نیمه پنهان ماه ، عباس بابایی به روایت همسرش

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

نیمه پنهان ماه ، عباس بابایی به روایت همسرش

پست توسط Reza 313 »

 تصویر

از مجموعه کتابهای نیمه پنهان ماه :

آسمان

بابایی به روایت همسر شهید

نوشته : علی مرجی

تصویر 
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

پیشگفتار :


در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام
انسان نوشته شده است. اين فصل از جنس بهار است ولي به رنگ
سرخ نوشته شده است و خزاني به دنبال ندارد. اين فصل داستان
تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با
خون و اشك نوشته شده است؛ خوني كه يك روز در اين سرزمين
بر خاك ريخته شد و اشكي كه روزي در وداع، گوشه چادري پنهان
شد و روزي ديگر بر سر مز اري به خاك فرو شد؛ و امروز باز هم
جاري مي شود تا يك بار ديگر گرد وغبار ناگزير زمان را از چهره
سرداران روزهاي انتظار بشويد.
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي نوشته شده است كه سخت
عاشقانه است .
پايت را كه از زمين برگيري، آسمان راههاي بي كرانش ر ا نشانت
خواهد داد.تو ر ا در بر خو اهد گرفت و چونان امانتي لطيف بالا
خواهد برد. آن وحشت گنگ و بدوي از ارتفاع، صفير گلوله هايي
كه با خود طنين مرگ دارند ديگر نخواهدت ترساند. در نگاهت
آسمان و زمين به هم مي پيوندند تا افق شوند؛ جايي براي
درآمدن و لاجرم غروب كردن واگرغروب اينگونه خونين نباشد،
چگونه آفتاب هر صبح طلوعی تازه خواهد داشت ؟
همان وقت در مكه منتظر آمدنش بود. فرصت كمي مانده بود و
مرد، كه از چند شب پيش تقريباً نخو ابيده بود، كارهاي زيادي
داشت که باید انجام میداد
*
حقيقت همسايه ديوار به ديوار مرگ بود و مرد حقيقت را يافته بود.


___________________

تصویر

عباس بابایی

تولد: 14 آذر 1329
اعزام به آمريكا جهت تكميل دوره خلباني: 1348
بازگشت به ايران: 1351
ازدواج با صديقه(مليحه) حكمت: 4 شهريور 1354
شهادت: 15 مرداد 1366


ادامه دارد ...
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

شب رفتن، توي خانه كوچكمان،آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند . صد وچند نفري مي شدند . عباس صدايم كرد كه برويم آن طرف، خانه سابقمان . از اين خانه جديدمان، كه قبل از اين كه خانه ما بشود موتورخانه پايگاه بود، تا آن يكي راه زيادي نبود . رفتيم آنجا كه حرفهاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم. اشك همه پهناي صورتش را گرفته بود . نمي خواستم لحظه رفتنم، لحظه جداشدنمان تلخ شود . «... اگرهم برگشتي ديدي من نيستم مواظب سلامتي خودت باش » .
اين را قبلاً هم شنيده بودم . طاقت نياوردم . گفتم : «عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل كنم؟ تو چطور ميتوانی ؟ » هنوز اشکهای درشتش پاي صورتش بودند . گفت : « تو عشق دوم مني، من میخواهمت بعد از خدا . نمي خواهم آنقدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوی »
ساكت شدم. چه مي توانستم بگويم؟ من در تكاپوي رفتن به سفر و او ؟... .
گفت : « مليحه، كسي كه عشق خدايي خودش را پيدا كرده باشد بايد از همه اینها دل بکند»
گفت : « راه برو نگاهت كنم »
گفتم : « وا ... يعني چه ؟»
گفت : « مي خواهم ببينم با لباس احرام چه شكلي مي شوي »
من راه مي رفتم و او سرتا پايم ر ا نگاه مي كرد . جوري كه انگار اولين بار است مرا مي بيند . انگار شب خواستگاريم باشد . گفتم : « بسه ديگه ! مردم منتظرند »
گفت : « ول كن بگذار بيشتر با هم باشيم »
از خانه كه مي خواستيم بيرون بياييم ، رفت ويكي از پيراهن هايم را برايم آورد . پيراهن بنفش گلداري كه پارچه اش را مادرم از مكه برايم آورده بود . پيراهن خنك و آستين بلندي بود . گفت : «اين را آنجا بپوش »
به خانه كه برگشتيم همه شوخي مي كردند كه اين حرفهاي شما مگر تمامي ندارد. دو ساعت حرف زده بوديم.
اتوبوسها در مسجد منتظرمان بودند. همسفرهايمان همه دوست و همكارهاي عباس و خانم هايشان بودند . توي حياط مسجد از شلوغي مرا كناري كشيد . مي دانست خيلي هلو دوست دارم . زود رفته بود هلو گرفته بود . انگار دوره نامزديمان باشد، رفتيم يك گوشه و هلو خورديم . بچه ها هم كه مي آمدند مي گفت برويد پيش ماماني يا باباجون . مي خواهم بامامانتان تنها باشم. اتوبوس منتظر آمدنم بود . همه سوار شده بودند . بالاخره بايد جدا مي شديم. آقايي كنار اتوبرس مداحي مي كرد و صلوات مي فرستاد . يكباره گفت : « سلامتي شهيد بابايي صلوات » ، پاهايم ديگر جلوتر نرفتند . برگشتم به عباس گفتم : « این چه می گوید ؟ » . گفت : « این هم از کارهای خداست» . پايم پيش نمي رفت .يك قدم جلو مي گذاشتم، ده قدم بر مي گشتم. سوار اتوبوس كه شدم، هيچ كدام از آدمهايي را كه آنجا نشسته بودند، با آن كه همه آشنا بودند، نمي ديدم . فقط او ر ا نگاه مي كردم كه تا وسط هاي اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام، وگريه مي كردم . جايم را با خانم اردستاني عوض كردم تا وقتي ماشين دور مي شود بتوانم ببينمش . خيال اين كه آخرين باري باشد كه مي بينمش، بي تابم مي كرد . لحظه آخر از قاب پنجره اتوبوس او را ديدم كه سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زند. يك دستش را روي سينه اش گذاشته و دست ديگرش را به نشانه خداحافظي برايم تكان مي داد. اين آخرين تصويري بود كه از زنده بودنش ديدم . بعد از گذشت اين همه سال، هنوز آن لبخند آخري اش را يادم نرفته است. حالا ديگر به بودن و نديدنش عادت كرده ام . مي دانم مرا مي بيند . با ما و مراقب ماست . من هم بدون حضور او تحمل اين زندگي سخت بعد از شهادتش را نداشتم . بعضي وقت ها صداي در زدنش را مي شنوم . بعضي وقتها صداي سرفه كردنش مي آيد . دخترم قبل از ازدواجش زياد او را مي ديد . حتي سر ازدو اج دخترم، يكي از دوست هايمان آمد و گفت عباس به خو ابم آمده وگفته براي دخترم خواستگارمي آيد و اسم داماد را هم گفته بود و همينطور هم شد . يازده سال با او زندگي كرده ام، حالا هم همينطور است.آن روزهايي كه در آمريكا بود، بي آنكه من بدانم، مرا همسر آينده خودش مي دانست . حالا هم با اين كه به ظاهر نيست، ولي همسر من است. بعضي وقتها تپش قلب مي گيرم، اين همان لحظه هايي است كه وجودش را، بودنش را حتي بويش رادركنارم حس ميكنم. حالا دليل اصرارش را براي اين كه من حتماً سر كار بروم مي فهمم . زنگ تعطيل مدرسه اي ر اكه مديرش هستم مي زنم و در سر و صداي شادمانه بچه ها غرق میشوم ....
سال 1350 ه .ش. آمريكا، شهر لاواك، پايگاه هوايي ریس؛ محل آموزش خليانهاي اف- 5 . عباس بابايي ازدانشجويان اعزامي از ايران است. است. كارهايش طبق گزارش هاي مندرج در پرونده اش غیر نرمال است .نماز مي خواند . در آن دوره كه همه به فسق و فجور مباهات مي كنند، وسط اتاق خو ابگاهش يك نخ كشيده تا هم اتاقي مشروب خورش اين طرف نيايد. خودش حتي پپسي هم نمي خورد . مي گويد كارخانه اش مال اسرائيلي ها است . كلنل باكستر فرمانده پايگاه وقتي به دفتر كارش برگشت.جوان را كه احضار كرده بود ديد . قيافه جوان ايراني آشنا به نظر مي رسيد . يادش آمد شبي دير وقت با همسرش از مهماني برمي گشته و او را ديده كه دارد در خيابانهاي پايگاه مي دود، براي اينكه شیطان را از خودش دور کند حالا هم جوان داشت روي روزنامه هاي ي كه كف دفترش پهن كرده بود دولا ر است مي شد . بعد ازتمام شدن كارش توضيح داد اين از واجبات دين آنهاست و الان وقت انجام دادنش بوده وكلنل هم كه نبوده ... انگليسي را گرچه كمي شمرده ولي روان صحبت مي كرد . كلنل فكر كرد چه جالب ! بقيه گزارش هاي پرونده راهم نگاه كرد. جوان رانگاه كرد . عكس هاي آن موقع، جواني خوش چهره با ته ريشي دو روزه ر ا نشان مي دهند . كمربند كلفت چرمي روي شلوار جينش بسته و با رفقايش، خوش حال دو ر ميز فرميكايي يك كافه نشسته كلنل زير پرونده اش را امضاء كرد. عباس خلبان شده بود.

زمستان همان سال برگشتنش از آمريكا بود كه عباس به خانه ما آمد .من شانزده سالم بود .آمدو با پدر ومادرم، كه معمولاً سرشب مي خوابيدند، تا نصفه شب بيدار ماندند . حدس مي زدم راجع به چه چيزي ممكن است صحبت كنند . نمي خواستم به روي خودم بياورم . نيمه هاي شب وقتي عباس رفت، پدر بزرگ و مادر بزرگم رفتند توي اتاق و دوباره در را بستند و با پدر ومادرم شروع به صحبت كردند . حدسم بدل به يقين شد. پشت در گوش ايستادم وحرفهايشان را شنيدم . از حرفهايشان فهميدم كه عباس آمده بود خواستگاري من . آنها هم كه نمي خواستند من بو ببرم، رفته بودند توي اتاق . مادرم مخالف بود . به او گفته بود اصلاً با ازدواج فاميلي مخالف است، با زود ازدواج كردن من هم مخالف است .گفته بود تازه تو هم نظامي هستي و هر روز يك شهر . مادر من آن موقع با اين چيزها خيلي خيلي منطقي برخورد مي كرد . معلم بود . پدر و مادرم خودشان با هم فاميل نبودند ومادرم بيشتر از پدرم از ازدواج اينطوري خوشش نمي آمد. پدرم هم تبعاً مخالف بود . ولي او سمج گفته بود كه اگر اين كار نشود خودش را ازهواپيما پرت مي كند پايين . گفته بودند تهديد كردن كار درستي نيست . حرف زده بودند ومادرم آخر كار گفته بود : « اصلاً اگر خود مليحه نخواهد چه مي گويي ؟ » گفته بود : « اگر خودش نخواهد همسرش را بايد خودم انتخاب كنم و جهيزيه اش را هم خودم تهيه مي كنم و بعد از آن ناپديد مي شوم » . وقتي ديده بودند به هيچ صراطي مستقيم نيست، گفته بودند برود و با پدر و مادرش بيايد . او هم رفته بود . قبل از رفتن گفته بود شما قبلاً با مليحه صحبت كنيد ببينيد. اصلاً خودش مي خواهد؟
خودم نمي دانستم، اگر چه از بچگي مي شناختمش . باهم بزرگ شده بوديم. عباس پسر عمه من بود، يعني پدر من دايي او مي شد . بچه سوم خانواده شان بعد از يك خواهر و برادر بزرگتر بود و من بچه بزرگ خانواده. هر دو مان بزرگ شده يك محله بوديم . خانه هر دومان توي كوچه اي بودكه سرهمان كوچه هم من مدرسه مي رفتم .ازخانه ما تا آنها پنج دقيقه بيشتر راه نبود . اكثرشبها شام دور هم خانه ما بوديم . خانه درحقيقت مال مادربزرگ بود كه همراه پدر بزرگ با ما زندگي مي كردند. خانه قديمي وجاداري بود . وسط حياطش حوض بود و چند تا ايوان و اتاق هاي تو در تو داشت . من آن موقع بچه بودم . او هفت سال ازمن بزرگتربود . معمولاً هر روز مي آمد خانه مان . پدرم كه آدم درس خوانده اي بود در درس و مشقش به اوكمك مي كرد . عباس مثل يكي از پسرهايش شده بود .گفته بود كه براي خودش كليد هم بسازد تا راحت بتواند بيايد و برود. عباس عضوي از اعضاي خانواده ما شده بود . دوچرخه اي داشت كه همه قزوين را با آن گشته بود . مي آمد و پشت در خانه مي گذاشت و سرميزد ببيند كسي كاري ندارد . نقاشي هاي مشق ام را مي كشيد يا انشا برايم مي نوشت كه ببرم نشان معلمم بدهم . خواهر شيري ام غير از بغل مادرم توي بغل عباس خوابش مي برد .آنموقع كه هنوز اينكارها مرسوم نبود براي برادرم تاكسي گرفته بودندكه برودمدرسه و با همان برگردد.آمدو به پدر و مادرم گفت لازم نيست . خودم بادوچرخه مي برم ومي آورمش . حتي در عالم بچگي هم مي توانستم بفهمم كه كارهايش با كارهاي آدمهاي دور و برش فرق مي كند . البته آنقدري را كه من مي تو انستم ببينم. بيرون ازخانه من وخودشان را نمي شدكه خبر داشته باشم . محيط خانه مان طوري بودكه بيرون رفتنمان غير از مدرسه رفتن معني نداشت .
همه نزديكان و فاميل عباس رامي شناختم . فاميل خودم هم بودند، اما او آن زمان با سنّ كمش كارهايي مي كردكه ازآدم بزرگ هاي فاميل هم نديده بودم . كارهايش مال خودش بود و پايشان مي ايستاد . توي خانه شان مي گفتند كه چرا هميشه دفتر و خودكار كم مي آورد؟ به اين و آن ميداد. اين جور كارها راخودش دوست داشت . مثلاً صبح هايي زودتر ميرفته از ديوار مدرسه مي پريده پايين، حياط مدرسه را جارو مي كرده تا مدير مدرسه بهانه اي برای اخراج سرايدار كه كمر درد داشته نداشته
باشد. از همان اول هم با پير مردها، پيرزن ها، آدمهاي بي كس و كار ميانه اش خوب بود . پنج شنبه ها كه مي رفتيم سر مزار، مي ديديم دوباره يكي از اين آدمهايي را كه سر قبرها قرآن مي خوانند پيدا كرده و با او گرم گرفته....

ادامه دارد...
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

 تصویر 

او درسش كه تمام شد من دبيرستان بودم . بزرگتر كه شده بودم مادر برايم از يك سري مسائلي كه در اين سن براي دختر ها پيش مي آيد، از مزاحمت پسرها حرف زده بود . مادرم با من دوست بود و مي توانستم همه حرفهايم را به او بزنم . پدر و مادر، خودشان فرهنگي بودند . سرم رامي انداختم پايين و تندتند از مدرسه مي آمدم خانه. حجاب آن موقع هم با الان فرق مي كرد . چادري بودم ولي چادري آن موقع . بعد از مدتها متوجه شدم اين جواني كه زير چشمي مي ديدم هميشه موقع برگشتنم كنار كوچه ايستاده، عباس است . دم در خانه شان كه بين خانه ما و مدرسه من بود . منتظر مي ايستاد، كوچه راقرق مي كرد، تا كسي مزاحم من نشود . صبر مي كرد تا من بيايم و رد شوم . بي هيچ حرفي . وقتي ميرفتم توي خانه خيالش راحت مي شد.وقتي پنجم ابتدايي بودم، پدر رشته الهيات دانشگاه مشهد قبول شد .بايد مي رفتيم آنجا . همزمان با رفتن ما هم عباس كنكور قبول شد . آن وقتها هر دانشگاه براي خودش كنكور جداگانه اي مي گرفت . او دو رشته قبول شده بود . پزشكي وخلباني و قبول شدنش در فاميل صدا كرده بود . آمده بود با پدرم مشورت كند كه چه رشته اي برود . همه مي گفتند پزشكي، ولي خودش دلش نمي خواست . نمي خواست خرج تحصيل در يك شهر د يگر را روي دست پدر و مادرش بگذارد، وتوي اين خط ها هم نبود. پزشكي رشته اي است كه بايد دور خيلي چيزها را تويش خط كشيد. خلباني را انتخاب كرد.خلباني به قد و قيافه اش مي آمد . آن موقع همه چيزهايي را كه يك خلبان خوش تيپ لازم دارد داشت . براي ثبت نام وآموزش هاي اوليه به تهران رفت . آن وقتها خلبان هارابراي آموزش هواپيماهاي جنگي ميفرستادند آمريكا. قبل از رفتنش بر اي خد احافظي آمد مشهد . دسته جمعي رفتيم بيرون ويك عكس خانوادگي گرفتيم تا براي يادگاري همراه خودش ببرد عكس ها قرار است بيشتر از آدمها بمانند . گوشه هايشان زرد مي شود، صورت هاي تويشان محو و بي احساس مي شود ولي باز در يك آلبوم خانو ادگي، در جيب بغل لباسي فر اموش شده . فقط چند لحظه ...لبخند...آها. بين زن و مرد، خواهر زن نشسته . به هرحال فعلاً كه نبايد كنار هم باشند . مردها مي روند بعضي وقتها براي اين بر گردند، بعضي وقتها نه . اماعكس ها هميشه مي مانند تا بعدها بر اي مهماني ناخو انده ،
قوم و خويشي ديرباور، مصاحبه گري سمج توضيح دهي كه خوب...بله...او...
از آمريكا كه برگشت دوره پدر من هم تمام شده بود . برگشته بوديم قزوين. من را از سال دوم دبيرستان فرستاده بودند دانشسراي گرمسار كه معلم شوم. دوره اش دو سال بود و بعد من معلم مي شدم ومي توانستم جايي استخدام شوم . برگشتن براي كسي سوغاتي نياورده بود .چمدانش راكه باز كرد تويش قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح و لوازم معمولي زندگیش بود عباس تا به حال فقط پسر عمه ام بود و حالا آمده بود خواستگاريم . من هنوز زياد توي نخ اين مسائل زندگي وازدواج نبودم . برايم زود و عجيب بود. شوكه شده بودم . مادر فرداي آن شب خواستگاري جريان را به من گفت. يك باره از او متنفر شدم . همان مهري كه بعنوان پسرعمه ام نسبت به او داشتم از دلم پاك شد . دليلش را نمي دانستم درآن اتاق دربسته چه چيز هايي به پدر و مادر من گفته بود كه مادرم كه آن قدرمخالف بود داشت مرا متقاعد مي كرد كه ازدواج كنم . داد و بي داد كردم. گفتم : مگر توي خانه اضافي هستم كه مي خواهيد ردم كنید بروم؟ گفتم : خودتان كه هميشه با زودازدواج كردن من مخالف بوديد . گریه کردم و گفتم : نه نمیخواهم عصباني شده بودم . مادرم با من صحبت كرد . با من دوست بود . هميشه وقتي مي خواست متقاعدم كند برايم استدلال مي كرد كه چنين است وچنان، ومن قبول مي كردم . اين بار هم موفق شد . آخر سر گفتم كه هرچه نظر شما و پدرم هست . ديگر بله را گفته بودم . بعدها به شوخي به عباس مي گفتم كه تو حسرت یک سینی چای برای خواستگار بردن را به دلم گذاشتی.به دليل خاطرات دوران بچگي، تصور او بعنوان شوهر آينده ام كمي وقتمي برد . ناراحتيم زياد طول نكشيد . گمانم تا غروب همان روز، آن موقع فهميدم كه حتي به او علاقه هم پيدا كرده ام . عباس آن موقع اول جوانيش بود . جوان خوش تيپ و خارج رفته اي بود . فهميدم كه چرا دوسال توي آمريكا عكس من توي جيبش بوده، عكس تكي از من، كه نفهميدم از كجا گير آورده، حتي يك بار يك دختر آمريكايي آنجا او را
مي بيند وخوشش مي آيد به انگليسي به عباس يك چيزهايي مي گويداو هم عكس مرا در مي آورد ونشانش مي دهد، مي گويد : من زن دارم.
فرداي آن شب صحبت كردن عباس باخانواده ام، باپدر و مادرش آمد واز من خواستگاري رسمي كردند . صبح همان روز هم خودش تنها آمد كه ببيند نظر من راجع به ازدواجمان چيست . از صداي زنگش فهميدم كه خود اوست، دوتا زنگ پشت سر هم. كسي خانه نبود، يعني پدر بزرگ ومادر بزرگ بودند ومن بايد مي رفتم در را باز مي كردم . در را كه بازكردم و اورا ديدم، سرم ر ا اند اختم پايين . سلامش را جواب داده و نداده، پشتم راكردم طرفش و دويدم طرف اتاق . رويم نمي شد . رفتم توي اتاق و در را بستم. بعدها هميشه اين صحنه يادمان مي آمد و مي خنديديم . از خواستگاري تا عروسي زياد طول نكشيد . خانواده ها باهم صحبت مي كردند وما به رسم قديم خبر نداشتيم . عباس نگران بود نكند نشود . نكند مادر من يك چيزي بگويد آنها قبول نكنند . مهريه ام آن موقع صد هزار تومان بود. مراسمي هم كه گرفتند خيلي سنگين بود . شايد رسم آن وقتها بود . از اين عروسي هاي هفت شبانه روزي شد . كوچه را گل وچر اغ زدند . آدمها سرشان سيني گذاشته بودند و وسايل حنابندان، يك روز عقد، يكروزعروسي و .... چندروز طول كشيد . ديگر به همديگر محرم شده بوديم . د اشت از او خوشم مي آمد . ديگر نه مي توانستم و نه مي خواستم به چشم برادر بزرگتر به او نگاه كنم.
عروسي كه تمام شد، مهماني ها كه داده شد، براي ماه عسل رفتيم مشهد. عباس آن موقع يك پيكان جوانان داشت كه سي هز ار تومان خريده بود . پيكان جوانان آن موقع گل ماشين هاي توي ايران بود . سه روزآنجا مانديم . ماه عسلم سه روز شد . عباس نظامي بود و وقتي تقسيمشان كرده بودند افتاده بود دزفول . بايد زود بر مي گشتيم كه برويم آنجا . برگشتيم قزوين و بعد راه افتاديم طرف دزفول . اولين مسافرت دور و دراز دو نفره مان بود. دزفول شهر قديمي وقشنگي بود . پايگاه شكاري هم پايگاه خيلي زیبايي بود. فضاي سبز زيادي داشت . درخت ها ودرختچه هايي ر اكه درآن آب و هواي شرجي درآمده بودند قبلاً هيچ جا نديده بودم . كنار خيابان هايش خانه هاي ويلايي خلبان ها بود . پيچك هاي سبز دور خانه ها پيچيده بودند . بوي بهارنارنج توي هوا پيچيده بود . دم در خانه مان كه رسيديم وماشين را توي پاركينگ گذاشتيم، عباس گفت : چشم هایت را ببند می خواهم یک قصر نشانت دهم.توي خانه كه رفتم بي شباهت به قصرهم نبود . مادر من و عباس قبلاً آمده بودند و وسايل وجهيزيه ام راچيده بودند . احساس غرور كردم . پرده هاي هركدام از اتاق هايمان يك رنگ متناسب با دكوراسيون همان اتاق بود. اتاق پذيرايي ام رنگش گل بهي بود، ناهار خوري يك قرمز خوش رنگ. اتاق خوابمان هم بنفش و سفيد بود . مبل و صندلي ها شيك بودند. ظرف هاي چيني و كريستال ر اتوي كمد و روي ميزها چيده بودند. پدر ومادرم درحد توانشان زندگي خوبي براي ما تدارك ديده بودند.
چند روز اول دلم گرفته بود . دختر كم سن و سالي بودم كه تازه از پدر و مادرش جداشده يود . گريه مي كردم طبيعي بود . درآن شهر غريب عباس همه كس وكارم شده بود . در مدرسه اي بيرون پايگاه استخدام شده بودم . صبح ها من مي رفتم سر كار و عباس مي رفت اداره . ظهر كه برمي گشتم، او بعضي وقت ها همان موقع برمي گشت، بعضي وقت ها هم كه كار اداري يا پرواز آمادگي داشت ديرتر مي آمد . ازمعدود خانواده هايي كه با آنها رفت وآمد داشتيم خانواده آقاي بختياري، خانواده عروس فعلي مان بود . ما زنها درخانه منتظرمي مانديم و غذا درست مي كرديم تاعباس و آقاي بختياري بعد از اين كه از سر كارشان رفتند باشگاه، برگردند خانه . باشگاه پرورش اندام مي رفتند . به عباس مي گفتم : كم خوش تيپي، زيبايي اندام هم مي روي؟ حد اقل برو يك ورزش دیگر. می گفت : سر به سرم نگذار مليحه، شكايتت را به مامانت مي کنم ها . از آنجا مي امدند و با هم مي رفتيم بيرون هواخوري وتفريح . بعضي وقتها هم مي رفتيم توي شهر و آب ميوه مي خورديم . آب هويج توي ليوانهايي كه اندازه پارچ بودند. خوش بوديم.آن موقع زندگي خلبانها جور ديگري بود . خلبانها ارج و قرب خاصي داشتند. حقوقشان هم خوب بود، ولي عباس اصرار داشت كه من حتماً سر كار بروم . مي خواست با آدم ها سرو كار داشته باشم تا بفهمم دور و برم چه خبر است .يك روز زنگ تفريح مدير مدرسه اي كه آنجا درس مي دادم گفت كه از اداره بازرس آمده و مي خواهد شما را ببيند . سن و سالم كم بود و بعضي ها باورشان نمي شد كه ازدواج كرده باشم . آن آقا هم در اصل بازرس نبود و براي خواستگاري من آمده بود . بعد از اينكه با من حرف زد و مرا ديد كه حلقه دستم است رفت . دخترم را دوماهه حامله بودم ولي معلوم نبود . از مدرسه كه برگشتم موضوع ر ا به عباس گفتم. عصباني شد . گفت : به چه اجازه اي اصلاً تورا اينقدر نگاه كرده ؟ گفت : بايد يك چاقو برداشت فرو كرد تو شكم طرف . شوخي مي كرد ، بعدش خندید ، گفت : اصلاً تو بايد با پوشيه بروي مدرسه . گفت : حد اقل موهايت ر ا باز نگذ ار، ببندشان شايد زشت شدي ، وضع حجاب آن موقع اين طوري بود . آن موقع لباس بل ن د و جور اب مي پوشيدم. زنهاي در و همسايه مي گفتند تو املی، چون آرايش نمي كردم. سر اين قضيه كه آنجا در پايگاه نمي توانستم چادر بپوشم كلي مسئله داشتم . مادرم تلفن زده بود و گفته بود اگر آنجا چادر نپوشد، شيرم را حلالش نمي كنم . عباس با او حرف زد . متقاعدش كرد كه الان وضع اينجا اين طوري است . گفته بود كه به هرحال مليحه هم جوان است و بايد اين نكته را درك كرد . خودش اين را خوب فهميده بود كه من نسبت به او خيلي كوچكترم . هوايم را هميشه داشت . سختگيري را،آن هم براي بقيه زياد دوست نداشت....

ادامه دارد
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

همان چند ماه ، بعد از اين كه رفتيم دزفول، عباس كم كم در گوشم حرف هايي خواند كه قبل از آن نشنيده بودم . مي گفت آدم مگر روي زمين نمي تواند بنشيند، حتماً مبل مي خواند؟ آدم مگر حتماً بايد توي ليوان كريستال آب بخورد . مي رفت و مي آمد و از اين حرف ها به من مي زد . درآن سن و سال طبيعي بود كه من وسايلم را دوست داشته باشم. ولي داشتم چيزي بزرگتر را تجربه مي كردم؛ زندگي با آدمي كه به او علاقه داشتم . آخر سر برگشتم گفتم : منظورت چیست ؟ تمامي وسايلمان را بدهي بيرون ؟ چیزی نگفت . گفتم : تو من را دوست داري ومن هم تو را . همين مهم است . حالا مي خو اهد اين عشق توي روستا باشد یا توی شهر ، روی مبل باشد یا روی گلیم . گفت : « راست میگویی ؟» . راست می گفتم . مرد داشت ياد مي گرفت چطور مفتون وشيدا لبه زندگي بايستد و با سر تويش نرود و از اين بالا همه خانه هاي آن پايين مثل هم بودند؛ خانه خودشان، خانه بغل دستي . همه كوچك، اندازه قوطي كبريت .آدمها همه يك جور و ريز ديده مي شدند . دلش مي خواست همه مي توانستند اين بالا را ببينند . شايد پيدا كردن چيزي كه همه سرگشته هاي آن پايين دنبالش بودند، اين جا راحتتر بود . حداقل اين بالا مرگ خيلي نزديكتر بود. كافي بود يكي ازسيستم هاي كنترلي مشكل پيدا كند . پرنده چند تني آهني فقط براي آنها كه از اين چيزها سر در نمي آوردندجاي امني به نظر مي رسيد . آن پايين زنها در خانه مي ماندند وآشنايي عجيبي با اشيا به هم مي رساندند، با انتظار براي مردي كه بالاخره خواهد آمد . مرد اما راهي را شروع كرده بود كه در ابتدايش بايد خان و مان خودش را تاراج مي كرد . پايانش آن موقع ها معلوم نبود . تا انقلاب چند سالي مانده بود وجنگ اتفاقي بعيد به نظر مي رسيد. اين طرف و آن طرف كه مي رفتيم، وسايلمان را كادو مي برديم . عباس تلفن زده بود وازمادرم هم اجازه گرفته بود. مادرم گفته بود : من وظيفه ام بوده كه اين چيزها رافراهم كنم .حالا شما دلتان ميخواهد اصلاً آتش شان بزنيد . بعدازمدتي آن خانه اي كه همكارانم به شوخي مي گفتند كه بايد بياييم و وسيله هايت را كش برويم به خانه اي معمولي و ساده تبديل شد. اين كارها در جو به شدت غير مذهبي آنجا بي سابقه بود . به خاطر اخلاق عباس، كه در فضاي آن موقع غير عادي به نظر م ي رسيد، باخانواده هاي زيادي رفت و آمد نداشتيم . يك شب يكي از همكاران عباس ما را بر اي مهماني دعوت كرد . گفته بود مهماني سالگرد ازدواج است و آدمهاي زيادي نمي آيند . همين آشناها هستند . وارد خيابان خانه ميزبان كه شديم ديديم كلي ماشين آنجا پارك شده، فكر كرديم لابد مال بغل دستي ها است . داخل كه رفتيم فهميديم اشتباه نكرده ايم. مهماني شلوغي به سبك مهماني هاي آن دوره بود . زن و مرد با هم مي رقصيدند، وضع لباس ها و حجاب ها خراب بود . ميني ژوپ و آستين حلقه اي، مشروب و مخلفات هم روي ميزها بود . نتوانستيم آنجا طاقت بياوريم. زود بلند شديم وزديم بيرون . درراه عباس بغض كرده بود . خانه كه رسيديم زدزير گريه . بلند بلند گريه مي كرد و مي گفت چه طوري بايد امشب راجبران كنم . سرش را به دروديوار مي كوبيد. رفت قرآن را بازكرد وخواند. تاصبح همينطور بود.
گشت و گذار اطراف دزفول زياد مي رفتيم، شوش دانيال، سبز قبا . دوستاني هم از روستايي هاي آنجا پيدا كرده بوديم . مي رفتيم و لبنيات مي خريديم. سادگي اين جور زندگي را دوست داشتيم. يك بار برايم توضيح داد كه اين پرچم هاي روي خانه روستايي ها نشان تعداد پسران هر خانه است، پرچم بزرگتر براي پسر بزرگتر و ...
اوايل زندگيمان بود وسرمان خلوت بود . بچه نداشتيم . اولين بچه مان سلما در قزوين به دنيا آمد. من ماه هاي آخر بار داري را رفته بودم قزوين تا پدر و مادرم مواظبم باشند . قبلاً راجع به اسم بچه با عباس حرف زده بوديم . دوست داشت بچه اولش دختر باشد . مي گفت دختر دولت و رحمت براي خانه آدم مي آورد . وقتي حامله بودم گفت دنبال يك اسمي بگرد كه مذهبي باشد، كسي هم نگذاشته باشد . اسم بچه را از كتابي كه همان وقت ها مي خواندم پيدا كردم : سلما . توي كتاب نوشته بود كه سلما اسم قاتل يزيد بوده . دختري زيبا كه يزيد عاشقشمي شود و او هم زهر توي جامش مي ريزد . به او گفتم كه چه اسمي را انتخاب كرده ام . دليلش را هم توضيح دادم . خوشش آمد . گفت : پس اسم دخترمان می شود سلما . گفتم : اگر پسر بود ؟ گفت : نه دختر است . گفتم : حالا اگر .... . گفت : حسین
بچه كه دنيا آمد پدرم خبرش را تلفني به او كه سر كارش در پايگاه دزفول بود داد . اول نگفته بود كه بچه دختر است . فكر كرده بود ناراحت مي شود . وقتي گفته بود، او همانجا پاي تلفن سجده شكر كرده بود . براي ديدن من و بچه آمد قزوين . از خوشحالي اينكه بچه دار شده ازهمان دم در بيمارستان به پرستارها و خدمتكارها پول داده بود . يك سبد خيلي بزرگ گل گلايول و يك گردن بندقيمتي هم براي من آورد دخترم سلما دختر زيبايي بود . پوست لطيف و چشمهاي خوشگلي داشت. عباس يك كاغذ در آورد و رويش نوشت : لطفا مرا نبوسید . خودش هم انقدر ديوانه اش بود كه دلش نمي آمد ببوسدش.
دو سال دزفول بوديم . بعد از آن به اصفهان منتقل شديم و در خانه هاي سازماني پايگاه اصفهان ساكن شديم . چند ماه مانديم و بعد از اصفهان به شيراز رفتيم . آن موقع هواپيماي اف - 14 را تازه از آمريكا خريده بودند و عباس براي گذراندن دوره تكميلي بايد به شيراز مي رفت . دوباره كه به اصفهان برگشتيم ديگر انقلاب شده بود . درگيري هاي اول انقلاب در اصفهان زياد بود؛ اولين شهري بود كه درآن حكومت نظامي اعلام شد . عباس علاوه بر كارهايي كه در داخل پايگاه مي كرد و گروهي كه براي مبارزه با رژيم تشكيل داده بود، تهران هم زياد مي رفت و مي آمد . بعدها فهميدم در كميته برنامه ريزي ورود امام شركت داشته . از آمدن امام خيلي خوشحال بود .
بعد از پيروزي انقلاب با چند نفر ديگر از نيروي هو ايي خدمت امام رفتند. برگشتني تاچندروزخوشحال بود . مي گفت : نگاهم کن ببین قيافه ام نوراني نشده، آخر امام را بوسيده ام . امام را تا آخر دوست داشت .
با همديگر از پايگاه مي رفتيم شهر براي تظاهرات . او با دمپايي مي آمد. عادت ساده لباس پوشيدن را از دوران دانشجويي داشت . مي گفتم : تو ديگر مجرد كه نيستي . مردم مي گويند اين چه زني است كه گرفته ، حداقل دكمه هاي آستينت را ببند . می گفت : ول کن بابا . در یکی از ر اه پيمايي ها دمپايي اش در شلوغي جمعيت گم شد . گفتم : دیدی حالا . پاي بي جوراب روي آسفالت داغ راه مي رفت . مي گفت : اصلا كيفش به همين است كه تاول بزند .اين سادگي در زندگيمان هم بود . جهيزيه ام و صندلي ام باقي مانده بود (پرده ها ر ا هم همر اه خودم مي بردم هر مدرسه اي كه مي رفتم و به كلاس ها مي زدم ) كه آن را هم اول انقلاب به جهاد داد در مهماني ورفت و آمدها هم همينطور، به من سفارش مي كرد فقط يك نوع غذا درست كنم . براي مهمان سرزده هم كه مي گفت هر چه خودمان داريم بياوريم، حتي اگر نان و ماست باشد . يك شب كه مهمان آم ده بود رفت تا ميوه بگيرد . خودش وقتي خانه بود، هر چقدر هم خسته از سركارش برگشته بود . نمي گذاشت خريد بيرون را من بكنم . برگشتن چندكيلو سيب كوچك و ناجور خريده بود . گفتم : اينها چيه گرفتي؟ چطور مي شود گذاشت جلوي مهمان ؟گفت : چه فرقي مي كند، بالام جان؟ سيب پوستش را بگيري همه شان شکل هم می شوند. پير مردي را آنجا ديده بود كه بساط دارد و كسي سيب هايش را نمي خرد . رفته بود وهمه شان راخريده بود . ميوه خوردن خودش جالب بود . ميوه هايي راكه در دسترس اكثر مردم نبود، مثل موز واينها اصلاً نمي خورد . مي گفتم : بخور قوت دارد . می گفت : قوت رامي خواهم چه كار؟ من ورزش كارم . چطور موزي بخورم كه گير مردم نمی آید . صدايش راعوض مي كرد ومي گفت : مگر تو من رانشناختي زن؟ همين ميوه هاي معمولي را هم قبل از اين كه بخورد، برمي داشت و در دستش مي چرخاند ونگاهشان مي كرد . مي گفت : سبحان الله . تا كلي نگاهشان نمي كرد نمي خورد.
جنگ كه شروع شد او فرمانده پايگاه اصفهان شد . از سرواني به سرهنگي ارتقا پيدا كرد . اوايل انقلاب مي گشتند و آدمهايي را كه قبلاً هم خوب بودند پيدا مي كردند . وقتي مسئوليتش زيادتر شد بالطبع او را كمتر ميديدم. حسرت يك صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند مي شد .. قرآن مي خواند . صد اي زيبايي داشت . بعد لباس پروازش را مي پوشيد و مي رفت . توي جيب لباس پروازش حرز گذاشته بودم تا سالم برگردد . خودش مي گفت : هر باركه ازخانه مي روم بيرون وبا من خداحافظي مي كني، به اين فكر هم باش كه شايد ديگر همد يگر را ندیدیم . شغلش خطرناك بود . توي جنگ هم كه نقل و نبات پخش نمي كردند . من هم بدرقه اش مي كردم ومي آمدم تا به كارهاي خودم و خانه برسم. خودم، هم زن خانه بودم هم مرد خانه.
رانندگي را از عباس ياد گرفته بودم . در پايگاه دزفول با ماشين پيكان جوانان رانندگي يادم داد كه سر همان جريان تمرين رانندگي ، ماشين اوراق شد . اصفهان رنو داشتيم خودم بعد از اين كه از مدرسه برمي گشتم، مي رفتم خريد مي كردم . بردن بچه ها به مدرسه و مهد كودك به عهده من بود . اگر مريض مي شدند، خودم بايد مي بردمشان دكتر . تا اوايل جنگ من ديگر هر سه بچه را داشتم؛ سلما كه وقتي دزفول بوديم دنيا آمد، حسين ومحمد هم وقتي اصفهان بوديم . حسين وقتي بچه بود آتيش ميسوزاند و من دست تنها در خانه بايد به همه كارهاي داخل و بيرون خانه مي رسيدم. او زن و بچه اش شده بود پايگاه وجنگ.جداي از مسئوليتهاي نظامي وفرماندهي اش در پايگاه، به همه مشكلات و دعواهاي خلبانان وكارمندان رسيدگي مي كرد . خارج از محدوده آدمهايي كه با او كار و رفت و آمد داشتند، كسي نمي توانست بفهمد كه او فرمانده پايگاه است . سربازها مي نوانستند بيايند و با او درد دل كنند . حتي براي اين كه از نزديك بفهمد كه سربازان در چه شرايطي به سر مي برند، بعضي وقتها مي رفت وجايشان پاس مي داد . سرباز هم مي گفت : به كسي نگويي كه اينكار را كردي . فرمانده مان بفهمد بدبختم . حالا خود فرمانده شان داشت جايش نگهباني مي داد . به عادت نوجواني و جواني اش، هواي پيرمردهاي خدماتي پايگاه را داشت . خانه هايشان را بلد بود . با اين كه حقوقش كم نبود، آخر ماه كم مي آورد . طوري كه كسي نفهمد پولهايش را به آدمهاي محتاج مي داد. يك روز آمد وگفت خانه مان را بايد عوض كنيم . يكي از پرسنل نيروي هوايي راديده بود كه با هشت تا بچه در يك خانه دو اتاقه زندگي مي كنند و نمي شدكه ما با دو بچه (همان وقت محمد را حامله بودم ) دراين خانه نسبتاً بزرگ زندگي كنيم . آدرس خانه را به آن آقا داده بود و رفته بود. آن آقا بعد ازاينكه فهميد فرمانده پايگاه مي خواهد خانه اش را به او بدهد كلي اصرار كرد كه نه ! ولي با پافشاري عباس قبول كرد . خانه مان را به آنها داديم . با اين مهرباني ومظلوميتش، فرمانده قاطعي بود . وقتي جدي مي شد باورت نمي شد كه اين همين عباسي است كه تا چند دقيقه قبل داشت شيرين بازي در مي آورد و مي خنديد و همه را میخنداند .اما ديگر در خود اصفهان هم خبرش پيچيده بود كه براي پايگاه هوايي فرمانده جديدي آمده كه آدم خوبي است. آن موقع من هم مثل خانم هاي خلبان هاي ديگر، دل توي دلم نبود . آدم همين طور راست راست راه مي رود ممكن است بيفتد بميرد، تا چه برسد به خلباني كه معلوم است چه طور شغلي است . هر تلفني كه به خانه مان زده مي شد مي گفتم نكند ... ديگر اين وضع را قبول كرده بودم كه از او و كارهايش خبري نداشته باشم، به هرحال من زن خانه بودم و او مرد خانه، جنگ فرصت زيادي برايش باقي نمي گذاشت . با آن كه فرمانده بود ومي توانست بنشيند ودستور بدهد، خودش براي شناسايي منطقه اي كه قرار بود درآن عمليات كنند مي رفت . با ماشين مي رفت ، مي گفت هواپيما پروازش براي بيت المال هزينه دارد . وقتپرواز، خودش موتور را روشن و تست مي كرد . با اين كه چند بار هم از طرف مقامات گفته بودند بهتر است كمي از درگيريها دورتر باشد، باز در عمليات شركت مي كرد . هواپيماي خودش اف - 14 بود كه مخصوص در گيري هاي هوايي است، ولي با هر هواپيماي ديگري هم بلد بود پرواز کند .

به امید خدا ادامه دارد ...
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

وقتي نبود، وقتي منطقه بود و مدتها مي شد كه من و بچه ها نمي ديديمش، دلم مي گرفت . توي خيابان زنها و مردها را مي ديدم كه دست در دست هم ر اه مي روند، غصه ام مي شد . زن شوهر مي خواهد بالاي سرش باشد . حرص مي خوردم . مي گفتم : تو اصلاً مي خواستي اين كاره بشوي چرا آمدي مرا گرفتي ؟ می گفت : پس ما بايد بي زن مي ماندیم ؟ می گفتم : اگر سر تو نخواهم نق بزنم ، پس بايد سر چه كسي بزنم؟ می گفت : اشكالي ندارد، ولي كاري نكن اجر زحمت هايت را كم كني، اصلاً پشت پرده همه اين كارهاي من، بودن توست كه قدم هايم را محكم تر مي كند . نمي گذ اشت اخمم باقي بماند . كاري مي كرد كه بخندم و آن وقت همه مشكلاتم تمام مي شد . وقتي مي ديدمش كه دارد در حياط همراه بچه ها خاك بازي مي كند، عوض اينكه به شان بگويد ميكروب دارد، مي فهميدم كه او چقدر از اين چيزهاي معمولي دور است. آن موقع از اصفهان مي رفت يزد خدمت آقاي صدوقي . از آنجا مبالغي براي دادن به آدمهاي محتاج مي گرفت . نصفه هاي شب مي رسيد . با اينكه پايگاه چند تا ماشين بهتر از پيكان داشت كه اصلاً يكي اش براي استفاده شخصي خود او بود، هميشه با پي كان اين طرف و آنطرف مي رفت. ماشين بيوك فرماندهي را به گروه ضربت پايگاه داده بود . نصفه هاي شب مي رسيد . حالا من همه روز را به اين طرف و آن طرف بودن و زحمت كشيدن گذرانده بودم. آن قدر خسته مي شدم كه خواب از هر چيزي برايم شيرين تر بود، ولي تا صداي كليدش را روي در، يا اگر كليد ند اشت صد اي زنگش ر ا مي شنيدم، بلند مي شدم و به استقبالش مي رفتم. چشم هايش از زور بي خوابي و خستگي سرخ بودند . برايش غذا گرم مي كردم . چاي مي آوردم . همينطور نيم ساعتي با هم مي
نشستيم و گپ مي زديم، خستگي از تن جفتمان درمي رفت.
مرد هنوز در را باز نكرده بود كه كارتن تلويزيون رنگي را پشت در ديد . زن گفت كه اهدايي يكي از مقامات است . بچه ها از صبح منتظرند تا او بيايد و بازش كنند . بچه ها را نگاه كرد . چشمهاي سلما هنوز همانقدر درشت بود و نيشخندي به شيطنت گوشه لبهاي حسين مانده بود . باديدن آنها طعم باروتي ر ا كه يك مرد جنگي هميشه ته ريه خود مي چشد، از ياد برد . سر و صداي بازي جنگ همان بهتر كه پشت در بماند، اگر كه مي توان در اين كوچكترين جاي جهان، خانه، لحظه اي از آن چيزي كه بايد، لذت ببري، گفت كه بچه ها بعضي خانواده ها هستند كه نه پدر دارند، نه تلويزيون رنگي . شما كه پدر داريد بگذاريد تلويزيون را به آنها بدهيم. قبولاندنش زياد سخت نبود.
زيپ لباس پروازش را تا نيمه باز كرد . لباسش را پايين كشيد و آستين هايش را دور كمرش گره زد . محمد را از زمين بلند كرد و چند بار هوا انداخت. گفت مي خو اهي بابا بهت سو اري بده؟خم شد و چهار دست وپا روي زمين نشست . بچه راروي كمرش گذاشت و دور اتاق چرخاند دختر آن گوشه نشسته بود وچشم هايش برق ميزد . پدر سخت گيري بود. همين ديروز هم از او خواسته بود كه برايش ساعت بخرد .گفته بود به شرطي مي خرد كه فقط توي خانه ببندد . توي مدرسه شان ممكن بود جزو اولين نفرهايي باشد كه ساعت دستشان است و آن وقت بقيه بچه ها چه بايدبكنند؟دختر همه اينها يادش رفته بود . گفت بابا به من سواري مي دي؟ زن كه آمد، ديد بچه ها باسر وصدا خانه را روي سرشان گذاشته اند . صداي تلويزيون سياه و سفيدشان را بلند كرده اند وهمه خانه را مثل قيامت به هم ريخته اند . كفش هاي مرد را دم در ديده بود . د اخل كه رفت خودش ر ا ديد كه ايستاده نماز مي خو اند . نگاهش كرد . باآن مو و سبيل كوتاه وريش بلندهم، هنوز به همان خوش تيپي پسر دبيرستاني سابق مدرسه نظام وفاي خيابان سعدي قزوين بود . آهي كشيد و خريد هايش را برد توي آشپزخانه.
هنوز هم بعضي وقتها فرصت مي شد . تا مثل دزفول به روستاهاي اطراف پايگاه سر بزنيم . استامبولي پلويمان را برمي داشتيم ومي رفتيم با خانواده هاي روستايي دور هم مي خورديم . اصرارداشت جوري لباس بپوشم كه ساده ساده باشد وآنها تفاوتي بين خودشان وما احساس نكنند. مي نشستيم و زيرآتش سيب زميني كباب مي كرديم . وقتي مي خواست شوخ باشد مي توانست . آنقدر ادا در مي آورد و با لهجه قزويني اش حرف هاي شيرين مي زد كه من وبچه ها رابه خنده مي انداخت .
اين جور وقتها طعم شيرين زندگي با او را مي چشيدم . با روستائيان گرم مي گرفت . آنها بعضي وقتها بي آنكه او را بشناسند برايش درد دل مي كردند و مشكلاتشان را مي گفتندو يك بار رفتيم روستايي اطراف اصفهان كه آب خوردن واستحمام و غسل ميت شان يكجا بود . برايشان آب لوله كشي فراهم كرد . اسم آنجا را عوض كردند وگذاشتند : عباس آباد ، دیگر آنجا نرفتيم. تا اسم ده راعوض نكردند آنجا نرفت.
هفت سال دراصفهان مانديم. دوست و رفيق پيدا كرديم كه اكثراً از محافظ ها و همكاران عباس بودند . لهجه ام ديگر كم كم اصفهاني شده بود. يك روز قرار شد عباس بعنوان فرمانده پايگاه بين دو خطبه نمازجمعه صحبت كند . متن سخنر اني اش ر ا جلوي من تمرين كرد . گفتم : فقط اگر فردا اين لهجه ات راجمع و جورتر كني بهتراست . فردا هم وسط جمعيت مر ا نگاه نكني خنده ات بگيرد . فرد ايش با بچه ها رفتم وپاي حرف هايش نشستم كه اتفاقاً سخنراني خوبي كرد. اواسط جنگ بود كه آمديم تهران، آنوقت كه عباس فرمانده پايگاه بود، بارها آدم فرستاده بودند تا او فرمانده نيروي هوايي شود . قبول نكرده بود . می گفت : من بعنو ان نفر دوم هميشه بهتر مي تو انم كار كنم، خدمت کنم . آقاي ستاري را براي فرماندهي معرفي كردند . خودش معاون عمليات نيروي هوايي شد و به تهران منتقل شديم . مي دانستم ديگر آن چايي را هم كه صبح ها به زور مجبورش مي كردم باهم بخوريم، وقت نمي كند بخورد. مرد خانه بردوش دارد . گاهي اينجا، وقتي جاي ديگر . هيچ جاي اين كره خاكي آرام نبود وجنگ هم كه جوانهاي مردم ر ا يكي يكي انتخاب مي كرد. ولي نكند آرامش در همين جا باشد؟ در همين خانه كوچك؟ در
خنده دخترش كه دو هفته منتظر آمدنش بوده يادآن روز افتاد كه به اصرار زن سر راه مسافرت به قزوين با بچه ها به پارك ارم رفته بودند . زن گفته بود كمي خوش بگذرانند . گفته بود تو را خدا، به خاطر بچه ها . خوش هم گذشته بود . روي سبزه ها نشسته بودند واز فلاسك چايي مي ريختند. بچه ها هم همان دور و بر بازي مي كردند . صد اي خنده شان مي آمد . مرد كمي بعد گفته بود : مليحه چقدر خوش گذشت . یادش آمده بود كه نيامده تا خوش بگذراند . حقيقت همسايه ديوار به ديوار مرگ بود و مرد حقيقت را يافته بود . ياد جبهه هاي جنوب افتاد . جايي كه راحت مي شد او را كه گوشه قرارگاه خاتم الانبيا نشسته و قرآن مي خواند، با يكي از بسيجي ها اشتباه گرفت . آنجا مرگ شوخي رايجي بود . موشكي سرگردان، گلوله اي به تصادف رها شده از پدافندي خواب آلود و چند لحظه بعد... چندلحظه بعد همين الان بود . همين الان هم مرگ شايد داشت از پشت درختي، خوش بختي خانو اد گي شان ر ا تماشا مي كرد. آموخته بود كه اين نگاه ها آن هم در كشاكش جنگ و كشته شدن چقدر دعوت كننده هستند .در عكس هاي آن موقع هم قيافه اش كمي با آن جو ان روستايي سابق فرق كرده . چشم هاي گود رفته اي كه گرسنگي مدام و بي خوابي پياپي برق خاصي به نگاهشان داده، لب هايي كه ديگر كمتر مي توانند به خنده باز شوند، مگر براي خوشحال كردن كسي و ... از عكس فقط همين چيزها را مي توان فهميد. تهر ان همانقدر كه مسئوليت هاي او بيشتر شد، زماني هم كه مي توانستيم با هم باشيم كمتر شد . بچه ها ديگر به نبودن هاي دو هفته، يك ماه پدرشان عادت كرده بودند . مدرسه اي كه بايد مي رفتم نزديكي هاي شاه عبدالعظيم بود . صبح بايد بچه ها را آماده مي كردم، حسين و محمد رامي گذاشتم مهد كودك و آمادگي . سلما مدرسه خودم بود . براي رفتن به مدرسه بايد بيست كيلومتر مي رفتم، بيست كيلو متر مي آمدم، با آن ترافيك سختي كه آنجا داشت و ا كثراً ماشينهاي سنگين مي رفتند و مي آمدند . مي گفتم : عباس تو راخدا يك كاري بكن با اين همه مشكلات، حداقل راه من يك كم نزديكتربشود . می گفت : من اگر هم بتوانم–كه مي توانست - اين كاررا نمي كنم . آنهايي كه پارتي ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقيه ! می گفتم : آنها حداقل زن وشوهركنار همديگر هستند، دست محبت پدري به سر بچه هايشان كشيده مي شود . می گفت : نه، نمي شود . من بايد سختي بكشم، شما هم همینطور. ما هم پا به پايش سختي مي كشيديم . سختي كشيدن با او هم بر ايم شيرين بود . درخانواده اي بزرگ شده بودم كه چيزي كم نداشتم و او هرچه منصب و مقامش بالاتر مي رفت به اين چيزها بي اعتناترمي شد . تهران كه آمديم يكسال درنوبت گرفتن خانه هاي سازماني بوديم، در حاليكه چند جا برايمان خانه در نظر گرفته بودند؛ در قسمت حفاظتي پايگاه، داخل شهر، خانه ويلايي نوسازي كه آماده بود تا ما برويم آنجا . قبول نمي كرد.
خانه مان از خانه هاي سازماني پايگاه بود . بعضي وقت ها چاه فاضلابش بالا مي زد ومن آتقدر بايد تلمبه مي كوبيدم تا آب پايين برود كه دستهايم پينه مي بست . بعضي وقت ها اصلاً به گريه مي افتادم . او از همان اول عادت ند اشت زياد در مورد كارهاي بيرونش با من صحبت كند. مي دانستم وقتي بيرون خانه است خواب و خوراكش تعريفي ندارد . لباس پوشيدنش هم كه اصلاً به خلبانها نمي رفت . بعضي وقت ها به شوخی می گفتم : اصلاً تو با من راه نيا . به من نمي آيي . می خواستم اذیتش کنم . می گفت : تو جلوجلو برو، من پشت سرت مي آيم، مثل نوکرها ! .شرمنده مي شدم . فكر مي كردم مگر اين دنيا چه ارزشي دارد حالا كه اومي تو اند اينقدر به آن بي اعتنا باشد من هم مي تو انم . مي گفتم : تو اگر كور و شل و كچل هم باشي،باز مرد مورد علاقه من هستی .
يك شب موقع برگشتن از مدرسه آنقدر برف و باران زياد آمده بود كه تمام راهها بند آمده بود . آب رودخانه سر راه مدرسه تا پايگاه بالا آمده بود و ترافيك شده بود . مدرسه ساعت پنج تعطيل شد، من ساعت 9 رسيدم خانه . بچه ها هم كه با شيطنت هايشان ماشين راگذاشته بودند سرشان. وقتي رسيدم خانه ديدم عباس دارد دم در قدم مي زند . سرش پايين بود واز دير كردن ما نگران شده بود. كنارش ترمز كردم. ما را كه ديد دستش رابلند كرد و خدا راشكر كرد كه ما سالميم . گفتم : خدا را خوش مي آيد تو با اينهمه كار و مشغله، زير اين باران منتظر ما بايستي؟ اگر مدرسه ام نزديك مي شد ... ؟ جوابش را مي دانستم : خون ما كه از مال بقيه رنگين تر نيست . آنقدر اين راه سخت را رفتم و آمدم كه دستم از كار افتاد . ديگر نمي توانستم رانندگي كنم . بعد از آن تا مدتها خودش مي آمد و صبح خيلي زودما راخانه يكي از اقوام كه نزديكي هاي مدرسه من بود مي گذاشت و زود برمي گشت كه به اداره برسد . بعد از مدتي ديگر دستم اينقدر درد گرفت كه تحمل تكان خوردنهاي ماشين را هم نداشت.
پيش چند تا دكتر رفتيم و آنها گفتند كه سرطان گرفته ام. عباس ديگر هيچ چيزش را نمي فهميد . همه برنامه هايش راتعطيل كرد و همراه من آمد. آخر سر يك دكتر حاذق گفت كه تشخيص پزشك هاي قبلي اشتباه است و فقط نياز به استراحت دارم . بعد از اين همه گرفتاري وتحمل سختي، قبول كرد كه مدرسه من نزديكتر بيايد . خودش هميشه اين را مي گفت كه هرچه به من نزديكتر بشويدكارتان سخت تراست . همينطورهم بود . اطرافيان مي دانستندكه نبايد بابت كارسربازي بچه هايشان پيش عباس بيايند . هرچقدربراي آشناها سخت مي گرفت براي غريبه هاكمكي هميشگي بود . به خودش بيشتر از همه سختي مي داد .
تهران كه آمده بوديم به دليل پستش پرواز را تقريباً بر او حرام كرده بودند، اما خبر داشتم كه مي رفت واز پايگاه هاي ديگر ايران پرواز مي كرد.
همان وقتها اقاي خامنه اي به ده نفر از نظامي ها درجه سرتيپي دادند كه عباس هم يكي از آنها بود . خودش هدايايي را كه مرسوم اين جور وقتها است قبول نمي كرد . من هم در خانه به تلفن هايي كه اين و آن مي زدند و تبريك درجه جديد او را مي گفتند با ناراحتي جو اب مي دادم. مي دانستم او دارد دورتر مي شود و شايد ديگر روزي دستم بهش نرسد.

به امید خدا ادامه دارد ....
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 29
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶, ۱۲:۱۳ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 14 بار

پست توسط maydayfire »

Reza 313
haji joon, ghorboon e dastat edamaye eno befrest.. har che ghadr bishtar az een bozorg mard mikhoonam motehavvel tar misham :lol:
In the ending years of the war,Abbas Babai and his wife were set to go to Meccah for Haj. When boarding for the plane, he refused to go and told his wife: "My Meccah is here defending Islam and Iran". He then promised his wife to be in Meccah for 'Eyd e Ghorban'. On the day of eyd of Ghorban he flew as a backseater on a F-5E into Iraq to take out a ground target. After completing the mission their plane was hit by 20 mil cannon. A bullet penetrated the canopy and hit Abbas in the neck. The pilot managed to land the plane in Iran, but Abbas was martyred and flew high into eternity. He did indeed keep his promise to his wife
ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”