حماسه ها و داستانهاي دفاع مقدس

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

ماه مبارك رمضان از راه مي رسيد چرا كه جشن هاي ماه پيامبر ، نويد ماه خدا را مي داد و در آن زمان ايام ماه مبارك در ارديبهشت ماه بود و اگر گرماي خوزستان را به آن اضافه كنيم روزه گرفتن تازه معني خودش را پيدا مي كرد ما نيز همچون بسياري از رزمندگان در مناطق عملياتي بوديم دروغ چرا ، من خوشحال بودم در جبهه هستم و در آن گرماي سوزان ، گرفتن روزه از ما رزمندگان ساقط بود
اما در گردان ما شخصي بود كه دنبال راه حل شرعي مي گشت تا روزه بگيرد او از هر روحاني احكام چگونه روزه گرفتن خود را مي پرسيداو عشق روزه گرفتن داشت ، من بارها اشك هاي او را ديدم ، اما من در دل به او مي خنديدم ! ايشان از طلبه اي شنيده بود كه اگر رزمندگان اسلام به طور مستمر به مدت يك ماه در يك محلي اقامت كنند آنها مي توانند نماز را تمام خوانده و روزه خود را كامل بگيرند . در آن ايام ما دوره هاي رزم مي ديديم و اقامت ما نيز بيش از بيست روز شده بود ايشان هر روز شمارش معكوس خود را شروع كرده بود كه به محض تمام شدن يك ماه و حلول ماه مبارك رمضان روزه خود را آغاز كند اما فرمانده گردان در روز بيست و نهم اعلام كرد كه از فردا عازم خط مقدم هستيم ، اشكهاي اين برادر ديدن داشت در اين ميان تنها چيزي كه او را تسكين مي داد رفتن به خط مقدم جبهه بود من نيز به اشكهاي آن برادربر خلاف گذشته غبطه خوردم و احساس كردم چقدر آدم بد بختي هستم كه لذت عبادت روزه را نفهميد ه بودم و از خودم خجالت كشيدم ، شايد به غبطه ي ما نيز نمره اي تعلق بگيرد نمي دانم ؟ اما نا گفته پيداست كه در مناطق عملياتي كليه آداب ماه خدا در سر جاي خويش بود به غير از خوردن و آشاميدن . غالب بچه ها با رازهاي پاك خويش ، رابطه عاشقانه خود را با خدا بر قرار مي كردند و گاهي نيز اين رابطه به معامله ختم مي شد ! بطوريكه برخي از رزمنده ها جان خويش را تقديم مي كردند و برخي نيز با مجروح شدن دوام رابطه عاشقانه خود را ماندگار كردند.
حال كه بيست سال از آن ايام مي گذرد و من دفاتر خاطرات سنوات آن روزها را ورق مي زنم و خاطرات رمضان آن سالها را مطالعه مي كنم ، به ياد مي آورم كه به ازاي هر روز از آن روزها ي خدا ، رفيقي را از دست داده و يا يكي از دوستانم را مجروح ديده ام .. من نيز احساس مي كنم به خاطر آن خوشحالي از خوردن روزه خود در جبهه مجازات شدم ، چرا كه با مجروحيت خويش بايد تا آخر عمر در سه وعده قرص مخصوصي به همراه غذا بخورم از سال 62 تا به حال در حسرت روزه گرفتن بوده و در هر افطاري و به هنگام شنيدن نواي ربنا به افطاري ديگران به غبطه نظاره گر هستم و نا خود آگاه ناز خيالي نازك از ميان دل پر از خاطره ا م ، ربوده مي شود و غم مبهم اشكي را ميهمان چشمانم مي سازد.

منبع: وبلاگ سربندهای فراموش شده


انـــفـــجــار مــيــن

شايد نتوان رزمنده ای را يافت که در طول دوران دفاع مقدس نمونه هايی از امدادهای غيبی را نديده يا نشنيده باشد . حقير نيز هر چند خود را لايق عنايات خاص الهی نمی دانستم ، اما بارها به چشم خويش،شاهد عنايت حق تعالی بوده و امدادهای غيبی را مشاهده نموده ام . به ياد دارم که در جريان عمليات والفجر مقدماتی ، در وسط آخرين ميدان مين دشمن ، بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم . چون زمان مجروحيت نيمه های شب بود ، لازم بود که تا طلوع فجر تحمل نمود تا امکان انتقال به پشت خط ميسر گردد.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که برادران امدادگر به نزديک ما رسيدند و عليرغم اينکه در تيررس دشمن قرار داشتند ، با شجاعت تمام ، مجروحان را به پشت خط انتقال می دادند . هرگز فراموش نخواهم کرد که وقتی برادران امدادگر برانکارد مرا از زمين بلند می کردند ، تا به عقب انتقال دهند دشمن بعثی با ضـدّ هوايی که برای هواپيما به کار می رفت ، به طرف ما تيراندازی می کرد و مانع حرکت ما می شد ، به گونه ای که بچه های امدادگر ، چندين بار برای اينکه هدف گلوله های پدافند ضد هوايی قرار نگيرند ، برانکارد حامل مرا از فاصله حدود يک متری زمين رها می کردند و روی زمين دراز می کشيدند و بدين صورت جان خودشان و مرا نجات می دادند ، چرا که با توجه به تاريکی نسبی هوا ، به محض شليک ضدهوايی ، خروج گلوله های رسام از ضد هوايی ديده ميشد و در صورت عکس العمل سريع ، امکان در امان ماندن وجود داشت .
به هر حال بچه های امدادگر ، به هر زحمتی بود مرا از دو ميدان مين و دو کانال عبور دادند و پيشنهاد دادند که چون اينجا امن تر است و در تيررس مستقيم قرار ندارد ، مدتی در اينجا بمانم تا گروه ديگری از امدادگران برسند تا آنها مجددا به جلو بروند . بنده هم پذيرفتم . مدتی گذشت و از امدادگران خبری نشد . تا اينکه يکی از دوستان رزمنده که بعدا به فيض شهادت نايل آمد و خدايش رحمت کند ، مرا ديد و اصرار کرد که با کمک او به عقب برگرديم . قبول کردم و او مرا به دوش کشيد و مسيری را طی کرد . ديدم کار شاقی است و از آنجا که فقط يک پای من ترکش خورده بود ، پيشنهاد کردم ، دستم را روی شانه او بگذارم و روی يک پايم مقداری از مسير را بروم . شايد صد متری را به اين شيوه رفته بوديم که يک نفر از دور صدا زد : اخوی ، کجا می روی ؟ الان درست وسط ميدان مين هستيد ! هر دو خشکمان زد . وقتی به عقب نگاه کرديم ، ديديم که به صورت معجزه آسايی ، از دهها مين مختلف عبور کرده ايم و پا روی هيچکدام از مين ها نگذاشته ايم !!!
آرام و با احتياط از همان مسيری که آمده بوديم و ردّ پايمان نشان ميداد ، بصورت لنگ لنگان و با يک پا شروع به بازگشت نموديم .
چند قدم بيشتر نيامده بوديم که همان اتفاقی که از آن پرهيز داشتيم افتاد .
بله . پايم را روی مين گذاشتم .
حالا ديگر برای انجام هر اقدامی دير شده بود . قبل از آنکه به خود بيايم ، شراره آتش به صورت جرقه های بيشمار ، زير پايم زبانه کشيد و حتی کف پوتينم را سوزاند.
پايم روی مين مانده بود و احتمال قوی می دادم که اگر پايم را از روی مين بردارم ، منفجر خواهد شد و بدون شک ، سعادت شهادت و يا حداقل قطع کامل پا را خواهم يافت ،چرا که نوع مين ، بزرگ و قوی بود و در صورت انفجار ، شايد چيزی از من باقی نمی گذارد. شهادتين را بر زبان جاری کردم و از آن عزيزی که همراهم بود و بعدا شهيد شد ، خواستم که از من فاصله بگيرد که آن بزرگوار شجاعانه نپذيرفت و از من خواست که با توکل به خداوند قادر متعال پايم را از روی مين بردارم .
چنين کردم و ناباورانه شاهد آن بودم که مين عمل نکرد و در واقع توفيق شهادت ، يـا ( به شوخی عرض می کنم )حداقل جانبازی ۷۰ درصدی از بنده سلب شد.
اگر چه تا آنجا که ميدانم ، همه مين ها با فشار اوليه ای که می بينند ، منفجر می شوند،اما نميدانم و واقعا تا الان هم نفهميدم که چگونه آن مين ، در مرحله اول ، بدان صورت ناقص عمل کرد و در مرحله دوم هم منفجر نشد !!؟؟
الله اعلم
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

اينجا جبهه‌ است‌ نه‌ ميدون‌ شوش‌

تازه‌ اعزام‌ شده‌ بودم‌. پونزده‌ شونزده‌ سال‌ بيشتر نداشتم‌. تازه‌ پشت‌ لبام‌كلك‌ در اومده‌ بود. همراه‌ چند تايي‌ از بچه‌ محلامون‌ رفته‌ بوديم‌ پادگان‌آموزشي‌ وبعد از چند روز آموزش‌ فرستادنمون‌ پادگان‌ دو كوهه‌.عجب‌ هواي‌گرمي‌ داشت‌.آدم‌ عينهو مرغ‌ به‌ سيخ‌ شده‌ جلز و ولز مي‌كرد.دم‌ اون‌ اتاقه‌ كه‌ميگفتند كارگزيني‌ لشكره‌، خيلي‌ علاّفمون‌ كردند. تقصير اصغر بود.شروع‌كرد گير دادن‌ به‌ اون‌ يارو -ببخشين‌، برادري‌ كه‌ توي‌ اتاق‌ بود.
تقصير خودشم‌ بود. آدم‌ به‌ اون‌ گندگي‌ رفته‌ بود توي‌ اتاق‌ و فقط‌ روي‌پنجره‌يه‌ سوراخ‌ كوچولو واز كرده‌ بودند كه‌ از اونجا جواب‌ خلق‌ الله‌ رو ميداد.بايس‌ سرها مونو خم‌ مي‌كرديم‌ توي‌ اون‌ فسقل‌ سوراخ‌ كه‌ چي‌؟ ايشون‌ برگه‌معرفي‌ به‌ گردانهامونو صادر كنن‌.
اصغر زد به‌ شونة‌ من‌ و گفت‌:
- ميگم‌ مسعود، اين‌ يارو مث‌ اينكه‌ از بچگيش‌ توي‌ اين‌ كارها بوده‌...
دست‌ خودم‌ نبود، يه‌ دفعه‌ زدم‌ زير خنده‌.گفتم‌: «چطور مگه‌». اونم‌ از خداخواسته‌، گفت‌:
-آخه‌ معلوم‌ نيست‌ چه‌ جوري‌ از اين‌ سوراخ‌ رفته‌ تو. پس‌ از بچگي‌گذاشتنش‌ اون‌ جا...
همه‌ مون‌ خنديديم‌. از اون‌ قهقهه‌هاي‌...ببخشين‌!
اونم‌ جوابمونو داد. همه‌ مونو خال‌ كرد اين‌ ور و اون‌ ور. من‌ يه‌ گردان‌.اصغر رفت‌ ترابري‌. رضا رفت‌ يه‌ گردان‌ ديگه‌. عباس‌ هم‌ رفت‌ تداركات‌.تا بااون‌ شكم‌ گنده‌اش‌ ديگهاي‌ غذارو اين‌ ور و اون‌ ور ببره‌. غلام‌ هم‌ رفت‌تبليغات‌ لشكر تا با اون‌ اخلاق‌ قشنگش‌ همه‌ را ارشاد كنه‌!
گردانا رفته‌ بودن‌ به‌ اردوگاهي‌ بيرون‌ انديمشك‌. بهش‌ ميگفتن‌ اردوگاه‌كرخه‌. پريدم‌ عقب‌ وانت‌ و رفتم‌ اونجا. ديگه‌ خيلي‌ مودب‌ شده‌ بودم‌. كاراصغرمنو ترسوند. خدا رحم‌ كرد برمون‌ نگردوندن‌ تهرون‌. اين‌ همه‌ كوبيده‌بوديم‌ كه‌ اعزام‌ بگيريم‌.
گروهان‌ يك‌ گردان‌ كميل‌، دسته‌ سه‌. جداً كه‌ «سه‌» بود. دم‌ دماي‌ غروب‌بود كه‌ رفتم‌ دم‌ چادري‌ كه‌ ميگفتن‌ بايس‌ وسايلم‌ رو بذارم‌.وارد چادر كه‌ شدم‌جا خوردم‌.
يه‌ مشت‌ بچه‌ جغله‌. كوچولو موچولو دور تا دور نشسته‌ بودن‌. بعضياشون‌آستيناشونو بالا زده‌ بودن‌ كه‌ وضو بگيرن‌. ديگه‌ حساب‌ همه‌ چي‌ رو كردم‌.اينجا ديگه‌ بايد لات‌ بازي‌ در مي‌آوردم‌ تا ازم‌ حساب‌ ببرن‌. اگه‌ قرار بود جلوي‌چهار تا پنج‌ تا بچه‌ همسن‌ و سال‌ خودم‌ كم‌ بيارم‌، حسابم‌ زار بود.
رفتم‌ طرف‌ جايي‌ كه‌ دو سه‌ تا پتوي‌ مشكي‌ سربازي‌ روي‌ هم‌ افتاده‌ بود.ساكمو پرت‌ كردم‌ و قبل‌ از اينكه‌ بنشينم‌، رو به‌ جمع‌ گفتم‌:
ـ آقايون‌ بنده‌ مسعود، از بچه‌هاي‌ ناف‌ ميدون‌ شوش‌ هستم‌. از اينكه‌ باهام‌آشنا ميشين‌ خوشوقتم‌. فقط‌ اينو خدمت‌ همتون‌ عرض‌ كنم‌، حوصله‌ برادربازي‌ و اين‌ حرفارو ندارم‌...
بعضياشون‌ يه‌ لبخند نمكي‌ زدند. ولي‌ چند تايي‌ شون‌ فقط‌ نگام‌ كردن‌،بلند شدن‌ و رفتن‌ طرف‌ حسينيه‌ كه‌ نماز بخونن‌.
نماز صبح‌ رو خونده‌ بوديم‌ كه‌ بريم‌ براي‌ صبحگاه‌ گردان‌. همه‌ داشتن‌پوتيناشونو مي‌پوشيدن‌. يه‌ دفعه‌ احساس‌ كردم‌ يه‌ چيزي‌ كم‌ دارم‌. شك‌ كردم‌.دستم‌ رو بردم‌ به‌ جيباي‌ پيرهن‌ خاكيم‌. اي‌ داد. به‌ قول‌ معروف‌ جاتره‌ و بچه‌نيست‌. در جيبام‌ باز بود و از پول‌ و كارت‌ جنگي‌ و هر چي‌ كه‌ داشتم‌. خبري‌نبود. جا خوردم‌. داد زدم‌:
ـ كدوم‌ نامردي‌ دست‌ كرده‌ توي‌ جيب‌ من‌، اگه‌ بفهمم‌ جيگر شو درميارم‌...
ولي‌ كسي‌ رويش‌رو هم‌ برنگردوند. دو سه‌ تا داد ديگه‌ زدم‌، ولي‌ ديدم‌فايده‌ نكرد. حالم‌ بدجوري‌ گرفته‌ شد. همه‌ دار و ندارم‌ چهار صد پونصدتومن‌ پول‌ بود، كم‌ پولي‌ نبود. اونا اصلاً عين‌ خيالشون‌ نبود. ديگه‌ نتوستم‌تحمل‌ كنم‌. زدم‌ زير گريه‌. عين‌ يه‌ بچه‌ونگ‌ زدم‌. فكر نمي‌كردم‌ اين‌ جوري‌باشن‌. اگه‌ از اول‌ مي‌دونستم‌ اينقده‌ زرنگ‌ هستن‌ كار ديگه‌اي‌ مي‌كردم‌.
هق‌ هق‌ گريه‌ام‌ كه‌ بلند شد، همشون‌ برگشتن‌ طرفم‌. كسي‌ نمي‌خنديد.تبسم‌ به‌ لب‌ داشتند.
ـ آقا تور و خدا... شما روجون‌ مادرتون‌... شما رو جون‌ هر كسي‌ كه‌دوست‌ دارين‌... پولها و كارتم‌ رو بدين‌... شما رو به‌ قرآن‌ حالمو نگيرين‌.
هيشكي‌ هيچي‌ نگفت‌. فقط‌ نگاه‌ مي‌كردن‌. فايده‌ نكرد. بيشتر التماس‌كردم‌:
ـ بابا غلط‌ كردم‌... خوبه‌؟ ديگه‌ لات‌ بازي‌ در نميارم‌... خب‌ اشتباه‌ كردم‌...آخه‌ اين‌ كه‌ رسمش‌ نيست‌... شما رو به‌ خدا بي‌ خيال‌ شين‌ و مداركمو بدين‌...
يكي‌ يكي‌ اومدن‌ طرفم‌، ترسيدم‌. فكر كردم‌ مي‌خوان‌ بزننم‌. يه‌ ذره‌ رفتم‌عقب‌. ولي‌ اونا خنديدن‌. دست‌ يكيشون‌ رفت‌ به‌ جيبش‌. خشكم‌ زده‌ بود. يهوديدم‌ كارت‌ شناسائيم‌ توي‌ دستشه‌. رفتم‌ جلو كه‌ بگيرم‌، ولي‌ نداد. يكي‌ ديگه‌پولهامو از جيبش‌ در آورد. هر كدوم‌ از مداركم‌ دست‌ يكيشون‌ بود. صداي‌خنده‌ شون‌ كه‌ بلند شد، اشكم‌ بند اومد. بزرگتر شون‌ كه‌ ريش‌ هم‌ داشت‌،گفت‌:
ـ ديگه‌ بچه‌ نشو برادر. اين‌ قدر گريه‌ و زاري‌ نكن‌. بفرما اين‌ هم‌ پول‌ وكارتت‌.
ـ قربون‌ دستت‌ داداش‌. بازم‌ دم‌ تو گرم‌. اي‌ والله‌ به‌ مرامت‌...
ـ عجب‌ يادته‌ گفتي‌ بچه‌ ناف‌ ميدون‌ شوش‌ هستي‌؟ اين‌ كار كرديم‌ تا بهت‌بگيم‌ از تو زرنگتر اينجا فراوونه‌ ولي‌ دليل‌ نميشه‌ كه‌ مسخره‌ بازي‌ در بياريم‌.اينجا جبهه‌ است‌، ميدون‌ شوش‌ كه‌ نيست‌. حالا عيبي‌ نداره‌. اول‌ ازت‌ معذرت‌خواهي‌ كنيم‌ بخاطر اينكه‌ بدون‌ اجازه‌ دست‌ توي‌ جيبت‌ كرديم‌، دومم‌، سعس‌كن‌ ديگه‌ درست‌ صحبت‌ كني‌. خيلي‌ها اينجا جور ديگه‌اي‌ بودن‌، ولي‌ جبهه‌كه‌ اومدن‌، توي‌ جمع‌ اين‌ برو بچه‌ها عوض‌ شدن‌ و همون‌ شد كه‌ پريدن‌ و رفتن‌اون‌ بالا بالاها... پس‌ تو هم‌ چيزي‌ از اونا كم‌ نداري‌، فقط‌ لات‌ بازي‌ در نيار،اينجا رو با ميدون‌ شوش‌ يكي‌ نكن‌.
ـ اي‌ والله‌ دمت‌ گرم‌. نوكرتم‌.


مسعود نعمتي‌
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

هنر و مقاومت

هنر و ادبيات اگر چه توسط هنرمند و شاعر ايجادمى شود، اما به هر حال تحت تاثير جامعه و حوادث آن قرار دارد. هر چه واقعه اى بزرگ تر باشد و تاثير آن بر اجزاى جامعه بيشتر، آثار آن بر هنر و ادبيات هم گسترده تر خواهد بود

۱- هنر و ادبيات اگر چه توسط هنرمند و شاعر ايجادمى شود، اما به هر حال تحت تاثير جامعه و حوادث آن قرار دارد. هر چه واقعه اى بزرگ تر باشد و تاثير آن بر اجزاى جامعه بيشتر، آثار آن بر هنر و ادبيات هم گسترده تر خواهد بود. حال اگر حادثه اى عظيم در يك كشور به وقوع بپيوندد كه در مدت زمانى طولانى مجموعه روابط سياسى، اقتصادى و نظامى جهان را تحت تاثير قرار دهد و سبب نگرشى جديد در محاسبات تاريخ نگرى و جامعه شناختى جهانى شود، روشن است كه چه مايه بر هنر و هنرمندان همان جامعه تاثير گذاشته است. جامعه شناسى هنر و ادبيات به تاثيراتى اين گونه بر آثار هنر و هنرمندى مى پردازند. شايد اين تاثير در ادبيات مقاومت به سادگى و روشنى قابل بررسى باشد.

۲- معمولاً در تعريف هنر و ادبيات مقاومت مى گويند: آثارى كه در بردارنده و بيانگر حوادثى از متن زندگى مردم است كه در ميدان هاى مقابله و ستيزه هاى اجتماعى به وجود آمده است، اما اين جا مقصود ما از هنر و ادبيات مقاومت يا پايدارى فقط آثارى مى تواند باشد كه به نوعى با هشت سال دفاع مقدس ملت ايران به طور مستقيم و يا غيرمستقيم پيوند دارد.

۳- جنگ دشوار است و ظاهرى خشن دارد، اما گاهى بايد جنگيد. البته اين ايستادگى درشتناكى جنگ را برطرف نمى كند. ليكن چيز ديگرى است كه خشونت سنگرها را به يك زندگى بدل مى كند كه شايسته مكاشفه مى شود. همان آواهايى كه لطيف ترين احساسات انسانى را بازگو مى كند و همان روابطى كه بوى عشق و دلدادگى مى داد، مى تواند براى هنرمند بهانه كشف هستى باشد.

۴- و اين سنگرنشينان غريب گاهى مى خواندند، گاهى مى گفتند و گاهى آنچه را كه مى ديدند مى نوشتند. اولين آثار دفاع و پايدارى از همين خاطره نگاشته ها است. اين خاطره ها كم كم به همراه نامه هاى رزمندگان هدايايى بود كه به مردم پشت جبهه مى رسيد و اين ها همان هاست كه اول بار در مجله هاى اميد انقلاب و پيام انقلاب چاپ مى شده است و اكنون مجموعه اين خاطره ها يك مثنوى بزرگ است. در كنار اين خاطره ها گزارش هاى تصويرى سيما دومين دفتر ثبت حوادث جنگ بود البته به طور زنده، اما هنر و ادبيات پايدارى حرف ديگرى دارد.

۵- حفظ آثار دفاع هشت ساله ما وظيفه همگان است. به طور اعم و بر دوش هنرمندان و اديبان است به طور اخص. بهترين راه حفظ آثار ايثار و انتقال آن به نسل هاى بعدى بهره گيرى از استعدادهاى هنرى است كه به قول مقام معظم رهبرى هيچ تفكرى نمى تواند در تاريخ جاودانه بماند مگر آن كه در قالب هنر درآيد و تحقيقاً كسانى مى توانند درباره جنگ آثارى موفق را خلق كنند كه خود در ميدان جهاد بوده باشند و خاك رزم بر رويشان نشسته باشد و هنوز صداى مهيب جنگ درونش را پرصدا نگه مى دارد، اما آنانى كه در جنگ نبوده اند مى توانند با ديدن عكس ها و تصاوير زنده جنگى، مطالعه خاطره نگاشته ها و بازديد از مناطق جنگى به خلق آثار موفق دست يابند.

۶- فراموش نكنيم كه زبان هنر و ادبيات فراتر از زبان عادى و روزمره است و واژگان هنرى و ادبى بسيار بلند پروازتر از دايره مفاهيمى است كه در قاموس ها و فرهنگ ها واژگانى براى آن ها ترسيم شده است. پس انتقال انديشه ها، احساس ها و ارزش هاى سال هاى ۵۹ تا ۶۷ به نسل جوان امروز و نسل هاى بعد با زبان هنرى وظيفه اى سنگين و دشوار است كه اندام هنرمند را مى فرسايد. چرا كه هنرمند دفاع مقدس بايد از دو كانال و خاكريز بزرگ بگذرد تا بتواند با نسل جوان امروز دست دهد. اولين مشكل او همان اختلاف زبان هنرى با زبان عادى و روزمره مردم است كه در قالب فيلم سينمايى، مجموعه هاى تلويزيونى، نمايش، داستان، موسيقى، شعر، عكس، نقاشى، طراحى و ديگر رشته هاى هنرى كه به جامعه عرضه مى شود كه اين مشكل همه كسانى است كه مى خواهند از پنجره هنر با مردم كوچه و دبستان گفت وگو كنند، اما مشكل دوم خاص كسانى است كه مى خواهند از دفاع مقدس حكايت كنند، با نسلى صحبت كنند كه او زمان جنگ را درك نكرده است. حتى سخن گفتن با آنانى كه خود در قلب دفاع بوده اند، اما گذر زمان خاك فراموشى بر پرده ذهنشان افكنده است، نيز كارى شگرف است. فتح اين ميدان و برقرارى ارتباط با اين دو نسل، يعنى بيدار كردن نسل همراه و همراه كردن نسل تازه برخاسته، البته توفيقى است كه نصيب هر كس نخواهد شد و شعله اى است منور كه در دل سوختگان ساخته خواهد شد.

نكته ديگر آن كه دو گروه در ميدان هنر و ادبيات مقاومت پيروز نبوده اند و هر كس با اينان همراه شود به جايى نخواهد رسيد. نخست آنان كه به ادبيات جنگ با نگاه تاجرانه نگريسته اند. آن كسى كه هنر و ادبيات جنگ را ابزارى براى گذراندن روز و رسيدن به روزى مى پندارد، البته ممكن است روز خود را بگذراند و به روزى خويش هم برسد، اما به جاودان سازى ارزش هاى دفاع مقدس خدمتى نكرده است. دوم كسانى كه در عالم هنرى به جنگ و آثار آن منحصراً و تنها از برج تقدس ديده بانى كرده اند و اين سخن بدان معنا نيست كه بخواهيم از هشت سال دفاع مقدس خويش، نفى قداست كنيم. بلكه سخن اين است كه آثار هنرى و ادبى بايد با كامل ترين و موثرترين زبان و درخشان ترين تصاوير دفاع جانانه ملت را به آيندگان بنماياند. حرف اين است كه در شعر نبايد شعار داد چرا كه ممكن است آن وقت شور و شعور يك ملت عظيم در نبردى پاك در زير اين شعارها پنهان بماند و فراموش شود. بلكه بايد با كلامى عميق و متين، عشق، ايثار شگفت انگيز جوانان، غرش سلاح هاى سبك و سنگين، ناامنى شب ها و همه جنگ را با رنگى از تقدس مذهبى بيان كرد و بگذاريم تاريخ جنگ را تاريخ نويسان بنگارند و هنرمند جنگ را در هنر و يا هنر را در جنگ نشان دهند.

۸- نگرش يك سويه و برجسته سازى يك جزء كوچك از جهاد و جداكردن حساب بخش هاى مختلف جامعه و حيات اجتماعى از حساب جنگ و حتى نگريستن به يك انسان ايرانى رزمنده در جبهه و گم كردنش در روابط و معادلات و معاملات زندگى به آثار هنرى و ادبى ضربه مى زند. در اين زمينه اصل اين است كه هيچ كس و هيچ چيز از هيچ كس فراموش نشود و در جلوه دادن زندگى در زمان جنگ هيچ بخشى مورد مسامحه و سهل انگارى قرار نگيرد. پيروزى و شكست، عشق و نفرت، زندگى و مرگ، ترس و اميد، فرار و پايدارى، اتحاد و تفرقه، ايثار، خيانت ها، سودجويى ها و همه آنچه كه ممكن است در طول مدت سال هاى دفاع مقدس و پس از آن تاكنون با نبرد بزرگ ملت ايران مرتبط باشد، خميرمايه و مصالح هنر و ادبيات پايدارى است.

اگر مى بينيم كه مقام معظم رهبرى از فيلم «افق» تقدير مى كند شايد علتش آن باشد كه اين فيلم علاوه بر ثبت بخشى از يك فتح وشهادت و ايثار به قلب خانه و خانواده و شهرها رفته و نوعروسان منتظر را نيز به ميدان صحنه سينمايى آورده است كه نام سينماى جنگ بر خود دارد و پيوند جريان زندگى را با زندگى جنگى روشن كرده است و اگر معظم له به فيلم سازان و هنرمندان توصيه فرموده اند تا بيشتر به جنگ و آثار آن بپردازند به يقين نظرشان توليد آثارى عميق و دقيق در اين ارتباط بوده است.

بدانيم كه آثار كمال يافته در گستره هنر و ادبيات پايدارى آن هايى است كه صاحبان آن آثار هم بر نازك كارى ها و تازه كارى هاى هنرمندانه و شاعرانه واقف اند و هم با جنگ و جهاد پيوندى نزديك برقرار كرده و فرهنگ جبهه را مى شناسند.

۹- اما نسل امروز و هنرمند امروز هم مى تواند از همان كوچه كه ايستاده است به سوى ميدان جنگ حركت كند. چرا كه هنوز جنگ پايان نيافته است.

هنوز در بوته زارهاى مين، هنگامى كه مين منورى چهره مى گشايد، پلاكى روشن سوسو مى زند كه قصه اى دارد از جسمى به خاك درآميخته و روحى روشن تر از منور به خورشيد پيوسته.

هنوز در باغ هاى سيم خاردار پيراهنى است كه در باد بال بال مى زند، يعنى هنوز در پروازم، هنوز هم تابوت هايى كه سه رنگ اهورايى دارند بر شانه هاى دريا سبك و آسان مى آيند كه چون هودج هايى سرشار از نور و وارستگى اند.

هنوز قفلى سرسختانه درهاى آهنينى را به هم پيوسته و در پس پشت خويش كبوترانى دارد و آن كسى كه چشم بر راه دارد و نگاه بر در تا كه خبر مى دهد زدوست همچنان در جنگ است.

هر چند گاه در جست وجوى پاره هاى نور كه غريبانه در صحارى خاموش افتاده اند و بادهاى غربت گيسوانشان را تا بى نهايت برده اند، هنوز هستند عاشقانى كه سينه خاك را مى شكافند و كجاوه اى ديگر را از تكه هاى نور سرشار مى كنند و بر شانه هاى ياران مى سپارند و به دشت هاى تيره غفلت و فراموشى ما ارمغان مى دهند هنوز جنگ است و رزمنده پاكباز همچنان غريب است. چشمان مسافر هنر مى تواند سرى به غربت جنگ و جهاد هم بزند تا در بيابان غريب عشق و دلدادگى چشمه اى باشد براى رفع عطش ياران.

پيشنهادات:

تهيه مجموعه اى از بهترين هاى آثار هنرى و ادبى پايدارى به طور مستقل (بهترين هاى داستان، فيلمنامه، شعر، نقاشى و...) و بررسى اين آثار و كشف زيبايى ها و...

تهيه مجموعه اى از آثارى كه به جنگ با ديد انتقادى منفى نگريسته اند و بررسى و نقد آن آثار در همه قالب هاى هنرى.

تهيه مجموعه اى از آثار مقاومت، مبارزه در كشورهاى اسلامى چون فلسطين، بوسنى، لبنان و... و مقايسه اين آثار با آثار مقاومت در ايران و بررسى تشابهات و...

تهيه مجموعه اى از آثار مقاومت مرتبط با ديگر نهضت هاى آزاديبخش جهان همچون آفريقا، امريكاى لاتين و همچنين مقايسه اين آثار با آثار ايجاد شده در هنر و ادبيات دفاع مقدس.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

پاسدار قوی هیکل

صبح روز عملیات الله اکبر بود، ما پادگان دشت آزادگان را که در نزدیکی حمیدیه بود، به عنوان کمپ اسرا معین کرده بودیم
بچه‌ها حدود 200 نفر اسیر را در آنجا نگه داشتند، خیلی جالب بود، هیچ‌یک از این افراد، افسر و درجه‌دار نبود. بعد از دقت و وارسی بیشتر احساس کردم جای ورجه بر روی لباسشان پیداست. هرچه پرسیدم:«هیچ‌کس جواب نداد، برای توجیه بیشتر به آنها گفتیم». امام عزیز ما فرموده‌اند که باید با اسرا خوشرفتاری کنیم این حکم اسلام است و شما در جمهوری اسلامی به عنوان میهمانان ما محسوب می‌شوید، هرکس افسر است خودش بلند شود و خود را معرفی کند ما به او کاری نداریم ما اگر می‌خواستیم شما را اعدام کنیم که تا اینجا نمی‌آوریم. ما پاسدار اسلام و سپاه اسلام هستیم و مجری اسلام و قرآن. افسری برخاست و مردد گفت:«من خودم را معرفی می‌کنم سروان جویان النقیب اهل بصره» او را در آغوش گرفتم و رویش را بوسیدم پس پرسیدم:«چرا از اول خودت را معرفی نکردی؟» با شرمندگی پاسخ داد‌: ما حالا حقیقت را فهمیده‌ایم رژیم بعث به ما القاء کرده بود که در عملیات هر طور شده اسیر نشوید چون در ایران یک پاسدار قوی هیکل هست (منظور برادر افشاری بود) که در دستش شمشیری دارد با یک دست موها و سر اسیر از بدن قطع می‌کنند» هنوز سخنش تمام نشده بود که بچه‌های ما زدند زیر خنده. اسیر ادامه داد: لذا ما تا چشممان در کمپ به شما افتاد. گفتیم این همان است که به ما گفته‌اند هروقت که شما بیرون می‌رفتید. احساس می‌کردیم شمشیر به دست برخواهید گشت. اما الان که این سخنان را گفتید اعتماد کردم خودم را معرفی کردم. بعد از 20 نفر دیگر بلند شدند و پشت سر هم خود را به عنوان افسر معرفی کردند.

منبع : سایت صبح



اگر قرار بود من به جبهه نیایم...

در منطقه دشت‌عباس مستقر بودیم که به من خبر دادند:"محمدمهدی،برادرم؛به جبهه آمده است."

در بخشی از این خاطره به روایت برادر شهید محمدمهدی میرزاییان آمده است: خیلی ناراحت شدم. قرار نبود او به جبهه بیاید. علت آن هم، مریضی مادر بود و تصادف خودش. مادر مریض بود و باید یکی کنار او حضور می‌داشت.

خودش هم که تصادف کرده بود. حدود چهل روز در بیمارستان بستری شده بود، آمدنش به جبهه صلاح نبود.

از فرمانده مرخصی گرفتم تا او را بیابم و از ماندن در جبهه منصرفش سازم. کمتر از ساعتی او را پیدا کردم. با دیدنش چنان پرخاش کردم که شگفت‌زده شد.

- چرا به جبهه آمدی؟ کی گفت بیایی؟... مگه قرار نبود تو بمانی؟... چرا مادر را تنها گذاشتی؟ انتظار اینگونه بازخواست شدن را نداشت. بعد از اینکه حرف هایم را خوب شنید، اولین جمله ای که به کار برد، از عصبانیتم کم کرد.

- داداش خوبم چطوره؟

خواستم خودم را کنترل کنم، گفتم

- من می‌گم چرا آمدی جبهه؟... اونوقت تو حالم را می‌پرسی؟

- آخه دلم برات تنگ شده بود

این جمله او مرا کاملاً خلع سلاح کرد. آرام شدم. به من نزیک شد. وقتی دستم را در دستش قرار داد، گرمای وجودش را حس کردم.

- اگر این رازی که می گم برام حل کردی، من هم برمی گردم

- چه رازی؟

- حاج مجیدزینلی، حاج احمدامینی را می شناسی؟

سری تکان دادم. یعنی که:"بلی".

- الان این دو بزرگوار، توی جبهه هستند

- خب؟!

- هردو داداش دارند، که اینجا هستند چندنفر دیگر را هم می شناسم که همین وضعیت را دارند...

- خب...

- اگر قرار بود من به جبهه نیام...اونا هم نباید می‌آمدند... برو اول به سراغ آنها، اگر برگشتند من هم برمی‌گردم...

قانعم کرد، آن هم با یک دلیل محکم، از برخوردم پشیمان شده بودم. مرا در آغوش گرفت و بوسید:

- خدا خواسته که ما سربازش باشیم... بنده خدا کی باشه؟

منبع : خبرگزاری ایسنا
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

جاي غريب و دل ناشكيب

صداي شليك ضدهوايي كه از سمت تلمبه خانه به گوش مي رسيد , همه را متوجه خود كرد. لحظاتي بعد چند تكان شديد , مثل افتادن اجسام سنگين از آسمان , زمين را لرزاند , اما صداي مهيب انفجار نبود. حالا پنج سال از جنگ گذشته است و مردم گناوه نيز مثل همه ي مردم ايران , خاصه جنوبي هاي صبور , به حمله ي هوايي , وضعيت قرمز , شليك پدافند و حتي انفجار بمب عادت كرده اند و حداقل همين تلمبه خانه تاكنون پنج بار مورد حمله هواپيماي عراقي قرار گرفته است . هرچه باشد اينجا يك گلوگاه نفتي است . وظيفه ي اين تلمبه خانه اين است كه نفت را ـ كه از خوزستان مي آيد و براي صادرات به خارك مي رود ـ در اين ميانه راه پمپاژ كند تا به شريان و جريان خون اقتصاد ايران , خاصه در موقعيت جنگ و محاصره ي اقتصادي و هزينه ي گزافي كه بر دوش دولت سنگيني مي كند , سرعت بيشتري ببخشد.

اين حادثه در آخرين لحظات اداري روز پنج شنبه , سوم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و چهار اتفاق افتاد. سپاه نهاد دردمند آن روزها و امروزها و فرداها , طبق معمول پيش از هر اداره ي ديگري دست به كار شد و در حالي كه آماده مي شدند تا محيط اداري را ترك گويند , يكي از مسئولين با موتور خود را به محل حادثه رساند. برادر حميد زارعي اين بار مسئول روابط عمومي و تبليغات را نيز با خود آورده بود و از دوربيني كه بر گردن غلام حسين دريانورد حمايل بود , معلوم بود به چه قصدي آمده است . پي درپي عكس گرفت . از صحنه و از بمب هايي كه هيچكدام منفجر نشده بود. حتي نوشته هاي روي بمب ها را نيز يادداشت كرد. اما از انفجار بمب ها , چنان كه همه ي شاهدان حادثه تعجب كرده بودند , شگفت زده نشدند. آن ها مي دانستند كه اين بمب ها تاخيري است . يعني ساعتي بعد انفجار صورت خواهد گرفت ! تا گروه تخريب و تامين از بوشهر يا شيراز برسد , كار از كار خواهد گذشت . تنها كاري كه مي توان كرد پرهيز دادن مردم است از اين كه در اين حوالي نمانند. اما بمب هايي نيز ناپيدايند. راستي در دل اين آب آرام خليج كه به نرمي بر ساحل لب پر مي زند , چه مايه انفجار مهيب نهفته است تا با هيجاني ناگاه , آب را موج انفجار بدهد و آب شش هزاران ماهي و دلفين و نهنگ و كوسه را بتركاند , يا حتي موتورلنجي را با دويست مسافر گرمازاده و آفتاب سوخته درهم بكوبد
در ساعت سه عصر , عصر ملول پنج شنبه كه چشم ها نيمه خمار چرت بعدازظهر بود , صداي مهيب انفجارهاي پي درپي رخوت روز نيمه تعطيل را به هول و حرارتي بي سابقه تبديل كرد. صدا از سمت تلمبه خانه بود. غباري غليظ از ساحل ماسه ريز و نمناك خليج به هوا برخاست و همزمان ستون هايي از آب به آسمان فواره كشيد. لحظاتي بعد , محدوده ي تلمبه گاه در غوغا و غلغله ي آدم ها و جيغ و جغجغه ي آمبولانس ها و آتش نشان ها فرورفت . چشم ها از هر جا به سمت ساحل دودآجين خيره ماند. موتورسوارها , دو تركه و سه تركه , خود را به محله ي « والف » رساندند و در بلبشوي هول و هراس و غمگنانگي , احساس دل انگيز همدردي و دلسوزي و نيز نفرت و انزجار از دشمن كينه توز , هر كس هر كار از دستش برمي آمد , دريغ نمي كرد. حتي زن ها و حتي بچه هاي خردسال . صحنه اي ملغمه ي زخم و زيبايي !
كمي دورتر از صحنه ي اصلي حادثه , آنجا كه يك وانت بار پيكان با چهار سرنشين , به طرزي مهيب از هم دريده شده بود , و ازدحام مردم برگرد قربانيان جان داده و نيمه جان آن صحنه اي سخت تاثرآور را پديد آورده بود , چوپان جوان با رنگي پريده به سپيدي پشم بهاره ي گوسفندان و صورتي غرقاب اشك و عرق , كشتار رمه ي خود را به نظاره نشسته بود. تپش بي رحم باروت و پرتاب شهاب وار تيغه هاي ازهم گسيخته ي بمب , تعداد بي شماري از بزها و ميش هاي شبانك را ذبح كرده بود و گردابي از خون در گودال انفجار پديد آورده بود. بوي كباب به مشام مي رسيد و بوي دل هاي كباب !
اما تاثر فاجعه در مرگ اندوهناك كودك پنج ساله نهفته است . هادي , معصوم و مظلوم در ارتعاش ناگهاني زمين به هوا پرتاب شده و مهدي خسرواني , برادر بزرگ تر , كه چشم هايش را برق انفجار ميل كشيده است , نالان و نگران , او را در خاك جست وجو مي كند! « غلام زارع » , پنجاه و چهارساله , دومين شهيد اين حادثه است . نفر چهارم , هنوز ته رمقي در جان دارد. آمبولانس او را در دل خود جاي مي دهد و زوزه كشان به قصد شيراز حركت مي كند. بعيد است كه مرگ امانش بدهد , « امان الله » ! اگرچه او اينك در بيمارستان نمازي شيراز و در مراقبت ويژه , بستري است .

چند جنوبي نگران , صبح گاه , مسافرخانه ي دشتستان را به قصد بيمارستان نمازي ترك مي گويند و شتابان خود را به بيمارستان مي رسانند. جاي غريب و دل ناشكيب داشته اند. ديشب اگر پلك به هم رسانده اند از خستگي مفرط بوده است و در همان خواب نيمه بند كابوس ديده اند. دل كه نگران باشد رگ خواب را مي زند.
حق اين است كه از « تل تل » تا شيراز مسافت گزافي است . « تل تل » روستايي است كوچك در دوازده كيلومتري شرق گناوه , در مجاورت رودخانه ي « دره گپ » و قريه ي بقعه و نيز در همسايگي ده چشم شهاب . « خواهران من » نوشته اند كه تل تل در كشاورزي و (صيفي كاري ) عرق مي ريزد و مردمان اندك اين قريه روزي خود را در خاك مي جويند و چشم به كرم آسمان دارند و تنگ و گشاد زندگي شان به عبوس آسمان و مرحمت زمين بسته است . و اگر دره گپ مالامال باشد , آبي در جوي اميد مي دود و انتظار آن مي رود كه تعاوني روستايي « محمد صالحي » چند بار گندم و جو نيز از برزگران تل تل تحويل بگيرد. يك دبستان پنج پايه , مسجدي نوساز كه پس از تخريب مسجد قديمي سامان يافته است و مسافتي جاده شوسه كه از شمال به راه شركت نفت و روستاي محمد صالحي پيوند مي خورد , سرمايه هاي فرهنگي اين آبادي را تشكيل مي دهند.
اما « خواهران من » جماعتي اند كه من نمي شناسمشان , ولي همين كه در اين عصر عسرت و عصيان و در روزگار سوداي قوت بي قنوت , دل به يادها و ميعادها بسته اند و خود را با نام تابناك شهدا پيوند داده اند , بايد نامشان را زمزمه كنم . گروه « ياس هاي جمكران » از بسيج خواهران ناحيه ي گناوه و همكاران افتخاري ستاد يادواره ي شهداي اين شهر. مي دانم كه با همه ي « نبودها و نيست ها » و با همه ي رخوت و بي همتي كه اين روزها گريبان از مسئولان دريده است , تلاش اين عزيزان چقدر ارجمند است . همين جزوه اي كه براي « امان الله » فراهم كرده اند , با ذوق و ظرافتي در خور تحسين و يا كتابچه هاي « بحردستاني » و « بيژني » و « سعيدي » و... پس اجر خواهرانم « صغري كوبيكسي , پروين خرمي , بدري قنبري و كلثوم ربيعي » با خدا و محشرشان با شهدا.
القصه آن شب مشوش و آن خواب هاي مغشوش با خبر ناگوار صبح به فرجام خويش رسيد. مسافران غريب گناوه , بيمار مجروح خود را در راهرو يافتند. بي آنكه دستگاه اكسيژن برايش نفس تازه كند يا ريزش پرحوصله ي سرم اندك رمقي بر او بدمد. بدون آن همه اسباب و آلات خشن و ناگوار كه از چپ و راست به او آويخته بود. با كدام دل اين ملافه ي سفيد را از روي آرامش مجروح حادثه ي « والف » كنار بزنند برادر طاقت مرگ برادر ندارد. برادري كه حالا مي داند چرا امان الله درست يك روز پيش وصيت نامه نوشت و به مادر سفارش صبوري كرد و از همكاران حلال بودي طلبيد. خدا نياورد داغ جوان را كه كوه از كمر مي افتد. بيمارستان جاي گريه و زاري نيست . , پس اين بغض گره خورده را بگذار براي مواجهه با پدر. « محمدقلي » حكم بزرگ تر تل تل را دارد. باشد كه تا چند ساعت ديگر تمامي اهل محل براي سرسلامتي به كلبه ي گلي او سرازير شوند. باشد كه از بقعه و چم شهاب و محمد صالحي و گناوه هم بيايند. « امان الله » فقط پسر تو نبود محمدقلي ! برادر خيلي ها بود.
« پاسدار جوان كميته , امان الله خرمي , متولد بيست و پنج شهريور چهل و دو كه در حادثه ي بمباران تلمبه گاه نفتي گناوه رخت به آسمان ها كشيد , با آن كه كارت معافيت پزشكي داشت , حسرتمند و معذور بود تا در جبهه ي جنگ حاضر باشد , اما تقدير شهادت , براي او نيز فرجامي خونين رقم زد. او كه هر پنج شنبه دل تنگي اش را به گلزار شهدا مي برد و آرزوي شهادت مي كرد » و اين ها همه نكته هايي بود كه در محفل يادبود و مجلس ختم او كه در مسجد آبادي و در منزل « محمدقلي خرمي » برگزار گرديد , به زبان آمد. محمدقلي امروز سال هاست كه دامن به خاك كشيده است و بي گمان به امان شفاعت « امان الله » , فرزند شهيدش , خرمي باغسار بهشت را با نهرهايي از شير و عسل به جان تجربه كرده است .
راوي : غلامحسين دريانور
بازآفريني : غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

حوادث و خاطرات روزهاي پاياني جنگ به روايت سردار سرتيپ پاسدار « مرتضي قرباني »

حوادث پايان جنگ چه قبل از قبولي و پذيرش قطعنامه 598 و چه بعد از آن چون حوادث آغاز تجاوز رژيم بعث عراق به فرماندهي صدام , در اذهان فرد فرد مردم ايران اسلامي نقش بسته و فراموش نشدني است , چرا كه دشمن علي رغم تنبيه شدن توسط رزمندگان اسلام , خوي و صفت تجاوزش را تا دم قطعنامه و پس از آن , فراموش نكرد و به صفت حيوانيش تداوم بخشيد و اين سند زنده ايست كه به اثبات و جواب شبه آتش بس پس از فتح خرمشهر قوت مي بخشد , چرا كه صدام در آن زمان هم قصد فريب و نيرنگ كرده داشت تا پس از تجهيز و قوت بخشيدن به سازمان رزمش بار ديگر به مرزهاي مقدس ايران حمله ور شود.


فرصت را غنيمت شمرده و پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ پاسدار « حاج مرتضي قرباني » از فرماندهان ارشد سپاه در دوران هشت سال دفاع مقدس مي نشينيم تا از روزهاي پاياني جنگ براي ما بگويد.
آنچه در پي مي آيد چكيده ايست از يك ساعت گفت و گوي ما با ايشان كه تقديم مي كنيم به روح مطهر شهدا وامام شهدا; آن آينه دار جمال بقيه اللهي .

تهيه و تنظيم : حسين ذكريائي
بحث ما پيرامون روزهاي آخر جنگ است . عراقي ها در اوايل سال 1367 هـ . ش , خودشان را بطور تمام و كمال با همه تجهيزات آماده كردند كه در جنوب بار ديگر به ما حمله كنند و با توجه به اطلاعاتي كه ما كسب كرديم , قرار بود اين عملياتها در محورهاي مختلفي چون محور خرمشهر , محور شلمچه (منطقه عملياتي كربلاي 5 ) و جزاير مجنون دنبال شود . لذا ابتداي سال 1367 عراقي ها حمله اي را با آتش بسيار گسترده و با استفاده از تجهيزات و امكانات شيميايي در منطقه تدارك ديده بودند. چون آنها از توان آنچنانه اي در مقابله با رزمندگان اسلام برخوردار نبودند (هم در جبهه هاي پدافندي شان شكست مي خوردند و خطوط شان سقوط مي كرد و هم در عملياتهاي آفندي , نيروهايشان روحيه نداشتند كه با رزمندگان اسلام بجنگند و تاب مقاومت نداشتند) لذا با استفاده از يكسري تجهيزات , امكانات و وسايلي چون گازيت , مين , بشكه هاي فوگاز , سيم هاي خاردار , ميله هاي خورشيدي , كانالهاي عريض و طويل و آب انداختن جلوي رزمندگان اسلام , و استفاده از سنگرهاي كمين بسيار و استفاده از نور افكن و تپه هاي ديده باني و دكل هاي بلند , مي خواستند تقريبا آن تهاجم رزمندگان اسلام را سد كنند و نگذارند موفق شوند و اگر هم موفق شدند صد در صد به موفقيت نرسند. از طرفي تجهيزات شيميايي و استفاده از مواد شيميايي هم بعنوان يك امكان و پتانسيل بالايي در اختيار شان بود. مثلا در عمليات والفجر ده از سيانور استفاده كردند , موادي كه با يك دم و بازدم در سيستم تنفسي , بلافاصله انسان حالت خفگي پيدا مي كند و فوت مي شود , من آنجا يادم است كه بر اثر استفاده از بمب هاي سيانور شايد حدود 100 الي 150 نفر از نيروهاي من از گردان امام حسين (ع ) كه فرماندهي آن به عهده سردار شهيد كلبادي , يكي از فرمانده گردانهاي قهرمان لشگر 25 كربلا بود به شهادت رسيدند .
معمولا وقتي عراقي ها به تنگا مي افتادند مثل روز و شب عمليات از همه امكاناتي كه عرض شد استفاده مي كردند و استفاده از مواد شيميايي يكي از روشهايي بود كه دشمن در اين سالهاي آخر جنگ بطور گسترده استفاده مي كرد; در واقع از عمليات خيبر وقتي توان ما را ديد كه ما رفتيم در عمق دشمن نفوذ كرديم و توانستيم ضربات سنگين به آنها وارد كنيم و جاده بغداد ـ بصره را ببنديم در آنجا از مواد از پيش تهيه شده شيميايي استفاده كردند و در اين عملياتهاي روزهاي آخر جنگ هم بطور گسترده چه در تهاجم و چه در آفند و پدافند از مواد شيميايي استفاده مي نمودند.
ما در عمليات كربلاي پنج از مرز خودمان عبور كرديم و چيزي در حدود 5 ـ6 كيلومتر وارد خاك عراق شديم و به ده كيلومتري بصره رسيده بوديم و بخش عظيمي از كانال ماهيگيري را كه سد بسيار عظيمي بود و عراق آن را در مقابل رزمندگان اسلام از گوشه شلمچه تا مقابل بصره احداث كرده بود را به تصرف خودمان درآورديم و از سخت ترين و مستحكمترين موانع و استحكامات در محور شلمچه گذشتيم لذا همه اين پيروزيهاي ما براي دشمن بسيار سنگين تمام شد و آن ها را بر آن داشت تا با ترفندها , برنامه ها و نيرنگهاي مختلف سعي نمايند اين منطقه را از ما باز پس بگيرند و بعد از باز پس گيري فاو تمام توانشان را در اين منطقه (شلمچه ) صرف كردند و منطقه مورد نظر را در ابتداي سال 1367 هـ . ش در تك بسيار عظيم و گسترده اي كه با حمايت شرق و غرب انجام شد , از ما باز پس گرفتند , بعد از آن طبق اطلاعات و اخباري كه از اسراي عراقي بدست آمد , در جريان قرار گرفتيم كه عراق قصد دارد دفاع متحرك را دنبال كند و منافقين هم در اين رابطه فعال شدند و نيروهايشان را براي شناسايي فرستادند و مشتركا در حال برنامه ريزي براي يك عمليات گسترده بودند , لذا ما بلافاصله وسايل , امكانات و نيروهايمان را سازماندهي كرديم و عمليات مقابله به مثل را بعنوان دفاع متحرك تحت عنوان بيت المقدس هفت , طراحي نموديم و در بين منطقه پادگان حميد و جفير , مكاني را براي مانور و تمرين نيروها انتخاب و حدود يك هفته در منطقه مورد نظر مشغول مانور و تمرين نيروها شديم و هدف اين بود كه همه نيروهاي ما بتوانند با وسايل وتجهيزاتشان دفاع متحرك را آموزش ببيند و از طرفي هم ما اطمينان پيدا كنيم كه مي توانيم عمليات دفاع متحرك را انجام دهيم بعد از آن در كنار اين مانور آمديم نيروهاي سربازمان را آموزش د اديم . من يادم است براي حدود سه گردان از نيروهاي سربازمان كه از آنها در خطوط پدافندي استفاده مي كرديم , آموزش سنگيني گذاشتيم و خودم هم شخصا رفتم بالاي سرشان و در تمرينات , تاكتيك و تكنيكشان شركت كردم و نهايتا با قرارگاه صحبت كرديم و طرح ما اين بود كه عمليات بيت المقدس هفت را انجام دهيم .
عمليات بيت المقدس هفت تقريبا به طول 17 كيلومتر و به عمق 7,8 كيلومتر طراحي شد و برنامه ما اين بود دشمني كه منطقه عملياتي كربلاي پنج را از ما باز پس گرفته بود را به مواضع قبلي اش برگردانيم , يعني پشت كانال ماهي و هلش دهيم به ده كيلومتري بصره . خب ! به حمدالله همه چيز را تدارك ديديم و امكانات را بسيج نموديم و گفتيم اگر رفتيم و به اهدافمان رسيديم و توانستيم دشمن را به طور كامل منهدم كنيم مي مانيم و دفاع كرده و دشمن را درگير مي كنيم و اگر با مواد شيميايي و امكانات وسيع دشمن روبرو شديم به مواضع قبلي برمي گرديم .
لذا با اين هدف عمليات بيت المقدس هفت را ساعت يك مداد مورخه 1367,3,23 هـ . ش , در منطقه عمومي شلمچه با رمز يا اباعبدالله الحسين (ع ) آغاز كرديم , ضمن اينكه در همان ساعات اوليه توانستيم خطوط دشمن را بشكنيم و گردانهاي خط شكن ما كه گردانهاي سرباز بودند موفق شدند به مواضع دشمن در خط اول , دوم و و حتي توپخانهشان دسترسي پيدا كنند و با سرعت نفرات پياده و با در دست داشتن اطلاعات و شناسايي كه از مواضع داشتيم , توانستيم در عمق منطقه پيشروي كرده و آن را به صورت صددرصد منهدم نمائبم و تقريبا شب كه عمليات را شروع كرديم تا فردا بعدازظهر به نتيجه رسيديم . كه نتايج آن هم بسيار مطلوب و خوب بود و دشمن بار ديگر توانايي رزم و قدرت ما و قدرت دفاع متحرك ما را از نزديك ديد.
ما در اين عمليات ضربات زيادي به دشمن وارد كرديم و امكانات زيادي را منهدم نموديم كه از جمله آنها مي توان به يك فروند هواپيما , 60 دستگاه تانك و نفربر , 40 قبضه توپ (كه تعدادي از آن , توپهاي برد نزديك بود كه با نارنجك منهدم شد و تعدادي هم با سلاح سنگين منهدم گرديد) , 200 دستگاه خودرو و چند انبار بزرگ مهمات اشاره كرد.
و از آنجايي كه منطقه از حساسيت خاصي برخوردار بود , دشمن يگانهاي زيادي را در آنجا مستقر كرد كه ما در حد وسيعي يگانهاي دشمن را منهدم نموديم كه در اينجا آن يگانهايي كه در ذهنم مانده نام مي برم .
تيپهاي 22 , 13 , 421 , 428 , 429 پياده
گردان 21 توپخانه به همراه سه گردان ديگر توپخانه كه به ميزان صددرصد منهدم شدند.
تيپ 26 زرهي از لشكر 5 مكانيزه به ميزان 60 درصد .
تيپ 6 و 12 به ميزان 50 درصد
تيپ 425 , 45 به ميزان 40 درصد
تيپ 2 زرهي از لشكر 5 مكانيزه به ميزان 25 درصد .
همچنين در اين عمليات دشمن حدود بيش از پانزده هزار تا (15000 ) كشته و زخمي داد و حدود 1200 اسير از آنها گرفتيم و غنائمي كه به دست آورديم عبارتند از چند قبضه توپ , تعداد زيادي تجهيزات و ادوات زرهي و مكانيزه و يك مقدار زيادي مهمات .
آثار بسيار مطلوبي كه اين عمليات داشت اين بود كه دشمن را تقريبا به ياس و نااميدي وادار كرديم و اين عمليات تودهني محكمي به دشمن بود كه هر جا فكر كند مي تواند پيشروي كند , رزمندگان اسلام صددرصد نيروها و تجهيزاتش را منهدم مي كنند و در عمليات بيت المقدس هفت هر آنچه كه در دسترس رزمندگان قرار گرفت منهدم شد.
بعد از آن حضرت امام (ره ) در تاريخ 1367,4,27 هـ . ش قطعنامه را پذيرفتند. خب ! پذيرفتن قطعنامه در صورتي بود كه ما در جبهه بسيار وسيعي استقرار داشتيم و نقاط حساس در اختيار ما بود و درصد تكاملي نسبت به دشمن داشتيم و دشمن تقريبا به انزوا كشيده شده بود و آن طور كه بايد و شايد دشمن را در عملياتهاي مختلف تنبيه كرده بوديم , چون بعد از عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر هدف اين بود كه دشمن را منهدم كنيم . ولي يك خوي و صفت وحشيگري و تجاوز در دشمن شكل گرفته بود و نمي خواست با پذيرش قطع نامه شكست خودش را بپذيرد لذا آمد با همان توان كه از قبل پيش بيني كرده بود , يك سازماندهي مجدد كرد و حدود پنج روز پس از پذيرش قطعنامه 598 در جبهه وسيعي عمليات سرتاسري خودش را به صورت دفاع متحرك مجددا شروع كرد . من يادم است روز1367,4,31 هـ . ش كه اين تجاوز آغاز شد , يكي از مناطقي كه دشمن روي آن دست گذاشته بود , بازپس گيري خرمشهر بود. با اين حال ما يك پيش بيني پدافند موثري را در خرمشهر به عمل آورده بوديم و من در آن نقطه اي كه لشكر ويژه 25 كربلا مستقر بود , تدابيري انديشيده بوديم كه به جز خط اول , دو سه تا خط تا روي جاده آسفالته پيش بيني كرده بوديم . يك قسمتي را هم براي جلوگيري از تردد تانك ها و نفربرهاي دشمن آب انداخته بوديم .
در هر حال دشمن عمليات خود را آغاز كرد و با تمام توان از خطوط ما عبور نمود , من يادم است آن منطقه اي كه تحت فرماندهي ما در لشكر ويژه 25 كربلا بود و پدافند داشتيم حدود 4 كيلومتر عرض بود تا عمق جاده و رودخانه كارون , كه دشمن از روي پلي كه در جلوي ما بود عبور كرد و تقريبا به صورت نفوذي , در منطقه مستقر شد و نيروهاي ما صبح همان روز با آنها درگير شدند و با من در خط سوم در ارتباط بودند و با من ارتباط كامل داشتند. در اين ميان آقاي نانوا كناري فرمانده خط و محور يكم ما بود كه دشمن در آن نقطه استقرارشان به خط نفوذ كرد و خود سردار نانوا كناري از من استعلام مي كرد كه چه كار كنم , من با توجه به اينكه مي ديدم دشمن به خط سوم هم دسترسي پيدا كرده , به آنها گفتم بايد بمانيد تا ما از طرف ديگر انشاالله دشمن را به صورت گازانبري دور بزنيم .
لذا دشمن تا بعدازظهر رسيد به قرارگاه . قرارگاه ما هم يك محلي بود بنام بيمارستان و ما سريع يك خط گسترده اي در مقابلش ايجاد نموديم و تقريبا بصورت گازانبري دشمن را آورديم داخل و به محض داخل شدن دشمن زمانيكه در برد آرپي چي قرار گرفت يك حمله گسترده اي را شروع كرديم و من شخصا حدود 5 ـ6 تويوتا نيرو را بردم روي جاده اهواز و خرمشهر و در آنجا توجيه شان كردم كه به فرماندهي آقاي تقي ايزد بروند وسط تانكهاي دشمن و كار را يكسره كنند و به آنها گفتم : در اين نبرد تا حد شهادت هم بايد پيش بروند , لذا آنها با سرعت وارد صحنه نبرد شدند , و ما نيز بلافاصله با حضور آنها در صحنه آتش تير منحني را قطع كرديم و آنها به محض رسيدن به تانكها و انهدام چند تا از آنها بوسيله نارنجك و آرپي چي , عراقي ها ترسيدند و تسليم شدند.
تقريبا روزهاي آخر نبرد بود كه ما حدود 50 ـ60 تانك از دشمن به غنيمت گرفتيم كه اينها همه در اختيار سازمان رزم لشكر 25 كربلا قرار گرفت و دشمن در اين جبهه هم شكست خورد. سردار نانوا كناري و نيروهايش هم كه در محاصره افتاده بودند با اين نبرد از من دستور گرفتند و آمدند عقبه دشمن را بستند و دشمني كه مي خواست راه فرار را در پيش بگيرد , راهش بسته شد و من سريع خودم را به خط مقدم كنار نيروهاي سردار نانوا كناري كه در محاصره بودند و امكان اسارتشان تا ساعتي قبل قوت گرفته بود , رساندم كه الحمدالله با عنايت خداوند متعال بعد از اين نبرد پيروز در تاريخ 1367,5,1 هـ . ش با قدرت و صلابت خط پدافندي و مواضعمان را در شلمچه تثبيت كرديم . عراقي ها هم وقتي ديدند در جبهه هاي مختلف شكست خوردند و نتوانستند موفق شوند , آمدند در حد وسيعي در مورخه 1367,5,5 يعني دقيقا 10 روز پس از پذيرفتن قطع نامه توسط حضرت امام (ره ) , تهاجم خودشان را در حد گسترده اي تحت عنوان فروغ جاويدان با حضور منافقين كوردل و تعدادي لشكرهاي صدام و تجهيزات هوايي دشمن آغاز كردند و آمدند در منطقه سرپل ذهاب , اسلام آباد و كرند و علي رغم اينكه خيلي خودشان را مدافع مردم مي دانستند و مي گفتند : ما براي مردم آمديم و براي مردم مي جنگيم و مبارزه مي كنيم . مردم زيادي را قتل عام كردند كه ما صحنه هاي زيادي از اين عمليات را ديديم كه بسياري از هم وطنان ما را به صورت دسته جمعي و خانوادگي اعدام و تكه تكه كردند و در آن عمليات فروغ جاويدان كه عمليات مرصاد نام گرفت طبق فرموده خداوند متعال در قرآن مجيد , « ان ربك لباالمرصاد » خداوند كوه , تپه , ارتفاعات , جاده و آرايش زمين را به گونه اي قرار داده بود كه منافقين با پشتيباني عراقي ها در منطقه گير افتادند و واقعا خداوند به گونه اي قرار داد كه در كمينگاه قتل عام شدند و اميد صدام هم نااميد شد و ديگر بار تلاشهاي مذبوحانه اش را كنار گذاشت و نهايتا به قطعنامه اي كه زودتر از ما پذيرفته بود گردن نهاد و تسليم شد و ما تقريبا دشمن را در حد مطلوبي منهدم كرديم و تلفات زيادي از آن گرفتيم . شايد بعد از عمليات بيت المقدس 25 هزار اسير ديگر از دشمن گرفتيم و اينها خودش سيلي هاي محكمي بود كه در گوش صدام و رژيم بعث زده شد تا ديگر خوي تجاوزگري نداشته باشد و به حمدالله با اين موفقيت و سربلندي , رزمندگان اسلام توانستند در روزهاي آخر جنگ در مقابل دشمن ظاهر شوند و توي دهن همه كساني كه عليه ايران موضع گرفتند و به صدام امكانات دادند و جنگ را شروع كردند , بايستند.
ما در طول جنگ و انقلاب تابع محض حضرت امام (ره ) بوديم و هر جا ايشان مي فرمودند حمله , حمله مي كرديم و هر جا مي فرمودند پدافند , پدافند مي كرديم و هر كجا مي فرمودند عمليات كوچك , ما عمليات مي كرديم . يعني كاملا تابع فرمايش ايشان بوديم و در مورد قطعنامه هم , همينگونه بود , اگرچه براي ما سخت مي آمد ولي وقتي حضرت امام (ره ) امضا فرمودند , از آنجائيكه به ارتباط و ديدگاه بلند و الهي ايشان ايمان و اعتقاد راسخ داشتيم , نداي « انا تسليم » سر داديم .
اصلا وجود حضرت امام (ره ) براي ما بركت و سرنوشت ساز بود بعنوان مثال وقتي ما خدمت ايشان مي رسيديم روحيه مي گرفتيم و قوي تر از گذشته وارد كار مي شديم . خب ! توفيقي بود براي ما كه چند بار از جمله بعد از عمليات طريق القدس (فتح بستان ) , عمليات بيت المقدس (آزادي خرمشهر) و عمليات خيبر با جمعي از فرماندهان كه اكثر آنها به شهادت رسيدند خدمت حضرت امام (ره ) رسيديم و دستوراتي از ايشان براي ادامه كار و مبارزه گرفتيم و يك بار ديگر هم زمان فرماندهي لشكر 5 نصر به همراه خانواده و پدر و مادرم به دست بوسي ايشان شرف ياب شديم كه همه اينها بركت كار و زندگي ما بود.
يك خوي و صفت وحشيگري و تجاوز در دشمن شكل گرفته بود و نمي خواست با پذيرش قطعنامه شكست خود را بپذيرد , لذا آمد و با همان كه از قبل پيش بيني كرده بود , يك سازماندهي مجدد كرد و حدود پنج روز پس از پذيرش قطعنامه 598 در جبهه وسيعي عمليات سرتاسري خود را بصورت دفاع متحرك شروع كرد
شايد ما بعد از عمليات بيت المقدس 25 هزار اسير ديگر از دشمن گرفتيم و اينها خودش سيلي هاي محكمي بود كه در گوش صدام و رژيم بعث زده شد تا ديگر خوي تجاوز نداشته باشد

روزنامه جمهوری اسلامی
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

رد پنجه‌ها

خاطره اي از سردار شهيد« ابراهيم زماني»، فرمانده محور اطلاعات و عمليات لشکرويژه ‌٢٥ کربلا:

پيرمرد روي پاهايش جا به جا شد. به ديوار بلوكي حياط تكيه داد و چشمهايش را به رد پنجه‌هايي كه همانند كف پاي انسان بود، خيره كرد و به خود گفت:« يعني دزد به خونه من اومده و من متوجه نشدم. مگه ميشه؟ چرا نشه؟ حتما دزده! اگر دزد نيست پس كيه؟»

امروز دومين روزي بود كه رد پنجه‌هاي روي فرش شني حياط، فكرش را متلاطم كرده بود:« تا جايي كه يادم مي‌آيد، ديروز جاي رد پنجه‌ها را به هم زدم. شايد هم خيال برم داشته، نه! خودم توش شن ريختم، بد نيست از ابراهيم هم بپرسم، شايد اون بدونه.»

راه اتاق مستاجرش را كه تازه چند روزي از جبهه برگشته بود، در پيش گرفت و با گلوي گرفته صدايش كرد:« آقا ابراهيم!...آقا ابراهيم..!»

لختي بعد، زن در حالي كه چشمش از سياهي چادر بيرون زده بود، در اتاق را باز كرد و در چارچوب در ايستاد.

-«سلام مش خيرالله، كاري داشتي؟»

-سلام دخترم. ببخش سر صبح مزاحمتون شدم، آقا ابراهيم نيست؟»

-«نه مش خيرالله، بعد از نماز صبح رفته بيرون. فكر كنم با بچه هاي سپاه قرار داشته كه بره به خانواده‌هاي شهدا سربزنه.»

-«بابا! با اين كاراش! دو روز هم از منطقه مياد، پيش زنش نيست، همش ميره اون ور و اون ور. تو يك چيز بهش بگو. آخه تاكي! شايد اين جنگ حالا حالاها ادامه داشته باشد!»

زن حلقه حجابش را تنگتر كرد و گفت:« آخه دوست داره. تازه ضمن عقد با من شرط كرد كه تمام زندگي‌ام جنگه! من هم قبول كردم. حالا اگه كاري داشتي به من بگو تا بهش بگم.»

-« نه دخترم! چيز مهمي نبود، خودم ديدمش بهش مي گم. خداحافظ.»

-«خداحافظ مش خيرالله.»

لبه حوض پر از آبجاي هميشگي پيرمرد بود. آنجا مي‌نشست و به گلهاي داخل باغچه زل مي زد و فكر مي كرد و به صداي گنجشكها كه سكوت صبح را مي‌شكستند گوش مي‌سپرد.

-« بايد فكري بكنم. امشب بايد پشت پنجره بنشينم تا بفهمم قضيه چيه؟ آره!بهترين كار همينه. اگه امشب را بيدار بمونم همه چيز دستم مياد.»

*

ماه كنج آسمان مي درخشيد. سكوت بر شانه‌ي اتاق سنگيني مي‌كرد. پلك‌هاي پيرمرد مي‌خواست روي هم قرار گيرد اما او مقاومت مي‌كرد و نمي گذاشت. به ساعتي كه روي سينه‌ي ديوار اتاق چسبيده بود نگاهي كرد. عقربه‌هاي ساعت ‌٤ را نشان مي‌دادند. نگاهش را به طرف حياط برگرداند و به جايي كه اول شب تا حالا زل زده بود، خيره شد. ناگهان سايه متحركي نگاهش را دزديد. سايه ابراهيم بود كه خود را به حوض رساند. دستانش را در آب حوض فرو برد و مشغول وضو شد و لحظاتي بعد به طرف ديدگاه پيرمرد حركت كرد.

-« اين وقت شب كجا مي ره؟ فكر كنم بي خوابي به سرش زده؟»

چشمانش را ريز كرد و ادامه داد:« اما نه! چرا خم و راست مي‌شه؟ يعني داره نماز مي خونه! پس چرا اينجا؟ واستا ببينم الان چه وقت نماز خوندنه؟ هنوز كه اذان نگفتم!!»

تا خواست از جايش بلند شود. آتش به جانش افتاد و موهاي بدنش راست شد.تازه فهميده بود چه اشتباهي كرده .

عرق از پيشاني چيد. پاهايش را توي سينه جمع كرد و با خودش گفت:« نماز شب! خوش به حالت جوون! من و بگو كه فكر مي كردم اينا رد پنجه‌هاي دزده . حالا چه جوري ازش حلاليت بگيرم....»

لحظاتي بعد صداي خوش اذان فرصت فكر كردن را از پيرمرد گرفت و او را به طرف حوض وسط حياط كشاند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

وصال

بهار آمده بود و سبزى درختان باغ چشم را مى نواخت. عطر شكوفه هاى گيلاس همه جا را پر كرده بود. دامنه قهوه اى رنگ زمين هاى اطراف خانه هاى كاهگلى زير ساقه هاى نورسيده گندم پنهان شده بود و نسيمى كه از روى ساقه هاى كوتاه و نازك گندم مى گذشت، فرش سبز رنگ زمين را چون موج آب به حركت در مى آورد.

تو ساروق كهنه ات را بر زمين پهن كردى و نان هايى را كه به دست خودت پخته بودى، روى آن چيدى. چهار گوشه ساروق(۱) را گره زدى و آن را به دوش گرفتى. مى دانستى كه اگر اين نان ها را به نيازمندان روستا بدهى نذرت ادا خواهد شد.
نذر كرده بودى كه اگر او سالم از جبهه بازگردد، يك كيسه آرد را نان بپزى و به نيازمندان بدهى؛ و اكنون او بازگشته بود.
آن روز صبح كنار رودخانه نشسته بودى و كوزه را از آب سرد و زلال پر مى كردى . آن وقت چشم از آب رود كه برداشتى، اول چكمه هاى سياه و واكس نخورده اش را ديدى كه از فرط خاك آلودگى رنگ باخته بود. وقتى هم كه سر بلند كردى و لباس هاى رزمش را ديدى، قلبت ناگهان فرو ريخت و كوزه سفالين از دست هاى لرزانت بر سنگ هاى كنار رودخانه افتاد و شكست.ايستادى. روبه رويش ايستادى و در حالى كه گوشه روسرى گلدارت را جلو صورت سرخ شده از شرمت گرفته بودى، زير چشمى نگاهش كردى؛ آرام و گردآلوده در برابرت ايستاده بود و چشمان قهوه اى رنگش زير سايه ابروان خوش حالتش، چهره اى مردانه به او مى داد. دو زانو در كنار رود نشست، كوزه دوم را از آب پر كرد و در حالى كه آن را به دستت مى داد، گفت: «نمى دونم چرا يك دفعه توى راه به دلم بد افتاد و زود برگشتم، دختر عمو...»
درخششى قلبت را روشن كرد. مى دانستى كه با آن همه نذر و نياز به زودى بر خواهد گشت؛ و آن روز او آمده بود و تو آخرين نذرت را هم ادا كرده بودى... وقتى پدرت به خواستگارى اش جواب منفى داد، دلت شكست. دائم مى گريستى. تنها كسى كه در زندگى از جان بيشتر دوست داشتى، او بود؛ تنها كسى كه حاضر شده بودى به خاطرش در برابر پدرت بايستى. به پدر گفته بودى تنها با او ازدواج خواهى كرد و پدر در حالى كه دانه هاى درشت تسبيح را مى چرخاند، به تو نگريسته بود. تو از خجالت سرخ شده بودى و سرت را پائين انداخته بودى. با انگشت، طرح اسليمى ترنج قالى را دنبال مى كردى و نگاه از آن بر نمى داشتى، مبادا كه چشم در چشم پدر بيندازى.
صداى پدرت را شنيدى كه مى گفت: «درسته كه پسر عموته. درسته كه مى گن عقد دختر عمو- پسر عمو توى آسمون بسته شده، ولى با همه اين حرف ها و با وجود يك ازدواج ناموفق توى زندگيش، من راضى به اين وصلت نيستم.» و تو مى گريستى؛ دانه هاى اشك از روى گونه هاى تب دارت روى ترنج قالى فرو مى ريخت و باز صداى پدر در گوش ات مى پيچيد: «همين شب جمعه عقد كنان تو و براته. من قول ازدواجت رو به پسر عمو همايون خان دادم...»
اين نخستين بارى بود كه در زندگى ات احساس بى پناهى و درماندگى مى كردى، احساس مى كردى كه تنها وجود دوست داشتنى زندگى ات را از دست خواهى داد؛ تنها كسى را كه از كودكى ات دوست داشتى، همبازى اش بودى و سال هاى كودكى را با او در ميان گندم هاى نو رسيده و زمين هاى اطراف روستا جست و خيز مى كردى و مى دويدى.
تنها كسى كه بعدها، وقتى بزرگ تر شدى، ازش دور ماندى او بود؛ ديگر براى آب كردن كوزه هاى سفالين كمكت نمى كرد و ديگر براى دويدن و زودتر رسيدن به رودخانه با هم مسابقه نمى گذاشتيد.
وقتى بزرگ شدى، وقتى دانستى نجابت و حياى يك دختر نوجوان در اين است كه با دختران همسن و سالش همراه باشد و با آنها به كنار رودخانه برود و با آنها نان بپزد، و وقتى دانستى كه بايد از مردها دورى كنى، از او دور شدى. از او جدا شدى و ديگر حتى براى لحظه اى نتوانستى به چشمانش بنگرى، بى آن كه گونه هايت سرخ شود.
باز هم گريستى. دانه هاى اشك از روى گونه هاى تب دارت به پائين مى غلتيد. اين بار ، لبه تنور نشسته بودى. تنور سياه شده از دود آتش نان هايى كه شب ها مى پختى. تنورى كه تمام درد و نيازهايت را در ميان دل ملتهب و داغ دارش زمزمه مى كردى و مى گريستى و اشك هايت ميان تنور مى چكيد و نجوايت با گل هاى آتش آن ادامه مى يافت.
با همان سادگى دخترانه، با همان بى ريايى قلب كوچكت، از خدا خواستى كه تو را به او برساند، از خدا خواستى كه تو را براى او و او را براى تو نگه دارد. زمزمه هاى غمينت در تنور گرم مى پيچيد و آرام آرام، با نجوايى آهنگين بازتاب مى يافت.وقتى كه اندوهت را با تنور باز گفتى، احساس سبكى كردى. احساس كردى صدايى مى آيد؛ صدايى ملكوتى، صدايى ربانى، صدايى كه گيرايى آن را در هيچ آوايى نشنيده بودى و لحنى كه آن را در هيچ كلامى نيافته بودى! حس مى كردى صدايى تو را مى خواند و مى گويد، حاجتت اجابت مى شود.
اين بار تپش قلبت را درون سينه پر تب و تابت بيشتر احساس مى كردى. سر بلند كردى و اطراف را نگريستى، ولى جز صداى زنجره ها و آواى باد در ميان شاخه هاى درختان صداى ديگرى در آن تاريكى به گوش نمى رسيد!سه ماه از بهار آن سال مى گذشت و سبزى درختان باغ و سرخى گيلاس هاى نشسته برشاخه ها بيشتر شده بود. دامنه زمين هاى اطراف زير ساقه هاى بلند گندم پنهان شده بود، و بادى كه از روى ساقه هاى بلند گندم مى گذشت، فرش سبز رنگ را چون موج موج آب، به حركت در مى آورد.
تو ساروق كهنه ات را پهن كردى و نان هايى را كه به دست خودت پخته بودى، روى آن چيدى. چهار گوشه ساروق را گره زدى و آن را به دوش گرفتى، مى دانستى كه اگر اين نان ها را به نيازمندان بدهى، حاجت دومت نيز برآورده خواهد شد.
تو نذرت را ادا كرده بودى و دعايت مستجاب شده بود. پنجشنبه اى كه پدرت قولش را به خواستگاران داده بود، هنوز نيامده بود كه او آمد. با همان لباس هاى خاكى و كفش هاى غبار آلود، در چارچوب در خانه شما پيدايش شد، در حالى كه سرش را پائين انداخته بود و به ترنج قالى چشم دوخته بود؛ او آن روز براى چندمين بار تو را از پدرت خواستگارى كرد.
گفت: «عمو جان، من كه پدر و مادر ندارم؛ شما در حقم پدرى كنيد!»
پدرت اشك در چشم هايش حلقه بسته بود و دست برشانه برادرزاده اش گذاشته بود، بى آن كه ديگر به خواستگارى پسر عمو همايون خان بينديشد، گفت: «فكر مى كردم شايد تو سال ها برنگردى، وگرنه همان دفعه اول كه به خواستگارى دختر عمويت آمدى موافقت مى كردم. حالا هم دير نشده، شما دو تا براى هم ساخته شده ايد.»
و با شنيدن حرف هاى پدر، جانت از شوق لبريز شد. مى دانستى كه نذرت قبول شده و پدر با وجود آن همه مخالفت ها به يك باره تصميمش عوض شده است. تو گوشه روسرى گلدارت را جلو صورت سرخ شده ات گرفتى و زير چشمى او را نگاه كردى كه ميان لباس هاى رزم، هيبتى
با شكوه داشت. با آن چشم هاى قهوه اى كه سايه ابروان خوش فرمش حالت مردانه اى به او داده بود، و قلبت چنان در سينه پر تب و تاب مى تپيد كه گويى جاذبه نگاهش مى خواست دلت را از سينه بيرون بكشد.
و شب جمعه همان هفته پاى سفره عقد نشستى. نگاهت به نان تزئين شده سفره عقد افتاد و حلقه اشك شكرى به چشمان روشنت دايره بست؛ خداى مهربان تو، مهربانت را به تو بازگردانده بود.
۱- ساروق- در زبان محلى خراسان به معناى بقچه
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آغاز يك پايان

به بهانه سالگرد شهادت امير شهيد مسعود منفرد نياكي فرمانده لشكر 92 زرهي خوزستان

با نوك پوتين در ميان خاك ها شياري كشيد. كيف پولش را در آورد و به عكس مژگان خيره شد. نگاهي به اطراف كرد محوطه پر بود از آدمهايي كه شايد حالا غريبه بودند. به طرف سنگر رفت . يك بار ديگر به تلگراف نگاه كرد. مي خواست گذاشت : P.R.C گريه كند ولي ترجيح داد حرف بزند . عكس را در آورد آن را درست روبه روي خودش روي بي سيم
سلام مژگان جان سلام بابايي . بالاخره پريدني شدي بابا هان
بغض نه فقط گلويش كه همه وجودش را در برگرفت ولي چون هيچ وقت پيش مژگان گريه نكرده بود. اين بار هم سعي كرد لبخندي بزند. مردمك چشم هاي دخترش با او حرف مي زدند. با انگشتانش عكس را لمس كرد. آن را از روي بي سيم قاپيد و به لب هايش نزديك كرد. شانه هايش به وضوح مي لرزيد. خواست بلند شود اما زانوهايش توان نداشت . خودش را جمع كرد. مژگان داشت به او نگاه ميكرد. اين دختر باهوش و دوست داشتني حتي حالا خوب پدر را مي فهميد.
آره بابا ببخشيد كه نمي توانم باهات خداحافظي كنم مي دونم منتظري مي دونم روحت پرپر مي زنه براي اين كه براي آخرين بار پدرت رو ببيني . اما چه كنم كه جنگه . مي دونم كه مي فهمي خوب هم مي فهمي .
صورتك دختر خندان دختر درون عكس آرام و متين به حرفهاي پدر گوش مي داد :
مي دوني بابا اين ها اشك كه نيست بابا تو چشمها خاك رفته گريه و خنده ي مرد در هم آميخت . در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت :
يادت مي آد بابا وقتي براي معالجه سرطان مي رفتي خيلي دلم مي خواست باهات باشم تا تو غربت با هم خلوت كنيم تو حرف بزني من بشنوم . و من حرف بزنم و تو بشنوي . بدون اين كه هيچ كس مزاحممون بشه . عين ديگر باباها و ديگر دخترها. ولي جنگ بود مي فهمي كه حالا هم جنگه . اگر حسودي نكني مي گم اين جا هم من بچه هاي زيادي دارم كه به من احتياج دارند. خيلي بيشتر از حالاي تو.
كاغذ تلگراف توي دست مرد مچاله شده بود. دوباره آن را باز كرد و از اول تا آخر خواند نمي توانست باور كند كه مژگان رفته باشد. آن همه سرزندگي و نشاط و مهرباني و صفا فقط به خاطر يك سرطان حالا مرده بود. چند بار آهسته تكرار كرد : مرده مردن اين كلمه هميشه براي او تداعي كننده يك حركت رو به جلو بود. راهي كه از آغاز تا پايان ادامه مي يافت . كي به دنيا آمده بود زياد مهم به نظر نمي رسيد اگر چه تولد چيزي مقدس ولي غريبي بود. او هميشه به مفيد بودن و عمر مفيد فكر مي كرد. امروز و اين جا و جنگ عمليات بيت المقدس و او كه يك فرمانده بود. شايد حدود سال 1331 بو دكه وارد ارتش شد . دوره مقدماتي و عالي زرهي را گذراند و دوره فرماندهي و ستاد و دوره پدافند ملي و اعزام به خارج براي گذراندن دوره هاي عالي تر . از فرماندهي دسته شروع كرد . درست روز آغاز جنگ 59 7 1 به سمت فرماندهي لشگر 88 زرهي زاهدان منصوب شد . و خاطره 60 1 20 كه انتصاب به فرماندهي لشگر 92 زرهي خوزستان بود. و مي گفتند به واسطه لياقت و شجاعت مي بايست جانشين صياد شيرازي باشد. جملات حكم رياست جمهوري (آيت الله خامنه اي ) در حالي كه يك سال از بازنشستگي اش گذشته بود در ذهنش تكرار شد.
« ... خدمات صادقانه و مستمر سرهنگ نياكي درنظر و مورد توجه قرار گيرد و با موافقت ايشان و ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به عنوان جانشين اداره سوم منتقل گردند. »
خاطره عمليات هاي ديگر (والفجر و غيره ) را در ذهنش مرور كرد. به زندگيش فكر كرد. دو پسر دو دختر و حالا فقط يك دختر و همسري مهربان و همراه و فهيم . از زندگيش راضي بود كارت شناسايي اش را درآورد. براي زمان بعد از رفتنش هم فكر كرده بود. به دست نوشته هاي پشت كارت نگاه كرد. « چنان چه به هر دليل در زمان انجام خدمت جانم را از دست دادم هر جايي كه براي ارتش و دولت كمترين هزينه و زحمت را داشته باشد مرا دفن كنيد. » جمله ي مرا دفن كنيد او را به خود آورد. هنوز صورتك شاد درون عكس به حرف هاي او گوش ميداد. مرد سعي كرد اشك هاي خشك شده ي گوشه چشم هايش را پاك كند. به عكس لبخند زد و آن را به لب هايش نزديك كرد.
خيلي زود بابا خيلي زودتر از آن چه كه فكر كني مي آم پيشت تا اون جا با هم بدون حضور كسي حرف بزنيم و درد دل كنيم تو بگي من بشنوم و من بگم و تو بشنوي . بابا بچه ها منتظرمنند بايد برم .
وقتي بلند شد ميدانست راهي را كه شروع كرده آغاز يك پايان جديد است . جاده اي كه همه تمجيدها و حكم ها و اراده ي خود او آن را مي ساخت و به پيش مي برد. تاكي و كجا اين جاده به آسمان منتهي شود. (شايد ششمين روز مرداد ماه 1364 ) و شايد روزي ديگر .


اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس مازندران
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بهشت را فروختم


دو سرهنگ شیک و قبراق بر آستانه دفتر فرماندهی بچه های بسیج ظاهر می شوند و سراغ مجید بقائی را می گیرند. بسیجی ای جوان از دفتر بیرون می آید و می گوید :« لطفا اندکی صبر کنید تا صدایش کنم، بسیجی خیلی سریع خودش را به مجید می رساند و می گوید که : آقا مجید دو نفر از برادران ارتشی با شما کار دارند.

مجید جواب می دهد: آنها را به داخل دفتر راهنمایی کن، من الان می آیم. بسیجی برمی گردد و به آنها می گوید: آقا مجید بفرمائید تو، من الان می آیم.

آنها گفتند: لطفا بگوئید کجاست ما خدمتش می رویم. جوان می گوید: نه شما تشریف داشته باشید او الان ظرفها را می شوید و می آید.

هر دو سرهنگ با هم متعجبانه می پرسند: ظرفها را می شوید؟

-خب آره

-آقا اشتباه نکنید؛ ما آقای مجید بقائی، فرمانده سپاه شوش و فرمانده خط جبهه شوش را کار داریم.

- بله می دانم که شما با آقای دکتر مجید بقائی، فرمانده تمام این محور کار دارید.

-باهم تکرار می کنند: دکتر!؟ عجب او دکتر هم هست.

-هنوز هم بگم، او خطاط و نقاش خوبی هم هست و در حالی که به دیوار اشاره می کند، نمونه ای از خطاطی را که روی کاغذی به دیوار نقش بسته است، نشان می دهد.

- یعنی توی تمام این منطقه کسی نیست که ظرفهایش را بشوید؟

- نه اشتباه نکنید او هم ظرفهای خود و هم ظرفهای همه بچه ها را می شوید، چون نوبت شهرداری اوست.

-شهرداری...!؟

یکی از دو سرهنگ به کاغذی که روی دیوار چسبیده است، نگاه می کند و شعر خطاطی شده توسط مجید را زمزمه می کند:

بیا بیا که سوختم زهجر روی ماه تو / بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

بعد از چند دقیقه دکتر مجید در حالی که آستینهایش را بالا کشیده و دستهایش را با چفیه ای خشک می کند، بشاش وش اد سر می رسد و با آنها احوال پرسی می کند و یکی از آنها را تنگ در آغوش می کشد و می گوید: جناب سرهنگ، چه عجب یادی از ما کردی؟

سرهنگ عجولانه می پرسد: تو داشتی ظرفهای نیروهایت را می شستی؟

دکتر مجید با خونسردی می گوید: خب آره، اینجا هر نفر بعد از چندین روز، نوبت شهرداری دارد و باید ظرفها را بشوید و جارو کند و اسباب و اثاثیه را جابجا کند.

- آقای بقائی در این صورت نیروها به فرمانت هستند؟

-چراکه نه، آنها برای من نمی جنگند، برای اعتقادشان از من اطاعت می کنند.

شهید دکتر مجید بقائی، فرمانده قرارگاه کربلا سرانجام در فکه در 9/11/1361 به سوی محبوب خود پر گشود.


منبع : سايت جامع دافع مقدس خوزستان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آشنائی
بعد از عملیات "محرم"، لشکر 25 کربلا که دست بر و بچه های اصفهانی بود قرار شد منتقل گردد به نیروهای استان مازندران. بعد از انحلال گروه های نامنظم شهید چمران، در لشکر 25 کربلا، فرمانده گردان بودم. در این تغییر و تحول ها، قرار شد تمامی نیروهای غیربومی موجود در لشکر 25 کربلا به لشکرها و تیپ های استان خودشان منتقل شوند. تنها فرد آذربایجانی فرمانده گردان در این لشکر من بودم. "مرتضی قربانی" هم فرمانده لشکر 25 بود. یک روز صدایم کرد و گفت:
- می خوام تو رو هم بفرستم لشکر عاشورا.
از لشکر عاشورا تا آن روز هیچ شناختی نداشتم و روی همین ناآشنایی قدری دلهره داشتم. با این حال به مرتضی قربانی گفتم:
- حالا که این جور صلاح می دونی من آماده ام...
از مقر لشکر 25 تا بیاییم برسیم موقعیت لشکر عاشورا توی دشت عباس، حدود 3 - 4 ساعت طول کشید. مرتضی قربانی توی راه از خصوصیات اخلاقی و فرماندهی مهدی باکری حکایت ها گفت و با صحبت های خود آن نگرانی و دلهره ام را از پیوستن به لشکر عاشورا، برطرف کرد. تا جایی پیش رفت که افسوس خوردم چرا تا به حال آن جا نرفته ام و مشتاق شدم به لشکر عاشورا ملحق شوم و هر چه زودتر آقا مهدی را از نزدیک ببینم. تصورم این بود که باکری، اهل هیاهو و غیض است و برای خودش برو بیایی دارد و ته دلم این نگرانی بود که آیا خواهم توانست با او کار کنم و خواست های او را بر آورده سازم یا نه؟ بعد به خودم دلداری می دادم که در مدت حضورم در جبهه ها که از گروه شهید چمران مسئولیتی داشته ام و بعد هم در لشکر 25 کربلا که فرمانده اش از فرماندهان سخت گیر جنگ است، از کارم راضی بودند. امیدوارم که در لشکر عاشورا هم که همشهری ها و همولایتی های خودم هستند، نسبت به سایر جاها موفق تر باشم.
توی ستاد لشکر 31 ما را به چادری راهنمایی کردند که خیلی معمولی و ساده بود. هیچ شباهتی به چادر فرمانده لشکر نداشت. یقین هم نمی دانستم که این چادر، چادر فرماندهی لشکر است. آقا مهدی خودش نبود و می گفتند رفته خط مقدم. منتظر ماندیم از آقا مهدی خبری نشد. مرتضی گفت:
- من می رم. با آقا مهدی صحبت کرده ام و تو هیچ نگران نباش.
اذان ظهر که گفته شد، رفتم وضو بگیرم و برای نماز آماده شوم. به هنگام وضو گرفتن دیدم یک آمبولانس کنار چادری که من در آن بودم نگه داشت. تصور نمی کردم که آقا مهدی با این ماشین قراضه بیاید. بنابراین احساس خاصی نسبت به آن کسی که با آمبولانس آمده بود نداشتم. آقا مهدی را هم نمی شناختم. ولی دیدم که بعضی از بر و بچه هایی که آن دور بر هستند، نسبت به آن شخص احترام می کنند. حدس زدم که باید یکی از مسئولان لشکر باشد. اما این که این رزمنده ساده پوش، مهدی باکری است، اصلا به ذهنم خطور نمی کرد.
وقتی آمدم چادر، با همین برادر سلام و علیک کردیم. یکی از آنهائی که از صبح توی چادر بود معرفی ام کرد و این که مرتضی قربانی هم آمده بود و... این جا بود که آقا مهدی را شناختم. احوالپرسی کردیم و برای من خوش آمد گفت. با هم رفتیم نمازمان را خواندیم و بعد از ناهار با هم از چادر بیرون زدیم و در محوطه قرارگاه شروع کردیم به قدم زدن. قدری که صحبت کردیم، فهمیدم که مرتضی همه چیز را در مورد من به آقا مهدی گفته است و پس از کمی صحبت پیرامون وضعیت لشکر گفت که قرار است فرماندهی یکی از گردان ها را به من واگذار کنند.
من هم اعلام آمادگی کردم و گفتم:
- با شناختی که آقا مرتضی از شما داده، با عشق و علاقه اومدم در کنار شما کار کنم امیدوارم که بتونم از عهده کارها و ماموریت های محوله برآیم.
برگشتیم چادر. چند روزی مهمان آقا مهدی بودم و در این مدت کم، آقا مهدی را روز به روز بیشتر می شناختم. با همه آنهایی که توی چادر بودند، یک سان برخورد می کرد. با ما می خورد و با ما در یک چادر می خوابید. مراجعات را خودش جواب می داد و هیچ فیلتری وجود نداشت بین مراجعه کنندگان و فرمانده لشکر.
توی چادر آقا مهدی رزمنده ای بود به نام "علی عمو" که کارهای خدماتی چادر را انجام می داد و وقتی صلوات می فرستادند، عصبانی می شد. البته این را بهانه کرده بود تا مدام در چادر ذکر صلوات باشد. به علی عمو "صلوات علمی" می گفتند. رفتار آقا مهدی با این آبدارچی و بقیه مجموعه لشکر هیچ فرقی نداشت. خب من پیش از این فرماندهانی دیده بودم، دبدبه و کبکبه ای داشتند که بیا و ببین.
چادر مخصوص، دفتر کار مخصوص و منشی و... اما در رفتار فرمانده لشکر عاشورا این خصوصیات دیده نمی شد. وقتی این جور دیدم خیلی خوشحال شدم که با چنین شخصی کار خواهم کرد.
انسانی فهمیده، مخلص، خاکی و... که وقتی در رفتارش دقت می کردم، فرماندهان صدر اسلام در نظرم می آمد که هدفش خدمت و دفاع صادقانه از اسلام است. از حضورم در کنار این مرد خدایی لذت می بردم و آرزو می کردم که همیشه با او باشم و لحظه ای از او جدا نشوم.
روز، آن روزی بود که باید از چادر آقا مهدی می رفتم. قرار بود فرمانده گردان ادوات لشکر معرفی شوم. آقا مهدی باکری قبل از رفتنم گفت:
- به تازگی در ادوات یک مقدار اختلاف سلیقه مشاهده شده که به همین خاطر فرمانده اش رو عوض می کنیم و شما باید یک هماهنگی و وحدت بین نیروها بوجود بیاوری تا در صحنه رزم آسیب پذیر نباشن...
آن دوران قدری مسئله همشهری بازی ها زیاد شده بود. اختلاف بین نیروهای شهرهای مختلف مثل اردبیل و تبریز یا بناب و ملکان و... جو طوری بود که هر کس می خواست خودش را مطرح کند و این مسئله خیلی نگران می نمود و آقا مهدی به عنوان فرمانده لشکر در فکر حل این مشکل بود. توی جبهه هاف حجم نیروها زیاد شده بود و سازماندهی نیروها کار زیادی می خواست. تیپ ها به لشکرها تبدیل شده بود و گه گاه گردان ها هم آهنگ استقلال می نواختند. در آن گردانی که من فرمانده آن می شدم، این مسایل مقداری حادتر بود. آقا مهدی در مراسم صبحگاه پس از ذکر سوابقی از بنده و تشکر از فرمانده قبلی گردان، به عنوان فرمانده گردان ادوات معرفی ام کرد. من تا آن روز توانسته بودم آقا مهدی را مختصر بشناسم و با این شناخت یقین کرده بودم که آقا مهدی سرآمد همه فرماندهان و نیروهای مخلص جبهه هاست.
اولین عملیاتی که پس از پیوستن من به لشکر عاشورا بوقوع پیوست، عملیات والفجر مقدماتی در واپسین ماه های سال 61 بود که به درایت و قدرت فرماندهی آقا مهدی باکری پی بردم.
در عملیات والفجر مقدماتی ارتفاعاتی که گردان های لشکر عاشورا عمل کرده بودند، "رمل" بود و حرکت در رمل بسیار مشکل بود. پا را که می گذاشتی روی زمین، تا زانو می رفتی توی خاک. در ساعات اول عملیات، گردان های خط شکن در منطقه گیر کرده و خط دشمن هنوز شکسته نشده بود. نیروهای عراقی هنوز با استفاده از عوارض طبیعی از خود مقاومت شدیدی نشان می دادند. وقتی نیروهای ما رسیدند به نزدیکی های خط دشمن، از هر سمت و سو تیراندازی شد و نمی شد سنگرها را تشخیص داد که نیروهای دشمن کجا هستند. از پشت هر تپه ای و یا گیاهی و درختان کم ارتفاع منطقه ، تیراندازی می شد و نیروهای ما زمین گیر شده بودند. کار که به درازا کشید، آقا مهدی با بی سیم تماس گرفت و پرسید که چرا گردان ها پیشروی نمی کنند؟
گفتم: از هر طرف آتش می ریزن و امکان حرکت نیست...
ده دقیقه بعد آقا مهدی خودش آمد پیش ما. وضعیت را بررسی کرد. مشکل ما این بود که محل دقیق تیراندازی را پیدا نمی کردیم و اگر هم پیدا می کردیم، نمی توانستیم بزنیم. چون تیراندازی ها پراکنده بود و در عین حال حجم آتش دشمن هم بسیار سنگین.
آقا مهدی با نگاه روشنی که در مسائل نظامی داشت، توانست نقطه ای را که عراقی ها از آن جا نیروهای ما را زمین گیر کرده بودند، تشخیص دهد. یک نفر از بچه های تخریب و یک نفر هم از بچه های اطلاعات را با خودش برداشت و رفتند جلوتر. دلهره و نگرانی تمام وجودم را گرفته بود. حدود بیست دقیقه از رفتن شان می گذشت که یک لحظه تیراندازی دشمن خاموش شد و توانستیم سرمان را بلند کنیم. تا سرمان را بالا آوردیم، دیدیم که یکی دو نفر از آن سمتی که آقا مهدی و... رفته بودند با دست به ما علامت می دهند. می خواستند بیایند پیش ما. اول گفتیم عراقی اند و می خواهند ما را فریب بدهند. شاید هم به این خاطر تیر اندازی نمی کنند تا ما را گیر بیندازند. قدری منتظر ماندیم دیدیم باز هم علامت می دهند. دقت کردیم آن که علامت می داد خود آقا مهدی بود!
همه مان با دیدن آقا مهدی جان تازه ای گرفتیم و در واقع مشکل عمده عملیات حل شده بود و...

حسین شاهدخطیبی

منبع : سایت جامع دفاع مقدس
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بوي پيراهن يوسف

چند ماه پس از شهادت همسرم (شهيد علي نقي ابونصري )، فرزند يك ساله‌ام دچار سرماخوردگي شد و پس از آن از چشمش خونابه مي‌آمد. شبي با تأثر از اين مسأله به خواب رفتم و همسرم را ديدم. پس از درد دل و شكايت از بيماري عليرضا به او گفتم: «نگاه كن تو رفته‌اي و ما گرفتار شده‌ايم. هر چه به دكتر مراجعه مي‌كنم پسرمان خوب نمي‌شود.» همسرم گفت: «از اين مسأله خبر دارم. در زير زمين منزلمان چمداني است كه در آن وسايل شخصي‌ام را كه از جبهه براي شما آورده‌اند، گذاشته‌ايد. داخل آن پارچه‌اي هست. آن را بردار و به چشم عليرضا بكش. چشم درد او خوب مي‌شود.» به خواب اعتنايي نكردم و در يكي از روزهاي وسط هفته كنار مزارش رفتم و دوباره از او كمك خواستم. عصر روز بعد به زيرزمين رفتم و در چمدان را باز كردم. ولي هر چه گشتم پارچه‌اي نديدم. داشتم نااميد مي‌شدم كه چشمم به يك زيرپوش سفيد افتاد. آن را برداشتم و چند بار روي چشمان پسرم كشيدم و از خدا خواستم تا اين مشكل برطرف شود. صبح روز بعد با حيرت و شگفتي زيادي ديدم چشمان فرزندم كاملاً خوب شده است. شهيد علي نقي ابونصري در سال 1341در روستاي گرگنا كازرون متولد شد. مسئوليت گروه تخريب تيپ فاطمه الزهرا (س) و معاونت تخريب لشگر 19فجر و مسئول واحد مهندسي در جزاير جنوب (بندرعباس) را بر عهده داشت. وي دانشجوي رشته زبان آلماني دانشگاه شهيد بهشتي بود. در عمليات هاي مختلف از جمله والفجر مقدماتي، خيبر، والفجر 3و والفجر 8 شركت كرد و آخرين بار با سپاهيان محمد (ص) اعزام شد و در سال 1365 به شهادت رسيد.

منبع : ساجد
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”