شب های بی مهتاب

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

شب های بی مهتاب

پست توسط moh-597 »

مطالب اين بخش بر گرفته از كتاب خاطرات سرهنگ آزاده شهاب‌الدين شهبازي است از ابتداي جنگ و زمان اسارت مي باشد

 [External Link Removed for Guests] 

فصل اول
ناآرامى‏هاى قبل از جنگ در نوار مرزى

من تا تير 1358 در كهنوج بودم، اما پس از بروز ناآرامى‏هايى كه عوامل ضدانقلاب در كردستان و خوزستان به وجود آورده بودند، داوطلب شدم تا در يكى از اين دو منطقه خدمت كنم. با تقاضاى انتقالم به كردستان موافقت شد. ابتدا به سنندج و سپس به پاوه رفتم ولى در ميانه راه خبر دادند، عوامل ضدانقلاب عقب نشسته شهر به دست نيروهاى حزب‏الّهى افتاده است و نيازى به نيروهايى كه از ژاندارمرى آمده‏اند، نيست. از اين پيروزى خوشحال شديم و از همان وسط راه بازگشتيم.
درخواست دوم من اعزام به خوزستان بود، با نبود نياز در كردستان به سوى خوزستان گسيل شدم. در خوزستان به فرماندهى گروهان هويزه گمارده شدم. همين موقع تحركات منافقانه و مذبوحانه منافقين آغاز شد كه ساز نفاق و تجزيه را در اين مناطق كوك مى‏كردند. دستگاه تبليغاتى آن‏ها فعال شده بود و هر روز در شهر، كتاب و بولتن پخش مى‏كردند. تحركات شيطنت‏آميز آن‏ها موجب بروز دردسرها و گرفتارى‏هايى براى مردم ساكن نوار مرزى شده بود.من وظيفه داشتم در برابر اقدامات آن‏ها بايستم لذا كتاب‏ها، نوارها، عكس‏ها و بولتن‏هاى آنان را در هر جا و نزد هر كس كه مى‏يافتم، ضبط و جمع آورى مى‏كردم. به اين دليل آن‏ها نسبت به من كينه داشتند و تبليغات منفى شديدى عليه من به پا كردند، در بولتن‏هاى خود مى‏نوشتند”فلانى يك دژخيم است، او افسر زمان شاه است! از او انتظار انقلابى بودن نمى‏رود و...” اما بچه‏هاى پيرو خط امام كه در آنجا حضور داشتند، من و عملكردم را از نزديك مى‏ديدند و از من دفاع مى‏كردند.
در شهريور 1358 چند روز به مرخصى رفتم و مقدمات ازدواجم را فراهم كردم. همسر دلخواهم را انتخاب نموده جشن ساده‏اى گرفتيم. همسرم پذيرفت كه با من به خوزستان بيايد. در ميان باغ بزرگى كه به چهار ديوارى محصور بود، سه ويلا قرار داشت كه دو دستگاه آن در اختيار شهردار و رئيس پاسگاه سوسنگرد بود. سومين ويلا را هم در اختيار من و خانواده‏ام گذاشتند و ما زندگى مشترك خود را در آنجا شروع كرديم.
علاوه بر شعله‏ور شدن آتش نفاق و جدايى در مناطق مرزى كه منافقين به آن دامن مى‏زدند، در مهر 1358 تحركات مشكوكى از سوى عراق مشاهده مى‏شد كه خبر از درگيرى گسترده‏اى مى‏داد. با شدت يافتن تحركات عراقى‏ها در نوار مرزى و نقل و انتقال نيروها، تجهيزات و ادوات آن‏ها توجه ما كاملا به سوى نوار مرزى معطوف شد.
در منطقه هويزه حدود چهارده پاسگاه ژاندارمرى بود كه ده تاى آن در نوار مرزى بود و من وظيفه داشتم با استفاده از آن‏ها، نوار مرزى را شديداً تحت كنترل و مراقبت بگيرم. دائم ميان اين چهارده پاسگاه در حال رفت‏وآمد بودم و شب‏وروز درگير مسائل آن‏ها بودم. از پنج صبح بيرون مى‏رفتم و تا ساعت يازده شب به خانه برنمى‏گشتم در حالى كه من تازه ازدواج كرده بودم. دوستان به شوخى به ماه عسل ما ماه جنگ مى‏گفتند.
انقلاب تازه پيروز شده بود من هم جوان، پر شور و سرحال بودم. خستگى برايم معنى و مفهومى نداشت. مى‏دانستم كه انقلاب نو پاى ما نياز دارد كه با دل و جان برايش كار كنيم. كارهاى زيادى بود كه بايد انجام مى‏شد. خرابى‏هاى زيادى از رژيم باقى بود كه بايد ترميم مى‏شد. در عين حال تحركات عراقى‏ها از نقل و انتقال نيروها فراتر رفت و هرازگاهى يك ضربه به ما مى‏زدند، لازم بود كه ما بيش از گذشته هوشيار باشيم. ضربات و حملات كوچك و كوتاه آن‏ها را جواب نمى‏گذاشتيم، نمى‏خواستيم كه آن‏ها فكر كنند ما در موضع ضعف هستيم. اگر “عراقى‏ها” ضربه به ما مى‏زدند، شب بعد جبران مى‏كرديم. حركت ما تدافعى بود، هيچ وقت از طرف ما حمله‏اى به آن‏ها نشد و ما شروع‏كننده هيچ حركتى نبوديم.
بچّه‏هاى زيادى از “اهواز” و مناطق مختلف “خوزستان” و ساير مناطق كشور به كمك ما مى‏آمدند. رهبرى نيروهاى نامنظم به عهده دكتر مصطفى چمران بود. اگر نياز بود تا حمله دو شب قبل يكى از پاسگاه‏هاى عراق جبران شود، اين نيروها كه تعدادشان زياد بود، داوطلبانه به كمك ما مى‏آمدند و از روحيه خيلى خوبى هم بر خوردار بودند.
با اينكه چهارده پاسگاه تحت فرماندهى من بود و سلاح كافى براى حمله و يك دستگاه نفربر در اختيار داشتيم اما به ذهنم خطور نكرد كه ما براى لحظه‏اى وارد خاك عراق شويم و دو سانت خاك آنجا را اشغال كنيم. در جلساتى كه در هنگ سوسنگرد داشتيم و يا به اهواز مى‏رفتيم، فرمانده هنگ و مسؤولين استان حتى يك بار نگفتند قصد ما تهاجم و تصرف فلان نقطه يا پاسگاه است. بلكه هميشه از اين اقدام بر حذر و فقط به دفاع و كنترل اوضاع توصيه مى‏شديم .
على‏رغم تبليغات سوئى كه در سطح دنيا صورت مى‏گرفت مبنى بر اينكه منظور ايران از صدور انقلاب، لشكركشى به خاك عراق، تعيين حاكم آن و بعد فتح ساير كشورهاى عربى است ولى من كه آن موقع در خط اول بودم و 15 شهريور 58 تا مرداد 59 به ميزان 70 كيلومتر نوار مرزى ايران را در اختيار و تحت كنترل داشتم و به طور مستقيم فرمانده 14 پاسگاه در هويزه بودم، از شخص و يا مقامى دستورى نگرفتم كه شما آن پاسگاه را اشغال كن، اگر آن‏طور كه رسانه‏هاى غربى و عربى تبليغ مى‏كردند كه هدف ايران از صدور انقلاب فتح و تسخير كشورهاى عربى است، من در آن نقطه مرزى بايد جمله و حرفى در اين خصوص مى‏شنيدم. اما وظيفه ما در آنجا فقط حفاظت از مرزهاى كشور و دفاع از ميهن بود و در حالت تدافعى قرار داشتيم و رفتار و اعمال ما شاهد اين مدعاست.
در عين آمادگى مى‏ترسيديم در شرايطى كه انقلاب هنوز به ثبات نرسيده اين تحركات و جابه جايى‏ها منجر به فاجعه بزرگى شود. لذا كوچكترين حركت و جابه جايى نيروها و ادوات و تجهيزات آن‏ها را به مسؤولين ذى ربط و مافوق گزارش مى‏كرديم.
به دليل همين نگرانى و تشويش خاطر بود كه گاهى با بچه‏هايى كه خودسرانه حركتى مى‏كردندو حساسيت عراقى‏ها را برمى‏انگيختند، درگير مى‏شديم و اعتراض مى‏كرديم. و حتى كارهاى خودسرانه برخى گروه‏ها، نيروهاى مردمى و سازمانى را گزارش مى‏داديم و مى‏پرسيديم:”اين اعمال و افعال چه معنى دارد؟اين‏ها از كجا دستور مى‏گيرند؟ و...
من علاوه بر كنترل و نظارت پاسگاه‏هاى تحت امرم، شب‏ها بر بالاى بام ساختمان پاسگاه و يا برج‏هاى مراقبت مى‏رفتم و با دوربين تحركات عراقى‏ها را زير نظر مى‏گرفتم در تابستان 59 ديگر ما تنها نبوديم، ارتش؛ نفرات، گروهان و گردان‏هايى از لشكر 92 زرهى اهواز را در نوار مرزى چيده بود و تانك‏ها و زره پوش‏هايى را آرايش داده بود. بايد باتأسف بگويم كه بعضى از اين تانك‏ها ماكت بودند. ماكت كه نه، بلكه تانك جنگى و تانك واقعى نبود، فقط از دور هيبت تانك را براى فريب “عراقى‏ها” داشت.
با افزايش تحركات “عراقى‏ها”، ما نيز به تعداد گشتن‏هايمان افزوديم و شب و روز دسته‏هايى را براى گشت، شناسايى و ديده بانى مى‏فرستاديم. بعد از اين فعاليت‏ها از انسجام و انتظام لشكر و تمركز نيروها در برخى نقاط مطلع شديم كه “عراق” آماده حمله گسترده و جنگ تمام عيار است. تمام اين مشاهدات را گزارش مى‏كرديم و هشدار مى‏داديم. اين گزارش‏ها در سوابق من در “هويزه” موجود است.
در تير 1359 گزارش دادم كه عراقى‏ها حدود سه لشكر زرهى و پياده در فاصله سه يا چهار كيلومترى از مرز براى حمله به ايران متمركز كرده‏اند و ما به نيروى كمكى نياز داريم. دستور بدهيد از لشكر 92 اهواز به كمك ما بيايند. ما در گزارش‏ها اصرار مى‏كرديم كه بايد به تعداد عراقى‏ها، در مرز آرايش نظامى بگيريم.
ما با جديت و دلسوزى، اطلاعات را جمع‏آورى كرده براى مسؤولين مافوق مى‏فرستاديم. در آخرين روزها، هر روز يكى دو گزارش ارسال مى‏كرديم. اين وضع نابسامان تا مرداد ماه ادامه داشت.
در مرداد 59 توپخانه عراق مركز فرماندهى ما و برخى نقاط شهر هويزه را گلوله باران كرد، هدفش ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم بود تا شهر را تخليه كنند. حتى گلوله توپى به سقف خانه ما اصابت كرد و آن را فرو ريخت. خوشبختانه در اين هنگام همسرم در آنجا نبود. من آن روزها در انتظار تولد فرزندم بودم و از آن جهت كه نگران حال همسرم بودم او را به همراه مادرم به نهاوند برگرداندم.
با پيچيده شدن شرايط، رفت و آمد بين هنگ و پاسگاه‏ها زياد شده سعى مى‏كردم كه به افراد گروهان روحيه بدهم و آن‏ها را آماده نگه دارم. در اين روزهاى سرگردانى گزارش‏ها تند و تيزتر شده بود. در خواست‏هاى پى در پى ما براى دريافت كمك بى‏جواب مانده بود. شمارش معكوس آغاز شد و ما اين را با تمام وجود درك مى‏كرديم، داد مى‏زديم و هشدار مى‏داديم.



آغاز جنگ كلاسيك

پس از آن همه گزارش، در خواست و هشدار؛ تنها 48 ساعت قبل از شروع جنگ فراگير و تحميلى عراق عليه ايران، به نيروهاى رزمى و نظامى آماده باش دادند و ما به وضعيت آماده باش كامل در مراكز خدمتى‏مان در هويزه و سوسنگرد در آمديم.
حمله گسترده عراق به ايران در 31 شهريور 1359 آغاز شد. ابتدا گزارش از “فكه” به ما رسيد كه پاسگاه “فكه” سقوط كرد و “عراقى‏ها” در حال پيشروى درون خاك ايران هستند و پى در پى خبر سقوط پاسگاه‏ها مى‏رسيد.)16(
فرمانده ناحيه خوزستان (سرهنگ فروزان) در محل استقرار هنگ سخنرانى كرد و نحوه حمله عراقى‏ها را براى ما شرح داد و گفت: “حمله معنى‏اش اين است كه چهار تا لشكر از پايين حمله‏ى كنند و بالا مى‏آيند، از آسمان سى - چهل فروند هواپيما منطقه را مى‏كوبند. اين‏ها علايم حمله است و شما الآن بايد با هر آنچه كه در توان داريد، آماده رزم و دفاع باشيد...
در همين حال خبر رسيد كه “عراقى‏ها” به رودخانه كرخه كور كه قسمتى از آن از سوسنگرد مى‏گذرد،)17( رسيده‏اند. همان جا فرمانده ناحيه پرسيد: “چه كسى داوطلب مى‏شود به آنجا برود؟” من بى‏درنگ داوطلب شدم و با تعدادى از بچه‏ها به سوى آن نقطه حركت كرديم. جالب اينكه تسليحات ما شامل چند قبضه ژ.3 ، آر.پى.جى 7 و سلاح‏هاى انفرادى بود.
عراقى‏ها، در تلاش بودند تا روى رودخانه كرخه كور پل بزنند تا به اين طرف آب بيايند ولى ما با آن‏ها درگير و مانع اين كار شديم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر مقاومت كرديم و حركت دشمن را به تأخير انداختيم. بچه‏هاى گروه چمران در اطراف كرخه كور آموزش مى‏ديدند و خود را براى نبردى بى‏امان و نابرابر آماده مى‏كردند، قصد داشتند از آنجا به سمت دب حردان و سوسنگرد بيايند و جلو دشمن بايستند.
وقتى كه ما در كرخه كور مى‏جنگيديم، دشمن، كوشك (منطقه‏اى دشتى) را باز كرده، جنوب شرقى سوسنگرد يعنى دب حردان را گرفته بود و تا نزديكى بستان پيش آمده بود. علاوه‏براين توپخانه دشمن در دامنه تپه‏هاى الله اكبر استقرار يافته بود و از آنجا سوسنگرد و بستان را مى‏زد. بعد از اين كه دب حردان هم به اشغال آن‏ها درآمد، از آنجا نيز آتش بارى مى‏كرد)18(.
نبرد و درگيرى ما در كرخه كور از اول تا چهارم مهرماه ادامه يافت، روز چهارم من در همان لب آب، از ناحيه كتف سمت چپ، تير خورده زخمى شدم. لذا به پشت خط انتقالم دادند.
مردم سوسنگرد كه چند ماهى به نگرانى و ترس زندگى مى‏كردند، حالا ديگر گريه و استمداد مى‏كردند و به اين سو و آن سو فرار مى‏كردند. من در وضع خوبى قرار نداشتم. مجروح و خون آلود بودم با اين‏حال زن‏هايى را مى‏ديدم كه بچه‏ها را در دست گرفته، گريه و زارى و خدا خدا مى‏كردند. گلوله‏هاى توپخانه ارتش متجاوز همچنان بر شهر مى‏باريد. متأسفانه تعدادى از داخل با آن‏ها تبانى كرده در شهر خرابكارى مى‏كردند.
مشاهده اين صحنه‏ها قلبم را جريحه‏دار مى‏كرد. مى‏خواستم بمانم و به هر شكلى كه مى‏توانم آن‏ها را كمك كنم، اما زخمى بودم و نمى‏توانستم. با آمبولانس به طرف اهواز رفتم. هنگامى كه در بيمارستانى در اهواز بسترى بودم هويزه تخليه شد. فقط يك محور در گل بهار از جاده اصلى سوسنگرد به حميديه باز بود. عراقى‏ها قصدشان اين بود كه از يك طرف از “دب حردان” و از طرف ديگر با استفاده از نيروهايى كه در تپه‏هاى الله‏اكبر مستقر كرده بودند، حركت كرده، كرخه‏كور را بگيرند. بعد سوسنگرد را قيچى كنند و پس از ملحق شدن به سمت حميديه، محل استقرار “تيپ 3 لشكر 92” زرهى حركت كنند.
عمل جراحى كتف من خيلى سريع انجام شد و براى سپرى كردن دوره نقاهت به نهاوند رفتم. در مدتى كه در شهر خودمان بودم، مرتب اخبار مربوط به جنگ را دنبال مى‏كردم. تمام هوش و حواسم متوجه جبهه بود. با شنيدن هر خبرى، آتش به جانم زده مى‏شد تا اينكه طاقت نياوردم، غيرتم اجازه نمى‏داد كه بيش از اين معطل كنم.
روز 19 مهر، پانزده روز بعد از زخمى شدن، در حالى‏كه هنوز به سلامتى كامل نرسيده بودم و دستم به گردنم آويزان بود، به خط مقدم بازگشتم و فعاليت‏هايم را در مركز فرماندهى ژاندارمرى در سوسنگرد دنبال مى‏كردم و هر روز يك پزشك عرب پانسمان زخمم را تعويض مى‏كرد.
در پانزده روزى كه من در منطقه نبودم، اقدامات خوبى صورت گرفته بود. نيروهاى خط امام به “سوسنگرد” رفته دشمنان داخلى را شناسايى و مجازاتشان كرده بودند و زمينه مساعدى براى مقاومت فراهم كرده بودند.
هنگ ژاندارمرى آنجا سه گروهان داشت؛ گروهان مركزى به فرماندهى ستوان يوسفى فرد كه بعدها به شهادت رسيد، گروهان بستان كه فرمانده‏اش شهيد شده بود (نامش را به خاطر ندارم) و گروهان هويزه كه تحت فرماندهى من بود. در روزهاى آغازين جنگ موضع ما از گل بهار (حدود هفت كيلومترى سوسنگرد) تا بخشى از شهر “سوسنگرد” ادامه داشت. اداره بهداشت هم در اختيار ما بود. تقسيم‏بندى قبلى هم وجود نداشت و با تمام بچه‏ها جمع شده بوديم، حدود دوازده افسر بوديم كه هر يك مسؤوليت گروهى نه نفره را به عهده داشتيم. گروه‏هايى محلى و گروه نامنظم دكتر چمران و گروه بچه‏هاى پيرو خط امام هم در آنجا حضور داشتند و مستقل از هم اما هماهنگ با ساير گروه‏ها و نيروها كار مى‏كردند و مى‏جنگيدند؛و هنگ ژاندارمرى نيز به همين‏گونه.
“عراقى‏ها” توانسته بودند نيمى از شهر را در آن طرف رودخانه كرخه كور “نهرمالكيه” بگيرند وبا پل‏هايى كه روى رودخانه كرخه زده بودند موفق به تصرف بستان شده بودند. دب حردان هم در اشغال آن‏ها بود. ما بين گل بهار و آن قسمت از سوسنگرد كه در آن خانه‏هاى سازمانى قرار داشت، مانده بوديم. نبرد سختى بين ما و دشمن در جريان بود، حدود يك ماه نيروهاى ما در مقابل متجاوزان عراقى ايستادند با اين نبرد دشواردر صدد بوديم كه از پيشروى دشمن جلوگيرى كنيم. در”سوسنگرد” واقعاً جنگ تن به تن كه نه، جنگ تن به تانك بود. ما به لحاظ تجهيزات و لجستيك نظامى در فقر و فشار قرار داشتيم، وعده وعيدهاى “بنى‏صدر” به عنوان فرمانده كل نيروهاى مسلح)19( همه تو خالى از آب در مى‏آمد. او وعده مى‏داد كه تانك‏ها، زره پوش‏ها و پياده‏هاى تازه نفس براى تقويت شما در حركت هستند، روحيه تان را حفظ كنيد!خود را نبازيد! مقاومت كنيد تا قواى كمكى از راه برسد. اما متأسفانه اين وعده‏ها محقق نمى‏شد و ما لحظه به لحظه بيش‏تر در فشار قرار مى‏گرفتيم و قوايمان روبه تحليل مى‏رفت.
در عوض عراقى‏ها با تجهيزات مدرن و لجستيك كامل به ميدان آمده بودند. از دب حردان بيست دستگاه‏زره پوش مى‏آمدند، يك ساعت مى‏جنگيدند و بعد براى تجديد قوا و استراحت مى‏رفتند و به جاى آن‏ها بيست دستگاه ديگر مى‏آمد ؛ اما ما مجموعاً چهار نفربر و چند قبضه آر. پى. جى7 داشتيم، منتها اختلاف واقعى در اين بود كه نيروهاى ما با ايمان كامل و با شجاعت مى‏جنگيدند اما عراقى‏ها صرف وظيفه سربازى به جنگ آمده بودند و ما حدود يك ماه با اين وضعيت جنگيديم.
يك بار به همراه فرمانده هنگ و با دو - سه ماشين نيرو براى بررسى اوضاع به حوالى تپه‏هاى “الله اكبر”، رفتيم، آنجا ديديم كه تعدادى از بچه‏هاى خودمان در جاده حميديه (جنوب شرق دامنه تپه‏هاى الله اكبر)گير افتاده‏اند. در اين منطقه گاهى دشمن مسلط مى‏شد، گاهى ما. بعضى مواقع صبح بلند مى‏شديم، مى‏گفتند:جاده سوسنگرد - حميديه بسته است، شب دشمن تا لب جاده آمده بعد گروهى از ما با چند تانك چيفتن از تيپ3 فعال مى‏شدند، آتش مى‏ريختند، فشار مى‏آوردند و آن‏ها را مجبور به عقب نشينى مى‏كردند. در همين باز وبسته شدن جاده بود كه آن بچه‏ها گير افتاده بودند و در تيررس دشمن قرار گرفته بودند. با مشاهده اين وضع، جناب سرهنگ (فرمانده هنگ) دستور داد تا با توپخانه 106 در آن نقطه آتش بريزند، دشمن عقب نشست، بچه‏هاى ما نجات يافتند.
جنگ ادامه داشت. وعده‏هاى داده شده، دروغ از آب در مى‏آمد و بر خلاف وعده‏ها، هيچ كس براى كمك و پشتيبانى ما نيامد. تحت تأثير القائات خاص و بى‏منطق بنى‏صدر “زمين بدهيم، زمان بگيريم” بچه‏ها تنها مانده بودند...)20(
چند روز به تاسوعاى حسينى مانده دكتر چمران با يارانش عاشوراى واقعى را در تاسوعا به پا مى‏كنند و سوسنگرد را از سقوط حتمى نجات مى‏دهند)21(.
25 آبان ماه در دهلاويه، مهم‏ترين روز و مهم‏ترين نقطه جنگى من محسوب مى‏شود. واقعاً آن روز در آنجا محشرى به پا بود، دهلاويه به راستى قتلگاه شده بود، بچه‏ها با تمام وجود و غيرت با هر آنچه كه در دست داشتند، مى‏جنگيدند. شجاعت، مردانگى و حميت در ميان بچه‏ها در پيكار با دشمن موج مى‏زد. مى‏توان گفت: “خون امام حسين عليه‏السلام در رگ همه مى‏جوشيد” بچه‏ها مظلومانه مى‏جنگيدند، زيرا عقبه ما خالى بود و هيچ خبرى از تداركات، لجستيك و قواى كمكى نبود. با اين‏حال چون يقين به شهادت داشتند، مردانه مى‏جنگيدند يكى يكى و گروه گروه از دم تيغ مى‏گذشتند.
در همين‏حال از ناحيه كمر با اصابت تركش خمپاره مجروح شدم و افتادم.


منبع : سايت سوره (با تشكر از فريبرز)
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

غروب غم‏بار

با اصابت تركش خمپاره به كمرم، به زمين پرت شدم و زخم و جراحت كتفم عود كرد و دچار خون‏ريزى شد. وقتى به خود آمدم، ديدم به همراه يك سرباز مجروح داخل باتلاق افتاده‏ايم و در تيررس دشمن هستيم، به زحمت خود را درون يك شيار و نقب كشيديم تا در تيررس نباشيم.
خون زيادى از من رفته بود. سرباز مجروح هم از ناحيه شكم و پا زخمى شده بود. من لباسم را پاره كردم و زخم او را بستم و او هم با لباسش زخم و جراحت مرا بست. قادر به حركت نبوديم زيرا اگر از آن نقطه خارج مى‏شديم، حتماً دشمن ما را مى‏زد. منتظر بوديم تا هوا تاريك شود و بچه‏ها براى تخليه شهدا و مجروحين اقدام كنند و ما را از اين مهلكه نجات دهند.به هم مى‏گفتيم تا غروب زير بوته و شيار مى‏مانيم، اگر بچه‏ها آمدند كه چه بهتر اگر نيامدند، خودمان در تاريكى هوا از حاشيه جاده به سمت حميديه مى‏رويم. خورشيد بين ساعت 6-5 غروب مى‏كرد و ما بايد تا آن ساعت صبر مى‏كرديم.
همچنان كه در انتظار تاريك شدن هوا و آمدن بچه‏ها بوديم به هم دلدارى مى‏داديم صداى زره‏پوشى را شنيديم كه به ما نزديك مى‏شد. سرم را از شيار بالا آوردم ديدم شماره تانك فارسى است (شماره‏هاى عربى نيز به جز عدد3 مانند فارسى است)، از اين كه تا چند لحظه ديگر نجات خواهيم يافت، خوشحال شديم.
وقتى تانك به بالاى سرمان رسيد، ماتمان برده متحير و مبهوت شديم. نفرات اطراف تانك كلاه‏بره)22( عراقى بر سرشان بود. گويى آب سردى بر سرم ريختند. سرما تمام وجودم را فرا گرفت. يخ زدم، در آن لحظه احساس كردم غيرتم از دست رفت، آرزو كردم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد...)23(
در آن لحظه غرور خود را خرد شده مى‏ديدم باور كردنى نبود؛ من! شهبازى! گرفتار دشمن شده باشم. آن لحظه تلخ‏ترين، و ناراحت كننده‏ترين لحظه عمرم بود. 25 آبان ماه هوا گرگ و ميش بود، صداى جرو بحث عراقى‏ها مرا از شوك در مى‏آورد، آن‏ها با هم اختلاف پيدا كرده بودند كه ما را با خود ببرند يا بكشند. و خود را خلاص كنند. بالاخره تصميم خودشان را گرفتند. ما را به داخل نفر بر انداخته و به دب حردان بردند، دب حردانى كه به اشغال عراق درآمده بود و در آن منطقه مركز فرماندهى‏شان بود.
در دب حردان ساعت مچى‏ام را گرفتند. دست‏ها و چشم‏هايم را بستند و همراه آن سرباز داخل يك سنگر انداختند. به زور و زحمت دستم را باز كردم و حلقه ازدواج و شش قطعه عكس همسرم و مقدار پولى كه همراه بود از جيبم در آوردم و زير خاك مدفون كردم به غيراز ما حدود پانزده اسير ديگر را به آنجا آورده بودند. آن شب تا ساعت 4 صبح دوبار ما را براى بازجويى بردند. در آن موقع بود كه اولين “نه” را به آن‏ها گفتم، هر چه مى‏پرسيدند، فقط مى‏گفتم: “من ستوان يكم ژاندارم، شهاب‏الدين شهبازى، فرزند كريم هستم” هر چه آن شب كتكم زدند و فحشم دادند جز آن جمله مطلب ديگرى از من نشنيدند.
آن شب در غم، ماتم و اندوه بودم. احساس مى‏كردم تمام حيثيتم از دست رفته است، در خلوت خيلى گريه كردم و تأسف خوردم از اينكه چرا اسير شده‏ام، مدام خود را سرزنش مى‏كردم كه من آدم ترسويى نبودم، از جنگ و جدال هم واهمه‏اى نداشتم، پس چرا اين‏طور شد؟! اين سؤالات و سرزنش‏ها تمام ذهن و جانم را فرا گرفته بود. آنچه كه مرا در اين جدال روحى تسكين مى‏داد، جواب “نه” اى بود كه به بازجوى عراقى مى‏دادم. اين سرسختى در برابر آن‏ها موجب شد تا خيلى زود بر خود مسلط شوم، به سربازى كه همراهم بود گفتم:”ما در اينجا حق نداريم بيش از ذكر نام، نام خانوادگى، نام پدر و درجه چيز ديگرى به دشمن بگوييم. اين تنها وظيفه ماست، اگر زبانمان را هم از حلقوم بيرون بكشند، حق گفتن يك كلمه بيش‏تر را نداريم” در آن شب براى اداى اين وظيفه (مقاومت در برابر عراقى‏ها) از خداوند استمداد كردم و عهد كردم جز اين نكنم.
در بازجويى آن شب، عراقى‏ها وقتى سرسختى مرا ديدند، به كتك و مشت و لگد متوسل شدند، هر چه مى‏زدند، حرفم همان يك جمله بود. بازجو پشت ميز نشسته بود و من در برابر او بودم و دو نفر هم بالاى سرم ايستاده بودند وقتى جواب نمى‏دادم بازجو به آن دو نفر اشاره مى‏كرد و آن‏ها هم با تمام قدرت به دهان، گوش، دماغ و چشمم مى‏زدند.
شب اسارت، بسيار سخت و دردناك گذشت، اتفاقى بود كه افتاده بود و كارى از دستم ساخته نبود. دائم به اين مى‏انديشيدم كه بعد از اين چه بايد بكنم، رسالتم و وظيفه‏ام چيست...
گاهى فرصتى پيش مى‏آمد تا به گذشته‏ام نگاهى بكنم، اين نگاه از خانواده شروع و به مسائل اجتماعى و سياسى كشور كشيده مى‏شد. گاهى به فرزندم كه 45 روز بيش‏تر از تولدش نمى‏گذشت فكر مى‏كردم و گاهى به انقلاب نوپاى ايران. و در اين ميان خود را مى‏جستم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تنومه، العماره، بغداد

26 آبان، ساعت 4 صبح، مرا از سرباز اسير و مجروهى كه همراهم بود جدا كردند و به اتفاق دو نفر ديگر: سرگرد”ع”)24( و ستوان يكم رمضان آقازاده، از دب حردان به سوى نقطه‏اى نا معلوم حركتمان دادند. ما سوار بر وانت‏بارى شديم كه پشتش كاملاً پوشيده شده بود ساعتى در حركت بوديم. وقتى كه هوا روشن شد، به جايى رسيديم كه به آن تنومه مى‏گفتند. در تنومه ما را به يك پايگاه هوايى بردند، گويا محل استقرار و پشتيبانى هلى كوپترهايشان بود.)25(
در پايگاه تنومه ما را به داخل اتاقى انداختند و دو - سه قرص نان (شبيه نان شيرمال) دادند. از لحظه اسارت و (حتى پيش از آن) تا آن ساعت چيزى نخورده بوديم. خيلى گرسنه بوديم. با ولع نان‏ها را خورديم و به عبارتى آماده شديم براى بازجويى.
وقتى مرا براى بازجويى بردند، دوباره در برابر اصرار افسر عراقى به ذكر همان مشخصات فردى اكتفا كردم. به مترجمى كه ندانستم ايرانى بود يا عراقى، گفتم به افسر عراقى بگويد كه غيراز اين مشخصات مطلب ديگرى از من به دست نخواهد آورد. افسر عراقى هم خيلى سخت نگرفت و ما برگشتيم.
توقف ما در تنومه كوتاه بود. بعد از يكى - دو ساعت ما را سوار ماشينى كردند كه هيچ روزنه‏اى به بيرون نداشت فضاى داخل آن كاملاً تاريك بود. خون‏ريزى من قطع شده بود، اما خون بر لباس و بدن و پوستم خشكيده بود، كمر و كتف و پايم درد مى‏كردند و از گوشم چرك و خون مى‏آمد. هنگام غروب به العماره)26( رسيديم. با گذر از محوطه‏اى، درى را باز كردند و ما را به درون سالنى بردند كه سه اتاق داشت. ما را به درون يكى از آن اتاق‏ها انداختند. لحظاتى بعد، در باز شد و دو افسر عراقى وارد اتاق شده ما را ورنداز كردند و برگشتند. در را هم قفل كردند.
اتاق با مساحتى كم‏تر از 4*3 متر مربع فاقد هر گونه امكانات اوليه بود؛ لخت و عور، بدون هيچ زيرانداز و رواندازى. على‏رغم درد پاهايم، مغموم و افسرده ايستاده بودم. لحظه اولى كه در العماره چشم و دست ما را باز كردند و توانستيم همديگر را ببينيم، لحظه بسيار بسيار دردناك و ناراحت‏كننده‏اى بود. هاج و واج به‏هم نگاه مى‏كرديم.
موقع اسير شدن خيلى محكم توى گوشم زده بودند. و اكنون به خاطر همان ضربه از آن چرك و خون مى‏آمد و شنوايى‏ام كم شده بود. در اين اتاق فرصتى به دست آمد تا كمى به گذشته فكر كنيم، به زن، بچه (تازه متولد شده‏ام)، مادر و... و به اوضاع ايران، سپس آن دوره را با امروز كه در دست دشمن اسير بوديم، مقايسه مى‏كردم و احساس بسيار بد و ناراحت‏كننده‏اى بر من غلبه مى‏كرد و خود را ملامت و سرزنش مى‏كردم. اگر خدا راهش را باز گذاشته بود و اگر گناه نبود، از روى غيرت و مردانگى، خود را مى‏كشتم. خودكشى، مردن و دق‏كردن از روى غصه، سرزنشى نداشت، همان‏طور كه حضرت امير(ع) مى‏فرمايند اگر مسلمانى بشنود به زور خلخال از پاى زنى يهودى و اهل ذمه درآورند و از روى ملامت و سرزنش بميرد، از نظر من سزاوار و به‏جاست)27(.
وضعيت گوشم خيلى ناراحت‏كننده بود، مدام از آن چرك و خون مى‏آمد، با اين كه افسران عراقى اين وضع را ديدند اما كارى براى شست‏وشو و درمان آن نكردند.
24 ساعت ما را داخل اين اتاق كه فاقد هر نوع امكانات اوليه بود نگه داشتند، فقط شب، موقع خواب دو پتو به سه نفرمان دادند و چون من وضعيت جسمى مناسبى نداشتم و مجروح بودم دوستان لطف كردند و يكى از پتوها را به من دادند. عراقى‏ها نه آبى دادند و نه گذاشتند كه ما به دستشويى برويم و وضو بگيريم، لذا براى نماز تيمم مى‏كرديم.
شب دوم اسارت مانند شب اول، خواب بر چشمانم نمى‏آمد، تا صبح بيدار و در افكارم مختلفى غوطه‏ور بودم ؛ تصاوير زن، فرزندتازه متولد شده‏ام، مادرم، پدرم و...در ذهنم نقش مى‏بست، بعد صحنه‏هاى جنگ و جدال با متجاوزان و وضعيت و موقعيت بچه‏ها در جبهه‏ها به خاطرم مى‏آمد و همچنان به خاطر اينكه اسير شده بودم، تأسف مى‏خوردم و ناراحت و دل شكسته بودم، بعد از خود مى‏پرسيدم حالا وظيفه من چيست؟ منى كه به خاطر دفاع از انقلاب اسلامى و كيان ايران و حيثيت مسلمانى، داوطلبانه به نبرد با دشمن آمده بودم، الان، فردا و فرداها بايد چه كنم، تكليفم چيست؟ وقتى كه به انقلاب نوپاى ايران و حضرت امام و كار بزرگ و سترگى كه اين مرد بزرگ تاريخ ايران صورت داد، فكر مى‏كردم جواب سؤالات خود را مى‏يافتم. من سرباز كوچكى بودم براى اين ابر مرد و نبايد در برابر دشمن از خود ضعف نشان مى‏دادم، وظيفه سربازى من باقى بود، مأموريتم سرجايش بود فقط شكل عمل به آن تغيير كرده خطيرتر شده بود. ايستادگى، مقاومت، حفظ و وفادارى به امام و انقلاب تنها وظيفه من در برابر دشمن و فرداهاى مبهم بود. مى‏دانستم خواسته عراقى‏ها، روى گردانى ما از امام و انقلاب است و اگر ما بر هدف انقلابى خود پايدارى كنيم و حتى بر سر آن جان ببازيم توانسته‏ايم پيام امام را به گوش جهان برسانيم و عراقى‏ها را هم مأيوس كنيم.
با اين افكار به وقت نماز صبح رسيدم، با همان لباس خونى و گوش چركين تيمم كردم. به سمت و سويى ايستادم و نماز صبح را خواندم و به راز و نياز با خدا پرداختم و عهد بر مقاومت و ايستادگى بستم. صبح كه در باز شد، براى هر كدام از ما يك قرص نان و ليوانى چاى آوردند.آن نان بزرگ‏تر از نان‏هاى معمولى بود و بيش‏ترش خمير بود.بعد از صبحانه، ما را يكى يكى به بازجويى بردند. در بازجويى سه نفر عراقى روبه‏رويم نشسته رگبار پرسش‏ها را به سويم نشانه مى‏رفتند. من هم فقط همان يك جمله “ستوان يكم، ژاندارم، شهاب‏الدين شهبازى فرزند كريم” را تكرار مى‏كردم. هر چه پرسيدند همان را تحويلشان مى‏دادم. در برابر اصرار زياد آن‏ها گفتم: شما نبايد به ما فشار بياوريد، ما برابر مقررات و طبق كنوانسيون ژنو، تنها مجاز به گفتن و اعلام مشخصات شناسايى فردى هستيم)28(. سؤالات بازجوها درباره عمل استقرار و مراكز تجمع نيرو، استعداد نفرات، كميت و كيفيت تجهيزات و محل استقرار آن‏ها، طرح‏هاى عملياتى دفاعى - تهاجمى، طرفداران بنى‏صدر، اختلافات بين حضرت امام و بنى‏صدر و سؤالاتى ديگر در ابعاد سياسى و نظامى بود كه همگى مسيرى هدايت شده داشتند.سكوت و”نه” واكنش من در برابر هجمه پرسش‏هاى آنان بود. وقتى بازجوها و افسران عراقى استنكاف مرا در حرف زدن ديدند، به طرز وحشيانه‏اى شروع به كتك زدنم كردند، خيلى ناجوانمردانه و غافل‏گيرانه از پشت سر به گوشم مى‏زدند، يا يك دفعه با پوتين لگد به شكم و جاهاى حساس بدنم زدند.
عراقى‏ها از برخورد خشن هم، نتيجه‏اى نگرفتند و مرا به اتاق برگرداندند. وقتى در بار دوم هم با يكدندگى و ثبات رويه‏ام مواجه شدند، خيلى عصبانى، بعد از چند سيلى و لگد، مرا به داخل توالتى انداختند و گفتند آن‏قدر اينجا مى‏مانى تا آدم شوى و جواب درست و حسابى بدهى. آن روز ناهار به من ندادند، نيرو و قواى من با آن همه زخم و درد رو به تحليل بود، دم غروب آمدند مرا با تندى و پرخاش و با ضرب و شتم از توالت بيرون كشيدند و به اتاق برگرداندند. در اين موقع كه هر سه نفرمان جمع بوديم، با هم به بحث نشستيم كه چه بايد بكنيم، در همين بحث و نظر بوديم كه فهميديم جناب سرگرد با رويه ما در مواجهه با عراقى‏ها موافق نيست و برخوردهاى ما باب‏طبعش نبود. من و آقاى آقازاده، هم‏نظر بوديم كه بايد مقاومت كنيم و نبايد كوتاه بياييم؛ مقاومت، پايدارى و تحمل شكنجه و سختى را وظيفه خود مى‏دانستيم و مى‏گفتيم آن‏ها اجازه و حق ندارند خواسته‏اشان را به ما تحميل كنند. اما سرگرد با ما در بعضى موارد اختلاف نظرداشت.
شب را با همان سرو وضع خونين به صبح رسانديم. ساعت 8 و9 صبح ما را با همان ماشين حفاظتى و فاقد هر گونه روزنه و منفذ، به سوى بغداد حركت دادند. در ميانه راه توقف كوتاهى كردند و بعد به سرعت به سوى بغداد به راه افتادند. هوا تاريك شده بود كه به بغداد رسيديم. ما را يكراست به وزارت دفاع برده داخل اتاقى انداختند. لحظاتى بعد در اتاق باز شد و چند افسر عراقى وارد شدند، قصدشان بازديد از ما بود. مى‏خواستند ببينند افسران ايرانى چه شكل و قيافه‏اى دارند!
آن شب عراقى‏ها از غذاى خودشان كه شامل يك كتلت، يك گوجه فرنگى و مقدارى نان و يك ليوان چاى بود به ما هم دادند. از ابتداى اسارت تا آن لحظه، اين بهترين غذايى بود كه خورديم. دردهاى كمر، پهلو، پا و نيز خون‏ريزى گوشم، طاقتم را بريده بود. پزشكيارى آمد و گوشم را شست و تميز كرد و زخم‏هايم را پانسمان كرد. آن شب اجازه دادند كه ما براى گرفتن وضو به دستشويى برويم.
صبح هنگام بازجويى شروع شد. ابتدا سرگرد، بعد ستوان آقازاده و در آخر مرا براى بازجويى بردند. دقيق به خاطر دارم كه از من پرسيدند نظرت درباره (امام) خمينى چيست؟ گفتم: ايشان به نظرم با امام على(ع) و امام حسين(ع) فرقى ندارد. اين پاسخ براى بازجو مثل شوك بود، از جايش پريد و شروع كرد با جارو جنجال به صدا كردن ساير افسران، كه بياييد ببينيد اين ستوان چه مى‏گويد: “ما فرق بين الامام‏العلى اِو الامام‏حسين او الامام الخمينى!!” او خيلى با تعجب و با دادو فرياد اين جمله را ادا مى‏كرد. افسرها دو رو بر ما جمع شدند پرسيدند: شت گول؟)29((چه مى‏گويد؟) او دوباره توضيح داد. افسرها خود از من سؤال كردند. دوباره گفتم ايشان مى‏پرسيدند نظرت درباره امام خمينى چيست؟ من هم گفتم به نظرم ايشان امامى است عين امام على و امام حسين، ايشان رهبر ماست همان‏طور كه امام على و امام حسين (ع) پيشوا و رهبر مردم عصر و زمانه بودند، و همان‏طور كه مردم آن زمان امامت آن‏ها را پذيرفتند ما هم در اين زمان رهبرى امام خمينى را پذيرفته‏ايم. افسران با تعجب به من و به يكديگر نگاه مى‏كردند، يك دفعه زدند زير خنده و بعد از مسخره كردن، ناگهان عصبانى شده شروع به پرخاش و فحش كردند. يكى از آن‏ها با لگد خيلى محكم زد به پهلويم كه مجروح بود، با پشت به ديوار خورده و افتادم. همگى بالاى سرم جمع شده با پوتين‏هايشان به سرو صورتم مى‏كوفتند.چهره‏ام غرق به خون شده بود. عراقى‏ها با هم مشورت كردند و مرا خونين و مالين، كشان‏كشان به كنار درختى كه در محوطه بود آوردند و دست و پاهايم را با طناب محكم به درخت بستند و دورم حلقه زدند. خب حرف و سخن تازه‏اى شنيده بودند كه برايشان خيلى عجيب و غريب بود. هر يك مرا به شكلى خاص مى‏نواختند؛ يكى با مشت به دهانم مى‏زد. ديگرى تازيانه‏اى به گوشم مى‏نواخت و آن ديگرى با قنداق تفنگ به سينه و شكمم مى‏زد افسرى هم با كلاشينكف چند متر دورتر روبه رويم به زانو نشست؟ يعنى مى‏خواهيم تو را تيرباران كنيم.
وقوع چنين صحنه‏اى در آن محشر، خيلى خوشحالم مى‏كرد، در صورت تيرباران به آرزوى قلبى مى‏رسيدم، اما افسوس كه همه اين‏ها سياه‏بازى بود، با مشاهده اين وضع روحيه گرفتم داد زدم: اگر مى‏خواهيد بزنيد، همين الان و همين جا بزنيد، با آن حالتى كه از خود نشان دادم فهميدند كه من ترس از اعدام ندارم. افسر مزبور تهديد كرد و گلنگدن را كشيد تا در من رعب و وحشت ايجاد كند، بعد آمدند چشمم را بستند، صداى گلنگدن اسلحه ديگرى نيز آمد و... سر و صدايشان بالا گرفت.
من با اينكه در درون آرزو داشتم آن‏ها تهديدشان را عملى كنند، اما مطمئن بودم كه چنين نخواهند كرد، چرا كه آن‏ها اجازه، قوه و قدرت چنان كارى را نداشتند تا يك افسر ايرانى را تير باران كنند. جرو بحث آن‏ها ادامه داشت، تا آنجا كه من متوجه مى‏شدم، يكى مى‏گفت زودبكشيدش و خلاصش كنيد، ديگرى مى‏گفت نه! اگر بكشيم چه جوابى داريم بدهيم و...بعد يكى آمد چشم بند مرا پايين كشيد، به‏ظاهر بين‏شان اختلاف‏نظر بود يكى مى‏گفت شليك كنيد، ديگرى مى‏گفت: “لا، هذا ضابط هنيفنا (نه، اين افسرميهمان ماست)”
من به خاطر شركت در كلاس‏هاى تفسير قرآن و نهج البلاغه در قبل از انقلاب، كمى عربى مى‏دانستم و حرف‏ها و جرو بحث‏هاى عراقى‏ها را متوجه مى‏شدم. در همين‏گيرودار عراقى عظيم الجثه‏اى از دور ظاهر شد، به او “سيدى” مى‏گفتند و احترامش مى‏كردند، نزديك كه آمد گزارش ما وقع را به او دادند، بعد او چيزهايى گفت كه همه در برابر حرف‏هايش “نعم سيدى” يا همان “بله قربان” ارتش خودمان مى‏گفتند. او گفت “لا، ممنوع” نبايد بكشيدش. پس از دستور او، دست و پايم را باز كردند و مرا به داخل اتاق برگرداندند.
در اتاق نه از سرگرد خبرى بود نه از ستوان، من از زور درد به خود مى‏پيچيدم تا اينكه هنگام غروب، ستوان آقازاده را آوردند، اما سرگرد”ع” را ديگر پيش ما نياوردند و من تا زمانى كه در عراق بودم ديگر او را نديدم. ولى او در اردوگاه‏هاى ديگر تعريف‏هايى از من كرده بود كه به گوشم مى‏رسيد، بعدها هم كه به ايران بازگشتم، خبرى از او نشنيدم. ما مانديم و ستوان آقازاده و دردهاى روحى و جسمى بسيارى كه دچارش بوديم.
وجود آقاى آقازاده و آشنايى با او براى من نعمت بزرگى بود. او در طول دوران اسارت در برنامه‏هاى مختلفى كه داشتيم هم‏نظر و هم‏رأى ما بود و شكنجه‏هاى زياد و سخت و محروميت‏هاى بسيارى را از سر گذراند. آقازاده بخصوص در اردوگاه موصل خيلى از خود شهامت و جسارت نشان داد. بعدها، وقتى به اردوگاه عنبر و تكريت منتقل شديم او ديگر جوش و خروش اوليه را نداشت و بيش‏تر دنبال برنامه‏هاى فردى و استفاده از فرصت‏ها براى مطالعه بود، اما با ما در مواضع ؛ برنامه‏ها و تصميمات هم‏رأى بود. من از او هميشه به عنوان يك انسان پاك، به نيكى ياد مى‏كنم.
پس از آن بازجويى و نمايش مرگى كه عراقى‏ها اجرا كردند، سخت‏گيرى و محروميت‏ها بيش‏تر شد؛ديگر در را براى رفتن به دستشويى باز نمى‏كردند، آب براى وضو نمى‏دادند، ديگر از غذاى خودشان به ما ندادند، قوت غالب ما قرص نان بود با يك پارچ آب. پنج روز و نيم ما در چنين وضعيت اسف بارى به سر مى‏برديم و چند بار هم از ما بازجويى كردند، هر بار ما را با اين اميد به بازجويى مى‏بردندكه مثلاً آدم شده و به راه آمده‏ايم ولى با اولين پاسخى كه از ما مى‏شنيدند، مأيوس مى‏شدند و با كتك و ضرب و جرح، واكنش نشان مى‏دادند. در يكى از ضرب و شتم‏ها در حالى كه من به زمين افتاده بودم، استوارى عراقى با عصبانيت و برافروختگى زياد بارها با پوتين به سرو صورتم لگد مى‏زد، طورى كه هر آن ممكن بود دچار خون‏ريزى مغزى شوم، اما جان در دست قادر و قدرتمندى بود كه سرنوشت و حكمت ديگرى برايم رقم زده بود.
غروب روز ششم، دست و چشم ما را بسته داخل همان خودروى بى‏پنجره و بى‏روزنه انداختند و به سوى نقطه نامعلومى حركت كردند، اين‏بار آن‏ها دائم در فواصل كوتاه توقف مى‏كردند و دوباره به راه مى‏افتادند گويى از جايى به جاى ديگر و از اداره‏اى به اداره ديگر مى‏رفتند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

P.W

ساعت حدود يازده شب ما را به ايستگاه قطار بردند و داخل يك واگن در قطار بارى انداختند، دست‏هايمان را باز كردند و در واگن را به رويمان بستند و رفتند.
اين قطار به قدرى درب و داغان، وحشتناك و سفر با آن عذاب‏آور بود كه ما به آن “حيوان تور” مى‏گفتيم. هيچ منفذ و راه روشنايى و روزنه‏اى به بيرون بر در و ديوار واگن نبود، آن‏قدر تاريك بود كه ما نمى‏توانستيم همديگر را ببينيم، اگر مى‏خواستيم حرف بزنيم بايد گوش هم را پيدا مى‏كرديم و داد مى‏كشيديم، چرا كه سر و صداى قطار نمى‏گذاشت صدا به صدا برسد.
تاريكى ،سرو صدا و سرماى قطار در حد ديوانه‏كننده‏اى بود، آن واگن به زمهرير مى‏ماند، ما تمام شب را از زور سرما به هم چسبيده بوديم يا هم ديگر را مشت مال مى‏داديم، اصلاً قادر به خوابيدن نبوديم، در آن تاريكى مطلق نمى‏دانستيم به كدام سمت و سو و به كجا در حركتيم، ظلماتى بود آن شب...صبح هنگام قطار متوقف شد، وقتى در واگن را به رويمان باز كردند و روشنايى به داخل اتاق دويد،گويى پنجره‏اى از بهشت را به رويمان گشوده‏اند. گفتند اينجا “موصل” است.
چشم‏ها و دست‏هايمان را بستند، وقتى چند قدمى در ايستگاه حركت كرديم دوباره چشم‏هايمان را باز كردند ولى دست‏ها همچنان بسته بود، در اين لحظه متوجه جمعيتى در حدود150 نفر شدم كه با خشم و نفرت به ما مى‏نگريستند. حدس زدم برنامه‏اى براى ما تدارك ديده‏اند. ما را جلوتر بردند، جمعيت كوچه‏اى درست كردند و ما را به آن سمت بردند، نفرات تشكيل دهنده كوچه هر يك با خشم و نفرت مشتى و لگدى به ما مى‏زدند، فحش مى‏دادند و آب دهان به رويمان مى‏انداختند. برخورد آن‏ها خيلى بد و سخيف بود. جالب اينكه من از كار آن‏ها ناراحت نشدم چرا كه فكر مى‏كردم بعيد است آن‏ها مردم عادى باشند، به نظر من آن‏ها براى اين كار اجير شده بودند تا بدين طريق در ما اين پندار را به وجود بياورند كه ما نزد مردم عراق هيچ جايگاهى نداريم و مورد نفرت و كينه آن‏ها هستيم. شايد مى‏خواستند به ما بفهمانند كه عراق جاى انقلاب شما نيست.
آن‏ها در تحليل ضعيف خود از صدور انقلاب ايران، بر اين باور بودند كه ايران مى‏خواهدبا لشكركشى به داخل خاك عراق، انقلاب خود را در آنجا حاكم كند آن‏ها نمى‏دانستند كه منظور رهبران انقلاب اسلامى ايران از صدور انقلاب، تبيين ايدئولوژى و ايجاد انگيزه ميان ملت‏ها براى قيام عليه ظالمين و ستمگران است. عراقى‏ها مى‏خواستند با اين نمايش سخيف در ايستگاه قطار شهر موصل بگويند كه انقلاب ايران هيچ محبوبيتى در ميان مردم عراق ندارد. در ضمن در پى آن بودند كه شخصيت ما را خرد كنند و جان و روحمان را به درد آورند، اما اين هتك حرمت و توهين آن‏ها ذره‏اى در ما اثر نكرد، چرا كه مى‏دانستيم اين عمل كارى است حساب شده و نه خود جوش. پس از گذر از آن كوچه و ديوار انسانى (!) ما را سوار بر يك دستگاه مينى‏بوس كرده به‏راه افتادند. از شهر خارج شديم، پس از طى مسافتى در بيابان به جايى رسيديم كه قلعه مانند بود. در قلعه باز شد و مينى‏بوس وارد آن شد و در پشت در ديگرى متوقف شد، از مينى‏بوس پياده شديم، مدتى بين دو در منتظر مانديم، بعد در ديگر باز شد. ما را به جايى بردند كه به آن مقر (ستاد و دفتر ادارى) مى‏گفتند. مأمورى كه ما را آورده بود، نامه‏اى به دست سرگروه آنجا داد. گويا در نامه مشخصات و مواضع ما را نوشته بودند. سرگروه پرسيد: شهبازى كدام يك از شماست؟ گفتم: من! بعد او شروع كرد به تهديد كه:”مى‏دانى اينجا كجاست، به اينجا مى‏گويند: “اردوگاه موصل يك” در اينجا من اختيار تام براى هر نوع برخوردى با شماها دارم. اينجا هيچ كس حق ندارد اسمى از انقلاب و (امام) خمينى ببرد، اگر تحريك بكنيد و فتنه‏اى راه بيندازيد و حرفى از دين و ديانت بزنيد به شديدترين وجه باشما برخورد خواهم كرد، بنابراين حواستان باشد، عقايدتان را براى خودتان نگه داريد.” او در حالى ما را به برخوردها و تنبيه‏هاى مختلف تهديد مى‏كرد كه ما از فرط خستگى، درد و كوفتگى ناشى از سفر، ديگر ناى ايستادن نداشتيم. مى‏خواستيم خيلى زود حرف‏هاى او تمام شود و ما را ببرند. پس از اينكه سرگروه توضيح مقررات اردوگاه را به بحث تهديدات، افزود، چند درجه‏دار و سرباز ما را از آن مقر حركت داده به سوى در بردند، در باز شد و ما از آن گذشته وارد محوطه‏اى شديم، با ديدن منظره‏اى كه پيش رويم بود وحشت كردم. عده‏اى لباس زرد و بدشكلى پوشيده بودند كه بر پشت آن كلمه )03(P.W نوشته بودند سرهايشان را هم از ته تراشيده بودند، مثل ديوانه‏ها و روانى‏ها در محوطه دائم به اين سوى و آن سوى مى‏رفتند. منظره‏اى چندش‏آور پيش روى ما بود كه با ديدن آن جا خورديم. من در دل دعا مى‏كردم كه ما را پيش آن‏ها نبرند. اما طولى نكشيد كه ما را هم به رنگ آن‏ها در آوردند؛ بعد از نيم ساعت از همان لباس زرد و بدشكل آوردند و به ما دادند كه بپوشيم. فهميدم كه اين لباس مخصوص اسراست و آن‏هايى كه در محوطه به اين‏ور و آن‏مى‏رفتند از برادران ايرانى خودمان هستند كه در دو ماه گذشته به اسارت درآمده بودند.
اسراى اردوگاه)31(، تمام مدت شبانه‏روز خود را درون اتاق‏هايى كه با نور آفتاب بيگانه است مى‏گذراندند و در جايى نمناك و تاريك به سر مى‏بردند و فقط در طول 24 ساعت، يك ساعت اجازه داشتند براى هواخورى به محوطه باز بيايند. لذا در اين يك ساعت سعى مى‏كردند از فرصت حداكثر استفاده را بكنند و به اين‏طرف و آن‏طرف بروند و تحرك داشته باشند. حال ديدن اين چهرهاى افسرده و خموده با آن شمايل زردرنگ و با آن حركت ناموزون آيا موجب وحشت نمى‏شد؟
اردوگاه موصل آن زمان حدوداً 360 نفر اسير داشت. اين اردوگاه قلعه‏اى مستطيل شكل بود كه اطراف آن با ساختمانى سه طبقه و ديوارهايى بلند احاطه شده بود، در وسط آن محوطه‏اى محدود قرار داشت؛نگهبانانى بر بالاى ساختمان‏ها بودند كه بر همه جا، حتى بيرون از اردوگاه اشراف داشتند، البته تعدادى نگهبان هم بالاى سرسرا بودند. هيچ راه و منفذى به خارج از اردوگاه ديده نمى‏شد. در تحقيق و تفحص‏هاى بعدى پى بردم كه اين قلعه به فاصله بيست متر از ديوار با رديفى از سيم خاردار كه به آن برق وصل بود، محصور است. بعد از حصار هم در چهار طرف قلعه، چهار چادر بر پا است كه در آن‏ها 12 سرگرد عراقى بيرون از اردوگاه به محافظت و مراقبت مشغول‏اند



نجات از تنهايى

ما را به جرم افسر بودن، محدود كردند و به نزد ساير اسرا نبردند، بلكه به اتاقكى بردند كه در گوشه‏اى از قلعه و همكف با فضاى داخل بود. سه افسر با درجه ستوان سومى بنام‏هاى “تقوى”، “ر.س” و “ج.م”)33( قبل از ما در آنجا بودند، با هم سلام و عليك، احوال‏پرسى و روبوسى كرديم، سرباز راهنما لباس‏هاى زرد و وسايل اوليه‏اى در اختيار ما گذاشت و در اتاق را بست و رفت.
آن اضطراب و وحشت هنگام ورود به محوطه اردوگاه ديگر فروريخته بود، با هم از هر درى سخن گفتيم. اسراى قبلى وضعيت خودشان، اردوگاه و برنامه‏هاى آنجا را شرح دادند، ما هم از اخبار و اطلاعاتى كه از ايران داشتيم به آن‏ها داديم. لحظات اوليه لحظه‏هاى خوبى بود چرا كه با برادران ايرانى خودمان هم صحبت بوديم اما اين دقايق ديرى نپاييد و در همان صحبت‏هاى ابتدايى دريافتيم كه بين ستوان تقوى و آن دو نفر ديگر اختلاف‏نظر وجود دارد و تقوى از تنهايى در ميان آن جمع رنج مى‏برد. به او دلدارى داديم كه از اين به بعد تو تنها نيستى و ما نيز در كنارت هستيم. تقوى از آن دو خيلى دلگير بود و با ما به درد دل نشست.
ما نيز از همان ابتدا پى به ماهيت منفى آن دو افسر برديم و در برخوردهايمان با ايشان مشكل پيدا كرديم. آن دو ستوان خيلى زود دستشان را رو كردند، وضعيت‏شان طورى نبود كه ما بتوانيم در برابرشان گذشت كنيم و كنار بياييم. آن دو منكر خدا و پيغمبر بودند و به راحتى كفر مى‏گفتند و ...)34(
ستوان “ج.م” توسط كردها به اسارت درآمده و مدتى را در زندان كركوك و موصل سركرده بود. او به كلى خودش را باخته و واداده بود. مانند مورچه‏اى بود كه آب مى‏بردش و مى‏گفت حالا كه مرا آب مى‏برد بگذار دنيا را آب ببرد، تز “ج” اين بود كه اگر من نيستم مى‏خواهم هيچ‏كس نباشد، او با قرارگرفتن در شرايط سخت زندان‏هاى عراق، دين و آيين خود را از دست داده بود. و آدمى بسيار كم اطلاع و كم‏سواد بود، مطالعه‏اى نداشت و درعين حال خيلى خود خواه و خود پرست بود.
ستوان “ر.س” اهل كرمانشاه بود و از ستوان “ج.م” طرفدارى مى‏كرد. “ر.س” آدم ترسو و بى‏دل و جرئتى بود، اگر سرباز عراقى (نه افسر و يا درجه‏دار) به او مى‏گفت رو به ديوار بايست و تكان نخور، او تمام روز را مى‏ايستاد و جرئت نگاه كردن به پشت سرش را نداشت. اين دو آدم‏هاى بسيار كم‏جنبه و آشفته‏ذهن بودند و در ايده و عقيده خود پريشان فكر بودند، تفاسيرشكمى و تحليل‏هاى مبتذلى از مسائل سياسى كشور ارائه مى‏دادند كه گاهى از آن‏ها خنده‏ام مى‏گرفت، و البته متأسف بودم از اينكه چرا در جايى كه دو افسر بايد مظهر مقاومت، شجاعت و قدرت و ايمان باشند، به واقع هيچى نبودند. مثل دو تا بچه بى‏اطلاع و بى‏مصرف بودند. اگر چه عراقى‏ها از آن‏ها نخواسته بودند تا جاسوسى و خبرچينى كنند، ولى من مطمئنم اگر عراق مى‏خواست، آن‏ها “نه” نمى‏گفتند. وضعيت آن‏ها به قدرى اسفناك بود كه عراقى‏ها هم آن‏ها را نمى‏خواستند.
در ميان چنين آدم‏هاى پستى ستوان تقوى تك و تنها افتاده بود و جز عذاب كشيدن كارى از دستش بر نمى‏آمد، تقوى به شدت از دست آن‏ها ناراحت بود و از كلنجار رفتن با ايشان خسته شده بود. وقتى من و ستوان آقازاده به عنوان دو همفكر او وارد اتاق شديم طبيعى است كه خيلى خوشحال شود از اينكه از تنهايى به درآمده است.
ستوان تقوى حاضر به همراهى و كرنش در برابر عراقى‏ها نبود، كار خود را مى‏كرد، با اينكه زياد اهل برخورد نبود. تا جايى كه مى‏توانست و برايش ممكن بود به سايرين كمك مى‏كرد. او در سال 59 در مرز 50 سالگى بود و حدود 29 سال سابقه خدمت در ارتش داشت در حالى كه من 26 سال سن داشتم. تقوى در حكم پدر ما بود، مرد متدينى كه ما را ترو خشك مى‏كرد و هر روز صبح براى نماز بيدارمان مى‏كرد. ستوان از روى دل سوزى ما را از برخودهاى تند و تحريك‏آميز بر حذر مى‏داشت، به خاطر تجربيات ارزنده‏اى كه داشت، سرد و گرم روزگار را چشيده بود و ما را به پرهيز از تند روى توصيه مى‏كرد و از خاطرات و تجربياتش برايمان تعريف مى‏كرد. او مى‏گفت: شما جوان هستيد و سر پر شورى داريد، حيف است كه با يك كار تند و بدون تأمل، خودتان را نفله كنيد. حرف‏هاى او همه از دل سوزى بود، تجربه مبارزات سياسى نداشت اما به خاطر تدين، از مواضع خوبى برخوردار بود. او سواد آنچنانى نداشت اما به خاطر كثرت سنوات خدمت به درجه ستوان سومى رسيده بود. در مسائل عبادى و مستحبات خيلى جدى بود. او از بيمارى معده رنج مى‏برد و نحيف و زرد چهره بود، يك سال بعد با خبر شديم كه اين مرد پاك، زلال و با تقوا به خاطر سرطان معده، خيلى مظلومانه در گذشته است.
تقسيم‏بندى مذكور در اين اتاق به معناى جدايى و تفرقه نبود، چرا كه ما حزب‏اللهى‏ها نمى‏خواستيم با طرد و يا انزواى كسى او را به سوى عراقى‏ها سوق دهيم به‏همين خاطر بدرفتارى‏ها و كج خلقى‏هاى آن دو افسر را تحمل مى‏كرديم. هيچ گاه از طرف ما كارى صورت نمى‏گرفت كه اختلاف و شكاف تشديد شود. چرا كه در اين صورت نفعش به عراقى‏ها مى‏رسيد، دودستگى و تفرقه، خواسته دشمن بود تا به اين طريق در ميان ما نفوذ كند و آنجا را كنترل و اداره كند.
اولين وظيفه يك اسير جنگى از نظر ما نظامى‏ها، فرار است و حتى اين در مقررات ارتش نيز گنجانده شده است)35( به همين خاطر ما وظيفه داشتيم در اولين فرصت و امكان فراهم شده به اين كار اقدام كنيم؛ لذا بايد موقعيت اردوگاه را شناسايى و راه‏هاى احتمالى فرار را بررسى و نقشه‏اى براى اين منظور فراهم مى‏كرديم. ما چند روزى كه در آن اتاقك گوشه محوطه بوديم، توانستيم اطلاعات خوبى از موقعيت اردوگاه و نحوه استقرار نگهبانان به دست آوريم. ستوان”ج” و ستوان”ص” بااينكه فرار را از آنجا امرى محال و امكان‏ناپذير مى‏دانستند و با ما هم فكر و هم نظر نبودند، اما مى‏گفتند اگر به نقشه‏اى عملى دست پيدا كنيد ما هم با شما هستيم و مى‏آييم. اين تنها موردى بود كه كاملاً با هم اختلاف نظر نداشتيم و براى آن نقشه مى‏كشيديم.
در اتاقك، حفره و سوراخى بود كه در آن سه ميله آهنى كار گذاشته بودند كه به سختى يك دست از آن عبور مى‏كرد تا چه رسد به عبور قامت درشت و هيكلى ما! از آن حفره به بيرون نگاه مى‏كرديم؛ با وجود سيم خاردار و ولتاژ قوى برق، كه در پشت ديوار قلعه بود، امكان گريز از آنجا وجود نداشت، علاوه‏براين، ما بايد آن سه ميله آهنى دريچه را هم مى‏بريديم كه هيچ وسيله‏اى براى اين كار در اختيار نداشتيم.
وقتى ما براى بررسى اوضاع و نقشه كشيدن به نزديك آن دريچه و حفره مى‏رفتيم غافل بوديم از اينكه سرباز عراقى ما را زير نظر گرفته است. يكبار هنگام غروب، ساعت هفت - هشت، كه اتاق تاريك بود، من به آن دريچه نزديك شده بودم كه در باز شد و عراقى‏ها به داخل ريختند و داد و بيداد و پرخاش كردند كه اينجا چه كار مى‏كنيد؟ داشتيد چه مى‏گفتيد؟ مى‏خواهيد فرار كنيد؟و...گفتيم: نه، ما قصد فرار نداريم، مگر مى‏شود از اينجا فرار كرد! يعنى شما مى‏توانيد بپذيريد كه از اينجا مى‏شود فرار كرد؟! بعد آن‏ها كمى تهديد كردند و رفتند.
ساعت حدود 11 شب، عراقى‏ها دوباره بازگشتند و ما را به اتاقى در زير پله بردند. اين اتاق خيلى كوچك، تاريك، نمدار و تنگ بود، طورى كه به سختى براى نماز و نرمش و استراحت جابه جا مى‏شديم. در طول شبانه روز، ما بيش از 23 ساعت در اين محيط غيرانسانى و خفقان‏آور به سر مى‏برديم و از يك ساعت هواخورى كه براى ساير اسرا قايل بودند به ما اجازه مى‏دادند تنها در 15 دقيقه آخر به بيرون و براى هواخورى برويم. هشدار مى‏دادند كه شما به هيچ وجه حق نگاه كردن، هم كلام شدن و راه رفتن با ساير اسرا را نداريد، شما افسر هستيد و اين‏ها افسر نيستند و ممكن است روى آن‏ها تأثير بگذاريد. در ساعت هواخورى، همه اسرا با هم بودند و با هم صحبت مى‏كردند، به دستشويى مى‏رفتند و وضو مى‏گرفتند اما ما مجاز به هيچ كدام از اين كارها در آن مدت نبوديم. آن‏ها مى‏ترسيدند كه ساير اسرا از ما حرف شنوى داشته باشند و ما آن‏ها را به كارهايى واداريم كه براى عراقى‏ها درد سر ساز باشد.

ادامه دارد .....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

اعتصاب غذا

روزها از پى هم مى‏گذشت و ما در سختى، فشار و محدوديت به سر مى‏برديم، آنچه كه بيش‏تر از همه براى ما عذاب‏آور بود وجود آن دو ستوان بود كه چون سوهانى روحمان را مى‏خراشيد. مدتى كه گذشت، مواضع ما به طريقى براى ساير بچه‏هاى اردوگاه مشخص و روشن شد. ارتباط ما با ايشان از طريق آشپزخانه برقرار شد و براى هم، پيام‏هايى مى‏فرستاديم و از نيازها و خواسته‏هاى يكديگر آگاه مى‏شديم.
در آشپزخانه شش يا هفت نفر از اسراى ايرانى كار مى‏كردند كه دو نفرشان را خيلى مورد اعتماد و اطمينان يافتيم. از اين رو حلقه واسط و ارتباط ما با ساير اسرا شدند. در همين ارتباط وقتى بچه‏ها فهميدند كه من اطلاعاتى از قرآن و نهج‏البلاغه دارم، در خواست كردند تا برايشان مطالبى از نهج‏البلاغه بنويسم و بفرستم. چنين درخواستى را من با دل و جان پذيرفتم. براى اين منظور نياز به قلم و كاغذ داشتيم كه از طريق بچه‏هاى آشپزخانه كاغذ زرورق سيگار و مداد فراهم شد.
كار نوشتن مطالب از ساعت 10 شب به بعد شروع مى‏شد. در اين كار ستوان تقوى خيلى كمك مى‏كرد، كنار در مى‏ايستاد و از روزنه روى آن مواظب بود تا هنگامى كه عراقى‏ها به آنجا نزديك مى‏شدند خبر دهد. به عبارتى او نگهبانى مى‏داد و من مى‏نوشتم، تقوى خيلى نگران حال من بود، مى‏ترسيد كه لو بروم و اذيت و آزار شوم. او از ته دل براى من دلسوزى مى‏كرد. با كمك او من فرازهايى از نهج‏البلاغه را كه از حفظ بودم، بر روى زرورق به خطى ريز مى‏نوشتم و بعد آن را از طريق بچه‏هاى آشپزخانه به ساير اسرا مى‏رسانديم. اين نوشته‏ها دست به دست مى‏چرخيد و براى مدتى اوقات آن‏ها را پر مى‏كرد. در حالى كه چنين پيوندى معنوى ميان ما برقرار شده بود، از وضع بسيار نامطلوب غذا، بهداشت و امكانات اردوگاه رنج مى‏برديم. اين پيوند مى‏توانست در ايجاد حركتى هماهنگ بين بچه‏ها براى تغيير اوضاع مؤثر بيفتد، لذا به فكر اعتراض از طريق اعتصاب افتاديم. از همان كانال آشپزخانه، هماهنگى‏هاى لازم بين بچه‏ها صورت گرفت و اعتصاب شروع شد.
بچه‏ها در حالى دست به اعتصاب غذا زدندكه اغلب از سوء تغذيه رنج مى‏بردند و دچار بيمارى‏هاى گوارشى شده بودند و حال و وضع اتاق‏هاى نمور و نبود امكانات و اعتصاب غذا، وضعيت بچه‏ها را رو به وخامت برد.
آنجا در هر شبانه روز فقط يك وعده غذا مى‏دادند. بيش‏تر اوقات برگ چغندر يا شلغم را درون آبى ريخته مى‏پختند، بعد به آن كمى رب مى‏زدند تا رنگ خورش بگيرد، اين خورش (!) را به همراه مشتى برنج به هر نفر مى‏دادند.
عراقى‏ها از روز اول اعتصاب، متوجه قضيه شده با تنبيه و كتك كارى بچه‏ها، نسبت به آن واكنش نشان دادند. بچه‏ها را از اتاق‏ها بيرون كشيده به محوطه مى‏آوردند و به زير مشت و لگد و باتوم مى‏گرفتند و تا سر حد مرگ آن‏ها را مى‏زدند. خب عراقى‏هاى شاغل در اردوگاه از جيش و گارد رياست جمهورى انتخاب شده بودند. آن‏ها هيكل‏هاى درشت و ورزيده‏اى داشتند و در اين هيبت، چنان بچه‏هاى ضعيف و نحيف را به زير ضربات مرگ‏آور خود مى‏گرفتند كه دل ما از مشاهده آن خون مى‏شد، تا اينكه يك بار ديدم عراقى‏ها يكى از همين بچه‏هاى ضعيف را در زير ضربات باتوم و مشت و لگد دارند له مى‏كنند، بر آشفته شدم و اعتراض كردم: “اين چه وحشى بازى است آخر چطور سه نفرى يك بچه كم سن و سال را اين گونه مى‏زنيد! شما از اسرائيلى‏ها و صهيونيست‏ها بدتريدو...”
ظهر كه شد آمدند مرا به همراه دوستم آقاى آقازاده به داخل مقر فرماندهى‏شان بردند،خيلى خشمگين و عصبانى ما را به داخل هل دادند. فرمانده اردوگاه با تعدادى از بعثى‏ها و عوامل اطلاعاتى‏شان در آنجا بودند، از چشمانشان غيظ و غضب مى‏باريد، تهديدها شروع شد:والله العلى العظيم كه مى‏كشيمت، نمى‏گذاريم زنده بمانى. مترجمى كه آنجا بود از ما سؤال مى‏كرد چرا، چى شد كه اعتصاب كرديد. گفتيم: كسى اعتصاب نكرده، اعتصاب كدام است؟! اين يك اعتراض ساده است، اين چه نحوه برخورد با اسير است، شما برابر با چه قوانين و مقرراتى چنين رفتارى مى‏كنيد؟!مگر كنوانسيون ژنو را قبول نداريد؟ وضع بهداشت و غذا در اينجا زير صفر است! جا و مكانمان نمناك و برخوردها همه خشونت‏آميز و اهانت بار است.
بيان اين مطالب نه تنها آن‏ها را آرام نكرد، بلكه يقين كردند كه محرك اصلى من هستم، لذا گفتند: شما بايد به آسايشگاه‏ها و اتاق‏ها برويد و از تك تك اسرا بخواهيد كه دست از اعتصاب بكشند. گفتم: من چنين كارى نمى‏كنم، اين‏ها (اسرا) اعتراض كرده و درخواست آن‏ها خيلى اوليه و ابتدايى است به راحتى براى شما قابل حل است، اگر چنين كنيد نيازى به رفتن و گفتن من نيست، خود بچه‏ها اعتراض‏شان را به پايان مى‏برند، من كاره‏اى نيستم، نه رهبر و نه مرشد آن‏ها هستم.
خوددارى من از پذيرش خواسته آن‏ها، برخشم‏شان افزود. البته اگر من و آقازاده به بچه‏ها مراجعه مى‏كرديم، با توجه به موقعيت و جايگاهى كه ميان اسرا داشتيم، درخواست ما را براى دست كشيدن از اعتصاب مى‏پذيرفتند. ولى ما هيچ گاه اين كار را نمى‏كرديم چرا كه ما خود با آن‏ها هم رأى و هم نظر بوديم و خواسته آن‏ها خواسته ما هم بود. و ديگر اينكه با تحقق خواسته عراقى‏ها از طريق ما، ثابت مى‏شد كه ما محرك اصلى اين جريان هستيم عراقى‏ها هر چه اصرار و تهديد كردند، ما زير بار خواسته‏شان نرفتيم، لذا با عتاب و خشم دستور دادند كه ما را به اتاق‏مان برگردانند.
اعتصاب كم وبيش ادامه يافت، بر سر ادامه اين كار ميان 360 اسيرى كه در پنج اتاق نگه‏دارى مى‏شدند اختلاف به وجود آمده بود همان‏طور كه در اتاق ما هم اين دوگانگى مشهود بود.
در تقسيم‏بندى موجود در اردوگاه موصل سه اتاق شامل كسانى مى‏شد كه مواضع و تصميمات و سياست‏هاى مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى ايران را قبول داشتند و بر ادامه اعتصاب پاى مى‏فشردند. اما دو اتاق ديگر چنين وضعى نداشت و نظريات خاص خودشان را دنبال مى‏كردند و نمى‏خواستند اعتصاب ادامه بيابد و حتى در اقدامى مستقل، مى‏رفتند غذايشان را مى‏گرفتند.
شبى ساعت 11، عراقى‏ها به اتاق‏ها ريختند و از هر اتاق تعدادى از جمله من و آقازاده را به عنوان محرك جدا كرده به طبقه دوم بردند. نيم ساعت بعد، عراقى‏ها به سراغ من آمدند و مرا از آن جمع نه نفره سوا كردند و به اتاق ديگرى در كنج محوطه اردوگاه بردند. در آن اتاق تاريك، پنج نفر از ورزشكاران و رزمى كاران و به عبارتى بزن بهادر هايشان منتظرم بودند. گفتند تو همان كسى هستى كه اعتراض مى‏كردى چرا ما سه نفرى يك نفر را مى‏زنيم! و مى‏گفتى ما از صهيونيست‏ها بدتريم؟!حالا بيا به مبارزه تاببينيم كه چه كسى حريف است...؟! گفتم: يعنى چه؟ اين كارها براى چيست؟ مبارزه براى چه؟و...
چشم و دستم را بستند. گفتم: اين چه مبارزه‏اى است كه چشم و دستم را مى‏بنديد؟! اين چگونه مبارزه‏طلبى است؟!اگر راست مى‏گوييد دستم را باز كنيد... هر پنج نفر بر سرم ريختند، ضربات مشت ولگد بود كه بر من فرود مى‏آمد، با پوتين، با باتوم، شلاق و هرچه به دستشان مى‏رسيد، بر شكم، كمر، سرو صورتم مى‏زدند. از هرطرف ضربه‏اى وارد مى‏شد و من زير دست و پاى آن‏ها داشتم خرد و له مى‏شدم، سعى مى‏كردم دهانم را باز نگه دارم تا وقتى به گوشم مى‏زنند پرده آن پاره نشود نيم ساعت با قساوت تمام مرا زدند، كوفتند و خرد كردند، خون از دماغ و دهانم بر زمين مى‏ريخت. درد از اعماق وجودم بر مى‏خاست و فريادم را براى حفظ مردى و مردانگى در خود فرو مى‏شكستم و فقط گه گاه زار مى‏زدم و يا ناله خفيفى كه ناشى از خرد شدن استخوانم بود، بى‏اراده از من بر مى‏خاست...به وضعيت جانكاهى رسيدم...
ديگر قادر به حركتى نبودم، آن‏ها خسته شدند و اگر نه تا جايى كه من نفس داشتم ادامه مى‏دادند، جسم بى‏جانم را كشان‏كشان آوردند و به نزد بچه‏ها در اتاقى در طبقه دوم انداختند، بچه‏ها هول كرده ترسيده بودند، با ديدن آن سرو وضع خونين جا خوردند و وحشت كردند. تا آن روز چنين صحنه‏اى را در اردوگاه نديده بودند، جمع شدن آن‏ها را به دور وبرم احساس كردم و بعد هيچ...
بچه‏ها دستپاچه شروع به در زدن كردند و داد و بيداد به راه انداختند. عراقى‏ها متوجه وضعيت بحرانى من شدند و پزشكى بر بالينم آوردند، پس از تزريق آمپولى، نيم ساعت طول كشيد تا آرام آرام به هوش آمدم. وقتى چشم باز كردم ديدم آقازاده و يكى ديگر از بچه‏ها در كنارم مى‏گريند، نمى‏توانستم چشمم را خيلى باز نگه دارم و يا خود را تكان دهم؛ پرسيدم: چى شده؟ چرا گريه مى‏كنيد؟...
حدود دو هفته در شرايط بسيار بد جسمانى به سر مى‏بردم، قادر به ايستادن نبودم، نشسته‏نشسته و با تكيه بر دست‏هايم به اين طرف و آن طرف اتاق مى‏رفتم و به‏قدرى به پاهايم ضربه زده بودند كه تحمل ايستادن بر روى كف پا را نداشتم.
در اين‏مدت فقط روزى يك قرص نان به هر نفر مى‏دادند. دو سطل كوچك در اتاق بود؛ يكى براى نگهدارى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت. غروب به غروب يكى از بچه‏ها مأمور مى‏شد تا آن دو سطل را به بيرون ببرد؛ يكى را خالى كند و بشويد و آن ديگرى را از آب پر كند.
هنگامى كه عراقى‏ها مرا براى آن رويارويى و ضرب شست نشان‏دادن مى‏بردند، چند سرباز هم به داخل اتاق ريختند و آن هشت نفر را به سختى كتك زدند تا به اصطلاح خودشان اعتصاب را در هم بشكنند. ساير اسرا هم براى اينكه از درد و عذاب و شكنجه بيش‏تر ما جلوگيرى كنند، به تدريج اردوگاه را به حالت عادى خود باز گرداندند.


دكتر مجيد و داروخانه سيار

من در حالى وارد اردوگاه موصل شدم كه همچنان از گوشم چرك و خون مى‏آمد، اما جراحت پهلو و كتفم رو به بهبود بود، در اين ميان درد پايم به شدت آزارم مى‏داد. در اردوگاه موصل يك اتاق كوچك به عنوان بهدارى وجود داشت كه يك پزشك يار عراقى و يك دانشجوى ايرانى رشته پزشكى با حداقل امكانات و وسايل به مشكلات بهداشتى اسراى اردوگاه رسيدگى مى‏كردند.
دكتر مجيد جلال‏وند، هنگامى كه دوره انترنى را مى‏گذراند، به جبهه آمده و اسير شد. همه ما او را به‏عنوان يك پزشك مى‏شناختيم و دكتر مجيد صدايش مى‏كرديم. دكتر مجيد بعد از هفت يا هشت ماه كه از حضور من در موصل مى‏گذشت، توانست به لطف خداوند عفونت گوشم را مداوا كند و از خون‏ريزى آن جلوگيرى كند. دكتر جلال وند در آنجا با دلسوزى تمام به كار مداواى اسراى ايرانى مى‏پرداخت، او فردى متعهد و متدين بود و چنان در كارش مهارت داشت كه مى‏توانست با حداقل امكانات و داروها، بيمارى بچه‏ها را معالجه و درمان كند.
تهيه دارو از بزرگ‏ترين معضلات دوران اسارت بود كه پزشكانى چون دكتر جلال وند با زيركى و زبردستى توانسته بودند تا حد امكان بر آن فائق آيند. دكتر در اوقاتى كه در داروخانه به سر مى‏برد، به انحاى مختلف از قرص‏ها و شربت‏ها (داروها)ى مختلف كش مى‏رفت و آن‏ها را براى نگه‏دارى، در اختيار دوستان مورد اعتمادش قرار مى‏داد تا وقتى كسى به دارويى احتياج داشت، از آن‏ها استفاده كنند. به اين‏ترتيب او موفق شده بود يك داروخانه سيار درست كند.
چون ما را از ساير اسرا جدا كرده بودند، اگر مريض مى‏شديم، تنها با اجازه و تشخيص پزشكيار عراقى مى‏توانستيم به بهدارى مراجعه كنيم. آن هم اگر وضع بيمارى ما را وخيم و خطرناك تشخيص مى‏داد.
بعد از واقعه اعتصاب و تنبيه مفصلى كه شده بودم چند بار مرا براى درمان به بهدارى بردند و در اين رفت و آمدها موفق مى‏شدم گاهى دكتر مجيد را ببينم، گاهى هم او نبود و پزشكيار به واسطه مترجم مى‏توانست بفهمد كه من چه دردى دارم.
برخى بچه‏ها كه به خاطر بيمارى خيلى ضعيف شده بودند، به تقويت نياز داشتند، براى اين منظور نيز بايد تدابيرى مى‏انديشيديم. در دوران اسارت به هر يك از اسرا، تعدادى بن مى‏دادند كه به آن‏ها حانوت)36( مى‏گفتند. به ما افسران در ماه به ميزان 3000 فلس معادل سه دينار عراقى (و به سربازان و درجه‏داران و بسيجى‏ها 1500 فلس) پرداخت مى‏شد. ما اين حانوت را جمع كرده و در اختيار دكتر مجيد قرار مى‏داديم، او هم با اين حانوت‏ها از بوفه مايحتاجى چون شيرخشك، خرما، صابون و... را در حد ممكن تهيه مى‏كرد. مواد غذايى مثل خرما و شيرخشك به بيماران داده مى‏شد تا تقويت شوند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تلاش‏هاى عبث
در شرايطى كه براى به دست آوردن يك زرورق، مداد يا خودكار با سختى و دشوارى مواجه بوديم، بچه‏هاى اردوگاه موفق شده بودند يك دستگاه راديوى ترانزيستورى از جايى تهيه و مخفى كنند. عراقى‏ها كه از ناپديد شدن راديو با خبر شده بودند، يكى دو روز به داخل اتاق‏ها ريختند و تمام وسايل بچه‏هارا گشتند و همه جا را زير و رو كردند تا شايد راديو را پيدا كنند، اما موفق نشدند. عراقى‏ها وقتى نتوانستند راديو را پيدا كنند از آنجا كه مى‏خواستند آبرويشان حفظ شود اعلام كردند كه راديو را پيدا كرده‏اند. ضمناً تعدادى از اسيران را هم كتك زده تنبيه كردند كه مثلاً كار آن‏ها بوده است.
وقتى اوضاع آرام شد، بچه‏ها راديو را بيرون آوردند و از طريق آن اخبار ايران را پى مى‏گرفتند و به ما هم انتقال مى‏دادند. در ميان اين خبرها، تلاش‏هايى كه براى صلح و آتش‏بس صورت مى‏گرفت، براى بچه‏ها خيلى جالب بود. آن‏ها وقتى خبر ورود هيئتى به سرپرستى احمد سكوتوره را به ايران شنيدند، خبر را به ما رساندند، ايشان اميد داشتند كه با وساطت‏ها و تلاش‏هايى نظير اين)37( جنگ خاتمه يابد. وقتى اين خبر در ميان آن جمع نه نفره اعلام شد، من شروع به صحبت كردم:”...نه! اشتباه نكنيد، اين جنگ، جنگى نيست كه امثال اين آقا با واسطه گرى و دلالى بخواهند سروته قضيه را هم بياورند، اين جنگ، جنگ فكر و عقيده است. هماوردى مكتب‏ها و بينش‏هاست. و به قول امام، جنگ حق و باطل است، واسطه نيز نيست، از همين حالا بدانيد كه او هيچ كارى نمى‏تواند صورت دهد و توفيقى بدست نخواهد آورد، بنابراين دل به اين خبرها خوش نكنيد، چرا كه رفتن به دنبال اين خبرها در دراز مدت موجب تضعيف روحيه شما خواهد شد، نگذاريد چنين اميدهاى واهى شما را از پا در آورد، شما خود را براى هجده سال ماندن در اينجا (عراق) آماده كنيد.”
مطالب من براى بچه‏ها جالب بود، آن‏ها مى‏پرسيدند:”تو اين هجده سال را از كجا آورده‏اى؟”مى‏گفتم:”به استناد جنگ صفين كه هجده ماه به طول كشيد. اين جنگ (تحميلى) هم با ابعاد زمانى و مكانى خودش در مقايسه با جنگ صفين هجده سال زمان خواهد برد، ما بايد هجده سال مقاومت كنيم تا پيروز شويم. لذا من نيز چون شما كه در خط فكرى حضرت امام هستيد دل به اين شنيده‏ها و خبرها نمى‏بندم، و مطمئن باشيد كه حضرت امام هم چنين دلالى‏ها، وساطت‏هايى را نخواهد پذيرفت، صدام خودش جنگ را شروع كرده و بايد تاوان آن را بدهد، چه بحثى؟ چه واسطه‏اى؟ اگر در اين شرايط جنگ تمام شود ما بازنده‏ى اصلى هستيم و كشورمان به شدت متضرر خواهد شد، پس اين كار محقق نخواهد شد و از شما خواهش مى‏كنم اين خبرها را دنبال نكنيد و در ميان اسرا پخش نكنيد.”
هيئت سكوتوره آمد و مذاكرات و جلساتى با مسؤولين و مقامات ايرانى داشت، اما نتيجه‏اى نگرفت و دست خالى بازگشت.
دو هفته از حضور ما در آن جمع سوا شده در طبقه دوم مى‏گذشت كه دوباره به اتاق‏هاى قبلى برگردانده شديم و زندگى اردوگاهى و اسارت بار خويش را پى گرفتيم. من و آقازاده دوباره به نزد ستوان تقوى و ستوان”ج” و “ص” بازگشتيم. ارتباط ما با ساير بچه‏ها از طريق همان آشپزخانه ادامه مى‏يافت. همچون گذشته، فرازهايى از نهج البلاغه را نوشته براى بچه‏ها مى‏فرستادم. توصيه‏ها عمدتاً شامل مطالبى در جهت مقاومت، حفظ وحدت و يكپارچگى و راه‏هاى جلوگيرى از نفوذ دشمن در جمع اسرا بود.
شبى در بهار سال 1360، ناگهان در اتاق باز شد و سه نفر را با بى‏احترامى به داخل هل دادند. برخورد بى‏ادبانه و توهين‏آميز عراقى‏ها با آن‏ها موجب تعجب بود. از آن سه نفر، “سروان ابراهيم ايران‏منش” را از ژاندارمرى مى‏شناختم دو نفر ديگر يكى “ناصر عراقى” بود كه خود را ستوان يك رژيم شاه معرفى مى‏كرد. ديگرى “كسرايى” يك درجه‏دار بود كه خود را به جاى افسر جا زده بود. به دوستم آقازاده گفتم: من به وضع اينها مشكوكم، فكر مى‏كنم برخورد عراقى‏ها با آن‏ها تصنعى بود وگرنه اين حركت چه معنايى دارد؟! چرا بايد اين سه نفر را با بى‏احترامى به داخل اتاق ما بيندازند، كاسه‏اى زير نيم كاسه است، آقازاده پرسيد: منظورت چيست؟ گفتم: آن‏ها با منظور به اينجا آورده شده‏اند، فكر مى‏كنم مأموريتى دارند، رفتار بد عراقى‏ها هم با آن‏ها ظاهرى بود، بايد مواظب باشيم، خدا كند كه برداشت من اشتباه باشد.
به هر روى ما به آن‏ها خوشامد گفتيم و سلام و احوال‏پرسى و روبوسى كرديم. مقدارى شامى كه نگه‏داشته بوديم، آورديم و با آن‏ها خورديم، حتى ما جاى خواب خودمان را هم به آن‏ها داديم، من، آقازاده و ستوان” ر.س” و “ج.م” روى زمين خوابيديم و آن‏ها در جاى ما روى پتو.
از حضور آن سه نفر ساعتى نمى‏گذشت كه حدس و برداشت من از ماهيت آن‏ها درست از آب درآمد و مشخص شد كه همكار عراقى‏ها هستند. از حركات، اشارات و صحبت‏هايشان پيدا بود كه آلت دست دشمن هستند و از براى مأموريتى به اينجا آمده‏اند.
موقعى كه آماده‏مى‏شديم براى خواب “كسرايى” در ميان صحبت‏هايش جمله‏اى بى‏ادبانه گفت: “رهبر يك كشور 2500 ساله سلطنتى يك...”، توهين نسبت به امام و بزرگان نظام روا داشت. من بى‏درنگ عكس العمل تندى نشان دادم و همان حرف‏ها را به خودش برگرداندم و تهديد كردم؛ اگر يكبار ديگر از اين چرنديات و مزخرفات بگويى و نسبت به بزرگان و دولتمردان ما بى‏احترامى و توهين كنى، دندان‏هايت را در دهانت خرد مى‏كنم و چنان زير گوشت مى‏زنم كه برق از چشمانت بپرد، مواظب باش اينجا، جاى تو نيست و بدان با كه طرف هستى!
ناصر عراقى - كه ماهيت كثيف و منافقانه‏اش بعدها برايم بيش‏تر رو شد - وقتى ديد اوضاع پريشان است، وسط دعواى ما را گرفت يكى به نعل مى‏زد و يكى به ميخ و به “كسرايى” گفت: چرا بى‏احترامى مى‏كنى، نبايد به كسى توهين كنى، هر كس نظرى دارد و حداقل عقيده‏اش براى خودش محترم است، ما كه قرار است چند صباحى پيش هم زندگى كنيم بهتر است احترام يكديگر را حفظ كنيم و...
از مباحث آن شب يقين حاصل كردم كه آن‏ها براى كار ناصوابى مأموريت دارند، حال نقشه آن‏ها چيست بايد منتظر بمانيم. و بايد سعى كنيم هر چه بيش تراز آن‏ها فاصله بگيريم، من، آقازاده و تقوى بر اين‏كار مصمم شديم، اما ستوان “ج. م” و “ر.س” از آن سه نفر جانبدارى كردند و حتى به من ايراد گرفته اعتراض كردند كه اين چه طرز استقبال از تازه واردهاست، او فكر و نظر خودش را گفت، چرا با قلدرى زدى تو ذوقش. گفتم: يعنى چه؟ فكرش اين است كه باشد براى خودش نگه دارد، حق ابراز و اظهار آن را ندارد، كسى حق توهين به رهبران مملكت ما را ندارد وگرنه بدتر از اين برخوردها را هم با او خواهم كرد. كسى كه بى‏ادبى و بى‏احترامى مى‏كند بايد انتظار بى‏ادبى و بى‏احترامى با خودش را داشته باشد.
از فرداى آن شب متوجه شديم كه اين سه تازه وارد بدون درگيرى و برخورد با عراقى‏ها به ميان ساير اسرا مى‏روند و با ايشان حرف مى‏زنند و بحث مى‏كنند. اين درحالى بود كه ما افسران مدت‏ها از ملاقات و مواجهه با اسراى ديگر منع شده بوديم، سربازها و درجه‏دارها نيز حق هم كلامى با ما نداشتند و نمى‏توانستند پيش ما بيايند، اما سه افسر تازه وارد به آسانى از صبح به ميان بچه‏ها مى‏رفتند، هواخوريشان با آن‏ها بود و بچه‏ها هم دورو بر آن‏ها جمع مى‏شدند و به حرف‏هاى آن‏ها گوش مى‏دادند، شكى براى من باقى نمانده بود كه آن‏ها مأموريتى دارند.
خيلى زود مشخص شد كه آن‏ها مأمور هستند با ورود به ميان اسرا در اردوگاه‏هاى مختلف، براى جذب هواداران به سوى شاپور بختيار)38( اقدام كنند. آن‏ها مأموريت داشتند با بحث و مذاكره، افرادى را كه با نظام مشكل داشتند شناسايى كرده و براى تشكيل لشكرى به اصطلاح آزاديبخش جذبشان كنند.
بعدها وقتى ما را به اردوگاه عنبر بردند، متوجّه مسائل تازه‏ترى شديم. بعد از ما، تعدادى اسير از اردوگاه ابوغريب به عنبر آوردند. آن‏ها براى ما تعريف كردند، جانشين فرماندهى لشكر 92 زرهى اهواز بنام سرهنگ فرزانه - كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى به عراق فرار كرده و پناهنده شده بود - از طرف شاپور بختيار نماينده بود تا افرادى را براى تشكيل جبهه ضدانقلاب گرد هم آورد، ورود فرزانه به ابوغريب و مذاكرات و وعده وعيدهايش موجب دودستگى و اختلاف ميان بچه‏ها شده بود، كسانى را كه موافق اين حركت بودند سوا كرده و در دسته‏هاى دو تايى و سه تايى قرار دادند تا به ساير اردوگاه‏ها منتقل شوند و براى همين كار تبليغ كنند؛ بچه‏هايى هم كه با اين حركت و با ورود آن سرهنگ و طرح‏هايش مخالف بودند به زندان و جاى ديگرى مى‏برند تا مزاحمتى براى موافقين ايجاد نكنند.)39(
حال اين سه عنصر همراه با ضدانقلاب نصيب اين اردوگاه شده بودند و متأسفانه آن‏ها را به اتاق ما آورده بودند. آن‏ها طبق مأموريتى كه داشتند براى جذب و دعوت اسرا براى همراهى با گروه بختيار آمده بودند و مى‏خواستند از حال و هواى اردوگاه با خبر شوند و با گرايش‏هاى فكرى اسرا آشنا شوند. آن سه نفر سه روز آن جا ماندند، تفرقه و دو دستگى ايجاد كردند و رفتند. ستوان “ج” و “ر.س” نيز به خاطر وعده‏هاى آن‏ها از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجيدند. ما از بروز چنين اتفاقى در اردوگاه ناراحت بوديم و مى‏پرسيديم چرا جمعى كه بنا بر عقيده و به خاطر دفاع از دين، آب و خاك ميهن‏مان جنگيده‏اند، چنين بر اثر توطئه و ترفند ضدانقلاب و يا بر اثر فشار و محدوديت عراقى‏ها بين‏شان دو دستگى ايجاد شده است!
كسانى كه فريب اين توطئه را خورده بودند روزها و سال‏ها منتظر ماندند تا آن لشكر آزادى بخش (!) تشكيل بشود و روزى به ايران حمله كند و نظام اسلامى آ ن را ساقط كند. و چه انتظار عبث و بيهوده‏اى! ما به آن‏ها مى‏گفتيم كه اين رويايى بيش نيست كه با آن فكر و تحليل ناقصتان تقويت مى‏شود، بى‏خودى به خودتان وعده ندهيد، رژيم كه بر مبناى اراده مردمى و بر اساس عقيده شكل گرفته، محال است با چنين اقدامات بى‏ارزش، آن هم از طرف فرد مفلوكى چون بختيار، خطرى تهديدش بكند.
بختيار آن زمان كه نخست وزير بود و قدرتى داشت، نتوانست در برابر خواست و اراده مردم كارى از پيش ببرد، حالا كه خود آواره شده و چشم به كمك‏هاى دولت‏هايى چون عراق دوخته است. چه كارى از پيش خواهد برد؟ بدبختى او همان بس كه به كسانى متوسل شده كه در اسارت و در زير فشار و محدوديت هستند.
با آمدن و رفتن نمايندگان بختيار به اردوگاه موصل، بحث‏هاى تازه‏اى در ميان اسرا پديد آمد و ما را بر آن داشت كه در روزهاى آينده اسارت بايد منتظر اقداماتى از اين بدتر هم باشيم؛ لذا بايد خودمان را از نظر فكرى تقويت كنيم تا بتوانيم در برابر اين موج‏هاى نابكار بايستيم. بعد از اين اتفاق اتاق ما و ضعيت خاصى پيدا كرد؛ اختلافات به حد دشمنى رسيد و گاهى به دعوا و نزاع كشيده مى‏شد. آن دو ستوان؛ “ج.م” و “ر.س” رسماً اعلام كردند كه ما و سياست‏هاى دولتمردان ايران را قبول ندارند و بر ادامه جنگ شديداً اعتراض مى‏كردند.


بركنارى بنى‏صدر و انفجار دفتر حزب

اسرايى كه با نظام جمهورى اسلامى ايران مشكل داشتند و يا مخالف انقلاب بودند، از اين كه بنى‏صدر هم رئيس جمهور و هم فرمانده كل قوا است خوشحال بودند. فكر مى‏كردند كه به اين ترتيب و به تدريج روحانيان از عرصه سياست و حكومت كنار خواهند رفت. آن‏ها مى‏گفتند بنى‏صدر فردى تحصيل كرده، آگاه به مسائل روز است، سياست را مى‏فهمد و مى‏داند كه با مشكلات سياسى چطور دست و پنجه نرم كند در حالى كه روحانيان با سياست بيگانه‏اند.
اما كسانى چون من كه با تصميمات غلط بنى‏صدر در اوايل جنگ آشنا بوديم، به او به ديده شك مى‏نگريستيم ودر صحيح بودن استراتژى جنگى وى “زمين بدهيم، زمان بگيريم” ترديد داشتيم. مى‏دانستيم كه يك جاى كار عيب دارد.
ما پيش از شروع جنگ گزارش‏هايى مبنى بر تحركات مشكوك دشمن مى‏نوشتيم و ارسال مى‏كرديم ولى وقعى نمى‏نهادند. از همان زمان به دستگاه‏تصميم‏گيرى بنى‏صدر بدبين بوديم. بعد هم كه آتش جنگ شعله‏ور شد، در حالى كه تيپ 3 لشكر 92 زرهى در 20 كيلومترى شهر سوسنگرد بود، دوبار اين شهر تحت فشار دشمن و حتى اعراب داخلى و تجزيه طلب قرار گرفت؛ اما هيچ اقدام مؤثرى از طرف بنى‏صدر براى كاستن از اين فشارها صورت نرفت. هنگامى كه مردم مناطق مرزى، ناجوانمردانه زير حملات توپخانه و آتش دشمن قرار داشتند، ما يك حركت صريح و قاطع از بنى‏صدر به عنوان فرمانده كل قوا نديديم. دب حردان به راحتى سقوط كرد در حالى كه مى‏شد با چهار تانك چيفتن و آتش چند توپ از چنين حادثه‏اى جلوگيرى كرد، ما نديديم حتى يك طرح عملياتى موفق به كار گرفته شود.
وقتى خبر عزل و بركنارى بنى‏صدر در اردوگاه منتشر شد)40(، طرفداران او و سياست‏هايش خيلى ناراحت و متأسف شدند و فرياد مى‏زدند كه نمى‏گذارند كشور روى آرامش به خود ببيند! با اين روند، اين كشور هيچ وقت ساخته نخواهد شد! بركنارى بنى‏صدر به خاطر قدرت خواهى روحانيان و انحصارطلبى آن‏هاست و...!
ولى ما اين واقعه را به فال نيك گرفتيم و فهميديم كه شك ما به بنى‏صدر بى‏مورد نبوده است. با اين حركت، اعتقادمان به امام بيش‏تر، شد امامى كه به نداى او وارد جنگ شديم و حال در دوران اسارت نيز تكيه گاهمان اقدامات و خط مشى‏هاى روشن و قاطع ايشان است.
عراقى‏ها از اين رفتن‏ها و آمدن‏ها در كشور ما به نفع خود و عليه ما تبليغ مى‏كردند. گاهى ما را مورد سؤال قرار داده مسخره مى‏كردند. در اين مورد يك بار عراقى‏ها آمدند و از دوستم على رجبعلى زاده (كه درباره او مفصل صحبت خواهم كرد) كه ترك بود پرسيدند:شريعتمدارى كجاست؟ او گفت: قم! بعد آن‏ها ساعد دستشان را روى هم گذاشته و گفتند: لا! سجن! يعنى زندان است.
روزى در تيرماه 60 در اتاق نشسته بوديم كه يك دفعه ستوان “ص” پريد داخل اتاق و با وجد و شعف خاصى گفت: “حزب جمهورى رفت هوا!” من لبخند زدم تا خوشحالى او را در قدم اول سركوب كنم، بعد گفتم: “رفت كه رفت، دنيا كه به آخر نرسيده، انقلاب ما وابسته به حزب يا اشخاص نيست كه حالا حزب به هوا رفت، انقلاب تمام بشود، اولاً خداوند آن‏هايى را كه در اين قضيه شهيد شدند رحمتشان كند، آن‏ها مقام “عند ربهم يرزقون” پيدا كرده‏اند، اين ما هستيم كه مانده‏ايم با مشكلاتى چون شما، ثانياً بدانيد آن‏هايى كه هنوز در ايران هستند كم‏تر از ايشان (شهدا) نيستند”. “ص” پرسيد: “يعنى تو ناراحت نشدى؟” گفتم: “خير! نه ناراحت و نه خوشحال شدم، اين تقدير خداست، در ضمن فكر مى‏كنم با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى و شهيد شدن چهره‏هايى مانند آيت‏اللَّه بهشتى حقانيت انقلاب ما به ثبوت مى‏رسد، اين وقايع گر چه ناگوار است اما مى‏تواند در تثبيت نظام مؤثر باشد، اين جان فشانى‏ها و قربانى دادن‏هاست كه ملت و انقلاب را بيمه مى‏كند.”
دشمن اخبارى را كه مى‏پنداشت موجب تفرقه و اختلاف بچه‏ها مى‏شود از راديو و بلندگوهايى كه در اتاق‏ها و سالن‏ها وصل كرده بود، پخش مى‏كرد. از موارد مورد اختلاف ما، گوش دادن به چنين اخبارى آن هم از كانال دشمن بود. ما به هيچ وجه نمى‏خواستيم به اخبار دشمن گوش بدهيم اما كسانى مثل ستوان “ج” و “ص” مى‏گفتند اگر اخبار اين‏ها را بشنويم، چه مى‏شود؟
عراقى‏ها از ساعت 10 تا 12 شب اخبار و هر جور تبليغى را كه دوست داشتند به زبان فارسى براى ما پخش مى‏كردند كه در تمامى آن اهانت و ناسزا نسبت به رهبران و مقامات ايرانى موج مى‏زد. اخبار مربوط به بركنارى بنى‏صدر و انفجار دفتر حزب را مطابق با منافع و اميال خود تفسير و تحليل مى‏كردند.
تصور كنيد ما چه حال و روزى با شنيدن اين خبرها پيدا مى‏كرديم! در حالى كه از هر گونه امكانات و وسايل ابتدايى زندگى محروم بوديم. دور از بهداشت و حداقل تغذيه به سر مى‏برديم و در آن حال بايد شاهد خوشحالى عراقى‏ها از حوادث داخل ايران نيز باشيم و هتاكى، بى‏حرمتى و بى‏ادبى نسبت به امام را هم بشنويم. طبيعى است كه دچار جنگ اعصاب بشويم و عذاب روحى بكشيم، بالتّبع بايد با آن مقابله مى‏كرديم. ما آموخته بوديم كه چطور صداى دستگاه پخش را با زدن يك سنجاق به يكى از سيم‏هاى پشت آن قطع كنيم، و چنين مى‏كرديم. بعدها عراقى‏ها متوجه كار ما شدند، لذا هر از گاهى مى‏آمدند و چك مى‏كردند تا ببينند صدا هست يا نه اين توجه عراقى‏ها ناشى از درز خبر اقدامات ما از ميان بچه‏هاى اردوگاه بود در حالى كه ما به دنبال اين نكته بوديم كه چرا عراقى‏ها بايد متوجه حركت ما و قطع صداى بلندگو بشوند و....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تهديدات سروان محمودى

مقاومت در بازجويى‏ها و پايدارى در برابر شكنجه‏ها و كتك‏ها و رخدادهايى چون اعتصاب غذاى موصل، ما را مردانى سازش‏ناپذير در برابر عراقى‏ها معرفى كرد. پرونده‏اى قطور براى ما شكل گرفت و اصطلاحاً ما را “رأس الفتنه” و “ام المشاكل” ناميدند. وقتى كه اختلافات و تفرقه‏ها در ميان بچه‏ها رو به اوج بود و از نظر عراقى‏ها مشكلات رو به فزونى بود، در 17 شهريور 1360، من، مرحوم تقوى و مهران فرجى داور را از اردوگاه موصل خارج كردند و با همان قطار كذايى (حيوان تور) به سوى بغداد بردند.
مهران فرجى داور)41( از ديگر افسران ايرانى هم عقيده با ما بود كه در موصل در اتاقى ديگر به سر مى‏برد و اكنون چشم و دست بسته با ما به بغداد مى‏آمد.
در بغداد دوباره ما را به وزارت دفاع بردند. هر سه نفر ما را به داخل اتاقى انداختند و رفتند. اين اتاق، بسيار كثيف و مرطوب بود و پشت توالت عمومى قرار داشت، و به همين خاطر هواى داخل آن سنگين و آكنده از بوى تعفن بود كه خيلى اذيتمان مى‏كرد.ما همراه خود، كيسه‏اى داشتيم كه يك پتو، يك حوله، لباس‏هاى زير و يك جفت دمپايى درون آن جاى داده بوديم. پتوها را از داخل كيسه‏هايمان در آورديم و در كف لخت و عور اتاق پهن كرديم، دو شبانه روز در آن فضاى كثيف و نمدار سر كرديم.
بعد از 48 ساعت، حدود ساعت 5-4 صبح، هر سه نفر مارا سوار بر وانتى سرپوشيده و بدون منفذ و روشنايى كردند و راه افتادند. ساعت 8-9 صبح بود كه به شهر رماديه)42( در استان انبار رسيديم. در انبار اردوگاه‏هايى به نام رمادى)43(؛ رمادى 1، رمادى2 (كمپ7(، رمادى 3 (كمپ9( و... وجود داشت. ما را به رمادى شماره 1 كه به آن “عنبر” هم مى‏گفتند بردند. اردوگاه رمادى يك شامل دو ساختمان دو طبقه در كنار هم بود كه در محدوده‏اى وسيع با سيم خاردار محصور شده بود. وضعيت حساب شده‏اى داشت و كاملاً از آن مراقبت و محافظت مى‏كردند.)44(
مقر اردوگاه خارج از محوطه و بيرون از محوطه سيم خاردار بود. ما را در مقابل مقر از ماشين پياده كردند و به همراه معرفى نامه‏اى تحويل مسؤولان مقر دادند. در مقر (ستاد) دفتر سرگرد (فرمانده اردوگاه) و دفتر افسر توجيه عقيدتى به نام سروان محمودى قرار داشت.
سروان محمودى از اكراد عراقى بود كه مدتى در ايران زندگى كرده زبان فارسى را هم آموخته بود. او فردى اهل خدعه و نيرنگ بود، هدفش خوش خدمتى به رژيم پر از ظلم و ستم بعثى بود. سروان به دليل تسلط به زبان فارسى با ترفندهاى خاص به ميان بچه‏ها نفوذ مى‏كرد و از افكار و عقايد ايشان مطلع مى‏شد و براى برنامه‏هايى كه در سر داشت از اسراى ضعيف جاسوس مى‏ساخت.
سروان محمودى وقتى معرفى نامه را گرفت و خواند، چهره‏اش در هم كشيده شد، گفت: “شما را به علت اينكه در موصل اسرا را عليه ما تحريك مى‏كرديد و به قوانين و مقررات گردن نمى‏گذاشتيد به اينجا فرستاده‏اند. شما مى‏خواستيد در آنجا بلوا و شورش راه بيندازيد! به ما اجازه داده‏اند كه به هر نحو ممكن با شما رفتار كنيم، شما ابوالمشاكل و دردسر آفرين هستيد اما بدانيد اينجا وضع فرق مى‏كند و مقررات مشخص و معينى دارد. همه چيز حساب و كتاب دارد كه تخطى از آن ممكن نيست، چرا كه اردوگاه زير نظر من اداره مى‏شود. هر كس دنبال دردسر و سرو صدا باشد صدايش را خفه مى‏كنم. اگر بخواهيد اسراى ديگر را تحريك و تبليغ كنيد به شديدترين وجه تنبيه خواهيد شد. اين تنبيه حدى ندارد اگر لازم باشد شما را خواهيم كشت به ما اين اجازه را داده‏اند. بنابراين از گوشتان بيرون كنيد و از فكرتان به در آوريد كه در اينجا مى‏توانيد اسرا را تحريك كنيد. از تشكيل دسته و گروه هم پرهيز كنيد، سر مسايل دينى تعصب به خرج ندهيد، حالا كه به ماه محرم نزديك مى‏شويم بساط سينه‏زنى و عزادارى راه نيندازيد. هر عقيده و مرامى داريد براى خودتان نگهداريد. اينجا عراق است و اردوگاه عنبر من با تبليغ هر اعتقاد و بينشى برخورد خواهم كرد.” سروان خيلى محكم، خشن و با صلابت، بى‏ترديد، مستقيم و غيرمستقيم براى ما خط و نشان كشيد، تحذير داد و تهديد كرد به اصطلاح مى‏خواست گربه را دم حجله بكشد.
شنيدن اين جملات براى ما عادى بود فقط اينجا لحن سروان فرق مى‏كرد. هر جا كه مى‏رفتيم همين تهديدها و توصيه‏ها را به اشكال مختلف و با لحن‏هاى متفاوت مى‏شنيديم، اما اين تهديدات هرگز موجب نشد كه ما از هدف و عقيده‏اى كه داشتيم دست بكشيم، هر جا كه بوديم وظيفه خود مى‏دانستيم تا از ايدئولوژى و عقيده خود دفاع كنيم. كما اينكه ما به خاطر دفاع از آرمان، عقيده، ناموس و حيثيت كشور و انقلابمان به جبهه‏ها رفته بوديم حال فقط صحنه كارزار تغيير كرده بود و بايد در دل دشمن به وظيفه خود عمل مى‏كرديم. حاضر بوديم براى حفظ و رسيدن به هدف و منظورى كه داشتيم بهايش را نيز بپردازيم و دست از جان بشوييم.
ما براى اجابت از دستورات و منويات حضرت امام، داوطلبانه به جبهه آمده بوديم و تقدير بر آن قرار گرفته بود كه مجروح شويم و به اسارت در آييم. اسارت معنايش تغيير در بينش و عقيده نبود بلكه تغيير در استراتژى و شيوه برخورد بود. در اسارت سلاح از دست ما گرفته شده بود اما فكر، هدف، آرمان و آرزوهايمان را كه نگرفته بودند. تجربياتى از انقلاب و مطالعاتى در خصوص انقلاب‏هاى بزرگ دنيا داشتيم، بر اين اساس مى‏دانستيم كه در فضاى جديد بايد چه كار كنيم و چه استراتژيى را به كار بنديم، تا با كم‏ترين آسيب و هزينه به هدف خود نزديك شويم.
آن روز در مقابل سروان محمودى استراتژيمان اين بود كه سكوت كنيم و چند جمله بيش‏تر نگوييم. گفتم: “ما هم به مقررات، نظم و حساب اهميت مى‏دهيم، اما مشروط ومنوط به آنكه اين نظم و مقررات عادلانه و منطبق با قوانين صليب سرخ جهانى و كنوانسيون ژنو باشد. اما اگر وضع مقررات به معنى محدوديت و اذيت باشد اين ديگر نظم، نظام و مقررات نيست ما طبق قوانين ژنو در انجام مراسم دينى خود آزاديم)45( و شما نمى‏توانيد مانع شويد...”
يك دفعه سروان محمودى از كوره در رفت و گفت:”مثل اينكه نفهميدى چه گفتم!، معلوم است كه تو آرام بشو نيستى و دنبال دردسر مى‏گردى، گوشزد مى‏كنم ما قانون و مقررات از صليب نگرفته‏ايم، ما قانون خودمان را داريم و هر جا كه منافعمان به خطر بيفتد دفاع مى‏كنيم و عكس‏العمل شديد و خشونت‏بارى خواهيم داشت.” گفتم: “خب طبيعى است ما هم هر جا كه عقيده و منافعمان در معرض خطر قرار بگيرد با چنگ و دندان از آن دفاع خواهيم كرد. ما نمى‏توانيم ببينيم و بپذيريم كه كسى عقيده، دين و ايمان ما را ناديده بگيرد و يا به آن اهانت بكند.” محمودى گفت:”البته ما هم مسلمانيم، عقيده به اسلام داريم و اسلام از ما به شما رسيده است، ولى عقيده و دين را براى خود نگهداريد، حق تبليغ آن را نداريد و...”



مرزبندى‏ها در رمادى

پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيش‏تر نشان مى‏داد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچه‏ها بود، منتظر شديم تا آن‏ها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچه‏ها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشه‏اى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاه‏هايم بر چهره‏ها لغزيد، چشم‏هاى آن‏ها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مى‏كرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بين‏شان نبود، اما گذشت زمان و نگاه‏هاى عميق‏تر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچه‏هاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مى‏شناختند. آن‏ها از رفتار، تعريف‏ها و حرف‏هاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مى‏كردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچه‏هاى هم‏فكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مى‏انديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آن‏ها لطمه مى‏زد و ممكن بود آن‏هارا در مواجهه با عراقى‏ها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آن‏ها ديگر احساس تنهايى نمى‏كرديم.
دوستى عميق با بچه‏هاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقى‏ها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچه‏هايى دور هم جمع شده‏اند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دين‏شان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مى‏كرد كه آن‏ها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آن‏ها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مى‏گرفتند آن‏قدر كه ديگر مرز بين ما با آن‏ها كاملاً شفاف و مشهود شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

مرزبندى‏ها در رمادى

پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيش‏تر نشان مى‏داد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچه‏ها بود، منتظر شديم تا آن‏ها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچه‏ها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشه‏اى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاه‏هايم بر چهره‏ها لغزيد، چشم‏هاى آن‏ها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مى‏كرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بين‏شان نبود، اما گذشت زمان و نگاه‏هاى عميق‏تر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچه‏هاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مى‏شناختند. آن‏ها از رفتار، تعريف‏ها و حرف‏هاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مى‏كردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچه‏هاى هم‏فكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مى‏انديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آن‏ها لطمه مى‏زد و ممكن بود آن‏هارا در مواجهه با عراقى‏ها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آن‏ها ديگر احساس تنهايى نمى‏كرديم.
دوستى عميق با بچه‏هاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقى‏ها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچه‏هايى دور هم جمع شده‏اند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دين‏شان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مى‏كرد كه آن‏ها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آن‏ها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مى‏گرفتند آن‏قدر كه ديگر مرز بين ما با آن‏ها كاملاً شفاف و مشهود شد.



محورهاى هويت بخشى

مشكلات اصلى ما در اردوگاه برخاسته از دل بچه‏ها بود نه از محدوديت‏ها و فشارهاى عراقى‏ها. اسرا با شخصيت‏ها، علايق و بينش‏هاى مختلفى كه داشتند، براى خود خط و ربطى به وجود آورده بودند. ما بزرگ‏ترين درس‏ها و تجربيات زندگى خود را در اين دوران آموختيم و ديديم. ما در اردوگاه با تيپ‏هاى فكرى گوناگون و شخصيت‏هاى متفاوتى برخورد داشتيم كه هر يك بسته به داشته‏هاى خود رفتار و مواضع خاصى از خود بروز مى‏داد.
عواملى كه شخصيت انسان را مى‏سازد، به اعتبارى خاص يكى دانش است و ديگرى بينش. مجموعه علم، آگاهى، صداقت، محبت، رأفت، نوع دوستى، خودخواهى وساير علايق، گرايش‏ها و خصوصيات و در زير چتر يكى از اين دو جاى مى‏گيرد به همين اعتبار انسان‏ها به چهار گروه تقسيم مى‏شوند.
گروه اول، شامل انسان‏هايى است كه هم از دانش و هم از بينش خوبى برخوردارند. در عصر حاضر شخصيت‏هايى چون حضرت امام (ره) و شهيد مطهرى نمونه‏هاى خوبى از انسان‏هاى صاحب دانش و بينش هستند. امام در مقايسه با ساير علماى هم‏تراز خويش از آگاهى و بينش بيش‏ترى برخوردار بودند. ضمن دارا بودن مقام علمى بالا به مسائل روز و عصر و زمانه خويش صاحب درايت و بينش بلندى بودند.
گروه دوم، انسان‏هايى را در بر مى‏گيرد كه نه بينش دارند و نه دانش. كار آن‏ها تمام شده است،تكليف‏شان نيز مشخص است، كار با آن‏ها راه به جايى نخواهد برد.
گروه سوم، انسان‏هايى هستند دانشمند، علامه و متخصص اما بدون بينش و آگاهى. اين افراد على‏رغم دانش و مهارت خوبى كه دارند، نمى‏دانند كه جايشان كجاست و در كجا و در كدام زمان ايستاده قرار دارند. در مواجهه با پديده‏ها و موضوعات اجتماعى و سياسى عصر و زمانه خويش، قادر به اتخاذ موضع و تصميم نيستند. آن‏ها عوامل مؤثر در فرايند فراز و نشيب جامعه را خوب نمى‏توانند تشخيص دهند و ببينند كه امروز منافع اسلام در كجاست، نمى‏توانند اولويت‏هاى جهان اسلام را تشخيص دهند.
گروه چهارم، شامل كسانى مى‏شود كه فاقد دانش لازم و مهارت و تخصص كافى هستند، اما از بينش و آگاهى خوبى برخوردارند، خوشبختانه تعداد اين افراد بسيار است. جبهه‏ها مملو از چنين انسان‏هايى صادق و با بينش بود كه مى‏دانستند و در مى‏يافتند كه كجا بايد بايستند و چه كار بايد بكنند، اما فاقد دانش و مهارت كافى بودند. دانشى و يا كم‏دانشى ايشان شايد به خاطر اين بود كه ابتدا مسائل انقلاب و بعد بلافاصله وقوع جنگ، فرصت مطالعه، پى جويى و علم آموزى را از آن‏ها گرفته بود. آن‏ها پرشور و كم‏تر از بيست سال سن داشتند. هم سن و سال‏هاى من نيز پيش از جنگ درگير انقلاب و مبارزه با رژيم بودند و بعد هم در جنگ جزو پيشگامان دفاع ازمملكت و اسلام شدند. آنها هم مجال كافى براى مطالعه و كسب دانش نيافتند و مى‏بينيم كه بيش‏تر اينها پس از پايان جنگ و دوران اسارت توانستند به مقام‏هاى علمى بالايى دست يابند و البته برخى از ايشان در دوران اسارت متأسفانه در معرض ضدانقلاب و دشمن قرار گرفتند و ظرف دانش‏شان از مظروف دانش و اطلاعات غلط دشمن پر شد و بينش‏شان هم تغيير كرد، و راه به انحطاط و سقوط پيمودند به قول حضرت مولانا:
دائماً صياد ريزد دان‏ها
دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدى الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر)46( در شرايطى كه برخى از اسرا، به غيراز بچه‏هاى حزب‏اللهى، با عراقى‏ها كنار مى‏آمدند و اغلب مطيع برنامه‏هاى آن‏ها بودند، ما تمام تلاش و سعى خود را معطوف خنثى‏سازى اين اطاعت و كنار آمدن مى‏كرديم. در بحث‏ها و مناظره‏هايى كه با آن‏ها داشتيم عنوان مى‏كرديم كه وضعيت ما از چهار حالت خارج نيست:
اول اينكه ما مسلمان و شيعه هستيم و بر اين عقيده بايد از يك مرجع تقليد تبعيت كنيم، حالا اين مرجع مى‏تواند، امام باشد يا از ميان ساير علما (در آنجا افرادى بودند كه نه از امام، بلكه از آقايان شريعتمدارى، گلپايگانى، خوئى و نجفى‏مرعشى تقليد مى‏كردند) . آن‏ها كه از امام تبعيت مى‏كنند مشكلى در اطاعت از دستورات و مشى امام ندارند و آن‏ها كه از مرجع ديگرى تقليد مى‏كنند بدانند كه ميان مراجع انس و الفت است و همگى از امام پشتيبانى مى‏كنند. لذا ما مقلدين بايد سياست‏ها و خط مشى‏هاى امام را به ويژه در مسائل حكومتى و جنگ بپذيريم.
حالت دوم اينكه ما ايرانى هستيم و به حكم مليت بايد دنباله رو ايرانى‏ها باشيم. مى‏دانيم كه ملت ايران با اكثريت آراء )98%( به جمهورى اسلامى و قانون اساسى رأى داده‏اند، پس در حقيقت رهبريت امام را پذيرفته‏اند، لذا جايز نيست، حال كه ما اسير دشمن هستيم خلاف نظر و رأى مردم موضع بگيريم، بايد ما نيز اين رهبرى و پيشوايى امام را قبول كنيم.
حالت سوم اينكه ما نظامى هستيم، و در نظامى گرى بايد تابع سلسله مراتب فرماندهى باشيم. در رأس قواى نظامى هم امام فرمانده كل قواست، اگر عقيده‏اى نداريم و شيعه بودنمان را قبول نداريم و هم اگر مليت و قوميت خودمان را نمى‏توانيم بپذيريم، نظامى بودنمان را كه نمى‏توانيم انكار كنيم چرا كه در آن صورت اسارتمان را هم انكار كرده‏ايم. پس بايد پذيرفت در نظامى‏گرى تعهدات و مقررات نظامى وجود دارد كه سرآمد آن‏ها اطاعت از مافوق است پس ما ناگزير از تبعيت و اطاعت از فرمانده كل قوا يعنى حضرت امام هستيم.
حالت چهارمى وجود ندارد، جز حال شيطانى و انحرافى. اگر كسى بخواهد خارج از سه گروه فوق‏الذكر ادعايى بكند،حرفى بزند، عملى صورت دهد و خواسته‏اى داشته باشد به طور قطع و يقين جزء اصحاب شيطان است و تن به فرامين شيطانى داده و منحرف شده است. شق چهارم شق باطل و محكوم است و پيروانش را به نيستى و تباهى مى‏كشاند. كسى كه غيراز سه حالت بالا، حالت ديگرى برگزيند، خائن به وطن و دشمن دين و ملت است. ما بر اساس اين محورها به دنبال هويت‏هاى قرينه بوديم تا به سبب آن يكپارچگى و اتحادمان را در برابر دشمن حفظ كنيم و نگذاريم كه دشمن در ما رخنه كند و ما را بشكند و از پاى درآورد.
آن‏هايى كه در حالت چهارم بودند، چنين استدلال مى‏كردند كه ما هيچ وسيله‏اى براى دفاع از جان خويش نداريم و بايد با دشمن بسازيم، ما براى اينكه بتوانيم سالم به مملكت بازگرديم، نياز داريم كه خودرا به هر نحوى حفظ كنيم، حتى اگر اين كار با پشت كردن به نظام، انقلاب و امام محقق بشود. براى ما اصل، حفظ خودمان است و... ما حتى با كسانى كه در حالت چهارم به سر مى‏برند، سرخصومت و دشمنى نداشتيم و نمى‏خواستيم كه اختلافات ما در برابر عراقى‏ها نمايان شود. لذا خيلى تلاش مى‏كرديم تا با ايشان تقابل آشكار نداشته باشيم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

حد پايين شرايط سربازى

اردوگاه رمادى (عنبر) داراى سه ساختمان بود كه آسايشگاه افسران در طبقه دوم يكى از اين ساختمان‏ها قرار داشت. اتاق افسران شبيه يك سالن بود كه در سمت غرب و شرق آن سه يا چهار پنجره نصب بود كه بعدها از پايين تا بالاى آن‏ها را با آجر و سيمان مسدود كردند و فقط روزنه‏هايى كوچك براى تهويه در بالاى آن تعبيه كردند. دَرِ اين آسايشگاه بسته و قفل بود و حتى روزها احتياج به روشنايى و لامپ برق داشت. آشپزخانه در گوشه‏اى از محوطه اردوگاه قرار داشت و دو سرويس دستشويى و توالت يكى در بالا و ديگرى در پايين ساختمان بود.
با افزوده شدن من و آقا مهران (فرجى داور)، تعداد افراد اتاق به نوزده نفر رسيد كه تقريباً ظرفيتش تكميل شد.
برنامه روزانه افسران با برنامه درجه‏داران، سربازان، سپاهى‏ها و بسيجى‏ها و... فرق مى‏كرد. عراقى‏ها اجازه نمى‏دادند كه افسران با ديگر اسرا برخورد داشته باشند. نمى‏گذاشتند كه افسران با ساير گروه‏ها ملاقات و يا صحبت كنند. به‏همين منظور طورى برنامه‏ريزى كرده بودند كه ساعت هواخورى و اوقات استفاده از دستشويى و حمام اين دو گروه با هم تلاقى نداشته باشد.علت اين سخت‏گيرى از آنان جهت بود كه عراقى‏ها بيم داشتند درجه داران و سربازان و ساير اسرا به خاطر رعايت سلسله مراتب نظامى از مافوق خود (افسران) حرف‏شنوى و تبعيت كنند، عراقى‏ها مى‏دانستند كه حرف افسر در نزد ايشان نافذ است و اين امتياز براى افسران مى‏توانست دردسرهايى براى عراقى‏ها توليد كند. آن‏ها مى‏ترسيدند از اينكه افسران طرح‏ها و نقشه‏هايى را با كمك اسراى تحت امر خويش اجرا كنند و از سوى اسراى ديگر حمايت شوند پس براى جلوگيرى از اين برخورد در اقدامى پيش‏گيرانه از چنان اتفاقى جلوگيرى مى‏كردند.
شرايط حاكم بر فضاى اردوگاه در پايين‏ترين سطح خود بود هرگاه كه از چيزى ناراحت مى‏شدند و يا قصد آزار و اذيت اسرا را داشتند، آن شرايط كم‏ترين را نيز محدودتر مى‏كردند، مثلاً به جاى دو پتو، يك پتو به هر نفر مى‏دادند از كيفيت غذا نيز مى‏كاستند.
در اين اردوگاه مانند ساير اردوگاه‏ها، صبحانه چيزى شبيه آش بود و ظهرها مانند اردوگاه موصل براى ناهار، خورش شلغم يا برگ چغندر آغشته به كمى رب گوجه‏فرنگى بايك مشت برنج مى‏دادند. البته وقتى نمايندگان صليب سرخ)47( براى بازديد به اردوگاه مى‏آمدند كمى بر حجم غذا افزوده مى‏شد و به حدى مى‏رسيد كه يك بچه را سير كند. مى‏شود گفت در طول اسارت، ما هيچ وقت يك وعده غذاى مناسب نخورديم و هيچ وقت سير نشديم!
نمايندگان صليب سرخ در اوايل دوران اسارت كه تعداد اسرا كم بود، حدوداً هر دو ماه يكبار براى بازديد از اردوگاه مى‏آمدند، اما بعدها كه تعداد اسرا بيش‏تر شد، هر سه ماه يكبار هم نمى‏آمدند.
اردوگاه عنبر پر از مشكلات و محدوديت‏هاى جور وا جور براى اسرا بود، با اين‏حال براى پويايى و حيات خود، دست به كار شديم. قرآن و در كنارش نهج البلاغه بهترين اسباب انسان‏سازى براى ما بود. برگزارى كلاس‏هاى قرآن و نهج البلاغه و شرح و تفسير آن‏ها يكى از بهترين گريزگاه‏هاى ما از يك نواختى و سكون بود. آن زمان هنوز هيچ كتابى اجازه ورود به اردوگاه را نداشت، فقط قرآنى بدون ترجمه در اختيار بچه‏ها بود كه براى خواندن آن نوبت‏بندى كرده بوديم. كاغذ وقلم هم با دشوارى به دست مى‏آمد. بخش‏هايى از نهج البلاغه و آياتى از قرآن را براى دوستان ترجمه كرده مى‏خواندم، مى‏نوشتم و مى‏فرستادم.


راديوى گم شده

در اردوگاه رمادى، سروان محمودى نقش مرموزى داشت و شيوه‏هاى خاصى براى برخورد با مشكلات اردوگاه و اسرا به كار مى‏بست. او خيلى راحت توانسته بود به ميان اسرا نفوذ كند و افكار آن‏ها را بخواند.
در يك مقطع، بچه‏ها توانسته بودند راديويى از عراقى‏ها به دست آورند. ربودن راديو دردسرهايى براى ما به وجود آورد. عراقى‏ها پس از اطلاع از قضيه به آسايشگاه ريختند و همه جا را جستجو كردند و بچه‏ها را كتك زدند و شكنجه دادند. سروان محمودى خود در عمليات جستجوى راديو دخيل بود و دستور ضرب وشتم اسرا را صادر كرده بود، اما وقتى كه عراقى‏ها ما را مى‏زدند، آمد و گفت: چرا اين‏ها را مى‏زنيد، اين‏ها افسرند، افسر احترام دارد، شما نبايد آن‏ها را بزنيد و با آنان بى‏احترامى كنيد، اين‏ها (افسران) آدم‏هاى منطقى هستند و مى‏دانند كه زير پا گذاشتن مقررات و قوانين اردوگاه چه عواقبى دارد. خودشان با ما براى بر قرارى نظم و آرامش همكارى خواهند كرد. بعد دستور داد مرا به وسط محوطه اردوگاه آوردند، افسران و اسراى ديگر خيلى نگران از پشت پنجره به اين صحنه نگاه مى‏كردند.
در محوطه در نقطه‏اى ايستادم كه سروان دستور داده بود. در آنجا من به صورت آزادباش نظامى، در حالى كه پاها را به عرض شانه باز كرده و دو دستم را در پشتم قلاب كرده بودم، ايستادم. سروان گفت: “ام المشاكل راديو كجاست؟” گفتم:”راديو چيست؟ما كه راديو نداريم، يعنى شما به ما راديو نداده‏ايد،بعد از اين همه سال اسمش هم براى ما تازگى دارد.” گفت:”برو راديو را بياور!” گفتم:”من سر از حرف‏هاى شما در نمى‏آورم.” با خشم و عتاب پرسيد: “يعنى شما نمى‏دانيد كه راديو كجاست؟” گفتم: “من چه مى‏دانم.” فحشى داد و گفت: “چرا، الان مى‏گويى!” بعد به دو نفر كه با كابل در طرفينم ايستاده بودند اشاره كرد كه بزنيد. در حالى كه من به صورت آزادباش ايستاده بودم، آن دو با تمام قوا، با كابلى كه در دست داشتند، به جانم افتادند و ضرباتى به سرو روى و بدنم زدند. كابل آن‏ها طورى بود كه با اولين ضربه بدن را سياه مى‏كرد و از آن خون جارى مى‏شد.
وقتى كه شلاق بر سر و صورتم فرود مى‏آمد من با غرور درد را در عمق جانم مدفون مى‏كردم و حتى چين و چروكى در چهره نشان نمى‏دادم تا خداى ناكرده ضعفى در برابر دشمن نشان داده باشم. مى‏خواستم روحيه بچه‏ها را كه از پنجره به اين صحنه نگاه مى‏كردند، تقويت كنم و آن‏ها را نيز براى كتك احتمالى كه در انتظارشان بود آماده كنم. دلم مى‏خواست كه آن‏ها نيز جا نزنند و كوتاه نيايند و محكم در برابر دشمن بايستند. در همان لحظه كه به اين مسائل فكر مى‏كردم و خون از سر و صورتم جارى بود، عهد كردم كه اگر بر اثر ضربات، تمام صورتم چاك چاك شود و فرق سرم به دو نيمه شود، هرگز عجز و ضعفى از خود نشان ندهم...
اصلاً از جاى خود تكان نمى‏خوردم، سروان كه فكر مى‏كرد من در برابر چند ضربه شلاق و كابل جا خالى كرده باشم گفت: اوقف! (دست نگه داريد) بعد رو كرد به من و پرسيد:”حالا فهميدى كدام راديو؟” گفتم:”من مى‏فهمم اما نمى‏دانم از كدام راديو صحبت مى‏كنيد، من نه راديويى ديدم و نه از آن خبرى دارم...” سروان كه خسته شده بود شروع به داد و بيداد كرد و گفت:”من اين راديو را پيدا خواهم كرد، اگر شده آن را از چشمان شما بيرون خواهم كشيد!” بعد دستور داد مرا بردند و چند نفر ديگر را آوردند و همين برنامه را سرشان پياده كردند. من واقعاً از موضوع ربوده شدن راديو توسط بچه‏ها بى‏اطلاع بودم.
گويا اوايل اسفند ماه بود كه بچه‏ها اين راديو را از بهداريى كه دكتر جلال وند در آن مشغول به كار بود برداشته بودند، و آن را همان روز قطعه قطعه كرده در جاهاى مختلف و در نزد چند نفر مخفى كرده بودند، تا در اثر گذشت زمان پس از آنكه آب‏ها از آسياب افتاد، آن را سر هم كرده به كار بيندازند. با شروع سال جديد )61( بچه‏ها آن را راه انداخته بودند تا اخبار مربوط به سال جديد را بشنوند كه ناگهان خبر عمليات پيروزمندانه فتح المبين)48( را مى‏شنوند، عملياتى كه منجر به آزادسازى مناطقى از خوزستان شد.
طبيعى است كه بچه‏ها با شنيدن اين خبر خوشحال مى‏شوند و اردوگاه شور و شعف و وجد خاصى به خود مى‏گيرد. عراقى‏ها هم كه متوجه موج شادى بچه‏ها شده بودند، شك مى‏كنند كه چطور با سانسور و تحريفى كه در اخبار مى‏كنند، خبر عمليات به گوش ما رسيده است. لذا حدس ميزنند كه بچه‏ها كانال ديگرى براى كسب خبر يافته‏اند و چنين مى‏شود كه از قضيه گم شدن راديو مطلع مى‏شوند و اردوگاه را به هم مى‏ريزند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

عاشوراى زينبيان

من يكى - دو روز قبل از فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراى حسينى در سال 59 اسير شدم. لذا در تمام آن لحظات از عاشوراى حسينى براى خود صحنه‏هايى ترسيم مى‏كردم و به دنبال جاى واقعى خود در آن صحنه‏ها مى‏گشتم. اكنون يك سال از اسارت من مى‏گذشت و اردوگاه رمادى به همراه ساير برادران اسير در شرايطى به استقبال ايام محرم مى‏رفت كه از عزادارى و سينه زنى منع شده بوديم!
محرم براى ما كه در بند و اسارت بوديم معنا و مفهومى بيش از دوران آزادى داشت. اگر ما سنجيده حركت مى‏كرديم، محرم مى‏توانست عامل وحدت و يكپارچگى بچه‏ها و تقويت روحيه آن‏ها باشد. در ابتداى ورودمان به اردوگاه؛ سروان محمودى قاطعانه ما را از برگزارى مراسم و برپايى برنامه سينه زنى منع كرده بود، خط و نشان كشيده بود كه اگر از بروز عقايد مذهبى خود جلوگيرى نكنيد با شما به شدت برخورد مى‏كنم. حالا وظيفه ما در برابر اين بزرگ‏ترين حادثه عالم شيعه چه مى‏توانست باشد؟! معلوم بود كه ما به خاطر تداوم و بقاى عقيده امام حسين(ع) كه همان “هيهات مناالذلة”بود جبهه آمده و اسير شده بوديم. اكنون چگونه مى‏توانستيم شاهد تعطيل شدن اين مراسم عزادارى باشيم كه بزرگ‏ترين عامل پويايى و حفظ مكتب تشيع بود.
با بچه‏ها مشورت كرديم، قرار شد به تهديدات عراقى‏ها اعتنايى نكنيم. از شب سوم محرم در همان اتاق خودمان، مجلس عزادارى و سينه زنى راه انداختيم و رفته رفته در شب‏هاى بعد بر ابعاد آن افزوديم. تا اينكه در شب هفتم كه سينه زنى اوج گرفته بود، ناگهان عراقى‏ها به داخل اتاق ريختند و شروع به تهديد و ارعاب كردند. از قيافه‏هايشان پيدا بود كه خيلى ناراحت و عصبانى هستند. بيم داشتند كه اين عزادارى و سينه‏زنى به ساير اتاق‏هاى اردوگاه هم سرايت كند، و خيلى مى‏ترسيدند كه اين برنامه در شب عاشورا، موجب يكپارچگى و وحدت بچه‏ها شود و شور و هيجان، آن‏ها را به سوى اعلام موجوديتى تازه و ابراز قدرت يا عرض اندام در برابر آن‏ها سوق دهد.كتك‏ها، تهديدها و ارعاب عراقى‏ها مؤثر واقع نشد و ما مراسم شب هشتم را نيز مثل شب هفتم برگزار كرديم، تا شب نهم كه شب تاسوعا بود. بچه‏ها آن شب حال عجيبى داشتند. شور و حال غيرقابل وصفى وجودشان را فرا گرفته بود، با اخلاص تمام سينه مى‏زدند، حالى كه آن‏ها داشتند برخاسته از همان حال و فضاى اسارت و يادآور اسراى كربلا بود.
اين وضع براى عراقى‏ها غيرقابل تحمل بود، در اين شب نيز عراقى‏ها سراسيمه به اتاق ريختند و پس از فحاشى و هتاكى، من، على رجبعلى‏زاده و مهران فرجى داور را از آن جمع جدا كرده به عنوان محرك از اتاق خارج كردند و در اتاقى ديگر در انتهاى اردوگاه زندانى كردند. گفتند: پانزده روزى كه اينجا بمانيد، حالتان جا مى‏آيد.
قصد واقعى عراقى‏ها از اين كار آن بود كه ما را در اين فاصله زمانى از بچه‏ها دور نگه‏دارند تا آتش روشن شده براى مراسم عزادارى امام‏حسين عليه‏السلام - فروكش كند و در روز عاشورا مسئله‏اى به وجود نيايد.
اتاقى كه ما را در آن محبوس كردند، خيلى سرد بود. در مجموع چهار تخته پتو داشتيم. دو تا را روى زمين پهن مى‏كرديم و دو تا را رويمان مى‏كشيديم. با اين‏حال باز سردمان مى‏شد. آن منطقه بيابانى بود و در پاييز بادهاى سردى توأم با گرد و خاك مى‏وزيد)49(، و از زير در اتاق كه باز بود به داخل اتاق دزديده سرك مى‏كشيد.
هنگام هواخورى بچه‏ها، لحظه‏اى بود كه در اين پانزده شبانه روز، ساعت‏ها انتظارش را مى‏كشيديم. در اين زمان (هواخورى) بود كه بعضى از دوستان، هنگامى كه نگهبان دور بود خود را به مجاورت اين اتاق رسانده برايمان نان خشك مى‏آوردند و كمى از اوضاع اردوگاه حرف مى‏زدند. به ياد دارم لحظه‏اى را در آن روزها كه مرحوم ستوان تقوى خودش را به اين اتاق رسانده بود و از زير در، نان خشك به داخل رد مى‏كرد و مى‏گفت: شهبازى! چطورى؟ چيزى احتياج نداريد؟ و اين از حساس‏ترين لحظه‏هايى بود كه تقوى با آن حال بيمار و نزارش، جان خود را به خطر مى‏انداخت و به ما نزديك مى‏شد و جوياى حال و احتياجاتمان مى‏شد. يادش گرامى باد!
در يكى از روزهاى اول زندانى بودن در آن اتاق بود كه بچه‏ها از موضوع سرد بودن اين اتاق با خبر شده بودند و وقتى كه نگهبان ما را به دستشويى برده بود، در باز مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم سه تا پتو كه مقدارى نان خشك در ميانش بود، در گوشه‏اى از اتاق هست؛ بچه‏ها آن‏ها را در اين فرصت به اتاقمان آورده بودند. آن پانزده روز با تمام سختى‏ها و رنج‏هايش گذشت و ما را به ميان بچه‏ها برگرداندند. روز عاشورا را برخى بچه‏ها عزادارى كرده بودند و بعضى نه. نكته جالب اينكه عراقى‏ها در اين مدت پانزده روز به هيچ وجه ما را نزدند؛ شايد به خاطر حرمتى بود كه براى محرم قايل بودند و شايد هم نمى‏خواستند با اين كار موجب جريحه‏دار شدن احساسات اسرا و بعد تحريك ايشان و ايجاد و بلوا در اردوگاه شوند.
پس از آن، من در تمامى ايام محرم سال‏هاى بعد، هميشه به ياد لحظه اسير شدنم و آن پانزده روز مى‏افتم.



در جمع 51 نفر

چند روز پس از آنكه به ميان بچه‏ها برگشتيم، 32 نفر از افسران اردوگاه ابوغريب را به عنبر آوردند و در دو اتاق خالى جاى دادند. به اين ترتيب جمعيت افسران به 51 نفر رسيد كه همگى در سه اتاق نگه‏دارى مى‏شديم.
افسرانى كه از ابوغريب آمده بودند، همان‏هايى بودند كه در جريان يارگيرى نماينده بختيار، به مخالفت برخاسته بودند و با آنان همراه نشده بودند. ايشان افسرانى معتدل و يا حزب‏اللهى و مخالف ضدانقلاب بودند كه مدتى به جاى ديگر و بعد به اينجا انتقال داده شده بودند.
با آمدن افسران اسير ابوغريب، بچه‏هاى حزب‏اللهى در اكثريت قرار گرفتند و اين فرصت خوبى بود تا تشكيلاتى سياسى براى مبارزه با دشمن پى بريزيم. تعداد ما زياد بود و حدود بيست نفر مى‏شديم. در قدم اول به يك آسايشگاه غربال شديم و براى خود گروهى تشكيل داديم كه من، بهروز و مهران فرجى داور، ستوان رضا شيبانى، سرهنگ رحيم اسفنديارى)50(، على آقا(رجبعلى زاده)، سرهنگ محمدى، سرگرد خلبان سفيدبى (مردى بسيار مؤدب و موقر)، حسن لقمان‏نژاد، ابوالفضل مهراسبى، خلبان پرويز( نام خانوادگى‏اش را به ياد ندارم) و خلبان اسدالله اكبرى همگى جزء اين گروه بوديم. حدود پنج، شش نفر خلبان در ميان ما بودند.
در دومين سال اسارت بود كه چند افسر مبارز ديگر را نيز به جمع ما آوردند؛ از جمله: سرهنگ غلامعباس مدارايى، على داورى، مهندس رضا طاهرى، مهندس سلامى، ستوان وظيفه اسدى؛ ايشان كسانى بودند كه در حركت‏هاى آن اردوگاه و نيز اردوگاه صلاح الدين باما همراه شدند و به عبارتى پاى ثابت حركت‏هاى مخالف با دشمن بودند.
از اين جمع افسران )51 نفر) افرادى هم بودندكه موضع ثابتى نداشتند، بسته به شرايط اردوگاه - برخورد مى‏كردند، گاهى به سمت ما مى‏آمدند و گاهى عقب نشينى مى‏كردند. تعدادى هم بودند كه با ما در مسائل سياسى هم عقيده نبودند ولى در رويارويى با دشمن آدم‏هاى بسيار مبارز، مطلع، مقاوم و خوبى بودند مانند مهندس كيخسرو كيارش كه مقام و مرام قابل احترامى داشت، يا خودش حركتى صورت مى‏داد يا با ما همراه مى‏شد.
در ميان تمامى اين دوستان، جايگاه سرهنگ مدارايى خاص و ويژه بود، برترى‏هاى بينش و اعتقادى او خيلى واضح بود، انسانى با سواد و معتقد كه درباره او بعداًصحبت خواهم كرد. اين جمع ما (گروه حزب‏اللهى) از اين به بعد تا پايان دوره اسارت هيچ گاه از چهل نفر تجاوز نكرد و هيچ گاه از ده نفر هم كم‏تر نشد، تعداد ما اغلب در زمانى به كم‏ترين حد خود مى‏رسيد كه اسرا را به جاهاى ديگر منتقل مى‏كردند.
با رسيدن به اكثريت در اردوگاه عنبر، زمينه‏اى براى فعاليت بيش‏تر و ايجاد اتحاد و وفاق فراهم شد. البته اين به معناى به هم ريختن اردوگاه نبود، بلكه مى‏خواستيم براى همه از جمله خودمان تفهيم شود كه براى چه اينجا هستيم، براى چه به جبهه آمده‏ايم و حال كه اسير شده‏ايم وظيفه و رسالت‏مان چيست.
دچار “چه بايد كرد”هايى بوديم كه پاسخ يكى از آن‏ها در اتحاد و وفاق بود تا روحيه‏ها حفظ و از پژمردن و افسردن و افسرده شدن بچه‏ها جلوگيرى شود و از ايجاد زمينه و بستر خيانت و جاسوسى جلوگيرى شود. عراقى‏ها بر اين باور بودند كه با اذيت، آزار و شكنجه و اعمال فشار و محدوديت، بچه‏ها را از هم جدا كرده عقايدشان را در هم بشكند و در گام بعدى، با خود همراه و همگام سازند.
براى اين مهم( وحدت و وفاق)، بچه‏هاى حزب‏اللهى وظيفه و تكليف خود مى‏دانستند كه فداكارى و گذشت كنند.
ما در سطح اردوگاه و در ميان افسران، كسانى را داشتيم كه بر عرق ملى و يا وظيفه نظامى گرى خود پاى مى‏فشردند كه ما با ايشان مشكلى، نداشتيم. مشكل ما با كسانى بود كه به هيچ چيز و هيچ‏كس اعتقادى نداشتند، هشت‏الهفت بودند! نه عقيده‏اى، نه دينى، نه عرقى، نه وظيفه‏اى؛هيچى!: به هيچ چيز اعتقاد نداشتند. آدم‏هاى هرهرى مذهب بودند، مصداق آيه مباركه:”مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء”)51( بودند كه تعدادشان هم متأسفانه كم نبود. دشمن با استفاده از وجود چنين عناصر بى‏هويت و بى‏فكر به جمع اسرا رسوخ مى‏كرد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

ابوترابى سهل و ممتنع

من با آقاى ابوترابى)52( در اردوگاه رمادى (عنبر) آشنا شدم و در حدود پانزده روز از نزديك با او به گفت‏وگو نشستم. در اين پانزده روز من فقط در اوقات هواخورى اورا مى‏ديدم و با او هم‏كلام مى‏شدم. مطالبى كه بين ما رد و بدل مى‏شد عمدتاً معطوف به سياست‏هاى نظام جمهورى اسلامى، حضرت امام و وضعيت اسرا و نيز وظايف ما در اوران اسارت بود .
صحبت كردن درباره شخصيت ابوترابى در دوره اسارت، هم سهل است هم ممتنع. سهل است از آن جهت كه ايشان شخصيت بسيارساده‏اى داشت. براى همه خوشايند، دل‏پذير و دوست داشتنى بود. هر كس كه به نحوى و يا به دليل و سببى به او نزديك مى‏شد، مجذوب جاذبه شخصيت او مى‏شد. كه به ظاهر از مقام معنوى و روحانى او ناشى مى‏شد. او علاوه بر صداقت فروتن و متواضع نيز بود، از اين رو شناخت شخصيت ايشان سهل و آسان بود.
و اما ممتنع بود، از آن جهت كه در پس رفتار و حركاتش، هدف و منظورى نهفته بود، كه شناخت آن براى همه ممكن نبود. براى انسان‏هاى عميق و كسانى كه به مسائل عميق‏تر نگاه مى‏كنند و هر شخصيتى را از چند منظر و از چند بعد مى‏نگرند، شناخت عميق ايشان مشكل بود. ابوترابى افعال، اعمال و روابطى داشت كه قابل تأمل بود. حتى فروتنى و سادگى وى انسان را تحت تأثير قرار مى‏داد و به فكر وا مى‏داشت. جاى سؤال بود كه چرا ايشان اين همه براى رفع مشكلات اسرا سينه سپر مى‏كند، در حالى كه مى‏توانست چون سايرين به فكر حفظ و آرامش خود باشد، تا اگر خدا خواست و برگشتى در كار بود، او هم صحيح و سالم به وطن بازگردد. اين همه اظهار محبت و تلاش براى وفاق و وحدت بين اسرا و اين همه گذشت در مورد مسائل و مشكلات و چشم پوشى از خطاها و اشتباهات، براى برخى جاى سئوال بود: چرا و چرا...؟
مى‏توانم بگويم ابوترابى، با ديد بالا (اگر اغراق نكنم) و خليفةالهى به تمامى اسرا (چه خوب و چه بد) نگاه مى‏كرد كه به راستى اين نگرش و ديد او جاى تأمل داشت! معلوم نبود چه كسى اين مسؤوليت را به ايشان تفويض كرده بود كه بخواهد اين‏قدر در مورد مسائل اسرا حساس باشد. او از روى وظيفه و تكليفى كه احساس مى‏كرد، براى حل مشكلات اسيران دل سوزى مى‏كرد و قصد داشت به هر نحوى - آن هم به دور از چشم عراقى‏ها - مشكلاتشان را حل كند. ابوترابى مى‏خواست تمامى اسرا از عالى‏ترين درجه تا پست‏ترين درجه (خائنين و ضدانقلاب‏ها) با هم روابط عادى و معمولى داشته باشند و كوچك‏ترين برخوردى ميانشان رخ ندهد.در حالى كه حل مسئله و مشكل عمرو و زيد به ابوترابى مربوط نمى‏شد. او حتى به پراكندگى فكرى اسرا نيز توجه داشت اما در عين‏حال با همه آن‏ها هم ارتباط برقرار مى‏كرد. اينجاست كه شناخت شخصيت ابوترابى دشوار و سخت مى‏شود.
مرحوم ابوترابى به تمام معنا در همه شرايط آگاهانه قدم مى‏گذاشت، هم‏دوش و هم‏قدم تمامى اسيران بود و به خاطر همين، هرگاه اسيرى از هر جماعتى در برخورد با عراقى‏ها دچار لطمه و آسيب مى‏شد ابوترابى نيز از اين لطمه و آسيب و شكنجه و كتك نيز بى‏بهره نمى‏ماند. او خيلى آزار مى‏ديد و محبوس مى‏شد. حضور ابوترابى در كنار اسرا در هنگامه مشكلات و مصايب به معناى داشتن نقشى در حركت آن‏ها نبود، بلكه خودش مى‏خواست كه در مسائل و دشوارى‏هاى اسرا شريك باشد تا آن‏ها احساس تنهايى وپناهى نكنند.
گاهى به ما اطلاع مى‏دادند كه ابوترابى پذيراى منافقين وانقلاب است و در داخل اتاق يا در محوطه اردوگاه در جمع آن‏ها مشغول بحث و گفت و گو است، آن هم بحث و گفت و گويى از سر رأفت و مهربانى و نه براى طرد و يا رنجش آن‏ها. او نمى‏خواست كه دست رد به سينه آن‏ها بزند. ابوترابى براى منحرفين و منحطترين افراد نيز هميشه پلى براى عبور از پرتگاه‏ها باز مى‏گذاشت تا اگر به خواست خدا، روزى اين افراد نادم و تائب شدند و خواستند صادقانه مواضع نادرست خود را اصلاح كنند بتوانند راهى را پيش روى خود ببينند و تمام درها به رويشان بسته نباشد، و ما مى‏ديديم كه ابوترابى نزد جاسوس‏ها، منافقين و دشمنان امام و نظام خيلى محبوب و مقبول بود. ابوترابى باقدرتى كه خداوند به او عنايت كرده بود، مى‏توانست سخت‏ترين دل‏ها را نرم كند. او براى آن‏ها خيلى عزيز و دوست داشتنى بود، و دائم در نصيحت ايشان مى‏كوشيد و سنگ صبور آن‏ها بود.
اما از جهت ديگر ايشان از طرف برخى بچه‏هاى حزب‏اللهى و خوب و مثبت مورد سؤال و انتقاد قرار مى‏گرفت كه چرا اين همه اغماض؟ چرا اين همه توجه نسبت به اسراى واخورده؟ و اينكه چرا ابوترابى با اين وضعيت علمى و مقام و مرتبت روحانى وتقوايى با چنين افراد معلوم الحالى نشست و برخاست مى‏كند؟...
وقتى يكى از بچه‏هاى مؤمن و معتقد مريض و بيمار مى‏شد و يا برايش مشكلى پديد مى‏آمد گله مى‏كردند كه همه ما حاج آقا را دوست داريم اما چرا بايد ايشان از فلان شخص منحط و مردود و آلت دست عراقى‏ها دلجويى كند و احوال پرسى از ما را به مرتبه آخر بگذارد؟ شخصيت اخلاقى و روحانى ايشان در بين كل اسرا (افسر و غيرافسر) با هر فكر و مرامى به گونه‏اى بود كه همه طالبش بودند، گويى در اسارت همه منتظر بودند كه مثلاً روزى آقاى ابوترابى بيايد و احوالشان را بپرسد.
اين نياز روحى در وجود من، نسبت به فرد ديگرى نبود، و من صرفاً نسبت به آقاى ابوترابى چنين حسى داشتم. ابوترابى را مى‏خواستند، تا سنگ صبورشان باشد؛ با او درددل كنند؛ از نواقص، از خطايا از شكست‏هاى زندگى خود برايش بگويند، اگر حاج آقا پيش آن‏ها نمى‏رفت، گله داشتند، ابوترابى شخصيتى واجد دانش و بينش بود. هم دانش و هم بينش در رفتار، كردار و كلام و نگاه او تجلى داشت اكنون اگر از بچه‏ها(ى دوره اسارت) درباره ابوترابى سؤال شود همه از او به عنوان شخصيتى دوست داشتنى ياد مى‏كنند. در حالى كه نسبت به او انتقادهايى هم دارند كه مثلاً چرا ايشان آن‏قدر كه به احياى بچه‏هاى واخورده و منحرف توجه داشت و در پى حل مسائل آن‏ها بود به بچه‏هاى حزب‏اللهى توجه نداشت و اين اشاره به همان شخصيت ممتنع ابوترابى دارد.
در واقع ايشان اگر كتك بود با همه مى‏خورد، اگر محروميت بود با همه مى‏كشيد و اگر فشار بود با همه آن را تحمل مى‏كرد و در عين حال براى نجات همه، بخصوص بچه‏هاى منحرف و واداده مى‏كوشيد. شايد اگر او روحانى نبود، نمى‏توانست اين گونه سختى‏ها را تحمل كند، اين مسؤوليت ناشى از خصلت روحانى او بود و مى‏خواست در كارها نقش روحانى خود را حفظ كند.
در مجموع شخصيت مرحوم ابوترابى در رديف شخصيت‏هاى عالى قرار داشت و عالى‏ترين و بارزترين ويژگى اش تواضع و تقوا بود. در محافل و در جمع كه مى‏نشست از گذشته‏اش براى بچه‏ها نمونه مى‏آورد و خاطره و تجربياتش را مى‏گفت، اينكه مدت زمانى در نجف بوده و درس مى‏خوانده و با چه مشكلات اعتقادى دست به گريبان بوده است و چه سختى‏ها و دشوارى‏ها، و مرارت‏هايى در راه كسب علم كشيده است. او معتقد بود كه سختى‏ها و دشوارى‏ها، انسان را به خدا نزديك‏تر مى‏كند و مى‏تواند بهتر خدا را بشناسد.
ابوترابى را دائم از اين اردوگاه به اردوگاه ديگر مى‏بردند، شايد كم‏تر كسى مثل ايشان بتوان يافت كه غالب اردوگاه‏هاى عراق را تجربه كرده باشد. علت اين رفت و آمد هم به خاطر استيصال عراقى‏ها در حل آن دسته از مناقشات و مشكلات اردوگاه‏ها بود كه از حلش عاجز بودند. ابوترابى را به اسارت گاه‏هاى مختلف مى‏بردند تا با نفوذ كلام و رهبريتى كه داشت بتواند مسائل و بحران‏هاى داخل خود اسرا يا اسرا با عراقى‏ها را به صورت مسالمت‏آميز حل كند، بدون اينكه درگيرى و زد و خوردى پيش آيد. در درگيرى‏ها، اين اسرا بودند كه آسيب مى‏ديدند و كتك مى‏خوردند و شكنجه مى‏شدند. همان‏گونه كه در اردوگاه موصل در قضيه اعتصاب غذا، تعدادى دچار محروميت و شكنجه شدند.
عراقى‏ها ابوترابى را رهبر اسراى ايرانى مى‏دانستند كه همه گوش به سخنان و توصيه‏هاى او داشتند، اگر او كارى را از اسرا مى‏خواست، قطعاً محقق مى‏شد و اگر آن‏ها را از كارى باز مى‏داشت ديگر در پى اش نمى‏رفتند. به همين خاطر در مناقشات و بلواهاى اردوگاه، طرف اصلى عراقى‏ها ابوترابى بود، و گاهى كه موضوع به ضرر و زيان عراقى‏ها تمام مى‏شد، ابوترابى جورش را مى‏كشيد و حسابى كتك مى‏خورد و شكنجه مى‏شد.
هر فرمانده اردوگاه علاقه‏مند بود كه حوزه مسؤوليتش بى‏سر و صدا باشد، نمى‏خواست كه به خاطر هر مسئله ريز و درشتى، از طرف بعثيون مؤاخذه شود كه مثلاً چرا فلان مسئله در اردوگاه تحت فرماندهى شما روى داده است و يا دو نفر اسير كشته و چهار نفر زخمى شده‏اند. لذا هر فرمانده دوست داشت كه ابوترابى در اردوگاه تحت فرمان او باشد.


مقابله با فيلم موهن امام

پس از اينكه افسران از ابوغريب به عنبر آمدند و جمع ما در اكثريت قرار گرفت، روزى خبر رسيد كه منافقين فيلمى توهين‏آميز عليه حضرت امام و رهبران سياسى و دينى كشورمان تهيه و توليد كرده‏اند. گويا در اين فيلم به حد بى‏شرمانه‏اى به امام توهين شده بود. اين حادثه در زمانى شكل مى‏گرفت كه مرحوم ابوترابى در اين اردوگاه بود و محور وحدت و يك دلى بچه‏ها به حساب مى‏آمد و كلامش در بين بچه‏ها خريدار داشت و عراقى‏ها نيز از او حساب مى‏بردند .
با شنيدن خبر و تعاريفى كلى از محتواى آن فيلم موهن كه قرار بود در اتاق‏ها براى بچه‏ها به نمايش در آيد، خيلى ناراحت و نگران شدم، به جنب و جوش افتادم تا چاره‏اى براى آن بيابم. براى اين منظور و گرفتن مشورت و راه‏كار، نزد آقاى ابوترابى رفتم، او هم خبر داشت، كمى با هم درباره آن صحبت كرديم. پرسيدم حالا كه قرار است اين فيلم در اتاق‏ها به نمايش در آيد تكليف چيست؟ گفت: من اين فيلم را تحريم كرده‏ام و نگاه نمى‏كنم، طبيعى است آن‏هايى كه مرا قبول دارند نگاه نمى‏كنند. پرسيدم: فقط تحريم مى‏كنيد؟ او سكوت كرد و فقط نگاهم كرد...
تحريم يك بعد مسئله بود، من به دنبال منظور ديگرى بودم. مى‏خواستم بدانم كه آيا براى مقابله با آن بايد چه كنيم؟ وقتى به پيش افسران باز گشتم و نتيجه مذاكراتم را با آن‏ها در ميان گذاشتم شاهد چند برخورد مختلف بودم. دوستانم بر اين مشورت صحه گذاشتند. اما يكى دو نفر كه مى‏خواستند از اين قضيه به نفع خود قطع‏نامه صادر كنند و بين بچه‏ها تفرقه ايجاد نمايند ايراد گرفته و گفتند:تو يك افسر هستى براى خودت كسى هستى و نظرى و بينشى دارى، نبايد خودت را كوچك مى‏كردى و سراغ كسى مى‏رفتى كه مورد رجوع عوام است؛ خط مشى‏هاى او به درد ساير اسرا مى‏خورد، نه شما كه يك افسر هستيد و افراد بسيارى گوش به سخنان و صحبت‏هايت هستند. بعد براى اينكه نقشه خود را كامل كنند به سراغ آقاى ابوترابى هم رفته و مى‏گفتند: او (شهبازى) يك افسر است، يك ژاندارم و از بقاياى ارتش شاه، چطور اجازه مى‏دهيد چنين كسى در اردوگاه عرض اندام كند و جولان بدهد. ابوترابى هم فقط مى‏شنيد ولى گوش نمى‏داد و از خواسته واقعى آن‏ها مطلع بود. من هم كه با آن‏ها (تفرقه اندازها) زندگى كرده بودم و كاملاً از افكار آنان مطلع بودم.مى‏دانستم كه با اين سخنان در پى چه هستند، بر كار خود هيچ شكى نداشتم، ايمان داشتم كه ابوترابى بهترين كس براى طرف مشورت شدن بود.
بالاخره اين فيلم موهن را به اردوگاه عنبر آوردند و در دو اتاق به نمايش در آوردند،گروهى آن را نگاه و گروهى هم تحريمش كرده بودند. در اتاق ما هم تعدادى افسر ارتشى، ژاندارمرى و خلبان بودند كه برخى از ايشان مانعى براى ديدن فيلم نمى‏ديدند، اما كسانى كه نمى‏خواستند به هيچ وجه فيلم را ببينند در اكثريت بودند و آن‏ها كه نه تنها به تحريم بلكه به برخورد و مقابله معتقد بودند در اقليت قرار داشتند.
يك روز، بين عصر و غروب بود، هنوز هنگام اذان مغرب نشده بود كه ناگهان در اتاق باز شد و عراقى‏ها چهار پايه و سيم سياربه داخل اتاق آوردند، وقتى فهميدم اين اسباب مقدمات نمايش آن فيلم موهن است، حرارت تمام وجودم را گرفت و به جوش آمدم و منقلب شدم. گفتم خدايا چه كار كنم! خداوند فكرى در سرم انداخت، به كنار پنجره‏اى كه رو به قاطع (بند) ديگر بود رفتم و با صدايى بلند آن چنان كه اردوگاه را در برگيرد شروع به گفتن اذان كردم.
با طنين انداز شدن اذان بى‏وقت در اردوگاه، سروان محمودى هراسان و متعجب به سراغ ابوترابى مى‏رود كه اين چه بساطى است؟ چرا اذان بى‏موقع مى‏گويند؟اين كار چه معنايى دارد؟! مرحوم ابوترابى كه فرصت را براى جلوگيرى از نمايش فيلم مغتنم ديده بود گفت: اذان بى موقع براى شيعيان مفاهيم زيادى دارد و از آن جمله هشدار و انذار به شيعيان كه عقيده اشان و مقدساتشان در معرض خطر و تهديد است. ما شيعيان وقتى احساس كنيم كه خداى ناكرده خطر حادثه‏اى فكرمان وعقيده‏مان يا مجتهد و رهبر دينى ما را تهديد مى‏كند و يا كه ثلمه‏اى بر جهان تشيع وارد شده باشد، آن گاه اذان بى‏وقت سر مى‏دهيم كه به منزله هشدار و آماده باش است...
با شنيدن اين جملات و توضيحات، سروان محمودى دستپاچه شد و از بيم اغتشاش و بحران در اردوگاه، دستور داد كه بساط فيلم را از اتاق ما جمع كردند و ديگر در هيچ اتاق و سالن ديگرى به نمايش نگذاشتند.
وحدتى كه با سردادن اذان تا جمع شدن بساط نمايش فيلم ميان اسيران ايجاد شده بود، خيلى لذت بخش بود و همه از موفقيت به دست آمده خرسند بودند. و تا مدت‏ها پيرامون آن صحبت مى‏كردند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

هفده ماه دوزخى


اذان بى‏وقتى كه در مخالفت با نمايش فيلم موهن سردادم، از طرف عراقى‏ها بى‏جواب نماند. دو روز بعد از حادثه، ساعت 8 صبح، وقتى در باز شد تا بچه‏ها به دستشويى بروند، من و هفت نفر ديگر از دوستان را يكى يكى گرفته به اتاقى در بيرون و در قسمت بالاى اردوگاه بردند و محبوس كردند. اين اتاق، كوچك و فاقد منفذ و روزنه‏اى به بيرون بود. البته پنجره‏اى داشت كه روز قبل مسدودش كرده بودند. ما را در اين تاريكى رها كردند و رفتند. بدون اينكه توضيح دهند به چه خاطر و به چه دليلى ما را محبوس كرده‏اند. ما هم اصرارى براى دانستن نداشتيم چرا كه مى‏دانستيم آن تاوان آن اذان بى‏موقع بود.
تا غروب هيچ خبرى نشد، اما بعد دو سطل يكى براى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت و نيز به هر نفر يك قرص نان دادند و رفتند. مشخص شد كه براى روزهاى زيادى آنجا خواهيم ماند.
روزها و شب‏ها از پى هم مى‏آمد و مى‏رفت و اين تكرار همچنان ادامه داشت، هيچ‏كارى نداشتيم جز اينكه منتظر بمانيم تا غروب از راه برسد و در را به رويمان باز كنند و يكى از ما سطل‏ها را به محوطه ببرد يكى را تخليه و آن ديگرى را پر از آب كند و بياورد.
اتاق از ابتدايى‏ترين امكانات و وسايل زندگى بى‏بهره بود. خيلى كثيف و مرطوب و به خاطر مجاورت با دشتشويى و توالت، بوى تعفن و آزاردهنده‏اى فضاى آن را پر كرده بود. با اينكه فصل سرما بود، اما فضاى آن به قدرى كوچك بود كه از نفس ما هشت نفر سرما حس نمى‏شد.
چهارده روز در اين وضعيت بد و كثيف و در محيطى يكنواخت و كاملاً غيرانسانى سپرى شد. در اين مدت برخى از دوستان (از هر سه اتاق افسران) كه متوجه وضعيت بد و نامناسب ما شده بودند، براى جلوگيرى از وخامت اوضاع، تلاش‏ها و اقداماتى صورت داده و با عراقى‏ها مذاكره كرده بودند و به آن‏ها گفته بودند كه همه اينها آدم‏هاى تندى نيستند و... خلاصه توانسته بودند عراقى‏ها را راضى كنند تا سه نفر از ما را آزاد كنند.
با رفتن آن سه نفر، ما تنهاتر شديم. روزهاى خسته‏كننده و تكرارى به سختى سپرى مى‏شد اين اتاق ماهيت و موقعيت خاصى نزد عراقى‏ها يافت. از آن به بعد هركس اعتراض مى‏كرد و يا مشكل ساز مى‏شد او را براى تنبيه به اين اتاق مى‏آوردند و محبوس مى‏كردند. تا اينكه در مقطعى تعداد به دوازده نفر رسيد. اتاق ديگرى به كاربرى و ماهيت همين اتاق در آنجا ايجاد شد.
بعد از يك ماه دوباره نه نفر را از ميان اين جمع به اتاق‏هايشان برگرداندند، و ما شديم سه نفر؛ من، على آقا (رجبعلى زاده) و مهندس بهروز پس از مدتى نفرات ديگرى را آوردند و... مدام نفرات اين اتاق كم و زياد مى‏شد، اما ما سه نفر از اولين نفرات آنجا بوديم و به استقبال و بدرقه افراد ديگر مى‏رفتيم.
هفده ماه ما را در چنين شرايط سخت، وحشتناك و محيطى غيرانسانى نگه داشتند كه يادآورى و نقل آن هم دردآور است. هر ساعتش به درازى سالى مى‏گذشت، ديگر در روزهاى آخر از هم خسته و دلزده شده بوديم، از هم بدمان مى‏آمد، آخر تا كى بايد هر روز و هر لحظه اين چهره‏هاى تكرارى را مى‏ديديم. به هر جا كه نگاه مى‏كرديم، تاريكى بود و تاريكى. حرف‏هايمان در همان روزهاى اول ته كشيد، مى‏نشستيم و بِر و بِر به هم نگاه مى‏كرديم و يا براى ساعتى به نقطه‏اى خيره مى‏مانديم، روز و شب برايمان يكى بود. زمان را تنها از طريق باز و بسته شدن در براى تعويض سطل‏ها متوجه مى‏شديم. از هم خسته شده بوديم خسته خسته...
آسايشگاه افسران داراى سه حمام بود كه عراقى‏ها هر پانزده روز يكبار ما را از راهى كه با كسى مواجه نشويم براى حمام كردن به آن جا مى‏بردند. يك ساعت وقت داشتيم با آب سرد حمام كنيم. پنجره‏اى باز در آنجا بود كه باد سرد از آن داخل مى‏شد؛ آب سرد، باد سرد، هوا سرد، چه حمامى! سخت و مشقت بار. طورى كه بعد از هر حمامى بيماريمان تشديد مى‏شد ما در آنجا دائم‏المريض بوديم سرماخوردگى، چرك سينه سرفه‏هاى پى‏درپى، تب از ما جدا ناشدنى بود. هميشه دچار اسهال بوديم و...
از بهداشت نبايد حرفى بزنم، تغذيه هم در حد صفر بود. در حدى كه ما را زنده نگه دارد و نفسمان را برقرار. گاهى كه عراقى‏ها سر شوق بودند يا نمايندگان صليب سرخ بنا بود بيايند كمى آش بى‏محتوا ومزه مى‏دادند. ما آن‏قدر محروميت كشيده بوديم كه چنين آشى در آن لحظه برايمان بهترين غذاى عالم بود!
در ماه رمضان، انتظار داشتيم كه عراقى‏ها به عنوان يك مسلمان، تسهيلات و شرايطى آسان‏تر برايمان فراهم كنند و از فشارها و محدوديت‏ها بكاهند، اما چنين توقعى بيجا بود. تنها امتيازى كه قايل شدند تغيير در غذا بود و از آن غذايى كه به ساير اسرا مى‏دادند، براى ما هم مى‏آوردند، صبحانه را ساعت 4 صبح به عنوان سحرى و ناهار را در شب به جاى افطار مى‏دادند.
ديگر طاقت از كف داده بوديم، هيچ حادثه‏اى، مسئله‏اى و خبرى نبود، در و ديوار تكرارى و چهره‏ها تكرارى و خسته‏كننده، اوقات يكنواخت و همه شبيه به هم بود. آفتاب بود ولى ما رنگ آفتاب را نمى‏ديديم. اينجا آخر دنيا بود، هيچ اميدى نبود الا خدا، هر جا كه نگاه مى‏كرديم تاريك بود و تاريكى، مى‏پرسيديم: آيا پايانى بر اين مرثيه هست...؟
ما اين شرايط را به راحتى نپذيرفته بوديم، در طول اين مدت به انحاى مختلف اعتراض‏مان را نسبت به اين حبس و به اين برخورد اعلام كرده بوديم. حتى نمايندگان صليب سرخ هم آمده و وضع ما را ديده بودند، ولى كارى از دستشان برنمى‏آمد، آن‏ها نامه‏برى بيش نبودند و خودشان هم بر اين ناكارآيى خود، صحه مى‏گذاشتند و مى‏گفتند ما نمى‏توانيم در سياست‏ها و نحوه اداره اردوگاه‏ها دخالتى بكنيم، همين‏قدر را از ما بپذيريد كه نامه‏اى براى شما بياوريم و ببريم، اگر ما اعتراضى بر كار عراقى‏ها بكنيم، به بهانه‏هاى مختلف مانع ورودمان مى‏شوند و ديگر قادر به انجام همين حداقل كار هم نخواهيم شد.
در اوج نااميدى و در سياهى وظلمت مطلق بوديم كه آن يگانه اميدمان و خالق و هستى بخش‏مان سبب ساز شد تا پس از گذر از يك خوان مخوف ديگر از آن دوزخ نجات پيدا كنيم.


خوان مخوف

حدود فروردين 1362، ما را از آن دوزخ رمادى خلاص كرده به دوزخ ديگرى انتقال دادند. ما حدود پانزده روز در استخبارات عراق، محيطى سراسر رعب و وحشت و فاقد بهداشت اوليه به سر برديم. با قرار گرفتن در فضاى استخبارات آن هفده ماه دوزخى رمادى را آرزو كرديم. اينجا ديگر نقطه پايان بود، نقطه نااميدى مطلق، از همه چيز و همه كس، الا خدا... آن هفده ماه رمادى در قياس با جهنم استخبارات شرايط بهترى داشت. استخبارات مركزى براى كارهاى اطلاعاتى، جاسوسى و ضدجاسوسى عراق بود، كسانى كه در زندان آن محبوس بودند، عموماً دچار مشكلات و مسائل سياسى بودند، از اين‏رو برخوردها و رفتارها در استخبارات وحشيانه و بى‏مرز بود.
ما را يك شب در ميان، يعنى هفت شب مرتب از ساعت 1 تا 3 بامداد براى بازجويى و شكنجه مى‏بردند و با قساوت تمام و شديدترين وجه شكنجه مى‏كردند. از پنكه آويزان مى‏كردند و يا وارونه به تسمه و قرقره‏اى مى‏بستند و بعد پايين مى‏آوردند و سرمان را داخل وان آب مى‏كردند، 10 دقيقه، 15 دقيقه تا جايى كه نفس باقى بود سر را در آب نگه مى‏داشتند. شوك‏الكتريكى وارد مى‏كردند دستگاه‏ها و تجهيزات فراهم آمده درآنجابراى فعالين و مخالفين سياسى عراق بود كه اكنون براى ماهم استفاده مى‏شد در دوران اسارت افراد را يكبار به استخبارات و استثنائاً برخى را دوبار به آنجا مى‏بردند ولى من در آنجا يك بسيجى را ديدم كه براى بار سوم به آنجا مى‏آمد، و اما من در طول اسارت مجموعاً هفت بار به اين مكان رفتم و هر بار تا سر حد مرگ شكنجه مى‏شدم.
محيط اتاق‏هاى زندان استخبارات خيلى كثيف و تاريك بود، تمام بچه‏ها در اينجا مريض مى‏شدند. همه دچار اسهال بوديم. اينجا كثيف‏ترين نقطه عالم تا به امروز برايم به حساب مى‏آيد، ديواره مملو از چرك و خون و كثافت بود، وضعيت بسيار كثيف و رقت‏آور و ناراحت‏كننده‏اى داشت.
پس از پانزده روز، وقتى به خيال خود، ما را به اندازه كافى ادب كردند و زهره چشم گرفتند دوباره به رمادى (عنبر) برگرداندند، پانزده روز ديگر در آنجا مانديم تا به سوى اردوگاهى ديگر انتقال يافتيم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”