آمد و اينها را متفرق كرد و عذر خواهي كرد و اصل ماجرا را گفت. من هم گفتم كه ناراحت نشدم. پرسيد: «چه چيزي نياز داريد؟»  
  گفتم: من نماز نخوانده ام و اجازه بدهيد تا آفتاب غروب نكرده نمازم را بخوانم.   
  با آن شرايط مجروحيت و خون‌ريزي بدن و آلودگي لباس نمي توانستم نماز بخوانم. زخم‌هايم را باز و لباس هايم را عوض كردند و يك دست لباس جديد برايم آوردند. مرا به حمام صحرايي بردند و خودشان هم چند نفري كمك كردند تا حمام كنم و آب به محل زخم هايم نرسد. بعد هم آمدم و وضو گرفتم خواستم نماز بخوانم كه ديدم قصد تصويربرداري دارند. پرسيدم: «چكار مي‌ كنيد؟».  
  گفتند: «اين نماز خواندن تو براي ما جالب است و فيلم مي‌گيريم». بعد هم شروع به شوخي و مزاح كردند و خودشان را رزمندگان قرارگاه رمضان معرفي كردند. اين افراد داخل كوله‌هاي‌شان آذوقه و نوشابه و همراهان تعدادي تخت هم داشتند. ناگهان چشمم به رتيل بزرگي افتاد. اينها سريع رتيل را گرفتندو من هم با خودم فكر كردم كه در اين كوهستان عقرب و رتيل و مار وجود دارد و چاره‌اي نيست اما بالاخره جايي براي استراحت در اختيارم خواهند گذاشت. باز هم آمدند و پرسيدندكه جايي ات درد نمي‌كند؟ مشكلي نداري؟ يكي شان آمد و احوال پرسي كرد و مخفيانه به من شكلات داد با ذكر اين جمله كه به كسي نگي . آن يكي هم آمد و يك قوطي نوشابه داد و هر كدام به نوعي ابراز لطف مي‌كردند تا هم محبتي كرده باشند و هم رفع كدورت شود .   
  در اين مدت اما با هم كشمكش مي‌كردند و صحبت هايي داشتند تا اينكه يكي آمد و گفت كه هر وقت كه خوابت گرفت تخت خواب آماده است. او تخت خودش را در اختيار من گذاشته بود و ظاهراً در اين مدت، كشمكش بر سر اين بوده كه كدامشان موفق بشود و تختش را در اختيار من بگذارد. اين را در فيلم ها خيلي ديده ايم كه رزمنده ها تا چه حد گذشت مي‌كنند و از آب و ضروريات مي‌گذرند تا به رزمنده ديگر خدمتي كرده باشند. من اين وضعيت را در منطقه ديدم. آن برادر آن شب خودش از كيسه خواب استفاده كرد. اين كه آنها تا اين حد مراقب احوالات من بودند و به من كمك مي كردند خيلي برايم مهم بود. آن شب را خوابيديم و صبح كه شد، شروع كردند به تعويض لباس و آماده شدن براي خروج از موقعيت. از من هم پرسيدند كه با ما نمي آيي؟ گفتم كجا؟ گفتند: «كركوك، موصل، كربلا، زيارت، مي آيي؟»   
  به شوخي گفتم با اين وضعي كه دارم فقط مي توانم به سمت ايران بروم و به سمت ديگر نمي آيم. آنها خداحافظي كردند و رفتند. آنهايي هم كه ماندند يك قافله مهيا كردند و قرار شد در اين كاروان و همراه با يكي از برادران سپاهي كه نوبت مرخصي اش بود، به سمت ايران برگرديم.  
  اين قافله قاچاقي بود و بايد هر طور كه مي رفت با آن مي رفتم. افراد قافله به من گفتند بايد سوار بر قاطر شوم؟ گفتم اين براي من با اين بدن مجروح و آسيب ديده خيلي سخت است. گفتند ما هم نگران همين مسئله هستيم و تا حالا مشغول تدارك يك برانكارد براي شما بوديم تا شما را روي آن سوار قاطر كنيم، اما اين راه صعب العبور است و نزديك ايران هم سخت تر مي شود. شما بايد تحمل كنيد و از اين برانكارد صرف نظر كنيد. مشروط به اينكه هر جا لازم شد قافله را متوقف كنند تا من استراحت كنم موافقت كردم و آنها هم شرط من را پذيرفتند با ذكر اين نكته كه اين قافله در اختيار ماست و من بايد از دستورهاي آنها اطاعت كنم. »  
  در اين مسير ما حركت مي كرديم و در راه برگشت هم قافله هاي زيادي به طرف عراق مي آمدند. قاطر هم صرفاً براي من پيش بيني شده بود و رئيس كاروان هم مي آمد و مي گفت كه قاطر فقط براي خلبان. راهي وجود نداشت و مسير مشكل بود . حتي جاهايي پيش مي آمد كه من هم بايد با آن شرايطم بدون قاطر حركت مي كردم و قاطر هم توان رد شدن نداشت و از كوه مي افتاد. از ارتفاع كه مي گذشتيم باز هم گروهي آن طرف منتظرمان بودند و باز هم قاطري همراه داشتند كه براي ادامه مسيربه شدت مورد نياز من بودتا اينكه به يك قافله رسيديم كه توان رد شدن از مرز را داشت و به اين قافله ملحق شديم.   
  جالب بود كه در خصوص نحوه رفت و آمد كاروان ها پيش بيني هايي شده و قوانيني به صورت نانوشته اجرا مي شد؛ مثلاً جاهايي وجود داشت كه فقط به اندازه عبور يك قاطر فضا داشت و اين ها با شنيدن صداي زنگ قاطر از مقابل، كناري متوقف مي شدند تا كاروان مجاور عبور كند و جاهايي هم قافله هاي مجاور براي عبور ما متوقف مي شدند.     در دل كوه، جايي مثل پاركينگ، يا مثل ايستگاه هاي قطار درست كرده بودند و حق تقدم را رعايت مي كردند.     شب سومي بود كه در راه بوديم. دو تا از برادران چتر باز آمدند و مرا تحويل گرفتند. مي‌پرسيدند كه مگر از بندهاي هدايتگر چتر استفاده نكرده اي كه اينطور آسيب ديده اي. اما من پوش من خارج از كنترل بود و با ذهنيات آن برادران سپاهي تفاوت داشت. آنجا نماز خوانديم و خوابيديم تا ساعت سه صبح كه آمدند و ما را بيدار كردند تا از مرز بگذريم.  
  من از صداي زنگ متوجه شدم كه اينها قاطر دارند. خلاصه اينكه باز هم سوار قاطر شدم و راه افتاديم. نزديك صبح رسيديم به يك رودخانه. كنار اين رودخانه چند چادر بود و آنجا بايد هماهنگي هايي انجام مي داديم تا از مرز عبور كنيم. تا پيش از آن موقعيت، من براي كاروان هايي كه مي ديديم دست تكان مي دادم و سلام و جواب سلام مي دادم. اما اينجا به من گفتند كه از اين نقطه به بعد نه دست تكان بدهيد و نه سلام و جواب سلام كسي را بدهيد . از رودخانه عبور كرديم و بعد از آن به يك روستا رسيديم. من ديدم كه يك پيرمرد كرد، كنار مغازه اي نشسته و كيك و نوشابه اي در دست دارد. از نوشابه اي كه در دست آن پيرمرد بود متوجه شدم كه بالاخره به ايران رسيده ايم و اين خبر خوشي براي من بود. آن توصيه هم براي اين بود كه عوامل نفوذي دشمن در منطقه حضور داشتند و بايد بدون جلب توجه و حساسيت از آن نقطه مي گذشتيم. خيلي مكافات و سختي كشيديم تا به اشنويه رسيديم.   
  آنجا دهكده اي بود كه به آن ناپلئون مي گفتند تا جايي كه به ياد دارم ما از پاوه به عراق رفتيم و از اشنويه برگشتيم. در اشنويه وارد يك كلبه گلي شديم و كساني آمدند كه باز ما را تحويل بگيرند. فرداي آن روز كه صبحانه گرم را خورديم كسي كه به دنبال من آمده بود، گفت: « همرزم شما را اسير كرده اند، اما آيا مي دانيد كه چكار كرده ايد؟!»  
  ادامه داد كه شما درست گفته ايد و مأموريت شما پادگان سليمانيه بوده و يكي از گلوله هاي شما پشت ديوار پادگان خورده و دويست نفر از بعثي ها كشته شده‌اند؛ يعني در مرحله اول 140 نفر و ظرف اين چند روز هم 60 نفر از ميان مجروحان آن بمباران كشته شده بودند. با اين حساب اگر من را اسير مي كردند حتماً اعدام مي‌شدم؛ چرا كه شهيد اقبالي را به همين ترتيب اعدام كرده بودند.   
  طبيعي است كه با كشته شدن اين تعداد از هموطنانشان، خونشان به جوش بيايد و به فكر انتقام و تقاص گرفتن بيافتند. مردم خود ما هم اگر بعد از بمباران به يك خلبان عراقي دسترسي پيدا مي كردند، عكس العمل تندي با او داشتند. حتي يك بار يكي از خلبان هاي ما در دزفول دچار سانحه شد و مردم با اين تصور كه او خلباني عراقي است، او را گرفته و كتك مفصلي زن بودند. پيرزني، سيلي محكمي به اين خلبان زده بود. خلبان به او گفته بود: مادر من ايراني هستم. اين پيرزن باز هم مجاب نشده و گفته بود: پدر سوخته چقدر خوب فارسي حرف مي زند؟!  
  آنجا كه اين خبر را شنيديم، خيلي خوشحال شدم. آمبولانسي آورده بودند و سوارم كردند و من را به پادگان اشنويه آوردند. سرهنگ تخمه چي فرمانده پادگان دنبال ما آمده بود. جانشين پايگاه تبريز نيز همراه معاون عمليات پايگاه، دنبال من آمده بودند. مقداري هم پول آورده بودند تا مرا با اين پول معاوضه كنند، اما آن برادران كرد پولي نپذيرفتند.   
  صدام در همين مدتي كه ما در راه رسيدن به ايران بوديم اعلاميه پخش كرده بود كه به ازاي تحويل هر كدام از اين خلبان ها معادل پانصد ميليون تومان و يك تويوتا و جوايز ديگر مي‌دهيم و مسير آمدن ما را هم تا انتهاي مسير بارها بمباران كرده بودند. اما اين ترفند و تلاش بعثي ها فايده نداشت و من به ايران رسيده بودم.  
  آقاي تخمه چي فرمانده پادگان همراه با آقاي هاشمي جانشين پايگاه و محمود جديدي معاون عمليات آنجا ديدار كرديم و اينها مرا آوردند پاي بالگرد در اروميه و همانجا هم با بيسيم با تبريز تماس گرفتند. من هم با منزل هم تماس گرفتم.  
  قبل از پرواز به همسرم اشاره كرده بودم كه همراه با آقاي سمندريان يك پرواز محلي خواهيم داشت و زود بر مي گرديم . بعد از اينكه ما دچار سانحه شديم و كسي از ما خبر نداشت، تلفن منزل ما را قطع كرده بودند تا مبادا با جايي تماس بگيرند و خبر ناراحت كننده اي بشنوند. در اين مدت به آنها گفته بودند كه به دليل خرابي هوا در همدان نشسته ايم و در واقع اميدوار بودند كه در اين چند روز خبري از ما به دست بياورند . تا دو روز نمي دانستند كه چه اتفاقي براي ما افتاده و تا چهار روز نمي دانستند كه اين خلباني كه اسير شده كدام يك از ما هستيم. فقط مي دانستند كه يكي از ما را گرفته اند.   
  آن شب كه من پرواز داشتم قرار بود ميهمان داشته باشيم و اين ميهمان، يكي از برادران نظامي بود. بعد از رفتن من، ميهمان يادشده آمده و پرس‌وجو كرده بود و فهميده بود كه چه اتفاقي افتاده و اخبار به دست آمده را به خانواده من منتقل كرده بود كه مأموريت جنگي بوده و رمضاني و سمندريان، هر دو دچار سانحه شده‌اند. دو خانواده هم كه همسايه بودند. شما تصور كنيد چه غوغايي شده بود در اين فاصله دوست و آشنا براي سر سلامتي دادن به خانواده ما مي‌آمدند. فرمانده نيروي هوايي هم براي دلداري خانواده ها ي ما پيام فرستاده بودند. همسرم در اين مدت سختي هاي زيادي كشيده بود. نگهداري از دو فرزند كه يكي شان شير خواره بود و كثرت رفت و آمد ميهمانان و آن نگراني و بي خبري خيلي اذيتش كرده بود. در همين ايام، تلويزيون عراق يك فيلم پخش كرد تا ثابت كند كه هر دو هواپيما را زده است، چرا كه معمولاً بعثي‌ها اخبار دروغ پخش مي كردند و حالا مي خواستند صحت اين خبرشان را اثبات كنند.  
  اين فيلم را بچه ها در دزفول ديده بودند كه تلويزيون عراق همزمان با مصاحبه با سمندريان، از دماغه تا دم هواپيما و شماره آن را نشان داده و صندلي هواپيما كه اجكت كرده بود. بعد هم تصوير هواپيماي ديگري را هم، بدون آن مشخصات ويژه (مثل شماره هواپيما) نشان داده و به كابين خلبان كه رسيده بودند، تصويري از يك خلبان را كه به شهادت رسيده و فقط نيم تنه پايينش باقي مانده بوده نشان داده بودند تا كه اثبات كنند كه من كشته شده ام.   
  اين خلبان نقشه و مدارك پرواز را روي پاي راستش گذاشته بود. از دزفول با پايگاه تبريز تماس گرفته بودند و ماجرا را اطلاع داده بودند و آنجا از كروچيف من كه گفتم آقاي مقدم بود پرسيده بودند كه من نقشه و مدارك را روي كدام پا گذاشته ام و او هم گفته بود پاي راست. گفته بودند كه با اين مشخصات او شهيد شده، اما مقدم كه جوان مؤمن و مقيدي بود، گفته بود كه من موقع رفتن عباس برايش آيه الكرسي خوانده ام و امكان ندارد كه او شهيد شده باشد. به هر ترتيب در تمام اين مدت خانواده ما را دلداري مي دادند كه شايد اجكت كرده و بر مي گردد. تا اينكه خبر دار مي شوند كه يك خلبان نجات پيدا كرده. اما نمي‌دانستند اين خلبان كيست. تا اينكه سرهنگ جديدي مرا در پادگان ديد و بلا فاصله خبر بازگشتم را اطلاع داد .   
  بعد از اين ديدار و تماس ها ما را به اروميه بردند و بعد از آن با بالگرد به تبريز آوردند. در تبريز هم استقبال گرمي از ما به عمل آمد و مدتها مشغول مداواي زخم ها و جرحاتم بودم.   
  بعد از بازگشت از مأموريت يك تخت بيمارستان را به خانه ما آوردند و درخانه بستري شدم تا نوبت پرواز با ايران اير بشود و براي از سرگيري مداوا بهتهران بيايم. چون معالجه ام در تبريز امكان پذير نبود. در اين مدت دوستان زيادي براي ديدن ما آمدند . از جمله يكي از دوستان خلبان به نام آقاي آراسته كه او هم بعد از مدتي اسير شد و اتفاقا در اسارت سمندريان را ديده و مطلع شده بود كه در عراق برايم مجلس ترحيم و چهلم گرفته اند و در تدارك مراسم سالگرد من هستند كه خبر سلامتي مرا آراسته به سمندريان داده بود.  
  بعد از اعزام به تهران به بيمارستان رفتيم و عكس گرفتيم و بستري شدم تا نوبت عمل شود. همراه من، چند نفر ديگر هم ا ز رزمندگان بستري شده بودند و هر كدام جراحتي داشتند.   
  منتظر روز عمل بودم تا اينكه براي تاسوعا و عاشورا در سال 65 چهار روز تعطيل شد. ما با لباس بيمارستان و درد و انتظار در بلاتكليفي عمل و ترخيص و ويزيت و معاينه بوديم و اين تعطيلي بلاتكليفي مان را بيشتر مي كرد.   
  نشسته بوديم كه يك خانم و آقا با يك ميني‌بوس وارد بيمارستان شدند و به مأمورين بيمارستان گفتند كه ما مأموريم كه اين بيمارها را كه توان رفتن به عزاداري را ندارند، براي عزاداري ببريم.  
  از بيمارستان اطلاع دادندكه هركس بخواهد مي‌تواند با اين‌ها به عزاداري برود. اتفاقاتي در آن عزاداري افتاد كه با سرنوشت من ارتباط زيادي داشت. من آسيب هاي شديدي ديده بودم و حتماً بايد عمل جراحي مي كردم تا بخشي از توان و سلامتم را بازگردانند.  
  اما بعد از آن عزاداري ها يك روز دكتر به اتاق ما آمد و دستور داد از شكستگي‌هاي بدن من عكس بگيرند تا با عكس قبلي مقايسه كنند و براي عمل بروم. سه نفر در اتاق منتظر عمل بوديم. چند نفر ديگر هم منتظر بودند تا از بيمارستان مرخص شوند. دكتر آمد و مرا معاينه كرد و فقط يك كرست گردن نوشت تا دو ماه استفاده كنم و بعد هم مرا مرخص كرد. اما اتاقي‌هاي من كه منتظر ترخيص بودند ماندند و از بيمارستان مرخص نشدند. اين براي من و هم اتاقي هايم حيرت انگيز بود و چرايي اين اتفاق را هم بايد در اسرار اين عزاداري آخر پيدا مي كرديم.   
  بعد از مدتي گفتند كه سمندريان در عراق مصاحبه كرده است. با شنيدن اين خبر خوشحال شدم و صحنه هايي را كه بعد از بازگشت من اتفاق افتاد به ياد آوردم و اينكه همسر آقاي سمندريان با ويلچير به استقبال من آمده بود و من آرزو كرده بودم كه اي كاش سمندريان به جاي من آمده بود.             .  ....................................   بمباران مخازن سوخت سلیمانیه     پرواز پر مخاطره ( خاطره عباس رمضانی)  
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][FONT=times new roman,times]     [FONT=Times New Roman,serif]   [FONT=Times New Roman,serif]    امام خمینی (ره ) :
اگر بند بند استخوان هایمان را جدا سازند ، اگر سرمان را بالای دار برند ، اگر زنده زنده در شعله های آتش مان بسوزانند ، اگر زن و فرزندان و هستی مان را در جلوی دیدگان مان به اسارت و غارت برند ، هرگز امان نامه ی کفر و شرک را امضا نمی کنیم .  
           
ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”