
خاطرات امیر خلبان اصغر مطلق ، خلبان مقام رهبری
نقل از ماهنامه
در خانوادهاي كاملاً مذهبي به دنيا آمدم. زيارت عاشورا و نماز شب مادرم تا 84 سالگي ترك نميشد. از پنج سالگي يادم است كه ميگفت نمازتان را بخوانيد تا شامتان را بدهم. اين توي زندگي ما بوده. خانم من 29 سال پيش چادري بود. تنها خلباني بودم كه آن موقع خانمش چادري بود.
توي شيراز فرماندة پايگاهمان احضارم كرد. رفتم دفتر. گفت: شنيدم خانمت را آوردهاي، مبارك باشد. بچهها ميگويند خانمت چادري است. گفتم، بله. گفت: تف به روت، خجالت نميكشي؟ توي اين پايگاه، چهار ـ پنج هزار پرسنل داريم و هزار و پانصد افسر خلبان. يك خلبان زنش چادري نيست. تو فردا ميخواهي خانمت را بياوري باشگاه افسران. گفتم: جناب سرگرد، نميآورم. گفت: آبروي خلبانها را بردي. از كدام دهات زن گرفتي؟ برو فقط يك روسري بنداز سرش. تو فردا ميخواهي خلبان سرهنگ بشوي. اين دهاتيبازيها يعني چه؟ گفتم: دوست ندارم خانمم را نامحرم ببيند.
به خانمم گفته بودم از خانه بيرون نيايد. شبها با هم ميرفتيم بيرون و پارك و... تا سه ماه اين طوري بود. بعد منتقل شدم به تهران.
□
يك روز از استادم پرسيدم: جيسوت يعني چه؟ گفت: چه قدر حقوق ميگيري؟ گفتم 750 تومان. گفت دانشجوي دانشگاه افسري چقدر ميگيرد؟ گفتم: 150 تومان. گفت: اين 600 تومان اضافي پول خونتان است. اگر سي سال پرواز كني و زنده بماني، ديوانة آرامي خواهي بود. در هر پرواز خلبان، نزديك به ده تا از مويرگهايش پاره ميشود. گفتم: استاد، اينطوري بعد از سي سال اصلاً مويرگ نداري. گفت: مگر ميخواهي بعد از سي سال زنده بماني؟
□
استاد من آمريكايي بود. در آن زمان به ما ميگفتند كه به هيچ عنوان نبايد با آمريكاييها رابطه داشته باشيد. تصميم گرفتم با استاد آمريكاييام رابطه برقرار كنم.
پرسيدم: شما چقدر حقوق ميگيريد؟ گفت: به پول ايران، صدوبيست هزار تومان كه هشتاد هزار تومان آن حقوق است و چهل هزار تومان آن حق توحش. در كشورهاي آفريقايي حقوق ما صدوشصت هزار تومان است؛ يعني صددرصد حقوقمان را حق توحش ميگيريم.
□
اگر كتاب خاطرات ارتشبد فردوست را ديده باشيد، در زمان شاه اصلاً خود شاه هم از خود اختياري نداشت. شاه يك مهره بود. دنيا به دست انگليس ميچرخيد. انگليسيها خيلي زرنگ و فريبكار هستند. اگر عراق را نگاه كنيد ميبينيد كه آمريكا چقدر كشته داده و انگليسها چقدر! انگليس خيلي خود را به جاهاي خطرناك نمياندازند.
در عمان به باشگاه افسران رفتيم شام بخوريم كه يك افسر عماني آمد. من در آن زمان ستوان دوم بودم. رفتم پيش او. ميگفت مسئول آن فرودگاه است. گفتم: شما در كشورتان كسي را نداريد كه بشود مسئول نيروي هواييتان؟ حتماً بايد انگليسي باشد؟ خلبانهاي شما هم انگليسياند. گفت: من پسرعموي سلطان هستم. شما از سياست چيزي نميفهميد. اگر انگليسيها نبودند ما از تشنگي ميمرديم. ما چاه زديم براي آب، اما به نفت رسيديم. در كشور ما آب نيست. انگليسيها هستند كه براي ما آب ميآورند. گفتم: راست ميگويي. من حاليام نيست.
□
توي بحبوهة شلوغيهاي انقلاب، ستوان گاردي شهرباني را توي نيروي هوايي ديدم. گفتم: جناب چه خبر؟ چرا اين فاشيستهاي اسلامي را نميكشيد؟ گفت: چهار تا C-130 داريم ميبريم، بعد از ظهر مشهد را به هم بريزيم. گفتم: دمتون گرم. موفق باشيد. گفت: شب از اخبار صداش درميآد. سريع مرخصي گرفتم و به بهانة اينكه بچهام مريض است، رفتم خانه. لباسم را عوض كردم و با موتور رفتم بازار، پيش داييام. قضيه را گفتم. داييام پرسيد: چقدر مطمئني؟ گفتم: خودم صحبت كردم. او هم زنگ زد مشهد و قضيه را گفت. در مشهد مردم را جمع كردند جلوي فرودگاه و مجبور شدند هواپيماهاي C-130 را برگردانند.
□
آقاي هاشمي رفسنجاني، قبل از انقلاب، توي هيئت ما صحبت ميكرد. ايشان را داييام ميآورد. آقاي هاشمي پس از سخنراني از بالاي بام ميرفت روي بام خانه پشتي، بعد نردبان ميگذاشتيم، ميرفت داخل خانهاي در كوچة بعدي كه بنز دايي من پارك بود. منزل آقاي هاشمي در ستارخان بود. من هم آن زمان حرص رانندگي داشتم و با سرعت، ايشان را به منزلشان ميرساندم. آنقدر با سرعت ميرفتم كه آقاي هاشمي ميگفت: اصغر آقا، پليس ما را نميگيرد، ولي شما آخر ما را ميكشيد. بعد از مدتها ايشان مرا در پروازها ديد. گفت: من شما را جايي ديدهام. گفتم: حاج آقا در پروازها خدمتتان بودهام. گفت: نه، جاي ديگر ديدهام.
سرهنگ خاتونآبادي، رئيس عمليات فرودگاه مهرآباد بود؛ بچهها ميگفتند خاتونآبادي پدر خانمش از درجهدارهاي ساواك بوده كه فرار كرده رفته آمريكا. من ميگفتم: باشد. آبروي مردم را نبريد. باز خبر آوردند كه زن و بچهاش را هم فرستاده آمريكا. باز اعتنا نكرديم. خبر آوردند كه وسايلش را هم فروخته. ما مطمئن شديم كه ايشان اگر يك جا بنزين پر كند و بلند بشود، در نيويورك مينشيند و چه آبرويي از نيروي هوايي و جمهوري اسلامي خواهد رفت. من سرهنگ دو بودم و آقاي هاشمي را ميبرديم اردوگاه نيروي هوايي كه لب دريا است. او را كه ديدم، آشنايي دادم. گفت: كلاهت را بردار ببينم. اصغر خودتي؟ چطوري رفيق قديمي؟ ديدي گفتم ميشناسمت. از حال داييام جويا شد و از زندگيام پرسيد. بعد گفت: هنوز هم از اين كارها دست برنداشتهاي؟ گفتم: حاج آقا عرضي داشتم. نيروي اطلاعات كنار ما بود. گفتم: بگوييد اينها بروند. گفت: برويد. ما تازه به يك رفيق قديمي رسيديم. ولي اطلاعات خيلي تيز شد و آقاي هاشمي با آنها تند برخورد كرد. داستان سرهنگ خاتونآبادي را گفتم. گفت: با آبروي كسي بازي نميكني؟ گفتم: مطمئنم. ايشان باز تأكيد كرد و من گفتم: نه حاج آقا مطمئنم و مسئوليت آن با من. چهار روز بعد كه برگشتم، گفتند خاتونآبادي برداشته شد و از قبل، يك ماه مرخصي خارج از كشور درخواست كرده بود و رفت. چند روز بعد كه آقاي هاشمي را ديدم، سراغ خاتونآبادي را گرفت. گفتم: رفت آمريكا.
□
تيمسار امير فضلي، قَجر بود. وقتي تيمسار شد، گفتند: تيمساريات مبارك. گفت: چرا به من تبريك ميگوييد؟! به درجهها تبريك بگوييد كه آمدهاند روي دوش امير فضلي. وقتي انقلاب شد، فرار كرد.
□
دو يا سه ماه مانده بود به انقلاب كه با سرهنگ معزي، خلبان شاه، در يك پرواز با هم بوديم. از من پرسيد: اين مردم توي تظاهرات چه ميگويند؟ گفتم: ميگويند اعلي حضرت بايد بروند. گفت: شما هم ميرويد توي اين تظاهراتها؟ گفتم: جناب سرهنگ، زن و بچهام ميروند، ولي من بچه را توي پيادهرو بغل ميكنم. چون توي كابين چند نفر بوديم، سرهنگ سريع حرف را عوض كرد. بعد از چند ساعت كه نشستيم، بلندگو صدا زد: مطلق به دفتر. رفتم دفتر. سرهنگ معزي بود. از من كتاب ميخواست. كمكم به همديگر نزديك شديم. روزي در خانة معزي به او گفتم: سرهنگ، بيا به اين مردم خدمت كن و دستگاه پرشيرايز را قطع كن. تا همة سرنشينان، از جمله شاه بميرند. سرهنگ گفت: نميشود. گفتم: پس من را بگذار خلبان چهارم و روز پريدن، خودت را به مريضي بزن و من تي هندل هواپيما را درميآورم كه موجب سقوط هواپيما ميشود. مرا با عصبانيت از خانه بيرون كرد.
شاه كه پرواز كرد، پريدم داخل ساختمان و عكسش را شكستم. افراد ديگري هم كه شجاعت پيدا كرده بودند تمام عكسهاي شاه را شكستند. يكي از همافرها به من گفت: بگذار من از اينجا بروم، بعد بشكن. گفتم: كجاي كاري؟ شاه رفت.
چند روز بعد از پيروزي انقلاب، معزي با بيسيم (SF) تماس گرفت كه «مهرآباد، ما داريم ميآييم. به سرهنگ بگوييد ما مينيممكورو (حداقل كادر پروازي) هواپيما را برداشتهايم، ميآييم». اين قضيه خيلي سريع پيچيد كه سرهنگ دارد ميآيد و دنبال مطلق هم ميگردد. يكي ميگفت: چريك آورده ميخواهد مهرآباد را تسخير كند. هر كسي چيزي ميگفت. قرار بود يك ساعت بعد تماس بگيرد. من هم يك ساعت بعد آنجا بودم. گفت: آقاي مطلق، بگو تيراندازي نكنند به هواپيما. اين هواپيما مال بيتالمال است. به او گفتم: نه تشريف بياوريد. به او اجازه نشستن داده شد. رفتم طرف هواپيما و سرم را كردم داخل كابين و سلام عليك كرديم. سرهنگ گفت: به اينها بگو اگر يك تير شليك كنند هواپيما منفجر ميشود. من هم رفتم بيرون داد زدم: «براي سلامتي سرهنگ معزي كه هواپيما را برداشته آورده، صلوات.» سرهنگ گفت: مينيمم كورو آمده تا اينكه كسي شك نكند. سرهنگ و گروهش را در مدرسه رفاه دو ساعت نگه داشتند و آزاد كردند و ايشان را بازنشسته كردند. جنگ كه شروع شد تعدادي از خلبانهاي بازنشسته از جمله معزي آمدند پايگاه يكم شكاري و هواپيما خواستند تا بدون حقوق براي مردم و كشور بجنگند و از جمله آنها بعضي از اخراجيهاي كودتاي نوژه بودند كه بعضيهاي آنها شهيد هم شدند و عاقبتبهخير شدند.
□
سازمان سيا شايد سي سال به يك نفر حقوق بدهد تا يك مأموريت را انجام دهد. حدود شش ماه قبل از رفتن، سرهنگ معزي، دو شخصيتي شد. سعي ميكرد مدام بيدار باشد. هر وقت بيدارش ميكردم منتظر بود دستگيرش كنند. با هراس از خواب بيدار ميشد. تا چند روز پيش از آن، از انقلاب دفاع ميكرد، اما سكوت كرد. ما مطلب را به اطلاعات گفتيم. هر چه گفتم، پيگيري نكردند. ميگفتم يك نيروي اطلاعاتي با ما بفرستيد، ببينيد با چه كسي تماس دارد و به عقيدتي نيز گفتم. آنها ميگفتند آبروي فرد مسلمان را نريزيد؛ تا اينكه داريوش خيرخواه هواپيما را برداشت، رفت مصر. سرهنگ از من پرسيد: اگر تو توي هواپيما باشي و خلبان هواپيما را بخواهد فراري دهد، چه كار ميكني؟ گفتم: به عليبنابيطالب، پايم را ميگذارم روي اسپيد تا هواپيما برود توي زمين، تا آيندگان بفهمند كسي هم هست جلوي آنها را بگيرد.
شبي كه قرار بود بنيصدر را ببرد، من ساعت يك نيمه شب، تيك آف بودم و قرار بود پرواز كنم روي همدان. معزي يازده شب تيكآف بود به طرف بوشهر. فردي به نام رضا ميرباقري بود كه اگر خدا يك درجه او را شل ميكرد، لمس ميشد. بسيار بسيار گيج بود. خدا نگه داشته بودش. پول زياد به فقرا ميداد. وگرنه اگر پنجاه بار از خدا جان ميگرفت، شصت بار سقوط ميكرد. چون ميرباقري خيلي خنگ بود و حواس نداشت، معزي فقط با او ميرفت؛ يك ماه و نيم قبل از رفتن، هر شب تيكآف بوشهر را ميگرفت تا تمرين فرار كند.
من هم همان شب ساعت تيك آف داشتم. ساعت يازده ميآمدم گردان تا ساعت 11:30 پاي هواپيما باشم. يكي از بچههای همافر به خاطر چشمان رنگياش معروف به محمود آمريكايي بود (كه زمان آقاي خاتمي معاون وزير بازرگاني شد) به او گفتم: محمود! معزي اگر بخواهد خدمت بكند در بين خلبانها هيچكس نميتواند مثل او خدمت بكند و اگر هم بخواهد خيانت بكند، همينطور.
سرهنگ، خيلي دو شخصيتي شده. گفت: نميتوانيم قصاص قبل از جنايت كنيم. قضيه را رد ميكرد. ساعت 11 كه آمدم داخل، عباس سلحشوري با من بود. معزي ساعت 11 بلند شد براي بوشهر. گردان ما راديو داشت. معزي به گردان ما گفت: هواپيماي 707 ما يك موتورش رفته و از هفتاد مايلي در حال برگشت به طرف ورامين است. چند لحظه بعد خبر آوردند كه سرهنگ معزي مخابره كرده كه يك موتورش پس زده و در حال برگشت است. پنج دقيقه بعد هم گفتند يك موتور ديگر از همان طرف را از دست داد. من شك كردم و به عباس گفتم. عباس هم اعتنا نكرد و گفت: امكانش هست. در همين فاصله برج گفت: جناب سرهنگ معزي، روي ورامين الكتريكش را هم از دست داده. (يعني برق هواپيما رفت). باز به عباس گفتم من مشكوكم. تلفن را برداشتم و به فكوري زنگ زدم. چون از ورامين 30/1 ثانيه بعد بايد ميرسيد و حدود دو ـ سه دقيقه گذشته بود. به فكوري گفتم: معزي كسي نيست كه سقوط كند! فكوري به من دستور داد كه بپرم دنبالش. رادارهاي همدان و تهران را از كار انداخته بودند. رادار همدان يك شيء را ديده بود كه روي كوههاي كركس و كوههاي ساوه حركت ميكند و دستور بود اگر شده تا داخل خاك تركيه دنبالش برويم، هواپيما را بزنيم. ساعت حدود يك ربع به دوازده بود. آيند، پشت سرهنگ معزي بود و من پشت سر او بودم. آيند، ده مايل با معزي فاصله داشت و من چهار مايل به آيند، و صداي آيند را ميشنيدم كه بر روي گارد به طوري كه همه ميشنوند به سرهنگ گفت: جناب سرهنگ، من پشت سرتان هستم. به من گفتهاند كه شما را بزنم، برگرديد. معزي هم گفت: جناب، روي سر من گلوله گذاشتهاند، شما لطف كن بيا كنار بال چپ من، خودت را به اين آدم نشان بده. معزي رفت داخل خاك تركيه. آيند گفت: من ديگر سوخت ندارم و دستور دادهاند برگردم. آيند و من برگشتم.
انشالله ادامه دارد...

