ستاره شمالي

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

ستاره شمالي

پست توسط moh-597 »

 این تاپیک برگرفته از خاطرات سیدحبیب‌الله حسینی از فرماندهان لشكر 25 كربلا می‌باشد. 

 [External Link Removed for Guests] 


فصل اول



سال 1345 در يكى از روستاهاى سارى به‏نام »وركلا« به دنيا آمدم. روستاى ما در مسير جاده »گهرباران« به طرف دريا واقع شده است. سال 51 به مدرسه رفتم. 5 سال بعد با آقاى يدالله آسيان آشنا شدم. او ارتباطى با قم داشت. روزى كاغذى به من و محمدقلى طالبى(1) داد و گفت: »مشخصات خودتان را در آن بنويسيد، امضا كنيد و به من برگردانيد.« پس از آن، همه‏ماهه كتاب‏هايى از دارالتبليغ قم براى ما دو نفر مى‏آمد.
روزى به ديدن عمويم رفتم كه بيش از حد به من علاقه داشت. لاى كتابى، عكس يك عالم بزرگوار را ديدم كه او را نشناختم. از عمويم خواستم او را معرفى كند. عمويم كه كمى دست‏پاچه شده بود، گفت: »سيدحبيب، با اين‏كه تو را خيلى دوست دارم، قرار نبود هر دفعه كه آمدى، كتاب‏هايم را تفتيش كنى ...« به اصرار من، عمو صاحب آن عكس را دانشمندى والا مقام معرفى كرد.
سال 55، من و محمدقلى در كلاس‏هاى روخوانى و روان‏خوانى قرآن شركت كرديم. در همين جلسات، روحم با قرآن بيشتر آشنا شد. همبازى ديگرم در روستا، حسين غمگين(2) بود.
چهره انقلاب در حال ظاهر شدن بود. عكس امام در بين مردم دست به دست مى‏شد. وقتى براى اولين بار در بهار سال 57 عكس امام را ديدم، بى‏اختيار گفتم: »من اين عكس را قبلاً ديده‏ام.« بچه‏هاى جلسه قرآن با شنيدن اين حرف سر به سرم گذاشتند و مرا دست انداختند؛ اما هر چه اصرار كردند، به آن‏ها نگفتم كه آن را كجا ديده‏ام؛ چون شاه هنوز از مملكت نرفته بود!
انقلاب كم كم به صبح پيروزى نزديك مى‏شد. تلاش من و محمدقلى طالبى بيشتر شده بود. هر چند روز يك بار اعلاميه‏ها، عكس‏ها، پوستر، نوار و ... امام را به روستاهاى بزرگ و كوچك اطراف ده‏مان مى‏برديم و چه بسا هيچ‏وقت ماشين سوار نمى‏شديم تا گير نيفتيم.

انقلاب به لطف خدا و خون‏هاى مطهر شهدا پيروز شده بود. در روستا به اتفاق بچه‏ها انجمن اسلامى را فعال كرديم. بعد از آن، به بخش مياندرود بزرگ رفتيم و به اتفاق قربان چمران(3)، نورالله معافى(4)، مطلب مظلومى، جانعلى اسفنديارى(5)، حسين اكبرى(6) و تقى ترابى انجمن اسلامى بخش را پايه‏گذارى كرديم. تا اين‏كه پايم به سپاه »سورك« باز شد. اين وقتى بود كه فقط چند ماه از پيروزى انقلاب اسلامى مى‏گذشت. وضع شمال، سياسى‏تر از جاهاى ديگر كشور بود. شهرهاى استان كه جاى خود داشت، گروهك‏ها حتى در روستاها هم تبليغ مى‏كردند. در عوض، بچه‏هاى انقلابى هم بيكار نبودند و توطئه‏هاى آن‏ها را خنثى مى‏كردند.
در سپاه سورك، من، يوسف‏نژاد و ايرج سوركى آزاد(7) بيكار نمى‏نشستيم و به تبليغ انقلاب و اهداف آن مشغول بوديم.
حضور در سپاه سورك ارضايم نكرد. به شهر سارى رفتم و با حزب جمهورى اسلامى آشنا شدم. بچه‏هاى تلاشگر حزب به گرمى پذيرايم شدند؛ بچه‏هايى چون عباس فلاحيان، ولى فلاحى، تقى‏پور، گريبان، محمد كافترى، روزبهى، محمد حسن‏پور و ... . بعد از كار فراوان در حزب جمهورى اسلامى سارى، رابط حزب سارى و حزب استان شدم و همزمان نشريه عروةالوثقى را بين ادارات و كارخانه‏ها توزيع مى‏كردم.
منافقين در جاى جاى استان، خصوصاً در دو شهر سارى و آمل فعاليت گسترده داشتند. بسيارى از آن‏ها در جنگل آمل پناه گرفته بودند و هر روز عده‏اى از بچه‏ها را شهيد مى‏كردند. در شهر سارى هم برخى از دوستان از جمله احمد منانى و اسماعيل خليلى معروف به اسماعيل چريك را به شهادت رسانده بودند.
گروه ما تصميم گرفت فعاليت‏اش را گسترده‏تر كند. از اين وقت تقريباً كارهاى فرهنگى شهر مثل دعاى كميل و ساير مراسم را به عهده گرفتيم. آن قدر در كارها غرق شده بودم كه يادم رفته بود پدر و مادر يا خانه و كاشانه‏ى دارم. محل خواب من، ساختمان حزب جمهورى سارى بود و شام و ناهار ما را بچه‏هاى كميته انقلاب اسلامى(8) مى‏دادند. از حزب سارى كه به حزب استان رفتم، قرار شد رابط حزب استان با شهرهاى تابع باشم. هر چند روز يكبار كارم اين بود كه عكس، پوستر، نوار و كلى وسايل تبليغاتى به آمل ببرم و آن‏ها را به محمود خراسانى - از اعضاى حزب آمل - بدهم.
يك روز كه خواستم به حزب آمل بروم، گرسنه شدم. رفتم داخل مغازه ساندويچ‏فروشى. موقع درآمدن يادم رفته بود وسايل را ببرم. سريع برگشتم به مغازه تا وسايلم را بردارم؛ بيچاره صاحب مغازه چقدر ترسيده بود! وقتى خواست آن‏ها را به من برگرداند، سه بار ابتدا تا انتهاى خيابان را نگاه كرد و گفت: »آقا پسر، ديگر اين طرف‏ها پيدايت نشود. اگر منافقين تو را بگيرند، پوست از كله‏ات مى‏كنند!«
پس از هفتم تير سال 60 كه دكتر بهشتى و يارانش به دست منافقين به شهادت رسيدند، دامنه فعاليت حزب كمى كاهش يافت و من براى كار تبليغى به جهاد سازندگى رفتم.
حاجى‏آقا نقوى - مسئول جهاد شهرستان سارى - با ديدنم خنديد و گفت: »سيدحبيب، تو با اين قد كوچكت جهاد آمده‏اى چه كار؟!«
جاى پايم در جهاد سازندگى سارى باز شد. با بچه‏هاى جهاد به روستاهاى دور و نزديك مى‏رفتيم و براى مردم فيلم پخش مى‏كرديم؛ البته با موتور برق و پرژكتور. بسيارى از روستاهاى سارى هنوز برق نداشتند.
حال و هواى رفتن به جبهه، حسابى كلافه‏ام كرده بود. چند بار به بسيج مردمى رفتم؛ اما هر بار به بهانه‏اى ردّم كردند. بهترين و آسانترين راه، رفتن به جبهه از طريق جهاد سازندگى بود. با اصرار فراوان و واسطه قرار دادن اين و آن قبول كردند كه همراه هداياى مردمى به جبهه بروم.
با اين‏كه چند وقت بود به ده نرفته بودم و دلم براى پدر و مادرم تنگ شده بود، از ترس اين‏كه آن‏ها مانع رفتنم به جبهه شوند، به ده نرفتم. روز اعزام، هوا سرد بود و بارانى. شب قبل از اعزام، براى آخرين بار در مقر حزب خوابيدم. چه جاى خوبى براى خوابيدن بود!
صبح، موقع رفتن، از تك تك بچه‏ها خداحافظى كردم. حتى يك ريال پول در جيبم نداشتم. محمد كافترى گفت: »سيدحبيب، صبر كن با موتور تا ستاد اعزام همراهت مى‏آيم.« وقتى به ستاد اعزام رسيديم، هنوز ماشين‏ها نيامده بودند؛ اما نيروهاى اعزامى همراه خانواده‏شان آمده بودند. مدتى گذشت تا ماشين‏هاى اعزامى آمدند. يك دستگاه اتوبوس از دانشكده كشاورزى سارى آمده بود. بقيه ماشين‏ها، هداياى مردمى را با خود حمل مى‏كردند.
محمد كافترى پيش از حركت ماشين‏ها خداحافظى كرد. موقع خداحافظى يك اسكناس صد تومانى به من داد! با همان صد تومانى بدون ساك سوار ماشين شدم.
بوى دود اسپند، فضا را پر كرده بود. باران نم نم مى‏باريد. بعضى مى‏گريستند و برخى هم خندان بودند. صحنه قشنگى بود تلاقى اشك و لبخند!
آخرين نفر كه سوار شد، ماشين با صداى صلوات از جا كنده شد و به سوى ديار عاشقان آغاز شد! در همين سفر با مهران متولى(9) على‏نقى صمدايى، حاج محمد شتابان، محمدرضا نورى و عبدالله ابراهيمى آشنا شدم. ماشين همچنان مى‏غريد. با اين‏كه اولين ماه از فصل زمستان بود، جاده فيروزكوه پوشيده از برف بود. ديگر از جنگل خبرى نبود. غذاى توراهى به عهده كاروان بود.
يك شبانه روز از آغاز حركت‏مان مى‏گذشت. با پشت‏سر گذاشتن كوه‏ها، دشت خوزستان در مقابلمان ظاهر شد. در جاده، ماشين شخصى كمتر ديده مى‏شد. هر چه بود، نظامى بود.
به نزديكى شوش رسيديم و از مقر ايست بازرسى گذشتيم. خستگى سفر در مقابل هيجان و ديدن صحنه‏هاى جنگ، ناچيز به نظر مى‏رسيد. هر چه جلوتر مى‏رفتيم، صداى ضربان قلبم بلندتر مى‏شد. از اين‏كه هنوز به مقصد نرسيده بوديم، هيجان داشتم تا اين‏كه تابلوى »به شهرستان اهواز خوش آمديد« را ديدم.
ماشين‏ها يك‏راست به مقر پشتيبانى جنگ جهاد مازندران رفتند. مقر ما يك مدرسه بود. از ميز و صندلى و نيمكت در درون كلاس‏ها خبرى نبود؛ اما هنوز بعضى از نوشته‏هاى روى تخته‏سياه‏ها پاك نشده بود.
سمتِ چپِ مدرسه، پايگاهى وجود داشت كه نامش شهيد باهنر بود. چند روزى در مقر مانديم تا اين‏كه قرار شد ما را تقسيم كنند.
حاج شتابان - مسئول مقر - گفت: »نيروهايى كه تازه آمده‏اند، خودشان را آماده كنند تا به محل مأموريت جديدشان بروند.«
بعد از آن‏كه نامم را در ليست اعزامى‏ها شنيدم، از شوق بالا و پايين پريدم. حاج شتابان گفت: »ما هيچ‏گونه امكاناتى نداريم كه به شما بدهيم. مقر بعدى، كليه تجهيزات را به شما مى‏دهد.« حاجى حتى نام يگان بعدى را هم نگفت؛ در مورد جهاد و فضيلت آن براى‏مان توضيح داد.
ماشين‏ها سر رسيدند و ما را سوار كردند. من، مهران متولى، على‏نقى صمدايى، غلامرضا نورى و عبدالله ابراهيمى كنار هم نشسته بوديم. از سه‏راه خرمشهر به طرف حميديه رفتيم. كم كم صداى شليك توپ‏هاى خودى را مى‏شنيدم. جاى زخم گلوله‏هاى توپ و خمپاره روى زمين كاملاً معلوم بود. هر چه جلوتر مى‏رفتيم، صحنه‏هاى جنگ نمايان‏تر مى‏شد. آمبولانس‏ها هم هر چند وقت يك‏بار، آژيركشان از كنارمان ردّ مى‏شدند.
به سوسنگرد رسيديم. از آن‏جا ما را به سمت رودخانه نيسان بردند. به موقعيت گردان شهيد بهرامى(10) رسيديم. موقتاً در چادرى جاى گرفتيم تا سازماندهى شويم. از لهجه بچه‏هاى گردان شهيد بهرامى فهميدم كه ترك زبان هستند. گفتم: »شما مربوط به كدام يگان هستيد؟«
يكى از بچه‏ها گفت: »تيپ 31 عاشورا.«
چند ساعتى مى‏شد كه در چادر چمباتمه زده بوديم. صداى غرش توپ‏ها حسابى ما را ترسانده بود.
نزديكى‏هاى غروب بود، فرمانده گردان از خط آمد. خودش را به ما رساند و بعد از خوشامدگويى گفت: »من داداش حسينى هستم، فرمانده اين گردان ... البته مخلص شما بسيجى‏ها. خوشحالم كه شهيد بهرامى خودش اهل شمال بود و شما دوستان از خطه شمال هستيد. طبق اطلاعى كه به من داده‏اند، شما برادران هنوز آموزش درست و حسابى نديده‏ايد. لازم است چند روزى آموزش ببينيد تا با سازماندهى جايتان معلوم شود.«
سخت مشغول ديدن آموزش شديم. انواع سلاح‏ها، نارنجك‏ها، آر پى جى و چند مين را شناختيم. تاكتيك و رزم شبانه را هم آموزش دادند. بعد از تيراندازى در ميدان تير، به ما اعلام شد كه آموزش‏تان تمام شده است و جايتان به زودى معلوم مى‏شود.

منطقه عملياتى و پدافندى تيپ 31 عاشورا شامل هويزه، رودخانه بستان، دغاله، اطراف تپه‏هاى اللّه‏اكبر و دهلاويه مى‏شد. در واقع هم محور آفندى و هم محور پدافندى تيپ محسوب مى‏شد. بعد از اتمام آموزش، به واحد ادوات گردان معرفى شدم. واحد ادوات ما يك قبضه ضدهوايى 57 ميلى‏مترى داشت كه طبق دستور، من از اين به بعد جزء خدمه آن محسوب مى‏شدم. روزهاى اول احساس عجيبى داشتم. مثل پرنده‏اى كه از آشيانه‏اش دور افتاده باشد، تنهايى را به خوبى احساس مى‏كردم. بچه‏هايى كه با آن‏ها از سارى آمده بودم، به واحدهاى ديگر تيپ رفته بودند و تنها شده بودم؛ اما برخوردهاى مهربانانه بچه‏هاى ترك‏زبان، اثرات تنهايى را در وجودم كم مى‏كرد. آن‏ها آن‏قدر برايم احترام قائل بودند كه حتى مرا به اسم صدا نمى‏زدند و فقط به »آقا سيد« اكتفا مى‏كردند.
قبضه پدافند را در ميان بوته‏اى استتار كرده بوديم. پروازهاى پى در پى هواپيماهاى دشمن، ما را كلافه كرده بود. هدف آن‏ها بيشتر لشكر 92 زرهى در كنار رود كرخه بود. تا صداى آژير مى‏آمد، قبضه ما جزء اولين قبضه‏هايى بود كه شليك مى‏كرد. فاصله ما تا خط بيش از چند كيلومتر نبود.
وظيفه سختى بر دوش گردان شهيد بهرامى بود. نيروهاى واحد ادوات، با اين‏كه روزها با پدافند هوايى با هواپيماهاى دشمن مى‏جنگيدند، چون نيرو كم بود، شب‏ها هم به سمت تپه‏هاى اللّه‏اكبر مى‏رفتند و خط نگهدار بودند.
شب‏ها شدت درگيرى در خط زياد مى‏شد. دشمن بيش از اندازه منور مى‏زد. گاهى اوقات آن قدر منور مى‏زد كه شب را به روز تبديل مى‏كرد!

عصر يكى از روزها، »صمدى« - يكى از بچه‏هاى ترك‏زبان - گفت: »آقا سيد، هوا وضعش قاراش ميشه! الانه كه باران بيايد. من كار مهمى دارم ... اگر ممكن است، روى قبضه را چادر بكش.«
گفتم: »چشم برادر صمدى.«
خيالم از توپ راحت شد.
آفتاب سرخ‏فام زمستانى، در پشت تپه‏هاى اللّه‏اكبر غروب كرده بود. اگر چه هوا ابرى بود، غروب خورشيد در خوزستان خيلى زيبا بود. به قصد تقرب به خدا به سمت تانكر آب رفتم. هنوز مشتى آب به صورتم نپاشيده بودم كه دستى بر شانه‏ام سنگينى كرد! سرم را كه چرخاندم، جوانى رشيد و خوش‏سيما در ديده‏ام درخشيد. نگاهم كه در نگاهش گره خورد، لبخندى گرم بر لبانش نقش بست. با رويى گشاده گفتم: »سلام.«
پس از جواب، دوباره دستش را روى كتفم زد و گفت: »چطورى بچه بسيجى؟! با اين قد و قواره در سوسنگرد چه مى‏كنى؟!«
چشم‏هايم را به توپ 57 دوختم و چيزى نگفتم. با تعجب پرسيد: »توپ 57؟!»
سرم را پايين انداختم و گفتم: »تازه به جبهه آمده‏ام. هر چه اصرار كردم، رسته تك‏تيراندازى به من ندادند.«
وضوى من كه تمام شد، او آستين بالا زد. با خود گفتم: خدايا، اين آقا كيست كه لهجه تركى ندارد. در همين فكر بودم كه از من پرسيد: »از كجا اعزام شده‏اى؟!«
- از مازندران.
- عجب ... از كدام شهر؟
- از سارى.
- پس همشهرى هستيم.
آن وقت با زبان مازندرانى از وضعيت بچه‏هاى مازندران پرسيد. كمى كه با هم گفت‏وگو كرديم، نشانى سنگرش را به من داد و گفت: »شام بيا سنگر ما.«
گفتم: »برادر، ببخشيد ... اسمتان را نگفتيد.«
- طوسى.
- كدام طوسى؟!
با شوخى گفت: »محمدحسن قاسمى طوسى، اعزامى از نكا، نام پدر ...«
با شرمندگى گفتم: »نام شريفتان كافى بود.«
و اين بار او اسم مرا پرسيد.
گفتم: »سيدحبيب حسينى، از سارى، روستاى وركلا.«
گل‏خنده‏اى كرد و نگاهى عميق به سراپاى من انداخت. كمى به فكر فرو رفت و بدون اين‏كه حرفى بزند، از من دور شد؛ اما هنوز چند مترى نرفته بود كه برگشت و گفت: »سيد، منتظرتم ... حتماً بيا.«
نمى‏خواستم به اين زودى از من جدا شود، به سويش رفتم و گفتم: »برادر طوسى، از بچه‏هاى سارى كسى با شما نيست؟«
- چيه ... خيلى دلتنگى؟!
- نه، همين جورى پرسيدم.
- يك نفر هست كه احتمالاً تو او را نمى‏شناسى!
- اسمش را بگوييد، شايد بشناسمش.
- حسين اكبرى.
- اكبرى دنگسركى؟!
با اشاره سر، حرفم را تأييد كرد و ديگر منتظر نشد با او سؤال و جواب كنم. با خود گفتم: عجب اتفاقى! پس حسين هم اين‏جاست!
آسمان را كه نگاه كردم، ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ماه بالاى سرم بود.
نمازم كه تمام شد، از مسئول قبضه اجازه گرفتم تا شب را در سنگر طوسى باشم. با اين تصميم، آن شب نمى‏توانستم با بچه‏ها به تپه‏هاى اللّه‏اكبر بروم.
از سنگر پدافند بيرون زدم. نور ماه بر دشت مى‏تابيد. صداى غرش توپ‏ها و خمپاره‏ها از دور به گوش مى‏رسيد و مثل همه شب‏هاى جنگ، عراقى‏ها با شليك منور چلچراغ درست كرده بودند.
به محلى كه طوسى نشانى داده بود، رسيده بودم. نوشته روى تخته جعبه مهمات، نظرم را جلب كرد. چراغ قوه كوچكم را روى نوشته بردم. نوشته شده بود: »سنگر اطلاعات عمليات - ورود افراد متفرقه ممنوع.« با خود گفتم: نكند كه اشتباهى آمده باشم. هنوز از اين فكر خارج نشده بودم كه يكى از برادران ترك‏زبان از همان سنگر بيرون آمد و از من پرسيد: »با كى كار داريد؟!«
گفتم: »با برادر طوسى ...«
گفت: »پس چرا داخل نشدى؟!«
تا خواستم حرفى بزنم. طرف لبخندى زد و داخل سنگر شد. پس از مدت كوتاهى بيرون آمد و مرا با خود به درون سنگر برد. سنگر آن‏ها چيزى از سنگر ما اضافه‏تر نداشت. فانوس كورسويى روشن بود و بوى غذاى روى چراغ والور در سنگر پيچيده بود.
با صداى بلند سلام كردم. حسين اكبرى در حال نقطه‏گذارى روى نقشه بود، صدايم را شناخت. برخاست و باهم روبوسى كرديم.
طوسى در حال نماز بود. با حسين كلى گفت‏وگو كردم. از وضعيت انجمن اسلامى مياندورود بزرگ، بچه‏هاى آن و اتفاقات توى شهر صحبت كرديم و خاطرات مدرسه و دوران كودكى را زنده كرديم تا نماز طوسى تمام شد.
حسين اكبرى به طوسى گفت: »حسن‏آقا، كشف بزرگت اين كوچولو بود؟«
طوسى در حالى كه دستش را روى شانه‏ام محكم مى‏كرد، گفت: »فلفل نبين چه ريزه، بشكن ...«
حسين گفت: »آخه مگه جبهه كودكستانه؟!«
با اخم‏هاى درهم و بى‏حوصلگى گفتم: »اگر كودكستان نيست، تو اينجا چه مى‏كنى؟!«
هر سه‏مان خنديديم.
من پيش‏تر با نام و آوازه طوسى آشنا بودم. جرأت نكردم در همان برخورد اول با او رابطه رفاقت برقرار كنم. ابهت طوسى مرا گرفته بود؛ اما برخوردهاى شيرين و فروتنانه‏اش در آن شب، رفاقت ما را ريشه‏دار كرد.
آشنايى با طوسى و ديدن دوست قديمى‏ام حسين اكبرى، فصل جديدى را در جبهه به رويم گشوده بود. از وضع پيش‏آمده بى‏اندازه خوشحال بودم.
ماه بهمن سال 60 به پايان نزديك شده بود. بچه‏هاى گردان شهيد بهرامى، با اين‏كه شب‏ها به خط مقدم مى‏رفتند، روزها را براى آمادگى بيشتر در آموزش مى‏گذراندند و اين كارِ خيلى سختى بود. با صحبت‏هايى كه طوسى با فرماندهى گردان ما يعنى داداش حسينى كرده بود، من شب‏ها به سنگر طوسى و اكبرى مى‏رفتم و هر شب شهردار بودم.
بچه‏هاى اطلاعات عمليات تيپ، بيشتر اوقات بيرون از مقر بودند؛ خصوصاً اكبرى و طوسى گاهى اوقات هفته به هفته هم پيدايشان نمى‏شد. من فقط شنيده بودم كه كار واحد اطلاعات عمليات سخت است؛ اما نمى‏دانستم چرا و چگونه؟ گاهى اوقات هم كه اكبرى و طوسى با هم در مورد موضوعات پيش‏آمده صحبت مى‏كردند، من متحير مى‏شدم. آن‏ها اصطلاحات عجيبى به كار مى‏بردند كه من تا آن موقع نشنيده بودم.

به عيد سال 61 نزديك مى‏شديم. جنب و جوش فراوانى در تيپ 31 عاشورا ديده مى‏شد. تا اين‏كه به واحد ادوات گردان آماده‏باش دادند و ما بيشتر از هميشه گلوله‏هاى زيادى را براى توپ 57 آماده كرديم.
چندى نگذشت كه صداى مارش عمليات از راديو شنيده شد و گوينده راديو خبر از عملياتى مهم در منطقه دشت عباس، كرخه، شوش و ... داد. آماده‏باش گردان شهيد بهرامى به حركت تبديل شد. جهانگير - از بچه‏هاى هفت‏گل خوزستان - كه مسئول واحد ادوات گردان بود، اسم من و چند نفر ديگر را در ليست افراد اعزامى به عمليات خواند و گفت: »بچه‏ها، وصيت‏نامه‏هاى خودتان را بنويسيد.«
شوق حضور در عمليات براى اولين بار، وجدى خاص در من به وجود آورده بود. مهمات به اندازه كافى به بچه‏ها دادند. من كه قبلاً يك قبضه كلاش گرفته بودم، فقط چند عدد نارنجك از تسليحات گردان تحويل گرفتم. شور و شوق رفتن، همه بچه‏ها را خوشحال كرده بود.
دم دماى غروب سوار كاميونها شديم. از جاده حميديه به سمت اهواز و از اهواز به سمت شوش رفتيم. شب تقريباً به نيمه رسيده بود كه ما را در مكانى پياده كردند. نيروهايى كه در آن منطقه بودند، آشنا به نظر مى‏رسيدند. با كمى پرس و جو فهميدم كه از بچه‏هاى تيپ 25 كربلا هستند. بچه‏هاى استان گيلان و مازندران در آن تيپ فعال بودند. از اين‏كه به هم‏زبان‏هاى خود رسيده بودم، خوشحال بودم. منطقه استقرار ما »خلف مسلم« نام داشت. در همان مكان سازماندهى مجدد شديم و رسته تداركات به من داده شد.
عصر همان روز به سمت سايت 1 و 2 در منطقه دشت عباس حركت كرديم. نيروهاى متحد ارتش و سپاه، مناطق مورد نظر در دشت عباس، موسيان، منطقه عمومى شوش و ... را آزاد كرده بودند.
گردان ما تقريباً يك هفته وظيفه پشتيبانى را انجام داد و »سعيد داستان«، از بچه‏هاى مسجد جزايرى اهواز، تنها شهيد گردان بود كه در اين عمليات به شهادت رسيد.
بعد از فروكش كردن آتش عمليات، گردان به مقر سابق خود برگشت و همچنان در محورهاى اللّه‏اكبر و تنگه چزابه پدافند مى‏كرد. هنوز چند روز از برگشت ما به منطقه نيسان نگذشته بود كه مسئولين گردان براى آماده‏سازى نيروها براى شركت در عمليات بزرگى به نام الى بيت‏المقدس، اقدام به سازماندهى مجدد نيروها و آموزش آن‏ها كردند. احتمالاً من در اين عمليات، جنگ را از نزديك بهتر تجربه مى‏كردم؛ تجربه‏اى كه سرآغاز جديدى براى زندگى من حساب شد.
واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا خيلى فعال بود. اكثر اوقات بچه‏هاى قرارگاه در آن‏جا حضور داشتند. بيشتر از ديگران، برادر بسطامى - فرمانده سپاه سوسنگرد - به آنجا رفت و آمد مى‏كرد. يك شب كه برادر بسطامى ميهمان ما بود، طوسى مرا به ايشان معرفى كرد. بسطامى خنده ملايمى كرد و گفت: »با ديدن بچه‏هاى مازندران به ياد حسين بهرامى مى‏افتم. خصوصاً برادر طوسى كه با آمدن شما به اين منطقه حس مى‏كنم شهيد بهرامى را در جمع خودمان داريم.«
يكى ديگر از نيروها، برادر مسعود تجويدى(11) - از بچه‏هاى مسجد جزايرى اهواز - بود كه معمولاً با موتور هوندا مى‏آمد و با برادر طوسى به نقاط مختلف جبهه مى‏رفتند. حسن باقرى )افشردى((12) هم بسيار به آن سنگر مى‏آمد و ساعت‏ها با طوسى و حسين اكبرى هم‏كلام مى‏شد. من از اين‏كه چهره فرماندهان را از نزديك مى‏ديدم، احساس غرور مى‏كردم.
هنوز خستگى برگشت بچه‏هاى تيپ 31 عاشورا از عمليات فتح‏المبين از تن‏شان درنرفته بود كه باز غيبت‏هاى طولانى بچه‏هاى اطلاعات عمليات تيپ شروع شد.
يك هفته از عمليات فتح‏المبين و بيست روز از آغاز سال نو مى‏گذشت. كار يكنواخت در واحد ادوات گردان و اين‏كه شب‏ها همراه نيروها به تپه‏هاى اللّه‏اكبر نمى‏رفتم و نيز غيبت طولانى طوسى و اكبرى، حوصله‏ام را سر برده بود. غروب جبهه هميشه دلگير بود. در يكى از همين روزهاى بهارى، هنگامه تنگ غروب كه كوهى از غم بر سينه‏ام نشسته بود، طوسى پيدايش شد؛ اما با سر و وضعى ژوليده. همين‏كه چشمش به من افتاد، كوله‏پشتى را به من داد و گفت: »سيد، اين وسايل را در جاى مناسبى قرار بده.«
به سرعت با آب‏ليمو شربت درست كردم. طوسى آن را نوشيد، سر به زمين گذاشت و نفسى تازه كرد. پس از استراحت مختصرى، نمازش را خواند و به بيرون سنگر رفت.
هواى خنك اطراف رودخانه به همراه بوى هور، بينى‏مان را نوازش مى‏داد. طوسى مرا كه درون سنگر مشغول آماده كردن شام بودم، صدايم كرد و گفت: »سيدحبيب، از حسين نمى‏پرسى؟!«
گفتم: »خواستم اول خستگى در كنى، آن وقت.«
برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، حسين سلام رساند و گفت با فرمانده گردان شما برادر داداش حسينى صحبت كرده‏ام تا كار انتقال تو به اطلاعات عمليات درست شود.«

طوسى مشغول علامت‏گذارى روى كالك و بررسى نقشه بود و من سعى مى‏كردم در اين مواقع مزاحمتى ايجاد نكنم. خنكى هوا نشان از غروب آفتاب مى‏داد. با شنيدن صداى موتور، از سنگر بيرون رفتم. حسين اكبرى با پوتين‏هاى ترك‏خورده و لباس‏هاى چروكيده از خط آمده بود. مثل كسى كه گمشده‏اش را يافته باشد، با ديدن او، قلبم در سينه‏ام جاز باز كرد. از اين‏كه او را صحيح و سالم مى‏ديدم، خيلى خوشحال بودم.
چاى و شربت‏اش را كه خورد، پلكهايش را بست؛ اما هنوز به خواب عميقى فرو نرفته بود كه يك‏مرتبه از جايش بلند شد. از اين حالتش تعجب كردم. شروع كرد به دادن گزارش به طوسى. من براى اين‏كه مزاحم گفت‏وگوى محرمانه آن‏ها نباشم، به بهانه‏اى از سنگر زدم بيرون. وقتى به سنگر برگشتم، ستاره‏ها در حال خالكوبى كردن سينه آسمان بودند.
دلمان را كه در شط زلال نماز و نيايش شست و شو داديم، از مائده خدا شكممان را سير كرديم. بعد از شام، شوخى‏هاى حسين از دوران مدرسه شروع شد و خنديدن هر سه‏مان، آن هم در زير چتر مهتاب، دنيايى ديگر را آفريد. كم كم چشم‏هايمان سنگينى كرد. پلك‏هايمان را كه به هم گذاشتيم، احساس كردم روحمان بيشتر از هميشه سبك شده است.
بعد از چندين روز خسته‏كننده براى اكبرى و طوسى، رفتن به حمام در شهر ضرورى مى‏نمود. به سمت اهواز حركت كرديم. در سه‏راهى حميديه، به خاطر گرمى هوا، برادر طوسى ما را به نوشابه‏اى خنك ميهمان كرد. به اهواز رسيديم. سه نفرى به حمام رفتيم. بعد از استحمام و تنى به آب زدن، طوسى و اكبرى از من جدا شدند و من بلافاصله به مقر برگشتم.
با موافقت داداش حسينى - فرمانده گردان - با انتقالم از گردان شهيد بهرامى به صورت مأمور، ديگر از نيروهاى اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا محسوب مى‏شدم. بچه‏هاى پدافند گاهى اوقات به سنگر ما مى‏آمدند و سر به سرم مى‏گذاشتند. يكى مى‏گفت: »اگر به كربلا رفتى، ما را هم ببر.« جهانگير كه مسئول واحد ادوات گردان بود و به من علاقه زيادى داشت، وقتى جثه كوچك مرا مى‏ديد، مى‏گفت: »سيدحبيب، آن طرف كه رفتى، صدام را با خودت بيار ...«
روزها سپرى مى‏شد تا اين‏كه يك روز تصميم گرفتم به اهواز بروم و تلفنى جوياى حال خانواده‏ام شوم. به شهر كه رسيدم، اول به مقر پشتيبانى جنگ جهاد استان مازندران رفتم تا از اوضاع و احوال آن‏جا اطلاع حاصل كنم بعد از اين‏كه شكمى از عزا در آوردم، يكى از بچه‏ها گفت: »حاج شتابان - مسئول مقر - با شما كار دارد.«
رفتم پيش حاجى. بعد از سلام و عليك و پرسيدن اوضاع و احوال محل خدمتم، حاج شتابان گفت: »سيدحبيب، برادر طوسى تماس گرفت و گفت اگر به اهواز آمدى، هر چه سريع‏تر خودت را به مقر اصلى واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا برسانى.«
با نشانى كه حاجى داده بود، از بچه‏ها خداحافظى كردم و خودم را به شهرك نبرد رساندم. به دژبانى كه رسيدم، سراغ برادر طوسى را گرفتم. گفتند: »كدام واحد كار مى‏كند؟«
گفتم: »اطلاعات عمليات.«
وارد مقر شدم. پس از آن به اتاق طوسى رفتم. در حال نماز بود. گرماى هوا كلافه‏ام كرده بود. بدون اين‏كه از كسى بپرسم، آب يخ گوارايى از كلمن نوشيدم. جگرم خنك شد. نماز طوسى كه تمام شد، گفتم: »سلام حسن‏آقا!«
با آن‏كه طوسى را در شهر ملاقات مى‏كردم، سر و رويش خاكى خاكى بود. با تعجب پرسيدم: »خيلى خاك‏آلوديد ... كجا بوديد؟!«
گفت: »چند روزى آن طرف خط سراغ لانه عنكبوت‏ها رفته بودم. خودت كه مى‏دانى ...«
بيش از اين به خودم اجازه ندادم زبان باز كنم. سريع حرف را عوض كردم و گفتم: »حسن‏آقا، آب خنك يا شربت؟«
با اشاره دست فهميدم كه آب را ترجيح مى‏دهد. بعد از اين‏كه ليوان آب را در سه مرحله بالا كشيد، گفت: »سيد، تو كه سر و وضعت از من خاكى‏تر است.«
گفتم: »راستش من آمده بودم شهر تا حمام كنم و تلفنى هم به سارى بزنم.«
منتظر شديم تا سفره ناهار پهن شد. بعد از خوردن ناهار، سوار موتور شديم و براى استحمام به شهر رفتيم. در طول مسير، طوسى گفت كه ان‏شاءالله به زودى عمليات بزرگى انجام خواهد شد و با موافقت فرماندهى تيپ قرار شده كه تو براى هميشه از گردان شهيد بهرامى به واحد اطلاعات عمليات منتقل شوى.
من كه نمى‏توانستم شادى اين دو خبر را كتمان كنم، با خوشحالى گفتم: »حالا كى اين ضيافت برپا مى‏شود؟«
لبخندى زد و گفت: »به زودى ...«
از حال و روز حسين پرسيدم. گفت: »در منطقه‏اى است كه قرار است عمليات در آن‏جا انجام بشود، براى تيپ 31 عاشورا مقرى آماده كرده‏اند و حسين در آن‏جاست.«
ناگهان سرعت موتور را كم كرد. نرسيده به پل معلق، زير درخت نخلى نگه داشت. در حالى كه متعجب‏ام كرده بود، قبل از اين‏كه حرفى بزنم، گفت: »پياده شو!«
چفيه را از صورتم كنار زدم. برادر طوسى موتورش را زير سايه درختى پارك كرد. گفت: »سيدحبيب، ديشب خوابى ديدم. فكر كردم اگر آن را بدانى، بد نيست.«
با نگرانى پرسيدم: »خير باشد.«
گفت: »ديشب در عالم رؤيا ديدم كه حسين بدون اين‏كه بال داشته باشد، به سمت آسمان‏ها مى‏رود.«
گفتم: »من هم مى‏دانم او زمينى نيست؛ چون از روزى كه شناختمش، روحش در ملكوت است.«
آهى كشيد و گفت: »فكر مى‏كنم در اين عمليات به آرزويش برسد.«
با شنيدن اين حرف، دلم مثل حبابى شكست. با خود گفتم: چطور مى‏توانم داغ بهترين دوست خودم را تحمل كنم؟« هنوز خاطرات روزهايى كه تنهايى‏مان را روى يك ميز باهم قسمت مى‏كرديم، در ذهنم زنده بود. در حالى كه لب‏هايم مى‏لرزيد، گفتم: »بد به دلت راه نده حسن‏آقا ... هنوز تا كربلا راه زيادى مانده. مگر قرار نيست كه همه با هم زاير اين راه باشيم؟«
برادر طوسى در حالى كه مى‏خنديد، گفت: »سيدحبيب، هر چيزى لياقت مى‏خواهد.«
من خاموش شدم و در خود فرو رفتم.

طبق معمول، طوسى اجازه نداد دست به جيب شوم و پول حمام را او حساب كرد. از حمام كه خارج شديم، آفتاب تند و تيز بر سر شهر مى‏تابيد. فرصت خوبى بود تا در شهر گشتى بزنيم و البته چيزهايى را هم براى بر و بچه‏هاى همسنگر خريدارى كنيم.

بعد از صحبت‏هاى طوسى با من در مورد عمليات آينده و حضور در واحد اطلاعات عمليات، شوق عجيبى در دلم ريشه دواند؛ شوقى كه مرا به سوى واحد اطلاعات عمليات مى‏خواند؛ آن هم به چند دليل: اول به خاطر حضور در خط مقدم، دوم به خاطر قرار گرفتن در كنار دوست قديمى‏ام يعنى حسين و دوست جديدم طوسى، و سوم به خاطر شركت در عمليات.
رفتم دنبال انتقالى. به هر وضعى بود، از ادوات گردان تسويه گرفتم. بعد از آن رفتم به چادر فرماندهى گردان، پيش برادر داداش حسينى. او تسويه حساب مرا امضا كرد و من به درخواست واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا، وارد اين واحد شدم. از همان اول سعى كردم چيزهاى تازه‏اى ياد بگيرم. برادر طوسى و ساير بچه‏هاى واحد، از هيچ آموزشى در حق من دريغ نمى‏كردند.
در هفته اول، چيزهايى مثل كار با دوربين ديد در شب، قطب‏نما، نقشه‏خوانى، ترسيم روى كالك، مقياس‏ها، درجات، خطوط مرزى و ... را آموختم.
حدود ده روز بود كه به اين واحد آمده بودم كه بعدازظهر يك روز گرم و آفتابى، برادر حسن باقرى به همراه تعدادى از برادران قرارگاه نصر از خودرو جيپ جنگى پياده شدند و سراغ برادر طوسى را گرفتند. يكى از بچه‏ها به برادر طوسى اطلاع داد. طوسى از سنگر بيرون آمد. همديگر را بوسيدند. ملاقات صميمانه آن‏ها و تبادل نظرشان پس از تقريباً دو ساعت به پايان رسيد.
ديدار اين دو فرشته واقعاً برايم بسيار باارزش بود. در همين ديدار به صورت جدى با برادر باقرى آشنا شدم. بعدها از طوسى شنيدم كه حسن باقرى در آن جلسه از آزادسازى خرمشهر صحبت كرده و بنا به دستور، از نيروهاى صاحب‏نظر در امر تاكتيك‏هاى نظامى، نظرخواهى شده بود كه آيا در آن شرايط مى‏توانند خرمشهر را بازپس بگيرند يا خير.
طبق معمول هر عملياتى، به بچه‏هاى واحد اطلاعات عمليات دستور دادند تا در زمان اجراى عمليات، همراه گردان‏هاى رزمى به عمليات اعزام شوند. از اين‏رو من هم به گردان شهيد بهرامى رفتم و تجهيزات انفرادى را تحويل گرفتم. وضع گردان تا حدودى آشفته به نظر مى‏رسيد. رفتم پيش داداش حسينى و از او ماجرا را پرسيدم. گفت: »گردان شهيد بهرامى مى‏خواهد با گردان شهيد علم‏الهدى ادغام شود.«
با خود گفتم نكند اين جابجايى، رفتن گردان به خط را منتفى كند. سريع به واحد برگشتم و ماجرا به طوسى گفتم. طوسى هم وقتى موضوع را شنيد، گفت: »سيدحبيب، لازم نيست به گردان برگردى. بهتر است كنار خودمان باشى.«
با شنيدن اين حرف، روحم تازه شد. يك‏بار ديگر مى‏توانستم در كنار طوسى بودن را تجربه كنم. در حالى كه خوشحالى‏ام را نمى‏توانستم پنهان كنم، از طوسى تشكر كردم. برادر طوسى در حالى كه مشغول نوشتن چيزى بود، گفت: »آقا سيد، ما باهم‏ايم؛ مثل يك روح در دو تن ...«، او چنين گفت؛ اما طوسى كجا و من كجا؟!
در اولين فرصت به گردان پيغام فرستادم كه ديگر برنمى‏گردم.

رفت و آمد مسئولين و فرماندهان ارشد منطقه و تيپ، جلسات سرى در واحد اطلاعات عمليات تيپ، عزيمت‏هاى طولانى بچه‏ها به خط و جنب و جوش ساير نيروها، خبر از عملياتى بزرگ مى‏داد. انتقال نيروها به سمت خطوط مقدم شروع شده بود. بچه‏هايى كه هنوز به يگانهاى عمل كننده ملحق نشده بودند، همچنان بى‏صبرانه منتظر دستور بودند.
زمان حركت فرا رسيد. من، طوسى و اكبرى، از سمت سوسنگرد و حميديه به اهواز رفتيم و به سمت خرمشهر تغيير مسير داديم. شب را در قرارگاهى در مسير استراحت كرديم. همان شب، مرحله اول عمليات بيت‏المقدس شروع شد. صبح زود صبحانه را خورده و نخورده وارد عمليات شديم. در شب گذشته و مرحله اول عمليات، نيروهاى ما خط را شكسته و مقدار زيادى از جاده اهواز - خرمشهر را آزاد كرده بودند. حمله در دو سوى جاده ادامه داشت و آتش چون بارانى تند بر همه جا مى‏نشست.
جاده آسفالته همچون فرشى زير پاى بچه‏ها بود. نيروهايى كه زحمت آزاد كردن جاده را كشيده بودند، وقتى به آن مى‏رسيدند، در مقابل خدايشان به سجده مى‏افتادند و بر كف جاده بوسه مى‏زدند. من يك دستگاه بى‏سيم پى آر سى با آنتن شلاقى بر پشت داشتم.
اولين نشانه‏هاى پيروزى با اسارت عراقى‏ها ديده شد. براى اولين بار چشمم به عراقى‏ها خورد. بعضى‏ها خيلى تنومند بودند و سيبل‏هاى كلفت داشتند. در آن گرماى سخت و طاقت‏فرسا، بيشترشان با يك زيرپوش سفيد اسير شده بودند.
طوسى لحظه به لحظه خبرهاى خط را به فرماندهى مى‏داد. فرماندهى بر مبناى گزارش او و ساير دوستان، براى محور 31 عاشورا برنامه‏ريزى مى‏كرد.
دو روز از مرحله اول عمليات بيت‏المقدس مى‏گذشت كه طوسى گفت: »سيد، دستور رسيده كه موقعيت ما بايد عوض شود.«
گفتم: »حالا كجا بايد برويم؟«
گفت: »به سمت دارخوين.«
من كه تا آن زمان اسم دارخوين را نشنيده بودم، چيزى نگفتم.
روز سوم عمليات، در امتداد كارون يعنى نزديكيهاى دارخوين، همراه با برادران لشكر 77 خراسان وارد شناورهايى كوچك شديم. با آن‏ها از عرض رودخانه كارون گذشتيم و در دو سوى رودخانه مستقر شديم. يكى از رمزهاى موفقيت برادران رزمنده ما تا به حال، هجوم به نيروهاى دشمن در شب بود. هنوز چند ساعتى به مرحله بعدى عمليات مانده بود. هوا داغ و گيج‏كننده بود. من و طوسى و اكبرى هنوز در كنار هم بوديم. از دور، تعدادى از فرماندهان ارتشى پيدايشان شد. چهره سرهنگ صياد شيرازى(13) تابناك‏تر از ديگران بود. سرهنگ صياد، فرمانده نيروى زمينى ارتش بود و همه بچه‏هاى جنگ براى ايشان احترام قائل بودند. آن‏ها براى ارزيابى منطقه و بررسى كم و كيف كارها به اين‏جا آمده بودند.
به موقعيت ما كه رسيدند، برادران طوسى و اكبرى به استقبال‏شان رفتند و آن‏ها را به سنگر ما دعوت كردند. فرماندهان ارشد منطقه و يگانهاى عمل‏كننده ارتش، همراه ايشان بودند. طوسى صدايم كرد و گفت: »سيد، از توى كوله‏پشتى نقشه منطقه عملياتى را بياور.«
حدود يك ساعت به بررسى مناطق علامت‏گذارى‏شده روى نقشه پرداختند و نقاط كور دشمن را بررسى كردند. از شدت گرمى هوا و شرجى بودن اطراف كارون، چهره همه‏شان خيس عرق شده بود. صياد شيرازى از همكارى طوسى با ايشان تشكر كرد. همگى برخاستند كه بروند. صياد رو به طوسى كرد و گفت: »برادر طوسى، اگر آبى در اختيار دارى، جگر ما را خنك كن.«
طوسى آب را در يغلاوى(14) ريخت و به صياد داد. صياد آب را كه نوشيد، گفت: »ان‏شاءالله خداوند در روز قيامت شما را با شهيدان محشور فرمايد.« آن وقت با لحنى همراه با محبت گفت: »برادر طوسى، عجب ليوانى داريد ... آب در آن مثل شربت طهور است!«
طوسى با لبخند صميمانه‏اى گفت: »شربت شهادت را امشب در عمليات توزيع مى‏كنند ... چه فايده كه ما فقط كاسه‏اش را داريم؟«
با اين حرف، همه به خنده افتادند.
همراهان سرهنگ صياد شيرازى هم آب نوشيدند و بعد از خداحافظى از سنگر ما دور شدند. به خود كه آمدم، آواى ملكوتى قرآن و پس از آن اذان مغرب از راديوى كوچكم به گوش جانم نشست. بار ديگر مى‏توانستم دلم را زير بارانى از نيايش و دعا تطهير كنم.
هر چه عقربه‏هاى ساعت جلوتر مى‏رفت، تپش قلب من بيشتر مى‏شد. اولين بار بود به محورى ناآشنا آمده بودم كه قرار بود در آن عمليات شود. بى‏سيم را روى فركانس جديد تنظيم كردم؛ به اصطلاح روى سكوت راديويى ماندم. ساعت ده شب كه شد، رمز مرحله دوم عمليات الى بيت‏المقدس را گفتند. البته من نفهميدم كه رمز چه بود؛ چون در آن لحظه، گوشى بى‏سيم در دست طوسى بود.
صداى شليك توپخانه‏ها و ادوات خودى در منطقه پيچيد. با هماهنگى انجام‏شده، حسين اكبرى نزد برادران ارتشى رفته بود. البته يك دستگاه بى‏سيم پى آر سى با خود برده بود و مرتب از وضع بچه‏ها و روند عمليات به عقبه اعلام كد مى‏كرد و من صداى او را مى‏شنيدم.
موقعيت ما در يك‏ساعت بعد از شروع عمليات تغيير كرد. من و طوسى به اتاق بى‏سيم و فرماندهى يكى از تيپ‏هاى لشكر 77 خراسان رفتيم. طوسى مرتب با دهنى بى‏سيم‏هاى مختلف صحبت مى‏كرد. و فرماندهى تيپ و نيروهاى عمل‏كننده را با هم هماهنگ مى‏كرد.
دم دماى صبح بود كه ناگهان ارتباط حسين با ما قطع شد. هر چه تلاش كردم، نتوانستم با حسين ارتباط برقرار كنم. دل‏شوره‏اى بر فضاى دلم حاكم شد. در آن شلوغى، طوسى متوجه تغيير حالت من شد، گفت: »چه خبر شده سيدحبيب؟ چرا نگرانى؟«
گفتم: »ارتباط حسين با ما قطع شده.«
طوسى گفت: »ناراحت نباش ... صحنه‏هاى عمليات از اين مسائل با خود دارد. طورى نيست. حسين حتماً حالش خوبه.«
روز بعد هم هواى داغ جنوب با گرمايش از ما پذيرايى كرد. بچه‏ها از محور كارون - دارخوين پيروزى‏هاى چشمگيرى به دست آورده بودند. خورشيد خوزستان به شفق نشسته بود كه صداى آشنايى به گوشم خورد: »سيدحبيب! سيدحبيب!«
از سنگر زدم بيرون. حسين اكبرى بود؛ اما با سر و وضعى خاكى و خسته. بى‏اختيار داد زدم: »گمشده پيدا شده! گمشده پيدا شده.«
او را بغل كردم و بوسيدم. گفت: »چيه؟ چه خبرته؟ فكر كردى رفته بودم سفر قندهار؟ همين ديشب از شما جدا شدم! امشب هم اين‏جا هستم.«
طبق معمول، او و طوسى با هم خلوت كردند. آمدنش به اندازه يك شب‏نشينى طول نكشيده بود كه از بى‏سيم فرماندهى 31 عاشورا حسين را پيج كردند! گفتم: »چه خبره؟«
گفت: »قرار شده مقدارى مهمات براى بچه‏ها به خط ببريم. من چون به محور آشنايى دارم، بايد اين كار را انجام بدهم.«
حسين اكبرى با سه دستگاه تويوتا دوباره به سمت خط به راه افتاد. آخرين كلام طوسى به حسين اين بود كه حسين جان، مواظب خودت باش. من براى بدرقه حسين و به بهانه ديدنش پيش او ماندم؛ اما طوسى فوراً به سنگر برگشت.
همين كه حسين رفت، گويى كه دلم رفته باشد، بى‏اختيار روى زمين نشستم. به ساعت نگاه كردم؛ 12 شب را نشان مى‏داد. در همين هنگام، دستى بر شانه‏ام نشست. يكى از بچه‏هاى ارتشى بود. گفت: »سيدحبيب شما هستى؟«
گفتم: »بله.«
گفت: »برادر طوسى با شما كار دارد.«
به سنگر هماهنگى سپاه و ارتش كه رسيدم، طوسى گفت: »بايد به يك مأموريت جديد بروى.«
گفتم: »كجا؟!«
گفت: »به خط براى آمارگيرى ... همراه بچه‏هاى تعاون.«
نيروهاى تعاون تيپ آماده بودند تا براى آمارگيرى و انتقال اجساد مطهر شهدا به محور عملياتى بروند. حركت كرديم. فجر صادق كه طلوع كرد، در حالى كه پاهايمان همچنان در لاك پوتين‏هايمان بود، نماز صبح‏مان را خوانديم. بعد از خواندن نماز مشغول استراحت شديم. هوا همچنان گرم بود و شرجى. نفس كشيدن مشكل بود. در درون سنگر اگر چه از تركش توپ و خمپاره در امان بوديم، اما از شبيخون پشه‏هاى خاكى امان نداشتيم. به هر حال بر اثر خستگى و بى‏خوابى شب گذشته يكى دو ساعت خوابيديم. آفتاب داغ خوزستان در روزى ديگر از مشرق زمين طلوع كرده بود كه از سنگر رفتيم بيرون.
بدنهاى مطهر شهدا مانند شقايق‏هاى صحرايى در پهنه خاك سوسو مى‏زدند. بعضى از آن بدن‏ها دست و بعضى هم پا نداشتند. معلوم بود كه بيشتر شهدا روى مين رفته بودند. بچه‏هاى تخريب لشكر 77 به ما كمك كردند تا شهدايى را كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، جمع‏آورى كنيم. در همين حين، چند دستگاه خودرو كه خبرنگاران را با خود آورده بود، در نزديكى ما توقف كرد. در بين آن‏ها، خبرنگارى بود كه خيلى بى‏تابى مى‏كرد. جلو رفتم و به مترجم گفتم: »اين آقا خبرنگار كدام كشور است؟«
گفت: »فرانسه.«
گفتم: »چرا اين طورى مى‏كنه؟!«
گفت: »وجدان بيدار همه جا هست. اين خبرنگار با ديدن صحنه‏هاى به شهادت رسيدن اين بچه‏ها مى‏گويد: مدافعين حقوق بشر كجايند كه اين همه فداكارى و ايثار را نمى‏بينند؟!«
با آمدن هواپيماهاى عراقى، خبرنگاران به سرعت منطقه را ترك كردند. هواپيماهاى دشمن به شدت به مواضع ما حمله كردند.
مرحله سوم عمليات با آزادسازى دشت دارخوين و امتداد كارون به پايان رسيد. خط تثبيت شد. عراقى‏ها چند پاتك انجام دادند؛ اما هرگز نتوانستند نقاطى را كه از دست داده بودند، دوباره تصرف كنند.
تقويم سال 1361، اوايل خرداد را نشان مى‏داد كه نيروهاى اسلام از چند محور خرمشهر را به محاصره درآوردند. ما در آستانه فتحى بزرگ قرار داشتيم.
بعد از اين‏كه مأموريت واحد تعاون تيپ 31 عاشورا در آن محور موقتاً به پايان رسيد، بلافاصله براى ديدن طوسى به مقر قبلى رفتم. اثرى از برادر طوسى در آن جا نبود. تنها جوابى كه گرفتم، اين بود كه مقر فرماندهى مشترك با توجه به پيشروى نيروها عوض شده است. پس دوباره همراه نيروهاى تعاون تيپ 31 عاشورا به خط برگشتم.
صبح پيروزى نزديك شده بود. ضربات كارى بچه‏ها بر پيكر دشمن سنگينى كرده بود. نيروهاى 31 عاشورا در محور جديدى قرار گرفتند و آن محور شلمچه بود. خرمشهر در محاصره كامل نيروهاى ما بود.
هنوز چند روز مانده بود به فتح خرمشهر. بعد از جمع‏آورى اجساد مطهر شهدا از درون ميدان مين؛ به طرف جاده خرمشهر حركت كرديم. براى ما روز سختى بود. بدن‏هاى شهدا پر از زخم‏هاى كارى بود. گروه ما در تيررس سلاح سبك دشمن بود. با شليك خمپاره‏اى از طرف دشمن، سه نفر از جمع ما زخمى شدند. چند تركش خمپاره به بدن و يك تركش بزرگ هم به سر من اصابت كرد. ما سه نفر را از صحنه درگيرى به بيمارستانى در اهواز بردند. بعد از مداوا و بسترى موقت، ما را از آن‏جا با قطار به سمت تهران و سپس مازندران انتقال دادند. توى مسير، هر كجا قطار مى‏ايستاد، مردم با گل و شيرينى به درون كوپه‏ها مى‏آمدند و به ما هديه مى‏دادند. در ايستگاه پل سفيد - يكى از شهرهاى مازندران - جوانان و مردم با گل و شيرينى و سلام و صلوات وارد سالن قطار شدند و خالصانه ما را بوسه‏باران كردند. در همين حين، خانم جوانى با چادر مشكى دست در دست دخترش، به درون كوپه آمدند. دخترك كوچك رو به من كه نوجوان مجروحى بودم، كرد و در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود. به من سلام كرد. بعد از جواب سلام به او گفتم: »چى شده خانم كوچولو؟«
گفت: »از منطقه خرمشهر مى‏آيى؟«
- بله.
- من به دنبال پدرم مى‏گردم. مى‏گويند مجروح شده. نمى‏دانم الان در كدام بيمارستان است.
هنوز كلامش پايان نيافته بود كه اشك چشمانش روى گونه‏هايش جارى شد. با ديدن گريه دختر كوچولو بى‏اختيار اشك‏هايم سرازير شد. وقتى فهميد پدرش را نمى‏شناسم و از او خبرى ندارم، در حالى كه هق‏هق گريه‏اش بلند شده بود، گفت: »پدر، من نه رقيه هستم و نه سكينه، دلم تو را مى‏خواهد.«
موقع خداحافظى، يك شاخه گل از مادرش گرفت و به من هديه كرد. گفتم: »دعا مى‏كنم ان‏شاءالله پدرت را هر چه زودتر پيدا كنى.«
مجروحين زيادى را در قائم‏شهر از قطار پياده كردند تا در بيمارستان‏هاى استان بسترى كنند. من و عده‏اى ديگر را كه جزء مجروحين سخت به حساب مى‏آمديم به بيمارستان يحيى‏نژاد بابل بردند.
نمى‏دانم چگونه خبر به روستايمان رسيد و در آن‏جا شايع شده بود كه سيدحبيب به شهادت رسيده است. تمام مردم روستا كه در زمين‏هاى شاليزارى كار مى‏كردند، دست از كار كشيده بودند تا در تشييع جنازه‏ام شركت كنند. مردم بى‏دليل در اطراف خانه پدرم جمع شده بودند. بر اثر ازدحام و گريه‏هاى بى‏مورد مردم، خصوصاً زن‏ها، مادرم دو سه مرتبه بى‏هوش شده بود. عمويم سيدموسى و پسرخاله‏ام بعد از اين‏كه بيمارستان‏هاى سارى و قائم‏شهر را گشته بودند، در بابل مرا ديدند كه روى تخت افتاده‏ام. با ديدن هم روبوسى كرديم. آن‏ها به من گفتند كه در محل شايعه شده است كه تو شهيد شده‏اى. اگر تو را نبريم، هيچ‏كس باور نمى‏كند كه تو مجروح شده‏اى و تازه اگر باور كنند، تمام بيمارستان را روى سرشان مى‏گذارند.
با مساعى دكترها از بيمارستان با ماشين كرايه به وركلا رفتيم. اطراف خانه پدرم مملو از جمعيت بود. وارد حياط خانه كه شدم، جمعيت ريختند روى سرم. آن‏ها مى‏گفتند: »حبيب آمد، حبيب آمد!«
مادرم تا مرا ديد، دوباره بى‏هوش شد. وارد اتاق كه شدم، يكى از بزرگان ريش‏سفيد محل با شوخى گفت: »تو شهيد بشو نيستى آقا سيدحبيب، فقط كار نشاء ما را عقب انداختى!«
عمليات بيت‏المقدس به نقطه اوج خود رسيده بود. بچه‏ها مزد زحمات خود را گرفته بودند. روز سوم خرداد، از راديوى ايران خبر آزادى خرمشهر در تمام دنيا پيچيد. قلب همه شاد شده بود. مردم شهرهاى ايران به شكرانه اين پيروزى غرق در شادى و سرور بودند.

منبع : سایت سوره
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

چند روزى بود كه از بيمارستان به ده‏مان آمده بودم. بعضى وقت‏ها حوصله‏ام سر مى‏رفت. براى تعويض پانسمان زخم سر و پايم به درمانگاه سپاه سارى مى‏رفتم. در يكى از همين روزها كه از درمانگاه بيرون آمدم، با خود گفتم: چند وقتى است كه از وضع شهر بى‏خبرم. چه خوب است گشتى در شهر بزنم ... براى روحيه‏ام خوب است.
آرام آرام و عصازنان به سمت مسجد جامع در حركت بودم كه در خيابان انقلاب چشمم به چهره حسن‏آقا طوسى افتاد. بعد از ديده‏بوسى و حال و احوال‏پرسى گفتم: »چه خبر؟ كى آمديد؟!«
گفت: »بعد از اين‏كه بچه‏ها خرمشهر را آزاد كردند، خط تثبيت شد و دشمن هم از بازپس‏گيرى خرمشهر مأيوس شد، منطقه حالت عادى به خود گرفت من به مرخصى آمدم.«
گفتم: »از حسين چه خبر؟«
اشك در چشمانش حلقه زد؛ مثل شبنمى كه بر گُل نشسته باشد.
گفتم: »حسن‏آقا، چرا ساكت‏ايد؟ مگر اتفاقى افتاده؟«
بدون حرفى سرش را پايين انداخت. پرسيدم: »حسين شهيد شده؟«
گفت: »مزد زحماتش را خداوند به او داد.« آن وقت ادامه داد: »يك عمر ما بار گرانى روى شانه‏اش بوديم و او دردهاى ما را به جان خريد، حالا فردا يك شهر بايد او را روى شانه‏هاى خود بگيرد.«
گفتم: »راستى كى او را تشييع مى‏كنند؟«
گفت: »همين فردا صبح.«
دو نفرى به طرف مسجد حركت كرديم. نماز جماعت كه تمام شد، حس كردم عطر ياد حسين، همه مشام‏ها را آكنده است.
ساعت 9 صبح روز بعد همراه حسن‏آقا به مسجد جامع سارى رفتيم. جوانان، پيشانى‏بندهاى سرخ بسته بودند و بزرگترها بر سر و سينه مى‏زدند. هردويمان از اين‏كه رفيق شفيق و هم‏رزم شجاعى را از دست داده بوديم، بى‏نهايت متأثر بوديم. جنازه‏ها را با احترام نظامى همراه با مارش عزا به مسجد آوردند و بر آن‏ها نماز گزاردند. آن‏گاه خواهر شهيد اكبرى پشت تريبون رفت و فرزند حسين را روى دستانش گرفت و گفت: »اى مردم، اين صابر، تنها يادگار برادر من است؛ پرنده‏اى كه نه آشيان مهر مادر او را گرم كرد و نه توانست از چشمه‏هاى محبت پدر سيراب شود ...«
صداى شيون و گريه مردم از درون مسجد جامع سارى به هوا بلند شد. بعضى به سر و بعضى به سينه مى‏زدند و اين اشعار زينت زبان‏شان بود:
اين گل پرپر از كجا آمده
از سفر كرببلا آمده
اين گل پرپر ماست
هديه به رهبر ماست
با ديدن صابر كوچولو به ياد بچه‏هاى يتيم آقا امام‏حسين‏عليه السلام افتاديم و عقده‏هاى دل را با اشك زلال شستيم. همسر حسين كه از معنويت جنگ سودى نبرده بود، پيش‏تر حسين را تنها گذاشته و با اين حرف كه يا من يا جبهه، از وى طلاق گرفته و صابر كوچولو هم در دامن عمه‏اش رشد كرده بود. با خود گفتم: عجب روح متعالى‏يى داشت اين حسين كه در تمام مدتى كه در جبهه با او بودم، در اين مورد حتى يك كلام به من و طوسى چيزى نگفته بود!
جنازه شهدا روى دستان اهل شهر دست به دست شد و بعد از عبور از خيابان‏هاى انقلاب و 18 دى به ميدان شهداى سارى رسيد. پيكر پاك حسين را در آمبولانس قرار دادند. آمبولانس آژيركشان به سمت گلزار شهداى روستاى دنگسرك سارى حركت كرد. اهالى ده هم جنازه حسين را تشييع كردند و او را در خلوت شقايق‏هاى شهيد كاشتند.
من و برادر طوسى، جزء آخرين افرادى بوديم كه قبرش را در بغل گرفتيم و دلهايمان را در آن‏جا با دو شاخه گل سرخ جا گذاشتيم. بدين ترتيب، پيك اجل بين من، طوسى و اكبرى فاصله انداخت و اكبرى با كوله‏بارى از سختى‏ها و مشكلات به حجله عشق رفت. شهادت حسين اكبرى، دوستى من و طوسى را بيشتر كرد. به اصرار طوسى، روابط خانوادگى بين خانواده من و او برقرار شد؛ اگر چه طوسى متأهل بود و من مجرد بودم.
روزى براى ديدن طوسى به منزل ايشان در »توسكلا« رفتم. بعد از خوش و بش با حسن‏آقا و ديدن سميه كوچولو كه چهار سال بيشتر نداشت، با هم به مزار شهداى توسكلا رفتيم و فاتحه‏اى قرائت كرديم. وقتى به منزل ايشان برگشتيم، سفره ناهار پهن بود.
از رشادتهاى طوسى زياد شنيده بودم؛ خصوصاً در جنگ گنبد. هر چه از او خواستم كه از آن درگيرى و نقش خودش صحبت كند، نپذيرفت. وقتى اصرار مرا ديد، موضوع را عوض كرد و برخاست تا آلبوم عكسهايش را برايم بياورد.
صفحات آلبوم پر بود از تصاوير گوناگون جنگ؛ خصوصاً كردستان. يكى از آن عكس‏ها چشمم را گرفت. به او گفتم: »اين تصوير مثل يك چريك واقعى مى‏ماند. عكس كيست؟«
گفت: »به اين شخص مى‏گويند حاج احمد متوسليان. ايشان الان فرمانده تيپ 27 حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله هستند و در آزادسازى و پاك‏سازى شهر مريوان و عمليات محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله در شهر طويله عراق، فرمانده ما بودند و من مسئول يكى از گروهان‏هاى تحت‏امر ايشان بودم. آزادى خرمشهر هم تا حدود زيادى مديون زحمات و تلاش ايشان هست.«
وقتى خواستم از طوسى و خانواده‏اش خداحافظى كنم، برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، دوباره به جبهه مى‏روى يا نه؟«
گفتم: »حتماً مى‏روم ... امر خاصى بود؟«
گفت: »نه، فقط مى‏خواستم بگويم وقتى از جبهه آمدم، ديدم حكمى براى من صادر شده كه فرمانده عمليات سپاه سارى شده‏ام و تا مدتى نمى‏توانم به جبهه بيايم. براى اين‏كه الان منافقين در جنگلهاى آمل و سارى و سوادكوه بى‏اندازه فعال‏اند و عليه بچه‏هاى حزب‏اللهى و نيروهاى انقلاب عمليات مسلحانه مى‏كنند. به همين خاطر، مسئولين تصميم گرفته‏اند جنگل را پاك‏سازى كنند. در سپاه سارى هم گروهى تشكيل شده كه وظيفه‏اش پاك‏سازى جنگل است. نام اين گروه »شهيد«(15) است و اگر خدا بخواهد، مى‏خواهم اين گروه را سازماندهى كنم و آن را به گردان تبديل كنم.
گفتم: »برادر طوسى، اگر اجازه مى‏دهى، من هم به جمع شما بياييم.«
گفت: »نه سيدحبيب! الان پر كردن جبهه مهم‏تر است. ضمن اين‏كه مجروحيت، مزاحم كار تو است. در جنگل مشكلات زياد است؛ خصوصاً اين‏كه پياده‏روى اساس كار است و تو پاهايت مجروح است.«
آن روز و خاطره خوش با طوسى بودن خيلى زود سپرى شد. از جايم برخاستم و به سمت وركلا حركت كردم. اصرار طوسى مبنى بر ماندن در آن شب را نپذيرفتم. بار ديگر خداوند را از اعماق قلبم شكر كردم كه چنين دوست ارزشمندى نصيب من كرده است.
به خانه كه رسيدم، وقت چندانى تا اذان مغرب نمانده بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بخش دوم

به بسيج رفتم. مسئولين بسيج استان كه پيش‏تر به دليل سن و سالم با اعزام من مخالفت مى‏كردند، با ديدن چهره جبهه‏اى‏ام تعجب كردند. بهرام سعادتى - مسئول اعزام نيروى بسيج - گفت: »بسيجى، تو كى و چطورى به جبهه اعزام شدى؟!«
گفتم: »از طريق جهاد.«
گفت: »عجب! حالا دوباره آمده‏اى براى اعزام؟!«
با تكان دادن سر گفتم: »آره.«
به شوخى گفت: »آموزش ديده‏اى؟«
گفتم: »بله، خوبش را هم ديده‏ام.«
خنديد و گفت: »بايد يك هفته صبر كنى.«
گفتم: »چيه! نكند مى‏خواهيد برويد تحقيقات؟!«
گفت: »اين‏كه حتميه.«
البته با چشمكى كه به بغل‏دستى‏اش زد فهميدم دارد سر به سرم مى‏گذارد. من هم براى اين‏كه به اصطلاح طاقچه بالا بگذارم، با قلدرى گفتم: »مى‏دونى چيه ... ولش كن ... خودم همين‏طورى مى‏روم.«
گفت: »چرا دلخورى شدى؟ حالا عصبانى نشو آقا سيد. منظورم از اين‏كه بايد يك هفته صبر كنى، اين بود كه ما هر دو هفته يك بار، با ماشين‏هاى ادارات به جنوب نيرو مى‏فرستيم. همين يك هفته پيش، ماشين ما رفت جنوب.«
گفتم: »حالا اين شد يك چيزى. و الا ...«
گفت: »و الا چى؟«
گفتم: »و الا هيچى ... من اهل صبر و حوصله و تحقيقات نيستم.«
در حالى كه گل لبخند بر چهره هر دومان نشسته بود، از او خداحافظى كردم تا روز موعود به سمت جبهه رهسپار شوم.

روز 61/4/14، مينى‏بوس حامل نيروهاى رزمنده به اهواز رسيد. از سه‏راهى خرمشهر گذشت و در نزديكى كارخانه نورد به سمت چپ پيچيد و از روى ريل راه آهن سلانه سلانه وارد پايگاه شهيد بهشتى شد. اولين بار بود كه به اين پايگاه مى‏آمدم. هنوز تابلوى زخمى دانشگاه را از سردر آن نكنده بودند.
هوا گرم و شرجى بود. آفتاب انگار اجاقش را در زمين روشن كرده بود. براى فرار از گرما، از مينى‏بوس پياده شديم و در زير سايه ديوار ستاد تيپ توقف كرديم. يكى از پاسداران ستاد تيپ آمد و گفت: »برادرها، تا زمانى كه سازماندهى نشده‏اند، وسايل‏شان را بگيرند و به نمازخانه بروند.«
وقتى به نمازخانه رسيديم، خنكى داخل نمازخانه و خستگى راه باعث شد به خواب عميقى فرو برويم. نزديكى ظهر از خواب بيدار شديم. نماز جماعت خوانده شد. در همان‏جا ناهار خورديم و فرم سازماندهى و اطلاعات اوليه را پر كرديم. در آن فرم، سابقه خود را نوشتم و تجربه دو عمليات فتح‏المبين و بيت‏المقدس را در آنجا قيد كردم.
يك روز به همين منوال گذشت. تا اين‏كه در صبحگاه اعلام شد برادرانى كه در روز چهاردهم تير به تيپ آمده‏اند، خودشان را به پرسنلى تيپ معرفى كنند.
بعد از خوردن صبحانه، به پرسنلى رفتيم. برادر كسائيان - مسئول سازماندهى تيپ - به ما خوشامد گفت. و گفت: »برادرها، معرفى‏نامه‏تان آماده است.«
بعد از گرفتن معرفى‏نامه متوجه شدم مرا به گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام معرفى كرده‏اند.
پرسيدم: »موقعيت گردان كجاست؟«
يكى از بچه‏هاى سازماندهى گفت: »دوستانى كه به گردان رزمى معرفى شده‏اند، ساعت 3 بعدازظهر جلوى نمازخانه بايستند تا با ماشين به مقر گردان‏ها بروند.«
ساعت سه بعدازظهر، ساك به دوش در كنار نمازخانه توقف كرديم. يك دستگاه مينى‏بوس آمد. اسامى برادران خوانده شد. سوار شديم و راه افتاديم؛ بدون اين‏كه چندان از موقعيت گردان اطلاع داشته باشم. مينى‏بوس وقتى به اول جاده اهواز - خرمشهر رسيد، راهش را به سمت سه‏راه خرمشهر - سوسنگرد كج كرد و بعد از آن به سمت حميديه رفت. با ديدن اين جاده، خاطرات و ياد طوسى و حسن اكبرى برايم زنده شد و دلم گرفت. چفيه را بر صورتم انداختم و آرام آرام گريستم.
حدود 15 كيلومتر به سمت حميديه رفتيم. بعد از قبرستانى، ماشين ما به سمت چپ جاده پيچيد. وارد يك جنگل شديم كه كنار در ورودى آن نوشته شده بود: »به پادگان شهيد بيگلو خوش آمديد«.
راننده مينى‏بوس وقتى تابلوى موقعيت گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام را ديد، راهش را كج كرد و جلوى تعدادى چادر ايستاد. با توقف مينى‏بوس، بچه‏ها سريع پياده شدند تا از گرماى داخل ماشين خلاصى پيدا كنند.
خودمان را به چادر نمازخانه گردان رسانديم. چقدر گرم بود! نمازخانه تيپ كجا و نمازخانه گردان كجا؟!
دم دماى غروب بود كه صداى حاج صادق آهنگران از بلندگوى گردان پخش شد. در همين حين، صدايى، از پشت بلندگو اعلام كرد: برادرانى كه امروز از تيپ به گردان معرفى شده‏اند، جلوى چادر فرماندهى گردان اجتماع كنند.
بعد از اين‏كه جلوى چادر فرماندهى توقف كرديم، مسئول پرسنلى گردان به ما خوشامد گفت و اعلام كرد: برادرها، بعد از اين‏كه فرم را پر كردند، براى گرفتن وسايل شخصى به تداركات گردان بروند و بعد از آن براى گرفتن پلاك و كارت جنگى به پرسنلى بيايند. فرم را پر كردم و ترجيح دادم تك‏تيرانداز باشم.
هواى شرجى و دم كرده و همچنين حشرات موذى مثل رتيل، عقرب و پشه‏هاى خاكى، اذيت‏مان مى‏كردند. از تسليحات گردان، يك قبضه كلاش تاشو تحويل گرفتم با پنج خشاب. سلاح را تميز كردم. خواستم چند تير هوايى بزنم كه مرتضى مالك(16) گفت: »سيدحبيب، تيراندازى در محوطه گردان ممنوع است.«
روز بعد هم نيروهاى تازه‏نفس زيادى از راه رسيدند و گردان از نظر نيرو به استعداد كامل رسيد. با آمدن نيروها، كار سازماندهى شروع شد. با اين‏كه دو سه روزى از ورودمان به گردان مى‏گذشت. هنوز فرمانده گردان را نديده بوديم. تا اين‏كه بعدازظهر هفدهم تير از طريق بلندگوى گردان به نيروها اعلام شد: كليه برادران گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام امشب در نمازخانه گردان حاضر شوند.
نماز جماعت را خوانديم. بعد از تلاوت قرآن اعلام شد فرماندهى گردان برادر حسن‏پور مى‏خواهد صحبت كند. راستش اول دور افتادم؛ اما وقتى فرمانده را پاى ميكروفون ديدم، با خود گفتم: اين‏كه حسن‏پور خودمان است! از ته دل خوشحال شدم.
برادر حسن‏پور بعد از سلام و عليك و تشريح موقعيت جنگ، كلى با بچه‏ها صحبت كرد و وعده داد نيروها به زودى در يك عمليات سرنوشت‏ساز شركت خواهند كرد.
گروهان ما، گروهان يك بود و دسته ما، دسته 3. در دسته‏اى كه من بودم، برادرانى چون محمدصادق قاسمى(17)، مرتضى مالك، حسن كلانترى(18)، على تصفيه(19)، على معلم كلايى(20)، محمدحسين راستگو(21)، پلى(22)، نوبخت(23) و ... حضور داشتند. فرمانده دسته ما، نوبخت كه محاسن زيبا و بلندش هرگز از يادم نمى‏رود.
بعد از صحبت‏هاى حسن‏پور، خودم را به ايشان رساندم. با ديدن من گفت: »سيدحبيب، كى به اين گردان آمدى؟«
ماجرا را گفتم. از ديدن همديگر خوشحال بوديم.
همان شب اعلام شد فرماندهى تيپ براى سخنرانى به پادگان بيگلو مى‏آيد. به مرتضى مالك گفتم: »برادر مالك، فرمانده تيپ كيه؟«
گفت: »مرتضى قربانى. البته زمانى كه مرتضى قربانى به مرخصى يا مأموريت مى‏رود، كوسه‏چى فرمانده است.«
ديدن چهره فرماندهى تيپ برايم جذاب بود. سعى كردم جلوى صفوف قرار بگيرم با خودم گفتم: شايد در موقعيت اطلاعات عمليات 31 عاشورا فرمانده تيپ 25 كربلا را ديده باشم؛ اما نه، هيچ‏وقت او را نديده بودم. قدى كوتاه و لهجه اصفهانى داشت. بچه‏ها از شجاعتش زياد تعريف مى‏كردند. از حال و هواى صحبت او و جنب و جوش فرماندهان تيپ و گردان‏ها فهميدم كه قرار است عملياتى انجام بشود. بعد از صحبت‏هاى مرتضى قربانى، بچه‏ها با نوشيدنى خنك پذيرايى شدند.
همان شب، كار آموزش و آماده‏سازى بدنى نيروها شروع شد. روز از بس هوا گرم بود، تحمل آموزش واقعاً مشكل بود؛ اما شب‏ها تا صبح آموزش، راهپيمايى، انفجارات مختلف با مين‏هاى غنيمتى، تيراندازى با دوشكا و ... داشتيم.
در كنار گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام، گردان حضرت ابوالفضل‏عليه السلام نيز در حال آماده‏سازى نيروهايش بود. فرماندهى گردان همسايه را على‏اكبر درويشى به عهده داشت.
سختى و مشكلات مفهومى نداشت. در كنار سختى‏هاى وصف‏نشدنى، معنويت بچه‏ها فوق‏العاده بود. نماز شب، دعاى كميل و عزاداريهاى خالصانه، نشانه‏هاى نامحدود معنويت در جبهه بود.
ماه رمضان از راه رسيد. البته هيچ‏كدام از ما نمى‏توانستيم روزه بگيريم؛ چون از نظر مكانى وضعيت ثابتى نداشتيم.
61/4/20، آماده باش حركت دادند. بچه‏ها وصيت‏نامه‏هاى‏شان را نوشته بودند. كاميون‏ها از راه رسيدند. شب هنگام، با ذكر »حسين شعار ماست ... حسين شهادت افتخار ماست« به سمت نامعلومى حركت كرديم.
وارد جاده اهواز - خرمشهر شديم. از دوردست صداى شليك و آتش دهنه توپخانه شنيده و ديده مى‏شد. ماشين‏ها همچنان مى‏رفتند. به نزديكى‏هاى طلائيه رسيديم. پادگان حميد را پشت‏سر گذاشتيم. بعد از دو ساعت، بچه‏ها گفتند: به خرمشهر رسيديم. از جلوى مزار شهداى خرمشهر گذشتيم و از جاده اصلى به فرعى سمت راست پيچيديم. ده كيلومتر كه رفتيم، ماشين‏ها ايستادند. به ما گفتند: پياده شويد.
از ماشين‏ها پياده شديم. به محمدتقى نوبخت گفتم: »آقا تقى، اين‏جا كجاست؟«
گفت: »اين‏جا نزديك خرمشهر و اسمش شلمچه است.«
دوباره شلمچه را ديدم و به ياد عمليات بيت‏المقدس و حسين اكبرى افتادم. يكى از بچه‏ها گفت: »بچه‏ها، نماز صبح را بخوانيد كه قضا نشود.«
هنوز خوشه‏هاى طلايى آفتاب بر زمين گسترده نشده بود كه در سنگرهاى موقت جابه‏جا شديم. انفجار خمپاره‏هاى 120 در محورى كه ما در آن مستقر شده بوديم، حكايت از آن داشت كه موقعيت ما در خط دوم محسوب مى‏شود.
بعدازظهر، در جلسه توجيهى فرماندهان گردان و گروهان‏ها شركت كرديم. حسن‏پور، قرص و محكم حرف مى‏زد؛ طورى كه شوق حضور در عمليات نيروها را بيشتر مى‏كرد. يكى از نكته‏هاى مهم اين عمليات، به گفته حسن‏پور، عقب‏راندن دشمن از اطراف خرمشهر بود تا دوباره هوس بازپس‏گيرى خرمشهر را نكند.
حسن‏پور همچنين گفت: »نيروها، دقت كنند كه با اين هواى گرم و شرجى، جنگيدن خيلى مشكل است. طبق گزارش بچه‏هاى اطلاعات عمليات، در پيش رويمان هم دشتى پر از مين و تله‏هاى انفجارى قرار دارد كه بايد از آن عبور كنيم. ضمناً با همين كلاش و آر پى جى بايد به پاتك‏هاى زرهى عراق پاسخ بدهيم.«

غروب 22 تير 61 از راه رسيد. گروهان ما با سكوت كامل به حركت درآمد. مسير حركت ما از كنار جاده‏اى بود كه به آن دژ مى‏گفتند. به نزديكى خط اول رسيده بوديم. هنوز خبر خاصى نبود. در پيش رويمان، دشتى پر از مين و تله‏هاى انفجارى قرار داشت كه مى‏بايست از آن عبور مى‏كرديم. يك روز در محور خط اول مانديم؛ بدون اين‏كه دشمن از وجود ما اطلاعى داشته باشد.
شب 23 تيرماه بود و هوا داغ داغ؛ به حدى كه به سختى نفس مى‏كشيديم. قرار شد گروهان ما بعد از گروهان 2 و 3 وارد عمل شود. از نيروهاى تيپ‏ها و لشكرهاى ديگر هيچ‏گونه اطلاعى نداشتيم كه از كدام سمت ما مى‏خواهند وارد عمل شوند و عمل‏الحاق در كجا انجام مى‏گيرد.
شب از نيمه گذشته بود كه گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام به فرماندهى حسن‏پور در پشت خاكريز دشمن و در نقطه رهايى مستقر شد و منتظر ماند تا دستور حمله صادر شود. وسايل نظامى ما محدود بود و شدت گرما هم بر سختى عمليات مى‏افزود. با اين همه مشكلات، لازم بود دشمن را از شلمچه به عقب برانيم؛ چون حضور دشمن در آن نقطه باعث مى‏شد كه خرمشهر دوباره مورد تهديد قرار گيرد. حسن‏پور براى اين‏كه كارايى نيروها را بالا ببرد و تلفات را پايين بياورد، قبل از حركت دستور داد هر چه سريع‏تر گروهان‏ها تعدادى نيروى تداركاتچى در نظر بگيرند تا در آن گرماى طاقت‏فرساى ماه تير كه حرارت به 48 درجه مى‏رسيد، به كمك نيروهاى تداركات براى نيروهاى عمل كننده آب و مهمات و غذا بياورند. همين تصميم حسن‏پور باعث شد كه بازدهى كار بچه‏ها بالا برود.
عمليات شروع شد. بچه‏هاى گروهان 2 و 3، تكبيرگويان خط اول دشمن را شكستند. حمله چنان سريع و برق‏آسا بود كه قدرت عكس‏العمل را از دشمن گرفت؛ اما از عقبه عراقى‏ها گلوله خمپاره‏هاى 120 ميلى‏مترى بر سر ما مى‏ريختند؛ در حالى كه هنوز مأموريت گروهان ما شروع نشده بود.
تا آن موقع اين همه منور از دشمن نديده بودم. مدتى نگذشت كه صداى هلى‏كوپترهاى دشمن را در آن هياهوى آتش شنيدم. اول تعجب كردم؛ اما مدتى بعد كه منورهاى خوشه‏اى دشمن را روى فضاى منطقه ديدم، تازه فهميدم كه هلى‏كوپترها براى چه آمده بودند.
كل گروهان خصوصاً دسته ما به فرماندهى نوبخت در آمادگى كامل به سر مى‏برد. قبل از حركت، بچه‏ها با همديگر خداحافظى كردند. جالب بود! از يك سو خمپاره‏ها و گلوله‏هاى توپ و كاتيوشا بر سر ما مى‏باريد و از سوى ديگر ما در حال وداع بوديم. آخرين نفرى كه من با او خداحافظى كردم محمدصادق قاسمى بود. او فرزند عبدالوهاب قاسمى - نماينده سارى در مجلس شوراى اسلامى - بود كه در 7 تير سال 60 به شهادت رسيده بود. پس از اين‏كه همديگر بوسيديم، گفت: »سيدحبيب، گوش راستت را بياور جلو.« آيه »و جعلنا« را در گوشم زمزمه كرد(24). پس از آن گفت: »سيد، اين آيه را پدرم قبل از شهادتش به من توصيه كرد و گفت: در پناه اين آيه كه باشى، فرشتگان خدا هوادار تواند. من هم توصيه مى‏كنم آن را حفظ كنى.«

نوبت گروهان ما شد و در نهايت، دسته ما وارد صحنه‏ى درگيرى شد. به صورت شترى و نيم‏خيز به پشت خاكريز درگيرى رسيديم. نوبخت با فريادهايش بچه‏ها را هدايت مى‏كرد. من هم با كلاش تيراندازى مى‏كردم. كم كم هوا گرگ و ميش شد و سپيده صبح در حال طلوع كردن بود. پوتين به پا و نارنجك به كمر نمازمان را خوانديم و دل به معبود سپرديم! عجب نماز دلچسبى؛ خصوصاً براى آن‏ها كه آخرين نمازشان بود! با خواندن نماز صبح، با صحبت‏هايى كه قبلاً حسن‏پور كرده بود، خودمان را آماده پاسخگويى به پاتك احتمالى دشمن كرديم.
قدرى از حجم آتش دشمن كاسته شده و همين فرصت خوبى بود تا بچه‏ها به كارهاى شخصى خود بپردازند. صبحانه را كه هم بيسكويت و كمپوت بود، خورديم. بعضى از سنگرها مثل سنگر تيربار و آر پى جى را ترميم كرديم. بعضى از بچه‏ها هم خواب مختصر كردند.
آرامش نسبى خط، مشمئز كننده بود؛ طورى كه من احساس ناخوشايندى داشتم. در همين لحظه، حسن‏پور با پيك و بى‏سيم‏چى‏اش آمد و با فرياد به بچه‏ها گفت: »... بچه‏ها، امروز از آن روزهاست! امروز براى گردان امام صادق شلمچه كربلاست. تا پاتك دشمن شروع نشده، موضع خودتان را تثبيت كنيد. چون عراقى‏ها با تانك به سمت ما مى‏آيند و از نفرات‏شان كمتر استفاده مى‏كنند.«
حسن‏پور با تجربه‏اى كه داشت، درست گفته بود. آر پى جى‏زن‏ها به سرعت آرايش گرفتند و تيربارچى‏ها براى حمايت از شكارچيان تانك، در كنارشان سنگر گرفتند. دويست متر جلوتر از محور، آر پى جى‏زن‏ها منتظر تانك‏ها شدند و با آرايش خود چند مثلثى درست كردند. حسن‏پور با فرياد مى‏گفت: »آر پى جى‏زن‏ها، تا من دستور نداده‏ام، شليك نكنيد ...«
در همين گيرودار، همزمان چندين گلوله خمپاره در محور ما به زمين خورد و پس از آن، شليك تانك‏ها نيز شروع شد. تانك‏هاى دشمن طورى آتش مى‏ريختند كه با اصابت هر گلوله بخشى از بالاى خاكريز تخريب مى‏شد و ارتفاع خاكريز كمتر و كمتر مى‏شد. از صداى شنى تانك‏ها فهميديم كه حركت‏شان به سمت ما آغاز شده است.
در رأس مثلثى ميانى، خالق مختارى مستقر بود. يكى از تانك‏ها خيلى جلو آمده بود. حسن‏پور با فرياد گفت: »مختارى، بزنش ...«
مختارى آر پى جى را بر دوش گرفت. تا خواست شليك بكند، ناگهان به زمين افتاد. گلوله كاليبر 50 تانك بر شقيقه مختارى نشسته بود.
وضع ناجور شده بود. بچه‏هايى كه در دو سوى مثلثى بودند، همزمان دو موشك به سمت تانك‏ها شليك كردند؛ اما هيچ‏كدام در سينه تانكى ننشست. لحظات سخت و نفس‏گيرى پيش آمده بود. اگر يكى از موشك‏ها به تانكى مى‏خورد، عقب‏نشينى دشمن حتمى بود و روحيه بچه‏ها هم بهتر مى‏شد.
حسن‏پور وقتى ديد آر پى جى‏زن‏ها نمى‏توانند به هدف بزنند، با چند خيز خودش را به مثلثى ميانى رساند و با آر پى جى شهيد مختارى هدف‏گيرى و شليك كرد. موشك درست بين برجك و بدنه تانك فرود آمد. تانك آتش گرفت و صداى تكبير بچه‏ها بلند شد. با از كار افتادن اولين تانكِ عراقى‏ها، عقب‏نشينى عراقى‏ها شروع شد. حسن‏پور به بچه‏ها روحيه مى‏داد و از آن‏ها مى‏خواست كه بدون هدف شليك نكنند. نيم‏ساعت طول كشيد تا دوباره تانك‏هاى عراقى به سمت ما حركت كردند.
آتش تهيه دشمن روى ما آن قدر شديد بود كه اگر سرمان را بلند مى‏كرديم، يا تير يا تركش نصيب‏مان مى‏شد. حسن‏پور براى بار دوم به سمت يكى از تانك‏ها رفت و آر پى جى را روى دوشش قرار داد. هنوز چخماق را نچكانده بود كه نقش زمين شد. پيك حسن‏پور سريع به طرفش رفت. از حالتش فهميديم كه فرمانده گردان ما شهيد شده است. وقتى نيروهاى گردان اين صحنه را ديدند، خون‏شان به جوش آمد.
بچه‏هايى كه مثلثى درست كرده بودند، از پشت خاكريزها درآمدند و به سمت عراقى‏ها شليك كردند. بچه‏هاى دسته 2 از گروهان ما، يك تانك را زدند. مرتضى مالك، آر پى جى زن دسته ما، يك تانك ديگر را زد. بوى آتش و باروت، فضاى منطقه را پر كرده بود.
با اين حركت، عراقى‏ها كمى عقب نشستند. عده‏اى از نيروهاى گردان ما به شهادت رسيده بودند. بلافاصله شهادت حسن‏پور را به عقبه اعلام كرديم. درويشى كه قرار بود با گردان حضرت ابوالفضل‏عليه السلام به صحنه درگيرى بيايد، طبق دستور فرماندهى، خود را به بچه‏هاى گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام رساند و فرماندهى ما را به عهده گرفت.
تبادل آتش همچنان شديد بود. با آمدن درويشى، روحيه بچه‏ها تغيير كرد. با تصميم او قرار شد تانك‏هايى را كه در صحنه بودند و مستقيم به سمت ما آتش مى‏ريختند، بزنيم با اشاره درويشى، مرتضى مالك بلند شد و سينه‏خيز خودش را به چاله‏اى كه جاى انفجار بود، رساند و به صورت نشسته يكى از تانك‏ها را زد. با زدن اين تانك، مجموع تانك‏هاى منهدم‏شده عراقى به 4 دستگاه رسيد. عقب‏نشينى عراقى‏ها شروع شد. به دستور درويشى، بچه‏ها عراقى‏ها را تعقيب كردند. اين تعقيب تا پشت كانال ماهى ادامه پيدا كرد. در همين درگيرى و تعقيب و گريز، محمدصادق قاسمى، حسن كلانترى، على معلم كلايى، على تصفيه، محمدحسين راستگو و ... به شهادت رسيدند، دسته ما نزديك هفتاد درصد نفراتش را از دست داده بود. من مانده بودم و نوبخت و يكى دو نفر ديگر.
پيكر حسن‏پور را در جاى مناسبى قرار داديم تا در فرصتى مناسب به عقب منتقل شود.
وقتى به پشت كانال ماهى رسيديم، مجبور شديم پيشروى را متوقف كنيم. از اين‏رو دستور تثبيت خط صادر شد. امكانات محور ما چنان محدود بود كه حتى يك تانك هم نداشتيم. تا دلمان را به آن خوش كنيم! البته آمدن ماشين‏آلات مهندسى به منطقه هم در آن ساعت روز و آتش شديد دشمن ممكن نبود. بچه‏ها با سرنيزه و كلاه‏آهنى شروع به ساختن سنگرهاى انفرادى و تيربار كردند. تك‏تيراندازها هم در نوك خاكريز موضع گرفتند. قواى جسمى ما در حال تحليل رفتن بود. بچه‏هايى كه به دستور حسن‏پور تداركاتچى شده بودند، طبق نظر درويشى به صحنه آمدند. آمدن آن‏ها تا حدودى براى ما قوت قلب بود. دشمن هم كه از پاتك عليه ما، طرفى نبسته بود، با خمپاره‏هاى 60 و 81 و 120 ميلى‏مترى خط را زير آتش گرفته بود.
آفتاب كم كم به وسط آسمان رسيده و شاهد جان‏فشانى سبك‏بالان عاشق بود. باد با نفسى داغ مى‏وزيد و شدت گرما لحظه به لحظه بيشتر مى‏شد. تشنگى به بچه‏ها فشار آورده بود. شايد دشمن هم فهميده بود چه خبر است كه دوباره به فكر پاتك افتاد. درويشى چندين مرتبه تقاضاى آمدن گردان حضرت ابوالفضل‏عليه السلام را به صحنه درگيرى كرد؛ اما هر بار جواب مى‏شنيد كه بچه‏ها به پنج ضلعى رسيده‏اند اما آن‏قدر آتش شديد است كه زمين‏گير شده‏اند.
باز صداى شنى تانك‏ها به گوش رسيد. نوبخت، فرمانده دسته ما كه ديگر نيرويى برايش نمانده بود، در كنار درويشى بود. محاسن مشكى و بلندش خاكى شده بود كه آدم فكر مى‏كرد محاسن‏اش سفيد شده. يكى از بچه‏ها داد زد: »برادر درويشى، برادر درويشى، تانك‏ها ... تانك‏ها ...«
درويشى از جايش بلند شد و به بالاى خاكريز رفت و با دوربين مشغول ارزيابى تانكها شد تا بتواند تاكتيك مناسب را به‏كار ببندد. در همين حين، يك خمپاره 60 روى خاكريز و كنار درويشى به زمين خورد و تركشهاى زيادى بر بدنش نشست. يك تركش بزرگ هم به كاسه سرش اصابت كرد. درويشى غرق در خون شد و از بالاى خاكريز غلتان غلتان پايين آمد. داد »يا حسين« از نوبخت بلند شد.
پرواز درويشى، داغ غم ما را تازه كرد. نوبخت، شهادت درويشى را با بى‏سيم به فرماندهى محور گزارش داد و تقاضاى ريختن آتش تهيه روى دشمن كرد.
لحظاتى بعد، آتش خشم بچه‏هاى ادوات خودى، تانك‏هاى دشمن را زمين‏گير كرد و از حجم آتش عراقى‏ها كاست. در اين فاصله، بچه‏هاى گردان حضرت ابوالفضل‏عليه السلام هم به ميدان گذاشتند.
اولين چيزى كه از بچه‏هاى تازه نفس خواستيم، آب خنك بود. دست بچه‏ها درد نكند؛ با خودشان به اندازه يك ماشين يخ آورده بودند. بلافاصله يخ‏ها را توزيع كرديم و بچه‏ها جگرشان را خنك كردند.
جنازه تعدادى از شهدا، از جمله دو فرمانده شهيد گردان يعنى درويشى و حسن‏پور را هم با برانكارد به عقب فرستاديم. نماز ظهر و عصر را نشسته و با پوتين خوانديم. گرمى هوا و تلفات، ميل به تهاجم را از دو طرف گرفته بود. بچه‏ها از كم‏شدن حجم آتش دشمن نهايت استفاده را كردند و مهمات و ساير وسايل تداركاتى را به ما رساندند.
ساعت 6 بعدازظهر دوباره تبادل آتش بين طرفين شروع شد و بارانى از گلوله‏هاى خمپاره روى سر ما باريدن گرفت. بعد از درويشى، هدايت گردان را مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و على‏محمد محسن‏پور به عهده گرفتند.
روز 61/4/24، در مرحله دوم عمليات رمضان، در حالى كه گرماى هوا شديد بود و در ميانه روز، عراقى‏ها اقدام به يك پاتك سنگين كردند. نيروهاى گردان امام جعفر صادق‏عليه السلام شجاعانه با هدايت برادران مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و على‏محمد محسن‏پور مقاومت مى‏كردند. در همين حين، مرتضى مالك چند نفر نيروى داوطلب آر پى جى‏زن خواست. من هم جزء داوطلبان بودم. از خاكريزى كه ما پشت آن مستقر بوديم تا جايى كه تانك‏ها موضع گرفته بودند، حدود 60 يا 70 متر مى‏بايست پياده‏روى مى‏كرديم تا آن‏ها را در تيررس خودمان قرار بدهيم. من و چند نفر از بسيجيان با آر پى جى هفت و تيربار وارد معركه شديم. آتش دشمن آن‏قدر سنگين و شديد بود كه نمى‏توانستيم براى لحظه‏اى سرمان را بالا بگيريم.
چند دقيقه‏اى از آغاز پاتك دشمن نمى‏گذشت كه مرتضى مالك به ما گفت كه بايد همزمان به سوى تانك‏ها عراقى اجراى آتش كنيم. با شليك همزمان چند گلوله آر پى جى و آتش گرفتن يكى از تانك‏ها، دشمن وادار به عقب‏نشينى شد. صداى »اللّه‏اكبر« بچه‏ها، فضاى شلمچه را شكافت. از اين‏كه دشمن به عقب رفته بود، خوشحال بوديم. وقتى خواستم گلوله آر پى جى را درون قبضه قرار دهم، ناگهان متوجه شدم سرم مى‏سوزد و بعد از آن، خون سرم روى صورت و لباسهايم ريخت. سرم را با يك چفيه بستند. دوستان گفتند: سيدحبيب، برو عقب. گفتم: »نه، همراه شما مى‏مانم.«
به حول و قوه الهى، تا مرحله پنجم عمليات رمضان ماندم كه آخرين مرحله عمليات محسوب مى‏شد. اين مرحله از عمليات، مصادف بود با شب عيد فطر ماه رمضان سال 1361 هجرى شمسى.
شب عيد فطر سال 61، شبى به ياد ماندنى و فراموش ناشدنى براى رزمندگان بود كه در عمليات رمضان حضور داشتند. در اين شب - طبق گفته فرماندهان - حدود 500 دستگاه تانك عراقى مناطق شلمچه، عرايض، اطراف دژ و ... را به محاصره درآورده بودند؛ طورى كه ما و نيروهاى زرهى دشمن در هم ادغام شده بوديم! اصلاً نمى‏توانستيم تشخيص بدهيم كه كدام نيرو خودى است و كدام نيرو دشمن.
آن شب، كار نيروهاى ايرانى اين بود كه تا دشمن شناسايى‏مان نكرده، تانك‏ها را با نارنجك‏هاى دستى منهدم كنيم و به عقب برگرديم. شب سخت و طاقت‏فرسايى بود. با منهدم شدن چندين دستگاه تانك عراقى‏ها خيلى سريع زرهى‏شان را عقب كشيدند. بعد از اين عقب‏نشينى، دوباره بين ما و عراقى‏ها فاصله افتاد.
بى‏توجهى من به جراحت سرم و گرمى هوا باعث شده بود تا زخم سرم عفونى شود. فرداى آن روز كه عيد فطر بود، با فرو نشستن تب پاتك‏هاى ارتش عراق در محور شلمچه، به توصيه و اصرار دوستان به اورژانس صحرايى اعزام شدم. بعد از معاينه اوليه، فوراً مرا به اهواز فرستادند از آن‏جا به بيمارستان امام رضاعليه السلام در مشهد مقدس اعزام گرديدم.
بعد از چند روز بسترى شدن در اين بيمارستان، براى اين‏كه شايعه سابق در روستايمان تكرار نشود، خود را به سارى رساندم؛ در حالى كه سرم باندپيچى بود.

چندى از ماندنم در روستا نگذشت كه مرغ دلم باز هواى پرواز به سوى جبهه كرد؛ خصوصاً اين‏كه طوسى هم به جبهه رفته بود. رفتن طوسى به جبهه، اشتياق حضور را در من بيشتر مى‏كرد؛ اشتياقى كه جوهره‏اش عشق بود و بس.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بخش سوم

بار ديگر به بسيج سارى رفتم، درخواست اعزام انفرادى كردم و برگه اعزام را گرفتم. با اتوبوس يك‏راست به اهواز رفتم و خودم را به پايگاه عاشقان يعنى پايگاه شهيد بهشتى رساندم. هم سابقه عمليات در گردان رزمى و هم سابقه اطلاعات عمليات را داشتم.
بعد از استراحت در نمازخانه، برگه اعزامم را تحويل پرسنلى تيپ 25 كربلا دادم. فرم خلاصه وضعيت را پر كردم و بعد از آن به گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام معرفى شدم. اين گردان، از جمله يگان‏هاى رزمى بود كه زحمات زيادى را در عمليات تهاجمى و آفندى تيپ كشيده و حكايت شجاعت كادر آن زبان‏زد همه بود.
به چادر فرماندهى گردان رفتم. گردان‏هاى رزمى همچنان در پادگان شهيد بيگلو مستقر بودند. فرمانده گردان، برادر طلبه و فردى شجاع به نام »اسلامى« بود. برادر اسلامى، از بچه‏هاى خوب و آبديده آبادان و از همسنگران شهيد سيدمحمد جهان‏آرا(25) بود. وقتى معرفى‏نامه را خواند، به گرمى پذيرايم شد و مرا براى يكى از گروهان‏ها در نظر گرفت. به پيك‏اش گفت: »آقا سيد را به گروهان تيمورى ببر و معرفى‏اش كن.«
فاصله چادر فرماندهى گردان و گروهان از هم زياد نبود. وقتى به چادر فرماندهى گروهان رسيديم، محمد تيمورى در چادر نبود. منتظر شدم تا برگردد. جوان 17 ساله‏اى از دور پيدايش شد. بچه‏ها گفتند: برادر تيمورى دارد مى‏آيد. با خود گفتم: خدايا، اين جوان كم سن و سال از چه وقت به جنگ آمده و چقدر تجارب فرماندهى را فراگرفته كه فرمانده گروهان شده است؟!
از يكى از بچه‏ها پرسيدم: »برادر تيمورى اهل كدام شهر است؟«
گفت: »شهر آمل.«
وقتى تيمورى نزديك چادر رسيد، بعد از سلام و عليك، معرفى‏نامه فرماندهى گردان را خواند و به من خوشامد گفت. از رسته‏ام پرسيد. گفتم: »در دو سه عمليات قبلى، تداركاتچى و تك‏تيرانداز بوده‏ام.«
گفت: »فعلاً در داخل يكى از اين چادرها استراحت كن تا بعد.«
كنجكاو شدم كه ببينم در گروهان‏هاى ديگر چه خبر است. فرماندهى گروهان سه به عهده على‏اصغر حقيقى بود.

مدتى گذشت تا نيروهاى گردان را دوباره سازماندهى كردند. قرار شد اسامى نيروها از طريق بلندگو در ميدان صبحگاه خوانده شود تا هر كسى گروهانش را بشناسد. كل گردان، صبح زود در محوطه صبحگاه گردان جمع شدند. بعد از قرآن و صحبت‏هاى برادر اسلامى، نظر به تخصص بچه‏ها، نيروها را به گروهان‏ها معرفى كردند. در سازماندهى جديد، جزء نيروى گروهان يك شدم كه فرماندهى‏اش به عهده منصور زارعى بود.
چند روزى را در پادگان شهيد بيگلو مانديم. بعد از آمدن نيروهاى تازه‏نفس و تكميل گردان، زمزمه حركت بچه‏ها براى عمليات در سطح گردان پيچيد. آن‏گاه مهمات انفرادى به اندازه كافى بين بچه‏ها توزيع شد و اعلام شد نيروها به كارهاى شخصى خود برسند.
دم دماى غروب روزى به بچه‏ها گفتند: تجهيزات خودتان را جمع كنيد. ساعت 8 شب، صداى ماشين‏هايى كه وظيفه داشتند بچه‏ها را به خط مقدم ببرند، از دژبانى پادگان به گوش رسيد. هر گروهانى وظيفه داشت نيروهايش را در دو كاميون جاسازى كند.
وقتى بچه‏ها سوار شدند، هر چه تلاش كرديم، نتوانستيم از مقصدمان سردربياوريم. چند روزى به ماه محرم مانده بود. نزديكى‏هاى صبح، به دشت وسيعى كه نامش براى ما نامعلوم بود، رسيديم. با تعيين قبله نماز صبح را خوانديم. از دور دست، صداى شليك توپخانه به گوش مى‏رسيد.
آفتاب عالمتاب كه بر دشت تابيدن گرفت، به منصور زارعى گفتم: »آقا منصور، اين‏جا كجاست؟«
گفت: »اين‏جا حدفاصل بين شهر موسيان و دهلران است. البته شهر موسيان را عراقى‏ها نابود كرده‏اند؛ ولى شهر دهلران صددرصد نابود نشده اما مردم عادى در آن زندگى نمى‏كنند.«
با اين‏كه در پشت سرمان كوه‏هاى سر به فلك كشيده قرار داشت و ماه آبان از راه رسيده بود، هوا مثل اهواز گرم و طاقت‏فرسا بود. گاهى اوقات طوفان خاك و شن هم به شدت ما را آزار مى‏داد.
از شلوغى منطقه معلوم بود كه يگانهاى ديگرى از ارتش و سپاه نيز به اين محور آمده‏اند. منطقه، انبوهى از نيروهاى رزمنده را در خود جاى داده بود. گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام در دره مُرمُرى مستقر شد. از كنار دره مرمرى، رودخانه‏اى به نام دُوَيرِجْ عبور مى‏كرد. آب استحمام و طهارت بچه‏ها از همين رودخانه تأمين مى‏شد. بيشتر وقت‏ها حتى وضوى خود را با آب رودخانه مى‏گرفتيم؛ اگر چه آب رودخانه، هم گرم بود و هم شور.
با پربا شدن چادرها، آموزش بچه‏ها در دستور كار گردان قرار گرفت. شب‏ها به راهپيمايى و كوه‏پيمايى مى‏رفتيم. از اين طريق به انرژى‏مان اضافه مى‏كرديم تا اگر عملياتى شد، از نظر بدنى كم نياوريم. شب‏هاى دويرج يا همان دره مرمرى، خنك‏تر از جنوب بود. نيروها براى اين‏كه خود را از يكنواختى در بياورند، عصرها با قلاب چفيه از رودخانه ماهى مى‏گرفتند. البته بعضى‏ها با سر و صدا و شلوغ بازى، ماهيگيران را تشويق مى‏كردند. عده‏اى هم لباس‏هاى خود را مى‏شستند. اوضاع جالبى بود.
سرانجام حلول ماه محرم فرا رسيد. بچه‏ها تصميم گرفتند سنت عزادارى آقا امام حسين‏عليه السلام و يارانش را احيا كنند. هر دسته‏اى براى خودش در چادر نوحه‏خوانى و سينه‏زنى به راه انداخت. هر شب تا نيمه بچه‏ها عزادارى مى‏كردند و بعد از آن راهپيمايى مى‏رفتند.
زمان زيادى نگذشت كه گردان‏هاى خطشكن مثل: على بن ابى‏طالب‏عليه السلام، امام حسين‏عليه السلام، ابوالفضل‏عليه السلام، صاحب‏الزمان)عج(، امام محمدباقرعليه السلام، گردان حمزه، گردان روح‏الله و گردان تازه تأسيس حضرت مسلم در منطقه مستقر شدند. در اين ميان، آنچه كه بيشتر به چشم مى‏آمد، شب‏زنده‏دارى، توسلات و مناجات بچه‏ها بود. اين سوز و گداز با نزديك شدن عمليات به اوج خود مى‏رسيد.
شب تاسوعا براى آخرين بار گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام را به رزم شبانه و كوهپيمايى بردند. در مسير اين راهپيمايى، »خشم شب« بسيار سختى اجرا شد. بچه‏هاى ادوات گردان با دوشكا از بالاى سرمان تيراندازى مى‏كردند. بعضى از بچه‏ها هول كردند؛ من هم همين‏طور. خودم را به منصور زارعى - فرمانده گردان - رساندم. سر و رويش خاكى بود. گفتم: »برادر منصور، امشب چه خبره؟!«
در حالى كه روى زمين درازكش بود، گفت: »مگر نمى‏بينى خشم شب زده‏اند ... چيه آقا حبيب، ترسيده‏اى؟!«
گفتم: نه! ولى بى‏انصاف‏ها مثل اين‏كه عراقى گير آورده‏اند ...«
سرانجام گلوله دوشكاها تمام شد و ما از سر و صداى آن خلاصى يافتيم و خسته و كوفته برگشتيم.
شب بعد از آن كه عاشوراى امام حسين‏عليه السلام و اصحاب باوفايش بود، به دستور فرماندهى گردان، نيروها به صورت منظم به سمت مقر تاكتيكى تيپ دسته روى جانانه‏اى انجام دادند. به مقابل مقر كه رسيديم، بچه‏ها پيراهن‏ها را از تن درآوردند و سرگرم عزادارى شدند. فرمانده تيپ - آقا مرتضى قربانى - و ديگران هم به ميان بچه‏ها آمدند و حسابى سينه زدند. حاج جوشن، پيرمرد تيپ هم به همه بچه‏ها شربت داد.
بعد از تمام شدن عزادارى، عده‏اى از بچه‏ها به آهستگى خود را كنار رودخانه رساندند و در آن شب ظلمانى، عزادارى‏شان را با نماز شب عجين كردند. من فقط صداى ناله بعضى را از لاى تخته سنگ‏ها مى‏شنيدم.
روز بعد از آن، به كليه نيروها اعلام كردند كه هنگام نماز مغرب و عشا در نمازخانه گردان كه چادرى برزنتى بود، جمع شويم. كسائيان، مسئول سازماندهى تيپ، برادر زايرى را كه اهل نجف‏آباد اصفهان بود، به فرماندهى گردان ما منصوب كرد و برادر اسلامى با عنوان مسئول محور عمليات، به بچه‏ها معرفى شد.
بعد از معرفى زايرى به فرماندهى گردان، كار توجيه فرماندهان‏ها از طرف نيروهاى اطلاعات عمليات شروع شد. بعد از آن، نيروهاى گردان هم تا حدودى توجيه شدند. يك روز هم، اركان گردان براى شناسايى محور عملياتى و توجيه عملى به خط رفتند. بعد از اين‏كه اركان از خط برگشتند، دوباره محورهايى را كه قرار بود در آن‏ها عمليات كنيم، از روى نقشه براى فرماندهان دسته‏ها و گروهان‏ها توضيح دادند.
بعد از نماز صبح، در حالى كه هنوز تاريكى هوا از زمين رخت برنبسته بود، به سمت ميدان صبحگاهى حركت كرديم. قرار بود يكى از مسئولان سخنرانى كند. بچه‏ها مشتاق بودند كه ببينند سخنران كيست. ماشين وارد محوطه شد. آيت‏الله طاهرى، نماينده امام و امام جمعه اصفهان از ماشين پياده شد. مهدى ربانى كه جانشين فرماندهى تيپ بود، به جايگاه سخنرانى رفت و به آقاى طاهرى خوشامد گفت.
آيت‏الله طاهرى پشت تريبون رفت و مقدار زيادى در فضايل اهل بيت‏عليهما السلام صحبت كرد و بعد از آن ذكر مصيبت كرد. بچه‏ها گريه كردند و جلسه با دعا و ذكر صلوات خاتمه يافت.
به مقر گردان برگشتيم و طبق معمول رفتيم سراغ سلاح‏هايمان. حسابى آن‏ها را تر و تميز كرديم. نزديكى‏هاى ظهر، مهمات را تحويل گرفتيم. ناهار مفصل هم رسيد. بعضى از نيروها مشغول نوشتن وصيت‏نامه شدند. هنگامه عصر، دوستان با همديگر وداع كردند. هنوز سرخى غروب خورشيد بر دشت موسيان مى‏تابيد كه نيروها شام‏شان را ميل كردند. بچه‏هاى قديمى كه بيشتر در مورد عمليات توجيه بودند، راهنمايى‏هاى لازم را به ديگران مى‏كردند. كل گردان از جلو چادر پرسنلى تيپ عبور مى‏كردند تا در زير چتر قرآن قرار گيرند. محمود كلونيان كه مسئول پرسنلى تيپ بود، با قرآنى زيبا پشت تويوتا ايستاده بود و بچه‏ها را از زير قرآن عبور مى‏داد.
تاريكى شب فرا رسيده بود كه نيروهاى گردان به سمت نقطه رهايى حركت كردند. تا نقطه رهايى فاصله زيادى داشتيم. تا جايى كه ماشين‏ها مى‏توانستند بروند، با ماشين رفتيم و بقيه راه را پياده طى كرديم. يكى دو ساعت در راه بوديم. با توقف چند دقيقه‏اى، بچه‏ها با همان تجهيزات و كوله‏پشتى، نماز مغرب و عشا را خواندند و دوباره حركت شروع شد. ادوات دشمن تك تك خمپاره شليك مى‏كرد؛ ولى خوشبختانه به صف بچه‏ها اصابت نمى‏كرد. از روى پلى عبور كرديم. ساعت حول و حوش 2 صبح بود كه در كنار تپه‏اى كه محل استراحت گردان ما محسوب مى‏شد، نشستيم. من و محمودرضا خطيبى و عزيزالله زارعى و منصور زارعى و ... در كنار هم قرار گرفتيم. هنوز فجر صادق طلوع نكرده بود. تعدادى از بچه‏ها در آن حال و هوا شروع به خواندن نماز شب كردند. برادر زايرى گفت: »صبر مى‏كنيم تا اذان صبح شود ... وقتى نماز صبح را خوانديم، حركت مى‏كنيم.«
در زير نور منور، از تپه بالا رفتم. منصور زارعى پرسيد: »سيدحبيب، كجا مى‏روى؟!«
گفتم: »هيس، مى‏خواهم ديد بزنم.«
گفت: »مواظب باش يك وقت عراقى‏ها تو را نبينند.«
از سينه كش تپه بالا رفتم و به دشت روبه‏رو نگاهى انداختم. انبوهى از مين در ميدان روبه‏روى ما قرار داشت كه سد راه ما بود. هنوز نمى‏دانستم كه آيا بچه‏هاى تخريب و اطلاعات عمليات براى ما معبر باز كرده‏اند يا نه؟
از تپه پايين آمدم. به برادر زارعى گفتم: »آقا منصور، جلو خيلى شلوغه!«
گفت: »منظورت چيه؟«
گفتم: »ميدان مين را مى‏گويم!«
برادر زارعى با همان حال هميشگى‏اش گفت: »صبر داشته باش.«
هوا در حال روشن شدن بود؛ اما از دستور حمله خبرى نشد. چند دقيقه‏اى نگذشت كه برادر زايرى گفت: »به ته ستون اعلام كنيد عقب‏گرد كنند. قبل از روشن شدن هوا مى‏خواهيم عقب‏نشينى كنيم.«
حدود دو كيلومتر به عقب برگشتيم. خستگى بيش از حد بچه‏ها و به موقع نرسيدن بعضى از يگان‏هاى عمل‏كننده به محورهاى عملياتى باعث شد كه حمله به تعويق بيفتد.

بعد از عقب‏نشينى، در بين شيار رودخانه‏هاى فصلى مستقر شديم و پس از آن استتار كرديم بعد از آن همه بى‏خوابى، خوابيدن در آن بيابان، خيلى دلچسب بود. به جز عده‏اى كه وظيفه نگهبانى داشتند، بقيه به خواب رفتند؛ طورى كه از كسى صدايى در نيامد.
موقع ظهر، بچه‏ها كنسرو لوبيا و قدرى نان خشك خوردند. داغى هوا، اعصاب همه را خرد كرده بود. نمازها خوانده شد. بچه‏هاى اطلاعات عمليات هم دوباره به گردان آمدند. هنوز دشمن از حضور ما مطلع نشده بود. همزمان با حركت بچه‏ها، باد تندى شروع به وزيدن كرد و ابرهاى سياه كه حامل باران رحمت بود، سر رسيدند. به خاطر همين امداد غيبى، بچه‏ها آسوده‏تر خود را به نقطه رهايى رساندند. بارش باران دم به دم شدت مى‏گرفت. بارش باران آن قدر شديد شد كه حجم آتش پدافندى دشمن را كم كرد. از امتداد رودخانه فصلى كه از آب باران لبريز شده بود، عبور كرديم. از شدت باران، چشم چشم را نمى‏ديد. بچه‏ها با گرفتن اسلحه يكديگر حركت مى‏كردند. تمام تجهيزات و لباسمان خيس شده بود.
به معبر رسيديم. نوار سفيد رنگى كه در ميدان مين تعبيه شده بود، راه عبور را بچه‏ها را نشان مى‏داد. معلوم شد كه بچه‏هاى اطلاعات عمليات و تخريب براى ما معبر باز كرده‏اند. بچه‏ها براى تقرب به خدا از همديگر پيشى مى‏گرفتند و به استقبال رزم و جنگيدن در خط اول مى‏رفتند. تيربار دشمن از روبه‏رو به صورت تك رگبار بر روى بچه‏ها شليك مى‏كرد. تيربارچى بيچاره عراقى از آينده خود بى‏خبر بود! از تيراندازى‏اش معلوم بود كه براى خالى نبودن عريضه اين كار را انجام مى‏دهد.

تقريباً به چند مترى دشمن رسيديم. رمز عمليات، »يا زينب« بود كه با صداى حسن باقرى از گوشى‏هاى بى‏سيم به بچه‏ها اعلام شد. با دريافت رمز، يورش نيروهاى ايرانى شروع شد و نيروهاى پشتيبانى، با آتش سنگين، آتش تهيه مناسبى را روى دشمن ريختند.
خاكريز اول عراقى‏ها را شكستيم و كار پاك‏سازى سنگرها را شروع كرديم. مسئول محور عملياتى، يعنى برادر اسلامى، كه قبلاً فرمانده گردان بود، همراه ما بود. در حين پيشروى، برادر اسلامى و خطيبى با دوشكاى عراقى‏ها به شهادت رسيدند. محمود نصرتى، كمك آر پى جى‏زن دسته، به دستور زايرى بلند شد و با شليك يك موشك به سمت دوشكاى عراقى، آن را با خدمه‏اش براى هميشه ساكت كرد.
بعضى از نيروها هنوز از معبر عبور نكرده و زمين‏گير شده بودند؛ چون برخى ديگر در حين عبور زخمى شده و به سيم‏هاى حلقوى ميدان مين چسبيده بودند. به دستور زايرى، امدادگرهاى گردان به كمك‏شان رفتند تا معبر بيشتر از اين بسته نماند.
فرياد »اللّه‏اكبر« بچه‏ها بلند بود. شدت درگيرى زياد شد. باران همچنان تند و شديد مى‏باريد. من كه تك‏تيرانداز بودم، رگبار سلاحم لحظه‏اى قطع نمى‏شد. از بس تيراندازى كرده بودم، لوله تفنگم سرخ شده بود؛ اما همچنان مثل بلبل نغمه‏سرايى مى‏كرد.
با شكسته‏شدن خط اول دشمن، موضوع به فرماندهى تيپ گزارش شد؛ اما پرواز اسلامى را به فرماندهى اطلاع نداديم. نمى‏خواستيم شيرينى اين پيروزى به كام فرماندهان تلخ شود. نيروهاى گردان همگى درگير بودند و هيچ‏كس آرام و قرار نداشت. دشمن آن‏قدر آتش روى ما مى‏ريخت كه هوا مثل روز روشن شده بود. هر سنگرى را كه پاك‏سازى مى‏كرديم، صداى تكبير ما به هوا بلند مى‏شد. كار من و عزيزالله زارعى، پاك‏سازى سنگرها بود. روش ما اين بود كه اول من تك رگبار مى‏زدم توى سنگر، بعد از آن، زارعى كار را با انداختن نارنجك تمام مى‏كرد. بعضى از سربازهاى دشمن، فرار را بر قرار ترجيح داده بودند. از روند كار راضى بوديم ؛ چون گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام به اهداف خود در اين عمليات رسيده بود.

صبح صادق سيزدهم محرم طلوع كرد و بچه‏ها در آن زمين پرگِل كه از باران ديشب درست شده بود، نماز صبح را خواندند. حالا ديگر ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ستاره‏ها در آسمان سوسو مى‏زدند. ابرهاى باران‏زا مأموريت‏شان را به خوبى انجام داده و بعد از مأموريت، منطقه را ترك كرده بودند.
آن شب، سنگرهاى زيادى را پاك‏سازى كرديم. علاوه بر سنگرها، پاك‏سازى تپه ماهورها و شيار دره‏ها هم تمام شد. با طلوع خورشيد رسيديم به يك جاده خاكى كه تا بالاى كوه امتداد داشت. دشمن از همين جاده براى نيروهايى كه در بالاى كوه مستقر كرده بود، مهمات و تداركات مى‏فرستاد. با تصرف اين جاده توسط گردان، بخش زيادى از نيروهاى دشمن به خطر افتاده بود. با الحاق نيروهاى تازه نفس گردان صاحب‏الزمان)عج( همچنان به پيشروى ادامه داديم. از شدت باران و باتلاقى‏شدن منطقه، تانك‏هاى عراقى آن روز پاتك نداشتند.
با فرارسيدن شب دوم عمليات، بچه‏ها در سنگرهاى انفرادى و جمعى عراقى‏ها موضع گرفتند. گردان‏هاى پشتيبانى و تازه نفس مثل ادوات هم از تاريكى استفاده كردند و خود را به خط رساندند. گردان ما كه از عمليات شب و روز گذشته خسته شده بود، جايش را به گردان تازه نفس داد و براى سازماندهى و تجديد قوا به عقب منتقل شد. زخمى‏هاى گردان هم با پى ام پى‏هاى غنيمتى دشمن به عقب منتقل شدند.
هنوز از تعداد شهدا و زخمى‏ها بى‏خبر بوديم. در حال برگشتن تازه فهميدم كه محمد زايرى - فرمانده گردان - زخمى شده است. عزيزالله زارعى هم به شهادت رسيده بود. عده ديگرى هم زخمى شده بودند. احساس غريبى داشتم. بغض كرده بودم. جاى دوستان شهيدم كه تا چند روز پيش در كنارشان بودم، خالى بود.
محمد تيمورى - همان نوجوان 17 ساله - وقتى ديد كه فرمانده زخمى شهيد شده، كل گردان را جمع كرد و برايشان سخن گفت. او چنان با تدبير حرف مى‏زد كه هر انسانى با ديدن آن چهره و شنيدن آن حرف‏ها تعجب مى‏كرد. روحيه همه دوستان با شنيدن حرف‏هاى تيمورى به طرز عجيبى تغيير كرد.
از گردان سيصد نفره، حالا ديگر بيش از صد نفر سالم نبودند. به دور و برم نگاه كردم تا ببينم از دوستان يا آشنايان كسى هست يا نه. به ياد محمدرضا خطيبى افتادم. با چشمانم شروع به جست و جو كردم. او را در بين بچه‏ها نديدم. رفتم سراغ تقى كيانى. بعد سيدمحمدابراهيم لطيفى(26) - از اهالى رستم كلابهشر - هم خودش را به جمع ما رساند. امدادگر گروهان. فرامرز بريمانى هم نزد ما آمد.
كمبود نيرو كاملاً معلوم بود. براى جبران آن دوباره سازماندهى شديم تا به كمك بچه‏هايى كه در خط مستقر بودند، برويم. بعد از سازماندهى كه خيلى سريع انجام شد، گردان ما براى مرحله بعدى عمليات خطشكن شد. گردان صاحب‏الزمان)عج( كه در محور ما عمل كرده بود، به چندين پاتك دشمن پاسخ داد و نيرويش به شدت تحليل رفته بود. گردان صاحب‏الزمان)عج( را فرماندهى شجاع و دلير به نام آقا صادق مُزدستان(27) هدايت مى‏كرد. اين گردان آن‏قدر به عراقى‏ها ضربه زده بود كه معجزه‏گر عمليات محرم قرار گرفته بود.(28) آقا محسن رضايى، فرمانده كل سپاه، از پشت بى‏سيم از اين گردان تعريف و تمجيد كرد.
بعد از ساماندهى گردان، برادر زايرى كه در مرحله اول عمليات زخمى شده بود، توانست خود را به ما برساند و فرماندهى را دوباره به عهده بگيرد. گردان دوباره آماده رفتن شد. وانت‏هاى تويوتا در محوطه گردان حاضر شدند و بعد از يك ساعت، البته با كمى تأخير به منطقه عملياتى رسيديم. در مسير، اسراى عراقى را ديديم كه بچه‏ها آن‏ها را به عقب منتقل مى‏كردند. اين‏بار با ماشين تا پاى كار رفتيم. بچه‏ها تند و سريع پياده شدند و در شيارها پناه گرفتند. همان طور كه فكر مى‏كرديم، شد. دشمن براى حفظ كوه اقدام به زدن جاده انحرافى كرده بود و با استقرار چندين دوشكا به شدت روى جاده شنى آتش تهيه مى‏ريخت تا مانع محاصره نيروهايش شود.
هدف ما، تصرف يك تپه كه به آن »كله قندى« مى‏گفتند. عراقى‏ها از روى همين كله قندى با دوشكا بچه‏ها را مى‏زدند. به دستور زايرى، بچه‏ها در لابه‏لاى شيارها ماندند تا تاريكى شب بر زمين چيره شود. بعد از شهادت اسلامى كه فرمانده محور عمليات بود، برادر على فرودس، فرماندهى محور را به عهده گرفته بود. زايرى كه همچنان زخمى بود. در فرماندهى از على فردوس كمك مى‏گرفت. گردان ما توانست به كمك على فردوس، تپه را به تصرف در آورد.
بعد از اين‏كه دوشكاچى‏هاى عراقى با موشك‏هاى آر پى جى از پاى درآمدند، حجم آتش دشمن روى جاده شنى كم شد. سينه كش تپه را بالا كشيديم و تپه را به تصرف در آورديم. عراقى‏ها با هجوم ما عقب‏نشينى كردند و جاى ما در روى تپه باز شد. على فردوس با فرياد گفت: »بچه‏ها، تا مى‏توانيد سنگرهاى محكم روى تپه درست كنيد كه فردا صبح، آتش عراقى‏ها تپه را عين خاكستر مى‏كند.«
به دستور على فردوس، جاى سنگرهاى دوشكا و سنگرهاى نفرات پياده هم تعيين شد. با طلوع فجر، بچه‏ها، صبحانه‏شان را خوردند. ساعت 8 صبح را نشان مى‏داد كه هلى‏كوپترهاى عراقى به سر رسيدند و شروع كردند به ريختن آتش روى بچه‏ها و تپه. از هوا، هلى‏كوپترها با موشك‏هايشان و از زمين، واحد ادوات دشمن با خمپاره، آتش بسيار پرحجم و سنگينى روى ما ريختند. عده‏اى از بچه‏ها مجروح و شهيد شدند. براى حفظ جان نيروها، به دستور على فردوس، تپه را خالى كرديم و تغيير موضع داديم. خودمان را به كناره جاده شنى رسانديم؛ چون مى‏دانستيم كه عراقى‏ها از پايين تپه با كماندوهايشان به ما حمله مى‏كنند. نيروهاى دشمن بدل خورده بودند و به تصور اين‏كه ما هنوز روى تپه هستيم، آتش شديدى روى تپه مى‏ريختند.
لحظاتى بعد، كماندوهاى عراقى كه از لابه‏لاى شيارها نوك حمله‏شان را به سمت تپه متمركز كرده بودند، پيدايشان شد. تانك‏هاى عراقى نيز حركت‏شان را به سمت قله شروع كردند و تپه را با شليك مستقيم مورد هجوم قرار دادند. با درخواست على فردوس، يك دستگاه جيب با توپ 106 به كمك ما آمد. پشت توپ، مهران متولى(29) و غلامرضا نورى نشسته بودند. از دور وقتى چشمم به مهران متولى افتاد، براش دست تكان دادم. نيروهاى زمين‏گير شده گردان ما با ديدن توپ 106 وضع روحى‏شان بهتر شد.
توپ 106 خودش را به كنار جاده رساند. نفس‏ها در سينه‏ها حبس شده بود. دعا مى‏كرديم كه عراقى‏ها آن‏ها را نبينند. بچه‏ها آرام آرام صلوات مى‏فرستادند. حدود يك ربع گذشت تا 106 آماده شليك شود. بچه‏ها با هدف‏گيرى دقيق سعى مى‏كردند كارشان را خوب انجام دهند.
با شليك 106، هم گلوله آن و هم نفس ما آزاد شد. به لطف خدا، با همين شليك برجك تانكى از جايش كنده شد و صداى تكبير نيروها فضاى منطقه را شكافت. عراقى‏ها كه چشم‏شان به تانك سوخته افتاد، عقب‏نشينى را آغاز كردند. بچه‏ها از زمين‏گيرى درآمدند و تهاجم كردند. در همين لحظه، برادر مرتضى قربانى - فرمانده تيپ كه در عمليات قبلى زخمى شده و پايش در گچ بود - و مهدى ربانى كه جانشين ايشان بود، وارد صحنه شدند. با ديدن آقا مرتضى، حضورمان را با صداى تكبير اعلام كرديم. آقا مرتضى براى بچه‏ها دست تكان داد و با گفتن »اللّه‏اكبر« با بچه‏ها همصدا شد.
توپ 106 از جايش حركت كرد و تغيير موضع داد. روى جاده آسفالته به دنبال موقعيت بود تا اگر عراقى‏ها دوباره با تانك‏هايشان جلو آمدند، از آن‏ها پذيرايى كند. حالت تهاجمى نيروها طورى شد كه به تعقيب عراقى‏ها پرداختند. پيشروى ما آغاز شد و آقا مرتضى با همان وضع به بچه‏ها دستور مى‏داد كه چه كار كنند. پس از پيش‏روى محدود ما، على فردوس براى بردن بچه‏هاى زخمى درخواست يك دستگاه آمبولانس كرد.
چند دقيقه بعد، آمبولانسى آمد و بچه‏هاى مجروح را سوار كرد. همين كه آمبولانس روى جاده آسفالته قرار گرفت، با شليك مستقيم تانك عراقى در مقابل چشمان ما به آهن پاره‏اى تبديل شد. آمبولانس با همه نفراتى كه در آن بودند، عين شمع سوخت و ذوب شد.
آقا مرتضى و آقا مهدى ربانى بعد از ارزيابى منطقه با موتور به قرارگاه برگشتند. بعد از ايشان، برادر كسائيان از راه رسيد و با فرستادن پيك به بچه‏ها دستور داد كه به خاكريز اول و پايين شيار كله قندى برگردند و در پناه موانع طبيعى و مصنوعى جان‏پناه بگيرند تا دشمن آن‏ها را دور نزند و به محاصره در نياورد.
نيروها نفر به نفر به خاكريز اول برگشتند. بچه‏هاى هوانيروز با سه فروند هلى‏كوپتر به حمايت ما آمدند و بدنه كوه را با موشك و كاليبر كوبيدند.
نيروهاى سالم همه برگشته و نيروهايى كه زخمى بودند، در دامنه كله قندى مانده بودند. پنج نفر از بچه‏هاى اطلاعات عمليات به دستور برادر كسائيان جلو رفتند تا مجروحان را بياورند. با رفتن آن‏ها، وقتى دشمن فهميد ما به موضع تثبيت آمده‏ايم، دوباره آتش شديدى بر روى ما متمركز كرد. بچه‏هاى اطلاعات عمليات هم به علت حجم زياد آتش در زير پل موضع گرفتند تا آتش دشمن كمتر شود. در همين حين، در مقابل چشمان ما، موشك كاتيوشايى در زير پل فرود آمد و هر پنج نفر را به شهادت رساند. ديدن اين صحنه خيلى دردآور بود.
حالا مسئوليت ما سنگين‏تر شده بود. هم مى‏بايست مجروحان را به عقب مى‏آورديم و هم پيكر شهدا را جمع‏آورى مى‏كرديم. على فردوس به كسائيان گفت: »چاره‏اى نيست جز اين‏كه بچه‏هاى ادوات خودى روى دشمن آتش بريزند.«
به دستور كسائيان، ادوات خودى حسابى ما را پشتيبانى كردند. تصميم گرفتيم براى كمك به مجروحان و حمل اجساد شهدا جلو برويم، من و منصور زارعى و ... به سوى آن نقطه حركت كرديم. هنگامى كه به زير پل رسيديم، صحنه فجيعى را ديديم. نمى‏دانستيم كدام سر متعلق به كدام بدن است. با همين حال، ابدان شهدا را در گونى سنگرى گذاشتيم و به محور آورديم و آن‏ها را به امدادگران سپرديم تا به عقب ببرند. دوباره برگشتيم و منتظر شديم تا شب فرا برسد تا به سراغ مجروحين برويم.
هنوز تا غروب آفتاب 2 ساعتى مانده بود. ياد دوستان مجروح و دردمندى‏شان چون كوهى بر قلب ما سنگينى مى‏كرد. چاره‏اى نداشتيم جز اين‏كه صبر كنيم تا هوا تاريك شود؛ چون مسير ما در ديد مستقيم دشمن قرار داشت.
با فرا رسيدن شب، خود را به تپه و دامنه آن رسانديم تا بچه‏هاى جامانده را پايين بياوريم. به محل كه رسيديم، صحنه عاشورا در ذهنمان تداعى شد. بر اثر خون‏ريزى و شدت جراحات، عده‏اى از بچه‏ها با لب تشنه جان داده بودند. برخى ديگر را كه هنوز رمقى در بدن داشتند، به پايين آورديم. امدادگران، در زير پل انتظار ما را مى‏كشيدند. در دو مرحله اول، مجروحين و بعد شهدا را به پايين آورديم.
گردان ما هنوز توان خود را از دست نداده بود و آن شب هم در خط ماند تا به تثبيت خط بپردازد. نيمه‏هاى شب، برادر لطيفى(30) كه مرشد من بود، صدايم كرد. به كنارش رفتم. در حال نگهبانى با تيربار، گاهى اوقات با تلاوت آيه »و ما رميت اذ رميت ...« گلوله‏هاى سربى را به سوى دشمن زبون مى‏فرستاد.
با نزديك شدن طلوع فجر، او را ديدم كه نشسته و با تيمم مشغول نماز شب است. در آن شب، فيض و بركت نماز شب بر من معلوم شد و نماز او، شروع خوبى براى فصل ديگر زندگى‏ام شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بخش چهارم

62/8/2، قبل از نيروهاى ديگر لشكر و در مقام پيشقراول، از طرف واحد اطلاعات شناسايى وارد منطقه عمومى مريوان شديم. بعد از استقرار، به دستور فرماندهى اطلاعات لشكر، من، هادى مصلى و على‏رضا خواجه‏محمود يك تيم را تشكيل داديم كه وظيفه‏اش شناسايى معابر و موانع دشمن بود.
در اين منطقه، تيم ما فقط يك شب براى شناسايى رفت. وظيفه من در اين مأموريت، قدم‏شمارى بود.
تيم ما بعد از جمع‏بندى كار، گزارش منطقه را به فرماندهى داد. پس از تكميل كار شناسايى، انتقال نيروهاى پياده به منطقه عملياتى انجام شد. آن‏گاه عملياتى شروع شد كه نام والفجر 4 بر خود گرفت.
در مرحله دوم عمليات، وظيفه هدايت گردان حمزه‏عليه السلام را به من دادند. فرمانده گردان، ناصر بهداشت بود. نيروهاى گردان بعد از كلى پياده‏روى به نزديكى نقطه رهايى رسيدند. گردان وظيفه داشت قله خولوزه 2 را به تصرف درآورد. اين قله، مشرف بر شهر پنجوين عراق بود. تا آن موقع مشكل خاصى براى هيچ‏كدام از نيروها پيش نيامده بود. به پايين قله رسيديم. هدف، تصرف قله بود. با بهداشت صحبت كردم و گفتم: »آقا ناصر، دور تا دور قله مين‏گذارى شده است. اگر قرار باشد سر از بالا دربياوريم، بايد از همان راهى برويم كه خود عراقى‏ها استفاده مى‏كنند. با اين حال براى رسيدن به آن‏جا احتياج به معبر داريم.«
به‏دستور بهداشت، تخريب‏چى‏ها خيلى سريع معبر لازم را باز كردند. به لطف خداى بزرگ و به كمك آتش تهيه نيروهاى پشتيبانى، از ميدان مين گذشتيم و نيروها را به سمت بالاى قله هدايت كرديم. عراقى‏ها با ديدن نيروهاى ايرانى، به جاى مقاومت و ايستادگى، فرار را بر قرار ترجيح دادند. اين براى ما خيلى عجيب بود؛ چون آن‏ها هم امكانات نظامى خوبى داشتند و هم از بالاى قله بر ما مشرف بودند. در يك جنگ و گريز سخت، قله خولوزه 2 به تصرف گردان امام محمدباقرعليه السلام درآمد و ما بر شهر پنجوين عراق مسلط شديم. در فرصت مانده تا صبح فردا، سنگرها را ترميم كرديم؛ چون مى‏دانستيم عراقى‏ها پاتك خواهند كرد.
خورشيد عالمتاب وقتى طلوع كرد، نيروهاى ايرانى را ديد كه روى خولوزه 2 جاخوش كرده‏اند. با بالا آمدن آفتاب، يك فروند هلى‏كوپتر عراقى شروع به دورزدن در اطراف قله كرد. وقتى متوجه شد ما سلاح سنگين ضدهوايى نداريم، با يك چرخش سريع از سمت غرب به طرف قله آمد؛ طورى كه فاصله چندانى با ما نداشت. ناگهان متوجه شدم سرم مى‏لرزد و خون تمام صورتم را گرفته است. تركشى از راكت هلى‏كوپتر، فرق سرم را طورى شكافته بود كه جاى مجروحيتش همچنان بخش وسيعى از سرم را اشغال كرده است! يكى از برادران بهدارى به نام على‏رضا كوهستانى كه مسئوليت بهدارى محور عملياتى را به عهده داشت، سراغم آمد، علائم حياتى مرا كنترل كرد و با فرياد گفت: »اين نيرو هنوز زنده است ... فوراً وسايل پزشكى را بياوريد.« سپس سرم را با چند گاز استريل باندپيچى كرد، آمپولى به من تزريق كرد و مرا در كنار تخته سنگى قرار داد.
كار هلى‏كوپتر كه تمام شد، نوبت آتشبارى خمپاره‏اندازهاى عراقى رسيد. وقتى حجم آتش دشمن سنگين‏تر شد، كوهستانى گفت: »برادران مجروح، اگر مى‏توانند بروند پايين قله و خودشان را از اين آتش نجات بدهند.« با حرف اين برادر، با اين‏كه بر اثر خون‏ريزى شديد تلوتلو مى‏خوردم و سرم گيج مى‏رفت، به طرف پايين قله سرازير شدم. به نزديكى ميدان مين رسيدم. عده‏اى از نيروها مظلومانه در آن به شهادت رسيده بودند؛ طورى كه انسان فكر مى‏كرد خوابيده‏اند.
خود را به سختى از معبر به سمت پايين قله كشاندم. نيروهاى مهندسى رزمى در حال احداث جاده بودند؛ بدون اعتنا به حجم عظيم آتش دشمن. وارد جاده‏اى شدم كه چند لحظه پيش احداث شده بود. نيروهاى تداركات در حال تخليه امكانات تداركاتى بودند. حاج غلام كوكلانى هم در جمع نيروها حاضر بود و به آن‏ها مى‏گفت كه چه بكنند. متوجه حضور من شد. به طرفم آمد. كمپوتى باز كرد تا لبى تر كنم. وقتى كمپوت را به دستم داد، گفت: »آقا سيد، مواظب باش آب كمپوت را زياد نخورى؛ چون ممكن است سرت خونريزى كند.«
حال و رمق چندانى در بدنم نمانده بود. تركش راكت چند ميلى‏متر كاسه سرم را شكافته بود. مجروحان زيادى را به اين منطقه انتقال داده بودند. آمبولانس‏ها تندتند مى‏آمدند و آن‏ها را با خود مى‏بردند. در راه بازگشت، محمدحسن طوسى را ديدم كه با تعدادى از فرماندهان آماده مى‏شد تا براى بررسى و پيشرفت عمليات به خط اول بروند. بعد از چند كيلومتر، به اورژانس صحرايى رسيديم. در آن‏جا مداواى اوليه روى مجروحين انجام شد. به من گفتند: سرت احتياج به بخيه دارد و اين كار فعلاً در اين‏جا ممكن نيست و بايد در بيمارستان انجام شود. علاوه بر آن بايد از سر و مغز شما نيز عكس‏بردارى شود. براى همين لازم است هر چه سريع‏تر به يك بيمارستان مجهز اعزام شوى.
از زمان مجروحيتم چند ساعت مى‏گذشت. قادر به ادرار طبيعى نبودم. توى اورژانس هر چه كردم، نتوانستم. به من سوند وصل كردند. اين باعث شد كه توى هلى‏كوپتر به من خيلى سخت بگذرد. هلى‏كوپتر در محوطه تنها بيمارستان فعال شهر سنندج به زمين نشست. برانكارد به دست‏ها ما را داخل بيمارستان بردند. اول يك سرم به من وصل كردند و پس از آن، سوندم را عوض كردند. چند ساعت بعد دوباره با آمبولانس به فرودگاه رفتيم و از آن‏جا با يك فروند هواپيماى سى - 130 ارتشى به فرودگاه اصفهان رفتيم. همين كه هواپيما فرود آمد و در جاى مخصوص خود قرار گرفت، چندين دستگاه آمبولانس سررسيدند، مجروحين را سوار كردند، توى بيمارستان‏ها تقسيم كردند. مرا به بيمارستان آيت‏الله كاشانى اصفهان بردند و در آن‏جا بسترى‏ام كردند.
بلافاصله چند پرستار به سراغم آمدند و موهاى سرم را از ته تراشيدند. پس از آن، با آمدن پزشك و گرفتن چند عكس از محل زخم، شكاف سرم را بخيه كردند.
يك هفته در بيمارستان ماندم. در اين هفت روز، روزى نبود كه مردم خوب اصفهان براى ديدار مجروحين به بيمارستان نيايند. يك روز تنگ غروب كه غم سنگينى بر چهره‏ام نشسته بود، ناگهان در اتاق باز شد و يك خانم با دختر جوانش وارد شدند. در ميان دستان مادر، بسته شيرينى و گز و در دستان دختر جوان، دسته گلى بود كه يك شاخه گل رز قرمز در وسط آن قرار داشت. احوالپرسى گرم و صميمانه‏اى كردند و بعد از اهداى گل و شيرينى از من خداحافظى كردند و رفتند. با خود گفتم: خدا را شكر، سوغات برگشتن‏ام فراهم شد.
آثار بهبود كه در من ظاهر شد، دكترها اجازه دادند تا مرخص شوم. نماينده بنياد شهيد آمد و بليت اتوبوس اصفهان - سارى برايم گرفت. هنوز هيچ‏كس از خانواده‏ام خبر نداشت كه من مجروح شده‏ام. به اندازه‏اى لاغر شده بودم كه استخوان‏هاى صورتم بيرون زده و چشم‏هايم گودى رفته بود. شب هنگام به وركلا رسيدم. پدرم تا چشمش به من افتاد، فرياد دلخراشى كشيد. گفتم: »چه شده پدر؟!«
حرفى نزد. باهم روبوسى كرديم. مادرم هم بار ديگر با اشك‏هايش از من استقبال كرد.
مدتى را در منزل استراحت كردم، حال عمومى‏ام كه بهتر شد، به سارى رفتم و بخيه‏ها را كشيدم. چند روزى كه گذشت، آماده شدم تا بار ديگر به جبهه بروم. همين كه مقدمات رفتن آماده گرديد، پدر و مادر خيلى جدى مخالفت كردند و گفتند: پسر، بس است ديگر. اين‏قدر نرو. ول كن. اگر اداى دين بود، تو ادا كردى. هر دو خيلى عصبانى بودند. چيزى نگفتم. وقتى عصبانيت آن‏ها فروكش كرد، گفتم: »من مى‏روم.«
پدرم گفت: »با اين سر باندپيچى شده كجا مى‏خواهى بروى؟ در ضمن من و مادرت تصميم گرفته‏ايم برايت زن بگيريم.«
گفتم: »پدرجان، از تو و مادر ممنون هستم. فعلاً زود است كه ازدواج كنم؛ ضمن اين‏كه هنوز كسى را در نظر ندارم!«
پدرم گفت: »اگر تو بخواهى، خيلى‏ها پيدا مى‏شوند كه تو آن‏ها را بپسندى.«
خيلى سريع موضوع را عوض كردم و البته به آن‏ها قول دادم كه در اين مورد خيلى زود نظرم را به آن‏ها مى‏گويم؛ به شرطى كه آن‏ها با رفتنم به جنگ مخالف نباشند.
راضى‏شان كردم كه بروم. به ترمينال رفتم. اتفاقاً يكى از دوستان جبهه‏اى را ديدم؛ آقاى قاسميان، از اهالى روستاى »سوربن« كه در مجاورت روستاى ما قرار داشت. پيرمرد بزرگوارى بود. مقصد او نيز لشكر بود. هر دويمان مى‏بايست به سنندج و از آن‏جا به كامياران مى‏رفتيم. پس از رسيدن به تهران، در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شديم. از بد حادثه، اتوبوس در نزديكى شهر همدان تصادف كرد. در اين تصادف مرگبار، كمك راننده در دم جان سپرد و من كه كنار پنجره اتوبوس نشسته بودم، از ناحيه سر ضربه ديدم. ساعت 2 صبح را نشان مى‏داد. آقاى قاسميان مرا همراهى كرد تا از ماشين پياده شوم. ناگهان توى اتوبوس يك نفر موجى پيدا شد كه تمام اتوبوس را به هم ريخت. حال راننده نيز با ديدن جسد شاگردش دگرگون شد. درد شديدى به سراغم آمده بود. توى آن هواى سرد از ماشين پياده شديم.
حدود ساعت سه صبح، يك ماشين آهو ما را سوار كرد و به سمت سنندج حركت كرديم. اذان صبح رسيديم به شهر. نماز صبح را خوانديم. توى آن سرما آن‏قدر اين پا و آن پا كرديم تا روز طلوع كرد. بعد از طلوع آفتاب، صبحانه لوبياى داغ خورديم. سپس بليت كامياران را گرفتيم و به هر مصيبتى بود، خودمان را به مقر لشكر 25 كربلا رسانديم. از قاسميان جدا شدم. او به واحد خودش رفت و من به واحد اطلاعات لشكر.
مدتى را به خط مقدم رفتم تا براى مأموريت جديد آماده شوم. مأموريت و منطقه جديد ما، ارتفاع دشيله و ارتفاعات مشرف بر شهر مندلى عراق بود.
قبل از رفتن به محل مأموريت جديد، با زن عموى خود در بهشهر تماس گرفتم تا از حال خانواده جويا شوم و سلامت خود را نيز به آن‏ها اطلاع دهم. بعد از احوالپرسى، زن عمو گفت: »آقا حبيب، به تو تبريك مى‏گويم!«
گفتم: »براى چى؟«
- دو سه شب پيش، مراسم خواستگارى شما انجام شد و جواب مثبت را نيز به ما دادند.
- زن عمو چه مى‏گويى؟!
- آقا حبيب، قضيه جدى است.
- اما من كه خبر از هيچ جا و هيچ چيز ندارم!
زن عمو خنديد و گفت: اسمش بانو است.
نشتاختمش. دوباره پرسيدم: »دختره اهل كجاست؟ پدر و مادرش كى هستند؟ چند سالش هست؟«
با گفتن آخرين جمله بغض كردم و گريه‏ام گرفت. پس از آن گفتم: »عجب روزگارى شده؟! پدر و مادرم بدون اين‏كه به من خبر بدهند و نظر مثبت مرا بگيرند، برايم زن خواستگارى مى‏كنند ...« از روى عصبانيت و بدون خداحافظى، تلفن را قطع كردم. اعصابم خيلى به هم ريخته بود؛ از يك طرف، شرايط دشوار جنگ و از طرفى، ازدواج با دخترى كه اصلاً نمى‏شناختمش!
برگشتم به مقر. اعصابم ريخته بود به هم. 24 ساعت صبر كردم. دوباره با منزل عمويم در بهشهر تماس گرفتم. وقتى زن عمو گوشى را برداشت، گفتم: »زن عمو، سربه‏سرم نگذار، اصل مطلب را بگو ببينم چى شده؟«
زن عمو از رفتار ديروز من گلايه كرد. عذرخواهى كردم. پرسيد: »آقا حبيب، فلان خانم(31) را مى‏شناسى؟«
گفتم: »بله، اما آن خانم كه شوهرش فوت كرده و دوباره شوهر كرده ...«
- همان خانم، چند تا دختر داشت كه يكى از دخترانش را اهالى به خانواده بالويى سپرده بودند.
- خوب.
- آن دختر را براى تو خواستگارى كرده‏اند. تازه صيغه محرميت را هم خوانده‏اند. همه منتظرند تا تو برگردى و مراسم عقد انجام شود.
با شنيدن حرف‏هاى زن عمو دوباره بغض كردم و گريه‏ام گرفت. گفتم: »با اجازه كى صيغه محرميت را خوانده‏اند؟«
از زن عمو خداحافظى كردم. وقتى به مغزم فشار آوردم، توانستم اصل و نسب خانواده دخترى را كه برايم خواستگارى كرده بودند، بشناسم. پدر خدا بيامرزش، زمانى كه اين‏ها كودك خردسالى بيش نبودند، فوت كرده بود و مادرش به ازدواج دوم تن داد و طرف من كه دختر سوم خانواده بود، همراه سه خواهر ديگرش بدون سرپرست ماندند. اهل محل وقتى متوجه شدند كه اين بچه‏ها بى‏پناه و بى‏صاحب شده‏اند، داوطلبانه تصميم گرفتند آن‏ها را بزرگ كنند. حضانت دختر سوم هم افتاد به خانواده آقاى غلامعلى بالويى. بعد از فوت مرحوم بالويى، بانو نزد همسر ايشان كه زن سيده‏اى بود، ماند. البته اين ماندن طورى بود كه ديگران احساس مى‏كردند اين بچه به كنيزكان مى‏ماند تا فرزند خوانده؛ اگر چه اين دوران براى او نعمتى بزرگ به همراه داشت: اين‏كه توانست همانند آدم‏هاى باتجربه، همه كارهاى مربوط به يك خانه روستايى را بياموزد.
پدرم بدون مشورت با من به خواستگارى او رفته و حتى حلقه ازدواج برده و در انگشت‏اش كرده بود. بدتر از اين‏كه پدرم از ناحيه بنده وكيل شده و صيغه محرميت را هم جارى كرده بودند. شايد اغراق نباشد كه بگويم او را حتى يك لحظه هم نديده بودم. اگر چه طبق گفته خودش، او مرا ديده و به دوستانش گفته بود كه چه كسى حاضر است با اين پسر ازدواج كند و همسر او شود؟! وقتى فهميدم همسرم سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، كفرم بالا آمد و بنا را بر ناسازگارى گذاشتم.
محمدحسن طوسى وقتى مرا حالات مرا ديد، گفت: »چه خبرته سيد خراباتى؟«
گفتم: »آخه كى توى اين مملكت و اين دوره زمانه بدون اين‏كه همسر آينده‏اش را ببيند و بشناسد، با او ازدواج مى‏كند؟ از آن بدتر اين‏كه اين بنده خدا حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارد.«
برادر طوسى در فضايل ازدواج و مخالفت نكردن با خواسته پدر و مادر با من صحبت‏هاى فراوانى كرد؛ طورى كه سرانجام راضى شدم به مرخصى بروم و پاى سفره عقد بنشينم.
با بازگشت‏ام به روستا، سنت ديرينه »گوشت خورى« انجام شد. رسم بر اين است كه گوسفندى را ذبح مى‏كنند و تمام اقوام نزديك عروس و داماد جمع مى‏شوند از گوشت آن مى‏خورند. در اين ميان دل گوسفند بيچاره را هم به عروس و داماد مى‏دهند. در همين مراسم، قرار عقد را بزرگترها گذاشتند.
پس از اتمام مراسم عقد كه چند روز بعد از مراسم گوشت خورى در روز 16 دى 62 انجام شد، توانستم فقط يك ساعت همسر آينده‏ام را ببينم. با تمام شدن مرخصى، فرداى آن روز به جبهه برگشتم. يك ماه بيشتر به عمليات والفجر 6 باقى نمانده بود كه طوسى مرا از جبهه به سارى فرستاد! اين مأموريت برايم خيلى عجيب بود، كه با شنيدن مارش عمليات دوباره به جبهه برگشتم. به مرحله پنجم و آخرين مرحله عمليات والفجر 6 كه در منطقه پاسگاه چيلات انجام مى‏شد، رسيدم و در آن شركت كردم.

از روز عقد تا شب عروسى‏مان حدود يك سال گذشت. در اين مدت هر وقت به مرخصى مى‏رفتم، نمى‏توانستم زياد همسرم را ببينم؛ چون اهالى خانه‏اى كه او در آن زندگى مى‏كرد، جزء محارم من به حساب نمى‏آمدند. البته تا آن موقع همسرم 12 سال داشت و من 17 سال. هر دويمان بچه بوديم و انتظار يكساله مى‏توانست هم براى او هم براى من مفيد باشد.

بعد از اين‏كه تيپ 25 كربلا در منطقه عمومى مريوان عمل كرد، به صلاحديد قرارگاه نجف اشرف، خط پدافندى سومار به ارتش جمهورى اسلامى ايران تحويل داده شد و تيپ 25 كربلا براى سازماندهى و بازسازى نيرو در شهر كوچك ايوان غرب مستقر گرديد. اين جابه‏جايى، همزمان بود با سرماى زمستان و فرصتى شد تا بچه‏هاى اطلاعات عمليات براى ديدار با خانواده به مرخصى برند.
ديدن خانواده و استراحت بعد از حضور در عمليات، خيلى دلچسب و خوشايند بود. در پشت جبهه تقريباً همه چيز عادى به نظر مى‏رسيد و البته بسيارى از جوانان مصمّم بودند با ديدن آموزش نظامى، خود را به جبهه برسانند.
گذشتِ روزها كم كم خبر از اتمام مرخصى مى‏داد. با ماندن چند روزه در روستاى محل سكونتم، با توجه به اين‏كه تازه ازدواج كرده بودم، موقعى كه خواستم به سوى جبهه حركت كنم، احساس كردم يك‏باره سنگين شده‏ام و حال رفتن به جبهه در من كم شده است. اين حالت را نشانه غلبه شيطان بر خود مى‏دانستم و فوراً سعى كردم از آن خارج شوم.
بليت اتوبوس گرفتم تا كرمانشاه و از آن‏جا با ماشين‏هاى بين شهرى از طريق اسلام‏آباد غرب به شهر ايوان غرب رفتم.
چند روزى كه از توفقم در ايوان غرب مى‏گذشت، ساير دوستان واحد هم از راه رسيدند. آهنگ حركت بچه‏ها به سوى منطقه جديد نواخته شد. بى‏سر و صدا ايوان غرب را ترك كرديم و در منطقه‏اى بين مهران و دهلران در اطراف درّه مُرمُرى مستقر شديم. قبل از ما، بعضى از واحدها در منطقه مستقر شده بودند تا اين جابه‏جايى عادى جلوه داده شود و يك اردوكشى معمولى به نظر آيد.
مأموريت بچه‏هاى واحد شروع شد. گروه ما موظف شد بين مهران و دهلران، در منطقه چنگوله، اطراف پاسگاه چيلات به نقاط ضعف و قوت دشمن پى ببرد و نتايج آن را در اختيار فرماندهى قرار دهد. همزمان با كار ما در جبهه ميانى، خبردار شديم كه بچه‏هاى لشكر حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله، سيدالشهداعليه السلام و ... در منطقه هور، اقدامات شناسايى را شروع كرده‏اند.
با گذشت ايام، گردان‏ها و واحدهاى عمليات مختلف رزمى - عملياتى تيپ 25 كربلا خود را به محل جديد رساندند و كار آماده‏سازى جسمانى نيروها براى عمليات شروع گرديد. نيروهاى واحد ما به صورت مستمر بر روى خطوط دشمن كار شناسايى را انجام مى‏دادند؛ اما هنوز نوبت من براى رفتن به جلو نرسيده و اصرار من هم چاره‏ساز نبود. با اين‏كه آرزو داشتم براى هميشه در واحد اطلاعات عمليات بمانم، از طرف فرماندهى به من ابلاغ گرديد كه هر چه سريع‏تر خود را به گردان امام محمدباقرعليه السلام معرفى كنم.
بعد از دريافت ابلاغ، وسايلم را برداشتم و از دوستان خداحافظى كردم. به موقعيت گردان رسيدم. خودم را به فرماندهى گردان معرفى كردم. برادر فلاح‏پور، فرمانده گردان، با ديدنم تبسمى كرد و گفت: »خوش آمدى، آقا حبيب ...«
معلوم بود كه قبلاً از آمدنم اطلاع پيدا كرده بود. از اين‏كه اين ابلاغ را در اين موقعيت گرفته بودم، متعجب بودم؛ اما دلم را قانع مى‏كردم كه گردان امام محمدباقرعليه السلام حتماً در عمليات شركت مى‏كند و من از قافله عقب نمى‏مانم.
تمام گردان‏هاى رزمى، مملو از نيروهاى تازه‏نفس بودند. گردان امام محمد باقرعليه السلام هم از اين امر مستثنى نبود. نيروهاى تازه‏نفس در قالب طرح »لبيك يا خمينى« به جبهه آمده بودند. سازماندهى گردان كامل بود و فقط برخى از نيروهاى اصلى گردان نبودند كه فلاح‏پور در تلاش بود تا نيروهاى زبده را جمع‏آورى كند.
به دستور فلاح‏پور، در كنار ايشان ماندم، با هماهنگى واحد آموزش تيپ، كار آماده‏سازى جسمى و روحى نيروها را شروع كرديم.
هر شب تا نزديكى‏هاى صبح، كوه‏هاى شمال غربى دهلران، شليك سلاح‏هاى مختلف و گوناگون جنگى را تجربه مى‏كرد. با اين‏كه اكثر نيروهاى گردان كسانى بودند كه تازه از پشت جبهه آمده بودند، روحيه‏شان عالى بود. ارزيابى اركان از كار آماده‏سازى گردان مثبت بود. هر از چند گاهى نيز براى ديدن نيروهاى واحد به مقر آن‏ها مى‏رفتم و كم و بيش متوجه مى‏شدم كه شناسايى همچنان ادامه دارد. در حالى كه در ته دلم به حال ايشان غبطه مى‏خوردم، برايشان دعا مى‏كردم. از اين‏كه در بين آن‏ها نبودم، مغبون بودم؛ اما اطاعت از فرماندهى، از وظايف نيروها در جبهه محسوب مى‏شد و تخلف از آن، گناهى نابخشودنى؛ ضمن اين‏كه رزميدن در كنار نيروهاى رزمى و پياده، فضيلت‏اش كم نبود.
در همين اوضاع و احوال، ابلاغيه ديگرى از ستاد تيپ به دستم رسيد كه تمامى بافته‏هاى مرا رشته كرد.

در آن شرايط، براى من سه مأموريت زده بودند تا در استان مازندران و آن هم در سپاه سارى مشغول خدمت شوم. اول از پذيرفتن آن طفره رفتم؛ اما وقتى اطاعت از فرماندهى را به من يادآور شدند، با روحى دردآلوده، وسايلم را جمع كردم و در حالى كه هر لحظه ممكن بود بچه‏ها وارد عمليات شوند، از طريق دشت عباس كرخه به انديمشك رفتم و خودم را به سارى رساندم. وقتى به سارى رسيدم، فهميدم برادر طوسى كه مسئول عمليات سپاه منطقه سه گيلان و مازندران شده، به دليل دست تنها بودن و چون من تازه ازدواج كرده بودم، درخواست انتقال مرا از منطقه به پشت جبهه كرده است؛ در حالى كه روح من از اين جابه‏جايى بى‏خبر بود.
طوسى اين بار هم - مثل ديگر مسئوليت‏ها - نقش خود را به خوبى ايفا كرده بود. تلاش طوسى آن قدر مثمر بود كه در زمان تصدى مسئوليت قرارگاه ابوالفضل‏عليه السلام كه عمده كارش تجهيز جبهه به نيروى انسانى بود، تمام واحدها و گردان‏هاى تيپ 25 كربلا مملو از نيرو شده بود.
بعد از اين‏كه خود را به سپاه سارى رساندم، سراغ طوسى را گرفتم. گفتند: آقاى طوسى رفته مأموريت؛ اما نامه‏اى براى شما نوشته است. با ديدن پاكت دربسته دوباره اخم‏هايم درهم رفت. با خودم گفتم: نكند ابلاغيه ديگرى برايم زده باشند. به سرعت آن را باز كردم. دست‏نوشته محبوب دلم طوسى بود كه بعد از عذرخواهى، از من خواسته بود كه فعلاً در سپاه سارى بمانم تا ايشان را ملاقات كنم.
يك هفته از آمدنم گذشت. در اين يك هفته فهميدم كه برادر طوسى خودش را به جبهه رسانده و براى اين‏كه قرارگاه تنها نباشد، مرا يكى از نيروهاى قرارگاه معرفى كرده است.
وقتى علت فراخوانى خودم به پشت جبهه را فهميدم، خيلى عصبانى شدم و گفتم: برادر طوسى چرا مرا از جبهه به اين‏جا آورده و خود به جبهه رفته است؟! تصميم گرفتم در اولين فرصت خود را به جبهه برسانم. شب وقتى به منزل پدرم به روستا برگشتم، به همسرم گفتم: »كه ممكن است دوباره به جبهه برگردم.« التماس‏هاى او در من هيچ تأثيرى نكرد.
يكى دو روز از اين موضوع گذشت و من همچنان منتظر فرصت بودم. هنوز ماه اسفند 62 به نيمه نرسيده بود كه صداى مارش از راديو بلند شد. تكان سختى خوردم. حدسم درست بود. بچه‏هاى تيپ 25 كربلا از همان محور به خط زده بودند و عملياتى با نام »والفجر 6» شروع شده بود.
با شوق حضور در عمليات، ساك به دوش به تهران رفتم. در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شدم تا از طريق كرمانشاه به منطقه بروم. وقتى به كرمانشاه رسيدم، ساعت ده شب بود و هوا سرد سرد. خود را به سپاه كرمانشاه رساندم. تعدادى نيرو در آن‏جا بودند. منتظر بودند تا فردا به محل خدمت‏شان بروند. معمولاً از محور كرمانشاه تا اسلام‏آباد غرب را ماشين‏ها در شب با تأمين مى‏رفتند. به لطف خدا وسيله‏اى فراهم گرديد كه تا سپاه ايلام مى‏رفت. موقع سوار شدن، چشمم به برادر عباس معافى افتاد. عباس معافى، از نيروهايى بود كه هر وقت بوى عمليات به مشامش مى‏رسيد، بى‏درنگ در صف خطشكنان قرار مى‏گرفت. با او ديده‏بوسى كردم و گفتم: »چه خبر؟ اينجايى؟«
گفت: »تازه از سارى خود را به اين‏جا رسانده‏ام ... دارم مى‏روم تيپ.«
گفتم: »برويم.«
در اتوبوس كنار هم نشستيم و اتوبوس با ذكر صلوات رزمنده‏ها حركت كرد. دو سه تويوتا با دوشكا براى تأمين از پشت سر و جلو نيروها را تا اسلام‏آباد همراهى كردند. دم دماى صبح بود كه به ايلام رسيديم. از آن‏جا به ورودى جاده مهران رفتيم. هنوز تا منطقه موردنظر ما چندين ساعت راه مانده بود. با ماشين‏هاى تو راهى ارتشى، با هر سختى و مرارتى بود، خود را به مقر تيپ رسانديم.
از معافى خداحافظى كردم. قيد گردان را زدم و به سمت مقر نيروهاى واحد اطلاعات عمليات رفتم تا شايد خبرى شود. بچه‏هاى واحد با ديدنم شگفت‏زده شده بودند. »حجت‏الله نعيمى« گفت: »سيدحبيب، تو سارى بودى ... كى آمدى؟!«
خنديدم.
بعد از چاق سلامتى، يكى از بچه‏ها گفت: »سيدحبيب، خوب به موقع آمدى.«
گفتم: »چطور؟«
گفت: »به خاطر اين‏كه قرار است گردان امام محمدباقرعليه السلام و مالك‏اشتر به محور بروند و عمل كنند.«
پرسيدم: »اين دو گردان هنوز تازه نفس‏اند.«
با اشاره سر گفت: »آرى ...«
لبخندى از نشاط بر چهره‏ام نمايان شد. در حالى كه خستگى شديدى بر من مستولى شده بود، سر را بر سرير گذاشتم و براى رفع خستگى ساعاتى خوابيدم.
محل استقرار عقبه تيپ طورى بود كه تبادل آتش طرفين را به راحتى مى‏ديديم. آن شب خط خيلى شلوغ شده بود و تبادل آتش به شدت بين نيروهاى ايرانى و عراقى ادامه داشت. كاملاً معلوم بود كه هر يك از طرفين مى‏خواهد ابتكار عمل را در دست داشته باشد تا از تك و پاتك‏هاى احتمالى آن يكى در امان باشد.
بچه‏هاى گردان امام محمدباقرعليه السلام در آماده‏باش كامل به سر مى‏بردند تا بزنند به خط. طلوع صبحى ديگر با قرآن و سپس اذان صبح از راه رسيد. صداى روح‏نواز قرآن كه از بلندگوى گردان پخش مى‏شد، پس از برخورد به بدنه كوه‏ها دوباره در گوش‏هامان طنين مى‏انداخت. پس از اذان، بچه‏ها روح‏شان را در اقيانوس بيكران نماز جلا دادند. آن‏گاه طبق معمول، نرمش صبحگاهى و دويدن آرام در تپه ماهورها براى حفظ آمادگى جسمانى. بعد از خوردن صبحانه، برگه ابلاغم را از واحد گرفتم و باز به گردان امام محمدباقرعليه السلام رفتم.
برادر محسن فلاح‏پور، فرمانده گردان و از بچه‏هاى خوب و نيك‏سيرت استان گيلان بود. وقتى از آمدنم مطلع شد، به گرمى پذيرايم شد.

سفره صبحانه در چادر فرماندهى هنوز پهن بود. به اصرار آقا محسن فقط يك ليوان چاى نوشيدم. بعد از جمع شدن صبحانه، برادر فلاح‏پور گفت: »سيدحبيب، قرار است با اركان گردان جلسه‏اى برگزار شود ... تو هم در اين جلسه بمان.«
در جلسه، گزارش مسئولان تداركات، تسليحات، تبليغات، پرسنلى، تعاون، ادوات و ... حاكى از آن بود كه بچه‏ها در آمادگى كامل به سر مى‏برند. آخرين صحبت‏هاى فلاح‏پور، ترغيب بچه‏ها به اطاعت از فرماندهى و ايستادگى در مقابل دشمن بود. ناهار مفصل از راه رسيد. بعد از صرف ناهار، نيروهاى گردان خود را آماده كردند تا بار سفر را ببندند. سپس خيلى زود سوار ماشين‏ها شدند. من و فلاح‏پور و بى‏سيم‏چى و پيك گردان در كنار هم نشستيم. يك لحظه وقتى چهره برادر فلاح‏پور را ديدم، احساس كردم كه نورانيت عجيبى پيدا كرده است. محبت‏اش يكباره در دلم نشست. خودم را در كنارش چفت كردم، بلند شدم و در آن هياهو و گرد و خاك برخاسته از ماشين‏ها، صورتش را بوسيدم. نگاهى از سر محبت به من كرد و با لبخندى پاسخم را داد.
خداوند ابرهاى تيره و تار خود را فرستاده بود تا بين ما و هواپيماهاى دشمن حايل باشند تا از حملات كور آن‏ها در امان باشيم. ماشين‏ها، نيروهاى تازه‏نفس گردان را تا نزديكى‏هاى خط رساندند. به دستور فلاح‏پور، سريع پياده شديم و آرايش نظامى مناسب گرفتيم و به يك ستون به سمت خط شروع به پياده‏روى كرديم. حالا ديگر در تيررس آتش ادوات دشمن قرار داشتيم.
يكى دو ساعت پياده‏روى، البته در زير آتش شديد، هنگامه عصر به محور عملياتى رسيديم. منطقه پر بود از انواع سلاح و تا حدودى خودروهاى جنگى دشمن كه از كار افتاده و سوخته بودند. هر فرمانده دسته‏اى موظف شد نيروهاى خودش را از محور جاده شنى عبور دهد و در پشت خاكريز و در امتداد خط كه محور عملياتى نام داشت، با ساير نيروهاى گردان الحاق كند. خط خيلى شلوغ بود و دشمن بدجورى آتش مى‏ريخت. همه دسته‏ها، با فرستادن پيك به فرماندهى، اعلام كد كردند. عمل استقرار انجام شده بود. ما همچنان منتظر بوديم تا فرماندهى دستور حمله را صادر كند.
در ساعات اوليه ورود ما، آتش دشمن شديد شد. براى شروع حمله منتظر شديم تا حجم آتش كمتر شود. فاصله من و فلاح‏پور، حدود 30 - 20 متر بود. چهره تابناكش را زيرنظر داشتم. ناگهان انفجارى مهيب در نقطه‏اى كه فلاح‏پور و بى‏سيم‏چى‏اش نشسته بودند، روى داد. بعد از آن، گرد و خاك شديدى به هوا بلند شد. سريع به طرف محل انفجار رفتم.
فلاح‏پور، غرق در خون بود و تركش خمپاره بدنش را قطعه قطعه كرده بود. به سرعت پيش سيدقربان سياه‏بالايى رفتم كه جانشين فلاح‏پور بود. گفتم: »فلاح‏پور پرواز كرد.«
سياه‏بالايى گفت: »فعلاً اين موضوع را از بچه‏ها مخفى كنيد؛ چون در روحيه‏شان اثر مستقيم دارد.«
بدن مطهر فلاح‏پور و بى‏سيم‏چى‏اش را در گوشه‏اى جمع كرديم.
اگر چه تا حدودى از روى نقشه توجيه بودم، اين نقطه از خط آن هم در آن شب ظلمانى، برايم ناشناخته بود.
عمليات شروع شد. على‏رغم حجم آتش دشمن، حركت ما به پيش‏روى تبديل شد.
بعد از شكسته شدن مجدد خط، شروع به پاك‏سازى سنگرهاى عراقى كرديم. در همين اثنا، بين نيروهاى گردان ناهماهنگى پيش آمد و عده زيادى از نيروها از دور خارج شدند؛ اما فرماندهى گردان با همان باقى‏مانده نيروها توانست به اهداف خود برسد.
با طلوع صبح، كار جمع‏آورى نيروهاى پراكنده شده شب قبل شروع شد. سياه‏بالايى به فرماندهان گروهان‏ها دستور داد هر چه سريع‏تر نيروهاى بازمانده را جمع‏آورى كنند تا آمار شهدا و مجروحين معلوم شود. به لطف خدا، اين كار فورى انجام شد و نيروهاى گردان ما خود را آماده پاتك دشمن كردند.
تا ظهر توانستيم دو تا از پاتك‏ها را جواب دهيم. سيدقربان با شجاعت وصف‏ناپذيرى، هم فرماندهى مى‏كرد و هم با انواع سلاح به سمت عراقى‏ها شليك مى‏كرد. يك روز مقاومت باعث شد كه توان جسمى بچه‏ها تحليل برود. هم خستگى كار و هم سرماى شب و شهادت عده‏اى از دوستان، تأثير را خود را گذاشته بود. از بى‏سيم فرماندهى اعلام شد كه گردان مالك جايگزين گردان امام محمدباقرعليه السلام مى‏شود.
طورى كه دشمن متوجه جابه‏جايى نشود، با احتياط كامل جابه‏جا شديم و محور را تحويل گردان مالك‏اشتر داديم. براى تجديد قوا و سازماندهى مجدد به عقب برگشتيم؛ در حالى كه جنازه همرزمان ما در صحنه عمليات مانده و انتقال آن‏ها به هيچ‏وجه ممكن نبود.
با سر و روى خاكى و خسته به عقب آمديم. وقتى به موقعيت گردان امام محمدباقرعليه السلام رسيديم، احساس كردم دل بچه‏ها عين ابر باران‏دار سنگين است. بچه‏ها با همان تجهيزاتى كه داشتند، به چادرهايشان رفتند.

غروب دلگير جبهه دوباره از راه رسيد. با صداى طنين قرآن كه وجدى خاص به انسان مى‏داد، ملائك‏صفتان به نماز حاضر شدند. غم دورى و جاماندن شهدا كه تا دو روز پيش كنار ما بودند و حالا ديگر چراغ عمرشان خاموش شده بود، بر صورت تك تك بچه‏ها سايه انداخته بود. آن شب، نماز جماعت با اشك و مصيبت اهل بيت‏عليه السلام متبرك شد.
سياه‏بالايى براى دادن گزارش كار به فرماندهى تيپ رفت. من هم فرصت را غنيمت شمردم و به سمت ستاد رفتم تا سر و گوشى آب بدهم.
در محوطه ستاد، على فردوس را ديدم. با هم معانقه كرديم. على فردوس، مسئول محور يك بود. به من گفت: »سيد، چقدر سريع از مأموريت آمدى! به عمليات رسيدى؟«
هر دو خنديديم. گفتم: »على‏آقا، چه خبر؟«
گفت: »چه خوب شد كه تو را ديدم. فردا شب، مرحله سوم عمليات است. طبق نظر فرماندهى، گردان امام باقرعليه السلام در اين 24 ساعت بايد بازسازى شود و مرحله سوم عمليات را انجام دهد. لازم است همچنان در كنار آقاى فلاح‏پور باشيد.«
با شنيدن نام فلاح‏پور، سرم را پايين انداختم و اشك در چشمانم حلقه زد. على فردوس با ديدن اين حالت گفت: »سيد، چه اتفاقى افتاده؟« وقتى غم فراق را در چهره‏ام ديد، گفت: »انالله و انااليه راجعون ... الان فرمانده گردان كيه؟«
گفتم: »آقا سيدقربان سياه‏بالايى.«
گفت: »سلامم را به او برسان. من الان عازم خط هستم و شما را در خط مى‏بينم.«
بعد از صحبت با على فردوس، به ستاد تيپ رفتم. بعد از اين‏كه موفق به ديدار كسى نشدم، به گردان برگشتم.
گردان از نظر نفرات تكميل شد. اين بار هم چون دفعه گذشته، تا به خود آمديم، در ميانه خط مقدم در محور يك منتظر مرحله سوم عمليات والفجر 6 بوديم. وقتى به محور پاسگاه چيلات رسيديم، با قول و قرارى كه با على فردوس داشتم، به طرف سنگر فرماندهى محور رفتم. در مسير و در نزديكى فرماندهى محور، حاج كميل و حاج محمدرضا عسگرى و ديگر دوستان را ديدم كه در جيپ فرماندهى نشسته بودند و با بى‏سيم در حال مكالمه بودند. در داخل ماشين، محمدابراهيم طوسى هم بود كه با لباس سبزپلنگى قشنگى به تن داشت و عكس امام روى سينه‏اش مى‏درخشيد. با ديدنم از ماشين پايين پريد. با ديدنش به ياد محمدحسن افتادم. گفتم: »از حسن‏آقا طوسى چه خبر؟«
گفت: »الان در جبهه است و گويا در قرارگاه قدس انجام وظيفه مى‏كند. البته نشانى دقيق او را ندارم.«
بعد از لحظاتى، از همديگر خداحافظى كرديم. در حين صحبت ما، حاج كميل و ساير فرماندهان به سنگر فرمانده محور رفته بودند.
گردان مالك از زمانى كه جاى ما را گرفته بود، كارآفندى نكرده و منتظر بود تا با الحاق ما آماده عمليات شود.
غروبى ديگر از فصل زمستان سال 62 از راه رسيد. وارد سنگر على فردوس شدم. شلوغ بود. حاج كميل و فرمانده گردان‏هاى مالك و امام باقرعليه السلام در حال گفت‏وگو و تبادل نظر در مورد كيفيت عمليات و چگونگى هماهنگى نيروها با هم بودند. مصلحت ندانستم وارد جمع‏شان بشوم. در حالى كه موفق به ديدار با على فردوس نشده بودم، به گردان برگشتم. بعد از آمدن سياه‏بالايى فهميدم كه مقرر شده گردان مالك‏اشتر از سمت راست جاده آسفالته و گردان امام باقرعليه السلام از سمت پاسگاه چيلات وارد عمل شوند.
با غروب آفتاب، تاريكى سفره‏اش را روى زمين پهن كرده بود. آتشبارهاى دشمن، موضع ما را مى‏كوبيدند. بچه‏ها شام‏شان را خوردند و بعد از هماهنگى بين گروهان‏ها آرام آرام به سمت پاسگاه چيلات به راه افتاديم. بنا به دستور، ابتدا بچه‏هاى گردان مالك به سمت جاده پيشروى كردند و وقتى فكر دشمن متوجه آن طرف شد، با دستور فرماندهى، گردان ما بعد از گذشتن از ميدان مينى كه دشمن تازه آن را تعبيه كرده بود، با دشمن درگير شد.
در همان دقايق اوليه، مقاومت عراقى‏ها شكسته شد و بچه‏هاى گردان يك، پاسگاه را به تصرف درآوردند؛ اگر چه در اين مسير، گروهى از بچه‏ها به شهادت رسيدند. بعد از سقوط پاسگاه، گروهان‏هاى 2 و 3 آماده شدند تا به سمت جاده آسفالته حمله كنند. و با گردان مالك الحاق كنند.
نمى‏دانم چه شد كه ناگهان از طرف فرماندهى اعلام كردند كه هر چه سريع‏تر عقب‏نشينى كنيد. بچه‏هايى كه پاسگاه را گرفته بودند، احساس مى‏كردند كه دشمن در اين محور ضربه‏پذير است و قبول نمى‏كردند عقب‏نشينى كنند؛ اما وقتى فرماندهى خبر از محاصره شدن نيروهاى يكى از گردان‏ها داد، چاره‏اى نداشتيم جز اين‏كه پاسگاه را رها كرده، به عقب برگرديم.
عقب‏نشينى نيروهاى گردان امام باقرعليه السلام شروع شد. فقط برخى از مجروحين را با خودمان آورديم. در اين مرحله از عمليات هم گروهى از شهدا را در منطقه جا گذاشتيم.
بچه‏ها در حال عقب‏نشينى بودند كه عراقى‏ها به اين موضوع پى بردند. يكى از دوشكاها روى نقطه عقب‏نشينى ما كه جاده خاكى محسوب مى‏شد، اجراى آتش مى‏كرد. اين سبب شد تا بعضى از بچه‏ها مجروح شوند و كار عقب‏نشينى با مشكل مواجه شود. برادر تقى كيانى كه معاون گردان بود به احمد زارعى - پيك گردان - گفت: »به نيروها بگوييد خودشان را به منتهى اليه شيارهاى دو طرف جاده برسانند و سينه‏خيز عقب‏نشينى كنند.
دوشكاى عراقى همچنان مزاحم عقب‏نشينى ما بود. تقى كيانى بلند شد و دو سه موشك آر پى جى شليك كرد؛ اما هيچ كدام‏شان به دوشكا اصابت نكرد.
هر طورى بود، بچه‏ها خود را از شيار جاده، به پشت تپه‏اى رساندند. كار عقب‏نشينى، كُند پيش مى‏رفت. رفتم پيش سيدقربان و گفتم: »آقا سيدقربان، فكرى براى بچه‏ها بكنيد. تعداد مجروحين زياد است. اين طور كه عراقى‏ها آتش مى‏ريزند، همه از دست مى‏روند.«
سيدقربان گفت: »با فرماندهى هماهنگ كرده‏ام ... به زودى آتش حمايت روى عراقى‏ها ريخته مى‏شود.«
لحظاتى بعد، صفير گلوله‏هاى لشكريان اسلام، قلب فضا را شكافت و آتش خشم بچه‏ها، چشمان دشمن را كور كرد. ستاره‏هاى دب اكبر و دب اصغر، شاخص ما شدند تا با يارى خدا، بچه‏ها از سه‏راهى معروف به سه‏راهى چيلات عبور كنند. بعد از اين‏كه نيروها از سه‏راهى گذشتند، ديدم سيدقربان پيدايش نيست. به احمد زارعى گفتم: »معلومه توى اين گردان چه خبره؟!«
گفت: »مگر چى شده؟!«
گفتم: »پس سيدقربان كجاست؟!«
گفت: »تقى كيانى با بعضى از بچه‏ها آن بالا زمين‏گير شده و سياه‏بالايى دوباره با چند تا از بچه‏ها به سمت پاسگاه برگشته‏اند.«
از احمد زارعى جدا شدم. سر سه‏راهى چيلات، على‏نقى اباذرى را ديدم كه مجروح بود و نمى‏توانست سلاحش را حمل كند. تا مرا ديد، شناخت. گفت: »سيد، بچه‏ها بالا گير افتاده‏اند. لازم است يك طورى از وضعيت بچه‏ها اطلاعاتى كسب كنيم.«
من گفتم: »اباذرى، تو كه زخمى هستى، چگونه مى‏خواهى به سمت جلو بروى.«
گفت: »مهم نيست.«
من و اباذرى بدون آشنايى با تپه ماهورها و منطقه و فقط در پناه نور منورهايى كه دو طرف شليك مى‏كردند، مستقيماً به طرف پاسگاه راه افتاديم. در طول مسير، تقى كيانى را پيدا كرديم. از سرتعجب گفتيم: »آقا تقى، تو كه اينجايى؟«
گفت: »قصه چيه؟«
بعد از شرح ماجرا، وقتى منظور ما را فهميد، گفت: »احتمالاً نيروهاى ديگرى گير افتاده‏اند ... بايد به كمك‏شان برويم.« به راه افتاديم. كمى كه رفتيم، ناگهان خود را در ميدان وسيعى از مين ديديم. اباذرى گفت: »من با اين حال مجروحيتم نمى‏توانم كارى بكنم ... اين شما و اين ميدان مين.«
با همكارى هم و با سرنيزه‏اى كه هر دو همراه داشتيم، سرگرم خنثى كردن مين‏ها شديم تا براى خودمان معبرى باز كنيم. ميدان مينى كه ما در آن بوديم، ميدان مين عادى بود و دشمن هنوز فرصت اين‏كه به صورت ايذايى مين‏گذارى كند، را پيدا نكرده بود. به تقى كيانى گفتم: »آقا تقى، منطقه را توجيه نيستى؟«
گفت: »چرا!«
گفتم: »پس چرا سر از ميدان مين درآورديم؟«
چيزى نگفت؛ اما مثل كسى كه چيزى را كشف كرده باشد، يك‏مرتبه گفت: »راستى نقشه!«
گفتم: »نقشه ديگر چيست؟!«
گفت: »من نقشه منطقه را همراهم دارم.«
كوله را باز كرد و نقشه را درآورد.
بعد از اين‏كه موقعيت ما معلوم شد، گفت: »اين درگيرى كه الان در خط ايجاد شده، مربوط به گردان ما نيست. مال گردان مسلم است.«
گفتم: »فرمانده گردان مسلم كيه؟«
- برادر عالى.
- ذبيح‏الله عالى؟
- آره.
گردان مسلم دو روز بود كه در محور خود مى‏جنگيد و اين حاكى از روحيه جنگاورى بچه‏ها بود. از معبر زديم بيرون. تقى كيانى، از روى نقشه، تپه‏اى را كه بچه‏هاى گردان مسلم روى آن گير كرده بودند، پيدا كرد. سه نفرى خودمان را به نزديكى تپه رسانديم. خيلى از بچه‏ها از جمله فرمانده گردان يعنى ذبيح‏الله عالى به شهادت رسيده بودند. تا چشم زخمى‏ها به ما افتاد، روحيه گرفتند و فكر كردند كه ما نيروى تازه‏نفس هستيم و آمده‏ايم جايگزين شويم. وقتى گفتيم كه بچه‏هاى اطلاعات عمليات هستيم، بيشتر خوشحال شدند. فرصتى شد تا زخم اباذرى را باندپيچى كنيم. از يكى بچه‏هاى زخمى پرسيدم: »شما چند ساعت است كه اين‏جا زمين‏گير هستيد؟«
گفت: »از وقتى كه در اين‏جا عمل كرده‏ايم.«
با ديدن آن وضع خيلى ناراحت شدم و قلبم شكست. گفتم: »چرا با عقبه تماس نگرفتيد؟«
گفت: »وقتى برادر عالى در حال مكالمه با عقبه بود، تركش خمپاره، هم او را شهيد كرد و هم بى‏سيم را از كار انداخت.«
كيانى با بى‏سيمى كه به همراه داشت، با عقبه تماس گرفت و با كد درخواست آتش كرد. درخواست ما مورد موافقت فرماندهى محور قرار گرفت؛ مشروط به اين‏كه گراى مناسب را به بچه‏ها ادوات بدهيم.
با كمك ادوات و پس از كم شدن آتش دوشكاى عراقى، مجروحان را با توكل به خدا و به سمت پايين تپه حركت داديم. از همان معبرى كه آمده بوديم، بچه‏هاى گردان مسلم را برگشت داديم. كيانى هنوز آن بالا گرا مى‏داد. وقتى به سر سه‏راهى چيلات رسيديم، به علامت موفقيت چند تير رسام رگبار زدم و كيانى متوجه شد كه بچه‏ها از تيررس مستقيم دوشكا دور شده‏اند و مدتى نگذشت كه خود را به ما رساند.
اشعه خورشيد عالمتاب، نشان از فجر ديگر مى‏داد. با كم شدن شليك خمپاره‏هاى خودى، دوباره آتشبارهاى دشمن شروع به ريختن آتش كردند. بعد از نماز صبح كه نشسته خوانديم، در حالى كه صداى ناله مجروحان در گوش دلمان طنين‏انداز بود، عقب آمديم. البته امدادگران، از قبل در سه‏راهى پاسگاه چيلات انتظار ما را مى‏كشيدند. مجروحان بر برانكارد قرار گرفتند.
در مسير، حاج حسين بصير - فرمانده گردان مالك‏اشتر - و نقى جبلى را كه فرمانده گروهان يك از گردان مالك‏اشتر بود، ديدم. منتظر ما بودند. هنوز هوا گرگ و ميش نشده بود. با ديدن سر و وضع ما و شنيدن ناله مجروحين، خيلى دلشكسته شدند. اين حالت را از چهره‏شان فهميدم. حاج حسين گفت: »سيدحبيب، چه خبر؟«
گفتم: »حاجى، ما فقط مجروحان را آورديم. شهدا، از جمله شهيد ذبيح‏الله عالى، فرمانده گردان، جنازه‏اش در آن‏جا مانده و نتوانستيم با خود بياوريم.«
با وضعيتى كه پيش آمده بود، مأموريتمان پايان‏يافته تلقى مى‏شد. آمبولانس‏ها در پايين تپه انتظار ما را مى‏كشيدند. امدادگران، مجروحان را به سرعت از تيررس خمپاره‏ها دور كردند.
سياه‏بالايى هم كه به سراغ بچه‏هاى جامانده ما رفته بود، آن‏ها را پايين آورده بود. كارآفندى گردان ما و كل تيپ در اين محور به پايان رسيد و بچه‏هاى تازه‏نفس و جايگزين شروع كردند به كار پدافندى.
وقتى به عقب برگشتيم، بچه‏ها در حمام صحرايى تن‏شان را به آب زدند.
چند روزى را در آن منطقه سپرى كرديم. هنوز از تعداد تلفات گردان‏ها، خصوصاً گردان امام محمدباقرعليه السلام، اطلاع دقيقى نداشتيم. دوستان زيادى مفقودالاثر شده بودند. غم فراق آن‏ها بر سينه‏مان سنگينى مى‏كرد.
در همين چند روزى كه در منطقه بوديم، خستگى را فراموش كرديم. با پرس و جو دانستم كه محمدحسن قاسمى طوسى، مسئوليت اطلاعات قرارگاه عملياتى قدس را به عهده دارد. به ديدارش شتافتم. چه ديدارى كه هم اشك شوق داشت و هم خنده‏هاى تلخ! يك شب در كنارش ماندم و صبح فردا به گردان امام محمدباقرعليه السلام برگشتم.
از طوسى شنيده بودم كه مى‏خواهد به تيپ 25 كربلا بيايد. مدتى نگذشت كه طوسى مسئوليت اطلاعات عمليات تيپ را پذيرفت. آمدن طوسى، راه ماندنم را در اطلاعات عمليات هموارتر كرد.
با آمدن طوسى، وضع واحد از نظر روحى و روانى، امكانات و دانش نظامى اطلاعاتى دگرگون شد و اين بخش از تيپ به طور اصولى بازسازى گرديد.

عمليات والفجر 6 براى ردّ گم‏كردن بود تا نيروهاى ديگر يگان‏هاى سپاه پاسداران مثل لشكرهاى حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله، سيدالشهدا، 31 عاشورا در هورالعظيم و جزاير مجنون اقدام به عملياتى سرنوشت‏ساز به نام خيبر كنند كه در نوع خود بى‏سابقه و كم‏نظير بود.

در حال تجربه كردن هواى بهارى خوزستان در جبهه ميانى بوديم كه زمزمه حضور در غرب كشور در بين بچه‏هاى اطلاعات و عمليات تيپ به گوش رسيد. براساس نظر فرماندهى جنگ و با توجه به زحماتى كه نيروهاى ايرانى در جزاير كشيده بودند، عمليات در مجنون آن‏قدر حياتى به نظر مى‏رسيد كه جا داشت دشمن را بيشتر كلافه كنيم. براى اين‏كه تمركز فكرى دشمن را به خودمان مشغول كنيم، عازم غرب كشور شديم. همين نقل و انتقالات، دشمن را گيج‏تر كرد.
از جبهه ميانى با آن هواى مطبوعش به جبهه سرد شمال غربى رفتيم. كار شناسايى ما هنوز تمام نشده بود كه صداى مارش عمليات از راديو، خبر از شروع عمليات در جزاير مجنون مى‏داد.
بعد از استقرار در كوههاى برفى غرب كشور، بچه‏هاى واحد به دو دسته تقسيم شدند. گروه اول به سرپرستى حسين املاكى و گروه دوم به سرپرستى محمدحسن طوسى. در گروه طوسى، برادرانى چون: على ناطقى، امين اصغرى، على فردوس و ... بودند. در گروه املاكى هم من، مسلم حبيب‏نيا، شويى، مهرى و ... بوديم. هر يك از محورها را نامگذارى كرده بودند. نام محور طوسى، جندالله بود و نام محور املاكى، حزب‏الله. در موقعيت ما تابلويى با اين عبارت نصب شد: »پشتيبانى جنگ جهاد فارس«.
بعد از توجيه از روى نقشه و بررسى نقاطى كه مى‏بايست آن‏ها را شناسايى مى‏كرديم، كار شناسايى شروع شد. البته منطقه تحت پدافند نيروهاى ارتش جمهورى اسلامى ايران بود و آن‏ها از حضور ما كاملاً آگاه بودند. هوا كاملاً سرد و قطبى بود و تفاوت زيادى با آب و هواى جبهه ميانى داشت.
گروه طوسى، با هماهنگى ارتش در محور جندالله با يك تيم به فرماندهى على فردوس وارد كار مى‏شود. نصفه‏هاى شب، گروه طوسى به خطوط دشمن مى‏رسد. بچه‏هاى گروه بعد از شناسايى خطوط دشمن، در راه بازگشت، در حلقه كمين عراقى‏ها گير مى‏افتند و عراقى‏ها به سمت نيروهاى على فردوس اجراى آتش مى‏كنند. همين جا برادر امين اصغرى و على ناطقى به شهادت مى‏رسند و على فردوس با گروهى از بچه‏هاى لنگرود اسير مى‏شوند.
با اين حركت دشمن، ضربه روحى سختى به ما وارد كرد؛ اگر چه با دلدارى فرماندهان تصميم گرفتيم كارمان را ادامه دهيم.
گروه املاكى توانست با رعايت همه موازين اطلاعاتى، در محور حزب‏الله به نتايج مقبولى دست پيدا كند. ما موفق شديم از وضعيت استقرار دشمن، توان بالفعل و بالقوه، راههاى ارتباطى و حتى نوع سلاح‏هايى كه در محور مستقر بود، اطلاع حاصل كنيم. نكته مهم‏تر اين‏كه به نقطه كور دشمن دست پيدا كرديم؛ نقطه‏اى كه ما را تا شهر مندلى عراق مى‏برد و خود من موفق شدم يك بار به اطراف شهر مندلى بروم.
تقريباً بيست روز در خاك دشمن بوديم. هنوز از كاهش سرما خب
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”