خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

پست توسط Reza 313 »

 تصویر
خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری
نقل از ماهنامه  
در خانواده‌اي كاملاً مذهبي به دنيا آمدم. زيارت عاشورا و نماز شب مادرم تا 84 سالگي ترك نمي‌شد. از پنج سالگي يادم است كه مي‌گفت نمازتان را بخوانيد تا شامتان را بدهم. اين توي زندگي ما بوده. خانم من 29 سال پيش چادري بود. تنها خلباني بودم كه آن موقع خانمش چادري بود.
توي شيراز فرماندة پايگاهمان احضارم كرد. رفتم دفتر. گفت: شنيدم خانمت را آورده‌اي، مبارك باشد. بچه‌ها مي‌گويند خانمت چادري است. گفتم، بله. گفت: تف به روت، خجالت نمي‌كشي؟ توي اين پايگاه، چهار ـ پنج هزار پرسنل داريم و هزار و پانصد افسر خلبان. يك خلبان زنش چادري نيست. تو فردا مي‌خواهي خانمت را بياوري باشگاه افسران. گفتم: جناب سرگرد، نمي‌آورم. گفت: آبروي خلبان‌ها را بردي. از كدام دهات زن گرفتي؟ برو فقط يك روسري بنداز سرش. تو فردا مي‌خواهي خلبان سرهنگ بشوي. اين دهاتي‌بازي‌ها يعني چه؟ گفتم: دوست ندارم خانمم را نامحرم ببيند.
به خانمم گفته بودم از خانه بيرون نيايد. شب‌ها با هم مي‌رفتيم بيرون و پارك و... تا سه ماه اين طوري بود. بعد منتقل شدم به تهران.

يك روز از استادم پرسيدم: جي‌سوت يعني چه؟ گفت: چه قدر حقوق مي‌گيري؟ گفتم 750 تومان. گفت دانشجوي دانشگاه افسري چقدر مي‌گيرد؟ گفتم: 150 تومان. گفت: اين 600 تومان اضافي پول خونتان است. اگر سي سال پرواز كني و زنده بماني، ديوانة آرامي خواهي بود. در هر پرواز خلبان، نزديك به ده تا از مويرگ‌هايش پاره مي‌شود. گفتم: استاد، اين‌طوري بعد از سي سال اصلاً مويرگ نداري. گفت: مگر مي‌خواهي بعد از سي سال زنده بماني؟

استاد من آمريكايي بود. در آن زمان به ما مي‌گفتند كه به هيچ عنوان نبايد با آمريكايي‌ها رابطه داشته باشيد. تصميم گرفتم با استاد آمريكايي‌ام رابطه برقرار كنم.
پرسيدم: شما چقدر حقوق مي‌گيريد؟ گفت: به پول ايران، صدوبيست هزار تومان كه هشتاد هزار تومان آن حقوق است و چهل هزار تومان آن حق توحش. در كشورهاي آفريقايي حقوق ما صدوشصت هزار تومان است؛ يعني صددرصد حقوقمان را حق توحش مي‌گيريم.

اگر كتاب خاطرات ارتشبد فردوست را ديده باشيد، در زمان شاه اصلاً خود شاه هم از خود اختياري نداشت. شاه يك مهره بود. دنيا به دست انگليس مي‌چرخيد. انگليسي‌ها خيلي زرنگ و فريب‌كار هستند. اگر عراق را نگاه كنيد مي‌بينيد كه آمريكا چقدر كشته داده و انگليس‌ها چقدر! انگليس خيلي خود را به جاهاي خطرناك نمي‌اندازند.
در عمان به باشگاه افسران رفتيم شام بخوريم كه يك افسر عماني آمد. من در آن زمان ستوان دوم بودم. رفتم پيش او. مي‌گفت مسئول آن فرودگاه است. گفتم: شما در كشورتان كسي را نداريد كه بشود مسئول نيروي هوايي‌تان؟ حتماً بايد انگليسي باشد؟ خلبان‌هاي شما هم انگليسي‌اند. گفت: من پسرعموي سلطان هستم. شما از سياست چيزي نمي‌فهميد. اگر انگليسي‌ها نبودند ما از تشنگي مي‌مرديم. ما چاه زديم براي آب، اما به نفت رسيديم. در كشور ما آب نيست. انگليسي‌ها هستند كه براي ما آب مي‌آورند. گفتم: راست مي‌گويي. من حالي‌ام نيست.

توي بحبوهة شلوغي‌هاي انقلاب، ستوان گاردي شهرباني را توي نيروي هوايي ديدم. گفتم: جناب چه خبر؟ چرا اين فاشيست‌هاي اسلامي را نمي‌كشيد؟ گفت: چهار تا C-130 داريم مي‌بريم، بعد از ظهر مشهد را به هم بريزيم. گفتم: دمتون گرم. موفق باشيد. گفت: شب از اخبار صداش درمي‌آد. سريع مرخصي گرفتم و به بهانة اينكه بچه‌ام مريض است، رفتم خانه. لباسم را عوض كردم و با موتور رفتم بازار، پيش دايي‌ام. قضيه را گفتم. دايي‌ام پرسيد: چقدر مطمئني؟ گفتم: خودم صحبت كردم. او هم زنگ زد مشهد و قضيه را گفت. در مشهد مردم را جمع كردند جلوي فرودگاه و مجبور شدند هواپيماهاي C-130 را برگردانند.

آقاي هاشمي رفسنجاني، قبل از انقلاب، توي هيئت ما صحبت مي‌كرد. ايشان را دايي‌ام مي‌آورد. آقاي هاشمي پس از سخنراني از بالاي بام مي‌رفت روي بام خانه پشتي، بعد نردبان مي‌گذاشتيم، مي‌رفت داخل خانه‌اي در كوچة بعدي كه بنز دايي من پارك بود. منزل آقاي هاشمي در ستارخان بود. من هم آن زمان حرص رانندگي داشتم و با سرعت، ايشان را به منزلشان مي‌رساندم. آن‌قدر با سرعت مي‌رفتم كه آقاي هاشمي مي‌گفت: اصغر آقا، پليس ما را نمي‌گيرد، ولي شما آخر ما را مي‌كشيد. بعد از مدت‌ها ايشان مرا در پروازها ديد. گفت: من شما را جايي ديده‌ام. گفتم: حاج آقا در پروازها خدمتتان بوده‌ام. گفت: نه، جاي ديگر ديده‌ام.
سرهنگ خاتون‌آبادي، رئيس عمليات فرودگاه مهرآباد بود؛ بچه‌ها مي‌گفتند خاتون‌آبادي پدر خانمش از درجه‌دارهاي ساواك بوده كه فرار كرده رفته آمريكا. من مي‌گفتم: باشد. آبروي مردم را نبريد. باز خبر آوردند كه زن و بچه‌اش را هم فرستاده آمريكا. باز اعتنا نكرديم. خبر آوردند كه وسايلش را هم فروخته. ما مطمئن شديم كه ايشان اگر يك جا بنزين پر كند و بلند بشود، در نيويورك مي‌نشيند و چه آبرويي از نيروي هوايي و جمهوري اسلامي خواهد رفت. من سرهنگ دو بودم و آقاي هاشمي را مي‌برديم اردوگاه نيروي هوايي كه لب دريا است. او را كه ديدم، آشنايي دادم. گفت: كلاهت را بردار ببينم. اصغر خودتي؟ چطوري رفيق قديمي؟ ديدي گفتم مي‌شناسمت. از حال دايي‌ام جويا شد و از زندگي‌ام پرسيد. بعد گفت: هنوز هم از اين كارها دست برنداشته‌اي؟ گفتم: حاج آقا عرضي داشتم. نيروي اطلاعات كنار ما بود. گفتم: بگوييد اينها بروند. گفت: برويد. ما تازه به يك رفيق قديمي رسيديم. ولي اطلاعات خيلي تيز شد و آقاي هاشمي با آنها تند برخورد كرد. داستان سرهنگ خاتون‌آبادي را گفتم. گفت: با آبروي كسي بازي نمي‌كني؟ گفتم: مطمئنم. ايشان باز تأكيد كرد و من گفتم: نه حاج آقا مطمئنم و مسئوليت آن با من. چهار روز بعد كه برگشتم، گفتند خاتون‌آبادي برداشته شد و از قبل، يك ماه مرخصي خارج از كشور درخواست كرده بود و رفت. چند روز بعد كه آقاي هاشمي را ديدم، سراغ خاتون‌آبادي را گرفت. گفتم: رفت آمريكا.


تيمسار امير فضلي، قَجر بود. وقتي تيمسار شد، گفتند: تيمساري‌ات مبارك. گفت: چرا به من تبريك مي‌گوييد؟! به درجه‌ها تبريك بگوييد كه آمده‌اند روي دوش امير فضلي. وقتي انقلاب شد، فرار كرد.

دو يا سه ماه مانده بود به انقلاب كه ‌با سرهنگ معزي، خلبان شاه، در يك پرواز با هم بوديم. از من پرسيد: اين مردم توي تظاهرات چه مي‌گويند؟ گفتم: مي‌گويند اعلي حضرت بايد بروند. گفت: شما هم مي‌رويد توي اين تظاهرات‌ها؟ گفتم: جناب سرهنگ، زن و بچه‌ام مي‌روند، ولي من بچه را توي پياده‌رو بغل مي‌كنم. چون توي كابين چند نفر بوديم، سرهنگ سريع حرف را عوض كرد. بعد از چند ساعت كه نشستيم، بلندگو صدا زد: مطلق به دفتر. رفتم دفتر. سرهنگ معزي بود. از من كتاب مي‌خواست. كم‌كم به همديگر نزديك شديم. روزي در خانة معزي به او گفتم: سرهنگ، بيا به اين مردم خدمت كن و دستگاه پرشيرايز را قطع كن. تا همة سرنشينان، از جمله شاه بميرند. سرهنگ گفت: نمي‌شود. گفتم: پس من را بگذار خلبان چهارم و روز پريدن، خودت را به مريضي بزن و من تي هندل هواپيما را درمي‌آورم كه موجب سقوط هواپيما مي‌شود. مرا با عصبانيت از خانه بيرون كرد.
شاه كه پرواز كرد، پريدم داخل ساختمان و عكسش را شكستم. افراد ديگري هم كه شجاعت پيدا كرده بودند تمام عكس‌هاي شاه را شكستند. يكي از همافرها به من گفت: بگذار من از اينجا بروم، بعد بشكن. گفتم: كجاي كاري؟ شاه رفت.
چند روز بعد از پيروزي انقلاب، معزي با بي‌سيم (SF) تماس گرفت كه «مهرآباد، ما داريم مي‌آييم. به سرهنگ بگوييد ما مينيمم‌كورو (حداقل كادر پروازي) هواپيما را برداشته‌ايم، مي‌آييم». اين قضيه خيلي سريع پيچيد كه سرهنگ دارد مي‌آيد و دنبال مطلق هم مي‌گردد. يكي مي‌گفت: چريك آورده مي‌خواهد مهرآباد را تسخير كند. هر كسي چيزي مي‌گفت. قرار بود يك ساعت بعد تماس بگيرد. من هم يك ساعت بعد آنجا بودم. گفت: آقاي مطلق، بگو تيراندازي نكنند به هواپيما. اين هواپيما مال بيت‌المال است. به او گفتم: نه تشريف بياوريد. به او اجازه نشستن داده شد. رفتم طرف هواپيما و سرم را كردم داخل كابين و سلام عليك كرديم. سرهنگ گفت: به اينها بگو اگر يك تير شليك كنند هواپيما منفجر مي‌شود. من هم رفتم بيرون داد زدم: «براي سلامتي سرهنگ معزي كه هواپيما را برداشته آورده، صلوات.» سرهنگ گفت: مينيمم كورو آمده تا اينكه كسي شك نكند. سرهنگ و گروهش را در مدرسه رفاه دو ساعت نگه داشتند و آزاد كردند و ايشان را بازنشسته كردند. جنگ كه شروع شد تعدادي از خلبان‌هاي بازنشسته از جمله معزي آمدند پايگاه يكم شكاري و هواپيما خواستند تا بدون حقوق براي مردم و كشور بجنگند و از جمله آنها بعضي از اخراجي‌هاي كودتاي نوژه بودند كه بعضي‌هاي آنها شهيد هم شدند و عاقبت‌به‌خير شدند.

سازمان سيا شايد سي سال به يك نفر حقوق بدهد تا يك مأموريت را انجام دهد. حدود شش ماه قبل از رفتن، سرهنگ معزي، دو شخصيتي شد. سعي مي‌كرد مدام بيدار باشد. هر وقت بيدارش مي‌كردم منتظر بود دستگيرش كنند. با هراس از خواب بيدار مي‌شد. تا چند روز پيش از آن، از انقلاب دفاع مي‌كرد، اما سكوت كرد. ما مطلب را به اطلاعات گفتيم. هر چه گفتم، پي‌گيري نكردند. مي‌گفتم يك نيروي اطلاعاتي با ما بفرستيد، ببينيد با چه كسي تماس دارد و به عقيدتي نيز گفتم. آنها مي‌گفتند آبروي فرد مسلمان را نريزيد؛ تا اينكه داريوش خيرخواه هواپيما را برداشت، رفت مصر. سرهنگ از من پرسيد: اگر تو توي هواپيما باشي و خلبان هواپيما را بخواهد فراري دهد، چه كار مي‌كني؟ گفتم: به علي‌بن‌ابي‌طالب، پايم را مي‌گذارم روي اسپيد تا هواپيما برود توي زمين، تا آيندگان بفهمند كسي هم هست جلوي آنها را بگيرد.
شبي كه قرار بود بني‌صدر را ببرد، من ساعت يك نيمه شب، تيك آف بودم و قرار بود پرواز كنم روي همدان. معزي يازده شب تيك‌آف بود به طرف بوشهر. فردي به نام رضا ميرباقري بود كه اگر خدا يك درجه او را شل مي‌كرد، لمس مي‌شد. بسيار بسيار گيج بود. خدا نگه داشته بودش. پول زياد به فقرا مي‌داد. وگرنه اگر پنجاه بار از خدا جان مي‌گرفت، شصت بار سقوط مي‌كرد. چون ميرباقري خيلي خنگ بود و حواس نداشت، معزي فقط با او مي‌رفت؛ يك ماه و نيم قبل از رفتن، هر شب تيك‌آف بوشهر را مي‌گرفت تا تمرين فرار كند.
من هم همان شب ساعت تيك آف داشتم. ساعت يازده مي‌آمدم گردان تا ساعت 11:30 پاي هواپيما باشم. يكي از بچه‌های همافر به خاطر چشمان رنگي‌اش معروف به محمود آمريكايي بود (كه زمان آقاي خاتمي معاون وزير بازرگاني شد) به او گفتم: محمود! معزي اگر بخواهد خدمت بكند در بين خلبان‌ها هيچ‌كس نمي‌تواند مثل او خدمت بكند و اگر هم بخواهد خيانت بكند، همين‌طور.
سرهنگ، خيلي دو شخصيتي شده. گفت: نمي‌توانيم قصاص قبل از جنايت كنيم. قضيه را رد مي‌كرد. ساعت 11 كه آمدم داخل، عباس سلحشوري با من بود. معزي ساعت 11 بلند شد براي بوشهر. گردان ما راديو داشت. معزي به گردان ما گفت: هواپيماي 707 ما يك موتورش رفته و از هفتاد مايلي در حال برگشت به طرف ورامين است. چند لحظه بعد خبر آوردند كه سرهنگ معزي مخابره كرده كه يك موتورش پس زده و در حال برگشت است. پنج دقيقه بعد هم گفتند يك موتور ديگر از همان طرف را از دست داد. من شك كردم و به عباس گفتم. عباس هم اعتنا نكرد و گفت: امكانش هست. در همين فاصله برج گفت: جناب سرهنگ معزي، روي ورامين الكتريكش را هم از دست داده. (يعني برق هواپيما رفت). باز به عباس گفتم من مشكوكم. تلفن را برداشتم و به فكوري زنگ زدم. چون از ورامين 30/1 ثانيه بعد بايد مي‌رسيد و حدود دو ـ سه دقيقه گذشته بود. به فكوري گفتم: معزي كسي نيست كه سقوط كند! فكوري به من دستور داد كه بپرم دنبالش. رادارهاي همدان و تهران را از كار انداخته بودند. رادار همدان يك شيء را ديده بود كه روي كوه‌هاي كركس و كوه‌هاي ساوه حركت مي‌كند و دستور بود اگر شده تا داخل خاك تركيه دنبالش برويم، هواپيما را بزنيم. ساعت حدود يك ربع به دوازده بود. آيند، پشت سرهنگ معزي بود و من پشت سر او بودم. آيند، ده مايل با معزي فاصله داشت و من چهار مايل به آيند، و صداي آيند را مي‌شنيدم كه بر روي گارد به طوري كه همه مي‌شنوند به سرهنگ گفت: جناب سرهنگ، من پشت سرتان هستم. به من گفته‌اند كه شما را بزنم، برگرديد. معزي هم گفت: جناب، روي سر من گلوله گذاشته‌اند، شما لطف كن بيا كنار بال چپ من، خودت را به اين آدم نشان بده. معزي رفت داخل خاك تركيه. آيند گفت: من ديگر سوخت ندارم و دستور داده‌اند برگردم. آيند و من برگشتم.

انشالله ادامه دارد...
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

Re: خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

پست توسط Reza 313 »

....اولين روز جنگ، يكي از پرهيجان‌ترين رويدادهاي زندگي اوست. چنان پرهيجان آن را تعريف مي‌كرد كه ما هم خود را در عمق آتشي احساس مي‌كرديم كه مي‌خواست فرودگاه مهرآباد و در پي آن، تهران را به خاكستر كند؛ آتشي كه تيمسار اجازه نداده بود گر بگيرد...


خانه خواهرم كنار خانة ما بود. خواهرم آبگوشت درست كرده بود. روز سي‌ويكم شهريور 59 بود. ساعت 30/1 از در آمدم بيرون، بروم براي ناهار. پاكت سيگار و كبريتم را برداشتم كه صداي بمب آمد. آن زمان اينجا بيابان بود و مهرآباد معلوم بود. چون يك ماه بعد از كودتاي نوژه بود، فكر كردم دوباره كودتا شده. مهدي، برادرم، را كه کلی تركش در بدن دارد، صدا زدم. آن زمان يك موتور ياماها داشتم ، گفتم موتور را بيار. به سرعت لباس عوض كردم. سيگارم را يادم رفت بردارم. خودم را رساندم آزادي. به ديوار چين رسيدم (ديوار مهرآباد ـ ديوار نيروي هوايي) جعفر فخم، دم در مهرآباد بود كه سرگرد بود و من ستوان يك بودم. پريد پشت سر من و گفت عراقي‌ها كوباندند. من ديدم يك هواپيما منفجر شده و باكساش پرتاب مي‌شود به بيست متر سوي آسمان. فنس را با لگد خرد كردم و رسيدم به يكي از همافرها. گفتم: علي، اين هواپيماي 707 چقدر بنزين داشت؟ گفت: جناب سروان، خالي بود، ولي به داد كناري آن برسيد كه 185 هزار پوند بنزين دارد (يعني 85 تن بنزين). كنار آن هم يك جامبو بود كه 330 هزار پوند بنزين داشت (يعني 150 تن بنزين). مي‌توانست كل مهرآباد را 48 ساعت بسوزاند. اين معجزه‌اي بود كه اگر بمب را يك دهم ثانيه زودتر رها كرده بود، مي‌‌خورد به آن. ما بايد اين هواپيماي كناري را خارج مي‌كرديم تا فاصلة اين هواپيماي آتش گرفته با بقيه زياد شود. سريع اينجنير و لودمستر را سوار موتور كردم و بردم پاي هواپيما موتور را كنار آشيانه گذاشتم. گفتم: علي، برق و هوا را بردار بيار. وارد كابين شدم و شيشه‌ها را باز كردم و علي برق و هوا را وصل كرد. جمعيت كه همه مي‌ترسيدند، با اين كار جگردار شدند. پله را گذاشتند پاي هواپيما و يكي از بچه‌هاي پرواز آمد كه خدا او را بيامرزد. گفت: اصغر چه كار مي‌خواهي بكني؟ گفتم: مي‌خواهم دو تا موتورها را روشن كنم و هواپيما را تاكسي كنم كنار. گفت: باشه. نشست روي سيت چپ و موتورها را روشن كرديم و آورديم بيرون و گفت: كجا ببريم؟ گفتم: بلند بشيم. به برج گفتم: 707 هستيم. مي‌خواهيم بلند بشويم. مراقب برج گريه‌اش گرفت و گفت: باند را زده‌اند. طول باند 13100 پا است. گفت: 9300 پايي باند را زده‌اند سمت راست باند به صورت اريب و تركش‌هاي آن هم داخل باند است. به مهندس پرواز گفتم: ما چقدر بريم مي‌توانيم پرواز كنيم؟ گفت: 10100 پا بايد برويم. در حالي كه بمب در 9300 پايي بود بايد از روي بمب رد مي‌شديم با آن همه تركش.
مردم از ديوارها آويزان شده بودند. گفتم: جناب سروان، اين ملت چشم اميدشان به ماست. گفت: آقاي مطلق، نمي‌توانيم بلند شويم. آمديم سر باند. به همايون كه مهندس پرواز بود، گفتم: با من تكي پرواز مي‌كني؟ گفت: بله جناب سروان. اول وحشت كرده بود. موقعي كه ديد من مصمم هستم، شجاع شد. من تازه خلبان يكم شده بودم و تجربه نداشتم. آمديم سر باند و آنجا ديدم مسعود ناصري داد مي‌زند خلبان 707 چه كسي است؟ گفتم: منم جناب سرهنگ. گفت: مطلق، مي‌خواهي بلند بشوي؟ گفتم: بله. اولين هواپيمايي كه بعد از بمب بلند شد 707 سنگين بود. گفت: به عبدلي بگو بمب منتها اليه سمت راست است و شما موقع بلند شدن منتها اليه سمت چپ برويد. بلند شويد و خدا نگه‌دارتون. به خدا سپردمتون.
گفت: بلند شويم جناب مطلق؟ گفتم: نه، صبر كن جناب سرگرد. ما ممكن است به وسيلة تركش‌ها بر روي باند منفجر شويم. اول اشهد خودمان را بگوييم. اينجنير و لودمستر كه پشت سر من بودند، همه اشهد گفتيم و زن بچة خود را به خدا سپرديم. بلند شديم، ولي قبل از بلند شدن هواپيما تكان خورد. به من گفت: يك سيگار به من بده. بنده خدا سالي يك بار سيگار مي‌كشيد. دست كردم در جيب و گفتم: جناب سرگرد، سيگارم را يادم رفت. لودمستري بود كه پانزده سال به او مي‌گفتم Just the poke (فقط يك پك). چون سيگارهاي همه را روشن مي‌كرد و فقط يك پك مي‌زد و سيگار نداشت. همايون هم سيگاري نبود. لودمستر يك بسته وينستون درآورد و گفت: بيا، اين عوض آن سيگارهايي كه از تو در اين پانزده سال گرفتم.
سه ـ چهار هزار پا كه بلند شديم، برج گفت: 707؟ گفتم: چيه؟ گفت: دو تا لاستيك‌هاي سمت راستت پودر شد. سرگرد گفت: چه كار كنيم؟ گفتم: همان‌طور كه بلند شديم، مي‌نشينيم. خدا بزرگ است. گفت: كجا برويم؟ گفتم: جناب سرگرد، الآن اف چهارده‌ها از اصفهان بلند شدند و تشنه هستند. ما هم با دو سيستم بنزين اف چهار و اف چهارده بوديم و رفتيم به طرف اصفهان و با اف‌چهارده‌ها ارتباط برقرار كرديم و يكديگر را پيدا كرديم. روي كوه‌هاي كركس‌ كاشان بوديم. هشت تا اف‌چهارده تشنه بودند.  تصویر 
چهار تا كه بنزين گرفتند. پنج و شش كه آمدند، بي‌سيم اعلام كرد هشت تا هواپيماي عراقي دارند مي‌آيند. چهار تايي كه بنزين گرفته بودند رفتند به طرف آنها و سه تا از آنها را زدند و بقيه فرار كردند. اين مطلب را از اسير عراقي شنيديم كه مي‌گفت با شانزده فروند آمديم اصفهان را بمباران كنيم. روي اصفهان، شهر اصفهان و خانه‌هاي سازماني را ديديم، ولي روي پايگاه غبار بود چشم بسته بمب‌هاي‌مان را ريختيم و برگشتيم عراق. دوباره با هشت فروند ديگر آمديم كه سه تا از ما را زدند و بقيه برگشتند به سوي عراق.
بنزين‌مان تمام شده بود و مي‌خواستيم بنشينيم و به يكي از اف‌چهارده‌ها گفتم: زير هواپيماي ما برو و ما چرخ‌هاي‌مان را باز مي‌كنيم. ببين چه شده. گفت: چرخ‌هاي عقب سمت راست كه فقط رينگ مانده و جلو كم باد به نظر مي‌رسد. يعني ما اصلاً سمت راست چرخ نداشتيم. به برج مهرآباد گفتم: روي باندها كف (فُم) بريزند تا جلوي جرقه را بگيرد. هواپيما در اين شرايط بايد مقدا بنزين موجود در باك را به حداقل برساند و بعد بنشيند تا خطر انفجار كم‌تر شود. مقدار بنزين را به حداقل رساندم. رسيديم روي ورامين. سرگرد مي‌لرزيد. رسيديم روي پادگان جي. هواپيما خيلي راحت نشست. موتور سمت چپ، يك وجب و چهار انگشت با زمين فاصله داشت. با جك و تخته، چرخ‌ها را باز كردند و چرخ نو برايش گذاشتند. اين همه معجزه در طول يك روز انجام شد.
نبايد اصل را گم كنيم. حزب‌الله در برابر اسرائيل چي داشت؟ سلاح داشت؟ موشك؟ هواپيما؟ افراد فوق متخصص نظامي؟ هيچي نداشت، اما پيروز شد. 26 سال قبل، وقتي حزب‌الله و حزب امل يكي بودند، آمدند خدمت امام. سيد حسن 21 سال داشت و حضرت امام وجوهات شرعي را سپرد به سيد حسن و به او فرمود مواظب باشيد. اصل چيزي ديگري است، نه امكانات جنگي.



يكي از تلخ‌ترين روزهاي زندگي من در دوران جنگ، سقوط خرمشهر بود. روي هوا بوديم. توي جنوب داشتم پرواز مي‌كردم. راديوي ايران اعلام كرد كه خرمشهر سقوط كرد. توي هواپيما گريه‌مان گرفت. مقر ما اصفهان بود. آقاي محمدي گلپايگاني آن موقع رئيس عقيدتي ستاد نهاجا بود. گفتم: حاج آقا، به من مأموريت بدهيد، هواپيما را پر مهمات كنيد، مي‌روم روي نيروهاي عراقي خودم را منفجر مي‌كنم. گفت: نگران نباشيد. آزاد مي‌شود.



شيرين‌ترين لحظة عمرم هم ماجراي «اچ‌3» بود كه رفتيم خاك عراق را زديم. من با 707 بودم. در خاك تركيه به هواپيماها بنزين دادم؛ بين مرز عراق و تركيه بوديم.
تيمسار خضرايي آن قدر پايين پرواز كرده بود كه تركش بمب‌هاي خودش به هواپيمايش اصابت كرده بود و خيلي زخمي شده بود. بعدها شهيد شد. فرداي آن روز سرهنگ شهيد فكوري، خلبان‌هاي اين مأموريت را برد خدمت امام. حالا خيلي از آن خلبان‌ها شهيد شده‌اند. تصویر 
من كنار زانوي امام نشسته بودم و بقيه هم دور ايشان بودند. بعد از معرفي، امام دعايمان كرد. فكوري به امام گفت: اين تپل هم كه پهلوي شما نشسته، هواپيمايش هم مثل خودش است. بنزين‌رساني مي‌كند. امام لبخندي زد و فرمود: خداوند شما را حفظ بفرمايد. دست امام را بوسيدم و گفتم: به حضرت عباس، نوكرتم. همه زدند زير خنده. اين يكي از شيرين‌ترين خاطرات من است.


انشالله ادامه دارد....
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

Re: خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

پست توسط Reza 313 »


...«اسرار الصلاه» امام را هشتاد بار خوانده بود؛ واو به واو آن را خوب مي‌دانست. آلبوم عكسش را كه جلو ما گذاشت، تاريخ زندگي‌اش را ورق مي‌زد و خود را به گذشته‌اش پيوند مي‌زد و لبخند و بغضش درهم مي‌آميخت. رسيديم به عكسي دسته‌جمعي از خلبانان. گفت: «به جز يكي، همة اينها شهيد شده‌اند» و رفت توي حال خودش. در ميان آن همه لحظات ناب پرحادثه و خطر، تلخ‌ترين و شيرين‌ترين خاطره‌اش، دومين ديدار او با امام بود در بالگرد حامل پيكر مطهر؛ وقتي كه تابوت امام را بر زانوي خود نهاده و صورت بر صورت او گذاشته بود. تيمسار وقتي از روز به خدا سپردن امام مي‌گفت، چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه گاه بلند مي‌شد و دوباره مي‌نشست و با هر دو دست بر زانو مي‌زد و چون كودك جدا شده از مادر مي‌گريست. تيمسار لباس خلباني‌ آن روزش را داشت كه متبرك به محاسن امام بود و تكه‌هايي از كفن امام را كه از آن روز هنوز به يادگار داشت. آن را مي‌بوييد و با دست ديگر اشك‌هاي سرازير شده از گونه‌هايش را پاك مي‌كرد. از او اجازه گرفتيم و نفري چند نخ از كفن امام برداشتيم براي...

درگذشت امام(ره) براي من خيلي وحشتناك بود. امام كه فوت كردند، من كاشان بودم. جانشين من زنگ زد كه فوري خودت را برسان پرواز وي‌.‌آي.پي (v.i.p) بالاي يك داريم. (وي. آي. پي، شمارة يك آقاي خامنه‌اي بود.) سريع خانواده را برداشتم و راه افتادم. حدود يك ساعت و چهل دقيقه كشيد تا رسيدم تهران با سرعت 190 مي‌آمدم. آمدم آشيانه. به خانواده گفتم: لباس پرواز مرا آماده كن، سرباز مي‌فرستم بگيرد. آماده باش صددرصد بود. شب سيزدهم خرداد ماه، ساعت هفت خبر را كه اعلام كردند. تازه فهميديم چه خبر است. گفتم: هلي‌كوپترها را آماده كنند. قبلش اصلاً انتظار نداشتم. رواني شدم. رفتم دانشگاه افسري امام علي(ع). هلي‌كوپترها آماده بود؛ ده تا. گفتم خودم را برسانم براي تشييع جنازه، چند قدم راه بروم. به تيمسار پورعلي گفتم: اينجا هستيد من بروم چند قدم تشييع جنازه. گفت: نه، اينجا حساس است. بايد باشي. اختيار دست خودم نبود. گريه مي‌كردم. يكي از پاسداران آقاي هاشمي كه خيلي جُك مي‌گفت و شوخي مي‌كرد و الآن ديگر توي آن تيم نيست) مي‌گفت: آقاي مطلق، اين قدر نگران نباش. امام را دارند مي‌آورند اينجا. گفتم: تو را به امام زمان(عج) سر به سر من نگذار. حالم خوب نيست. گفت: خدا مي‌داند. الآن با بي‌سيم اطلاع دادند. هلي‌كوپتر حامل امام(ره) نتوانسته توي بهشت زهرا(س) بنشيند. مي‌آيد توي دانشكده بنشيند. گفتم: امروز روز شوخي نيست. قسم مي‌خورد. صداي هلي‌كوپتر را شنيدم. ديدم هلي‌كوپتر دارد مي‌آيد و در سمت چپ آن باز است. دقت كردم، ديدم تابوت حضرت امام(ره)، نيم‌قد از هلي‌كوپتر بيرون است. گفتم: اين كيست؟ گفت: امام است، دارند مي‌آورند. پريدم توي زمين چمن دانشگاه افسري. ديدم آقاي خامنه‌اي آمد. آقاي ناطق نوري پابرهنه، بدون عبا و عمامه با يك پيراهن عربي بود. يك بسيجي هم بود كه توي بهشت زهرا(س) آويزن هلي‌كوپتر شده بود و كشيده بودنش بالا تا نيفتد. آقاي ناطق گفت: اين بسيجي را از دانشگاه ببريد بيرون. گفتم: نه آقاي ناطق، اگر اين كار بكنيد، مي‌رود بيرون و داد و بيداد مي‌كند و مردم را خبر مي‌دهد، مي‌ريزند اينجا و نرده‌ها را از جا مي‌كنند. او را برديم اتاق افسر نگهبان تا آنجا نگه دارندش. آقاي خامنه‌اي هم رسيد. كفن امام تكه‌تكه شده بود و بايد عوض مي‌شد. آقا گفت: برويد كفن من را بياوريد. به آقا گفتم: آقا اينجا كه نمي‌توانيم كفن امام را عوض كنيم. بهتر است هلي‌كوپتر را بلند كنيم و برويم جماران. گفت: درست مي‌گويي. خلبان را صدا كرديم. آقاي ناطق و يك طلبة‌ ديگر هم بود كه با هم نشستيم توي هلي‌كوپتر. من هم تابوت حضرت امام را كه نيم‌متر بيرون بود بغل كردم. با بند، خودم را بستم به تيرك هلي‌كوپتر تا نيفتم. پورصابر، خلبان بود. بلند شد. سر امام در دامن من بود. محاسن زيبا و سفيد امام را نگاه مي‌كردم. خواب خواب بود. زمزمه مي‌كرديم: «السلام علي الحسين و علي علي‌بن الحسين و علي اولاد الحسين» و گريه مي‌كرديم. جماران كه رسيديم. يك لندكروز استيشن آمد. جنازة‌ امام را برديم جماران. پرسنل جماران داشتند هلي‌كوپتر را به چشم مي‌كشيدند و تبرك مي‌جستند. خاك‌هاي كف آن را به چشم مي‌كشيدند. آن روز در عين اينكه تلخ‌ترين روز زندگي‌ام بود، يكي از زيباترين روزهاي عمرم هم بود. تصویر  تصویر 



...چهره‌اش چون كوهي چين‌خورده حكايت از سال‌ها تجربه و تلاش داشت. گاه با لطيفه و خاطره‌اي صداي خنده‌مان بلند مي‌شد و گاه اشك از گونه‌هايمان جاري. اسم عباس بابايي و عباس دوران كه مي‌آمد، آهي مي‌كشيد و مي‌گفت: «الله‌اكبر»‌. بغض راه گلويش را مي‌بست، آب گلويش را به سختي قورت مي‌داد و با دست بر روي زانو مي‌زد، سرش را پايين مي‌انداخت و ريتم كلامش آرام و شمرده مي‌شد؛ درست مثل كسي كه آنان را حاضر و ناظر خود مي‌‌ديد...



من هشت سال در جنگ بودم. جنگ را لمس كردم. عباس بابايي نامه نوشت كه هر كس در دوران دانشجويي وانخورده بيايد عباس بابايي در آن زمان معاون عمليات نيروي هوايي بود؛ يعني كلية پروازهاي نيروي هوايي زير نظر ايشان بود. يك نامه داد كه خلبان‌هايي كه در دوره آموزشي وانخورده‌اند بيايند با شكاري پرواز كنند. من هم نمرة پروازي‌ام از كسي كه از دست ذوالفقار علي‌بوتو شمشير طلا گرفت، سيزده نمره بالاتر بود. كسي كه شمشير طلا گرفت از تمام جنبه‌هاي اخلاق، مردم‌داري و انضباط و... از همه سر بود. اما من خيلي شر بودم، ولي نمرة پروازي‌ام از او بالاتر بود.
دوره دانشجويي سر عزاداري تاسوعا و عاشورا با عباس آشنا شده بودم. چند سال او رفت آمريكا و من ايران بودم. گذشت و در انقلاب دوباره با يكديگر آشنا شديم. من اف. پنج را خيلي دوست داشتم. چون كوچك و تيز و تند بود. گفتم: سرهنگ، من مي‌خواهم با اف. پنج پرواز كنم. نامة آن را بدهيد. سرش را پايين انداخت و گفت: برادر، ما شما را در ترابري احتياج داريم. گفتم: نمره من 98 است. من بايد با اف. پنج بپرم. باز گفت: برادر، ما شما را در ترابري احتياج داريم. گفتم: يك معامله‌اي با شما مي‌كنم. به من اف. پنج بده، اگر موفق نشدم، خرجش را مي‌دهم. گفت: برادر، مسئلة خرج نيست، ما شما را در ترابري احتياج داريم، در پايگاه يكم ترابري. گفتم: سر پل صراط جلوي تو را مي‌گيرم، مي‌گويم من مي‌خواستم براي انقلاب چند تا بمب بريزم، نگذاشتي. حالت عرفاني و عجيبي به او دست داد. گفت: باشد. اگر لازم باشد شما را مي‌خوانيم. گفتم: خداحافظ. و از در آمدم بيرون. گفتم: خدايا او در رأس هرم است و من در پايين هرم. او چيزي را مي‌بيند كه من نمي‌بينم. او تمام نيروي هوايي را مي‌بيند و من پرواز با اف. پنج را. اما خدايا، فقط از تو مي‌خواهم در تمام طول جنگ من را مريض نكن تا كل پروازهايم را انجام دهم. من هشت سال بدون يك سرماخوردگي پرواز كردم و حتي يك ساعت گرداني (استراحت و پرواز نكردن را گويند) نداشتم. و الحمدلله خداوند به ما اين همه توفيق و عزت داد كه در خدمت انقلاب باشيم.



من توي دانشكده با عباس بودم. عباس بدون سردوشي بود. شب تاسوعا و عاشورا بود كه در مقابل تيمسار كمپاني رژه رفتيم. چون رژه بد بود، فرمانده مركز، همه مركز آموزش را تنبيه كرد. ما داخل مركز بازداشت شديم. فرمانده‌مان هم عزل شده بود. بچه‌هاي جديد را صدا زدم، گفتم: اجباري نيست. مي‌خواهيم سينه بزنيم. عباس آمد پيش من و گفت: نوحه‌خوان داريد؟ گفتم: نه، بيا بخوان. سريع شروع كرد به خواندن.  تصویر 
حركت كرديم به طرف گردان هنرجوها و از آنجا هنرآموزها. همين‌طوري چرخيديم. به كمپاني خبر مي‌دهند و به اطلاعات برنجيان خبر دادند. او هم گفته بود ولشان كنيد، ساعت ده خاموشي بزنيد. عباس آمد پيش من و از من تشكر كرد كه آن شب عزاداري راه انداختيم. گفتم: دانشجو، بيا قلاب بگير. من مي‌خواهم برم. گفت: كجا مي‌رويد؟ (با لهجه قزويني خيلي خوب صحبت مي‌كرد.) گفتم: شب تاسوعا و عاشوراست. مي‌خواهم عزاداري كنم. عباس گفت: اجازه مي‌دهيد من هم بيايم. گفتم: اگه تو بخواهي بيايي كي پس قلاب بگيره. گفت: من خودم از ديوار مي‌آيم بالا. پاي ديوار يك آذري داشت نگهباني مي‌داد. گفتم: سرباز بيست قدم برو، وقتي برگردي ما را نمي‌بيني. گفت: سرگروهبان نمي‌شه، براي من مسئوليت دارد. گفتم: شب عزاداري امام حسين(ع) نمي‌خواهي بگذاري من بروم؟ گفت: پس سريع برويد. من بيست قدم راه مي‌روم و برمي‌گردم. تا من رفتم بالا عباس خيلي سريع پريد آن طرف ديوار. عباس گفت: سرگروهبان، شما كي برمي‌گرديد؟ گفتم: شب شام غريبان. عباس گفت: اجازه مي‌دهيد من هم شب شام غريبان برگردم؟ گفتم: برو. ديگر چرا از من اجازه مي‌گيري. ما هر دو از ديوار اجازه گرفتيم. گفتم: كجا مي‌خواهي بروي؟ گفت: قزوين. برگشتيم و اتفاقي هم نيفتاد و آمارگير، حاضري زده بود. ديگر همديگر را نديديم. عباس رفت آمريكا.



وقتي عباس مي‌آمد خانة ما، پرتقال آبدار و ميوه‌هاي خوب مي‌گرفتم و غذاي خوب مي‌گذاشتم، شايد كمي جان بگيرند. عباس پرتقال را برمي‌داشت، نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: به‌به! خدا چي ساخته. چه رنگ‌آميزي‌اي...! مي‌گفتم: عباس جان، بخور. براي ديدن نيست. مي‌گفت: ميل ندارم. به نفسش كار دارم. عباس بابايي جندالله بود. روح‌الله...


انشاالله ادامه دارد ....
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

Re: خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

پست توسط Reza 313 »

سر آب انبار مي‌رود، مي‌بيند آب انبار را خزه گرفته. به شهيد ياسيني مي‌گويد: برادر، اين خزه را پاك كنيد تا پرسنل لااقل آب تميز بخورند. دو هفته بعد كه برمي‌گردد مي‌بيند همچنان خزه‌ها سر جايش است. به شهيد ياسيني محكم مي‌گويد: پس برادر، چرا اين خزه‌ها پاك نشد. شهيد ياسيني جواب مي‌دهد: تيمسار، گذاشتيم مناقصه، قيمت‌ها بالاست. عباس مي‌گويد: مناقصه چيه، زنگ بزنيد خدمات. ياسيني زنگ مي‌زند به خدمات كه نيرو بفرستيد. وقتي نيرو مي‌آيد، عباس از استوار خدمات مي‌پرسد: از خدمات آمديد جناب استوار؟ استوار كه فكر مي‌كند عباس سرباز است، مي‌گويد: بله سرباز. كار چيه؟ تو مي‌دوني؟ عباس گفته بود: بله. بياييد تا كار را برايتان بگويم. سوار اتوبوس خدمات مي‌شود و مي‌خواهد جلو بنشيند. استوار مي‌گويد: بلند شو، بلند شو برو عقب. جاي تو اينجا نيست. عباس مي‌گويد: چشم. و مي‌رود عقب اتوبوس. استوار مي‌گويد: كجا برويم؟ عباس راهنمايي مي‌كند و همراه سربازها وارد كار مي‌شود. بعد از ساعتي خسته مي‌شوند. استوار سوت مي‌زند و با هر سوت او دلوهاي لجن از آب انبار بيرون كشيده مي‌شود. عباس هم سخت داشت كار مي‌كرد. تصویر 
عباس مي‌گويد: جناب استوار، خسته شديم. استوار عباس را تهديد مي‌كند كه اضافه خدمت به او مي‌دهد. ياسيني از راه مي‌رسد و عباس را مي‌بيند. احترام نظامي مي‌گذارد، استوار مبهوت به فرمانده پادگان (ياسيني) نگاه مي‌كند كه با احترام ايستاده. به راننده ياسيني مي‌گويد: رضا، جناب سرهنگ به كي احترام گذاشته؟ رضا مي‌گويد: «عباس بابايي». استوار از خجالت و ترس پا به فرار مي‌گذارد. عباس داد مي‌زند: بَبَم جان، بيا سوتت را بزن. اضافه خدمت و زنداني چي ميشه؟ بيا سوتت را بزن.


خيلي‌ها فكر مي‌كردند كه عباس خيلي سرسخت است و از ايشان مي‌ترسيدند. من كه در سينه‌زني عباس را شناخته بودم، گفتم: من مي‌روم پيش عباس و به ايشان تبريك مي‌گويم؛ چون تازه فرمانده ستاد عمليات شده بود. بچه‌ها مرا مي‌ترساندند؛ رفتم پيش عباس و تبريك گفتم و صورتش را بوسيدم. عباس گفت: تويي؟ كجايي؟ ديدار كوتاهي بود و از هم جدا شديم. فردا كه وارد گردان شدم، بلندگو اعلام كرد و بايد به دفتر مي‌رفتم. بچه‌ها گفتند: اشهدت را بگو، مگر چي گفتي؟ فرار كن... گفتم: خوب، لابد كاري دارند. رفتم پيش عباس. گفت: كجايي؟ ما مي‌خواهيم شما را بيشتر ببينيم. دعوتش كردم همراه تعدادي از بچه مسلمون‌ها براي ناهار منزلمان. عباس هم گفت: خيلي خوب. قصد عباس اين بود كه خانواده من و خود من را بيشتر چك كند. عباس به خانه ما آمد. چند تا ديگر از بچه‌ها هم با خانواده آمده بودند. نشست و من خانه را طوري درست كرده بودم كه براي هيئت، خانم‌ها جاي جدا از آقايان داشته باشند و اندروني ـ بيروني كرده بودم. عباس پرسيد: خانم‌ها كجا هستند؟ گفتم: خانم‌ها آن اطاق جدا نشسته‌اند. وقتي خواست برود، خانمش را كنار كشيد با هم صحبت كردند. بعد من را صدا زد: آقاي مطلق، فردا بياييد ستاد، كارتان دارم. وقتي رفتم ستاد، گفت: اين جلسات ادامه داشته باشد، ولي به خواهرمان بگو زياد خودش را به زحمت نيندازد. ديشب خيلي استفاده كرديم. از آن به بعد، جلسات هفتگي ما شروع شد و بيشتر با عباس بوديم.

عباس واقعاً خود را وقف اسلام كرده بود و سرباز واقعي امام زمان(عج) بود. حسين، پسر بزرگ عباس، موقعي كه يازده ساله بود (حدود سال 63 ـ 64) خيلي شلوغ بود. خانمشان به من زنگ زدند و گفتند: حسين خيلي بي‌تابي مي‌كند و پدرش را مي‌خواهد. اگر مي‌شود به عباس زنگ بزنيد يك شب حسين را بفرستيم پيش باباش تا اين‌قدر اذيت نكند. گفتم: چشم حاج خانم. وقتي با C-130 رفته بودم اميديه، رفتم پيش عباس. گفت: چي شده؟ گفتم: آمدم سري به شما بزنم. قضية تلفن را هم گفتم. گفتم: عباس، بلند شو برو خانه. چند ماهه اين بچه‌ها را نديدي. حق دارند. گفت: الآن موقع جنگ است. از اين حسين‌ها خيلي زياد است. ما وقت اين كارها را نداريم. بعد تلفن را برداشت و زنگ زد به منزل. صداي داد و بيداد حسين از پشت تلفن مي‌آمد. عباس با همان لهجة قزويني مي‌گفت: آخه حسين جان، الآن هم بيام خونه همين‌ حرف‌ها را مي‌زنيم. فكر كن خانه هستم. اگر دلت تنگ شده عكس من را نگاه كن.  تصویر 

عباس بابايي و شهيد حاج مصطفي اردستاني همراه همسرشان مي‌خواستند بروند به مكه، حج واجب. عباس به خانمش گفت: شما برويد. من نمي‌آيم. خانمش ناراحت شد و گريه كرد. عباس گفت: ناوهاي آمريكايي آمدند توي خليج فارس، من نمي‌توانم بيايم. اردستاني گفت: عباس بيا بريم. عباس گفت: نه، اما خانم، شما برويد. من روز عيد قربان خودم را به شما مي‌رسانم. دروغ نمي‌گويم، مطمئن باشيد. من و عباس رفتيم پايگاه. ساعت ده و نيم شب بود. گفتم: عباس، بيا شام برويم خانه. گفت: مزاحم شما نمي‌شوم. همين جا يك چيزي مي‌خوريم. من رفتم ناهارخوري. گفتم: آقاي افشار چيزي داري؟ گفت: نه جناب سرهنگ. آمدم بيرون كه افشار پشت سر من آمد بيرون. من كه داشتم براي عباس مي‌گفتم كه غذا ندارد. افشار آمد گفت: اگه پنج دقيقه بنشينيد، جوجه كباب حاضر مي‌شود و دست من را فشار داد و گفت: چرا به من نگفتي تيمسار است؟ گفتم: من نمي‌گويم، چون عباس دوست ندارد بگويم. عباس را فرستادند اميديه. سه‌شنبه شد و پنج‌شنبه‌اش عيد قربان بود. عباس داشت با من حرف مي‌زد. 45 دقيقه براي من درس اخلاق گفت: تصویر 
ـ مواظب آقاي خامنه‌اي باش. اين سيد اولاد پيغمبر را تنهايش نگذار. هر جا مي‌رود، همراهش باش. ببين آقاي مطلق، پيامبران و امامان يك كابل داشتند خيلي ضخيم و هر وقت مي‌خواستند با خدا رابطه برقرار مي‌كردند؛ نماز اول وقت را فراموش نكن، از دعا غافل نشو، اما ما گناهكارها كه نمي‌توانيم با خدا اين‌گونه باشيم. حداكثر بتوانيم پنج وات وصل شويم. اين تلفن را نگاه كن. پنج وات است، ولي با كل دنيا مي‌توان صحبت كرد. سعي كن با همان پنج وات سيمت وصل شود. قلبت وسط دريا باشد. ببين موج‌هايي مثل بني‌صدر و كارهاي آنها را! آنها مثل موج‌هايي هستند كه وقتي به صخره‌ها بخورند، كف مي‌شوند. قلبت وسط دريا باشد كه با هيچ چيزي نلرزد.

يك سري اطلاعاتي بود كه بايد مي‌دادم به عباس. گفتم: عباس من اطلاعات را شب مي‌آورم خانه. گفت: نه، آنها را بده به حاج مصطفي. ما فردا (چهارشنبه) مي‌رويم سوم (پايگاه سوم شكاري نوژه همدان). گفتم: پنج‌شنبه كجاييد؟ گفت: دوم (پایگاه دوم شکاری تبريز) مي‌رويم. آنها را بده حاج مصطفي. گفتم: آخه عباس جون، اين چه كاريه؟ پس فردا مي‌پرم، خودم آنها را مي‌دهم به دست خودتان. سفر هند و بخارا كه نمي‌رويد. حاج مصطفي پانزده تا بيست روز ديگه مي‌آيند.
حرف را عوض كرد و از من حلاليت طلبيد: آقاي مطلق، اگر تندي‌كرديم، شوخي بود. به آن دنيا نگذاريد! گفتم: اين حرف‌ها چيه؟ ان‌شاءالله صد سال زنده باشيد! وقتي از هم جدا شديم، با خودم گفتم: عباس چي گفت؟ ما چي شنيديم؟ آن وقت نفهميدم كه عباس چي مي‌گفت؛ خبر از شهادتش مي‌داد. پس فردا شب جمعه ساعت 12:7 دقيقه توي پايگاه تنها بودم كه تلفن زنگ زد. علي رحيميان بود. پرسيد: عباس كجاست؟ گفتم‌: دوم. با يك فرند شيپ مي‌خواهم بروم ببينمش. گفت: مطلق، نمي‌خواهد بروي. عباس شهيد شده. فعلاً به كسي چيزي نگو تا بعداً.


توي تاريكي رفتم طرف ستاد تخليه كه ببينمش. ديدم عباس دارد مي‌آيد. وسط راه، سر برانكارد را گرفته و يك بسيجي مجروح را مي‌آورد. گفتم: سلام تيمسار. گفت: سلام برادر، بيا سعي صفا و مروه كن! من نمي‌فهميدم. عباس داشت سعي بين صفا و مروه مي‌كرد. چهل روز به دنبال جنازه‌اش دويدم و تمام خط‌ها را گشتم و هي به خودم مي‌گفتم: چرا من او را نشناختم. او خيلي خانة من مي‌آمد و خيلي با من بود. چرا من او را نشناختم؟ يك نفر به من گفت: حاج اصغر، بنا نبود كه تو او را بشناسي. اگر بنا بود او را بشناسي، تو نيز بايد مثل او مي‌بودي. آيا تو مثل او بودي؟

علي رحيميان، آجودان عباس بابايي بود. بعد از عباس، آجودان شهيد اردستاني شد و بعد پرويز و بعد سياوش مشيري. علي رحيميان مي‌گويد: رفته بوديم با اردستاني خيابان ري درس اخلاق آقاي تهراني. بعد از درس به من گفت: علي، اين آخرين چهارشنبه‌اي بود كه من درس اخلاق آقاي تهراني آمدم. گفتم: باز هم ديوانه شدي. اين چه حرفيه كه مي‌زني؟ گفت: حالا.
پنج‌شنبه راننده‌اش آمد دنبالش كه بروند مهرآباد. در مسير، راننده يك خيابان يك طرفه را خلاف رفت. اردستاني در حال خواندن قرآن بوده يك دفعه مي‌گويد: وايستا، سريع برگرد. اين كار حرام است. روز قيامت بايد به خاطر اين كارت جواب بدهي. با اين كار حق افرادي را كه از روبه‌رو مي‌آيند پايمال مي‌كني. اين ماشين و بنزين مصرفي بيت‌المال است. برگرد. ديگه مصطفي نيست كه از اين به بعد اين چيزها را برايت بگويد. مي‌آيد مهرآباد و سوار هواپيما مي‌شود و شب همان روز شهيد مي‌شود. تصویر 


شيشه‌هاي هلي‌كوپتر دودي است. از سنندج مي‌خواستيم برويم اروميه. هلي‌كوپترها را هماهنگ مي‌كرديم، مي‌بردند و خودمان آخر مي‌پريديم و سريع‌تر مي‌رفتيم و زودتر مي‌رسيديم و باز كارها را هماهنگ مي‌كرديم. به هلي‌كوپتر حامل آقا گفتم بلند بشويد كه گفتند بياييد اينجا آقا كار دارد. رفتم خدمت آقا. فرمود: بيا بالا. گفت: آقاي مطلق، برايم تعريف كن! عباس تازه شهيد شده بود. آقا گفت: از نيروي هوايي برايم صحبت كن! من در مسائل نيروي هوايي دخالت نمي‌كنم. گفتم: آقا الحمدلله. گفت: نه، صحبت كن! خانه عباس جنب موتورخانه پايگاه، يك اتاق بود و آن را سفيد كرده بود و آنجا زندگي مي‌كرد با زن و بچه‌اش. بعد از شهادت عباس، خانواده‌اش رفته بودند قزوين زير زمين خانه پدرش. اين در روحيه بچه مسلمون‌ها خيلي تأثير گذاشته بود. زبان ضد انقلاب هم دراز شده بود كه بيا اين هم عباستون؛ زن و بچه‌اش يك خانه ندارند كه در آن زندگي كنند. گفتم: حضرت آقا، عباس را يادتان هست؟ فرمودند: رضوان‌الله عليه. گفتم: آقا زن و بچه‌اش خانه ندارند. رفته‌اند خانه پدر خانم عباس و زير زمين را رنگ كرده‌اند و نشسته‌اند. آقا فرمود: عجب. شما چه مي‌گوييد آقاي مطلق؟! گفتم: آقا، خدا سايه شما را از سر ما و اين مردم كم نكند، يك سرپناه به زن و بچه‌اش بدهيد! گفت: خودتان چي؟ گفتم: آقا، من التماس دعا دارم. من، هم مسكن دارم و هم وسيله. سه بار اصرار كرد و من التماس دعا خواستم. از مأموريت كه آمديم، شهيد اردستاني مرا ديد. گفت: به آقا چيزي گفتيد؟ گفتم: زن و بچه عباس را گفتم. اردستاني گفت: خدا خيرت بدهد گفتم: چطور؟ گفت: يك خانه داده‌اند به بچه‌هاي يتيم عباس. تصویر 



انشاالله ادامه دارد ...

---

در همين زمينه بشنويد :
[External Link Removed for Guests]
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 193
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷, ۷:۲۱ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 101 بار
سپاس‌های دریافتی: 251 بار
تماس:

Re: خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری

پست توسط pervis.ir »

خدا بيامرزه شهيدان راه وطن و خدا از رحمتش دور كنه كسي كه خون اونا را پايمال كنه كه همانا اونا سربلندي ايران و خوشنودي خلق مسلمان ايران را ميخواستند
[FONT=Arial Narrow]خفته در خوناب غم ياران من
اي دريغ از غرش شيران تنگستان من
 
ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”