مقاله های دبا جلد یک
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آرْمونیقی، سازی از گروه آلاتِ موسیقی بادی مطلق (ذواتالنّفخ مطلق، نکـ مراغی، 124، 125) که به آن «سازِ دهنی» نیز میگویند. ساختمان این ساز تشکیل میشود از تعدادی استوانه با زبانۀ آزاد که در جعبهای کنار یکدیگر جای گرفته است. نوازنده، با دمیدن از رأس نایها، استخراج لحن میکند. نوع تکامل یافتۀ آن را غربیها «آرمونیکا» مینامند. ﻫ . ج. فارمر آن را پانپایپس یا نایپان خوانده (ص 210). دیگران فلوتِ پان خواندهاند (لاروس موسیقی). چنانکه پیداست، این هر دو نام از آنِ سازِ واحدی موسوم به «موسیقار» (ساز دهنی، یا آرمونیقی) است. برای نواختن این ساز «نوازنده باید ساز را روی لیها به حرکت آورد، تا دَمْ وارد استوانهها بشود و زبانهها را به لرزه درآورد» (لاروس موسیقی).
مآخذ: لاروس موسیقی، مراغی، عبدالقادر، مقاصدالالحان، به کوشش تقی بینش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1356ش؛ نیز:
Farmer, Henry George, A History of Arabian Music, to the XIII th c., London, 1973
مآخذ: لاروس موسیقی، مراغی، عبدالقادر، مقاصدالالحان، به کوشش تقی بینش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1356ش؛ نیز:
Farmer, Henry George, A History of Arabian Music, to the XIII th c., London, 1973
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آرِنْدونْک، کورنلیسفان (1881-1946م) اسلامشناس هلندی، متخصص در تاریخ زیدیه و یکی از نویسندگان دایرهالمعارف اسلام.
زندگی: آرندونک تحصیلات دانشگاهی را در رشتۀ زبان عربی و تاریخ و معارف اسلامی در دانشگاه لیدن دنبال کرد. در 1919م با گذراندن پایاننامهای با عنوان «آغاز امامت زیدیان در یمن»، به راهنمایی اسنوک هورگرونیه ، به دریافت درجۀ دکتری در زبان و ادبیات سامی نایل آمد. وی فراهم آوردن مطالب پایاننامۀ خود مدتی را در لندن سپری کرد. پس از فراغت از تحصیل، عهدهدار بخش نسخههای خطی و کتابهای شرقی کتابخانۀ دانشگاه لیدن گردید و سرانجام به استادی زبان و معارف عربی همین دانشگاه برگزیده بود.
آثار: آرندونک در همۀ عمر بیش از یک کتاب عمده ننوشت. آثار دیگر او شامل شماری مقاله در شرح پارهای اصطلاحات اسلامی و گزارش زندگی تنی چند از نویسندگان و دانشمندان اسلامی است. نزدیک به همۀ این مقالات در چاپ اول دایرهالمعارف اسلام منتشر شده است. آثار وی اینهاست: 1. آغاز امامت زیدیه در یمن ، لیدن، 1919، بررسی و تحلیلی تاریخی از پیدایش و گسترش فرقۀ دینی ـ سیاسی زیدیه (معتقدان به امامت زیدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب) در یمن. این کتاب را میتوان بزرگترین و گستردهترین کار آرندونک دانست که در نگارش آن از تنها نسخۀ خطی سیرهالهادی تألیف علیبن محمدبن عبیداللّه عباسی علوی (د 285ق/898م) که آن زمان در موزۀ بریتانیا بوده، بهرۀ فراوان جسته است. این کار آرندونک همواره برای علاقهمندان به پژوهش در تاریخ عرب و آیین اسلام منبع سودمندی بوده است. ارزش آن به اندازهای بود که در همان سال نگارش جزو سلسله انتشارات دخویه چاپ و منتشر گردید. ژاکریکمن کتاب آرندونک را از زبان هلندی به فرانسوی برگردانید که در 1960م به همت همان بنیاد دخویه منتشر شد: 2. «آیین آشنایی با جادو در عربستان جنوبی»، «بزرگداشت نامۀ براون» ، 1922؛ 3. «ابنحجر هیتمی»، دایرهالمعارف اسلام، شرح حال ابوالعباس احمدبن محمدبن محمدبن علیبن حجر شهابالدّین هیتمی سعدی، عالم بلندآوازۀ مصری و فقیه پراثر شافعی (د 974ق/1567م) و نویسندۀ تفسیر معروفی به نام تحفهالمحتاج لشرحالمنهاج؛ 4. «ابن حزم»، دایرهالمعارف اسلام، در معرفی ابومحمد علیبن احمدبن سعید، فقیه و شاعر معروف عرب اندلسینژاد (د 456ق/1064م) نویسندۀ طوقالحمامه والفِصَل؛ 5. «ابنحوقل»، دایرهالمعارف اسلام، شرح کوتاهی از زندگی و کارهای ابوالقاسمبن علی نصیبی، جغرافیدان عرب نیمۀ دوم سدۀ 4ق/10م و نویسندۀ المسالک والممالک یا صورهالارض؛ 6. «ابن خالویه، بررسی احوال ابوعبداللّه حسینبن احمدبن حمدان همدانی، نحوی و لغوی مشهور (د 370ق/980م) نویسندۀ کتاب لَیْسَ و شرح مقصوره ابندُرید؛ 7. «ابن خردادبه»، دایرهالمعارف اسلام، شرح احوال ابوالقاسم عبیداللّهبن عبداللّه، جغرافیدان ایرانینژاد سدۀ 3ق/9م، نویسندۀ المسالک والممالک؛ 8. «ابندُمَیْنَه»، دایرهالمعارف اسلام، زندگینامۀ کوتاهی از عبداللّهبن عبیداللّهبن احمد ابوالسّری (د. ح. 129ق/747م)، از شعرای اواخر عهد اموی و اوایل خلافت عباسیان؛ 9. «ابندَیْبَع»، دایرهالمعارف اسلام، معرفی ابوعبداللّه عبدالرحمانبن علی وجیهالدین شیبانی زَبیدی، عالم دینی و مورخ یمنی (د 944ق/1537م) صاحب بُغْیَهالمستفید فی اخبار مدینه زبید، در تاریخ یمن، و اثاری دیگر؛ 10. «ابن رُسته»، دایرهالمعارف اسلام، شرح حال و آثار ابوعلی احمدبن عمر، عالم ایرانینژاد عرب در نیمۀ دوم سدۀ 3ق/9-10م، نویسندۀ الاعلاق النفیسه، در تاریخ و جغرافیا و پارهای موضوعات دیگر؛ 11. «حاتمطائی» دایرهالمعارف اسلام، گزارش احوال ابوسفّانه حاتمبن عبداللّهبن سعدطائی، شاعر عرب در سدۀ اول پیش از هجرت / نیمۀ دوم سدۀ 6م، ضربالمثل در گشادهدستی و میهماننوازی؛ 12. مقالات «اخلاص»، «شریف»، «فتوّت»، «قصاص» و «کنیسه»، دایرهالمعارف اسلام (مقالۀ «اخلاص» تنها در چاپ اول آمده است).
مآخذ: دائرهالمعارف الاسلامیه؛ عقیقی، نجیب، المستشرقون، 2/671-672؛ نیز:
Arendonk. C. Van, Les Debuts de L'Imamat Zaidite au Yemen, tra. Jacques Ryckmans, Leiden 1960, pp. V-VII, XII; London University, Library Catalogue of the School of Oriental and African Studies, Massachusetts, 1963, I/448; Pearson, j. D., Indes Islamicus (1906-1955), p. 286
زندگی: آرندونک تحصیلات دانشگاهی را در رشتۀ زبان عربی و تاریخ و معارف اسلامی در دانشگاه لیدن دنبال کرد. در 1919م با گذراندن پایاننامهای با عنوان «آغاز امامت زیدیان در یمن»، به راهنمایی اسنوک هورگرونیه ، به دریافت درجۀ دکتری در زبان و ادبیات سامی نایل آمد. وی فراهم آوردن مطالب پایاننامۀ خود مدتی را در لندن سپری کرد. پس از فراغت از تحصیل، عهدهدار بخش نسخههای خطی و کتابهای شرقی کتابخانۀ دانشگاه لیدن گردید و سرانجام به استادی زبان و معارف عربی همین دانشگاه برگزیده بود.
آثار: آرندونک در همۀ عمر بیش از یک کتاب عمده ننوشت. آثار دیگر او شامل شماری مقاله در شرح پارهای اصطلاحات اسلامی و گزارش زندگی تنی چند از نویسندگان و دانشمندان اسلامی است. نزدیک به همۀ این مقالات در چاپ اول دایرهالمعارف اسلام منتشر شده است. آثار وی اینهاست: 1. آغاز امامت زیدیه در یمن ، لیدن، 1919، بررسی و تحلیلی تاریخی از پیدایش و گسترش فرقۀ دینی ـ سیاسی زیدیه (معتقدان به امامت زیدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب) در یمن. این کتاب را میتوان بزرگترین و گستردهترین کار آرندونک دانست که در نگارش آن از تنها نسخۀ خطی سیرهالهادی تألیف علیبن محمدبن عبیداللّه عباسی علوی (د 285ق/898م) که آن زمان در موزۀ بریتانیا بوده، بهرۀ فراوان جسته است. این کار آرندونک همواره برای علاقهمندان به پژوهش در تاریخ عرب و آیین اسلام منبع سودمندی بوده است. ارزش آن به اندازهای بود که در همان سال نگارش جزو سلسله انتشارات دخویه چاپ و منتشر گردید. ژاکریکمن کتاب آرندونک را از زبان هلندی به فرانسوی برگردانید که در 1960م به همت همان بنیاد دخویه منتشر شد: 2. «آیین آشنایی با جادو در عربستان جنوبی»، «بزرگداشت نامۀ براون» ، 1922؛ 3. «ابنحجر هیتمی»، دایرهالمعارف اسلام، شرح حال ابوالعباس احمدبن محمدبن محمدبن علیبن حجر شهابالدّین هیتمی سعدی، عالم بلندآوازۀ مصری و فقیه پراثر شافعی (د 974ق/1567م) و نویسندۀ تفسیر معروفی به نام تحفهالمحتاج لشرحالمنهاج؛ 4. «ابن حزم»، دایرهالمعارف اسلام، در معرفی ابومحمد علیبن احمدبن سعید، فقیه و شاعر معروف عرب اندلسینژاد (د 456ق/1064م) نویسندۀ طوقالحمامه والفِصَل؛ 5. «ابنحوقل»، دایرهالمعارف اسلام، شرح کوتاهی از زندگی و کارهای ابوالقاسمبن علی نصیبی، جغرافیدان عرب نیمۀ دوم سدۀ 4ق/10م و نویسندۀ المسالک والممالک یا صورهالارض؛ 6. «ابن خالویه، بررسی احوال ابوعبداللّه حسینبن احمدبن حمدان همدانی، نحوی و لغوی مشهور (د 370ق/980م) نویسندۀ کتاب لَیْسَ و شرح مقصوره ابندُرید؛ 7. «ابن خردادبه»، دایرهالمعارف اسلام، شرح احوال ابوالقاسم عبیداللّهبن عبداللّه، جغرافیدان ایرانینژاد سدۀ 3ق/9م، نویسندۀ المسالک والممالک؛ 8. «ابندُمَیْنَه»، دایرهالمعارف اسلام، زندگینامۀ کوتاهی از عبداللّهبن عبیداللّهبن احمد ابوالسّری (د. ح. 129ق/747م)، از شعرای اواخر عهد اموی و اوایل خلافت عباسیان؛ 9. «ابندَیْبَع»، دایرهالمعارف اسلام، معرفی ابوعبداللّه عبدالرحمانبن علی وجیهالدین شیبانی زَبیدی، عالم دینی و مورخ یمنی (د 944ق/1537م) صاحب بُغْیَهالمستفید فی اخبار مدینه زبید، در تاریخ یمن، و اثاری دیگر؛ 10. «ابن رُسته»، دایرهالمعارف اسلام، شرح حال و آثار ابوعلی احمدبن عمر، عالم ایرانینژاد عرب در نیمۀ دوم سدۀ 3ق/9-10م، نویسندۀ الاعلاق النفیسه، در تاریخ و جغرافیا و پارهای موضوعات دیگر؛ 11. «حاتمطائی» دایرهالمعارف اسلام، گزارش احوال ابوسفّانه حاتمبن عبداللّهبن سعدطائی، شاعر عرب در سدۀ اول پیش از هجرت / نیمۀ دوم سدۀ 6م، ضربالمثل در گشادهدستی و میهماننوازی؛ 12. مقالات «اخلاص»، «شریف»، «فتوّت»، «قصاص» و «کنیسه»، دایرهالمعارف اسلام (مقالۀ «اخلاص» تنها در چاپ اول آمده است).
مآخذ: دائرهالمعارف الاسلامیه؛ عقیقی، نجیب، المستشرقون، 2/671-672؛ نیز:
Arendonk. C. Van, Les Debuts de L'Imamat Zaidite au Yemen, tra. Jacques Ryckmans, Leiden 1960, pp. V-VII, XII; London University, Library Catalogue of the School of Oriental and African Studies, Massachusetts, 1963, I/448; Pearson, j. D., Indes Islamicus (1906-1955), p. 286
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آرْنولْد، سرتوماس واکر (1864م-1930م)، خاورشناس انگلیسی. در 16 سالگی به لندن رفت و همانجا در خلال تحصیل، به آموختن زبان سانسکریت پرداخت. به یاری آشنایی با همین زبان بود که توانست به آسانی وارد دانشگاه کمبریج شود. آنجا فارسی و عربی را آموخت و به دانشهای اسلامی گرایش یافت. از آغاز کار استعداد شگرفی در فراگیری زبانهای بیگانه از خود نشان داد. افزون بر انگلیسی، فرانسه، آلمانی و ایتالیایی را خوب میدانست و با پرتغالی، اسپانیایی، هلندی و روسی آشنا بود. از همۀ این زبانها برای تحقیق دربارۀ زبان و ادبیات فارسی و عربی و سانسکریت استفاده کرد. 23 ساله بود که به هندوستان رفت و به توصیۀ دوستانش، به استادی «کالج مطالعات انگلیسی و اسلامی» عَلیگَرْهْ برگزیده شد (1888م). 10 سال بعد، از آنجا به لاهور رفت و در دانشگاه زبانهای شرقی لاهور به تدریس فلسفه پرداخت (تا 1904م). دوستی عمیق او با اُورِلاشتاین (مؤسس بنیاد اشتاین ـ آرنولد) که ریاست آن دانشگاه را داشت، از همانجا آغاز گردید.
آرنولد در آغاز قرن بیستم، به انگلستان بازگشت و به معاونت کتابخانۀ دیوان هند برگزیده شد (1904-1909م). وی نخستین کسی است که بر کرسی استادی زبان عربی در مدرسۀ زبانهای شرقی لندن تکیه زد و سپس ریاست همان مدرسه را به عهده گرفت (1921-1930م). آرنولد در سراسر زندگی خود از احترام خاصی برخوردار بود. نشانهای متعدد افتخار، عناوین و مقامهای افتخاریِ فراوانی که به وی اعطا شده، دال بر این حسن شهرت است. مطالعات آرنولد بر دو زمینۀ متمایز از هم استوار گردید. یکی تاریخ اسلام در جهان بهویژه نحوۀ گسترش آن، و دیگری هنرِ نقاشی اسلامی بهویژه ایرانی.
نخستین اثر پژوهشی او در کتاب «تبلیغ اسلام» متجلی است. موضوع اصلی، بررسی انتشار اسلام از آغاز تا زمان حاضر در نقاط مختلف جهان است. نتیجهای که از آن برمیآید، اساساً چنین است که اسلام اولاً به یاری نیروی معنویِ شکافنده و جهانگیری که از درون آن میجوشد و ثانیاً به سبب ضعف معتقدات دینی و فساد دستگاههای روحانیت ادیان آن زمان بهویژه روحانیت مسیحی، توانست بیآنکه نیازی به قدرت ارتش یا فشار فرمانروایان مسلمان داشته باشد، به آسانی در همهجا نفوذ کند. نظرات مستدل و استوار آرنولد در جهان استعمارگرای قرن نوزدهم اثری ژرف به جای گذاشت. هم خاورشناسان بزرگ به آنها استناد کردند (مثلاً براون در تاریخ ادبیات ایران) و هم شرقیان به ترجمۀ آن همت گماشتند. گویا تحقیق در زمینۀ گسترش آیین اسلام، در سراسر عمر، ذهن نویسنده را به خود مشغول داشته است. او مقالۀ «آیین محمدی» را در آغاز تحصیلات دانشگاهی در این زمینه نوشته است. کتاب «تبلیغ اسلام» را 17 سال پس از نخستین انتشار آن با تصحیحات و اضافاتی تجدید چاپ کرده است.
بخش دیگر مطالعات آرنولد بر گرد محور هنر میچرخد. اقامت او در هند و تصدی شغل معاونت در کتابخانۀ دیوان هند، موجب شد که وی با آثار هنری اسلامی ـ ایرانی آشنا شود. به همت او مطالعات صحیح ژرفی در باب نقاشی ایران آغاز گردید. مطالعه و انتشار مینیاتورهای ایرانی، وی را به مقایسۀ سبکهای مختلف و جستوجوی ریشههای هنر ایرانی واداشت. به همین جهت آخرین کتابهای او در زمینة هنر، به هنر ساسانی و مانوی اختصاص دارد.
از جمله کارهای عمومیتر آرنولد، شرکت فعال در نگارش دایرهالمعارف اسلام و دایرهالمعارف دین و اخلاق است.
آثار: سرتوماس آرنولد. آثار بسیاری بر جای گذاشته است که به برخی از آنها اشاره میشود:
1. «تبلیغ اسلام»، این کتاب نخستینبار در 1896م در لندن به چاپ رسید و تا 1966م بارها در وِستمیِنسْتِر، نیویورک، لندن و لاهور چاپ شد. این کتاب با عنوان الدَعْوَهُ الیالاسْلام زیر نظر خود آرنولد توسط شاگردش حسنابراهیم با همکاری اسماعیل نحوی و عبدالمجید عابدین به عربی ترجمه شده و در 1947م در قاهره به چاپ رسیده است. خلیل خالد آن را با نام انتشاری اسلام تاریخی به ترکی برگردانده و در 1343ق/1924م در استانبول منتشر کرده است. محمد عنایتالله آن را با عنوان محمد دعوته اسلام به اردو برگردانده و در 1898م در آگْرَه منتشر کرده است. از این کتاب دو ترجمة فارسی در دست است. یکی با نام تاریخ گسترش اسلام از ابوالفضل عزتی (دانشگاه تهران، 1354ش) و دیگری با عنوان علل گسترش اسلام ترجمة حبیبالله آشوری (تهران، 1357ش).
2. The Little Flowers of st. Francis, 1898, 15th ed., 1925.
3. Ahmad ibn Yahyā ibn al –Mutada, Al-Mue tazila, Leipzig, 1902.
4. Savā al-Sabīl ila Mae rifat al mue arrab wal-dakil, London, 1921.
5. The Court Painters of Grand Mogul, London, 1921.
6. Survivals of Sasanian and Manichaean Art in Painting, Oxford, 1924.
7. The Legacy of Islam.
کتاب اخیر با همکاری آلفردگیوم و تنی چند از خاورشناسان نوشته شده و در لندن (1924م) و آکسفورد (1931م) به چاپ رسیده است. از این کتاب ترجمههایی به عربی، فارسی، اردو و اسپانیایی در دست است: میراثه اسلام، ترجمة اردوی این کتاب از عبدالمجید سلیک در 1960م در لاهور منتشر گردیده است. میراث اسلام برگردان فارسی این اثر است که توسط مصطفی علم در 1946م در تهران به چاپ رسیده است.
8. The Caliphate, Oxford, 1924.
این کتاب با افزودن تکملهای بر آن توسط سیلوباهیم در 1965م در لندن تجدید چاپ شده و جمیل معلی آن را به عربی برگردانده و در 1950م در دمشق منتشر کرده است.
9. Khamsah Nizami, Vienna, 1926.
10. Miniatures from Period of Timur of Paintings of Sultan Ahmad Jalāir, Vienna, 1925.
11. The King and the Deruīsh, Vienna, 1926.
12. Painting in Islam, Oxford, 1928.
13. The Islamic Faith, London, 1928.
14. The Islamic Book, London, 1930.
15. Bihzad and His Paintings, London, 1930.
16. The Old and New Testaments in Muslim Religious Art, London, 1932.
17. A Catalogue of Indian Miniatures in the Library of Chester Beathy, Oxford 1930, London 1936.
18. Chronicle of Akbar the Great, Oxford, 1938.
مآخذ: آرنولد، توماسواکر، تاریخ گسترش اسلام، ترجمه ابوالفضل عزتی، دانشگاه تهران، 1358ش، مقدمه؛ براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران، ترجمة علیپاشا ضالح، تهران، ابنسینا، 1335ش، ص 229؛ زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت، 1969م، 1/76-77؛ طاهری، ابوالقاسم، سیر مطالعات بریتانیاییها در مورد ایران، تهران، انجمن آثار ملی، 1353ش، صص 194-196؛ عقیقی، نجیب، اَلْمُسْتَشْرِقُونَ، 2/504-505.
آرنولد در آغاز قرن بیستم، به انگلستان بازگشت و به معاونت کتابخانۀ دیوان هند برگزیده شد (1904-1909م). وی نخستین کسی است که بر کرسی استادی زبان عربی در مدرسۀ زبانهای شرقی لندن تکیه زد و سپس ریاست همان مدرسه را به عهده گرفت (1921-1930م). آرنولد در سراسر زندگی خود از احترام خاصی برخوردار بود. نشانهای متعدد افتخار، عناوین و مقامهای افتخاریِ فراوانی که به وی اعطا شده، دال بر این حسن شهرت است. مطالعات آرنولد بر دو زمینۀ متمایز از هم استوار گردید. یکی تاریخ اسلام در جهان بهویژه نحوۀ گسترش آن، و دیگری هنرِ نقاشی اسلامی بهویژه ایرانی.
نخستین اثر پژوهشی او در کتاب «تبلیغ اسلام» متجلی است. موضوع اصلی، بررسی انتشار اسلام از آغاز تا زمان حاضر در نقاط مختلف جهان است. نتیجهای که از آن برمیآید، اساساً چنین است که اسلام اولاً به یاری نیروی معنویِ شکافنده و جهانگیری که از درون آن میجوشد و ثانیاً به سبب ضعف معتقدات دینی و فساد دستگاههای روحانیت ادیان آن زمان بهویژه روحانیت مسیحی، توانست بیآنکه نیازی به قدرت ارتش یا فشار فرمانروایان مسلمان داشته باشد، به آسانی در همهجا نفوذ کند. نظرات مستدل و استوار آرنولد در جهان استعمارگرای قرن نوزدهم اثری ژرف به جای گذاشت. هم خاورشناسان بزرگ به آنها استناد کردند (مثلاً براون در تاریخ ادبیات ایران) و هم شرقیان به ترجمۀ آن همت گماشتند. گویا تحقیق در زمینۀ گسترش آیین اسلام، در سراسر عمر، ذهن نویسنده را به خود مشغول داشته است. او مقالۀ «آیین محمدی» را در آغاز تحصیلات دانشگاهی در این زمینه نوشته است. کتاب «تبلیغ اسلام» را 17 سال پس از نخستین انتشار آن با تصحیحات و اضافاتی تجدید چاپ کرده است.
بخش دیگر مطالعات آرنولد بر گرد محور هنر میچرخد. اقامت او در هند و تصدی شغل معاونت در کتابخانۀ دیوان هند، موجب شد که وی با آثار هنری اسلامی ـ ایرانی آشنا شود. به همت او مطالعات صحیح ژرفی در باب نقاشی ایران آغاز گردید. مطالعه و انتشار مینیاتورهای ایرانی، وی را به مقایسۀ سبکهای مختلف و جستوجوی ریشههای هنر ایرانی واداشت. به همین جهت آخرین کتابهای او در زمینة هنر، به هنر ساسانی و مانوی اختصاص دارد.
از جمله کارهای عمومیتر آرنولد، شرکت فعال در نگارش دایرهالمعارف اسلام و دایرهالمعارف دین و اخلاق است.
آثار: سرتوماس آرنولد. آثار بسیاری بر جای گذاشته است که به برخی از آنها اشاره میشود:
1. «تبلیغ اسلام»، این کتاب نخستینبار در 1896م در لندن به چاپ رسید و تا 1966م بارها در وِستمیِنسْتِر، نیویورک، لندن و لاهور چاپ شد. این کتاب با عنوان الدَعْوَهُ الیالاسْلام زیر نظر خود آرنولد توسط شاگردش حسنابراهیم با همکاری اسماعیل نحوی و عبدالمجید عابدین به عربی ترجمه شده و در 1947م در قاهره به چاپ رسیده است. خلیل خالد آن را با نام انتشاری اسلام تاریخی به ترکی برگردانده و در 1343ق/1924م در استانبول منتشر کرده است. محمد عنایتالله آن را با عنوان محمد دعوته اسلام به اردو برگردانده و در 1898م در آگْرَه منتشر کرده است. از این کتاب دو ترجمة فارسی در دست است. یکی با نام تاریخ گسترش اسلام از ابوالفضل عزتی (دانشگاه تهران، 1354ش) و دیگری با عنوان علل گسترش اسلام ترجمة حبیبالله آشوری (تهران، 1357ش).
2. The Little Flowers of st. Francis, 1898, 15th ed., 1925.
3. Ahmad ibn Yahyā ibn al –Mutada, Al-Mue tazila, Leipzig, 1902.
4. Savā al-Sabīl ila Mae rifat al mue arrab wal-dakil, London, 1921.
5. The Court Painters of Grand Mogul, London, 1921.
6. Survivals of Sasanian and Manichaean Art in Painting, Oxford, 1924.
7. The Legacy of Islam.
کتاب اخیر با همکاری آلفردگیوم و تنی چند از خاورشناسان نوشته شده و در لندن (1924م) و آکسفورد (1931م) به چاپ رسیده است. از این کتاب ترجمههایی به عربی، فارسی، اردو و اسپانیایی در دست است: میراثه اسلام، ترجمة اردوی این کتاب از عبدالمجید سلیک در 1960م در لاهور منتشر گردیده است. میراث اسلام برگردان فارسی این اثر است که توسط مصطفی علم در 1946م در تهران به چاپ رسیده است.
8. The Caliphate, Oxford, 1924.
این کتاب با افزودن تکملهای بر آن توسط سیلوباهیم در 1965م در لندن تجدید چاپ شده و جمیل معلی آن را به عربی برگردانده و در 1950م در دمشق منتشر کرده است.
9. Khamsah Nizami, Vienna, 1926.
10. Miniatures from Period of Timur of Paintings of Sultan Ahmad Jalāir, Vienna, 1925.
11. The King and the Deruīsh, Vienna, 1926.
12. Painting in Islam, Oxford, 1928.
13. The Islamic Faith, London, 1928.
14. The Islamic Book, London, 1930.
15. Bihzad and His Paintings, London, 1930.
16. The Old and New Testaments in Muslim Religious Art, London, 1932.
17. A Catalogue of Indian Miniatures in the Library of Chester Beathy, Oxford 1930, London 1936.
18. Chronicle of Akbar the Great, Oxford, 1938.
مآخذ: آرنولد، توماسواکر، تاریخ گسترش اسلام، ترجمه ابوالفضل عزتی، دانشگاه تهران، 1358ش، مقدمه؛ براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران، ترجمة علیپاشا ضالح، تهران، ابنسینا، 1335ش، ص 229؛ زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت، 1969م، 1/76-77؛ طاهری، ابوالقاسم، سیر مطالعات بریتانیاییها در مورد ایران، تهران، انجمن آثار ملی، 1353ش، صص 194-196؛ عقیقی، نجیب، اَلْمُسْتَشْرِقُونَ، 2/504-505.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آریانا، دایرهالمعارفی به زبان فارسی گردآوردة گروهی از دانشمندان افغانستان که انجمن دایرهالمعارف (مؤسسهای رسمی) آن را در 6 مجلد به این شرح در کابل منتشر کرده است: جلد اول (آ ـ ابوطالب)، 1328ش؛ جلد دوم (ابوالطیّب مصعبی ـ اسپ)، 1330ش؛ جلد سوم (اسب آبی ـ اوکراین)، 1335ش؛ جلد چهارم (اولتیماتوم ـ جمز)، 1341ش؛ جلد پنجم (جمز ـ فتحعلیشاه)، 1348ش؛ جلد ششم (فتحی غزنوی ـ یونس)، 1348ش.
از دانشمندان شناخته شدة افغانستان که مقالاتی در این دایرهالمعارف نوشتهاند، میتوان احمدعلی کهزاد، خلیلالله خلیلی و سرور گویا را نام برد. بسیاری از مقالات نیز عیناً از لغتنامة دهخدا اقتباس شده و در مقدمة مجلدات به این نکته اشاره رفته است. همچنین مدخلهای مربوط به رجال و فرقههای اسلامی بهویژه در حرف «آ» و «ب» عیناً و بیکم و کاست از ترجمة عربی دایرهالمعارف اسلام (چاپ نخست) گرفته شده و حتی اشتباهاتی که در ترجمة عربی صورت گرفته به همان گونه در ترجمة فارسی باقی مانده است. 4. جلد نخست شامل عنوانهای بیشتری است و مطالب آن نیز با تفصیل بیشتر شرح داده شده است؛ لیکن در جلد پنجم و ششم تعداد عناوین اصلی کمتر و مقالات مختصرتر است. دائرهالمعارف آریانا از لحاظ مقالات مربوط به افغانستان قابل توجه است.
از دانشمندان شناخته شدة افغانستان که مقالاتی در این دایرهالمعارف نوشتهاند، میتوان احمدعلی کهزاد، خلیلالله خلیلی و سرور گویا را نام برد. بسیاری از مقالات نیز عیناً از لغتنامة دهخدا اقتباس شده و در مقدمة مجلدات به این نکته اشاره رفته است. همچنین مدخلهای مربوط به رجال و فرقههای اسلامی بهویژه در حرف «آ» و «ب» عیناً و بیکم و کاست از ترجمة عربی دایرهالمعارف اسلام (چاپ نخست) گرفته شده و حتی اشتباهاتی که در ترجمة عربی صورت گرفته به همان گونه در ترجمة فارسی باقی مانده است. 4. جلد نخست شامل عنوانهای بیشتری است و مطالب آن نیز با تفصیل بیشتر شرح داده شده است؛ لیکن در جلد پنجم و ششم تعداد عناوین اصلی کمتر و مقالات مختصرتر است. دائرهالمعارف آریانا از لحاظ مقالات مربوط به افغانستان قابل توجه است.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آریانا، مجلهای تاریخی، ادبی و تحقیقی از انتشارات انجمن تاریخ افغانستان که از بهمن 1321ش انتشار آن آغاز گشت. بنیادگذار و نخستین مدیر آن، احمدعلی کهزاد از استادان تاریخشناس افغانستان بود و در سالهای بعد مدیریت آن به عهدة افراد دیگری گذاشته شد.
هدف از انتشار این مجله در نخستین شمارة سال اول آن، روشن ساختن گوشههای تاریخ افغانستان، تاریخچة زبان ملی، جغرافیا و اعلام جغرافیایی آن کشور، مسائل ادبی، سکهشناسی، باستانشناسی، کتیبهشناسی، کتابشناسی، شناخت فرهنگ مردمی (فولکلور)، نژادشناسی و موضوعهایی از اینگونه یاد شده است؛ لیکن بخش عمدة مندرجات آن را مقالات تاریخی تشکیل میدهد. در سالهای یکم و دوم، خلاصة هر مقاله به زبان فرانسه نیز منتشر میگردید، لیکن این روش در سالهای بعد دنبال نشد. در شمارة 4 سال 26 (1346-1347ش) مدیر مسئول مجله، علی رضوی، فهرست مندرجات 25 سالة این مجله را برحسب موضوع گردآوری کرده است. در این فهرست، شمار مقالات تاریخی در طی این ربع قرن 253 است و بالاترین رقم را نسبت به ساير موضوعها داراست. بیشتر مقالات آریانا به قلم دانشمندان افغانی همچون احمدعلی کهزاد، عبدالحی حبیبی، سرور گویا اعتمادی، خلیلالله خلیلی، مایل هروی و ملکالشعراء بیتاب است؛ لیکن آثار دانشمندان کشورهای دیگر، بهویژه ایرانیان نیز در آن آمده است. از ایرانیانی که مقالاتی در این نشریه دارند میتوان محمد قزوینی، مجتبی مینوی، سعید نفیسی، کریم کشاورز، احمد گلچین معانی، محمدابراهیم باستانی پاریزی و جز اینان را نام برد. گذشته از آثار معاصران، گزیدههایی از متون تاریخی و ادبی پیشینیان که بیش و کم ارتباطی با افغانستان دارد، در شمارههای گوناگون این مجله درج گردیده است. آریانا را از لحاظ مقالات و مطالب و همچنین به دلیل ادامة انتشار در بیش از 30 سال متوالی میتوان مهمترین مجلهای دانست که در افغانستان منتشر گردیده است.
ترتیب انتشار، شمارة اول آریانا در دلو (بهمن) 1321ش. منتشر گردیده و در سال اول جمعاً 12 شماره تا جدی (دی) 1322ش نشر شده است. روش انتشار در سالهای بعد بوده است. از سال اول تا سال 24 (1321-1345ش)، مرتباً در هر سال 12 شماره منتشر شده لیکن از سال 25 (1345ش) به بعد 6 شماره (دو ماه یک شماره) نشر گردیده است. انتشار مجلة آریانا پس از تغییر نظام سیاسی افغانستان در ثور (اردیبهشت) 1357ش، با انحلال انجمن تاریخ افغانستان متوقف شد، اما دایرهالمعارف به صورت بخشی از آکادمی علوم افغانستان هنوز فعالیت میکند. خراسان که ظاهراً جانشین آریانا شده است، از 1360ش، به انتشار آغاز کرده، 3 ماه یکبار از سوی بخش دری انستیتو زبان و ادبیات آکادمی علوم به زبان فارسی دری منتشر میشود.
مآخذ: آریانا، «مرام آریانا»، آریانا، س 1، شمـ 1 (دلو 1321ش)؛ افشار، فهرست مقالات فارسی، 1/مقدمه، 2/مقدمه، 3/مقدمه؛ دایرهالمعارف آریانا؛ رضوی، علی، «فهرست 25 سالة مجلة آریانا» آریانا، س 26، شمـ 4 (1347ش).
هدف از انتشار این مجله در نخستین شمارة سال اول آن، روشن ساختن گوشههای تاریخ افغانستان، تاریخچة زبان ملی، جغرافیا و اعلام جغرافیایی آن کشور، مسائل ادبی، سکهشناسی، باستانشناسی، کتیبهشناسی، کتابشناسی، شناخت فرهنگ مردمی (فولکلور)، نژادشناسی و موضوعهایی از اینگونه یاد شده است؛ لیکن بخش عمدة مندرجات آن را مقالات تاریخی تشکیل میدهد. در سالهای یکم و دوم، خلاصة هر مقاله به زبان فرانسه نیز منتشر میگردید، لیکن این روش در سالهای بعد دنبال نشد. در شمارة 4 سال 26 (1346-1347ش) مدیر مسئول مجله، علی رضوی، فهرست مندرجات 25 سالة این مجله را برحسب موضوع گردآوری کرده است. در این فهرست، شمار مقالات تاریخی در طی این ربع قرن 253 است و بالاترین رقم را نسبت به ساير موضوعها داراست. بیشتر مقالات آریانا به قلم دانشمندان افغانی همچون احمدعلی کهزاد، عبدالحی حبیبی، سرور گویا اعتمادی، خلیلالله خلیلی، مایل هروی و ملکالشعراء بیتاب است؛ لیکن آثار دانشمندان کشورهای دیگر، بهویژه ایرانیان نیز در آن آمده است. از ایرانیانی که مقالاتی در این نشریه دارند میتوان محمد قزوینی، مجتبی مینوی، سعید نفیسی، کریم کشاورز، احمد گلچین معانی، محمدابراهیم باستانی پاریزی و جز اینان را نام برد. گذشته از آثار معاصران، گزیدههایی از متون تاریخی و ادبی پیشینیان که بیش و کم ارتباطی با افغانستان دارد، در شمارههای گوناگون این مجله درج گردیده است. آریانا را از لحاظ مقالات و مطالب و همچنین به دلیل ادامة انتشار در بیش از 30 سال متوالی میتوان مهمترین مجلهای دانست که در افغانستان منتشر گردیده است.
ترتیب انتشار، شمارة اول آریانا در دلو (بهمن) 1321ش. منتشر گردیده و در سال اول جمعاً 12 شماره تا جدی (دی) 1322ش نشر شده است. روش انتشار در سالهای بعد بوده است. از سال اول تا سال 24 (1321-1345ش)، مرتباً در هر سال 12 شماره منتشر شده لیکن از سال 25 (1345ش) به بعد 6 شماره (دو ماه یک شماره) نشر گردیده است. انتشار مجلة آریانا پس از تغییر نظام سیاسی افغانستان در ثور (اردیبهشت) 1357ش، با انحلال انجمن تاریخ افغانستان متوقف شد، اما دایرهالمعارف به صورت بخشی از آکادمی علوم افغانستان هنوز فعالیت میکند. خراسان که ظاهراً جانشین آریانا شده است، از 1360ش، به انتشار آغاز کرده، 3 ماه یکبار از سوی بخش دری انستیتو زبان و ادبیات آکادمی علوم به زبان فارسی دری منتشر میشود.
مآخذ: آریانا، «مرام آریانا»، آریانا، س 1، شمـ 1 (دلو 1321ش)؛ افشار، فهرست مقالات فارسی، 1/مقدمه، 2/مقدمه، 3/مقدمه؛ دایرهالمعارف آریانا؛ رضوی، علی، «فهرست 25 سالة مجلة آریانا» آریانا، س 26، شمـ 4 (1347ش).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آرْیاییان، تیرة آریایی بزرگترین شاخه از خانوادة نژاد سفید است که احتمالاً از اواخر هزارة 3 و اوایل هزارة 2 ق م. از سرزمینهای شمالی آسیای مرکزی و آسیای شمال غربی و دشتهای اوراسی به سمت جنوب مهاجرت کردند و در سرزمینهایی که در دورههای بعد، ایران، هند و اروپا خوانده شد، مسکن گرفتند. کلمة «آریا» (سنسکریت: آریه ؛ اوستائی، آئیریه؛ فارسی باستان: اریّه و آریّه ) در اصل به معنای نجیب، شریف یا آزاده است که ریشة آن در نام «ایران» و «ایرلند» دیده میشود (کنت، 170)، چنانکه «ایرلند» هم به معنی سرزمین مردم «ایر» یا آریاست. در اوستا، سرزمین اصلی قوم ایرانی «ائیرانه و وئجه» خوانده شده و در وداها «آریا ورته» نام محل اول آریاییانی است که در هند سکونت گزیدند. در سنگ نبشتههای دورة هخامنشی این شاهدان خود را آریایی خواندهاند (همو، 138 و 137).
بعضی دانشمندان ترجیح میدهند که به جای این نام، اصطلاح «هند و اروپایی» را به کار برند و این تعبیر، بیشتر دلالت بر زبانهای این خانواده دارد. اصطلاح «هندواروپایی» تارساست. ولی کاربرد نام آریا برا یک «نژاد» معین نیز غیرعلمی و نارواست (دایرهالمعارف شوروی، ذیل نژاد آریایی؛ گوش، 201-202). همة اقوام آریایی احتمالاً خاستگاه مشترکی داشته و زمانی به لهجههای مختلف یک زبان سخن میگفتهاند و نمیتوان پنداشت که کاربرد واژة آریا، فقط برای برخی از آنان معتبر است و دیگران را شامل نمیشود (نکـ دیاکونوف، 142، 143)، زیرا از تُخاریان در شرق تا ایرلندیان در غرب، همگی شاخههای مختلف یک خانواده را تشکیل میدادهاند.
شواهد علمی نشان میدهد که آریاییان در دورة نوسنگی یا در هزارة 5ق م با هم میزیستند (مالوری، 72). اما در کجا؟ نظریات دربارة خاستگاه این اقوام پیش از گسترش و مهاجرتهایشان به نقاط مختلف آسیا و اروپا، بسیار متفاوت و غیردقیق است. از جاهای گوناگونی نام برده میشود، ولی بیشتر محققین برآنند که این مکان بایستی استپهای جنوب روسیه و شمال دریای خزر و دریای سیاه بوده باشد. این جایگاه اولیه را به نام دشتهای اوراسی (اروپا ـ آسیا) نیز خواندهاند که از یک سوی سر در آسیا و از سوی دیگر سر در اروپا دارد (گرانتفسکی، 54؛ گیرشمن، 49؛ بارو، 10، گوش، 212). پس به بیان دقیقتر این مسکن اولیه میتواند از قسمتهای شمال شرقی دریاچة آرال ـ که در آنجا تمدن آندرونوو کشف شده (گیمپرا، 79) ـ آغاز شود و تا شمال دریای سیاه را در بر گیرد که آثار تمدن تریپولیه در ناحیة کورگانهای اوکرائین (مالوری، 174؛ گوش، 209) نیز در این قسمت یافت شده است.
کشف تمدن تریپولیه، به روشن شدن مسألة منشاء آریاییان کمک بسیار کرده است. در کاوشهای باستانشناسی در تپههایی با نام روسی «کورگان»، گورهای فراوانی کشف شده که در آنها کسانی را به خاک سپرده بودند. بقایای این مردم که در دوران نوسنگی زندگی میکردند با آثار نخستین مهاجرانی که به یونان و ایتالیا رفتند، مردم سلتی زبان، بالتی زبان و اسلاوی زبان، آناتولیاییها، هندیان و ایرانیان، کاملاً شباهت دارند و سکاییها و کیمریها نیز منتسب به آنان هستند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ مالوری، 72). بسیاری از باستانشناسان شوروی چنین فرض کردهاند که هندیان و ایرانیان از ناحیة مرسوم به آندرونرو، در حوالی دریاچة آرال، بوده و مردم آنجا نیز فرهنگ آریایی داشتهاند (گیمپرا، 79).
از ریگودا و اوستا معلوم میشود که نیاکان اقوام هندی و ایرانی روزگاری با یکدیگر در سرزمینی واحد میزیستهاند. این جایگاه که در اوستایی با نام آئیریانم ـ وَئجو نیز خوانده شده (اورانسکی، 37، 55) به معنای «سرزمین آریاییان» است، ولی از آنجا که در متون کهن هندی از آن سخنی به میان نیامده (گوش، 219) و «آریاورتة» ودایی تنها نام نخستین جایگاه آریاییان در سرزمین هند است، شاید بتوان آئیریانم ـ وئجو (ایرانویچ) را فقط قرارگاه اولیة ایرانیان دانست.
کهنترین اطلاع از محل ایرانویچ به زمان اشکانیان برمیگردد که آنجا را بر ناحیة خوارزم منطبق میکردند (کریستنسن، 18، 19). کشفیات باستانشناسی در «آنائو»ی خوارزم هم نشان میدهد که از حدود 2000ق م قبایل آریایی در آن حوالی ساکن بودهاند (اورانسکی، 36). لیکن پیش از آمدن آریاییان، در آنجا تمدن و فرهنگ خاص شکل گرفته بوده و فرهنگ آریاییان از ناحیة دیگری و به احتمال از شمال به آن سرزمین مهاجرت کرده بودند. شاید این سرزمین اولیه، همان محدودة بزرگی باشد که پیشتر نام بردیم. طبق نظریة دیگری، خاستگاه اقوام آریایی را باید در نواحی شمالی روسیه (بخشهای جنوبی سیبری) جست (مالوری، 74). اگر چنین باشد، آریاییان به تدریج ـ بین هزارة 5 و 2 ق م ـ به منطقة سابقالذکر کوچ کرده و از آنجا به پایین و نواحی دیگر سرازیر شدهاند.
پیش از بررسی جهات و چگونگی مهاجرتهای آریاییان، بهتر است که پراکندگی آنان و جایگاه هر قوم را در سرزمین وسیع اولیه بررسی کنیم. از شواهد متکی بر بررسیهای زبانشناسی برمیآید که در منتهیالیه غربی این سرزمین مادری، سلتها، در جنوب و جنوب شرقی آنان قوم لاتین زبان، در نواحی شرقیِ سلتها، ژرمنها و در مشرق اراضی قوم لاتین زبان، یونانیان سکنی داشتند. مردمی که بعدها امپراتوری هیتی را تشکیل دادند و به زبان هیتی، که آن را جزو زبانهای آناتولیایی طبقهبندی میکنند، سخن میگفتند، در میانة ژرمنها و یونانیان و احیاناً به تمایل به سوی شرق ساکن بودند، و در مجاورت آنان ارمنیها بودهاند. در شرق یونانیان و جنوب شرقی ارمنیان، ایرانیان قرار داشتند، و در همسایگی (شمالی) ایرانیان، اسلاوها، نواحی شرق سرزمین ایرانیان، جایگاه هندیان بود، و در شرق یا شمال شرقیِ هندیان و ایرانیان، تخارها ساکن بودند (امریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بارو، 14, 15, 23). با در دست داشتن قلمرو هندیان و ایرانیان میتوان جایگاه تقریبی بقیة اقوام را نیز تعیین کرد: بنابر بعضی دلایل مبتنی بر زبانشناسی، ایرانیان و هندیان در سرزمینی میان شمال غربی استپ قرقیز کنونی و جنوب کوههای اورال، یعنی در نواحی شمالی دریاچة خزر، میزیستند (گوش، 210-211).
جهت مهاجرت آریاییان نیز متناسب با قلمروشان بوده و علت آن نیز شاید کمبود زمین برای احشام و یا سردی جایگاه اولیة آنها بوده باشد (گیرشمن، 70). آغاز حرکتهای ایشان را نیز میتوان بیش از پایان هزارة 3 و یا اوایل هزارة 2 ق م (آمریکانا، ذیل ایران و باستانشناسی) و یا حدود 2400 ق م (گوش، 209) دانست.
در حدود 4000 ق م گروه غربی (موسوم به هند و ژرمنی) از گروه شرقی (موسوم به هند و ایرانی) جدا شدند (آمریکانا؛ ذیل ایران و زبانهای هند و اروپایی)، و جدایی قبایل هندی از ایرانی هم به احتمال قوی در همین زمان انجام گرفته است (اورانسکی، 44؛ گرانتفسکی، 59؛ گوش، 206). آریاییان هندی پس از جدایی از ایرانیان، از هندوکش گذشته، از طرف شمال غربی هند به درة سند و پنجاب رسیدند و از آنجا به تدریج پیش رفتند (دوشمن گیمن، 326؛ اورانسکی، 43) و سرانجام تا نواحی جنوبی هند رسیدند. آریاییان ایران نیز در همان دوران رو به سوی جنوب نهادند و احتمالاً از دو سوی قفقاز و ماوراءالنهر، به داخل ایران روان شدند (آمریکانا، ذیل ایران؛ گیرشمن، 52، 66). ایرانیان شرقی از ماوراءالنهر با ایرانویچ و ایرانیان غربی از کوههای قفقاز رو به جنوب نهادند. پارتیان که یکی از طوایف سکایی بودند، اطراف دربند خزر (گیرشمن، 88، 286) و بعداً سراسر خراسان بزرگ را در اختیار گرفتند. دو قوم پارس و ماد هم از جانب غرب دریاچة خزر وارد شدند: مادها اطراف دریاچة ارومیه اقامت گزیدند (گیرشمن، 87)، و پارسها که ابتدا در حوالی دریاچة ارومیه بودند به جنوب کوچ کردند و تا خوزستان پیش رفتند (همو، 87، 89). حضور مادها و پارسها در ایران از قرن 9 ق م مسلّم است (بارو، 31).
سکاییها، برادران دیگر ایرانیان، در جای خود باقی ماندند، تا در حدود 750-700 ق م به سوی غرب (اروپا) و جنوب روان شدند. اینان حملات گستردة فراوان به داخل اروپا داشتند و قلمرو خود را تا سواحل دانوب گسترش دادند (همو، 23). تخاریان، به عکس طوایف و اقوام دیگر آریایی که با یکدیگر ارتباط نزدیک و مبادلات فرهنگی داشتند، بالنسبه منزوی ماندند و شواهد زبانشناسی نشان میدهد که زبانشان نیز پیوستگی با دیگر زبانها پیدا نکرد (همو، 16, 17). تخاریها در زمانی نامعلوم به سوی شرق رفتند و در ناحیة ترکستان چین اقامت گزیدند، و تا دورانی میان سدههای 6 و 9 یا 10م در آنجا بودند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بارو، 8)، ولی پس از آن دیگر نشانی از تخاریان در دست نیست، و ظاهراً در اقوام قومی مستحیل شدهاند.
در غرب ایران و در آسیای صغیر، امپراتوری هیتی در 1900 یا 1950 ق م تشکیل شد (آمیرکانا، ذیل باستانشناسی؛ گیرشمن، 49، 50؛ گوش، 206). بنابر شواهد زبانشناسی احتمالاً مهاجرت هیتیها پیش از دیگران شروع شده بود (بارو، 17, 18). آخائیان در حدود 1900ق م وارد یونان شدند. سِلتها در حوالی قرن 12 تا 8 ق م به حوالی الپ رسیده بودند و نخستین اقامتگاههایشان در فرانسه و جنوب آلمان بود (بریتانیکا، ذیل سلتها) و در حوالی 500ق م فرانسه و جزایر انگلیس را اشغال کرده بودند (بارو، 11). اقوام جنگجوی ژرمنی یا توتنی در حدود 500-400ق م در شمال آلمان و جنوب سوئد بودند (بریتانیکا، ذیل مردم ژرمنی)، اما اسلاوها دیرتر از دیگر آریاییان به اروپا رسیدند. آنها در قرون اول و 2م در حوزة رودهای «دِنیپر»، «دنیستر» و شرق رود ویستولا بودند و تا قرن 5م اروپای شرقی و قسمتهایی از شمال غربی آسیا را تسخیر کردند (آمریکانا، ذیل مردم اسلام و زبانهای اسلامی).
مهاجرتهای آریاییان معمولاً با قهر و غلبه همراه بود. اینان اقوامی خانه به دوش بودند. بر مرکبهای بادپای خود به این سوی و آن سوی هجوم میبردند (گیرشمن، 70) و سرانجام پهنة بزرگی از جهان آن روز را زیر سم ستوران و چرخهای گردونههای خویش گرفتند. آریاییان که چرخ ساخته و اسب را رام کرده بودند، موفق به ساختن ارابههای اسبی شدند که چه در جنگ و چه در حملونقل از آنها بهره میگرفتند (اومستد، 15؛ گیرشمن، 68). آنان اشتیاق فراوان به حادثهجویی داشتند. خوشی و شادیشان در جنگ بود، و بزرگترین خوشبختی را مرگ در جنگ میدانستند (گیرشمن، 97، 286).
فرمانده جنگی هر گروه از این مردم، فرمانروایشان نیز بود. ولی قدرت و اختیارات وی به وسیلة گروهی از سالخوردهترین اشخاص و یا سرداران جنگی محدود میشد (یونسکو، 2/278، 280). بعدها به تدریج این قدرت افزایش یافت و آنان تبدیل به شاهان و سلاطین مطلقالعنان گردیدند. آریاییان بهطور کلی به 3 طبقه تقسیم میشدند: جنگجویان، روحانیان و مردم عادی، ولی تقسیمات اجتماعی دیگری نیز وجود داشت. مثلاً شاه، اشرافِ جنگجو، کشاورزانِ آزاد (بریتانیکا، ذیل سلتها). به هر حال، نزد بیشتر طوایف آریایی، شاه عالیترین مقام روحانی بود و حتی گاهی فرزند ایزدان شمرده میشد (اومستد، 14؛ یونسکو، 277).
زندگی آریاییان اولیه بر پایة دامداری و چادرنشینی بود، ولی پس از مهاجرت به نواحی دیگر به تدریج در دهکدهها اقامت گزیدند و با طریقة زندگی کشاورزی آشنا شدند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپائی؛ گیرشمن، 68؛ اومستد، 14). آنان زمین را با خیش شخم میزدند (گرانتفسکی، 63) و برخی از حیوانات را اهلی کرده بودند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپائی). ابزارهایشان در آغاز سنگی بود، اما به تدریج با فلز ازجمله طلا، نقره و مس آشنا شدند، و سپس آهن و فولاد را نیز به کار گرفتند و در پیشهوری، ذوب فلزات و ساخت ابزار (گرانتفسکی، 64) به خصوص جنگافزار، مهارت تمام یافتند.
تا جایی که اطلاع داریم نظام خانوادگی آریاییان اساس پدرسالاری داشت، اما روابط خانوادگی میان افراد صمیمانه بود. زن، بانوی خانه و شایستة احترام شمرده میشد. تعدد زوجات چندان معمول نبود و تکهمسری غلبه داشت (یونسکو، 329).
مردم آریایی بیشتر به امور جاری زندگی و به آنچه آسایش و امنیت ایشان را تأمین میکرد توجه داشتند و از این روی دین آنان در آغاز بسیار ساده بود. عناصر طبیعت، و عواملی را که در زندگی و معیشت ایشان مؤثر در طبیعت بودند (گوش، 219؛ یونسکو، 393).
آریاییان در آغاز برای مفهوم الوهیت نامی نداشتند و هریک از قوا و عناصر طبیعت را به نامی که داشت ستایش و نیایش میکردند. در آغاز، آسمان، اجرام سماوی و پدیدههایی چون ماه، ستارگان، رعد و برق و باد را میپرستیدند. و چون بالاترین خدایان، خدای آسمان بود، کلمة عام برای مفهوم «خدا» در اغلب زبانهای آریایی از کلمة دیهئوس (ایرلندی، دیا توتُنی باستان، زیو ، سنسکریت، دِوَه ، لاتین، دِئوس ، لیتوانیایی، دیهوَس ...) اخذ شده است، چنانکه «زئوس» در یونانی یو (پیتر) در لاتین، دیائوس در سنسکریت، خدای آسمان است (از ریشة دیو = تابیدن، نور افشاندن) (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
نام دیگر خدای آسمان نزد آریاییان کهن، وَرونه (نزد یونانیان، اورانوس ) بود. این نام بیشتر به پهنة آسمان و گستردگی و فراگیری آن نظر داشت (از ریشة var = پوشاندن)؛ بعدها در ایران «آهوره» جای «ورونه» را گرفت (دوشمن گیمن، 334؛ گوش، 221, 222). نزد ایرانیان و هندیان، ورونه یا «میتره» (در سنسكریت، یا میثره در اوستا) ارتباط بسیار نزدیک داشت و غالباً نام هر دو با هم میآمد (همانجا؛ کریستنسن، 38). در اوستا، میثره که رابطهای نزدیک با خورشید داشت، بر چراگاههای پهناور آریایی فرمانروایی میکرد. سرچشمة دادگری بود و پاسدار پیمان و نگهبان خانه و خنواده (اومستد، 34). او خدای حافظ قانون و نگهبان پیمان بود (موله، 39).
آریاییان قدیم معتقد بودند که در سراسر عالم هستی، در تمام کیهان و در دوران موجودات جهان، قانون و نظامی استوار و تغییرناپذیر برقرار است، به این قانون در وداها ریته در اوستا اَثَه ، و در پارسی باستان اَرْتَه گفته میشود، و آتش و نور، تجلی و تجسم این اصل جاویدان و زوالناپذیر است و نگهبانی و حراست آن بر عهدة «میتره» و «ورونِه» قرار دارد (مجتبائی، 30-32).
زمین نیز نزد این مردم مقدس بود، و غالباً آن را با آسمان به صورت یک زوج تصور میکردند و آدمیان و سایر موجودات را فرزندان آن دو میدانستند. در وداها، زمین (پرتهیوی ) و آسمان، غالباً با هم و به عنوان مادر و پدر موجودات عالم یاد میشوند. در بین اقوام ایرانی نیز زمین (زَم)، که در اوستا ارمیتی نیز نامیده میشود. چنین بوده است و به گفتة هرودوت (4/59) سکاییان که از اقوام ایرانی بودهاند، زمین و آسمان را زن و شوهر میگفتند (هیستینگز، ذیل بین آریاییان و خدا، نزد ایرانیان). در یونان باستان نیز زمین (گه و گیه )، و آسمان (زئوس و اورانوس)، زن و شوهر و پدر و مادر موجودات تصور میشدند (همانجا). کلمة «ارمئیتی» که به معنی وفاداری و پرهیزگاری است، از اهمیت اخلاقی پرستش این ایزد در ایران باستان حکایت دارد (دوشن گیمن، 336).
پرستش خورشید یکی از ارکان مهم دینی آریاییان محسوب میشد. خورشید در سنسکریت سوریه و سوور ، در اوستائی هور ، در لاتین سول و نزد یونانیان باستان هلیوس نامیده میشد ٠هیستینگز، ذیل دین آریایی؛ نکـ آفتابپرستی).
ایندره ، ایزدِ تندر هندوان و ایرانیان کهن بود که خدای جنگ نیز شمرده میشد و شکستناپذیر بود. جنگ او با ورتره ، دیو خشکی و خشکسالی، که آبها را در آسمان نگهداشته بود، در وداها و ادبیات ودایی معروف است. ایندره در این جنگ ورتره را شکست میدهد و آبها را آزاد میکند و باران از آسمان فرو میریزد. در کناره ایندره، ایزد باد (در سنسکریت واته و وایو، در اوستائی وایو و در پروسی قدیم ویوپتیس ) قرار داشت (همانجا). در ادبیات دینی ایرانیان به زبان پهلوی، «وای» خداوند زندگی و مرگ بود و حاکم بر فضا (موله، 41؛ دوشن گیمن، 334؛ بار، 78).
پرستش آتش یکی از کهنترین آیینهای آریاییان بوده است (گوش، 219). هندیان باستان آن را اَگنی و اسلاوهای قدیم اُگنی مینامیدند، در زبان لاتین ایگنیس و در لیتوانیایی اوگنیس خوانده میشد. نزد ایرانیان آتر شعلة مقدسی بود که قربانی یا پیشکسی را به آسمان میبرد و به خدایان میرساند (هیستینگز، ذیل بین آریاییان؛ یونسکو، 2/416). آتش نیز چون خورشید و اجرام نورانی آسمان، از آن روی که منشأ نور بود، و ظلمت و نیروهای طلمانی را برطرف میکرد، در آراءِ دینی و آیینهای این مردم اهمیت خاص داشت. همچنین برخی از گیاهان، رودها و کوهها نیز مقدس بودند، و گیاه هئومه در ایران و سومه در هند تقدس خاص داشت و عصارة آن در مراسم و آیینهای دینی نوشته میشد. یوناییان باستان جنگلها، و پروسیها مراتع را مقدس میانگاشتند، اما اشیاء مقدس تنوع بیشتری داشتند: یونانیان اولیه اتشفشانها و غارها را، هندیان باستان شیار کشتزار، طلوع فجر و باران را نیایش میکردند؛ در میان کهن برای چشمهها، برای سنگِ مرز و حتی برای درِ خانه ایزدانی داشتند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان؛ یونسکو، 2/402٩.
آریاییان به قوای نامرئی نیز اعتقاد داشتند و آنان را در امور جهان و در زندگانی خود مؤثر میدانستند. رومیان این قوا را نومینا مینامیدند و یونانیان نیز برای برخی اشیاءِ عجیب قائل به روح بودند (همو، 2/403، 415، 416). ایرانیان و هندیان نیز به ترتیب به اینگونه نیروهای نامرئی به نامهای «پَری» (اوستائی، پئیریکه ) و راکشس (سنسکریت)، اعتقاد داشتند.
در نزد آریاییان ارواح گذشتگان مورد احترام و تا حدودی شایستة پرستش بودند. یونانیان کهن، ارواح مردگان را قادر به اعمال نیک و بد میدانستند، و برای جلب رضایتشان دعا میخواندند، آداب معینی را به جای میآوردند و یا برای آنان قربانی میکردند. آریاییان اعتقاد داشتند که روح باید پس از مرگ به دیگر نیاکان سزاوارِ پرستش بپیوندد، و برای آن آداب و رسوم معینی به جای میآوردند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
بعضی از اقوام آریایی، قلمرو مردگان را در آسمان میپنداشتند (چون آریاییان هند) و برخی دیگر در زیرزمین (چون یونانیان)، و به هر حال، جایگاه مردگان را در فاصلهای دور تصور میکردند (همانجا). اندیشة این اقوام دربارة چگونگی رسیدن به این جایگاه نیز تا حدود زیادی یکسان بود. ایرانیان و هندیان به پلی که روح باید از آن عبور کند معتقد بودند، و در اساطیر هر دو قوم، و نیز سلتها، دوشیزهای جوان به پیشواز روح میآید. در اوستا، پس از مرگ آدمی، روح او باید به داوری گذاشته شود و نزد یونانیان نیز این اعتقاد وجود داته است (بریتانیکا، ذیل سلتها؛ دوشنگیمن، 366).
بدینسان، لازم بود که آدمیان به طرقی اسباب رضایت و خشنودی ایزدان خود را فراهم آورند و این مقصود با تقدیم قربانی و پیشکش انواع خوراکی و نوشابه به خدایانشان برآورده میشد. انجام قربانی، علاوه بر اینکه موجب خشنودی خدایان میشد. دارای نوعی نیرو و خاصیت جادویی نیز بود که قربانیکننده از آن بهرهور میشد. جادو نیز در کنار قربانی وجود داشت و اصولاً این دو، معنایی پیوسته به هم داشتند. این مردمان، چه با جادو چه با قربانی، میکوشیدند که به نیروهای ماوراء طبیعی نزدیکی جویند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
بهترین راه برای اطلاع از چگونگی گسترش اقوام آریایی در جهان، تحقیق در تاریخ زبانهای این اقوام و بررسی انشعابات و تحولات آنهاست. این مردم در طی قرون و مهاجرتهای پیدرپی به نقاط دوردست، به شعبههای مختلف تقسیم شدند. از طریق تحقیقات تطبیقی در کهنترین آثار باقیمانده از بعضی از شاخههای زبان آریاییان (چون وداها، اوستا، سنگ نبشتههای هیتی و هخامنشی، آثار نویسندگان یونان و روم قدیم) و مقایسة زبانهای این خانواده با یکدیگر و با متون کهن، میتوان تا حدودی به خصوصیات زبان اولیة هند و اروپایی که خود لهجههای مختلف داشته پی برد و آن را به گونهای بازسازی کرد، و شاخههای مختلف را شناخت (میّه، فصل I).
چنانکه ملاحظه شد، اقوام آریایی به 2 گروه بزرگ شرقی و غربی تقسیم شدند. و طبعاً زبانهای آنها نیز به 2 گروه بزرگ شرقی و غربی تقسیم میشود: گروه شرقی را امروزه گروه ستم و گروه غربی را گروه کنتوم مینامند (آمریکانا، ذیل ایران؛ بارو، 13) این نامگذاری بر چگونگی تلفظ و اختلاف واجها در این 2 گروه مبتنی است و تلفظ واج K اصلی را، که در زبانهای شرقی «س» و «ش» (صفیری) و در زبانهای غربی «ک» (نرمکانی) تلفظ میشود نمونة این تفاوت کلی گرفته و کلمة «صد» را که در اوستایی (از زبانهای شرقی) سِتَم و در لاتین (از زبانهای غربی) کِنتوم تلفظ میشود نمودار و مبنای نامگذاری این 2 گروه قرار دادهظاند.
زبانها: زبانهای آریایی را به صورتهای مختلف تقسیم و طبقهبندی کردهاند، لیکن آنچه در زیر میآید بر پایة تشخیص دو گونة مذکور در بالاست (آمریکانا؛ ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بریتانیکا، ذیل زبانهای هند و اروپایی، دایرهالمعارف شوروی، ذیل زبانشناسی هند و اروپایی؛ اورانسکی، 42). این تقسیمبندی، گرچه دیگر قطعیت و کلیتی را که قبلاً تصور میشد دارا نیست (بارو، 13)، لیکن هنوز عملاً روشنترین نوع طبقهبندی این زبانهاست. در گروه غربی (کنتوم) زبانهای زیر قرار میگیرند:
1. زبانهای ایتالی : زبانهای لاتین یا رومیانی یعنی زبانهای ایتالیایی، اسپانیایی، پرتغالی و فرانسوی. از این گروهند که زبان لاتین (قدیم، کلاسیک و قرون وسطایی) امروز در جایی تکلّم نمیشود، ولی زبانهای دیگر این گروه امروز در ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، فرانسه، بلژیک، سویس، رومانی، کانادا و کشورهای امریکای جنوبی و مرکزی رواج دارند.
2. زبانهای ژرمنی : زبانهای آلمانی، انگلیسی و اغلب زبانهای اروپای شمالی از این گروهند، و در آلمان، اتریش، بلژیک، دانمارک، هلند، سوئد، نروژ، سویس، انگلستان، ایرلند، کانادا، ایالات متحده، ایسلند، زلاندنو، استرالیا و افریقای جنوبی به زبانهای این گروه سخن میگویند. این شعبه کلاً 3 شاخة شرقی، شمالی و غربی دارد و قدیمیترین صورت آن گوتی است که از بین رفته است.
3. زبانهای سلتی: در ایرلند، اسکاتلند، ویلز و برتانی (در فرانسه) رایج است. یکی از شاخههای قدیم آن یعنی گلی چند قرن پیش از میلاد در اروپا، از بریتانیا تا بالکان، متداول بود.
4. زبانهای یونانی یا هِلِنی: زبان یونانی از حدود 1600ق م در ناحیة اژه رواج داشت. کهنترین زبانهای شناخته شدة این گروه زبانهای موکنهای (میسهنهای) ، مینویی و آخایی است، و یونانی قدیم (هُمِری)، آتیک ، دوریایی ، کورینتی ، یونانی کلاسیک و بیزانسی در این گروهند. امروز کسی به این زبانها سخن نمیگوید، و تنها یونانی جدید از این گروه باقی است که مردم یونان و بخشی از قبرس بدان تکلم میکنند.
زبانهای زیر از گروه شرقی (ستم) به شمار میروند:
5. آلبانیایی: که در آلبانی و برخی قسمتهای ایتالیا و یوگسلاوی بدان سخن میگویند و از قرن 15م شناخته شده است.
6. آناتولیایی: در هزارة 2 و اول ق م در قسمت آسیایی ترکیه و شمال سوریه رواج داشته و از بین رفته است. شناختهشدهترین زبان در این شعبه، زبان هیتی است و کهنترین متن موجود هیتی از قرن 17 ق م است.
7. ارمنی: در ارمنستان شوروی و در میان ارمنیان نقاط دیگر رایج است. این زبان دارای 2 مرحله است، ارمنی کهن (کلاسیک) و ارمنی کنونی. قدیمترین متن موجود از ارمنی کهن به قرن 5م میرسد.
8. زبانهای بالتی ـ اسلاوی: اکنون در بلغارستان، چکسلواکی، لهستان، روسیه و یوگسلاوی رواج دارند. برخی از زبانشناسان، بالتی و اسلاوی را جدا از هم میدانند. در این صورت زبانهای اسلاوی شامل روسی، اوکرائینی، لهستانی، چکی، اسلواکی، بلغاری و ... است. قدیمترین متن موجود از این گروه «اسلاوی کهن کلیسایی» است که به قرن 9م تعلق دارد (بارو 7).
9. تُخاری: که آن نیز اکنون از میان رفته است، ولی در هر هزارة اول م در ترکستان چین به آن تکلم میشده، و اسنادی از قرن 7م به این زبان در دست است. زبان تخاری دارای 2 شاخه است: تورفانی و کوچی یا کچایی بعضی دانشمندان 2 دسته زبانهای تخاری و آناتولیایی را در گروه کنتوم قرار دادهاند (بارو، 8, 13؛ گوش، 207). وجود این 2 زبان در شرق، تقسیم کلی زبانها به شرقی و غربی را نامطمئن میسازد، ولی شاید بتوان این 2 زبان (و به خصوص زبان تخاری) را بازماندة دوران پیش از جدایی ستم و کنتوم دانست (همانجا).
10. زبانهای هندی و ایرانی: گروه بزرگی از زبانهای شرقی است که هم شامل زبانهای هندی (رایج در هندوستان، سیلان، نپال و پاکستان) و هم به زبانهای ایرانی (در ایران، افغانستان، بخشهایی از عراق، ترکیه، پاکستان و اتحاد جماهیر شوروی) میشود.
زبانهای هندی را اصطاحاً هند و آریایی مینامند و آن را به 3 دوره تقسیم میکنند:
1. سنسکریت که شامل سنسکریت ودایی و سنسکریت کلاسیک است. سنسکریت ودایی زبان وداها و متون کهن وابسته به آنهاست، و سنسکریت کلاسیک زبان متون دینی و فلسفی جدیدتر، حماسهها، پورانهها، نمایشنامهها و نوشتههای دیگر است که هنوز در میان طبقة برهمنان و دانشمندان هندو مذهب هند رواج دارد و در نوشتن مطالب دینی و فلسفی و شرح و تفسیر متون قدیمیتر به کار میرود.
2. هندو آریایی میانه، شامل زبان پالی (که متون قدیمی بودایی به آن است)، زبان سنگنبشتههای آشوکا (فرمانروای هند در سدة 3ق م)، پراکریتها كه در متون دینی فرقة جاینی و نیز در نمایشنامهها به کار میرفته است.
3. زبانهای هند و آریایی جدیدی، که امروز در نواحی مختلف شبهقارة هند و پاکستان رواج دارند، چون هندی، بنگالی، گجراتی، کشمیری، سندی، پنجابی ... این زبانها عموماً از تحول زبانهای هند و آریایی میانه به وجود آمدهاند و سابقة آنها به اواخر هزارة اول م میرسد (نکـ بارو، 2-3).
زبانهای ایرانی نیز به 3 دوره تقسیم میشوند:
1. ایرانی کهن: شامل اوستایی (گاهانی که سرودهای منسوب به زرتشت به آن زبان است، و اوستایی جدید که زبان بخشهای جدیدتر اوستاست)، فارسی باستان (زبان کتیبههای هخامنشی)، و مادی (که تنها چند واژه و چند نام از آن در دست است).
2. ایرانی میانه: شامل فارسی میانه یا پهلوی (که برخی کتب دینی زرتشتی و بسیاری از نوشتههای مانی و چندین سنگنبشته به آن است)، پارتی (یا پهلوی اشکانی)، سغدی، سکایی، و خوارزمی که از آنها آثاری برجای مانده است.
3. ایرانی جدید: شامل زبانها و لهجههای رایج در مناطق مختلف ایران، چون فارسی، کردی، بلوچی، تاتی، طالشی، گیلکی، مازندرانی ... و برخی زبانهای رایج در مناطق دیگر چون پَشتو (در پاکستان و افغانستان)، آسی (در قفقاز) و چندین زبان و لهجة دیگر (میه فصل II؛ بارو، 6-11؛ اورانسکی، 18-22).
مآخذ: آمریکانا؛ اورانسکی، ای، م، مقدمة فقهاللغة ایرانی، ترجمة کریم کشاورز، تهران، پیام، 1358ش؛ اومستد، ا، ت، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمة محمد مقدم، تهران، ابنسینا، 1340ش؛ بار، کای، دیانت زرتشتی، ترجمة فریدون وهمن، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، 1348ش؛ بریتانیکا، دایرهالمعارف بزرگ شوروی؛ دیاکونوف، ا، م، تاریخ ماد، تاریخ ماد، ترجمة کریم کشاورز، تهران، پیام، 1357ش؛ کریستنسن، آرتور، مزداپرستی در ایران قدیم، ترجمة ذبیحالله صفا، دانشگاه تهران، 1336ش؛ گرانتفسکی، آ، تاریخ ایران، ترجمة سیروس ایزدی و حسین تحویلی، تهران، دنیا، فروردین 1359ش؛ گیرشمن، ر، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمة محمد معین، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1364ش؛ گیمیرا، بوش، «سیر مهاجرت هند و آریاییان»، سه گفتار دربارة آریاییان، ترجمة مسعود رجبنیا، انجمن فرهنگ ایران باستان، 1353ش؛ مالوری، ج، «تاریخچة تحقیقات در مسألة هند و اروپایی»، همان کتاب؛ مجتبایی، فتحالله، شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان، ترجمة ژالة آموزگار، تهران، توس، 1363ش؛ هیستینگز؛ یونسکو، تاریخ پیشرفت، ج 2؛ نیز:
Burrow, T., the Sanskrit Language, London, 1973; duchesne-Guillemin, J., »The religion of Ancient Iran«, Historia
Religionum, Edited by C.J. Bleeker & Geo Widengren, Vol. 1, leiden, 1971; Ghosh, B. K., »The Aryan problem« and »Indo-Iranian Relations«, in The History and Culture of the Indian people-the Vedic Age, Edited by R. C. majumdar, London, 1951; kent, Ronald G., Old Persian, Grammar, Texts & lexicon, American Oriental Society, 1961; Meillet, A., Introduction á l'étude Comparative des Langues indo-européennes, University of Alabama, 1964.
بعضی دانشمندان ترجیح میدهند که به جای این نام، اصطلاح «هند و اروپایی» را به کار برند و این تعبیر، بیشتر دلالت بر زبانهای این خانواده دارد. اصطلاح «هندواروپایی» تارساست. ولی کاربرد نام آریا برا یک «نژاد» معین نیز غیرعلمی و نارواست (دایرهالمعارف شوروی، ذیل نژاد آریایی؛ گوش، 201-202). همة اقوام آریایی احتمالاً خاستگاه مشترکی داشته و زمانی به لهجههای مختلف یک زبان سخن میگفتهاند و نمیتوان پنداشت که کاربرد واژة آریا، فقط برای برخی از آنان معتبر است و دیگران را شامل نمیشود (نکـ دیاکونوف، 142، 143)، زیرا از تُخاریان در شرق تا ایرلندیان در غرب، همگی شاخههای مختلف یک خانواده را تشکیل میدادهاند.
شواهد علمی نشان میدهد که آریاییان در دورة نوسنگی یا در هزارة 5ق م با هم میزیستند (مالوری، 72). اما در کجا؟ نظریات دربارة خاستگاه این اقوام پیش از گسترش و مهاجرتهایشان به نقاط مختلف آسیا و اروپا، بسیار متفاوت و غیردقیق است. از جاهای گوناگونی نام برده میشود، ولی بیشتر محققین برآنند که این مکان بایستی استپهای جنوب روسیه و شمال دریای خزر و دریای سیاه بوده باشد. این جایگاه اولیه را به نام دشتهای اوراسی (اروپا ـ آسیا) نیز خواندهاند که از یک سوی سر در آسیا و از سوی دیگر سر در اروپا دارد (گرانتفسکی، 54؛ گیرشمن، 49؛ بارو، 10، گوش، 212). پس به بیان دقیقتر این مسکن اولیه میتواند از قسمتهای شمال شرقی دریاچة آرال ـ که در آنجا تمدن آندرونوو کشف شده (گیمپرا، 79) ـ آغاز شود و تا شمال دریای سیاه را در بر گیرد که آثار تمدن تریپولیه در ناحیة کورگانهای اوکرائین (مالوری، 174؛ گوش، 209) نیز در این قسمت یافت شده است.
کشف تمدن تریپولیه، به روشن شدن مسألة منشاء آریاییان کمک بسیار کرده است. در کاوشهای باستانشناسی در تپههایی با نام روسی «کورگان»، گورهای فراوانی کشف شده که در آنها کسانی را به خاک سپرده بودند. بقایای این مردم که در دوران نوسنگی زندگی میکردند با آثار نخستین مهاجرانی که به یونان و ایتالیا رفتند، مردم سلتی زبان، بالتی زبان و اسلاوی زبان، آناتولیاییها، هندیان و ایرانیان، کاملاً شباهت دارند و سکاییها و کیمریها نیز منتسب به آنان هستند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ مالوری، 72). بسیاری از باستانشناسان شوروی چنین فرض کردهاند که هندیان و ایرانیان از ناحیة مرسوم به آندرونرو، در حوالی دریاچة آرال، بوده و مردم آنجا نیز فرهنگ آریایی داشتهاند (گیمپرا، 79).
از ریگودا و اوستا معلوم میشود که نیاکان اقوام هندی و ایرانی روزگاری با یکدیگر در سرزمینی واحد میزیستهاند. این جایگاه که در اوستایی با نام آئیریانم ـ وَئجو نیز خوانده شده (اورانسکی، 37، 55) به معنای «سرزمین آریاییان» است، ولی از آنجا که در متون کهن هندی از آن سخنی به میان نیامده (گوش، 219) و «آریاورتة» ودایی تنها نام نخستین جایگاه آریاییان در سرزمین هند است، شاید بتوان آئیریانم ـ وئجو (ایرانویچ) را فقط قرارگاه اولیة ایرانیان دانست.
کهنترین اطلاع از محل ایرانویچ به زمان اشکانیان برمیگردد که آنجا را بر ناحیة خوارزم منطبق میکردند (کریستنسن، 18، 19). کشفیات باستانشناسی در «آنائو»ی خوارزم هم نشان میدهد که از حدود 2000ق م قبایل آریایی در آن حوالی ساکن بودهاند (اورانسکی، 36). لیکن پیش از آمدن آریاییان، در آنجا تمدن و فرهنگ خاص شکل گرفته بوده و فرهنگ آریاییان از ناحیة دیگری و به احتمال از شمال به آن سرزمین مهاجرت کرده بودند. شاید این سرزمین اولیه، همان محدودة بزرگی باشد که پیشتر نام بردیم. طبق نظریة دیگری، خاستگاه اقوام آریایی را باید در نواحی شمالی روسیه (بخشهای جنوبی سیبری) جست (مالوری، 74). اگر چنین باشد، آریاییان به تدریج ـ بین هزارة 5 و 2 ق م ـ به منطقة سابقالذکر کوچ کرده و از آنجا به پایین و نواحی دیگر سرازیر شدهاند.
پیش از بررسی جهات و چگونگی مهاجرتهای آریاییان، بهتر است که پراکندگی آنان و جایگاه هر قوم را در سرزمین وسیع اولیه بررسی کنیم. از شواهد متکی بر بررسیهای زبانشناسی برمیآید که در منتهیالیه غربی این سرزمین مادری، سلتها، در جنوب و جنوب شرقی آنان قوم لاتین زبان، در نواحی شرقیِ سلتها، ژرمنها و در مشرق اراضی قوم لاتین زبان، یونانیان سکنی داشتند. مردمی که بعدها امپراتوری هیتی را تشکیل دادند و به زبان هیتی، که آن را جزو زبانهای آناتولیایی طبقهبندی میکنند، سخن میگفتند، در میانة ژرمنها و یونانیان و احیاناً به تمایل به سوی شرق ساکن بودند، و در مجاورت آنان ارمنیها بودهاند. در شرق یونانیان و جنوب شرقی ارمنیان، ایرانیان قرار داشتند، و در همسایگی (شمالی) ایرانیان، اسلاوها، نواحی شرق سرزمین ایرانیان، جایگاه هندیان بود، و در شرق یا شمال شرقیِ هندیان و ایرانیان، تخارها ساکن بودند (امریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بارو، 14, 15, 23). با در دست داشتن قلمرو هندیان و ایرانیان میتوان جایگاه تقریبی بقیة اقوام را نیز تعیین کرد: بنابر بعضی دلایل مبتنی بر زبانشناسی، ایرانیان و هندیان در سرزمینی میان شمال غربی استپ قرقیز کنونی و جنوب کوههای اورال، یعنی در نواحی شمالی دریاچة خزر، میزیستند (گوش، 210-211).
جهت مهاجرت آریاییان نیز متناسب با قلمروشان بوده و علت آن نیز شاید کمبود زمین برای احشام و یا سردی جایگاه اولیة آنها بوده باشد (گیرشمن، 70). آغاز حرکتهای ایشان را نیز میتوان بیش از پایان هزارة 3 و یا اوایل هزارة 2 ق م (آمریکانا، ذیل ایران و باستانشناسی) و یا حدود 2400 ق م (گوش، 209) دانست.
در حدود 4000 ق م گروه غربی (موسوم به هند و ژرمنی) از گروه شرقی (موسوم به هند و ایرانی) جدا شدند (آمریکانا؛ ذیل ایران و زبانهای هند و اروپایی)، و جدایی قبایل هندی از ایرانی هم به احتمال قوی در همین زمان انجام گرفته است (اورانسکی، 44؛ گرانتفسکی، 59؛ گوش، 206). آریاییان هندی پس از جدایی از ایرانیان، از هندوکش گذشته، از طرف شمال غربی هند به درة سند و پنجاب رسیدند و از آنجا به تدریج پیش رفتند (دوشمن گیمن، 326؛ اورانسکی، 43) و سرانجام تا نواحی جنوبی هند رسیدند. آریاییان ایران نیز در همان دوران رو به سوی جنوب نهادند و احتمالاً از دو سوی قفقاز و ماوراءالنهر، به داخل ایران روان شدند (آمریکانا، ذیل ایران؛ گیرشمن، 52، 66). ایرانیان شرقی از ماوراءالنهر با ایرانویچ و ایرانیان غربی از کوههای قفقاز رو به جنوب نهادند. پارتیان که یکی از طوایف سکایی بودند، اطراف دربند خزر (گیرشمن، 88، 286) و بعداً سراسر خراسان بزرگ را در اختیار گرفتند. دو قوم پارس و ماد هم از جانب غرب دریاچة خزر وارد شدند: مادها اطراف دریاچة ارومیه اقامت گزیدند (گیرشمن، 87)، و پارسها که ابتدا در حوالی دریاچة ارومیه بودند به جنوب کوچ کردند و تا خوزستان پیش رفتند (همو، 87، 89). حضور مادها و پارسها در ایران از قرن 9 ق م مسلّم است (بارو، 31).
سکاییها، برادران دیگر ایرانیان، در جای خود باقی ماندند، تا در حدود 750-700 ق م به سوی غرب (اروپا) و جنوب روان شدند. اینان حملات گستردة فراوان به داخل اروپا داشتند و قلمرو خود را تا سواحل دانوب گسترش دادند (همو، 23). تخاریان، به عکس طوایف و اقوام دیگر آریایی که با یکدیگر ارتباط نزدیک و مبادلات فرهنگی داشتند، بالنسبه منزوی ماندند و شواهد زبانشناسی نشان میدهد که زبانشان نیز پیوستگی با دیگر زبانها پیدا نکرد (همو، 16, 17). تخاریها در زمانی نامعلوم به سوی شرق رفتند و در ناحیة ترکستان چین اقامت گزیدند، و تا دورانی میان سدههای 6 و 9 یا 10م در آنجا بودند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بارو، 8)، ولی پس از آن دیگر نشانی از تخاریان در دست نیست، و ظاهراً در اقوام قومی مستحیل شدهاند.
در غرب ایران و در آسیای صغیر، امپراتوری هیتی در 1900 یا 1950 ق م تشکیل شد (آمیرکانا، ذیل باستانشناسی؛ گیرشمن، 49، 50؛ گوش، 206). بنابر شواهد زبانشناسی احتمالاً مهاجرت هیتیها پیش از دیگران شروع شده بود (بارو، 17, 18). آخائیان در حدود 1900ق م وارد یونان شدند. سِلتها در حوالی قرن 12 تا 8 ق م به حوالی الپ رسیده بودند و نخستین اقامتگاههایشان در فرانسه و جنوب آلمان بود (بریتانیکا، ذیل سلتها) و در حوالی 500ق م فرانسه و جزایر انگلیس را اشغال کرده بودند (بارو، 11). اقوام جنگجوی ژرمنی یا توتنی در حدود 500-400ق م در شمال آلمان و جنوب سوئد بودند (بریتانیکا، ذیل مردم ژرمنی)، اما اسلاوها دیرتر از دیگر آریاییان به اروپا رسیدند. آنها در قرون اول و 2م در حوزة رودهای «دِنیپر»، «دنیستر» و شرق رود ویستولا بودند و تا قرن 5م اروپای شرقی و قسمتهایی از شمال غربی آسیا را تسخیر کردند (آمریکانا، ذیل مردم اسلام و زبانهای اسلامی).
مهاجرتهای آریاییان معمولاً با قهر و غلبه همراه بود. اینان اقوامی خانه به دوش بودند. بر مرکبهای بادپای خود به این سوی و آن سوی هجوم میبردند (گیرشمن، 70) و سرانجام پهنة بزرگی از جهان آن روز را زیر سم ستوران و چرخهای گردونههای خویش گرفتند. آریاییان که چرخ ساخته و اسب را رام کرده بودند، موفق به ساختن ارابههای اسبی شدند که چه در جنگ و چه در حملونقل از آنها بهره میگرفتند (اومستد، 15؛ گیرشمن، 68). آنان اشتیاق فراوان به حادثهجویی داشتند. خوشی و شادیشان در جنگ بود، و بزرگترین خوشبختی را مرگ در جنگ میدانستند (گیرشمن، 97، 286).
فرمانده جنگی هر گروه از این مردم، فرمانروایشان نیز بود. ولی قدرت و اختیارات وی به وسیلة گروهی از سالخوردهترین اشخاص و یا سرداران جنگی محدود میشد (یونسکو، 2/278، 280). بعدها به تدریج این قدرت افزایش یافت و آنان تبدیل به شاهان و سلاطین مطلقالعنان گردیدند. آریاییان بهطور کلی به 3 طبقه تقسیم میشدند: جنگجویان، روحانیان و مردم عادی، ولی تقسیمات اجتماعی دیگری نیز وجود داشت. مثلاً شاه، اشرافِ جنگجو، کشاورزانِ آزاد (بریتانیکا، ذیل سلتها). به هر حال، نزد بیشتر طوایف آریایی، شاه عالیترین مقام روحانی بود و حتی گاهی فرزند ایزدان شمرده میشد (اومستد، 14؛ یونسکو، 277).
زندگی آریاییان اولیه بر پایة دامداری و چادرنشینی بود، ولی پس از مهاجرت به نواحی دیگر به تدریج در دهکدهها اقامت گزیدند و با طریقة زندگی کشاورزی آشنا شدند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپائی؛ گیرشمن، 68؛ اومستد، 14). آنان زمین را با خیش شخم میزدند (گرانتفسکی، 63) و برخی از حیوانات را اهلی کرده بودند (آمریکانا، ذیل زبانهای هند و اروپائی). ابزارهایشان در آغاز سنگی بود، اما به تدریج با فلز ازجمله طلا، نقره و مس آشنا شدند، و سپس آهن و فولاد را نیز به کار گرفتند و در پیشهوری، ذوب فلزات و ساخت ابزار (گرانتفسکی، 64) به خصوص جنگافزار، مهارت تمام یافتند.
تا جایی که اطلاع داریم نظام خانوادگی آریاییان اساس پدرسالاری داشت، اما روابط خانوادگی میان افراد صمیمانه بود. زن، بانوی خانه و شایستة احترام شمرده میشد. تعدد زوجات چندان معمول نبود و تکهمسری غلبه داشت (یونسکو، 329).
مردم آریایی بیشتر به امور جاری زندگی و به آنچه آسایش و امنیت ایشان را تأمین میکرد توجه داشتند و از این روی دین آنان در آغاز بسیار ساده بود. عناصر طبیعت، و عواملی را که در زندگی و معیشت ایشان مؤثر در طبیعت بودند (گوش، 219؛ یونسکو، 393).
آریاییان در آغاز برای مفهوم الوهیت نامی نداشتند و هریک از قوا و عناصر طبیعت را به نامی که داشت ستایش و نیایش میکردند. در آغاز، آسمان، اجرام سماوی و پدیدههایی چون ماه، ستارگان، رعد و برق و باد را میپرستیدند. و چون بالاترین خدایان، خدای آسمان بود، کلمة عام برای مفهوم «خدا» در اغلب زبانهای آریایی از کلمة دیهئوس (ایرلندی، دیا توتُنی باستان، زیو ، سنسکریت، دِوَه ، لاتین، دِئوس ، لیتوانیایی، دیهوَس ...) اخذ شده است، چنانکه «زئوس» در یونانی یو (پیتر) در لاتین، دیائوس در سنسکریت، خدای آسمان است (از ریشة دیو = تابیدن، نور افشاندن) (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
نام دیگر خدای آسمان نزد آریاییان کهن، وَرونه (نزد یونانیان، اورانوس ) بود. این نام بیشتر به پهنة آسمان و گستردگی و فراگیری آن نظر داشت (از ریشة var = پوشاندن)؛ بعدها در ایران «آهوره» جای «ورونه» را گرفت (دوشمن گیمن، 334؛ گوش، 221, 222). نزد ایرانیان و هندیان، ورونه یا «میتره» (در سنسكریت، یا میثره در اوستا) ارتباط بسیار نزدیک داشت و غالباً نام هر دو با هم میآمد (همانجا؛ کریستنسن، 38). در اوستا، میثره که رابطهای نزدیک با خورشید داشت، بر چراگاههای پهناور آریایی فرمانروایی میکرد. سرچشمة دادگری بود و پاسدار پیمان و نگهبان خانه و خنواده (اومستد، 34). او خدای حافظ قانون و نگهبان پیمان بود (موله، 39).
آریاییان قدیم معتقد بودند که در سراسر عالم هستی، در تمام کیهان و در دوران موجودات جهان، قانون و نظامی استوار و تغییرناپذیر برقرار است، به این قانون در وداها ریته در اوستا اَثَه ، و در پارسی باستان اَرْتَه گفته میشود، و آتش و نور، تجلی و تجسم این اصل جاویدان و زوالناپذیر است و نگهبانی و حراست آن بر عهدة «میتره» و «ورونِه» قرار دارد (مجتبائی، 30-32).
زمین نیز نزد این مردم مقدس بود، و غالباً آن را با آسمان به صورت یک زوج تصور میکردند و آدمیان و سایر موجودات را فرزندان آن دو میدانستند. در وداها، زمین (پرتهیوی ) و آسمان، غالباً با هم و به عنوان مادر و پدر موجودات عالم یاد میشوند. در بین اقوام ایرانی نیز زمین (زَم)، که در اوستا ارمیتی نیز نامیده میشود. چنین بوده است و به گفتة هرودوت (4/59) سکاییان که از اقوام ایرانی بودهاند، زمین و آسمان را زن و شوهر میگفتند (هیستینگز، ذیل بین آریاییان و خدا، نزد ایرانیان). در یونان باستان نیز زمین (گه و گیه )، و آسمان (زئوس و اورانوس)، زن و شوهر و پدر و مادر موجودات تصور میشدند (همانجا). کلمة «ارمئیتی» که به معنی وفاداری و پرهیزگاری است، از اهمیت اخلاقی پرستش این ایزد در ایران باستان حکایت دارد (دوشن گیمن، 336).
پرستش خورشید یکی از ارکان مهم دینی آریاییان محسوب میشد. خورشید در سنسکریت سوریه و سوور ، در اوستائی هور ، در لاتین سول و نزد یونانیان باستان هلیوس نامیده میشد ٠هیستینگز، ذیل دین آریایی؛ نکـ آفتابپرستی).
ایندره ، ایزدِ تندر هندوان و ایرانیان کهن بود که خدای جنگ نیز شمرده میشد و شکستناپذیر بود. جنگ او با ورتره ، دیو خشکی و خشکسالی، که آبها را در آسمان نگهداشته بود، در وداها و ادبیات ودایی معروف است. ایندره در این جنگ ورتره را شکست میدهد و آبها را آزاد میکند و باران از آسمان فرو میریزد. در کناره ایندره، ایزد باد (در سنسکریت واته و وایو، در اوستائی وایو و در پروسی قدیم ویوپتیس ) قرار داشت (همانجا). در ادبیات دینی ایرانیان به زبان پهلوی، «وای» خداوند زندگی و مرگ بود و حاکم بر فضا (موله، 41؛ دوشن گیمن، 334؛ بار، 78).
پرستش آتش یکی از کهنترین آیینهای آریاییان بوده است (گوش، 219). هندیان باستان آن را اَگنی و اسلاوهای قدیم اُگنی مینامیدند، در زبان لاتین ایگنیس و در لیتوانیایی اوگنیس خوانده میشد. نزد ایرانیان آتر شعلة مقدسی بود که قربانی یا پیشکسی را به آسمان میبرد و به خدایان میرساند (هیستینگز، ذیل بین آریاییان؛ یونسکو، 2/416). آتش نیز چون خورشید و اجرام نورانی آسمان، از آن روی که منشأ نور بود، و ظلمت و نیروهای طلمانی را برطرف میکرد، در آراءِ دینی و آیینهای این مردم اهمیت خاص داشت. همچنین برخی از گیاهان، رودها و کوهها نیز مقدس بودند، و گیاه هئومه در ایران و سومه در هند تقدس خاص داشت و عصارة آن در مراسم و آیینهای دینی نوشته میشد. یوناییان باستان جنگلها، و پروسیها مراتع را مقدس میانگاشتند، اما اشیاء مقدس تنوع بیشتری داشتند: یونانیان اولیه اتشفشانها و غارها را، هندیان باستان شیار کشتزار، طلوع فجر و باران را نیایش میکردند؛ در میان کهن برای چشمهها، برای سنگِ مرز و حتی برای درِ خانه ایزدانی داشتند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان؛ یونسکو، 2/402٩.
آریاییان به قوای نامرئی نیز اعتقاد داشتند و آنان را در امور جهان و در زندگانی خود مؤثر میدانستند. رومیان این قوا را نومینا مینامیدند و یونانیان نیز برای برخی اشیاءِ عجیب قائل به روح بودند (همو، 2/403، 415، 416). ایرانیان و هندیان نیز به ترتیب به اینگونه نیروهای نامرئی به نامهای «پَری» (اوستائی، پئیریکه ) و راکشس (سنسکریت)، اعتقاد داشتند.
در نزد آریاییان ارواح گذشتگان مورد احترام و تا حدودی شایستة پرستش بودند. یونانیان کهن، ارواح مردگان را قادر به اعمال نیک و بد میدانستند، و برای جلب رضایتشان دعا میخواندند، آداب معینی را به جای میآوردند و یا برای آنان قربانی میکردند. آریاییان اعتقاد داشتند که روح باید پس از مرگ به دیگر نیاکان سزاوارِ پرستش بپیوندد، و برای آن آداب و رسوم معینی به جای میآوردند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
بعضی از اقوام آریایی، قلمرو مردگان را در آسمان میپنداشتند (چون آریاییان هند) و برخی دیگر در زیرزمین (چون یونانیان)، و به هر حال، جایگاه مردگان را در فاصلهای دور تصور میکردند (همانجا). اندیشة این اقوام دربارة چگونگی رسیدن به این جایگاه نیز تا حدود زیادی یکسان بود. ایرانیان و هندیان به پلی که روح باید از آن عبور کند معتقد بودند، و در اساطیر هر دو قوم، و نیز سلتها، دوشیزهای جوان به پیشواز روح میآید. در اوستا، پس از مرگ آدمی، روح او باید به داوری گذاشته شود و نزد یونانیان نیز این اعتقاد وجود داته است (بریتانیکا، ذیل سلتها؛ دوشنگیمن، 366).
بدینسان، لازم بود که آدمیان به طرقی اسباب رضایت و خشنودی ایزدان خود را فراهم آورند و این مقصود با تقدیم قربانی و پیشکش انواع خوراکی و نوشابه به خدایانشان برآورده میشد. انجام قربانی، علاوه بر اینکه موجب خشنودی خدایان میشد. دارای نوعی نیرو و خاصیت جادویی نیز بود که قربانیکننده از آن بهرهور میشد. جادو نیز در کنار قربانی وجود داشت و اصولاً این دو، معنایی پیوسته به هم داشتند. این مردمان، چه با جادو چه با قربانی، میکوشیدند که به نیروهای ماوراء طبیعی نزدیکی جویند (هیستینگز، ذیل دین آریاییان).
بهترین راه برای اطلاع از چگونگی گسترش اقوام آریایی در جهان، تحقیق در تاریخ زبانهای این اقوام و بررسی انشعابات و تحولات آنهاست. این مردم در طی قرون و مهاجرتهای پیدرپی به نقاط دوردست، به شعبههای مختلف تقسیم شدند. از طریق تحقیقات تطبیقی در کهنترین آثار باقیمانده از بعضی از شاخههای زبان آریاییان (چون وداها، اوستا، سنگ نبشتههای هیتی و هخامنشی، آثار نویسندگان یونان و روم قدیم) و مقایسة زبانهای این خانواده با یکدیگر و با متون کهن، میتوان تا حدودی به خصوصیات زبان اولیة هند و اروپایی که خود لهجههای مختلف داشته پی برد و آن را به گونهای بازسازی کرد، و شاخههای مختلف را شناخت (میّه، فصل I).
چنانکه ملاحظه شد، اقوام آریایی به 2 گروه بزرگ شرقی و غربی تقسیم شدند. و طبعاً زبانهای آنها نیز به 2 گروه بزرگ شرقی و غربی تقسیم میشود: گروه شرقی را امروزه گروه ستم و گروه غربی را گروه کنتوم مینامند (آمریکانا، ذیل ایران؛ بارو، 13) این نامگذاری بر چگونگی تلفظ و اختلاف واجها در این 2 گروه مبتنی است و تلفظ واج K اصلی را، که در زبانهای شرقی «س» و «ش» (صفیری) و در زبانهای غربی «ک» (نرمکانی) تلفظ میشود نمونة این تفاوت کلی گرفته و کلمة «صد» را که در اوستایی (از زبانهای شرقی) سِتَم و در لاتین (از زبانهای غربی) کِنتوم تلفظ میشود نمودار و مبنای نامگذاری این 2 گروه قرار دادهظاند.
زبانها: زبانهای آریایی را به صورتهای مختلف تقسیم و طبقهبندی کردهاند، لیکن آنچه در زیر میآید بر پایة تشخیص دو گونة مذکور در بالاست (آمریکانا؛ ذیل زبانهای هند و اروپایی؛ بریتانیکا، ذیل زبانهای هند و اروپایی، دایرهالمعارف شوروی، ذیل زبانشناسی هند و اروپایی؛ اورانسکی، 42). این تقسیمبندی، گرچه دیگر قطعیت و کلیتی را که قبلاً تصور میشد دارا نیست (بارو، 13)، لیکن هنوز عملاً روشنترین نوع طبقهبندی این زبانهاست. در گروه غربی (کنتوم) زبانهای زیر قرار میگیرند:
1. زبانهای ایتالی : زبانهای لاتین یا رومیانی یعنی زبانهای ایتالیایی، اسپانیایی، پرتغالی و فرانسوی. از این گروهند که زبان لاتین (قدیم، کلاسیک و قرون وسطایی) امروز در جایی تکلّم نمیشود، ولی زبانهای دیگر این گروه امروز در ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، فرانسه، بلژیک، سویس، رومانی، کانادا و کشورهای امریکای جنوبی و مرکزی رواج دارند.
2. زبانهای ژرمنی : زبانهای آلمانی، انگلیسی و اغلب زبانهای اروپای شمالی از این گروهند، و در آلمان، اتریش، بلژیک، دانمارک، هلند، سوئد، نروژ، سویس، انگلستان، ایرلند، کانادا، ایالات متحده، ایسلند، زلاندنو، استرالیا و افریقای جنوبی به زبانهای این گروه سخن میگویند. این شعبه کلاً 3 شاخة شرقی، شمالی و غربی دارد و قدیمیترین صورت آن گوتی است که از بین رفته است.
3. زبانهای سلتی: در ایرلند، اسکاتلند، ویلز و برتانی (در فرانسه) رایج است. یکی از شاخههای قدیم آن یعنی گلی چند قرن پیش از میلاد در اروپا، از بریتانیا تا بالکان، متداول بود.
4. زبانهای یونانی یا هِلِنی: زبان یونانی از حدود 1600ق م در ناحیة اژه رواج داشت. کهنترین زبانهای شناخته شدة این گروه زبانهای موکنهای (میسهنهای) ، مینویی و آخایی است، و یونانی قدیم (هُمِری)، آتیک ، دوریایی ، کورینتی ، یونانی کلاسیک و بیزانسی در این گروهند. امروز کسی به این زبانها سخن نمیگوید، و تنها یونانی جدید از این گروه باقی است که مردم یونان و بخشی از قبرس بدان تکلم میکنند.
زبانهای زیر از گروه شرقی (ستم) به شمار میروند:
5. آلبانیایی: که در آلبانی و برخی قسمتهای ایتالیا و یوگسلاوی بدان سخن میگویند و از قرن 15م شناخته شده است.
6. آناتولیایی: در هزارة 2 و اول ق م در قسمت آسیایی ترکیه و شمال سوریه رواج داشته و از بین رفته است. شناختهشدهترین زبان در این شعبه، زبان هیتی است و کهنترین متن موجود هیتی از قرن 17 ق م است.
7. ارمنی: در ارمنستان شوروی و در میان ارمنیان نقاط دیگر رایج است. این زبان دارای 2 مرحله است، ارمنی کهن (کلاسیک) و ارمنی کنونی. قدیمترین متن موجود از ارمنی کهن به قرن 5م میرسد.
8. زبانهای بالتی ـ اسلاوی: اکنون در بلغارستان، چکسلواکی، لهستان، روسیه و یوگسلاوی رواج دارند. برخی از زبانشناسان، بالتی و اسلاوی را جدا از هم میدانند. در این صورت زبانهای اسلاوی شامل روسی، اوکرائینی، لهستانی، چکی، اسلواکی، بلغاری و ... است. قدیمترین متن موجود از این گروه «اسلاوی کهن کلیسایی» است که به قرن 9م تعلق دارد (بارو 7).
9. تُخاری: که آن نیز اکنون از میان رفته است، ولی در هر هزارة اول م در ترکستان چین به آن تکلم میشده، و اسنادی از قرن 7م به این زبان در دست است. زبان تخاری دارای 2 شاخه است: تورفانی و کوچی یا کچایی بعضی دانشمندان 2 دسته زبانهای تخاری و آناتولیایی را در گروه کنتوم قرار دادهاند (بارو، 8, 13؛ گوش، 207). وجود این 2 زبان در شرق، تقسیم کلی زبانها به شرقی و غربی را نامطمئن میسازد، ولی شاید بتوان این 2 زبان (و به خصوص زبان تخاری) را بازماندة دوران پیش از جدایی ستم و کنتوم دانست (همانجا).
10. زبانهای هندی و ایرانی: گروه بزرگی از زبانهای شرقی است که هم شامل زبانهای هندی (رایج در هندوستان، سیلان، نپال و پاکستان) و هم به زبانهای ایرانی (در ایران، افغانستان، بخشهایی از عراق، ترکیه، پاکستان و اتحاد جماهیر شوروی) میشود.
زبانهای هندی را اصطاحاً هند و آریایی مینامند و آن را به 3 دوره تقسیم میکنند:
1. سنسکریت که شامل سنسکریت ودایی و سنسکریت کلاسیک است. سنسکریت ودایی زبان وداها و متون کهن وابسته به آنهاست، و سنسکریت کلاسیک زبان متون دینی و فلسفی جدیدتر، حماسهها، پورانهها، نمایشنامهها و نوشتههای دیگر است که هنوز در میان طبقة برهمنان و دانشمندان هندو مذهب هند رواج دارد و در نوشتن مطالب دینی و فلسفی و شرح و تفسیر متون قدیمیتر به کار میرود.
2. هندو آریایی میانه، شامل زبان پالی (که متون قدیمی بودایی به آن است)، زبان سنگنبشتههای آشوکا (فرمانروای هند در سدة 3ق م)، پراکریتها كه در متون دینی فرقة جاینی و نیز در نمایشنامهها به کار میرفته است.
3. زبانهای هند و آریایی جدیدی، که امروز در نواحی مختلف شبهقارة هند و پاکستان رواج دارند، چون هندی، بنگالی، گجراتی، کشمیری، سندی، پنجابی ... این زبانها عموماً از تحول زبانهای هند و آریایی میانه به وجود آمدهاند و سابقة آنها به اواخر هزارة اول م میرسد (نکـ بارو، 2-3).
زبانهای ایرانی نیز به 3 دوره تقسیم میشوند:
1. ایرانی کهن: شامل اوستایی (گاهانی که سرودهای منسوب به زرتشت به آن زبان است، و اوستایی جدید که زبان بخشهای جدیدتر اوستاست)، فارسی باستان (زبان کتیبههای هخامنشی)، و مادی (که تنها چند واژه و چند نام از آن در دست است).
2. ایرانی میانه: شامل فارسی میانه یا پهلوی (که برخی کتب دینی زرتشتی و بسیاری از نوشتههای مانی و چندین سنگنبشته به آن است)، پارتی (یا پهلوی اشکانی)، سغدی، سکایی، و خوارزمی که از آنها آثاری برجای مانده است.
3. ایرانی جدید: شامل زبانها و لهجههای رایج در مناطق مختلف ایران، چون فارسی، کردی، بلوچی، تاتی، طالشی، گیلکی، مازندرانی ... و برخی زبانهای رایج در مناطق دیگر چون پَشتو (در پاکستان و افغانستان)، آسی (در قفقاز) و چندین زبان و لهجة دیگر (میه فصل II؛ بارو، 6-11؛ اورانسکی، 18-22).
مآخذ: آمریکانا؛ اورانسکی، ای، م، مقدمة فقهاللغة ایرانی، ترجمة کریم کشاورز، تهران، پیام، 1358ش؛ اومستد، ا، ت، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمة محمد مقدم، تهران، ابنسینا، 1340ش؛ بار، کای، دیانت زرتشتی، ترجمة فریدون وهمن، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، 1348ش؛ بریتانیکا، دایرهالمعارف بزرگ شوروی؛ دیاکونوف، ا، م، تاریخ ماد، تاریخ ماد، ترجمة کریم کشاورز، تهران، پیام، 1357ش؛ کریستنسن، آرتور، مزداپرستی در ایران قدیم، ترجمة ذبیحالله صفا، دانشگاه تهران، 1336ش؛ گرانتفسکی، آ، تاریخ ایران، ترجمة سیروس ایزدی و حسین تحویلی، تهران، دنیا، فروردین 1359ش؛ گیرشمن، ر، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمة محمد معین، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1364ش؛ گیمیرا، بوش، «سیر مهاجرت هند و آریاییان»، سه گفتار دربارة آریاییان، ترجمة مسعود رجبنیا، انجمن فرهنگ ایران باستان، 1353ش؛ مالوری، ج، «تاریخچة تحقیقات در مسألة هند و اروپایی»، همان کتاب؛ مجتبایی، فتحالله، شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان، ترجمة ژالة آموزگار، تهران، توس، 1363ش؛ هیستینگز؛ یونسکو، تاریخ پیشرفت، ج 2؛ نیز:
Burrow, T., the Sanskrit Language, London, 1973; duchesne-Guillemin, J., »The religion of Ancient Iran«, Historia
Religionum, Edited by C.J. Bleeker & Geo Widengren, Vol. 1, leiden, 1971; Ghosh, B. K., »The Aryan problem« and »Indo-Iranian Relations«, in The History and Culture of the Indian people-the Vedic Age, Edited by R. C. majumdar, London, 1951; kent, Ronald G., Old Persian, Grammar, Texts & lexicon, American Oriental Society, 1961; Meillet, A., Introduction á l'étude Comparative des Langues indo-européennes, University of Alabama, 1964.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزاد، ابوالکلام محییالدین احمد (1305-1379ق/188-1959م)، دانشمند، محقق، سیاست پیشه، خطیب، روزنامهنگار، مفسر قرآن، ادیبِ صاحبْ سبکِ صاحبْ سبکِ زبانِ اردو، همرزم گاندی و نهرو در مبارزات استقلالخواهانة ملی، نخستین وزیر آموزش و پرورش هندوستان پس از استقلال، و از کسانی که خواستهاند اسلام دوباره به صورت عنصری فعال درآید (اسمیت، اسلام در جهان امروز، 88). گاندی او را از بزرگترین متفکران جهان و دارای مطالعات گسترده و ذهن ژرف و هوش بسیار دانسته است و دیگران همچون شبلی نعمانی و جواهر لعل نهرو و پرفسور همایون کبیر او را ستودهاند (حسین، 65، 66؛ امین، 1/114).
نیاکان: اجداد آزاد اصلاً از مردم هرات بودند که در روزگار ظهیرالدین بابُر (932-937ق/1525-1530م)، پایهگذار دودمان شاهی مغول در هند، به آن سرزمین آمدند و در آگره مسکن گزیدند (آزاد، 10) و در دستگاه آنان مقامات بلند حکومتی یافتند. جد پدریِ او مولانامحمد هادی بود و در یک زمان میان نیاکان او 5 تن اهل درس و طریقت و افتاء ظهور کرده بودند. مولانا منورالدین جد مادری پدرش از شاگردان ممتاز «شاهعبدالعزیز محدث» و از روحانیون بنام هند و اهل سلوک بود و در دستگاه آخرین امپراتور گورکانی (بهادرشاه، سراجالدین ابوالمظفر؛ 1253-1274ق/1837-1857م) مقام رکنالمدرسین را (که منصب فرهنگی ـ مالی بزرگی بود) دارا بود (همانجا). پدر آزاد، مولاناخیرالدین، پدرش را در کودکی از دست داد و جد مادرش، منوّرالدّین، سرپرستی او را عهدهدار گردید. منوّرالدّین پیش از انقلاب بزرگ (نخستین جنگ استقلال) به علت ناخشنودی از اوضاع هندوستان، برآن شد که به مکه مهاجرت کند، ولی در ایالت بهوپال دستگیر شد و در 1273ق/1857م در بمبئی درگذشت.
خیرالدین پدر آزاد که در این هنگام 25 ساله بود، به مکّه رفت و در آنجا ماندگار شد و به دانشاندوزی و تألیف و خدمات اجتماعی پرداخت و پس از نشر کتابی 10 جلدی به زبان عربی، در مصر بلند آوازه شد. وی در تصوف مقام پیری داشت و در بمبئی، کلکته و رانگون دارای پیروان بسیار بود. چندبار برای دیدار مریدان خود به بمبئی و کلکته و نیز عراق، سوریه و ترکیه سفر کرد. وی نهر زبیده واقع در مکه را که ویران شده بود و مردم بر اثر آن از کمآبی در رنج بودند، با گردآوری 2 میلیون روپیه از مردم هند، مصر، سوریه و ترکیه ترمیم اساسي كرد. سلطانعبدالحمید (1293-1327ق/1876-1909م) به پاس خدمات وی، بهویژه خدمت اخیر او، نشان درجة یک مجیدی به او داد. خیرالدین با عالیه، دختر خواهر شیخمحمدبن ظاهر وَتْری که اغلب علمای حجاز نزد او حدیث آموخته بودند و پس از شیخعبداللهبن سرّاج محدث مکه و مفتی مدینه بود، ازدواج کرد. در ذیحجة 1305ق/اوت 1888م دومین پسر و آخرین فرزند آنان محییالدین احمد (نام تاریخی او فیروزبخت = 1305) در محلة قدرة مکه، نزدیک به بابالسلام حرم شریف، زاده شد (اردو دایرهالمعارفِ اسلامیّه به نقل از تذکره، 287، 289). خیرالدین سرانجام به اصرار دوستان و مریدان در 1316ق/1898م با همة افراد خانوادة خود به کلکته آمد (در ترجمة فارسی هن آزادی گرفت تاریخ این کوچ 1307ق/1890م آمده) و در 1325ق/1907م در همین شهر درگذشت (آزاد، 12؛ اردو دایرة معارفِ اسلامیّه).
آموزش: خیرالدّین پدر آزاد دانشمندی پایبند اصول کهن زندگی، صوفی مشرب، محافظهکار و از جوانی مخالف سلطة اروپاییان و فرهنگ و آموزش و پرورش آنان بود و عقیده داشت که فرهنگ جدید ایمان مذهبی را از میان میبَرَد. افزون بر این، به دیگر مدارس، مانند «مدرسة کلکته» نیز نظر خوبی نداشت. بنابراین، تعلیم آزاد مطابق سنت آموزشی مسلمانان هند در خانه انجام یافت: پدر خود در آغاز، تعلیم مقدماتی وی را به عهده گرفت. در هر علمی متنی مختصر به او میداد تا حفظ کند. سپس گروهی از معلّمانِ برگزیدة هر رشته را به خانه فرا خواند تا فرزند آنچه در مدارس اسلامی هند (درس نظامیه) در آن روزگار تعلیم داده میشد، فرا گیرد: فارسی، بعد عربی، سپس حساب، هندسه، فلسفه و یک دوره تعلیمات دینی. وی در 1318ق/1900م آموزش فارسی را به پایان برد و دورة درسِ نظامیه را که معمولاً طلاب در 20 تا 25 سالگی به پایان میبرند، در آغاز 16 سالگی به پایان رساند. سپس برای تکمیل علوم، خود به مطالعة قانون در طب پرداخت و چندی نیز به منظور استوارتر ساختن پایة علمی خویش بنا بر سنت مدارس قدیم اسلامی مطوّل، حاشیة میرزاهد، هدایه و جز آن تدریس کرد (آزاد، 12: اردو دایره معارف اسلامیّه، به نقل از آزاد، غبار خاطر، 131). پس عنوان «مولانا» (تقریباً معادل با اخوند و روحانی در ایران) یافت. انتظار میرفت مانند همتایان خویش به تدریس، امامت یا خطابت در مدارس و مساجد بپردازد، اما او چنین نکرد.
محییالدین اندکی بعد با نوشتهها و اندیشههای سِرسیداحمدخان (1232-1316ق/1817-1898م) پایهگذار کالج علیگره آشنا شد. نوشتههای سیداحمدخان دربارة فرهنگ نوین در او بسیار مؤثّر افتاد و او دریافت که باید فلسفه، علوم و ادبیات نوین بیاموزد. بدین منظور، پیش خود و پنهان از پدر، به آموختن زبان انگلیسی مقدماتی آموخت، ترجمههای انگلیسی، فارسی و اردوی انجیل را با هم خواند و مقابله کرد و به اری فرهنگ لغت به خواندن روزنامهظهای انگلیسی پرداخت و بدینسان به زودی توانست کتابهای فلسفه، تاریخ، علوم و ادبیات را به این زبان بخواند و با فرهنگ نوین آشنا گردد. وی خود گوید: دریافتم که هیچکس تا فلسفه، علوم و ادبیات جدید نیاموزد، در جهان امروز به معنی حقیقی دانشمند نیست (امین، 1/118). بدینگونه، وی افزون بر اردو که زبان اصلی او بود و نویسنده و خطیبی برجسته و صاحب سبک در آن به شمار میآمد (نهرو، کشف هند، 576) و زبان عربی که تا اندازهای آن را در کنار مادر آموخته بود، زبان فارسی و انگلیسی میز میدانست.
برخی از منابع در شرح حال آزاد نوشتهاند که او در الازهر تحصیل کرده است (همو، همان، 575؛ حسین، 63؛ نهرو، زندگی من، 383؛ اسمیت، «اسلام نوین در هند »، 211)، اما وی صریحاً این مطلب را رد کرده و علت بروز این اشتباه را نیز توضیح داده است (آزاد، 17).
محییالدین در ضمن تحصیل علم، هنگامی که بیش از 11 سال نداشت، به سرودن شعر پرداخت و نخستین غزلهایش در ارمغان فرخ، چاپ بمبئی و خدرنگ نظر، چاپ لکهنو نشر یافت. خود نیز گلچینی به نام نیرنگ عالم انتشار داد. در همین ایام نویسندگی را نیز آغاز کرد: اولین مقالات او د احسنالاخبار، تحفة احمدیّه، چاپ کلکته و مخزن، بهترین مجلة ادبی شناخته شدة آن روز در لاهور (1320ق/1902) انتشار یافت. در شعبان 1321ق/نوامبر 1903م مجلة ماهانة خود لسانالصّدق را منتشر کرد که نشر آن تا یک سال ادامه یافت.
وی در 12 سالگی نخستین سخنرانی خود را ایراد کرد و 4 سال بعد نطق وی در اجلاس سالانة «انجمن حمایت اسلام» لاهور تحسین همگان را برانگیخت. هم در این روزها با خواجه حالی دیدار کرد. حالی نمیتوانست باور کند که این نوجوان مدیر لسانالصدق است. همچنین وقتی مولانا شبلی نعمانی در 1323ق/1905م نخستینبار او را در بمبئی دید، در پذیرفتن اینکه او ابوالکلام است تردید داشت ولی بعد چنان شیفتة نبوغ او شد که وی را با خود به لکهنو برد و سردبیری الندوه را به او سپرد (شعبان 1323- صفر 1324ق/اکتبر 1905-مارس 1906م). سپس در 1324ق/1906م مسئولیت سردبیری وکیل شهر اَمْریتْسَرْ که نشریهای دو هفته یکبار بود، به وی سپرده شد (اردو دایرة معارف اسلامیه، به نقل از حیاث شبلی، 443 و مکاتیب شبلی، 1/263).
این چنین استعداد و اموزش و تلاشهای علمی و ادبی و فرهنگی، از محیالدین 20 ساله دانشمندی ساخت که به گفتة نهرو: آمیزهای شگفتانگیز از پژوهشگران قرون وسطی با حکمای قرن 18 و نظریههای نوین بود (نهرو، کشف هند، 576).
تحول روحی: سالهای 1323-1326ق/1905-1908م دورة بحران روحی محیالدین بود. دانشها و آموختههای تازة او با آنچه از مدرّسان سنتی خویش آموخته بود. دانشها و آموختههای تازة او با آنچه از مدرّسان سنتی خویش آموخته بود، پیوندی نداشت. مشاهدة اختلاف عقیده میان ادیان مختلف خاصه میان فرقههای متعدد اسلامی، به این بحران روحی دامن زد، تا آنجا که وی دربارة خودِ دین نیز دچار تردید شد. سرانجام، پس از دو سه سال درگیری با این تنشهای فکری بر سر دوراهی کفر و ایمان، به رهبری خود راهی نو به سوی اسلام یافت. خود میگوید: به جایی رسیدم که زنجیرهای عادات و تربیت قدیمی که بر دست و پای من بسته بود، گسسته شد و از آن زنجیرها آزاد گشتم و بر آن شدم که راه خود را خود بیابم. در این فترت بود که تخلص «آزاد» را به سان نمادی برای خود برگزیدم تا دیگر پایبند باورهای کهن موروثی نباشم (ص 14).
سفرها: در 20 سالگی، برای دستیابی به کرانههای گستردهتر آگاهی و فرهنگ، رهسپار سرزمینهای اسلامی عراق، مصر، شام و ترکیه شد. نخست به عراق رفت و در آنجا با چندتن از انقلابیون ایران دیدار کرد. وی 3 سال پس از وفات محمد عبده (1266-1323ق/1849-1905م) و در سال مرگ مصطفی کامل (1291-1326ق/1874-1908م) بنیادگذار روزنامة هفتگی العالمالاسلامی و مؤسس «الحزبالوطنی» به مصر رسید و از نزدیک شور و هیجان شدید ملی را در مرگ وی و انتخاب جانشینش محمد فرید مشاهده کرد. پس با بزرگان این مکتب آشنا شد و نیز با تنی چند از «ترکان جوان» که در قاهره مرکزی داشتند و و روزنامهای هفتگی منتشر میساختند، دیدار کرد، آزاد در قاهره از الازهر هم دیدن کرد، وی نظام آموزشی آن را چنین وصف کرده است: نظام تدریس الازهر به قدری ناقص بود که نه فکر را تربیت میکرد و نه اطلاعات کافی از علوم قدیمی اسلامی و فلسفی در دسترس میگذاشت (ص 17). شیخمحمد عبده کوشید آن نظام را تغییر دهد، ولی گروهی از عالمان زحمات او را به شکست کشاندند. چنین بود که آزاد از الازهر و روشهای کهن آن روی گرداند. پس از به ترکیه رفت. در آنجا با برخی از رهبران نهضت ترکیة نوین و جمعیت اتحاد و ترقی که در برابر استبداد سلطانعبدالحمید خواستار مشروطه بودند، تماس گرفت. وی تا سالها پس از بازگشت به هند نیز با این گروه مکاتبه داشت. سپس از ترکیه رهسپار فرانسه شد و آهنگ دیدار لندن کرد که خبر بیماری پدر بدو رسید و او ناگزیر از بازگشت به هند گردید. آزاد سالها بعد، در 15 تیر 1330ش به ایران سفر کرد. در این سفر که نزدیک به 10 روز به درازا کشید، با نخستوزیر وقت ایران، دکتر محمدمصدق، و آیتالله کاشانی دیدار کرد. دانشگاه تهران به پاس خدمات فرهنگی و علمی و تلاشهای او در جهت شناساندن ادب و فرهنگ ایران در هندوستان، درجة دکترای افتخاری در رشتة زبان و ادبیات فارسی به وی داد. آزاد در پایان این سفر در یک مصاحبة مطبوعاتی شرکت جست و از نهضت ملی کردن نفت در ایران به عنوان مظهر بیداری ملل آسیا یاد کرد (کیهان، شمـ 2468).
مبارزات سیاسی: آزاد پیش از این سفرها هنگامی که نوجوانی 17 ساله بود، گام به عرصة مبارزات سیاسی نهاد. در 1323ق/1905م لرد کرزن به دنبال آشفتگیهایی که در بنگال پیش آمد، تصمیم گرفت این ایالت را 2 بخش سازد تا میان هندوان و مسلمانان جدایی افکند و آنان را ناتوان کند. این اقدام شور و هیجانِ انقلابی و و سیاسیِ غیرمنتظری در بنگال پدید آورد. آزاد در شرایطی که انقلابیون هندویِ بنگالی، مسلمانان را وابسته به انگلیس و مانع آزادی در شرایطی که انقلابیون هندویِ بنگالی، مسلمانان را وابسته به انگلیس و مانع آزادی هند میدانستند، به یکی از گروههایِ سریِ انقلابی پیوست و به زودی اعتماد آنان را جلب کرد. پس از 2 سال، بر اثر رهنمودها و تلاشهای وی، دامنة فعالیتهای انقلابی از 2 ایالت بنگال و بیهار به بمبئی و شهرهای مهم ایالات شمالی رسید و در میان مسلمانان گسترش یافت. به دنبال بیداری نسبی مسلمانان به رهبری سرسیداحمدخان و ظهور آثار مثبت تشکیل کنگرة ملی هند در 1303ق/1885م، مسلمانانِ آگاهِ هند درصدد کسب قدرت سیاسی و اجتماعی برآمدند. از اینرو، پس از تمهید مقدماتی چند، در ذیقعدة 1324ق/دسامبر 1906م پس از کنفرانسِ فرهنگیِ اسلامی که به کوشش نواب مشتاق حسین در داکا برپا شد، مجمع مسلمانان هند با نام مسلملیگ بنیاد یافت. ابوالکلام در نخستین اجلاس آن شرکت جست (آزاد، 156؛ نهرو، کشف هند، 577؛ همو، میعاد با سرنوشت، 78) و تا سالهای 1341-1342ق/1923-1924م که اندیشههای سیاسی وی دستخوش دگرگونی گشت، با آنان همکاری کرد. در این مدت در پنجمین اجلاس (1330ق/1912م)، هفتمین اجلاس (1331ق/1913م)، هشتمین اجلاس 1334ق/1915-1916م) و شانزدهمین اجلاس مسلملیگ (1342ق/1924م) از اعضای فعال بود (جاین، 42) و در دگرگون ساختن اهداف اساسی ایشان مؤثر افتاد، ولی سرانجام اهداف و روش سیاسی این گروه و رهبر آنان را نفی کرد و سخت به رویارویی با آنان برخاست (آزاد، 156 به بعد؛ نهرو، کشف هند، 579، 657).
سفر به سرزمینهای اسلامی (1326قژ1908م) و تماس با انقلابیون ایرانی، عرب و ترک و شگفتی آنان از بیتوجهی مسلمانان هند به مسائل سیاسیِ جهان اسلام، عقیدة وی را که مسلمانان هند باید در راه آزادی از سلطة بیگانگان مجدانهتر بکوشند، استواتر ساخت و مهمتر آنکه زیر تأثیر افکار سیدجمالالدین و شیخمحمد عبده و هم مکتبان آن دو، تحولی ژرف در جهت و اهداف مبارزات سیاسی و فعالیتهای دینی و اجتماعی وی پدید آمد. پس از بازگشت به هند، با تجارب و اندیشههای نو یافته برای دستیابی به آرمانهای سیاسی، دینی و اجتماعی خویش به تفکر و طرح برنامه پرداخت و سرسختانه در راستای جریانهای عمدة سیاسی ـ دینی آن روز جهان اسلام: مسألة خلافت، پان اسلامیسم (وحدت اسلامی)، احیای اسلام و تجدد فکر دینی به کوشش در ایستاد. گروههای سِرّی انقلابی را که پیش از سفر در آنها فعالیت داشت، رها کرد و برآن شد که برای نشر آرای خویش و بیدار ساختن همکیشانش که به علت زندگی در محیط بستة فئودالی، از انچه در جهان میگذشت ناآگاه بودند، نشریهای هفتگی ذکر کرده است). چنین طرحی از 6 سال پیش از آن، هنگامی که در اَمْریتْسَرْ بود در ذهن او راه یافته و بالیده بود. آنگاه آزاد هفتهنامة الهلال را بر گردة عروهالوثقی (نشریهای که سیدجمالالدین با همکاری عبده در پاریس بنیاد نهاد و نشر آن تا 18 شماره از 14 جمادیالاول تا 23 ذیحجة 1301ق/12 مارس تا اکتبر 1884م دوام یافت) در کلکته به زبان اردو بنیاد نهاد (احمد، 66؛ امین، 1/123). نخستین شمارة الهلال در 28 رجب 1330ق/13 ژوئیة 1912م مصور و با کیفیتی بالا و بیسابقه از نظر چاپ و با سبک و محتوایی نو انتشار یافت و معیارهایی نو در روزنامهنگاری اردو بنیاد نهاد (آزاد، 19؛ اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 196؛ جاین، 41). آزاد در شمارة شوال 1330ق/سپتامبر 1912م دربارة هدف آن نوشت: الهلال جز این هدفی ندارد که مسلمانان را به تمسک به کتاب خدا و پیامبر خدا(ص) در همة اعتقادات و اعمال فراخواند (امین، 1/125). او از مسلمانان هند میخواست که به نهضت ملی کنگره بپیوندند (نهرو، میعاد با سرنوشت، 78؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی). در 1341ق/1922م که آزاد به اتهام برانگیختن مردم برضد حکومت انگلیس محاکمه میشد، در برابر دادگاه گفت: من آشکارا میگویم که هدف الهلال فراخواندن به آزادی یا مرگ بوده است. آنچه گاندی در زمینة دمیدن روح دینی در مردم اکنون انجام میدهد، چیزی است که الهلال در 1332ق/1914م از آن فارغ گشته بود (امین، 1/125). الهلال در مدتی کوتاه چنان در دل و جان مردم مؤثر افتاد که در همان 3 ماه نخستین همه شمارههای پیشین آن دوبار لبه چاپ رسید.
رهبری سیاسی مسلمانان هند در این روزگار در دست حزب علیگره بود. اعضای این حزب خود را پیروِ سیاست و اندیشههای سرسیداحمدخان میدانستند. اینان بر این باور بودند که باید به تاج و تخت بریتانیا وفادار بود و خود را از جنبشهای آزادیخواهی برکنار داشت (آزاد، 19؛ نهرو، کشف هند، 577). آزاد غیرمستقیم به این کانون و تکیهگاه محافظهکاری و تمایلات ضد ملی میتاخت و اساس سنتهای علیگره را واژگون میساخت. پس این گروه به ستیز با الهلال برخاست تا أنجا که بنیادگذار آن را تهدید به مرگ کرد. از سوی دیگر، لحن ضد بریتانیایی الهلال دولت بنگال را به مقابله واداشت، ولی این ستیزهگریها و مقابلهها الهلال را پرآوازهتر ساخت و تیراژ آن را که در 6 ماه نخستین 000‘11 نسخه بود به 000‘26 افزایش داد. این تیراژ تا آن روزگار در تاریخ روزنامهنگاری اردو بیسابقه بود. از اینرو دولت بنگال از موضع ضد بریتانیایی و نفوذ فوقالعادة الهلال که کمتر روزنامهظای در هند توانسته بود از این جهت با آن برابری کند (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 196)، بیمناک و آشفته شد و بنابر قانون مطبوعات درخواست 000‘2 روپیه به عنوان سپرده کرد تا بدین وسیله (فشار اقتصادی) لحن روزنامه را معتدل سازد، ولی چنین نشد و سپرده ضبط گردید. بار دیگر 000‘10 روپیه سپرده خواست که این نیز از دست رفت. سرانجام در 1333ق/1915م، پس از آغاز جنگ جهانی اول، چاپخانه و روزنامه مصادره شد. آزاد پس از 5 ماه، چاپخانه و هفتهنامة دیگری به نام البلاغ بنیاد نهاد. دولت اینبار به استناد مادة 3 قانون ذفاع هندوستان، نه قانون مطبوعات، در 13 جمادیالاول 1334ق/18 مارس 1916م مجله و نیز مدرسة دارالارشاد او را تعطیل و آزاد را از کلکته (بنگال) تبعید کرد. دولتهای ایالات پنجاب دهلی، اوترپردش و بمبئی بنابر همان قانون، از دادن اجازة ورود به آزاد خودداری کردند. ناگزیر به رانچی در ایالت بیهار فرت، ولی 6 ماه بعد در این شهر بازداشت شد و تا 8 ربیعالثّانی 1338ق/31 دسامبر 1919م در آنجا در بازداشت ماند. در خلال این مدت دوبار در رانچی و سهبار در کلکته خانهاش را بازرسی کردند و پیشنویسهای چندین کتاب و مقالة کامل یا نزدیک به اتمام را با خود بردند که بیشتر آنها از میان رفت. از آن میان میتوان اینها را نام برد: تاریخ معتزله، سیرت شاه ولیالله، خصایص مسلم، امثالالقرآن، ترجمانالقرآن (تا سورة هود)، تفسیرالبیان (تا اوایل سورة نساء)، وحدت قوانین کائنات، قانون انتخاب طبعی، معنویت کائنات، «نقدی بر دیوان اسدالله غالب دهلوی»، «نقدی بر دیوان شرف جهان قزوینی»، «گنجینة مقالات و یادداشتها» که این یک به تعبیر خود آزاد «حاصل دماغ و سرمایة زندگی بود»، «شرح حال شیخاحمد سرهندی»، سیرت اماماحمدبن حنبل و شرح حدیث غربت (اردو دایرة معارف اسلامیّه، به نقل از الهلال، 24 ژوئن 1927، صص 3، 4؛ تذکره، 196، 231، 254).
از 1338ق/1919م «کنفرانسهای خلافت سراسر هند» به راه افتاد و عواطف مسلمانان را که از دیرباز علقة محکمی با خلافت عثمانی داشتند، برانگیخت. به دنبال این کنفرانسها، کمیتة خلافت پایهگذاری شد که با رهبری محمدعلی، شوکتعلی، آزاد و دیگران، همة قدرت و اعتبار اسلامِ هندی را در نبردی ضدانگلیسی به کار انداخت و پیوندی استوار ميان ناسيوناليسم هندی و خلافتخواهی، آنان برقرار کرد که موجب همیاری مسلمانان و هندوان در نبرد برای استقلال هند گردید (نهرو، زندگی من، 172، 177، 182؛ عنایت اندیشة سیاسی در اسلام معاصر، 109، 110).
آزاد در 9 ربیعالثّانی 1338ق/اول ژانویة 1920م با دیگر بازداشتشدگان آزاد شد. مهاتما گاندی که در این هنگام در صحنة سیاست هند پدیدار شده بود، میخواست آزاد را در رانچی ببیند، ولی نخستین دیدار در 26 ربیعالثّانی 1338ق/18 ژانویة 1920م در دهلی پیش آمد. در 28 ربیعالثّانی 1338ق/20 ژانویة 1920م انجمنی از مسلمانان برای بررسی مسألة خلافت و اعزام یک هیأت نمایندگی برای مذاکره با نایبالسلطنه در اینباره برپا گردید. آزاد به عضویت این هیأت برگزیده شد. در این مجمع، گاندی برنامة عدم همکاری خود را بهطور خصوصی مطرح ساخت. آزاد در جمادیالثانی 1338ق/مارس 1920م بیانیهای را که در مخالفت با تجزیة امپراتوری عثمانی و تقبیح انگلیس تنظیم شده بود، امضا کرد. در رمضان 1338ق/مة 1920م از سوی کمیتة مرکزی خلافت کمیتهای فرعی مرکب از آزاد و چند تن دیگر در بمبئی مأمور گردید تا طرحی برای شروع برنامة عدم همکاری تهیه کند. در شوال 1338ق/ژوئن 1920 در «کنفرانس سراسریِ رهبرانِ احزاب» در اللهآباد شرکت جست. در این جلسات گاندی برنامة جنبش عدم همکاری خویش را اعلام کرد. آزاد بنا بر زمینة مبارزاتی پیشین خویش، بر خلاف دیگران آن را تأئید کرد، زیرا آنچه گاندی اکنون مطرح میساخت، وی پیش از این در 1332ق/1914م در سرمقالههای الهلال پیشنهاد کرده بود (آزاد، 21؛ امین، 134). چند هفته بعد کنفرانسی در میروت با شرکت محمدعلی، شوکتعلی، حکیماجمل و دیگر رهبران مسلمانان دربارة خلافت برپا شد. گاندی برای نخستینبار آشکارا از جنبش عدم همکاری سخن گفت و پس از او آزاد به سخنرانی پرداخت و از نظرات وی بیهیچ قید و شرطی پشتیبانی کرد و ان را کمکی برای جنبش خلافت شمرد و پس از آن کاملاً خود را وقف این نهضت ساخت. وی علاوه بر سخنرانیهای همگانی در این زمینه، در کنفرانسهای مختلف نیز سخن میگفت و برای پیشبرد این نهضت هفتهنامة پیغام را زیر نظر خویش انتشار داد.
در همین ایام در پی اصرار مردم، بیعت امامت را آغاز کرد. این بیعت 5 شرط داشت: 1. امر به معروف نهی از منکر و توصیه به صبر؛ 2. دوست داشتن در راه خدا و دشمن داشتن در راه خدا؛ 3. بیپروا بودن در برابر رنجش و نکوهش مردم؛ 4. برتر دانتن خدا و شریعت او بر همة ایالتها با شور بسیار آغاز شده بود، ولی با بازداشت ابوالکلام و دگرگون شدن اوضاع در طول بازداشت وی، متوقف شد (اردو دایِرِة معارفِ اسلامیِّه). در محرم 1339ق/سپتامبر 1920م دورة مخصوص اجلاسیه حزب کنگره در کلکته آغاز گردید تا دربارة چگونگی آماده ساختن مردم مردم در جهتِ اِعمال طرح گاندی تصمیم گرفته شود. به دنبال آن سفرهایی ضروری گشت. گاندی بسیار سفر میکرد و آزاد اغلب در این سفرها با او بود. در ربیعالثّانی 1339ق/دسامبر 1920 ریاست «کنفرانس خلافت سراسر هند» را به عهده داشت. در رجب 1339ق/مارس 1921م رئیس کنفرانس «جمعیّهالعلماء، در بریلی شد. آزاد در این کنفرانس گفت: بنابر حکم شرع احضار به سربازی غیرقانونی است (جاین، 79). در 22 صفر 1340ق/25 اکتبر 1921م عهدهدار ریاست کنفرانس ایالتی خلافت در آگره گردید. در ربیعالاول 1340ق/نوامبر 1921م ریاست «کنفرانس علمای سراسر هند» در لاهور به وی سپرده شد. در ربیعالثانی 1340ق/دسامبر 1921م در دورة اجلاسیة سالانة کنگره در شهر ناگپور شرکت جست. پس از این جلسات و سخنرانیِ تحریکآمیزش بازداشت شده و پس از محاکمهای درازمدت، به یک سال زندان محکوم گردید، ولی عملاً تا 13 جمادیالاول 1341ق/اول ژانویه 1923م در زندان بود. آزاد در دفاعیاتش که بعدها با عنوان قول فیصل به چاپ رسید، گفت: سخت معتقدم که آزادی حق مسلم هر ملت و هر فرد است و هیچ بشر یا دیوانسالاریِ ساختة دست او حق ندارد آفریدگان خداوند را در بندگی نگاه دارد. از اینرو، من دولت فعلی را بر حق و مشروع نمیشناسم و وظیفة ملی، دینی و انسانی خود میدانم که ملت و کشورم را از بندگی برهانم (همو، 42).
با تصمیم مجلس کبیر ملی ترکیه در ربیعالاول 1341ق/نوامبر 1922م مبنی بر جداساختن سلطنت از خلافت و جایگزین کردن جمهوری به جای سلطنت و علل و عوامل دیگر، رفتهرفته جنبش خلافت در جهان اسلام فرو نشست و بیشتر مسلمانان تحصیل کردة هندی نیز کوششهای خویش را به مسائل ملی و محلی معطوف ساختند (عنایت، اندیشة سیاسی در اسلام معاصر، 101-111). هرچند پذیرفتن این سخن که مردی چون آزاد همراه با این موج به سادگی رأی و نظر خویش را تغیر داده باشد، آسان نیست، ولی چون تلاشهای سیاسی وی نیز از این سالها از راستای پاناسلامیسم به رهگذر ناسیونالیسم میافتد و او تا پایان عمر چونان ناسیونالیستی پرشور و پیشرو در کنگره و صحنة سیاسی هند باقی میماند (جاین، 42)، باید این تغییر جهت را معلول عواملی دیگر بهویژه چگونگیِ تلقیِ او از خلافت و رهبری معنوی دانست که بدان اشاره خواهد شد.
در صفر 1342ق/سپتامبر 1923م اجلاسیة ویژة کنگره برای تصمیمگیری دربارة شوراها برپا شد. آزاد در این جلسات توانست اختلاف نظر شدیدی را که میان 2 گروه از اعضای کنگره پیش آمده و کنگره را به 2 دسته تقسیم کرده بود، از میان بردارد. از آزاد که در این هنگام 35 ساله بود، خواسته شد تا ریاست کنگره را در آن دوره به عهده گیرد. نه پیش از این تاریخ و نه تا سالها پس از آن (1362ق/1943م) هیچکس این افتخار را نیافت که در این سن به ریاست کنگره برگزیده شود (آزاد، 23-24؛ اسمیت «اسلام نوین در هند»، 212). وی در جمادیالاول 1343ق/دسامبر 1924 در کمیتهای که از سوی مسلملیگ مدمور تنظیم جزئیات خواستههای مسلمانان در زمینة حضور آنان در مجالس قانونگذاری و دیگر نهادهای انتخابی بود، عضویت یافت (جاین، 42). در ذیحجة 1345ق/ژوئن 1927م بار دیگر الهلال را منتشر ساخت. این دورة الهلال که برخلاف دورة نخست بیشتر جنبة علمی داشت، بسیار زود به علت اشتغال شدید وی به فعالیتهای شدید وی به فعالیتهای سیاسی، در جمادیالثانی/دسامبر همان سال، تعطیل شد (اردو دائرة معارفِ اسلامیِّه). در 1347ق/1928م با تشکیل کمیسیون سیمون، جنبوجوش سیاسی گستردهای پدید آمد. آزاد رياست جلسهای را که در کلکته برای تحریم این کمیسیون برپا شد، به عهده داشت و سپس در پیروز گردانیدن این تحریم نقشی مهم ایفا کرد (آزاد، 24؛ جاین 42). در 1348ق/1929م در تصویب قطعنامة استقلال در لاهور شرکت جست. در این قطعنامه آمده بود: تا آنجا که بتوانیم، باید از همکاری ارادی با دولت بریتانیا خودداری کنیم و برای نافرمانی عمومی آماده شویم و از جمله مالیات نپردازیم (نهرو، زندگی من، 1161). در 1349ق/1930م چون دولت بریتانیا پیشنهادهای کنگره و خواستههای استقلالخواهان را رد کرد، نخستین گامِ نافرمانی با نقضِ قانونِ عوارضِ نمک (ساتیاگراهای نمک : اعتصام به حقیقت در موضوع نمک) برداشته شد و مبارزه صورت عملی و جدی یافت (آزاد، 24؛ نهرو، زندگی من، 409). پس دولت فرمانِ بازداشتِ رئیسِ کنگره و کمیتة اجرایی آن را صادر کرد و آزاد به دنبال یک سخنرانی شورانگیز در اینباره، در میروت دستگیر شد و یک سال و نیم در زندان ماند. با آغاز گفتوگوهای گاندی ـ ایروین از زندان آزاد گشت، ولی پس از شکست کنفرانس میز گرد لندن در 1351ق/1932م بار دیگر دستگیر شد و بیش از یک سال در زندان دهلی محبوس گردید (آزاد، 24 و 25).
در 1354ق/1935م طرحی به نام قانون دولت هندوستان مبنی بر اعادة خودمختاری به ایالات هندوستان و تشکیل یک دولت مرکزی فدرال به تصویب پارلمان انگلستان رسید. کنگره از همان آغاز با تشکیل دولت مرکزی بدین صورت به مقابله برخاست و بسیاری از اعضا با شرکت در انتخابات مجمع قانونگذاری مخالفت کردند. آزاد توانست با تلاش بسیار کنگره را به شرکت در انتخابات وا دارد و این امر پیروزی درخشان کنگره را در پی داشت، ولی تا مدتی مباحثاتی جریان داشت که آیا کنگره را در پی داشت، ولی تا مدتی مباحثاتی جریان داشت که آیا کنگره باید پستهای وزارتی را در دولتهای ایالتی بپذیرد یا نه. آزاد با جلب نظر گاندی و نهرو موفق شد کنگره را به موافقت با شرکت اعضای آن در دولتهای ایالتی وادارد. (همو، 28-29؛ نهرو، زندگی من، 1134). این تصمیم اهمیت تاریخی بسیار داشت، زیرا تا آن زمان روش کنگره قبول مسئولیت میکرد. با تشکیل دولت فدرال وی به عضویت هیأت پارلمانی کنگره درآمد تا بر کار وزارتخانههای بنگال، اوترپردش، پنجاب، سند و ایالات سرحدی نظارت کند (آزاد، 28-29؛ جاین 42).
با آغاز جنگ جهانی دوم (1358ق/1939م)، بر سر شرکت یا عدم شرکت هندوستان در جنگ، میان اعضای کنگره اختلافنظر پدید آمد. گاندی میگفت: هندوستان نباید به هیچ بهایی حتی به بهای دستیابی به استقلال در جنگ شرکت جوید. آزاد و همفکران اندک او معتقد بودند که اروپا اکنون به 2 گروه تقسیم شده است. گروهی نمایندة فاشیسم و دیگری نمایندة نیروهای دموکرات و ضدفاشیسم است. در این کشمکش بیهیچ تردید باید با گروه دموکرات همکاری کرد به شرط آنکه هندوستان به آزادی و استقلال دست یابد (آزاد، 42)، در موقعیت حساس و بحرانی ماههای آخر 1358ق/1939م که نایلالسلطنة هند، حتی بدون مشورت صوری با مجلس مرکزی، به آلمان اعلان جنگ داد، آزاد به پیشنهاد گاندی نامزد ریاست کنگره شد. وی این پیشنهاد را به دلیل حساسیت اوضاع پذیرفت و با اکثریت آراء پیروز گردید. این دوره از ریاست وی تا 1365ق/1946م (نزدیک به 7 سال) ادامه یافت (همو، 51-52؛ نهرو، زندگی من، 385).
کمیتة کنگرة سراسر هند در 1359ق/1940م به ریاست آزاد در پونا برپا شد و 2 قطعنامه به تصویب رساند: اول آنکه اِعمال مقاومت منفی به عنوان بهترین روش مبارزه برای کسب آزادی و استقلال برگزیده شود، دیگر آنکه در جنگ میان آزادی و فاشیسم، جای واقعی هند در کنار متفقین باشد، ولی تا هند از استقلال برخوردار نگردد، به آنها نپیوندد. قطعنامة دوم بر پایة پیشنهادی بود که آزاد تهیه کرده و تصویب آن حاکی از نفوذ معنوی وی در کنگره بود (آزاد، 55).
در رجب 1359ق/اوت 1940م نایبالسلطنه از آزاد خواست با او دیدار کند. آزاد از این میان گاندی با نوشتن نامهای از تصمیم وی پشتیبانی کرد. در همین سال به فرمان گاندی سانتیاگراهای فردی در مخالفت با شرکت دادن هند در جنگ آغاز گردید. آزاد که در مقام ریاست کنگره برای سر و سامان دادن به اوضاع به پنجاب رفته بود، در جریان ساتیاگراها در اللهآباد بازداشت شد و به 2 سال زندان در نائینی محکوم گشت، ولی در ذیحجه 1360ق/دسامبر 1941م، به دنبال پیشروی نیروهای ژاپن تا بنگال و بر اثر فشار دولت آمریکا بر انگلیس، ابوالکلام و نهرو از زندان آزاد شدند (همو، 60-61). وی پس از آزادی مصاحبهای مطبوعاتی در کلکته برگزار کرد که بازتاب سخنان او در رونامههای انگلستان در تعدیل نظر گاندی و دیگر مخالفان شرکت در جنگ مؤثر افتاد. در 22 محرم 1361ق/9 فوریة 1942م همراه نهرو با چیانگ کای شک و همسرش دیدار کرد. پیشوای چین کوشید آنان را متقاعد سازد که بیهیچ قید و شرط به یاری متفقین وارد جنگ شوند. آزاد به عنوان رئیس کنگره همچنان معتقد بود که هندوستان فقط به شرط آنکه آزاد و مستقل باشد، آمادة همکاری خواهد بود (همو، 67؛ نهرو، کشف هند، 749). در همین سال در مقام رئیس کنگره در گفتوگو با هیأت انگلیسی به ریاست کریپس که به شکست انجامید، نقشی مهم به عهده داشت (آزاد، 103-105؛ نهرو، کشف هند، 770-771). در اثنای این مذاکرات نامهای هم از روزولت، در تشویق هندوستان به پذیرفتن پیشنهادهای کریپس و پیوستن به متفقین در جنگ، بدو رسید (آزاد، 944).
در ماههای مه و ژوئن 1942م (1361ق) برای آماده ساختن مردم جهت مقابله با حملة ژاپن و تسخیر احتمالی کلکته، تلاش بسیار کرد (همو، 106-107). هم در این روزها به دنبال اختلاف نظر بسیار شدید میان آزاد و گاندی بر سر چگونگی رویارویی با مسألة جنگ و مبارزه با دولت انگلیس، گاندی در بامداد 22 جمادیالثانی 1361ق/7 ژوئیة 1942م نامهای به این مضمون به وی نوشت: اینک نظرات من و شما چندان اختلاف دارد که دیگر نمیتوانیم با یکدیگر همکاری داشته باشیم. اگر کنگره رهبری مرا میخواهد، شما باید از ریاست کنگره و عضویت در کمیتة اجرایی آن استعفا دهید (همو، 111)؛ اما هنگامی که کمیتة اجرایی در ساعت 3 بعدازظهر همان روز تشکیل شد، نخستین سخنی که گاندی به زبان آورد این بود: اینک این گناهکار پشیمان به مولانا باز میگردد (همو، 112؛ امین، 1/115).
آزاد در شرایط جنگی، با جنبشی که از سوی کنگره به عنوان «هند را رها کنید» تبلیغ میشد، مخالف بود، زیرا از آن بیم داشت که با آغاز این جنبش، همة رهبران دستگیر گردند و کار جنبش به خشونت کشیده شود، ولی «کمیتة کنگرة سراسر هند» در بمبئی تشکیل شد و قطعنامة معروف به «هند را رها کنید» به تصویب رسید. یک روز بعد در 26 رجب 1361ق/9 اوت 1942م گاندی، نهرو، آزاد و دیگر رهبران کنگره بازداشت و زندانی شدند و چنانکه آزاد پیشبینی کرده بود، مردم هند که دیگر ارتباطی با رهبران خویش نداشتند، با وجود فشارها و بازداشتها دست به خشونت گشودند (آزاد، 118، 122، 123، 129، 130؛ نهرو، کشف هند، 807-808). گاندی به علت بیماری در 1363ق/1944م آزاد شد، اما آزاد و دیگر اعضای کمیتة اجرایی در قلعه احمدنگر در زندان ماندند. وی در این زندان بود که در ربیعالثانی 1363ق/آوریل 1944م خبر مرگ همسرش زلیخابیگم (دختر مولانا آفتابالدین یکی از شاگردان و مریدان پدرش) و 3 ماه بعد خبر درگذشت خواهرش آبروبیگم را شنید (آزاد، 132).
در اوایل ربیعالثانی 1363ق/آوریل 1944م او را از زندان احمدنگر به بنکوره منتقل ساختند و با فراهم شدن مقدمات برپایی کنفرانس سیملا ، برای حل مسألة هندوستان، در اوایل رجب 1364ق/ژوئن 1945م از زندان آزاد شد. وی از 13 جمادیالثانی 1334ق/18 مارس 1916م که در رانچی بازداشت گردید، تا این تاریخ بر روی هم 10 سال و 7 ماه از عمرش را به تفاریق در زندان سپری کرد. آزاد در این کنفرانس که به دعوت لرد ویول ، نایبالسلطنه، در اوایل شعبان/اواخر ژوئن برای گفتگو دربارة چگونگیِ انتقالِ قدرت از دولت انگلیس به مردم هند برپا شد، نمایندگی کنگره را به عهده داشت. این گفتوگوها به علتِ اختلاف نظر میان کنگره و مسلملیگ بر سر چگونگی انتخاب نماندگان مسلمان، بینتیجه ماند. ترکیب هیأت اجرایی یا دولت پیشنهادی برد ویول چنین بود: 5 وزیر با انتخاب کنگره، 5 تن با نظر مسلملیگ و 4 تن دیگر منصوب از سوی خود او. کنگره این 5 تن را معرفی کرد: ابوالکلام آزاد (مسلمان)، نهرو (هندو)، سردار پاتل (سیک)، یک پارسی (زردشتی) و یک مسیحی. این انتخاب به پیشنهاد و پافشاری آزاد که هنوز رئیس کنگره بود، انجام گرفت و هدف وی آن بود که نشان دهد کنگره نهادی ملی و برکنار از تعصب فرقهای است. 4 تن عضو انتصابی ویول یک تن مسلمان و 3 تن هندو بودند. با اینکه 7 تن از 14 تن اعضایِ هیأتِ دولتِ پیشنهادیْ از مسلمانان برگزیده میشدند، محمدعلی جناح، رهبر مسلملیگ که این حزب را تنها حزبِ مدافع مسلمانان برگزیند (همو، 160).
آزاد در کمیتة اجرایی کنگره که در 6 شوال 1364ق/14 سپتامبر 1945م در پونا برپا شد. توانست دیگر اعضاء و نیز گاندی را متقاعد سازد که حزب کنگره باید در انتخابات عمومی شرکت کند. نتیجة تصویبِ این پیشنهاد، آزادی زندانیان سیاسی، عفو عمومی و سرانجام پیروزی چشمگیر کنگره در انتخابات بود. تلاش وی در تشکیل دولت در پنجاب که امری محال مینمود. بازتاب گستردهای در محافل سیاسی یافت تا آنجا که از ابوالکلام به عنوان هنرمندی بزرگ در ایجاد توافق یاد شد (همو، 178). هم در این روزها، افسران نیروی دریایی بر فرماندهان انگلیسی شوریدند و دست به اعتصاب زدند. این شورش، در آن موقعیت حساس، بحرانی سخت پدید آورد. آزاد توانست ضمن دفاع از افسران، خردمندانه به این بحران پایان دهد.
آزاد در جمادیالاول 1365ق/آوریل 1946م طرحی برای قانون اساسی کشور بر مبنای فدرالیسم پیشنهاد کرد. در این طرح که کمیتة اجرائی کنگره آن را نپذیرفت، جز مسئولتهایی چند (دفاع، روابط خارجی و ارتباطات) که بر عهدة دولت مرکزی نهاده شده بود، همة مسئولیتها از آنِ دولتهایِ ایالتی بود و ایالات تا آخرین حد ممکن و در جهات مختلف خودمختار بودند. به گفتة وی، اینچنین قانون اساسی میتوانست ضمن تأمین خودمختاری کامل ایالاتی که مسلمانان در آنها اکثریت داشتند، وحدت کشور را نیز حفظ کند و بیم مسلمانان را، از سلطة هندوان بر آنان برطرف سازد. گاندی از اینکه آزاد توانسته بود راهی برای گشودن این گره سیاسی بیابد، به او تبریک گفت و هیأت اعزامی کابینة انگلیس نیز با آن موافقت کرد (همو، 194، 195؛ جاین، 43).
آزاد با تجزیة هندوستان و ایجاد پاکستان شدیداً مخالف بود و آن را برای هندوستان و بهویژه برای مسلمانان هند زیانآور میدانست و بسیار کوشید تا دو همکارش پاتل و نهرو را متقاعد سازد که گام نهایی را برندارند. هنگامی که همة تلاشهایش بینتیجه ماند، به گاندی روی آورد، زیرا وی زمانی گفته بود: اگر کنگره بخواهد تقسیم کشور را بپذیرد، باید از روی نعش من بگذرد (آزاد، 256)؛ ولی گاندی هم مانند دیگر یاران تغییر عقیده داده بود. ناگزیر از گاندی خواست تا وضع موجود دو سه سال ادامه یابد به این امید که سرانجام مسلملیگ از اندیشة ایجاد پاکستان بازگردد (همو، 246، 256).
در 14 رمضان 1365ق/12 اوت 1946م وقتی نهرو از سوی نایبالسلطنه، لرد ویول، مأمور تشکیل دولت موقت شد، نظر آزاد این بود که مقام وزارت کشور، نه دارایی، به مسلملیگ سپرده شود، ولی پیشنهاد وی پذیرفته نشد و این امر مشکلات بزرگی برای دولت موقت و کنگره پدید آورد که به ایجاد پاکستان شتاب بیشتری داد (همو، 248-249). ابوالکلام از شوال 1365ق/سپتامبر 1946م، تاریخ تشکیل دولت موقت، برای پذیرفتن مقامی در دولت زیر فشار کنگره بود. سرانجام با اصرار گاندی و نهرو وزارت آموزش و پرورش را در 21 صفر 1366ق/15 ژانویة 1947 پذیرفت که تا هنگام مرگ در 2 سعبان 1377ق/22 فوریة 1958م (3 اسفند 1336ش) این مقام را به عهده داشت. وی علاوه بر این منصب، عضو مجلس مؤسسان (1365-1369ق/1946-1950م)، عشو پارلمان هند (1369-1371ق/1950-1952م)، عضو لوک سبها (در 1371ق/1952م از رامپور، در 1376ق/1957م از گورگائون یا هریانای امروزی) و علاوه بر اینها، معاون پارلمانی رهبر حزب کنگره و مشاور عالی نخستوزیر، جواهر لعل نهرو، بود (جاین، 44).
آراء و عقاید: آزاد زیر نفوذ اندیشههای محمدعبده و سیدجمالالدین بود و چنانکه اشاره شد، روزنامهاش الهلال را نیز بر گردة العروهالوثقی انتشار داد. وی میان 3 نوع جنبش اصلاحطلبانة اسلامی معاصر امتیاز مینهاد: نخستینِ آنها تجددخواهی غربگرایان بود که پیروان آن شیفتگان تمدن اروپا بودند و شیوة اقتباس همهجانبه از آن را پذیرفته بودند. او سرسیداحمدخان (در هندوستان)، سلطانمحمود و فؤادپاشا (ترکیه)، محمدعلی پاشا (مصر) و خیرالدینپاشا (تونس) را در این گروه جای میداد. دیگری جنبش اصلاح سیاسی، دفاع و احیاء بود که سیدجمالالدین آن را رهبری میکرد. آزاد، مدحتپاشا (از ترکیه 1238-1301ق/1822-1883م) را نیز از این گروه میدانست. سوم، جنبش اصلاح دینی بود. نمایندگان این جنبش شیخصدرالدین (از روسیه)، عبده (مصر)، عبدالرحمان کواکبی و کمالالدین قاسمی (سوریه) بودند. ابوالکلام خود را از این گروه سوم به شمار میآورد. به نظر وی اصول اساسی این جنبش که برنامههای این گروه بر آن نهاده شده بود، چنین بود: 1. در شریعت اسلام امتیازی میان این جهان و جهان دیگر نیست؛ 2. مسلمانان تنها هنگامی میتوانند شایسته عنوان «بهترین امتها» باشند که از قرآن و سنت پیروی کنند: 3. شریعت اسلام کاملترین و خاتم قوانین وحی شده است؛ 4. انحطاط اسلام ناشی از تعطیل اجتهاد و جایگزین شدن ظواهر و جزئیات دین به جای اصول است (احمد، 66، به نقل از آزاد؛ خطبات، 199-202).
ابوالکلام میان «تأسیس» (که معادل است با نوسازی بر پایة نمونة نخستین) و ـتجدید» که تجددخواهی ناب و ساده است (آنگونه که سرسیداحمدخان تبلیغ میکرد)، فرق مینهاد. وی میگفت: چون اسلام دین کمال مطلوب است، ضرورتاً باید در خودداری کمال باشد. بنابراین، آنچه برای عینیت بخشیدن به این کمال لازم است، اجتهاد است و نوسازی، نه تجددخواهی (همو، 67، به نقل از آزاد، خطبات، 207-208).
وی در زمینة سیاسی، با پیشنهاد پان اسلامیسم، میان دو نوع نیروی متضاد امتیاز مینهاد: نوع وحدتبخش و نوع تجزیهگر. نوع نخست مستلزم رهبری واحد سازمان اجتماعی مسلمانان («جماعت») است و دیگری موجب عدم وحدت و اغتشاش (جدایی از «جماعت») و سوق دادن آن به هرج و مرج است که وی آن را «جاهلیت» مینامید (همو، 67، به نقل از آزاد خَطبات، 220-231). نیروهای تمرکزیافتة رهبریِ «جماعتِ» مسلمان در یک فرد (پیامبر) و پس از او در «خلافت خاصة» خلفای راشدین (خلافت راشده) تبلور مییابد که باید میان آن و «خلافهالملوکی» اموی، عباسی و عثمانی تفاوت نهاد. او نظرات سیدجمالالدین را تکرار میکرد که عباسیان باید به سبب اهمال در وظایف اجتهاد سرزنش شوند. با وجود این، معتقد بود که حتی چنین نهادی یعنی خلافت سلطنتی، توانسته است مفهوم قابل درکِ مرکزِ سیاسیِ «دارالاسلام» را از خود باقی گذارد. به نظر او بنیادهای جامعة واحد اسلامی (پان اسلامیسم)بر 5 ستون نهاده است: هواداری و وفاداری «جماعت» نسبت به یک خلیفه یا امام، توجه به دعوت خلیفه، فرمانبرداری از خلیفه، هجرت به «دارالاسلام» که میتواند به صورتهای گوناگون انجام گیرد، و جهاد که این نیز میتواند شکلهای بسیار بیاید.
وی در مورد بخش هندی این «جماعت» از تعیین یک امام یا قائد محلی یا نوعی نایبالسلطنة دینی خلیفة عثمانی، طرفداری میکرد و میکوشید تا مولانامحمودالحسن دیوبند را به پذیرفتن این مقام وادارد (همو، 67، به نقل از خطبات، 159-160، 165-166). این نظر نیز تا اندازهای، مطابق نظرات سیدجمالالدین بود. وی به تلخی به روش سرسیداحمدخان نسبت به خلافت ترکیه میتاخت و مانند سید یا استناد به نص قرآن، استدلال میکرد که مبارزه (جهاد) با کسانی که حتی بخشی از «دارالاسلام» را اشغال کردهاند، واجب است. معتقد بود که وفاداری سیاسی نسبت به خلیفة عثمانی لازم است. وی خلیفه را برخلاف پاپ، رهبر روحانی نمیدانست، بلکه پیشوای سیاسی روز میشناخت؛ زیرا «رهبری روحانی در اسلام تنها شایستة خدا و پیامبر اوست». بنابراین، اگرچه اطاعت از خلافهالملوکی (خلافت سلطنتی) بر همة مسلمانان واجب است، ولی این اطاعت در حد تسلیم در برابر خدا و پیامبر نیست (همو، 67، به نقل از خطبات 165-166؛ عنایت، اندیشة سیاسی، 111). عنایت عقیده دارد که او در این نظرات فقط با جرح و تعدیلهای معدودی نظر ماوردی را بازگو کرده است (همانجا). از خلافت سلطنتی تنها هنگامی میتوان سرپیچی کرد که فرمانهایش مخالف قرآن و سنت باشد (احمد، 67، به نقل از خطبات، 219-220، 249-250، 287-288).
او میخواست یک سوسیالیست انساندوست باشد و با اینکه مردی میانهرو بود، در میان پیران سیاست، رادیکالترین بود، ناسیونالیستی گرو روبود که هرگز شانه از زیر وظایف ملی خویش خالی نمیکرد و 30 سال رهبر اصلی کسانی بود که آرزو داشتند اسلام آزاداندیش به عمل درآید. اسلام وی بشر دوستانه بود. او انسانگرایی اسلام را جدی میگرفت و مطابق آن عمل میکرد. وی در استنتاج مستقیم نظرات جدید از قرآن خودداری میکرد، ولی با به کارگیری «روح جاودانی» قرآن در حل مسائل و مشکلات روز، به روشی در سیاست دست یافت که او را 30 سال در زمرة بزرگترین رهبرانِ پیشروِ کشورش جای داد (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 128, 212). وی میان اسلام و دلبستگی به سرزمینهای اسلامی از یکسو و ناسیونالیسم هندی از سوی دیگر، تضادی نمیدید (نهرو، کشف هند، 577) و چنانکه گفته شد با طرح ایجاد پاکستان مخالف بود و دربارة نام پاکستان میگفت: تقسیم جهان به دو بخش پاکان و ناپاکان برخلاف دین و روح واقعی اسلام است (آزاد، 196). وی معتقد بود که مشکل اساسی کشور جنبة اقتصادی دارد نه فرقهای. مشکلات اساسی با کسب آزادی و استقلال از میان میرود نه با تجزیة کشور (همو، 251).
با آنکه آزاد خود از نخستین اعضای مسلملیگ بود، بعدها از مخالفان آن گشت. معتقد بود که مسلملیگ برای مخالفت با کنگره پدید آمده است و به ندرت میتوان کسی را در این حزب یافت که در راه آزادی هند تلاش کرده باشد (همو، 304). رهبر مسلملیگ، محمدعلی جناح، نیز از انتقاد آزاد برکنار نماند: جناح بیشتر اهمیت سیاسی خود را پس از رها ساختن کنگره از دست داده بود و بیشتر مسلمانان هند به او و سیاستش بدبین بودند، ولی پس از آنکه گاندی سادهاندیشانه نامهای با خطاب «قائد اعظم» به وی نوشت و نامه روز بعد در روزنامهها نشر یافت، آب رفته به جوی بازگشت و بار دیگر موقعیت جناح استوار شد وگرنه وی برای آزادی هندوستان نه کاری کرده و نه سخنی گفته بود (همو، 133، 134). در برابر، جناح نیز از مخالفت و تاختن به آزاد خودداری نمیکرد و با دادن نسبتهایی به وی، میکوشید از نفوذ و محبوبیت او در میان مسلمانان بکاهد (اسمیت، «اسلام نوین در هند» 212؛ اینترنشنال؛ احمد، 68). وی معتقد بود که دلیلی برای استفاده از بمب اتمی در ژاپن بدون اطلاع قبلی نبود. این همانندِ به کارگیریِ گازِ سمی در جنگ، غیرانسانی است (آزاد، 166).
آثار و تألیفات: آزاد محققی متبحر در دین بود که مسائل دینی را با دیدی تاریخی و بیطرفانه مطالعه میکرد. وی کتابهای بسیار خوانده بود و اطلاعات گستردهای داشت. گفتهاند کتابخانة خصوصی او از جملة بهترین کتابخانههای هندوستان بوده است. در جریان تلاشهای سیاسی خویش نیز از مطالعه و تحقیق دست نکشید. مثلاً ترجمه و تفسیر قرآن او به اردو، ترجمان القرآن، که بسیار مورد تحسین قرار گرفته و مهمترین کار عملی او شمرده شده، حاصل بیش از 20 سال کار و تلاش اوست (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 212؛ امین، 1/142). تألیفات وی اینهاست: 1. تذکره، چاپ 1337ق/1919م؛ 2. مسألة خلافت، 1338ق/1920م؛ 3. تحریم (بایکورت، رسالهای به اردو)، 1339ق/1921م؛ 4. دعوت عمل (خلاصههایی از سرمقالههای الهلال)،
نیاکان: اجداد آزاد اصلاً از مردم هرات بودند که در روزگار ظهیرالدین بابُر (932-937ق/1525-1530م)، پایهگذار دودمان شاهی مغول در هند، به آن سرزمین آمدند و در آگره مسکن گزیدند (آزاد، 10) و در دستگاه آنان مقامات بلند حکومتی یافتند. جد پدریِ او مولانامحمد هادی بود و در یک زمان میان نیاکان او 5 تن اهل درس و طریقت و افتاء ظهور کرده بودند. مولانا منورالدین جد مادری پدرش از شاگردان ممتاز «شاهعبدالعزیز محدث» و از روحانیون بنام هند و اهل سلوک بود و در دستگاه آخرین امپراتور گورکانی (بهادرشاه، سراجالدین ابوالمظفر؛ 1253-1274ق/1837-1857م) مقام رکنالمدرسین را (که منصب فرهنگی ـ مالی بزرگی بود) دارا بود (همانجا). پدر آزاد، مولاناخیرالدین، پدرش را در کودکی از دست داد و جد مادرش، منوّرالدّین، سرپرستی او را عهدهدار گردید. منوّرالدّین پیش از انقلاب بزرگ (نخستین جنگ استقلال) به علت ناخشنودی از اوضاع هندوستان، برآن شد که به مکه مهاجرت کند، ولی در ایالت بهوپال دستگیر شد و در 1273ق/1857م در بمبئی درگذشت.
خیرالدین پدر آزاد که در این هنگام 25 ساله بود، به مکّه رفت و در آنجا ماندگار شد و به دانشاندوزی و تألیف و خدمات اجتماعی پرداخت و پس از نشر کتابی 10 جلدی به زبان عربی، در مصر بلند آوازه شد. وی در تصوف مقام پیری داشت و در بمبئی، کلکته و رانگون دارای پیروان بسیار بود. چندبار برای دیدار مریدان خود به بمبئی و کلکته و نیز عراق، سوریه و ترکیه سفر کرد. وی نهر زبیده واقع در مکه را که ویران شده بود و مردم بر اثر آن از کمآبی در رنج بودند، با گردآوری 2 میلیون روپیه از مردم هند، مصر، سوریه و ترکیه ترمیم اساسي كرد. سلطانعبدالحمید (1293-1327ق/1876-1909م) به پاس خدمات وی، بهویژه خدمت اخیر او، نشان درجة یک مجیدی به او داد. خیرالدین با عالیه، دختر خواهر شیخمحمدبن ظاهر وَتْری که اغلب علمای حجاز نزد او حدیث آموخته بودند و پس از شیخعبداللهبن سرّاج محدث مکه و مفتی مدینه بود، ازدواج کرد. در ذیحجة 1305ق/اوت 1888م دومین پسر و آخرین فرزند آنان محییالدین احمد (نام تاریخی او فیروزبخت = 1305) در محلة قدرة مکه، نزدیک به بابالسلام حرم شریف، زاده شد (اردو دایرهالمعارفِ اسلامیّه به نقل از تذکره، 287، 289). خیرالدین سرانجام به اصرار دوستان و مریدان در 1316ق/1898م با همة افراد خانوادة خود به کلکته آمد (در ترجمة فارسی هن آزادی گرفت تاریخ این کوچ 1307ق/1890م آمده) و در 1325ق/1907م در همین شهر درگذشت (آزاد، 12؛ اردو دایرة معارفِ اسلامیّه).
آموزش: خیرالدّین پدر آزاد دانشمندی پایبند اصول کهن زندگی، صوفی مشرب، محافظهکار و از جوانی مخالف سلطة اروپاییان و فرهنگ و آموزش و پرورش آنان بود و عقیده داشت که فرهنگ جدید ایمان مذهبی را از میان میبَرَد. افزون بر این، به دیگر مدارس، مانند «مدرسة کلکته» نیز نظر خوبی نداشت. بنابراین، تعلیم آزاد مطابق سنت آموزشی مسلمانان هند در خانه انجام یافت: پدر خود در آغاز، تعلیم مقدماتی وی را به عهده گرفت. در هر علمی متنی مختصر به او میداد تا حفظ کند. سپس گروهی از معلّمانِ برگزیدة هر رشته را به خانه فرا خواند تا فرزند آنچه در مدارس اسلامی هند (درس نظامیه) در آن روزگار تعلیم داده میشد، فرا گیرد: فارسی، بعد عربی، سپس حساب، هندسه، فلسفه و یک دوره تعلیمات دینی. وی در 1318ق/1900م آموزش فارسی را به پایان برد و دورة درسِ نظامیه را که معمولاً طلاب در 20 تا 25 سالگی به پایان میبرند، در آغاز 16 سالگی به پایان رساند. سپس برای تکمیل علوم، خود به مطالعة قانون در طب پرداخت و چندی نیز به منظور استوارتر ساختن پایة علمی خویش بنا بر سنت مدارس قدیم اسلامی مطوّل، حاشیة میرزاهد، هدایه و جز آن تدریس کرد (آزاد، 12: اردو دایره معارف اسلامیّه، به نقل از آزاد، غبار خاطر، 131). پس عنوان «مولانا» (تقریباً معادل با اخوند و روحانی در ایران) یافت. انتظار میرفت مانند همتایان خویش به تدریس، امامت یا خطابت در مدارس و مساجد بپردازد، اما او چنین نکرد.
محییالدین اندکی بعد با نوشتهها و اندیشههای سِرسیداحمدخان (1232-1316ق/1817-1898م) پایهگذار کالج علیگره آشنا شد. نوشتههای سیداحمدخان دربارة فرهنگ نوین در او بسیار مؤثّر افتاد و او دریافت که باید فلسفه، علوم و ادبیات نوین بیاموزد. بدین منظور، پیش خود و پنهان از پدر، به آموختن زبان انگلیسی مقدماتی آموخت، ترجمههای انگلیسی، فارسی و اردوی انجیل را با هم خواند و مقابله کرد و به اری فرهنگ لغت به خواندن روزنامهظهای انگلیسی پرداخت و بدینسان به زودی توانست کتابهای فلسفه، تاریخ، علوم و ادبیات را به این زبان بخواند و با فرهنگ نوین آشنا گردد. وی خود گوید: دریافتم که هیچکس تا فلسفه، علوم و ادبیات جدید نیاموزد، در جهان امروز به معنی حقیقی دانشمند نیست (امین، 1/118). بدینگونه، وی افزون بر اردو که زبان اصلی او بود و نویسنده و خطیبی برجسته و صاحب سبک در آن به شمار میآمد (نهرو، کشف هند، 576) و زبان عربی که تا اندازهای آن را در کنار مادر آموخته بود، زبان فارسی و انگلیسی میز میدانست.
برخی از منابع در شرح حال آزاد نوشتهاند که او در الازهر تحصیل کرده است (همو، همان، 575؛ حسین، 63؛ نهرو، زندگی من، 383؛ اسمیت، «اسلام نوین در هند »، 211)، اما وی صریحاً این مطلب را رد کرده و علت بروز این اشتباه را نیز توضیح داده است (آزاد، 17).
محییالدین در ضمن تحصیل علم، هنگامی که بیش از 11 سال نداشت، به سرودن شعر پرداخت و نخستین غزلهایش در ارمغان فرخ، چاپ بمبئی و خدرنگ نظر، چاپ لکهنو نشر یافت. خود نیز گلچینی به نام نیرنگ عالم انتشار داد. در همین ایام نویسندگی را نیز آغاز کرد: اولین مقالات او د احسنالاخبار، تحفة احمدیّه، چاپ کلکته و مخزن، بهترین مجلة ادبی شناخته شدة آن روز در لاهور (1320ق/1902) انتشار یافت. در شعبان 1321ق/نوامبر 1903م مجلة ماهانة خود لسانالصّدق را منتشر کرد که نشر آن تا یک سال ادامه یافت.
وی در 12 سالگی نخستین سخنرانی خود را ایراد کرد و 4 سال بعد نطق وی در اجلاس سالانة «انجمن حمایت اسلام» لاهور تحسین همگان را برانگیخت. هم در این روزها با خواجه حالی دیدار کرد. حالی نمیتوانست باور کند که این نوجوان مدیر لسانالصدق است. همچنین وقتی مولانا شبلی نعمانی در 1323ق/1905م نخستینبار او را در بمبئی دید، در پذیرفتن اینکه او ابوالکلام است تردید داشت ولی بعد چنان شیفتة نبوغ او شد که وی را با خود به لکهنو برد و سردبیری الندوه را به او سپرد (شعبان 1323- صفر 1324ق/اکتبر 1905-مارس 1906م). سپس در 1324ق/1906م مسئولیت سردبیری وکیل شهر اَمْریتْسَرْ که نشریهای دو هفته یکبار بود، به وی سپرده شد (اردو دایرة معارف اسلامیه، به نقل از حیاث شبلی، 443 و مکاتیب شبلی، 1/263).
این چنین استعداد و اموزش و تلاشهای علمی و ادبی و فرهنگی، از محیالدین 20 ساله دانشمندی ساخت که به گفتة نهرو: آمیزهای شگفتانگیز از پژوهشگران قرون وسطی با حکمای قرن 18 و نظریههای نوین بود (نهرو، کشف هند، 576).
تحول روحی: سالهای 1323-1326ق/1905-1908م دورة بحران روحی محیالدین بود. دانشها و آموختههای تازة او با آنچه از مدرّسان سنتی خویش آموخته بود. دانشها و آموختههای تازة او با آنچه از مدرّسان سنتی خویش آموخته بود، پیوندی نداشت. مشاهدة اختلاف عقیده میان ادیان مختلف خاصه میان فرقههای متعدد اسلامی، به این بحران روحی دامن زد، تا آنجا که وی دربارة خودِ دین نیز دچار تردید شد. سرانجام، پس از دو سه سال درگیری با این تنشهای فکری بر سر دوراهی کفر و ایمان، به رهبری خود راهی نو به سوی اسلام یافت. خود میگوید: به جایی رسیدم که زنجیرهای عادات و تربیت قدیمی که بر دست و پای من بسته بود، گسسته شد و از آن زنجیرها آزاد گشتم و بر آن شدم که راه خود را خود بیابم. در این فترت بود که تخلص «آزاد» را به سان نمادی برای خود برگزیدم تا دیگر پایبند باورهای کهن موروثی نباشم (ص 14).
سفرها: در 20 سالگی، برای دستیابی به کرانههای گستردهتر آگاهی و فرهنگ، رهسپار سرزمینهای اسلامی عراق، مصر، شام و ترکیه شد. نخست به عراق رفت و در آنجا با چندتن از انقلابیون ایران دیدار کرد. وی 3 سال پس از وفات محمد عبده (1266-1323ق/1849-1905م) و در سال مرگ مصطفی کامل (1291-1326ق/1874-1908م) بنیادگذار روزنامة هفتگی العالمالاسلامی و مؤسس «الحزبالوطنی» به مصر رسید و از نزدیک شور و هیجان شدید ملی را در مرگ وی و انتخاب جانشینش محمد فرید مشاهده کرد. پس با بزرگان این مکتب آشنا شد و نیز با تنی چند از «ترکان جوان» که در قاهره مرکزی داشتند و و روزنامهای هفتگی منتشر میساختند، دیدار کرد، آزاد در قاهره از الازهر هم دیدن کرد، وی نظام آموزشی آن را چنین وصف کرده است: نظام تدریس الازهر به قدری ناقص بود که نه فکر را تربیت میکرد و نه اطلاعات کافی از علوم قدیمی اسلامی و فلسفی در دسترس میگذاشت (ص 17). شیخمحمد عبده کوشید آن نظام را تغییر دهد، ولی گروهی از عالمان زحمات او را به شکست کشاندند. چنین بود که آزاد از الازهر و روشهای کهن آن روی گرداند. پس از به ترکیه رفت. در آنجا با برخی از رهبران نهضت ترکیة نوین و جمعیت اتحاد و ترقی که در برابر استبداد سلطانعبدالحمید خواستار مشروطه بودند، تماس گرفت. وی تا سالها پس از بازگشت به هند نیز با این گروه مکاتبه داشت. سپس از ترکیه رهسپار فرانسه شد و آهنگ دیدار لندن کرد که خبر بیماری پدر بدو رسید و او ناگزیر از بازگشت به هند گردید. آزاد سالها بعد، در 15 تیر 1330ش به ایران سفر کرد. در این سفر که نزدیک به 10 روز به درازا کشید، با نخستوزیر وقت ایران، دکتر محمدمصدق، و آیتالله کاشانی دیدار کرد. دانشگاه تهران به پاس خدمات فرهنگی و علمی و تلاشهای او در جهت شناساندن ادب و فرهنگ ایران در هندوستان، درجة دکترای افتخاری در رشتة زبان و ادبیات فارسی به وی داد. آزاد در پایان این سفر در یک مصاحبة مطبوعاتی شرکت جست و از نهضت ملی کردن نفت در ایران به عنوان مظهر بیداری ملل آسیا یاد کرد (کیهان، شمـ 2468).
مبارزات سیاسی: آزاد پیش از این سفرها هنگامی که نوجوانی 17 ساله بود، گام به عرصة مبارزات سیاسی نهاد. در 1323ق/1905م لرد کرزن به دنبال آشفتگیهایی که در بنگال پیش آمد، تصمیم گرفت این ایالت را 2 بخش سازد تا میان هندوان و مسلمانان جدایی افکند و آنان را ناتوان کند. این اقدام شور و هیجانِ انقلابی و و سیاسیِ غیرمنتظری در بنگال پدید آورد. آزاد در شرایطی که انقلابیون هندویِ بنگالی، مسلمانان را وابسته به انگلیس و مانع آزادی در شرایطی که انقلابیون هندویِ بنگالی، مسلمانان را وابسته به انگلیس و مانع آزادی هند میدانستند، به یکی از گروههایِ سریِ انقلابی پیوست و به زودی اعتماد آنان را جلب کرد. پس از 2 سال، بر اثر رهنمودها و تلاشهای وی، دامنة فعالیتهای انقلابی از 2 ایالت بنگال و بیهار به بمبئی و شهرهای مهم ایالات شمالی رسید و در میان مسلمانان گسترش یافت. به دنبال بیداری نسبی مسلمانان به رهبری سرسیداحمدخان و ظهور آثار مثبت تشکیل کنگرة ملی هند در 1303ق/1885م، مسلمانانِ آگاهِ هند درصدد کسب قدرت سیاسی و اجتماعی برآمدند. از اینرو، پس از تمهید مقدماتی چند، در ذیقعدة 1324ق/دسامبر 1906م پس از کنفرانسِ فرهنگیِ اسلامی که به کوشش نواب مشتاق حسین در داکا برپا شد، مجمع مسلمانان هند با نام مسلملیگ بنیاد یافت. ابوالکلام در نخستین اجلاس آن شرکت جست (آزاد، 156؛ نهرو، کشف هند، 577؛ همو، میعاد با سرنوشت، 78) و تا سالهای 1341-1342ق/1923-1924م که اندیشههای سیاسی وی دستخوش دگرگونی گشت، با آنان همکاری کرد. در این مدت در پنجمین اجلاس (1330ق/1912م)، هفتمین اجلاس (1331ق/1913م)، هشتمین اجلاس 1334ق/1915-1916م) و شانزدهمین اجلاس مسلملیگ (1342ق/1924م) از اعضای فعال بود (جاین، 42) و در دگرگون ساختن اهداف اساسی ایشان مؤثر افتاد، ولی سرانجام اهداف و روش سیاسی این گروه و رهبر آنان را نفی کرد و سخت به رویارویی با آنان برخاست (آزاد، 156 به بعد؛ نهرو، کشف هند، 579، 657).
سفر به سرزمینهای اسلامی (1326قژ1908م) و تماس با انقلابیون ایرانی، عرب و ترک و شگفتی آنان از بیتوجهی مسلمانان هند به مسائل سیاسیِ جهان اسلام، عقیدة وی را که مسلمانان هند باید در راه آزادی از سلطة بیگانگان مجدانهتر بکوشند، استواتر ساخت و مهمتر آنکه زیر تأثیر افکار سیدجمالالدین و شیخمحمد عبده و هم مکتبان آن دو، تحولی ژرف در جهت و اهداف مبارزات سیاسی و فعالیتهای دینی و اجتماعی وی پدید آمد. پس از بازگشت به هند، با تجارب و اندیشههای نو یافته برای دستیابی به آرمانهای سیاسی، دینی و اجتماعی خویش به تفکر و طرح برنامه پرداخت و سرسختانه در راستای جریانهای عمدة سیاسی ـ دینی آن روز جهان اسلام: مسألة خلافت، پان اسلامیسم (وحدت اسلامی)، احیای اسلام و تجدد فکر دینی به کوشش در ایستاد. گروههای سِرّی انقلابی را که پیش از سفر در آنها فعالیت داشت، رها کرد و برآن شد که برای نشر آرای خویش و بیدار ساختن همکیشانش که به علت زندگی در محیط بستة فئودالی، از انچه در جهان میگذشت ناآگاه بودند، نشریهای هفتگی ذکر کرده است). چنین طرحی از 6 سال پیش از آن، هنگامی که در اَمْریتْسَرْ بود در ذهن او راه یافته و بالیده بود. آنگاه آزاد هفتهنامة الهلال را بر گردة عروهالوثقی (نشریهای که سیدجمالالدین با همکاری عبده در پاریس بنیاد نهاد و نشر آن تا 18 شماره از 14 جمادیالاول تا 23 ذیحجة 1301ق/12 مارس تا اکتبر 1884م دوام یافت) در کلکته به زبان اردو بنیاد نهاد (احمد، 66؛ امین، 1/123). نخستین شمارة الهلال در 28 رجب 1330ق/13 ژوئیة 1912م مصور و با کیفیتی بالا و بیسابقه از نظر چاپ و با سبک و محتوایی نو انتشار یافت و معیارهایی نو در روزنامهنگاری اردو بنیاد نهاد (آزاد، 19؛ اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 196؛ جاین، 41). آزاد در شمارة شوال 1330ق/سپتامبر 1912م دربارة هدف آن نوشت: الهلال جز این هدفی ندارد که مسلمانان را به تمسک به کتاب خدا و پیامبر خدا(ص) در همة اعتقادات و اعمال فراخواند (امین، 1/125). او از مسلمانان هند میخواست که به نهضت ملی کنگره بپیوندند (نهرو، میعاد با سرنوشت، 78؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی). در 1341ق/1922م که آزاد به اتهام برانگیختن مردم برضد حکومت انگلیس محاکمه میشد، در برابر دادگاه گفت: من آشکارا میگویم که هدف الهلال فراخواندن به آزادی یا مرگ بوده است. آنچه گاندی در زمینة دمیدن روح دینی در مردم اکنون انجام میدهد، چیزی است که الهلال در 1332ق/1914م از آن فارغ گشته بود (امین، 1/125). الهلال در مدتی کوتاه چنان در دل و جان مردم مؤثر افتاد که در همان 3 ماه نخستین همه شمارههای پیشین آن دوبار لبه چاپ رسید.
رهبری سیاسی مسلمانان هند در این روزگار در دست حزب علیگره بود. اعضای این حزب خود را پیروِ سیاست و اندیشههای سرسیداحمدخان میدانستند. اینان بر این باور بودند که باید به تاج و تخت بریتانیا وفادار بود و خود را از جنبشهای آزادیخواهی برکنار داشت (آزاد، 19؛ نهرو، کشف هند، 577). آزاد غیرمستقیم به این کانون و تکیهگاه محافظهکاری و تمایلات ضد ملی میتاخت و اساس سنتهای علیگره را واژگون میساخت. پس این گروه به ستیز با الهلال برخاست تا أنجا که بنیادگذار آن را تهدید به مرگ کرد. از سوی دیگر، لحن ضد بریتانیایی الهلال دولت بنگال را به مقابله واداشت، ولی این ستیزهگریها و مقابلهها الهلال را پرآوازهتر ساخت و تیراژ آن را که در 6 ماه نخستین 000‘11 نسخه بود به 000‘26 افزایش داد. این تیراژ تا آن روزگار در تاریخ روزنامهنگاری اردو بیسابقه بود. از اینرو دولت بنگال از موضع ضد بریتانیایی و نفوذ فوقالعادة الهلال که کمتر روزنامهظای در هند توانسته بود از این جهت با آن برابری کند (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 196)، بیمناک و آشفته شد و بنابر قانون مطبوعات درخواست 000‘2 روپیه به عنوان سپرده کرد تا بدین وسیله (فشار اقتصادی) لحن روزنامه را معتدل سازد، ولی چنین نشد و سپرده ضبط گردید. بار دیگر 000‘10 روپیه سپرده خواست که این نیز از دست رفت. سرانجام در 1333ق/1915م، پس از آغاز جنگ جهانی اول، چاپخانه و روزنامه مصادره شد. آزاد پس از 5 ماه، چاپخانه و هفتهنامة دیگری به نام البلاغ بنیاد نهاد. دولت اینبار به استناد مادة 3 قانون ذفاع هندوستان، نه قانون مطبوعات، در 13 جمادیالاول 1334ق/18 مارس 1916م مجله و نیز مدرسة دارالارشاد او را تعطیل و آزاد را از کلکته (بنگال) تبعید کرد. دولتهای ایالات پنجاب دهلی، اوترپردش و بمبئی بنابر همان قانون، از دادن اجازة ورود به آزاد خودداری کردند. ناگزیر به رانچی در ایالت بیهار فرت، ولی 6 ماه بعد در این شهر بازداشت شد و تا 8 ربیعالثّانی 1338ق/31 دسامبر 1919م در آنجا در بازداشت ماند. در خلال این مدت دوبار در رانچی و سهبار در کلکته خانهاش را بازرسی کردند و پیشنویسهای چندین کتاب و مقالة کامل یا نزدیک به اتمام را با خود بردند که بیشتر آنها از میان رفت. از آن میان میتوان اینها را نام برد: تاریخ معتزله، سیرت شاه ولیالله، خصایص مسلم، امثالالقرآن، ترجمانالقرآن (تا سورة هود)، تفسیرالبیان (تا اوایل سورة نساء)، وحدت قوانین کائنات، قانون انتخاب طبعی، معنویت کائنات، «نقدی بر دیوان اسدالله غالب دهلوی»، «نقدی بر دیوان شرف جهان قزوینی»، «گنجینة مقالات و یادداشتها» که این یک به تعبیر خود آزاد «حاصل دماغ و سرمایة زندگی بود»، «شرح حال شیخاحمد سرهندی»، سیرت اماماحمدبن حنبل و شرح حدیث غربت (اردو دایرة معارف اسلامیّه، به نقل از الهلال، 24 ژوئن 1927، صص 3، 4؛ تذکره، 196، 231، 254).
از 1338ق/1919م «کنفرانسهای خلافت سراسر هند» به راه افتاد و عواطف مسلمانان را که از دیرباز علقة محکمی با خلافت عثمانی داشتند، برانگیخت. به دنبال این کنفرانسها، کمیتة خلافت پایهگذاری شد که با رهبری محمدعلی، شوکتعلی، آزاد و دیگران، همة قدرت و اعتبار اسلامِ هندی را در نبردی ضدانگلیسی به کار انداخت و پیوندی استوار ميان ناسيوناليسم هندی و خلافتخواهی، آنان برقرار کرد که موجب همیاری مسلمانان و هندوان در نبرد برای استقلال هند گردید (نهرو، زندگی من، 172، 177، 182؛ عنایت اندیشة سیاسی در اسلام معاصر، 109، 110).
آزاد در 9 ربیعالثّانی 1338ق/اول ژانویة 1920م با دیگر بازداشتشدگان آزاد شد. مهاتما گاندی که در این هنگام در صحنة سیاست هند پدیدار شده بود، میخواست آزاد را در رانچی ببیند، ولی نخستین دیدار در 26 ربیعالثّانی 1338ق/18 ژانویة 1920م در دهلی پیش آمد. در 28 ربیعالثّانی 1338ق/20 ژانویة 1920م انجمنی از مسلمانان برای بررسی مسألة خلافت و اعزام یک هیأت نمایندگی برای مذاکره با نایبالسلطنه در اینباره برپا گردید. آزاد به عضویت این هیأت برگزیده شد. در این مجمع، گاندی برنامة عدم همکاری خود را بهطور خصوصی مطرح ساخت. آزاد در جمادیالثانی 1338ق/مارس 1920م بیانیهای را که در مخالفت با تجزیة امپراتوری عثمانی و تقبیح انگلیس تنظیم شده بود، امضا کرد. در رمضان 1338ق/مة 1920م از سوی کمیتة مرکزی خلافت کمیتهای فرعی مرکب از آزاد و چند تن دیگر در بمبئی مأمور گردید تا طرحی برای شروع برنامة عدم همکاری تهیه کند. در شوال 1338ق/ژوئن 1920 در «کنفرانس سراسریِ رهبرانِ احزاب» در اللهآباد شرکت جست. در این جلسات گاندی برنامة جنبش عدم همکاری خویش را اعلام کرد. آزاد بنا بر زمینة مبارزاتی پیشین خویش، بر خلاف دیگران آن را تأئید کرد، زیرا آنچه گاندی اکنون مطرح میساخت، وی پیش از این در 1332ق/1914م در سرمقالههای الهلال پیشنهاد کرده بود (آزاد، 21؛ امین، 134). چند هفته بعد کنفرانسی در میروت با شرکت محمدعلی، شوکتعلی، حکیماجمل و دیگر رهبران مسلمانان دربارة خلافت برپا شد. گاندی برای نخستینبار آشکارا از جنبش عدم همکاری سخن گفت و پس از او آزاد به سخنرانی پرداخت و از نظرات وی بیهیچ قید و شرطی پشتیبانی کرد و ان را کمکی برای جنبش خلافت شمرد و پس از آن کاملاً خود را وقف این نهضت ساخت. وی علاوه بر سخنرانیهای همگانی در این زمینه، در کنفرانسهای مختلف نیز سخن میگفت و برای پیشبرد این نهضت هفتهنامة پیغام را زیر نظر خویش انتشار داد.
در همین ایام در پی اصرار مردم، بیعت امامت را آغاز کرد. این بیعت 5 شرط داشت: 1. امر به معروف نهی از منکر و توصیه به صبر؛ 2. دوست داشتن در راه خدا و دشمن داشتن در راه خدا؛ 3. بیپروا بودن در برابر رنجش و نکوهش مردم؛ 4. برتر دانتن خدا و شریعت او بر همة ایالتها با شور بسیار آغاز شده بود، ولی با بازداشت ابوالکلام و دگرگون شدن اوضاع در طول بازداشت وی، متوقف شد (اردو دایِرِة معارفِ اسلامیِّه). در محرم 1339ق/سپتامبر 1920م دورة مخصوص اجلاسیه حزب کنگره در کلکته آغاز گردید تا دربارة چگونگی آماده ساختن مردم مردم در جهتِ اِعمال طرح گاندی تصمیم گرفته شود. به دنبال آن سفرهایی ضروری گشت. گاندی بسیار سفر میکرد و آزاد اغلب در این سفرها با او بود. در ربیعالثّانی 1339ق/دسامبر 1920 ریاست «کنفرانس خلافت سراسر هند» را به عهده داشت. در رجب 1339ق/مارس 1921م رئیس کنفرانس «جمعیّهالعلماء، در بریلی شد. آزاد در این کنفرانس گفت: بنابر حکم شرع احضار به سربازی غیرقانونی است (جاین، 79). در 22 صفر 1340ق/25 اکتبر 1921م عهدهدار ریاست کنفرانس ایالتی خلافت در آگره گردید. در ربیعالاول 1340ق/نوامبر 1921م ریاست «کنفرانس علمای سراسر هند» در لاهور به وی سپرده شد. در ربیعالثانی 1340ق/دسامبر 1921م در دورة اجلاسیة سالانة کنگره در شهر ناگپور شرکت جست. پس از این جلسات و سخنرانیِ تحریکآمیزش بازداشت شده و پس از محاکمهای درازمدت، به یک سال زندان محکوم گردید، ولی عملاً تا 13 جمادیالاول 1341ق/اول ژانویه 1923م در زندان بود. آزاد در دفاعیاتش که بعدها با عنوان قول فیصل به چاپ رسید، گفت: سخت معتقدم که آزادی حق مسلم هر ملت و هر فرد است و هیچ بشر یا دیوانسالاریِ ساختة دست او حق ندارد آفریدگان خداوند را در بندگی نگاه دارد. از اینرو، من دولت فعلی را بر حق و مشروع نمیشناسم و وظیفة ملی، دینی و انسانی خود میدانم که ملت و کشورم را از بندگی برهانم (همو، 42).
با تصمیم مجلس کبیر ملی ترکیه در ربیعالاول 1341ق/نوامبر 1922م مبنی بر جداساختن سلطنت از خلافت و جایگزین کردن جمهوری به جای سلطنت و علل و عوامل دیگر، رفتهرفته جنبش خلافت در جهان اسلام فرو نشست و بیشتر مسلمانان تحصیل کردة هندی نیز کوششهای خویش را به مسائل ملی و محلی معطوف ساختند (عنایت، اندیشة سیاسی در اسلام معاصر، 101-111). هرچند پذیرفتن این سخن که مردی چون آزاد همراه با این موج به سادگی رأی و نظر خویش را تغیر داده باشد، آسان نیست، ولی چون تلاشهای سیاسی وی نیز از این سالها از راستای پاناسلامیسم به رهگذر ناسیونالیسم میافتد و او تا پایان عمر چونان ناسیونالیستی پرشور و پیشرو در کنگره و صحنة سیاسی هند باقی میماند (جاین، 42)، باید این تغییر جهت را معلول عواملی دیگر بهویژه چگونگیِ تلقیِ او از خلافت و رهبری معنوی دانست که بدان اشاره خواهد شد.
در صفر 1342ق/سپتامبر 1923م اجلاسیة ویژة کنگره برای تصمیمگیری دربارة شوراها برپا شد. آزاد در این جلسات توانست اختلاف نظر شدیدی را که میان 2 گروه از اعضای کنگره پیش آمده و کنگره را به 2 دسته تقسیم کرده بود، از میان بردارد. از آزاد که در این هنگام 35 ساله بود، خواسته شد تا ریاست کنگره را در آن دوره به عهده گیرد. نه پیش از این تاریخ و نه تا سالها پس از آن (1362ق/1943م) هیچکس این افتخار را نیافت که در این سن به ریاست کنگره برگزیده شود (آزاد، 23-24؛ اسمیت «اسلام نوین در هند»، 212). وی در جمادیالاول 1343ق/دسامبر 1924 در کمیتهای که از سوی مسلملیگ مدمور تنظیم جزئیات خواستههای مسلمانان در زمینة حضور آنان در مجالس قانونگذاری و دیگر نهادهای انتخابی بود، عضویت یافت (جاین، 42). در ذیحجة 1345ق/ژوئن 1927م بار دیگر الهلال را منتشر ساخت. این دورة الهلال که برخلاف دورة نخست بیشتر جنبة علمی داشت، بسیار زود به علت اشتغال شدید وی به فعالیتهای شدید وی به فعالیتهای سیاسی، در جمادیالثانی/دسامبر همان سال، تعطیل شد (اردو دائرة معارفِ اسلامیِّه). در 1347ق/1928م با تشکیل کمیسیون سیمون، جنبوجوش سیاسی گستردهای پدید آمد. آزاد رياست جلسهای را که در کلکته برای تحریم این کمیسیون برپا شد، به عهده داشت و سپس در پیروز گردانیدن این تحریم نقشی مهم ایفا کرد (آزاد، 24؛ جاین 42). در 1348ق/1929م در تصویب قطعنامة استقلال در لاهور شرکت جست. در این قطعنامه آمده بود: تا آنجا که بتوانیم، باید از همکاری ارادی با دولت بریتانیا خودداری کنیم و برای نافرمانی عمومی آماده شویم و از جمله مالیات نپردازیم (نهرو، زندگی من، 1161). در 1349ق/1930م چون دولت بریتانیا پیشنهادهای کنگره و خواستههای استقلالخواهان را رد کرد، نخستین گامِ نافرمانی با نقضِ قانونِ عوارضِ نمک (ساتیاگراهای نمک : اعتصام به حقیقت در موضوع نمک) برداشته شد و مبارزه صورت عملی و جدی یافت (آزاد، 24؛ نهرو، زندگی من، 409). پس دولت فرمانِ بازداشتِ رئیسِ کنگره و کمیتة اجرایی آن را صادر کرد و آزاد به دنبال یک سخنرانی شورانگیز در اینباره، در میروت دستگیر شد و یک سال و نیم در زندان ماند. با آغاز گفتوگوهای گاندی ـ ایروین از زندان آزاد گشت، ولی پس از شکست کنفرانس میز گرد لندن در 1351ق/1932م بار دیگر دستگیر شد و بیش از یک سال در زندان دهلی محبوس گردید (آزاد، 24 و 25).
در 1354ق/1935م طرحی به نام قانون دولت هندوستان مبنی بر اعادة خودمختاری به ایالات هندوستان و تشکیل یک دولت مرکزی فدرال به تصویب پارلمان انگلستان رسید. کنگره از همان آغاز با تشکیل دولت مرکزی بدین صورت به مقابله برخاست و بسیاری از اعضا با شرکت در انتخابات مجمع قانونگذاری مخالفت کردند. آزاد توانست با تلاش بسیار کنگره را به شرکت در انتخابات وا دارد و این امر پیروزی درخشان کنگره را در پی داشت، ولی تا مدتی مباحثاتی جریان داشت که آیا کنگره را در پی داشت، ولی تا مدتی مباحثاتی جریان داشت که آیا کنگره باید پستهای وزارتی را در دولتهای ایالتی بپذیرد یا نه. آزاد با جلب نظر گاندی و نهرو موفق شد کنگره را به موافقت با شرکت اعضای آن در دولتهای ایالتی وادارد. (همو، 28-29؛ نهرو، زندگی من، 1134). این تصمیم اهمیت تاریخی بسیار داشت، زیرا تا آن زمان روش کنگره قبول مسئولیت میکرد. با تشکیل دولت فدرال وی به عضویت هیأت پارلمانی کنگره درآمد تا بر کار وزارتخانههای بنگال، اوترپردش، پنجاب، سند و ایالات سرحدی نظارت کند (آزاد، 28-29؛ جاین 42).
با آغاز جنگ جهانی دوم (1358ق/1939م)، بر سر شرکت یا عدم شرکت هندوستان در جنگ، میان اعضای کنگره اختلافنظر پدید آمد. گاندی میگفت: هندوستان نباید به هیچ بهایی حتی به بهای دستیابی به استقلال در جنگ شرکت جوید. آزاد و همفکران اندک او معتقد بودند که اروپا اکنون به 2 گروه تقسیم شده است. گروهی نمایندة فاشیسم و دیگری نمایندة نیروهای دموکرات و ضدفاشیسم است. در این کشمکش بیهیچ تردید باید با گروه دموکرات همکاری کرد به شرط آنکه هندوستان به آزادی و استقلال دست یابد (آزاد، 42)، در موقعیت حساس و بحرانی ماههای آخر 1358ق/1939م که نایلالسلطنة هند، حتی بدون مشورت صوری با مجلس مرکزی، به آلمان اعلان جنگ داد، آزاد به پیشنهاد گاندی نامزد ریاست کنگره شد. وی این پیشنهاد را به دلیل حساسیت اوضاع پذیرفت و با اکثریت آراء پیروز گردید. این دوره از ریاست وی تا 1365ق/1946م (نزدیک به 7 سال) ادامه یافت (همو، 51-52؛ نهرو، زندگی من، 385).
کمیتة کنگرة سراسر هند در 1359ق/1940م به ریاست آزاد در پونا برپا شد و 2 قطعنامه به تصویب رساند: اول آنکه اِعمال مقاومت منفی به عنوان بهترین روش مبارزه برای کسب آزادی و استقلال برگزیده شود، دیگر آنکه در جنگ میان آزادی و فاشیسم، جای واقعی هند در کنار متفقین باشد، ولی تا هند از استقلال برخوردار نگردد، به آنها نپیوندد. قطعنامة دوم بر پایة پیشنهادی بود که آزاد تهیه کرده و تصویب آن حاکی از نفوذ معنوی وی در کنگره بود (آزاد، 55).
در رجب 1359ق/اوت 1940م نایبالسلطنه از آزاد خواست با او دیدار کند. آزاد از این میان گاندی با نوشتن نامهای از تصمیم وی پشتیبانی کرد. در همین سال به فرمان گاندی سانتیاگراهای فردی در مخالفت با شرکت دادن هند در جنگ آغاز گردید. آزاد که در مقام ریاست کنگره برای سر و سامان دادن به اوضاع به پنجاب رفته بود، در جریان ساتیاگراها در اللهآباد بازداشت شد و به 2 سال زندان در نائینی محکوم گشت، ولی در ذیحجه 1360ق/دسامبر 1941م، به دنبال پیشروی نیروهای ژاپن تا بنگال و بر اثر فشار دولت آمریکا بر انگلیس، ابوالکلام و نهرو از زندان آزاد شدند (همو، 60-61). وی پس از آزادی مصاحبهای مطبوعاتی در کلکته برگزار کرد که بازتاب سخنان او در رونامههای انگلستان در تعدیل نظر گاندی و دیگر مخالفان شرکت در جنگ مؤثر افتاد. در 22 محرم 1361ق/9 فوریة 1942م همراه نهرو با چیانگ کای شک و همسرش دیدار کرد. پیشوای چین کوشید آنان را متقاعد سازد که بیهیچ قید و شرط به یاری متفقین وارد جنگ شوند. آزاد به عنوان رئیس کنگره همچنان معتقد بود که هندوستان فقط به شرط آنکه آزاد و مستقل باشد، آمادة همکاری خواهد بود (همو، 67؛ نهرو، کشف هند، 749). در همین سال در مقام رئیس کنگره در گفتوگو با هیأت انگلیسی به ریاست کریپس که به شکست انجامید، نقشی مهم به عهده داشت (آزاد، 103-105؛ نهرو، کشف هند، 770-771). در اثنای این مذاکرات نامهای هم از روزولت، در تشویق هندوستان به پذیرفتن پیشنهادهای کریپس و پیوستن به متفقین در جنگ، بدو رسید (آزاد، 944).
در ماههای مه و ژوئن 1942م (1361ق) برای آماده ساختن مردم جهت مقابله با حملة ژاپن و تسخیر احتمالی کلکته، تلاش بسیار کرد (همو، 106-107). هم در این روزها به دنبال اختلاف نظر بسیار شدید میان آزاد و گاندی بر سر چگونگی رویارویی با مسألة جنگ و مبارزه با دولت انگلیس، گاندی در بامداد 22 جمادیالثانی 1361ق/7 ژوئیة 1942م نامهای به این مضمون به وی نوشت: اینک نظرات من و شما چندان اختلاف دارد که دیگر نمیتوانیم با یکدیگر همکاری داشته باشیم. اگر کنگره رهبری مرا میخواهد، شما باید از ریاست کنگره و عضویت در کمیتة اجرایی آن استعفا دهید (همو، 111)؛ اما هنگامی که کمیتة اجرایی در ساعت 3 بعدازظهر همان روز تشکیل شد، نخستین سخنی که گاندی به زبان آورد این بود: اینک این گناهکار پشیمان به مولانا باز میگردد (همو، 112؛ امین، 1/115).
آزاد در شرایط جنگی، با جنبشی که از سوی کنگره به عنوان «هند را رها کنید» تبلیغ میشد، مخالف بود، زیرا از آن بیم داشت که با آغاز این جنبش، همة رهبران دستگیر گردند و کار جنبش به خشونت کشیده شود، ولی «کمیتة کنگرة سراسر هند» در بمبئی تشکیل شد و قطعنامة معروف به «هند را رها کنید» به تصویب رسید. یک روز بعد در 26 رجب 1361ق/9 اوت 1942م گاندی، نهرو، آزاد و دیگر رهبران کنگره بازداشت و زندانی شدند و چنانکه آزاد پیشبینی کرده بود، مردم هند که دیگر ارتباطی با رهبران خویش نداشتند، با وجود فشارها و بازداشتها دست به خشونت گشودند (آزاد، 118، 122، 123، 129، 130؛ نهرو، کشف هند، 807-808). گاندی به علت بیماری در 1363ق/1944م آزاد شد، اما آزاد و دیگر اعضای کمیتة اجرایی در قلعه احمدنگر در زندان ماندند. وی در این زندان بود که در ربیعالثانی 1363ق/آوریل 1944م خبر مرگ همسرش زلیخابیگم (دختر مولانا آفتابالدین یکی از شاگردان و مریدان پدرش) و 3 ماه بعد خبر درگذشت خواهرش آبروبیگم را شنید (آزاد، 132).
در اوایل ربیعالثانی 1363ق/آوریل 1944م او را از زندان احمدنگر به بنکوره منتقل ساختند و با فراهم شدن مقدمات برپایی کنفرانس سیملا ، برای حل مسألة هندوستان، در اوایل رجب 1364ق/ژوئن 1945م از زندان آزاد شد. وی از 13 جمادیالثانی 1334ق/18 مارس 1916م که در رانچی بازداشت گردید، تا این تاریخ بر روی هم 10 سال و 7 ماه از عمرش را به تفاریق در زندان سپری کرد. آزاد در این کنفرانس که به دعوت لرد ویول ، نایبالسلطنه، در اوایل شعبان/اواخر ژوئن برای گفتگو دربارة چگونگیِ انتقالِ قدرت از دولت انگلیس به مردم هند برپا شد، نمایندگی کنگره را به عهده داشت. این گفتوگوها به علتِ اختلاف نظر میان کنگره و مسلملیگ بر سر چگونگی انتخاب نماندگان مسلمان، بینتیجه ماند. ترکیب هیأت اجرایی یا دولت پیشنهادی برد ویول چنین بود: 5 وزیر با انتخاب کنگره، 5 تن با نظر مسلملیگ و 4 تن دیگر منصوب از سوی خود او. کنگره این 5 تن را معرفی کرد: ابوالکلام آزاد (مسلمان)، نهرو (هندو)، سردار پاتل (سیک)، یک پارسی (زردشتی) و یک مسیحی. این انتخاب به پیشنهاد و پافشاری آزاد که هنوز رئیس کنگره بود، انجام گرفت و هدف وی آن بود که نشان دهد کنگره نهادی ملی و برکنار از تعصب فرقهای است. 4 تن عضو انتصابی ویول یک تن مسلمان و 3 تن هندو بودند. با اینکه 7 تن از 14 تن اعضایِ هیأتِ دولتِ پیشنهادیْ از مسلمانان برگزیده میشدند، محمدعلی جناح، رهبر مسلملیگ که این حزب را تنها حزبِ مدافع مسلمانان برگزیند (همو، 160).
آزاد در کمیتة اجرایی کنگره که در 6 شوال 1364ق/14 سپتامبر 1945م در پونا برپا شد. توانست دیگر اعضاء و نیز گاندی را متقاعد سازد که حزب کنگره باید در انتخابات عمومی شرکت کند. نتیجة تصویبِ این پیشنهاد، آزادی زندانیان سیاسی، عفو عمومی و سرانجام پیروزی چشمگیر کنگره در انتخابات بود. تلاش وی در تشکیل دولت در پنجاب که امری محال مینمود. بازتاب گستردهای در محافل سیاسی یافت تا آنجا که از ابوالکلام به عنوان هنرمندی بزرگ در ایجاد توافق یاد شد (همو، 178). هم در این روزها، افسران نیروی دریایی بر فرماندهان انگلیسی شوریدند و دست به اعتصاب زدند. این شورش، در آن موقعیت حساس، بحرانی سخت پدید آورد. آزاد توانست ضمن دفاع از افسران، خردمندانه به این بحران پایان دهد.
آزاد در جمادیالاول 1365ق/آوریل 1946م طرحی برای قانون اساسی کشور بر مبنای فدرالیسم پیشنهاد کرد. در این طرح که کمیتة اجرائی کنگره آن را نپذیرفت، جز مسئولتهایی چند (دفاع، روابط خارجی و ارتباطات) که بر عهدة دولت مرکزی نهاده شده بود، همة مسئولیتها از آنِ دولتهایِ ایالتی بود و ایالات تا آخرین حد ممکن و در جهات مختلف خودمختار بودند. به گفتة وی، اینچنین قانون اساسی میتوانست ضمن تأمین خودمختاری کامل ایالاتی که مسلمانان در آنها اکثریت داشتند، وحدت کشور را نیز حفظ کند و بیم مسلمانان را، از سلطة هندوان بر آنان برطرف سازد. گاندی از اینکه آزاد توانسته بود راهی برای گشودن این گره سیاسی بیابد، به او تبریک گفت و هیأت اعزامی کابینة انگلیس نیز با آن موافقت کرد (همو، 194، 195؛ جاین، 43).
آزاد با تجزیة هندوستان و ایجاد پاکستان شدیداً مخالف بود و آن را برای هندوستان و بهویژه برای مسلمانان هند زیانآور میدانست و بسیار کوشید تا دو همکارش پاتل و نهرو را متقاعد سازد که گام نهایی را برندارند. هنگامی که همة تلاشهایش بینتیجه ماند، به گاندی روی آورد، زیرا وی زمانی گفته بود: اگر کنگره بخواهد تقسیم کشور را بپذیرد، باید از روی نعش من بگذرد (آزاد، 256)؛ ولی گاندی هم مانند دیگر یاران تغییر عقیده داده بود. ناگزیر از گاندی خواست تا وضع موجود دو سه سال ادامه یابد به این امید که سرانجام مسلملیگ از اندیشة ایجاد پاکستان بازگردد (همو، 246، 256).
در 14 رمضان 1365ق/12 اوت 1946م وقتی نهرو از سوی نایبالسلطنه، لرد ویول، مأمور تشکیل دولت موقت شد، نظر آزاد این بود که مقام وزارت کشور، نه دارایی، به مسلملیگ سپرده شود، ولی پیشنهاد وی پذیرفته نشد و این امر مشکلات بزرگی برای دولت موقت و کنگره پدید آورد که به ایجاد پاکستان شتاب بیشتری داد (همو، 248-249). ابوالکلام از شوال 1365ق/سپتامبر 1946م، تاریخ تشکیل دولت موقت، برای پذیرفتن مقامی در دولت زیر فشار کنگره بود. سرانجام با اصرار گاندی و نهرو وزارت آموزش و پرورش را در 21 صفر 1366ق/15 ژانویة 1947 پذیرفت که تا هنگام مرگ در 2 سعبان 1377ق/22 فوریة 1958م (3 اسفند 1336ش) این مقام را به عهده داشت. وی علاوه بر این منصب، عضو مجلس مؤسسان (1365-1369ق/1946-1950م)، عشو پارلمان هند (1369-1371ق/1950-1952م)، عضو لوک سبها (در 1371ق/1952م از رامپور، در 1376ق/1957م از گورگائون یا هریانای امروزی) و علاوه بر اینها، معاون پارلمانی رهبر حزب کنگره و مشاور عالی نخستوزیر، جواهر لعل نهرو، بود (جاین، 44).
آراء و عقاید: آزاد زیر نفوذ اندیشههای محمدعبده و سیدجمالالدین بود و چنانکه اشاره شد، روزنامهاش الهلال را نیز بر گردة العروهالوثقی انتشار داد. وی میان 3 نوع جنبش اصلاحطلبانة اسلامی معاصر امتیاز مینهاد: نخستینِ آنها تجددخواهی غربگرایان بود که پیروان آن شیفتگان تمدن اروپا بودند و شیوة اقتباس همهجانبه از آن را پذیرفته بودند. او سرسیداحمدخان (در هندوستان)، سلطانمحمود و فؤادپاشا (ترکیه)، محمدعلی پاشا (مصر) و خیرالدینپاشا (تونس) را در این گروه جای میداد. دیگری جنبش اصلاح سیاسی، دفاع و احیاء بود که سیدجمالالدین آن را رهبری میکرد. آزاد، مدحتپاشا (از ترکیه 1238-1301ق/1822-1883م) را نیز از این گروه میدانست. سوم، جنبش اصلاح دینی بود. نمایندگان این جنبش شیخصدرالدین (از روسیه)، عبده (مصر)، عبدالرحمان کواکبی و کمالالدین قاسمی (سوریه) بودند. ابوالکلام خود را از این گروه سوم به شمار میآورد. به نظر وی اصول اساسی این جنبش که برنامههای این گروه بر آن نهاده شده بود، چنین بود: 1. در شریعت اسلام امتیازی میان این جهان و جهان دیگر نیست؛ 2. مسلمانان تنها هنگامی میتوانند شایسته عنوان «بهترین امتها» باشند که از قرآن و سنت پیروی کنند: 3. شریعت اسلام کاملترین و خاتم قوانین وحی شده است؛ 4. انحطاط اسلام ناشی از تعطیل اجتهاد و جایگزین شدن ظواهر و جزئیات دین به جای اصول است (احمد، 66، به نقل از آزاد؛ خطبات، 199-202).
ابوالکلام میان «تأسیس» (که معادل است با نوسازی بر پایة نمونة نخستین) و ـتجدید» که تجددخواهی ناب و ساده است (آنگونه که سرسیداحمدخان تبلیغ میکرد)، فرق مینهاد. وی میگفت: چون اسلام دین کمال مطلوب است، ضرورتاً باید در خودداری کمال باشد. بنابراین، آنچه برای عینیت بخشیدن به این کمال لازم است، اجتهاد است و نوسازی، نه تجددخواهی (همو، 67، به نقل از آزاد، خطبات، 207-208).
وی در زمینة سیاسی، با پیشنهاد پان اسلامیسم، میان دو نوع نیروی متضاد امتیاز مینهاد: نوع وحدتبخش و نوع تجزیهگر. نوع نخست مستلزم رهبری واحد سازمان اجتماعی مسلمانان («جماعت») است و دیگری موجب عدم وحدت و اغتشاش (جدایی از «جماعت») و سوق دادن آن به هرج و مرج است که وی آن را «جاهلیت» مینامید (همو، 67، به نقل از آزاد خَطبات، 220-231). نیروهای تمرکزیافتة رهبریِ «جماعتِ» مسلمان در یک فرد (پیامبر) و پس از او در «خلافت خاصة» خلفای راشدین (خلافت راشده) تبلور مییابد که باید میان آن و «خلافهالملوکی» اموی، عباسی و عثمانی تفاوت نهاد. او نظرات سیدجمالالدین را تکرار میکرد که عباسیان باید به سبب اهمال در وظایف اجتهاد سرزنش شوند. با وجود این، معتقد بود که حتی چنین نهادی یعنی خلافت سلطنتی، توانسته است مفهوم قابل درکِ مرکزِ سیاسیِ «دارالاسلام» را از خود باقی گذارد. به نظر او بنیادهای جامعة واحد اسلامی (پان اسلامیسم)بر 5 ستون نهاده است: هواداری و وفاداری «جماعت» نسبت به یک خلیفه یا امام، توجه به دعوت خلیفه، فرمانبرداری از خلیفه، هجرت به «دارالاسلام» که میتواند به صورتهای گوناگون انجام گیرد، و جهاد که این نیز میتواند شکلهای بسیار بیاید.
وی در مورد بخش هندی این «جماعت» از تعیین یک امام یا قائد محلی یا نوعی نایبالسلطنة دینی خلیفة عثمانی، طرفداری میکرد و میکوشید تا مولانامحمودالحسن دیوبند را به پذیرفتن این مقام وادارد (همو، 67، به نقل از خطبات، 159-160، 165-166). این نظر نیز تا اندازهای، مطابق نظرات سیدجمالالدین بود. وی به تلخی به روش سرسیداحمدخان نسبت به خلافت ترکیه میتاخت و مانند سید یا استناد به نص قرآن، استدلال میکرد که مبارزه (جهاد) با کسانی که حتی بخشی از «دارالاسلام» را اشغال کردهاند، واجب است. معتقد بود که وفاداری سیاسی نسبت به خلیفة عثمانی لازم است. وی خلیفه را برخلاف پاپ، رهبر روحانی نمیدانست، بلکه پیشوای سیاسی روز میشناخت؛ زیرا «رهبری روحانی در اسلام تنها شایستة خدا و پیامبر اوست». بنابراین، اگرچه اطاعت از خلافهالملوکی (خلافت سلطنتی) بر همة مسلمانان واجب است، ولی این اطاعت در حد تسلیم در برابر خدا و پیامبر نیست (همو، 67، به نقل از خطبات 165-166؛ عنایت، اندیشة سیاسی، 111). عنایت عقیده دارد که او در این نظرات فقط با جرح و تعدیلهای معدودی نظر ماوردی را بازگو کرده است (همانجا). از خلافت سلطنتی تنها هنگامی میتوان سرپیچی کرد که فرمانهایش مخالف قرآن و سنت باشد (احمد، 67، به نقل از خطبات، 219-220، 249-250، 287-288).
او میخواست یک سوسیالیست انساندوست باشد و با اینکه مردی میانهرو بود، در میان پیران سیاست، رادیکالترین بود، ناسیونالیستی گرو روبود که هرگز شانه از زیر وظایف ملی خویش خالی نمیکرد و 30 سال رهبر اصلی کسانی بود که آرزو داشتند اسلام آزاداندیش به عمل درآید. اسلام وی بشر دوستانه بود. او انسانگرایی اسلام را جدی میگرفت و مطابق آن عمل میکرد. وی در استنتاج مستقیم نظرات جدید از قرآن خودداری میکرد، ولی با به کارگیری «روح جاودانی» قرآن در حل مسائل و مشکلات روز، به روشی در سیاست دست یافت که او را 30 سال در زمرة بزرگترین رهبرانِ پیشروِ کشورش جای داد (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 128, 212). وی میان اسلام و دلبستگی به سرزمینهای اسلامی از یکسو و ناسیونالیسم هندی از سوی دیگر، تضادی نمیدید (نهرو، کشف هند، 577) و چنانکه گفته شد با طرح ایجاد پاکستان مخالف بود و دربارة نام پاکستان میگفت: تقسیم جهان به دو بخش پاکان و ناپاکان برخلاف دین و روح واقعی اسلام است (آزاد، 196). وی معتقد بود که مشکل اساسی کشور جنبة اقتصادی دارد نه فرقهای. مشکلات اساسی با کسب آزادی و استقلال از میان میرود نه با تجزیة کشور (همو، 251).
با آنکه آزاد خود از نخستین اعضای مسلملیگ بود، بعدها از مخالفان آن گشت. معتقد بود که مسلملیگ برای مخالفت با کنگره پدید آمده است و به ندرت میتوان کسی را در این حزب یافت که در راه آزادی هند تلاش کرده باشد (همو، 304). رهبر مسلملیگ، محمدعلی جناح، نیز از انتقاد آزاد برکنار نماند: جناح بیشتر اهمیت سیاسی خود را پس از رها ساختن کنگره از دست داده بود و بیشتر مسلمانان هند به او و سیاستش بدبین بودند، ولی پس از آنکه گاندی سادهاندیشانه نامهای با خطاب «قائد اعظم» به وی نوشت و نامه روز بعد در روزنامهها نشر یافت، آب رفته به جوی بازگشت و بار دیگر موقعیت جناح استوار شد وگرنه وی برای آزادی هندوستان نه کاری کرده و نه سخنی گفته بود (همو، 133، 134). در برابر، جناح نیز از مخالفت و تاختن به آزاد خودداری نمیکرد و با دادن نسبتهایی به وی، میکوشید از نفوذ و محبوبیت او در میان مسلمانان بکاهد (اسمیت، «اسلام نوین در هند» 212؛ اینترنشنال؛ احمد، 68). وی معتقد بود که دلیلی برای استفاده از بمب اتمی در ژاپن بدون اطلاع قبلی نبود. این همانندِ به کارگیریِ گازِ سمی در جنگ، غیرانسانی است (آزاد، 166).
آثار و تألیفات: آزاد محققی متبحر در دین بود که مسائل دینی را با دیدی تاریخی و بیطرفانه مطالعه میکرد. وی کتابهای بسیار خوانده بود و اطلاعات گستردهای داشت. گفتهاند کتابخانة خصوصی او از جملة بهترین کتابخانههای هندوستان بوده است. در جریان تلاشهای سیاسی خویش نیز از مطالعه و تحقیق دست نکشید. مثلاً ترجمه و تفسیر قرآن او به اردو، ترجمان القرآن، که بسیار مورد تحسین قرار گرفته و مهمترین کار عملی او شمرده شده، حاصل بیش از 20 سال کار و تلاش اوست (اسمیت، «اسلام نوین در هند»، 212؛ امین، 1/142). تألیفات وی اینهاست: 1. تذکره، چاپ 1337ق/1919م؛ 2. مسألة خلافت، 1338ق/1920م؛ 3. تحریم (بایکورت، رسالهای به اردو)، 1339ق/1921م؛ 4. دعوت عمل (خلاصههایی از سرمقالههای الهلال)،
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزاد، محمدحسین، مشهور به شمسالعلماء (1245-1328ق/1830-1910)، نویسنده و شاعر اردوزبان و از پیشروان سبک نو در ادبیات اردو، و از بنیانگذاران آموزش فارسی و اردو به روشنوین در شبه قارة هند. پدرش محمدباقر از خانوادهای روحانی و با فرهنگ بود. نیای بزرگ او آخوندمحمد شکوه در زمان عالمشاه به دهلی آمد. او مقام اجتهاد داشت. خانوادة آزادنسب خود را به سلمان فارسی میرساندند. همسر محمّدباقر، مادر آزاد، نیز ایرانینژاد بود.
آزاد مقدمات علوم را نزد پدر خود، که از پیشروان روزنامهنگاری در شمال هند و بنیانگذار روزنامة «دهلی کالج» وارد شد در 1852م تحصیلات خود را در آن دانشکده به پایان رساند و چندی بعد (1854م) سردبیری «دهلی اردو اخبار» را برعهده گرفت، ولی بیش از این تاریخ نیز اشعار و مقالاتی از او در همان روزنامه منتشر میشد. استاد و راهنمای او در شعر و ادب، شاعر معروف اردوزبان، ابراهیم ذوق (1789-1894م) بود که تعلیماتش در پرورش استعدادهای ذوقی و فکری آزاد بسیار مؤثر افتاد. پس از ذوق، آغاجان عیش، از شاعران اردوزبان آن زمان، استاد و راهنمای آزاد در شعر و ادب گردید. در انقلاب بزرگ 1857م مردم هند، انگلیسیها پدرش را آشوبگر خواندند و کشتند و همة اموالش را مصادره کردند. آزاد جوان پس از اعدام پدر، دهلی را ترک گفت و 6 سال در نواحی مختلف هند سرگردان و آواره زیست. از احوال او در این 6 سال اطلاعات درستی در دست نیست. ظاهراً وی مدتی در بمبئی، لَکْهُنو و سیالوک بوده است. در 1860م به لودْهیانا رفت و در آنجا روزنامهای به نام «مجمعالبحرین» و چاپخانهای به همین نام پایهگذاری کرد. در 1861م به پنجاب آمد و در لاهور ماندگار شد. نخست در ادارة پست مشغول کار گشت و در 1864م به خدمت وزارت آموزش و پرورش پنجاب درآمد و به کار تدوین کتابهای درسی برای اموزش زبان فارسی و اردو پرداخت. از آن جمله، یکی کتاب معروف قصص هند اوست که گرچه برای استفادة دانشاموزان نوشته شده، لیکن امروز یکی از آثار برجستة زبان اردو به شمار میرود. در فاصلة میان 1865 و 1867م به همراه پاندیت من پهلول به آسیای مرکزی، بخارا، خیوه، سمرقند و تاشکند سفر کرد و اطلاعات مورد نیاز دولت انگلستان را در این سرزمینها، که چندی بعد به تصرف روسیة تزاری درآمد، گرد آورد. در 1869م استادیار عربی کالج دولتی لاهور شد و در 1870م همین مقام را در کالج خاورشناسی به دست آورد، و پس از مرگ رئیس بخش عربی این کالج، مولانافیضالحسن سهارنپوری، این سمت را از آن خود کرد (1887م). کوششهای او برای پایهگذاری سنت ادبی نوینی در شعر و ادب اردو، در فعالیتهای «انجمن پنجاب» به اوج خود رسید. این انجمن در سال 1865م به دست دکترلیتنر رئیس کالج دولتی پایهگذاری گردید و در 1867م آزاد به عنوان منشی و مدیر آن انتخاب شد. انجمن ادبی نوآوری و اصلاحات اساسی شعر اردو را هدف خود ساخت و با تشکیل مجالس سخنرانی آزاد دربارة مسائل و موضوعات مربوط به شعر و هنر و قواعد نویسندگی آغاز میشد، و سپس شاعران اشعاری را که در موضوعات و زمینههای تعیین شده ساخته بودند، قرائت میکردند. اشعار و نقدها و اظهارنظرهای او و الطاف حسین حالی آن دو را پیشگام شعر و ادبیات جدید اردو ساخت. آزاد در 1885م کتابخانهای در لاهور تأسیس کرد که گنجینة بزرگی از کتابهای شیعه محسوب میشد. او در سفر خود به ایران با فراهم آوردن کتابهایی این گنجینه را غنیتر ساخت. قسمتی از این کتابخانه در دوران بیماری وی از میان رفت و باقیماندة کتابهای او وقف دانشگاه پنجاب گردید. در 1887م به مناسبت خدمات فرهنگیاش لقب «شمسالعلماء» گرفت. آزاد بهترین آثار خود را در فاصلة سالهای 1869 و 1889م پدید آورد، و 20 سال آخر عمرش به بیماری روانی و بیسروسامانی گذشت و سرانجام، وی در 1328ق/1910م وفات یافت.
دوران زندگی آزاد مقارن بود با غلبة کامل قدرت استعماری انگلیس، و کوششهای تزویرآمیز عمال بیگانه در دور نگهداشتن مردم از علم و صنعت نوین، فرو پاشیدن نظام سنتی جامعه، و و مساعی و مجاهدتهای روشنفکران مسلمان برای تجدید حیات دینی و فرهنگی خود. آزاد گرچه در جهت سیاسی این جریان سهم بزرگی نداشت، لیکن در زمینههای فکری و فرهنگی و اصلاح روشها و شیوههای ادبی و سازگار کردن آنها با اوضاع و شرایط جدید، کوشش بسیار کرد و آثار و افکار او در این راه بسیار مؤثر بود.
آثار آزاد: از آزاد آثار بسیاری به یادگار مانده است، از آن میان:
1. سخندان فارس، از مهمترین آثار اوست. این کتاب مجموعة سخنرانیهای او در کالج دولتی در باب زبان و ادب فارسی است که بیشتر آنها در 1872م ایراد گردیده است. کتاب دارای 2 بخش است: بخش نخست شامل 2 سخنرانی است در باب لغتشناسی فارسی، با ذکر شواهد و مثالهایی از زبان سنسکریت که به صورت جزوة کوچکی در همان اوقات منتشر شده است. بخش دوم شامل 11 خطابه دربارة ادبیات فارسی است که سالها بعد، یعنی در 1907م انتشار یافته است. در این کتاب آگاهی او از زبان فارس و تاریخ و فرهنگ و ادب ایرانی، و نیز آشناییاش با علوم و روشهای تحقیقی نوین به خوبی نمایان است و معلوم میشود که وی برخلاف مشهور، با زبان انگلیسی آشنایی کامل داشته و از کارهای علمی و تحقیقی اروپاییان باخبر بوده است. این کتاب را قاری عبداللهخان ملکالشعراء از اردو ترجمه و در 1315ق/1897م در کابل منتشر کرده است. 2. آب حیات. این کتاب را بحثانگیزترین و ارزشمندترین کار آزاد دانستهاند، زیرا نخستین کتاب در باب ادب اردو به زبان اردو به روش جدید است که براساس معیارهای نو نوشته شده است. نثر آزاد در این کتاب زیبا و شسته و فصیح است، اما ناقدان آثار او گفتهاند که زبان او هنوز تحت تأثیر زبان فارسی است، تأثیری که نویسندگان مکتب علیگره ـ شبلی و حالی ـ کوشیدهاند آن را از نوشتههای خود بزدایند. این کتاب نیز چون سخندان فارس شامل 2 بخش است: بخش نخست به شرح تحوّل و تکامل زبان اردو میپردازد، و بخش دوم شعر کلاسیک اردو را بررسی میکند. موضوعات این کتاب از حیث تازگی و دقت و صحت درخور توجه است، و نتیجهگیریهای آزاد در مسائل مربوط به تاریخ زبان اردو و شعر و ادب آن تاکنون اعتبار خود را حفظ کرده و پژوهشهای نوین غالباً بسط این نظریات بوده است. آب حیات کتابی است پر از اطلاعات، و با آنکه دربارة صحت تاریخی برخی مطالب آن نقادان آثار او تردیدهایی کردهاند، اطلاعاتی که در آن مندرج است، همگی از تذکرههای قدیم و از گفتوگوها و مکاتبات نویسنده با دوستان و شاعران و صاحبنظران معاصر او به دست آمده است. این کتاب نخستینبار در سال 1881م در لاهور به چاپ رسیده، و پس از آن در 1950م باز در لاهور و در 1966م در فیضآباد تجدید چاپ شده است. 3. قصص هند. این کتاب کوتاه مجموعة داستانهایی است از تاریخ قرون وسطای هند برای دانشآموزان، که به دلیل قوت تخیل و قدرت افسانهپردازی نویسندة آن، در ادبیات اردو مقامی خاص دارد. در این کتاب تاریخ گذشتة مسلمانان هندو مجد و عظمت آنان، و رونق و جلال دوران پادشاهان بابُری، مخصوصاً اکبرشاه، با بیانی زیبا و دلنشین توصیف میشود. قصص هند نخستینبار در 1872م به چاپ رسید و بعدها در 1961م در لاهور و در 1962م در کراچی تجدید چاپ شده است. 4. نظم آزاد. مجموعة اشعار و دیوان شعر اوست. این کتاب نخستینبار در 1897م و سپس در 1910م در لاهور منتشر گردیده است. آزاد در شاعری به پایة الطاف حسین حالی نمیرسد، زیرا ذوق و استعداد او در نثرنویسی به حدی قوی است که عالیترین تخیلات و دقیقترین احساسات خود را در قالب نثر در غایت زیبایی بیان میکند، و همین خاصیت، شاعری او را تحتالشعاع قدرت نثرنویسی قرار میدهد. 5. نیرنگ خیال. ترجمة آزاد از مجموعة 30 مقالة تمثیلی از زبان انگلیسی است که نخستینبار در 1880م منتشر شد. 6. نمایشنامة اکبر، 1922م. 7. نگارستان فارس، 1922م. 8. خمکدة آزاد، 1930م. 9. شهزاده ابراهیم، 1961م. 10. لغت آزاد، 1924م. 11. کتوبات آزاد. عنوان مجموعة نامهظهای اوست، که نخستینبار در 1907م و سپس در 1932م به چاپ رسیده، و در 1966م با حواشی و ترتیب تازه به کوشش صدرالافضل مرتضیحسین انتشار یافته است. 12. دربار اکبری. آزاد در این کتاب دربار اکبرشاه و شکوه و جلال آن را توصیف و با نوعی حسرت تجدید مجد و عظمت گذشتة آن را آرزو میکند. این کتاب نخستینظبار در 1898 و بار دوم در 1910م در لاهور و سپس در لکهنو به چاپ رسیده است.
آزاد دیوان اشعار استاد خود ابراهیم ذوق را نیز در 1890م منتشر کرد. مجموعة مقالات او را آغامحمدباقر در دو جلد زیر عنوان مقالات آزاد، نخستینبار در 1965م به چاپ رسانید. آزاد مجموعاً 19 اثر ارزندة ادبی دارد که همگی به چاپ رسیده است.
مآخذ: محمّد حسین، سخندان فارس، ترجمه از اردو از ملکالشعراء عبداللهخان، کابل، انجمن ادبی، 1315ق، ص 263؛ آقابزرگ، الذریعه، 1/9/6، 1/1-2، 10/121-122، 12/152؛ حالی، الطاف حسین، کلیات نثر، لاهور، 1968م، 2/176-183-194؛ صدرالافضل، مرتضیحسین، مطلع اتاتنوار، کراچی، 1402ق، صص 27-31؛ نیز:
Muhammad Sadiq, History of Urdu Literature, London, 1964, pp. 288-302
آزاد مقدمات علوم را نزد پدر خود، که از پیشروان روزنامهنگاری در شمال هند و بنیانگذار روزنامة «دهلی کالج» وارد شد در 1852م تحصیلات خود را در آن دانشکده به پایان رساند و چندی بعد (1854م) سردبیری «دهلی اردو اخبار» را برعهده گرفت، ولی بیش از این تاریخ نیز اشعار و مقالاتی از او در همان روزنامه منتشر میشد. استاد و راهنمای او در شعر و ادب، شاعر معروف اردوزبان، ابراهیم ذوق (1789-1894م) بود که تعلیماتش در پرورش استعدادهای ذوقی و فکری آزاد بسیار مؤثر افتاد. پس از ذوق، آغاجان عیش، از شاعران اردوزبان آن زمان، استاد و راهنمای آزاد در شعر و ادب گردید. در انقلاب بزرگ 1857م مردم هند، انگلیسیها پدرش را آشوبگر خواندند و کشتند و همة اموالش را مصادره کردند. آزاد جوان پس از اعدام پدر، دهلی را ترک گفت و 6 سال در نواحی مختلف هند سرگردان و آواره زیست. از احوال او در این 6 سال اطلاعات درستی در دست نیست. ظاهراً وی مدتی در بمبئی، لَکْهُنو و سیالوک بوده است. در 1860م به لودْهیانا رفت و در آنجا روزنامهای به نام «مجمعالبحرین» و چاپخانهای به همین نام پایهگذاری کرد. در 1861م به پنجاب آمد و در لاهور ماندگار شد. نخست در ادارة پست مشغول کار گشت و در 1864م به خدمت وزارت آموزش و پرورش پنجاب درآمد و به کار تدوین کتابهای درسی برای اموزش زبان فارسی و اردو پرداخت. از آن جمله، یکی کتاب معروف قصص هند اوست که گرچه برای استفادة دانشاموزان نوشته شده، لیکن امروز یکی از آثار برجستة زبان اردو به شمار میرود. در فاصلة میان 1865 و 1867م به همراه پاندیت من پهلول به آسیای مرکزی، بخارا، خیوه، سمرقند و تاشکند سفر کرد و اطلاعات مورد نیاز دولت انگلستان را در این سرزمینها، که چندی بعد به تصرف روسیة تزاری درآمد، گرد آورد. در 1869م استادیار عربی کالج دولتی لاهور شد و در 1870م همین مقام را در کالج خاورشناسی به دست آورد، و پس از مرگ رئیس بخش عربی این کالج، مولانافیضالحسن سهارنپوری، این سمت را از آن خود کرد (1887م). کوششهای او برای پایهگذاری سنت ادبی نوینی در شعر و ادب اردو، در فعالیتهای «انجمن پنجاب» به اوج خود رسید. این انجمن در سال 1865م به دست دکترلیتنر رئیس کالج دولتی پایهگذاری گردید و در 1867م آزاد به عنوان منشی و مدیر آن انتخاب شد. انجمن ادبی نوآوری و اصلاحات اساسی شعر اردو را هدف خود ساخت و با تشکیل مجالس سخنرانی آزاد دربارة مسائل و موضوعات مربوط به شعر و هنر و قواعد نویسندگی آغاز میشد، و سپس شاعران اشعاری را که در موضوعات و زمینههای تعیین شده ساخته بودند، قرائت میکردند. اشعار و نقدها و اظهارنظرهای او و الطاف حسین حالی آن دو را پیشگام شعر و ادبیات جدید اردو ساخت. آزاد در 1885م کتابخانهای در لاهور تأسیس کرد که گنجینة بزرگی از کتابهای شیعه محسوب میشد. او در سفر خود به ایران با فراهم آوردن کتابهایی این گنجینه را غنیتر ساخت. قسمتی از این کتابخانه در دوران بیماری وی از میان رفت و باقیماندة کتابهای او وقف دانشگاه پنجاب گردید. در 1887م به مناسبت خدمات فرهنگیاش لقب «شمسالعلماء» گرفت. آزاد بهترین آثار خود را در فاصلة سالهای 1869 و 1889م پدید آورد، و 20 سال آخر عمرش به بیماری روانی و بیسروسامانی گذشت و سرانجام، وی در 1328ق/1910م وفات یافت.
دوران زندگی آزاد مقارن بود با غلبة کامل قدرت استعماری انگلیس، و کوششهای تزویرآمیز عمال بیگانه در دور نگهداشتن مردم از علم و صنعت نوین، فرو پاشیدن نظام سنتی جامعه، و و مساعی و مجاهدتهای روشنفکران مسلمان برای تجدید حیات دینی و فرهنگی خود. آزاد گرچه در جهت سیاسی این جریان سهم بزرگی نداشت، لیکن در زمینههای فکری و فرهنگی و اصلاح روشها و شیوههای ادبی و سازگار کردن آنها با اوضاع و شرایط جدید، کوشش بسیار کرد و آثار و افکار او در این راه بسیار مؤثر بود.
آثار آزاد: از آزاد آثار بسیاری به یادگار مانده است، از آن میان:
1. سخندان فارس، از مهمترین آثار اوست. این کتاب مجموعة سخنرانیهای او در کالج دولتی در باب زبان و ادب فارسی است که بیشتر آنها در 1872م ایراد گردیده است. کتاب دارای 2 بخش است: بخش نخست شامل 2 سخنرانی است در باب لغتشناسی فارسی، با ذکر شواهد و مثالهایی از زبان سنسکریت که به صورت جزوة کوچکی در همان اوقات منتشر شده است. بخش دوم شامل 11 خطابه دربارة ادبیات فارسی است که سالها بعد، یعنی در 1907م انتشار یافته است. در این کتاب آگاهی او از زبان فارس و تاریخ و فرهنگ و ادب ایرانی، و نیز آشناییاش با علوم و روشهای تحقیقی نوین به خوبی نمایان است و معلوم میشود که وی برخلاف مشهور، با زبان انگلیسی آشنایی کامل داشته و از کارهای علمی و تحقیقی اروپاییان باخبر بوده است. این کتاب را قاری عبداللهخان ملکالشعراء از اردو ترجمه و در 1315ق/1897م در کابل منتشر کرده است. 2. آب حیات. این کتاب را بحثانگیزترین و ارزشمندترین کار آزاد دانستهاند، زیرا نخستین کتاب در باب ادب اردو به زبان اردو به روش جدید است که براساس معیارهای نو نوشته شده است. نثر آزاد در این کتاب زیبا و شسته و فصیح است، اما ناقدان آثار او گفتهاند که زبان او هنوز تحت تأثیر زبان فارسی است، تأثیری که نویسندگان مکتب علیگره ـ شبلی و حالی ـ کوشیدهاند آن را از نوشتههای خود بزدایند. این کتاب نیز چون سخندان فارس شامل 2 بخش است: بخش نخست به شرح تحوّل و تکامل زبان اردو میپردازد، و بخش دوم شعر کلاسیک اردو را بررسی میکند. موضوعات این کتاب از حیث تازگی و دقت و صحت درخور توجه است، و نتیجهگیریهای آزاد در مسائل مربوط به تاریخ زبان اردو و شعر و ادب آن تاکنون اعتبار خود را حفظ کرده و پژوهشهای نوین غالباً بسط این نظریات بوده است. آب حیات کتابی است پر از اطلاعات، و با آنکه دربارة صحت تاریخی برخی مطالب آن نقادان آثار او تردیدهایی کردهاند، اطلاعاتی که در آن مندرج است، همگی از تذکرههای قدیم و از گفتوگوها و مکاتبات نویسنده با دوستان و شاعران و صاحبنظران معاصر او به دست آمده است. این کتاب نخستینبار در سال 1881م در لاهور به چاپ رسیده، و پس از آن در 1950م باز در لاهور و در 1966م در فیضآباد تجدید چاپ شده است. 3. قصص هند. این کتاب کوتاه مجموعة داستانهایی است از تاریخ قرون وسطای هند برای دانشآموزان، که به دلیل قوت تخیل و قدرت افسانهپردازی نویسندة آن، در ادبیات اردو مقامی خاص دارد. در این کتاب تاریخ گذشتة مسلمانان هندو مجد و عظمت آنان، و رونق و جلال دوران پادشاهان بابُری، مخصوصاً اکبرشاه، با بیانی زیبا و دلنشین توصیف میشود. قصص هند نخستینبار در 1872م به چاپ رسید و بعدها در 1961م در لاهور و در 1962م در کراچی تجدید چاپ شده است. 4. نظم آزاد. مجموعة اشعار و دیوان شعر اوست. این کتاب نخستینبار در 1897م و سپس در 1910م در لاهور منتشر گردیده است. آزاد در شاعری به پایة الطاف حسین حالی نمیرسد، زیرا ذوق و استعداد او در نثرنویسی به حدی قوی است که عالیترین تخیلات و دقیقترین احساسات خود را در قالب نثر در غایت زیبایی بیان میکند، و همین خاصیت، شاعری او را تحتالشعاع قدرت نثرنویسی قرار میدهد. 5. نیرنگ خیال. ترجمة آزاد از مجموعة 30 مقالة تمثیلی از زبان انگلیسی است که نخستینبار در 1880م منتشر شد. 6. نمایشنامة اکبر، 1922م. 7. نگارستان فارس، 1922م. 8. خمکدة آزاد، 1930م. 9. شهزاده ابراهیم، 1961م. 10. لغت آزاد، 1924م. 11. کتوبات آزاد. عنوان مجموعة نامهظهای اوست، که نخستینبار در 1907م و سپس در 1932م به چاپ رسیده، و در 1966م با حواشی و ترتیب تازه به کوشش صدرالافضل مرتضیحسین انتشار یافته است. 12. دربار اکبری. آزاد در این کتاب دربار اکبرشاه و شکوه و جلال آن را توصیف و با نوعی حسرت تجدید مجد و عظمت گذشتة آن را آرزو میکند. این کتاب نخستینظبار در 1898 و بار دوم در 1910م در لاهور و سپس در لکهنو به چاپ رسیده است.
آزاد دیوان اشعار استاد خود ابراهیم ذوق را نیز در 1890م منتشر کرد. مجموعة مقالات او را آغامحمدباقر در دو جلد زیر عنوان مقالات آزاد، نخستینبار در 1965م به چاپ رسانید. آزاد مجموعاً 19 اثر ارزندة ادبی دارد که همگی به چاپ رسیده است.
مآخذ: محمّد حسین، سخندان فارس، ترجمه از اردو از ملکالشعراء عبداللهخان، کابل، انجمن ادبی، 1315ق، ص 263؛ آقابزرگ، الذریعه، 1/9/6، 1/1-2، 10/121-122، 12/152؛ حالی، الطاف حسین، کلیات نثر، لاهور، 1968م، 2/176-183-194؛ صدرالافضل، مرتضیحسین، مطلع اتاتنوار، کراچی، 1402ق، صص 27-31؛ نیز:
Muhammad Sadiq, History of Urdu Literature, London, 1964, pp. 288-302
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادِ بِلْگُرامی، میرغلامعلیبن نوح حسینی واسطی، متخلص به «آزاد» (116-1200ق/1704-1786م)، شاعر، مورخ و عارف مشهور هند. آزاد در بخش میدانپوره از شهرستان بلگرام زاده شد. او در کتابهایش: مآثرالکلام (ص 161)، سرو آزاد (ص 291، 293) و خزانة عامره (ص 123) زاد روز خود را 25 صفر 1116ق/18 ژوئن 1704م و زادگاه خود را بلگرام گفته و خود را واسطیالاصل حسینینسب، از نژاد زیدبن علیبن حسین(ع)، حنفی مذهب و چَشتی مشرب شده است.
آزاد در خاندن علم و ادب پرورش یافت و مقدمات علوم را در زادگاه خود نزد میرطفیل محمد بلگرامی، که بعدها به او «استادالمحقّقین» لقب داد، فرا گرفت. لغت و ادب و حدیث و سیرت نبوی را نزد جد مادری خود میرعبدالجلیل بلگرامی و عروض و قوافی و فنون ادبی را نزد دایی خود میرمحمد تحصیل کرد و در 1137ق/1724م به دست میرسیدلطفالله بلگرامی به طریقت صوفیان چشتی درآمد. در 1150ق/1737م به قصد حج عازم سفر شد. در مدینه صحاح ستّه را نزد محمد حیات سندهی قرائت کرد و در مکه نزد شیخعبدالوهاب طنطاوی به تحصیل حدیث پرداخت (خزانة عامره، 124؛ مآثرالکلام، 162). آزاد در نیمة اول عمر خود 3 سفر کرد: در 1134ق/1721م همراه میرعظمتالله «بیخبر» بلگرامی (د 1142ق/1729م) برای دیدن جد مادری خود میرعبدالجلیل و تحصیل نزد او به شاهجهانآباد (دهلی) رفت و پس از 2 سال اقامت در آنجا به بلگرام بازگشت. در 1142ق/1729م برای دیدار دایی خود میرمحمد بلگرامی عازم سیوستان سند شد. میرمحمد او را برای مدت 4 سال به نیابت خود به امر بخشیگری و وقایعنگری در آنجا گماشت و خود به بلگرام رفت. سرانجام پس از مراجعت میرمحمّد، در 1147ق/1734م به دهلی و سپس به بلگرام بازشت. وی در اینس فر با حزین لاهیجی (1103-1181ق/1691-1767م) در شهر بهکر و با واله داغستانی (1124-1170ق/1712-1756م) در لاهور دیدار کرد (خزانة عامره، 194، 448). سومین سفر او در ذیقعدة 1150ق/فوریة 1738م به حجاز بود که ذکر آن گذشت. این آخرین سفر او از بلگرام بود، زیرا پس از آن وی دیگر به زادگاه خود بازنگشت.
هنگامی که آزاد عازم سفر حج بود، در مالوه به خدمت نواب آصفجاه رسید و یک رباعی در مدح او سرود و از او تقاضای مساعدت کرد. نواب تقاضای او را پذیرفت و هزینۀ سفر او را پرداخت (وی این رباعی را در خزانة عامره، ص 126، نقل کرده است). آزاد پس از این مدیحه هرگز شعری در ستایش شاه یا امیری نسرود (شبلی، 115-116). وی در بازگشت از حجاز، در جمادیالثانی 1152ق/اوت 1739م به دکن رفت. در 1158ق/1745م نظامالدوله ناصر جنگ، پسر آصفجاه، از جانب پدر به صوبهداری اورنگآباد منصوب شد و چون مردی ادیب و شاعر بود، آزاد را با خود به آنجا برد. آزاد در اورنگآباد با احترام زندگی کرد و از نزدیکان نظامالدوله بود و هنگامی که نظامالدوله پس از مرگ پدر فرمانروای دکن شد، آزاد را با خود به حیدرآباد آورد، ولی او با آنکه از مصاحبان بسیار نزدیک نظامالدوله بود، هرگز مقامی را در دستگاه او نپذیرفت (مآثرالکلام، 163).
پس از کشته شدن نظامالدوله آزاد مدتی در خدمت صمصامالدوله شاهنوازخان وزیر حیدرآباد بود، تا آنکه صمصامالدوله در 1171ق/1758م کشته شد و خانهاش به یغما رفت. در این غارت، دستنویس ناتمام مآثرالکلام، نوشتة صمصامالدوله گم شد، ولی آزادب ا کوشش پیگیر اوراق پراکندة آن را پیدا کرد و «خطبه و تمهید» و شرح حال مؤلف و برخی مطالب مهم دیگر را در آن وارد کرد و شرح احوال چند تن از بزرگان و امیران معروف را بر آن افزود و پس از بازسازی و تجدیدنظر، تعداد شرح احوال آن را به 290 رساند (استوری، I(2)/857). چند سال بعد در 1194ق/1780م صمصامالملک میرعبدالحی، فرزند صمصامالدوله، این کتاب را تکمیل کرد و تعداد شرح احوال را به 730 افزایش داد (همانجا).
آزاد در 1178ق/1764م از حیدرآباد رهسپار اورنگآباد شد و در آنجا انزوا اختیار کرد و تا پایان عمر در همانجا زیست. در 21 ذیقعهدة 1200ق/15 دسامبر 1786م وفات یافت و در زمینی که در گورستان معروف «روضه» (یا «خلدآباد») خریده بود به خاک سپرده شد.
آزاد به زبانهای فارسی، عربی و اردو آثار فراوان به نظم و نثر دارد و به سبب قصایدی که به زبان عربی در ستایش پیامبر اکرم(ص) سروده است او را «حسّانالهند» لقب دادهاند.
وی علاوه بر شعر و ادب، در دیگر دانشها نیز صاحبنظر بود و معاصران او غالباً مراتب فضل و کمال او را ستودهاند (تتوی، 51-52؛ گوپاموی، 89؛ حاکم لاهوری، 34-35).
ت.و. هیگ در «آثار تاریخی مهم دکن» (ص 58) مینویسد: «آوازة دانش این شاعر به حدی است که پدران و مادران، کودکان خود را به مقبرة او میبرند حبّة قندی یا لبهای خود از روی سنگ مزار او ذوق علم بیابند و توانایی و استعداد تحصیل ان را حاصل کنند».
غزلیات آزاد بیشتر به شیوة معروف به سبک هندی است و مضامین عاشقانه دارد و گاهی تشبیهات و استعارات لطیف در آن دیده میشود. او در «تاریخگویی» نیز دارای قدرت و مهارت خاص است (تئوری، 52-56).
آثار: آنچه از آزاد در دست است بدن شرح است:
الف ـ به فارسی: 1. سندالسعادات فی حسن خاتمهالسادات، کتابی است در تجلیل از سادات و بیان حسن عاقبت آنان که در 1282ق/1865م در بمبئی به چاپ رسیده است؛ 2. غزلانالهند، ترجمة دو فصل سوم و چهارم سبحهالمرجان خود اوست دربارة استعاره و مجاز، و حالات عشق و صفات معشوق، که به خواهش دوستانش عبدالقادر «مهربان» اورنگآبادی و لچهمی نراین «شفیق» اورنگآبادی در 1178ق/1765م به فارسی نگاشته است؛ 3. شجرة طیّبه، در شرح احوال مشایخ بلگرام؛ 4. روضهالاولیاء، در شرح احوال 10 تن از مشایخی که در «روضه» (یا خالدآباد) به خاک سپرده شدهاند. دهمین شرح حال دربارة خود اوست. آزاد این کتاب را در 1161ق/1748م نوشته است. این کتاب در 1310ق/1892م در اورنگآباد به چاپ رسیده است؛ 5. مآثرالکرام، یا تاریخ بلگرام، در 2 بخش است؛ بخش اول در احوال 80 تن از «فقرا» یی که به نوعی با بلگرام ارتباط داشتهاند، بخش دوم در احوال 70 تن از فضلای مربوط به بلگرام، آزاد شرح احوال خود را نیز در هر 2 بخش آورده است. این کتاب در 116ق/1753م نوشته شده و در 1328ق/1910م در حیدرآباد به چاپ رسیده است؛ 6. سرو آزاد، یا دفتر دوم مآثرالکرام. گرچه آزاد این کتاب را به عنوان جلد دوم مآثرالکرام نوشته است، لیکن در حقیقت این کتاب مستقلی است در ذکر احوال شاعرانی که بعد از 1000ق/1592م در هند میزیستهاند. این کتاب در 2 بخش است: بخش اول دربارة 143 تن شاعر پارسگوی، بخش دوم در احوال 8 تن از شاعران هندی زبان (هندی بهاشا). در این کتاب نیز آزاد شرح احوال خود را در شمار شاعران پارسیگوی آورده است. این کتاب در 1166ق/1753م نوشته شده و در 1331ق/1913م در لاهور به چاپ رسیده است؛ 7. ید بیضا، تذکرة احوال 532 تن از شاعران متقدم و متأخر زبان پارسی است که آزاد آن را در 1145ق/1733م در سیوستان تدوین کرد و سپس در 1148ق/1736م در اللهآباد و بار سوم پس از بازگشت از حجاز در آن تجدیدنظر کرد و مطالبی تازه بر آن افزود. در بعضی از نسخههای این کتاب عنوان دیگر صبح خندان بدان داده شده است؛ 8. خزانة عامره، تذکرة دیگری است دربارة 135 تن از شاعران متقدم و متأخر که شرح احوال آصفجاه و پسرانش و چند تن از امرای آنزمان را نیز شامل است. علاوه بر اینها دربارة قوم مراتهه و احمدشاه درّانی نیز مطالبی در آن آمده است. این کتاب در 1176ق/1763م تألیف شده و در 1288ق/1871م و 1317ق/1900م در کانپور به چاپ رسیده است (دربارة بخشهایی از این کتاب که به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر است، نکـ استوری، I(2)/865).
آثار منظوم آزاد به زبان فارسی از این قرار است: 9. دیوان اشعار، شامل غزلیات، چند رباعی و قطعه؛ 10. مثنوی در جواب مثنوی میرعبدالجلیل بلگرامی؛ 11. مثنوی سراپای معشوق؛ 12. دلگشانامه، منظومهای است دربارة مختار و خونخواهی حسینبنعلی(ع) که در 1131ق/1719م سروده شده است (ریو II/719). در صحّت انتساب این منظومه به آزاد تردید شده است؛
ب ـ به عربی: 13. ضوءالدراری فی شرح صحیحالبخاری، شرح صحیح بخاری است تا آخر کتابالزکاه؛ 14. سبحهالمرجان فی آثار هندوستان، در 1177ق/1763م تألیف شده و شامل 4 فصل است. فصل اول آن را که در باب اشاراتی است که در قرآن و احادیث به هندوستان شده است، در 1163ق/1750م به نام شمامهالعنبر فی ماورد فیالهند من سیدالبشر نوشته بوده و نسخههایی از آن به صورت کتابی مستقل در کتابخانهها موجود است (استوری، I(2)/589). فصل دوم آن دربارة علمای هند است و ظاهراً این نیز بخشی است از کتابی مستقل که قبلاً به نام تسلیهالفؤاد نوشته بوده است. فصل سوم در محسنات کلام و صنایع بدیعی است. فصل چهارم در موضوعات مربوط به حالات عشق و صفات معشوق است. فصل آخر این کتاب را نویسنده خود به نام غزلان هند به فارسی ترجمه کرده است. سبحهالمرجان در 1303ق/1886م در بمبئی به چاپ رسیده است؛ 15. دیوان اشعار، شامل 3000 بیت است که در 1300ق/1883م در حیدرآباد به چاپ رسیده است؛ 16. السّبعهالسیّاره، 7. دیوان شعر است که در 1179ق/1766م شروع شده و در 1194ق/1780م پایان یافته است. گزیدههایی از اشعار این مجموعه به نام مختار دیوان آزاد در 1328ق/1910م در لکهنو به چاپ رسیده است.
در کتابخانة دانشگاه علیگره نیز 2 مجموعه به نامهای دیوان تاسع و دیوان عاشر به نام ازاد موجود است؛ 17. مظهرالبرکات، منظومهای است عرفانی در 7 دفتر که در سالهای آخر عمر آزاد، بعد از سالهای 1194، 1195ق/1780، 1781م سروده شده است؛ 18. شفاءالغلیل فی اصلاح کلام ابیالطیبالمبتنی؛ 19. کشکول، نسخهای از آن به خط آزاد در کتابخانة آصفیه حیدرآباد موجود است. (برای مشخصات نسخهشناسی آثار فارسی و عربی آزاد، نکـ استوری، I(2) 859-866).
آثار آزاد از زمان حیات او مورد توجه دانشمندان و ادیبان هند بوده و کسانی چون غلامحسین صدیقی بلگرامی در شرایف عثمانی، و محمدصدیق سخنور عثمانی بلگرامی در تحقیق السّداد فی مزلات الآزاد (استوری، I(2) 863) و شبلی نعمانی در مقالهای به عنوان «مولوی غلامعلی آزاد بلگرامی» در جلد دوم ندوه، شمـ 2، آوریل 1905، به انتقاد از آثار او پرداخته و به برخی از اشتباهات او اشاره کردهاند.
مآخذ: آزاد بلگرامی، میرغلامعلی، خزانة عامره، کانپور، 1871م؛ همو، ماثرالکرام، حیدرآباد دکن، 1910م؛ همو، سرو آزاد (دفتر دوم مآثرالکرام)، لاهور 1913م؛ آقابزرگ، الذریعه، 8/255، 12/127؛ تتوی، میرعلیشیر قانع، مقالاتالشعراء، به کوشش حسامالدین راشدی، کراچی، 1957م؛ حاکم لاهوری، عبدالحکیم، تذکرة مردم دیده، لاهور، 1339ق/1921م؛ شبلی نعمانی، «مولوی غلامعلی آزاد بلگرامی»، مقالات شبلی، حصة اول (تاریخی)، ج 5، معارف اعظمگره، 1375ق/1955م؛ گوپاموی، محمد قدرتالله، تذکرة نتایجالافکار، بمبئی، 1336ق/1918؛ نیز:
Haig, T. W., Historical Landmarks of the Daccan, Allāhābād, 1907; Rieu, Ch., Catalague of the Persian Manuscripts in the British Museum, London, 1881; Storey, C. A., Persian Literature, London, 1972
آزاد در خاندن علم و ادب پرورش یافت و مقدمات علوم را در زادگاه خود نزد میرطفیل محمد بلگرامی، که بعدها به او «استادالمحقّقین» لقب داد، فرا گرفت. لغت و ادب و حدیث و سیرت نبوی را نزد جد مادری خود میرعبدالجلیل بلگرامی و عروض و قوافی و فنون ادبی را نزد دایی خود میرمحمد تحصیل کرد و در 1137ق/1724م به دست میرسیدلطفالله بلگرامی به طریقت صوفیان چشتی درآمد. در 1150ق/1737م به قصد حج عازم سفر شد. در مدینه صحاح ستّه را نزد محمد حیات سندهی قرائت کرد و در مکه نزد شیخعبدالوهاب طنطاوی به تحصیل حدیث پرداخت (خزانة عامره، 124؛ مآثرالکلام، 162). آزاد در نیمة اول عمر خود 3 سفر کرد: در 1134ق/1721م همراه میرعظمتالله «بیخبر» بلگرامی (د 1142ق/1729م) برای دیدن جد مادری خود میرعبدالجلیل و تحصیل نزد او به شاهجهانآباد (دهلی) رفت و پس از 2 سال اقامت در آنجا به بلگرام بازگشت. در 1142ق/1729م برای دیدار دایی خود میرمحمد بلگرامی عازم سیوستان سند شد. میرمحمد او را برای مدت 4 سال به نیابت خود به امر بخشیگری و وقایعنگری در آنجا گماشت و خود به بلگرام رفت. سرانجام پس از مراجعت میرمحمّد، در 1147ق/1734م به دهلی و سپس به بلگرام بازشت. وی در اینس فر با حزین لاهیجی (1103-1181ق/1691-1767م) در شهر بهکر و با واله داغستانی (1124-1170ق/1712-1756م) در لاهور دیدار کرد (خزانة عامره، 194، 448). سومین سفر او در ذیقعدة 1150ق/فوریة 1738م به حجاز بود که ذکر آن گذشت. این آخرین سفر او از بلگرام بود، زیرا پس از آن وی دیگر به زادگاه خود بازنگشت.
هنگامی که آزاد عازم سفر حج بود، در مالوه به خدمت نواب آصفجاه رسید و یک رباعی در مدح او سرود و از او تقاضای مساعدت کرد. نواب تقاضای او را پذیرفت و هزینۀ سفر او را پرداخت (وی این رباعی را در خزانة عامره، ص 126، نقل کرده است). آزاد پس از این مدیحه هرگز شعری در ستایش شاه یا امیری نسرود (شبلی، 115-116). وی در بازگشت از حجاز، در جمادیالثانی 1152ق/اوت 1739م به دکن رفت. در 1158ق/1745م نظامالدوله ناصر جنگ، پسر آصفجاه، از جانب پدر به صوبهداری اورنگآباد منصوب شد و چون مردی ادیب و شاعر بود، آزاد را با خود به آنجا برد. آزاد در اورنگآباد با احترام زندگی کرد و از نزدیکان نظامالدوله بود و هنگامی که نظامالدوله پس از مرگ پدر فرمانروای دکن شد، آزاد را با خود به حیدرآباد آورد، ولی او با آنکه از مصاحبان بسیار نزدیک نظامالدوله بود، هرگز مقامی را در دستگاه او نپذیرفت (مآثرالکلام، 163).
پس از کشته شدن نظامالدوله آزاد مدتی در خدمت صمصامالدوله شاهنوازخان وزیر حیدرآباد بود، تا آنکه صمصامالدوله در 1171ق/1758م کشته شد و خانهاش به یغما رفت. در این غارت، دستنویس ناتمام مآثرالکلام، نوشتة صمصامالدوله گم شد، ولی آزادب ا کوشش پیگیر اوراق پراکندة آن را پیدا کرد و «خطبه و تمهید» و شرح حال مؤلف و برخی مطالب مهم دیگر را در آن وارد کرد و شرح احوال چند تن از بزرگان و امیران معروف را بر آن افزود و پس از بازسازی و تجدیدنظر، تعداد شرح احوال آن را به 290 رساند (استوری، I(2)/857). چند سال بعد در 1194ق/1780م صمصامالملک میرعبدالحی، فرزند صمصامالدوله، این کتاب را تکمیل کرد و تعداد شرح احوال را به 730 افزایش داد (همانجا).
آزاد در 1178ق/1764م از حیدرآباد رهسپار اورنگآباد شد و در آنجا انزوا اختیار کرد و تا پایان عمر در همانجا زیست. در 21 ذیقعهدة 1200ق/15 دسامبر 1786م وفات یافت و در زمینی که در گورستان معروف «روضه» (یا «خلدآباد») خریده بود به خاک سپرده شد.
آزاد به زبانهای فارسی، عربی و اردو آثار فراوان به نظم و نثر دارد و به سبب قصایدی که به زبان عربی در ستایش پیامبر اکرم(ص) سروده است او را «حسّانالهند» لقب دادهاند.
وی علاوه بر شعر و ادب، در دیگر دانشها نیز صاحبنظر بود و معاصران او غالباً مراتب فضل و کمال او را ستودهاند (تتوی، 51-52؛ گوپاموی، 89؛ حاکم لاهوری، 34-35).
ت.و. هیگ در «آثار تاریخی مهم دکن» (ص 58) مینویسد: «آوازة دانش این شاعر به حدی است که پدران و مادران، کودکان خود را به مقبرة او میبرند حبّة قندی یا لبهای خود از روی سنگ مزار او ذوق علم بیابند و توانایی و استعداد تحصیل ان را حاصل کنند».
غزلیات آزاد بیشتر به شیوة معروف به سبک هندی است و مضامین عاشقانه دارد و گاهی تشبیهات و استعارات لطیف در آن دیده میشود. او در «تاریخگویی» نیز دارای قدرت و مهارت خاص است (تئوری، 52-56).
آثار: آنچه از آزاد در دست است بدن شرح است:
الف ـ به فارسی: 1. سندالسعادات فی حسن خاتمهالسادات، کتابی است در تجلیل از سادات و بیان حسن عاقبت آنان که در 1282ق/1865م در بمبئی به چاپ رسیده است؛ 2. غزلانالهند، ترجمة دو فصل سوم و چهارم سبحهالمرجان خود اوست دربارة استعاره و مجاز، و حالات عشق و صفات معشوق، که به خواهش دوستانش عبدالقادر «مهربان» اورنگآبادی و لچهمی نراین «شفیق» اورنگآبادی در 1178ق/1765م به فارسی نگاشته است؛ 3. شجرة طیّبه، در شرح احوال مشایخ بلگرام؛ 4. روضهالاولیاء، در شرح احوال 10 تن از مشایخی که در «روضه» (یا خالدآباد) به خاک سپرده شدهاند. دهمین شرح حال دربارة خود اوست. آزاد این کتاب را در 1161ق/1748م نوشته است. این کتاب در 1310ق/1892م در اورنگآباد به چاپ رسیده است؛ 5. مآثرالکرام، یا تاریخ بلگرام، در 2 بخش است؛ بخش اول در احوال 80 تن از «فقرا» یی که به نوعی با بلگرام ارتباط داشتهاند، بخش دوم در احوال 70 تن از فضلای مربوط به بلگرام، آزاد شرح احوال خود را نیز در هر 2 بخش آورده است. این کتاب در 116ق/1753م نوشته شده و در 1328ق/1910م در حیدرآباد به چاپ رسیده است؛ 6. سرو آزاد، یا دفتر دوم مآثرالکرام. گرچه آزاد این کتاب را به عنوان جلد دوم مآثرالکرام نوشته است، لیکن در حقیقت این کتاب مستقلی است در ذکر احوال شاعرانی که بعد از 1000ق/1592م در هند میزیستهاند. این کتاب در 2 بخش است: بخش اول دربارة 143 تن شاعر پارسگوی، بخش دوم در احوال 8 تن از شاعران هندی زبان (هندی بهاشا). در این کتاب نیز آزاد شرح احوال خود را در شمار شاعران پارسیگوی آورده است. این کتاب در 1166ق/1753م نوشته شده و در 1331ق/1913م در لاهور به چاپ رسیده است؛ 7. ید بیضا، تذکرة احوال 532 تن از شاعران متقدم و متأخر زبان پارسی است که آزاد آن را در 1145ق/1733م در سیوستان تدوین کرد و سپس در 1148ق/1736م در اللهآباد و بار سوم پس از بازگشت از حجاز در آن تجدیدنظر کرد و مطالبی تازه بر آن افزود. در بعضی از نسخههای این کتاب عنوان دیگر صبح خندان بدان داده شده است؛ 8. خزانة عامره، تذکرة دیگری است دربارة 135 تن از شاعران متقدم و متأخر که شرح احوال آصفجاه و پسرانش و چند تن از امرای آنزمان را نیز شامل است. علاوه بر اینها دربارة قوم مراتهه و احمدشاه درّانی نیز مطالبی در آن آمده است. این کتاب در 1176ق/1763م تألیف شده و در 1288ق/1871م و 1317ق/1900م در کانپور به چاپ رسیده است (دربارة بخشهایی از این کتاب که به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر است، نکـ استوری، I(2)/865).
آثار منظوم آزاد به زبان فارسی از این قرار است: 9. دیوان اشعار، شامل غزلیات، چند رباعی و قطعه؛ 10. مثنوی در جواب مثنوی میرعبدالجلیل بلگرامی؛ 11. مثنوی سراپای معشوق؛ 12. دلگشانامه، منظومهای است دربارة مختار و خونخواهی حسینبنعلی(ع) که در 1131ق/1719م سروده شده است (ریو II/719). در صحّت انتساب این منظومه به آزاد تردید شده است؛
ب ـ به عربی: 13. ضوءالدراری فی شرح صحیحالبخاری، شرح صحیح بخاری است تا آخر کتابالزکاه؛ 14. سبحهالمرجان فی آثار هندوستان، در 1177ق/1763م تألیف شده و شامل 4 فصل است. فصل اول آن را که در باب اشاراتی است که در قرآن و احادیث به هندوستان شده است، در 1163ق/1750م به نام شمامهالعنبر فی ماورد فیالهند من سیدالبشر نوشته بوده و نسخههایی از آن به صورت کتابی مستقل در کتابخانهها موجود است (استوری، I(2)/589). فصل دوم آن دربارة علمای هند است و ظاهراً این نیز بخشی است از کتابی مستقل که قبلاً به نام تسلیهالفؤاد نوشته بوده است. فصل سوم در محسنات کلام و صنایع بدیعی است. فصل چهارم در موضوعات مربوط به حالات عشق و صفات معشوق است. فصل آخر این کتاب را نویسنده خود به نام غزلان هند به فارسی ترجمه کرده است. سبحهالمرجان در 1303ق/1886م در بمبئی به چاپ رسیده است؛ 15. دیوان اشعار، شامل 3000 بیت است که در 1300ق/1883م در حیدرآباد به چاپ رسیده است؛ 16. السّبعهالسیّاره، 7. دیوان شعر است که در 1179ق/1766م شروع شده و در 1194ق/1780م پایان یافته است. گزیدههایی از اشعار این مجموعه به نام مختار دیوان آزاد در 1328ق/1910م در لکهنو به چاپ رسیده است.
در کتابخانة دانشگاه علیگره نیز 2 مجموعه به نامهای دیوان تاسع و دیوان عاشر به نام ازاد موجود است؛ 17. مظهرالبرکات، منظومهای است عرفانی در 7 دفتر که در سالهای آخر عمر آزاد، بعد از سالهای 1194، 1195ق/1780، 1781م سروده شده است؛ 18. شفاءالغلیل فی اصلاح کلام ابیالطیبالمبتنی؛ 19. کشکول، نسخهای از آن به خط آزاد در کتابخانة آصفیه حیدرآباد موجود است. (برای مشخصات نسخهشناسی آثار فارسی و عربی آزاد، نکـ استوری، I(2) 859-866).
آثار آزاد از زمان حیات او مورد توجه دانشمندان و ادیبان هند بوده و کسانی چون غلامحسین صدیقی بلگرامی در شرایف عثمانی، و محمدصدیق سخنور عثمانی بلگرامی در تحقیق السّداد فی مزلات الآزاد (استوری، I(2) 863) و شبلی نعمانی در مقالهای به عنوان «مولوی غلامعلی آزاد بلگرامی» در جلد دوم ندوه، شمـ 2، آوریل 1905، به انتقاد از آثار او پرداخته و به برخی از اشتباهات او اشاره کردهاند.
مآخذ: آزاد بلگرامی، میرغلامعلی، خزانة عامره، کانپور، 1871م؛ همو، ماثرالکرام، حیدرآباد دکن، 1910م؛ همو، سرو آزاد (دفتر دوم مآثرالکرام)، لاهور 1913م؛ آقابزرگ، الذریعه، 8/255، 12/127؛ تتوی، میرعلیشیر قانع، مقالاتالشعراء، به کوشش حسامالدین راشدی، کراچی، 1957م؛ حاکم لاهوری، عبدالحکیم، تذکرة مردم دیده، لاهور، 1339ق/1921م؛ شبلی نعمانی، «مولوی غلامعلی آزاد بلگرامی»، مقالات شبلی، حصة اول (تاریخی)، ج 5، معارف اعظمگره، 1375ق/1955م؛ گوپاموی، محمد قدرتالله، تذکرة نتایجالافکار، بمبئی، 1336ق/1918؛ نیز:
Haig, T. W., Historical Landmarks of the Daccan, Allāhābād, 1907; Rieu, Ch., Catalague of the Persian Manuscripts in the British Museum, London, 1881; Storey, C. A., Persian Literature, London, 1972
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادخانِ اَفْغان، شهرت آزادبیگ سلیمانِ خیلی غلیجایی (د 1195ق/1781م)، سپاهی و سیاست پیشة افغانی و یکی از مدعیان حکومت ایران. وی در 1150ق/1737م هنگام گشودن کابل به دست نادرشاه افشار، با گروهی به لشکر وی پیوست و به ایران آمد و تا وقتی که نادر زنده بود، سر بر فرمان وی داشت. پس از کشته شدن او علم استقلال برافراشت و با کریمخان زند و محمدحسنخان پناه آورد و تا پایان زندگی نزد وی و جانشینانش زیست. از احوال او پیش از پیوستن به نادر اطّلاعی در دست نیست.
آزادبیگ در 1154ق/1741م همراه نادرشاه به ایران آمد و به فرمان وی به ردة سپاهیان امیراصلانخان قِرِقْلو پیوست. اصلانخان عمهزادة شاه و فرمانروای آذربایجان بود (آذر بیگدلی، 373؛ ذنبلی، تجربهالاحرار، 1/491). چند سال پس از آن، هنگامی که نادر با لشکریانش به بغداد رفت، آزادبیگ نیز در خدمت بود. در این سفر نادر او را به فرماندهی گروهی از افغانها به سرکوبی عربهای شورشی پیرامن کوفه گسیل کرد. آزاد به خوبی از عهدة این مأموریت برآمد و توانست بیجنگ و خونریزی، آنان را به فرمانبری وادارد و گروهی از سران آنان را نزد نادر ببرد (مروی، 3/923). آزادبیگ در فتح شیراز هم ازجملة سرداران سپاه نادر بود و به فرمان او محاصرة شهر را همراه با سرداران دیگری همچون محمدحسینخان قاجار و شهبازظخان دُمْبیلی بر عهده داشت (همو، 3/951-953). پس از کشته شدن نادر در 1160ق/1747م، در جنگی که میان امیر اصلانخان قرقلوی افشار و ابراهیمخان پیوست و از او لقب «خانی» گرفت (آذربیگدلی، 373). سپس وقتی که قدرت ابراهیمشاه را رو به زوال دید، با 000‘15 سوار از او جدا شد و به میرسیدمحمد متولّی آستانة رضوی که خود را از تبار صفویه میدانست و شاهسلیمان میخواند، پیوست و از سوی او مأمور شد که به قزوین و ساوه رود و در آنجا منتظر فرمان باشد.
جدا شدن آزادخان از ابراهیمخان مایة شکست قطعی و گرفتاری او گردید. (گلستانه، 33-36). آزادخان مدتی در قزوین و ساوجبلاغ در بلاتکلیفی به سر برد، و چون در آن سالها اوضاع کشور آشفته بود و هر صاحب قدرتی آرزوهایی در سر میپروراند، وی نیز به فکر کسب قدرت افتاد. پس به آذربایجان رفت و در آنجا با سردارانی چون فتحعلیخان افشار و شهبازخان دنبلی متحد گردید و و بر آنان سروری یافت. پس از چندی قلعة ارومیه را پایگاه خود ساخت و در آنجا مدّتها با سردارانی که از وی فرمان نمیبردند و بر بخشهایی از آذربایجان تسلّط داشتند، جنگید. با پیوستن موسیخان افشار به وی، و پس از اینکه «قِزُآغا» دختر موسیخان را به عقد خود درآورد، شمار لشکریانش به 000‘30 تن رسید و بر میزان قدرت او افزوده شد. پس موقع را برای اعلام استقلال مناسب دید و ادعای پادشاهی کرد (گلستانه، 183-185؛ نامی، 33-34؛ ادیبالشعراء، 114). در این هنگام خبر رسید که پناهخان انبارلو از خمسة قزوین با لشکری آراسته، عازم تسخیر آذربایجان است. آزادخان 000‘4 تن از لشکریان خود را به سرداری فتحعلیخان افشار به دفع وی فرستاد. در جنگی که در نزدیکی تبریز میان آنان درگرفت، پناهخان شکست خورد و گریخت (ادیبالشعراء، 114-115).
آزادخان در ادامة کوشش برای تسخیر سراسر آذربایجان و تثبیت حکومت خود، جانشینی در تبریز نشاند و با سپاهیانش به گرجستان تاخت، لیکن در جنگ سختی که میان وی و هراکلیوس (ارکلیخان) فرمانروای گرجستان درگرفت، شکست یافت و به تبریز گریخت. پس از استقرار در تبریز به تقویت خود و گردآوری و سازماندهی لشکر پرداخت و بار دیگر به گرجستان تاخت. اینبار پس از کوشش بسیار، گرجیان را شکستی سخت داد و آن حدود را نیز بر متصرفات خود افزود. هراکلیوس ناگزیر با وی از درِ دوستی درآمد و فرمان او را گردن نهاد و خواهرش را به زنی به او داد (گلستانه، 186-188).
آزادخان در فاصلة دو لشکرکشی به گرجستان، برای تأمین هزینههای جنگی، مبلغی بیش از مالیات مرسوم از مردم تبریز خواستار شد. مردم که از همراهی با او در دفعات پیش پشیمان بودند بر دستنشاندة وی فضلعلیخان شوریدند و او را کشتند و چون از انتقام آزادخان ترسیدند، در قلعة شهر پناه گرفتند و با او به ستیز برخاستند. تبریزیان با یاری خواستن از ایلات اطراف شهر، زمانی دراز در برابر آزادخان پایداری ورزیدند و شهر و قلعة آن را نگهداری کردند، لیکن سرانجام در رمضان 1164ق/ژوئیة 1751م تبریز به تصرف آزاد درآمد و نزدیک به 000‘4 نفر از مردم شهر در این جنگ کشته شدند (دنبلی، تجربهالاحرار 1/491-493؛ ادیبالشعراء، 116-119).
آزادخان میخواست پس از تسخیر سراسر آذربایجان، با سرداران و جنگجویان زیر فرمان خود به خراسان رود و از آنجا به افغانستان حمله بَرَد و احمدشاه ابدالی را که از قبیلة مخالف او بود و حکومت افغانستان را در اختیار داشت، از میان بردارد و قندهار پایتخت او را متصرف شود، لیکن با گرفتاریهایی که در آذربایجان برای او پیش آمد، نتوانست حتی همة آن منطقه را به زیر فرمان خویش درآورد. چون در 1166ق/1753م علیمردانخان بختیاری که از پیش با کریمخان متحد بود، بنای مخالفت را با خان زند نهاد و آمادة نبرد با او گردید، از آزادخان، فرمانروای آذربایجان، و اسماعیلخان فیلی، فرمانروای لرستان، نیز برای دفع کریمخان، کمک خواست. آزادخان با لشکری که شمار آن را تا 000‘8 تن دانستهاند، از ارومیه روانة کرمانشاهان و کردستان شد، لیکن پیش از آنکه به اردوی علیمردانخان بپیوندد، کریمخان با لشکر خود بدو رسید و او را منهزم ساخت (آذر بیگدلی، خواست به اذربایجان بازگردد. پس سفیری نزد کریمخان فرستاد و پیام داد که چون وی گناهی نکرده و به علیمردانخان یاری نرسانده است، اجازة بازگشت بدو داده شود. محمدخان و شیخعلیخان زند، 2 تن از سرداران برجستة کریمخان، با خواست وی موافقت کردند، ولی کریمخان به گمان اینکه بسیار نیرومند است و نیازی به آزادخان ندارد، بر اثر غرور و لجاجت، از پذیرفتن خواهش وی سر بر تافت و راه را بر او بست. جنگ میان دو لشکر درگرفت و سرداران بزرگ سپاه کریمخان، محمدخان و شیخعلیخان زند، که به نظرشان توجهی نشده بود، قلب لشکر را رها کردند و مایة شکست او شدند. کریمخان پس از این شکست با شمار اندکی از لشکریان و افراد خاندان زند به قلعة پَری و کَمازان رفت. آزادخان پس از این پیروزی به دنبال کردن کریمخان پرداخت و چون نزدیک قلعة پری رسید، دانست که کریمخان خود به اصفهان رفته، ولی همة سرداران زند در قلعه هستند. پس پیکی نزد آنان فرستاد و خواستار دیدار شد. سرداران زند با فرستادة آزادخان سخنان درشت گفتند و او را بازگرداندند. آزادخان چند روزی قلعه را در محاصره گرفت، لیکن قادر به تصرف آن نشد. پس با نیرنگ آنان را از قلعه بیرون کشید و همه را دستگیر کرد.
آزادخان به پسرعم خود، عَلَمخان فرمان داد که آنان را به ارومیه ببرد و در زندان بدارد. علمخان با سپاهیان خود که شمارشان به 700 نفر میرسید، همراه 000‘4 نفر از افغانان و افشاریان رهسپار آذربایجان شد (گلستانه، 275-277). علمخان افراد خاندان زند را با احتیاط فراوان حرکت داد و کوشید با آنان به مدارا رفتار شود. چون اینان به منزلی به نام «زاغج» رسیدند، حادثهای رخ داد که گرچه شگفت مینماید، ولی مآخذ دست اول آن را با شرح جزئیات یاد کردهاند: در اینجا «لشکریان از افغان و جز ایشان به سبب گرمی هوا و مشقت راه، هریک در خیمة خود برهنه شده به خواب رفتند. علمخان سردار هم در خیمة خود به خواب رفت و نوکران و خدمتکاران متابعت سردار خود کرده هریک در جایی کمر خود را گشوده به استراحت مشغول شدند. اسبان را نیز در زیر زین یکه میخ کردند». 15 تن پهلوانان دستبستة سپاه زند، به کمک پاره استخوانی تیز، بندهای خود را بریدند و با یک جهش برقآسا بر اسبان پریدند و نیزهها را از زمین برآوردند. نخست یکی دو تن از ایشان به خیمة علمخان تاختند و با ضرب شمشیر و تپانچه او را از پای درآوردند. آنگاه همگی بر افغانان تاختند و در میان گیرودار و یکهخوردگی از خواب رمیدگان، فریار بر کشیدند که اینک خود کریمخان است که سپاهیان خویش فرا رسیده اس و کشتار شما را آغاز نهاده است. زنان نیز در این پیکار کوششها کردند. به هر حال، افغانان سراسیمه شدند و سر به کوه و بیابان گذاشتند. سرداران زندی زنان و غنایم و بار و بنه را برداشته از راهی ناشناخته روانة چَمْچالِ کرمانشاهان شدند. یاران آزادخان پس از لختی به جای نخست بازآمدند، لیکن جز کشتگان و زخمیان خود چیزی در اردوگاه نیافتند. از اینرو، ماجرا را نوشته توسط حنظلهبیگ افغان و یک سوار دیگر به اصفهان به آزادخان رساندند. در چمچال، با پراکنده شدن این خبر، حدود 000‘3 سوار و پیاده از کردان خَزَل و 000‘1 سوار و پیاده از جماعت دِلْفان (از ایلات خرمآباد لرستان) به خدمت خانوادة کریمخان پیوستند. اینان 2 سوار تیزتک را به جستوجوی کریمخان فرستادند و او را که در میان شیراز و اصفهان سرگردان بود، از حقیقت حال آگاه ساختند و عازم بروجرد گشتند. کریمخان با شتاب در بروجرد به خانوادة خود ملحق گردید (گلستانه، 279-284). از آن سوی آزادخان چون در اصفهان استقرار یافت، بر تخت پادشاهان صفوی نشست و سکه به نام خود زد. نقش سکهاش این بیت بود:
تا که آزاد در جهان باشد سکهاش صاحبالزمان باشد
سپس فرمانروایی از جانب خود برای شهرهای اطراف معین کرد (ادیبالشعراء، 120-121). آزادخان چون از ورود کریمخان به بروجرد و آماده شدند او برای پیکار آگاهی یافت، با سپاهی انبوه عازم نبرد گردید. برخورد 2 لشکر در «دوآبه سیلاخور» روی داد. چون ایلاتِ همراه کریمخان پایداری نکردند، وی به سختی شکست خورد و گریخت (1166ق/1752م) و سپاهیان او راه شیراز در پیش گرفتند (گلستانه، 285-287؛ اعتمادالسلطنه، 1151). کریمخان در میان راه، قمشه را به تصرف درآورد. آزادخان پس از آگاهی بر این ماجرا، سردار خود فتحعلیخان افشار را با 000‘8 سوار افغانی و افشار به جنگ کریمخان فرستاد. اسکندرخان برادر کریمخان با 200 سوار در برابر سپاهیان آزادخان ایستاد و در نخستین روزهای جنگ ضربههای سختی بر آنها وارد کرد به طوری که فتحعلیخان شتافت. اسکندرخان به تنهایی بر لشکریان انبوه افغان تاخت و شمار بسیاری از آنان را کشت، لیکن عاقبت از پای درآمد (1166ق/1752م). کریمخان از مرگ برادر بسیار اندوهگین شد، اما چارهای جز گریز ندید و از اینرو راه گَنْدُمان و بختیاری را در پیش گرفت (گلستانه، 287-289؛ نامی، 39-40). آزادخان 2 تن از سرداران خود ـ فتحعلی افشار و شاهرخ افغان ـ را به دنبال او فرستاد. شاهرخ در مقابله با کریمخان کشته شد و فتحعلیخان پس از تاراج برخی از شهرها و روستاهای میان راه، نزد آزادخان برگشت (همو، 288-291).
کریمخان پس از پیروزی بر شاهرخ به شیراز رفت. آزادخان از فرصت استفاده کرد و نامهای به بزرگان فارس نوشت و آنان را ترغیب کرد که کریمخان را بگیرند و به وی سپارند. آنان نه تنها به خواست آزادخان وقعی ننهادند، بلکه با کریمخان در جنگ با او همآواز گردیدند. آزادخان چون از این تحولات آگاهی یافت، بیدرنگ با لشکر خود عام فارس گردید (همو، 314، 315). کریمخان نیز شیخعلیخان زند را به سوی دشتستان فرستاد و از اهالی آن سامان یاری خواست و خود نیز بدان سوی شتافت. میرزاعلیبیگ خورموجی و رئیس احمد تنگستانی با 000‘4 جنگجو به حمایت کریمخان وارد صحرای خِشْت شدند (فسایی، 209). آزادخان نیز خود را به شیراز رساند و آمادة نبرد گردید (نامی، 45). از سوی کریمخان، محمدعلیخان خشتی (و به وایتی رستمخان خشتی) با سه ـ چهار هزار تفنگچی مأمور حفاظت دربند فارس گردیدند. خان یاد شده با نقشهای که طرح کرد، اجازه داد لشکر آزادخان وارد دربند شود. چون همة سپاهیان وارد این منطقة صعبالعبور شدند، به فرمان محمدعلیخان حمله آغاز شد. افغانان که غافلگیر شده بودند، پایداری نکرده بیاختیار راه گریز در پیش گرفتند. شمار فراوانی از آنان هلاک شدند (گلستانه، 315-316). آزادخان واپس نشست و به شیراز آمد و در آنجا صالحخان بیات را به حکومت بر نشاند و خود راه اصفهان در پیش گرفت (1167ق/1753م؛ نامی، 45). کریمخان به شیراز آمد. پس از پیکاری سخت، شهر را از صالحخان بازپس گرفت. صالحخان در این گیرودار کشته شد (اعتمادالسلطنه، 1152).
هنگامی که آزادخان از شیراز به اصفهان برمیگشت، شنید که در روستاهای سِمیرُم شورشی درگرفته است. پس فتحعلیخان افشار به فرمان وی مأمور سرکوبی شورشیان گردید. این سردار پس از محاصره کردن قلعههای آن حدود، آنها را گشود. و بسیاری را کشت و زنان و دختران را به اسیری گرفت و اموال ایشان را به تاراج برد. سپس مأمور گشودن شهر قمشه گشت، زیرا مردم آنجا نیز از فرمان آزادخان سر بر تافته بودند. وی پس ا گشودن قمشه، شهر را ویران کرد و گروهی از زنان، دختران و پسران آنجا را به اسیری گرفت و چون برخی از اهالی آن شهر در زیرزمینها پنهان شده بودند فرمان داد با کاه دود کردن آنان را هلاک سازند (رستمالحکما، 262-263).
هنگامی که آزادخان در اصفهان بود، یکی از بزرگان آن شهر به نام امیرمحمد سمیع کارخانه آقاسی نامهای به محمدحسنخان قاجار به استراباد نوشت و او را ترغیب به گرفتن شهر و نابودی آزادخان و پیروان افغانی او کرد (همو، 264-272). گویا این نامه از عوامل محرکه محمدحسنخان برای حرکت به مرکز و غرب ایران و سرکوبی آزادخان بود. هنگامی که خان قاجار به سامان دادن لشکر خود مشغول بود، آزادخان گیلان را متصرف شد. محمدحسنخان در میان راه آذربایجان نخست عبدالعلیخان عامری و خسروخان مکری را که سرداران لشکر آزادخان بودند، در گیلان درهم شکست (هدایت، 9/32-33). وی پس از تصرف رشت، روانة آذربایجان شد تا قلعة ارومیه را تصرف کند و پایگاه فرمانروایی آزادخان را براندازد. چون آزادخان از این جریان آگاه شد، خود را با شتاب از اصفهان به آذربایجان رساند. در شش فرسنگی ارومیه جنگی بزرگ میان آن دو درگرفت. آزادخان شکست خورد و به سوی بغداد گریخت (1170ق/1756م). به روایت عبدالرزاقبیگ دنبلی، افغانها نخست به سختی جنگیدند به طوری که لشکر محمدحسنخان واپس نشست، لیکن خان قاجار برآشفت و باز لشکریان را به میدان راند و مایة شکست افغانها گردید (دنبلی، مآثر سلطانبه، 12-13). پس از گریز آزادخان، یوسفخان هوتکی افغانی که شهر ارومیه بدو سپرده شده بود، چارهای جز تسلیم نیافت. از اینرو، با ملازمان خود به خدمت خان قاجار درآمد. پس از او سرداران دیگر آذربایجانی چون فتحعلیخان افشار و شهبازخا دنبلی به خدمت او درآمدند. در این هنگام کریمخان از شیراز بیرون آمد و شیخعلیخان و محمدخان زند را با 000‘15 سوار به جنگ محمدحسنخان فرستاد. در این جنگ هم خان قاجار پیروز گردید.
آزادخان نیز به هنگام گریز از میدان جنگ و پیش از اینکه وارد بغداد شود، به «اشنو» به میان جماعت حکاری رفت. در عرض راه گروهی از افغانان و ازبکان که بار و بنهای در اردو داشتند، از او روی برتافتند و به ارومیه آمدند. آزادخان ناگزیر راه بغداد در پیش گرفت و در کاظمین ماندگار شد. در آنجا 2 تن از زنان خود را که یکی دختر اشرف افغان و دیگری دختر موسیخان قاسملوی افشار بود، به بغداد نزد سلیمانپاشا فرمانروای آنجا فرستاد و از او یاری خواست. سلیمانپاشا به فرستادگان آزادخان احترام فراوان کرد و خود برای دلجویی از وی به کاظمین رفت و او را به بغداد آورد. پس از آن سربازان بسیاری را که شامل همة لشکر موصل و کَرکوت و دیار بکر و کردستان میشدند، در اختیار او گذاشت تا قدرت از دست رفته را بازیابد. آزادخان با این سپاهیان به آذربایجان که در این هنگام در دست فتحعلیخان افشار بود، تاخت. فتحعلیخان نخست جرأت جنگیدن با اوکدادخان (فرمانده بخشی از سپاه آزادخان) را نکرد، لیکن سرانجام در نزدیکی مراغه میان دو طرف جنگ درگرفت و لشکریان آزادخان شکست خوردند (همو، تجربهظالاحرار 31-35). خود آزادخان هم چون دیگر نتوانست پایداری کند، به کردستان رفت تا دیگر بار از سلیمانپاشا یاری جوید، ولی فرمانروای بغداد اینبار او را اری نکرد. آزادخان ناگزیر به موصل و از آنجا به میان ایل حکاری رفت، چند روزی در آنجا بود و سپس راهی ایروان و گنجه شد و سرانجام به نزد هراکلیوس (ارکلیخان) فرمانروای گرجستان شتافت و 2 سال با احترام نزد او اقامت کرد. چون کریمخان آذربایجان را گشود و قلعة ارومیه را متصرف شد، نامهای به آزادخان نوشت و از هراکلیوس فرمانروای گرجستان نیز خواست تا آزادخان را نزد او بفرستد. آزادخان چارهای جز پذیرفتن نیافت. او که میدانست کریمخان مردی پاکنهاد و نیکسرشت است، در 1176ق/1762م تنها سوار شد و به لشکرگاه وی آمد. کریمخان از وی دلجویی بسیار کرد و فرمان داد که 50 نفر از طایفة زند هزاره همواره ملازم او باشند و او را خدمت کنند. نیز برای او مقرری تعیین کرد. (گلستانه، 329-330؛ نامی، 113-114). آزاد در دربار کریمخان از احترام بسیار برخوردار بود. به گفتة نامی (ص 122) وی بر همة امیران نامبردار زمان کریمخان برتری داشت. او همچنان در شیراز، پایتخت زندیان، میزیست تا اینکه 2 سال بعد از مرگ کریمخان (1195ق/1781م) به بیماری خناق (دیفتری) درگذشت. ازجمله وصایای او این بود که بعد از مرگ پیکر او را موقتاً در شیراز به ودیعت گذارند و در موقع مناسب به کابل برند، اما این وصیت به دلیل تحولات سیاسی آن زمان انجام نیافت.
در مقایسه با دیگر افغانهایی که در ایران کارشان رونق گرفت، آزادخان طبعی معتدل و آراسته داشت و همواره در هنگام پیروزی در نگهداری زنان لشکر شکست خورده کوشش فراوان میکرد. در یکی از جنگها همة زنان زند را به یکی از سرداران خود به نام خضرخان سپرد که آنان را به اصفهان ببرد و از آنجا با هودج زرنگار به شیراز بفرستد، اینگونه رفتارها موجب گردید که کریمخان نیز جانب وی را نگه دارد و با احترام با او رفتار کند. رستمالحکماء (محمدهاشم آصف) نیز او را سرداری دادگر و مهربان و دلیر میداند و میگوید اگر سربازان سنی مذهب او شیعیان را میآزردند، وی آنان را سیاست میکرد (ص 258).
از خانوادة آزادخان نام 4 تن از زنان و یک تن از فرزندان وی در مآخذ آمده است. زن اول او دختر اشرف افغان بود. پس از آن، زمانی که به آذربایجان رفت، دختر محمدموسیخان بیگلر بیگی افشار را که «قزآغا» نام داشت به زنی گرفت (ادیبالشعراء، 114). زن سوم او خواهر ارکلیخان (هراکلیوس) فرمانروای گرجستان بود که آزاردخان هنگام فتح آن ولایت وی را، ظاهراً به زور، به زنی گرفت (گلستانه، 187-188). زن چهارم او دختر خالدپاشا فرمانروای شهر زور بود (دنبلی، تجربهالاحرار، 1/491). فرزند او احمدخان نیز پس از درگذشت پدر، ازجمله سرداران زندیه بود و در 1198ق/1784م از سوی جعفرخان زند مأموریت یافت که شهر کاشان را در برابر حملههای آقامحمدخان قاجار نگه دارد، لیکن در جنگی که میان وی و لشکر آقامحمدخان قاجار نگه دارد، لیکن در جنگی که میان وی و لشکر آقامحمدخان در نصرآباد رخ داد، احمدخان شکست خورد و رو به گریز نهاد (نامی، 264-265). به روایت دیگر، احمدخان که توان رویارویی با خان قاجار را در خود نمیدید، پیش از نبرد از کاشان گریخت و به اصفهان رفت. در آنجا هم چون نتوانست کاری از پیش برد لشکریانش از پیرامون او پراکنده شدند (شیرازی، 24-27).
مآخذ: آذر بیگدلی، لطفعلیبیک، آتشکده، به کوشش جعفر شهیدی، تهران، نشر کتاب، 1337ش؛ ادیبالشعراء، رشید، تاریخ افشار، به کوشش پرویز شهریار افشار و محمود رامیان، تبریز، 1346ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاریخ منتظم ناصری، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، دنیای کتاب، 1364ش؛ دنبلی، عبدالرزاقبیک مفتون، تجربهالاحرار و تسلیهالابرار، به کوشش حسنقاضی طباطبایی، تبریز، دانشکدة ادبیات، 1349-1350ش، همو، مآثر سلطانیه، به کوشش غلامحسین صدری افشار، تهران، ابنسینا، 1351ش؛ رستمالحکماء، محمدهاشم آصف، رستمالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، امیرکبیر، 1352ش؛ شیرازی، علیرضا، تاریخ زندیه، به کوشش ارنست پیر، لیدن، 1888م؛ فسایی، حسن، فارسنامة ناصری، تهران، 1315ق؛ گلستانه، ابوالحسن، مجملالتواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ابنسینا، 1344ش؛ مروی، میرزامحمدکاظم، عالمآرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، زوار، 1364ش؛ ملکم، جان، تاریخ ایران، ترجمة میرزامحمدعلی حیرت، بمبئی 1303ق، 2/277؛ نامی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتیگشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، اقبال، 1363ش؛ هدایت، رضاقلیخان، روضهالصفای ناصری، تهران، خیام، 1338ش.
آزادبیگ در 1154ق/1741م همراه نادرشاه به ایران آمد و به فرمان وی به ردة سپاهیان امیراصلانخان قِرِقْلو پیوست. اصلانخان عمهزادة شاه و فرمانروای آذربایجان بود (آذر بیگدلی، 373؛ ذنبلی، تجربهالاحرار، 1/491). چند سال پس از آن، هنگامی که نادر با لشکریانش به بغداد رفت، آزادبیگ نیز در خدمت بود. در این سفر نادر او را به فرماندهی گروهی از افغانها به سرکوبی عربهای شورشی پیرامن کوفه گسیل کرد. آزاد به خوبی از عهدة این مأموریت برآمد و توانست بیجنگ و خونریزی، آنان را به فرمانبری وادارد و گروهی از سران آنان را نزد نادر ببرد (مروی، 3/923). آزادبیگ در فتح شیراز هم ازجملة سرداران سپاه نادر بود و به فرمان او محاصرة شهر را همراه با سرداران دیگری همچون محمدحسینخان قاجار و شهبازظخان دُمْبیلی بر عهده داشت (همو، 3/951-953). پس از کشته شدن نادر در 1160ق/1747م، در جنگی که میان امیر اصلانخان قرقلوی افشار و ابراهیمخان پیوست و از او لقب «خانی» گرفت (آذربیگدلی، 373). سپس وقتی که قدرت ابراهیمشاه را رو به زوال دید، با 000‘15 سوار از او جدا شد و به میرسیدمحمد متولّی آستانة رضوی که خود را از تبار صفویه میدانست و شاهسلیمان میخواند، پیوست و از سوی او مأمور شد که به قزوین و ساوه رود و در آنجا منتظر فرمان باشد.
جدا شدن آزادخان از ابراهیمخان مایة شکست قطعی و گرفتاری او گردید. (گلستانه، 33-36). آزادخان مدتی در قزوین و ساوجبلاغ در بلاتکلیفی به سر برد، و چون در آن سالها اوضاع کشور آشفته بود و هر صاحب قدرتی آرزوهایی در سر میپروراند، وی نیز به فکر کسب قدرت افتاد. پس به آذربایجان رفت و در آنجا با سردارانی چون فتحعلیخان افشار و شهبازخان دنبلی متحد گردید و و بر آنان سروری یافت. پس از چندی قلعة ارومیه را پایگاه خود ساخت و در آنجا مدّتها با سردارانی که از وی فرمان نمیبردند و بر بخشهایی از آذربایجان تسلّط داشتند، جنگید. با پیوستن موسیخان افشار به وی، و پس از اینکه «قِزُآغا» دختر موسیخان را به عقد خود درآورد، شمار لشکریانش به 000‘30 تن رسید و بر میزان قدرت او افزوده شد. پس موقع را برای اعلام استقلال مناسب دید و ادعای پادشاهی کرد (گلستانه، 183-185؛ نامی، 33-34؛ ادیبالشعراء، 114). در این هنگام خبر رسید که پناهخان انبارلو از خمسة قزوین با لشکری آراسته، عازم تسخیر آذربایجان است. آزادخان 000‘4 تن از لشکریان خود را به سرداری فتحعلیخان افشار به دفع وی فرستاد. در جنگی که در نزدیکی تبریز میان آنان درگرفت، پناهخان شکست خورد و گریخت (ادیبالشعراء، 114-115).
آزادخان در ادامة کوشش برای تسخیر سراسر آذربایجان و تثبیت حکومت خود، جانشینی در تبریز نشاند و با سپاهیانش به گرجستان تاخت، لیکن در جنگ سختی که میان وی و هراکلیوس (ارکلیخان) فرمانروای گرجستان درگرفت، شکست یافت و به تبریز گریخت. پس از استقرار در تبریز به تقویت خود و گردآوری و سازماندهی لشکر پرداخت و بار دیگر به گرجستان تاخت. اینبار پس از کوشش بسیار، گرجیان را شکستی سخت داد و آن حدود را نیز بر متصرفات خود افزود. هراکلیوس ناگزیر با وی از درِ دوستی درآمد و فرمان او را گردن نهاد و خواهرش را به زنی به او داد (گلستانه، 186-188).
آزادخان در فاصلة دو لشکرکشی به گرجستان، برای تأمین هزینههای جنگی، مبلغی بیش از مالیات مرسوم از مردم تبریز خواستار شد. مردم که از همراهی با او در دفعات پیش پشیمان بودند بر دستنشاندة وی فضلعلیخان شوریدند و او را کشتند و چون از انتقام آزادخان ترسیدند، در قلعة شهر پناه گرفتند و با او به ستیز برخاستند. تبریزیان با یاری خواستن از ایلات اطراف شهر، زمانی دراز در برابر آزادخان پایداری ورزیدند و شهر و قلعة آن را نگهداری کردند، لیکن سرانجام در رمضان 1164ق/ژوئیة 1751م تبریز به تصرف آزاد درآمد و نزدیک به 000‘4 نفر از مردم شهر در این جنگ کشته شدند (دنبلی، تجربهالاحرار 1/491-493؛ ادیبالشعراء، 116-119).
آزادخان میخواست پس از تسخیر سراسر آذربایجان، با سرداران و جنگجویان زیر فرمان خود به خراسان رود و از آنجا به افغانستان حمله بَرَد و احمدشاه ابدالی را که از قبیلة مخالف او بود و حکومت افغانستان را در اختیار داشت، از میان بردارد و قندهار پایتخت او را متصرف شود، لیکن با گرفتاریهایی که در آذربایجان برای او پیش آمد، نتوانست حتی همة آن منطقه را به زیر فرمان خویش درآورد. چون در 1166ق/1753م علیمردانخان بختیاری که از پیش با کریمخان متحد بود، بنای مخالفت را با خان زند نهاد و آمادة نبرد با او گردید، از آزادخان، فرمانروای آذربایجان، و اسماعیلخان فیلی، فرمانروای لرستان، نیز برای دفع کریمخان، کمک خواست. آزادخان با لشکری که شمار آن را تا 000‘8 تن دانستهاند، از ارومیه روانة کرمانشاهان و کردستان شد، لیکن پیش از آنکه به اردوی علیمردانخان بپیوندد، کریمخان با لشکر خود بدو رسید و او را منهزم ساخت (آذر بیگدلی، خواست به اذربایجان بازگردد. پس سفیری نزد کریمخان فرستاد و پیام داد که چون وی گناهی نکرده و به علیمردانخان یاری نرسانده است، اجازة بازگشت بدو داده شود. محمدخان و شیخعلیخان زند، 2 تن از سرداران برجستة کریمخان، با خواست وی موافقت کردند، ولی کریمخان به گمان اینکه بسیار نیرومند است و نیازی به آزادخان ندارد، بر اثر غرور و لجاجت، از پذیرفتن خواهش وی سر بر تافت و راه را بر او بست. جنگ میان دو لشکر درگرفت و سرداران بزرگ سپاه کریمخان، محمدخان و شیخعلیخان زند، که به نظرشان توجهی نشده بود، قلب لشکر را رها کردند و مایة شکست او شدند. کریمخان پس از این شکست با شمار اندکی از لشکریان و افراد خاندان زند به قلعة پَری و کَمازان رفت. آزادخان پس از این پیروزی به دنبال کردن کریمخان پرداخت و چون نزدیک قلعة پری رسید، دانست که کریمخان خود به اصفهان رفته، ولی همة سرداران زند در قلعه هستند. پس پیکی نزد آنان فرستاد و خواستار دیدار شد. سرداران زند با فرستادة آزادخان سخنان درشت گفتند و او را بازگرداندند. آزادخان چند روزی قلعه را در محاصره گرفت، لیکن قادر به تصرف آن نشد. پس با نیرنگ آنان را از قلعه بیرون کشید و همه را دستگیر کرد.
آزادخان به پسرعم خود، عَلَمخان فرمان داد که آنان را به ارومیه ببرد و در زندان بدارد. علمخان با سپاهیان خود که شمارشان به 700 نفر میرسید، همراه 000‘4 نفر از افغانان و افشاریان رهسپار آذربایجان شد (گلستانه، 275-277). علمخان افراد خاندان زند را با احتیاط فراوان حرکت داد و کوشید با آنان به مدارا رفتار شود. چون اینان به منزلی به نام «زاغج» رسیدند، حادثهای رخ داد که گرچه شگفت مینماید، ولی مآخذ دست اول آن را با شرح جزئیات یاد کردهاند: در اینجا «لشکریان از افغان و جز ایشان به سبب گرمی هوا و مشقت راه، هریک در خیمة خود برهنه شده به خواب رفتند. علمخان سردار هم در خیمة خود به خواب رفت و نوکران و خدمتکاران متابعت سردار خود کرده هریک در جایی کمر خود را گشوده به استراحت مشغول شدند. اسبان را نیز در زیر زین یکه میخ کردند». 15 تن پهلوانان دستبستة سپاه زند، به کمک پاره استخوانی تیز، بندهای خود را بریدند و با یک جهش برقآسا بر اسبان پریدند و نیزهها را از زمین برآوردند. نخست یکی دو تن از ایشان به خیمة علمخان تاختند و با ضرب شمشیر و تپانچه او را از پای درآوردند. آنگاه همگی بر افغانان تاختند و در میان گیرودار و یکهخوردگی از خواب رمیدگان، فریار بر کشیدند که اینک خود کریمخان است که سپاهیان خویش فرا رسیده اس و کشتار شما را آغاز نهاده است. زنان نیز در این پیکار کوششها کردند. به هر حال، افغانان سراسیمه شدند و سر به کوه و بیابان گذاشتند. سرداران زندی زنان و غنایم و بار و بنه را برداشته از راهی ناشناخته روانة چَمْچالِ کرمانشاهان شدند. یاران آزادخان پس از لختی به جای نخست بازآمدند، لیکن جز کشتگان و زخمیان خود چیزی در اردوگاه نیافتند. از اینرو، ماجرا را نوشته توسط حنظلهبیگ افغان و یک سوار دیگر به اصفهان به آزادخان رساندند. در چمچال، با پراکنده شدن این خبر، حدود 000‘3 سوار و پیاده از کردان خَزَل و 000‘1 سوار و پیاده از جماعت دِلْفان (از ایلات خرمآباد لرستان) به خدمت خانوادة کریمخان پیوستند. اینان 2 سوار تیزتک را به جستوجوی کریمخان فرستادند و او را که در میان شیراز و اصفهان سرگردان بود، از حقیقت حال آگاه ساختند و عازم بروجرد گشتند. کریمخان با شتاب در بروجرد به خانوادة خود ملحق گردید (گلستانه، 279-284). از آن سوی آزادخان چون در اصفهان استقرار یافت، بر تخت پادشاهان صفوی نشست و سکه به نام خود زد. نقش سکهاش این بیت بود:
تا که آزاد در جهان باشد سکهاش صاحبالزمان باشد
سپس فرمانروایی از جانب خود برای شهرهای اطراف معین کرد (ادیبالشعراء، 120-121). آزادخان چون از ورود کریمخان به بروجرد و آماده شدند او برای پیکار آگاهی یافت، با سپاهی انبوه عازم نبرد گردید. برخورد 2 لشکر در «دوآبه سیلاخور» روی داد. چون ایلاتِ همراه کریمخان پایداری نکردند، وی به سختی شکست خورد و گریخت (1166ق/1752م) و سپاهیان او راه شیراز در پیش گرفتند (گلستانه، 285-287؛ اعتمادالسلطنه، 1151). کریمخان در میان راه، قمشه را به تصرف درآورد. آزادخان پس از آگاهی بر این ماجرا، سردار خود فتحعلیخان افشار را با 000‘8 سوار افغانی و افشار به جنگ کریمخان فرستاد. اسکندرخان برادر کریمخان با 200 سوار در برابر سپاهیان آزادخان ایستاد و در نخستین روزهای جنگ ضربههای سختی بر آنها وارد کرد به طوری که فتحعلیخان شتافت. اسکندرخان به تنهایی بر لشکریان انبوه افغان تاخت و شمار بسیاری از آنان را کشت، لیکن عاقبت از پای درآمد (1166ق/1752م). کریمخان از مرگ برادر بسیار اندوهگین شد، اما چارهای جز گریز ندید و از اینرو راه گَنْدُمان و بختیاری را در پیش گرفت (گلستانه، 287-289؛ نامی، 39-40). آزادخان 2 تن از سرداران خود ـ فتحعلی افشار و شاهرخ افغان ـ را به دنبال او فرستاد. شاهرخ در مقابله با کریمخان کشته شد و فتحعلیخان پس از تاراج برخی از شهرها و روستاهای میان راه، نزد آزادخان برگشت (همو، 288-291).
کریمخان پس از پیروزی بر شاهرخ به شیراز رفت. آزادخان از فرصت استفاده کرد و نامهای به بزرگان فارس نوشت و آنان را ترغیب کرد که کریمخان را بگیرند و به وی سپارند. آنان نه تنها به خواست آزادخان وقعی ننهادند، بلکه با کریمخان در جنگ با او همآواز گردیدند. آزادخان چون از این تحولات آگاهی یافت، بیدرنگ با لشکر خود عام فارس گردید (همو، 314، 315). کریمخان نیز شیخعلیخان زند را به سوی دشتستان فرستاد و از اهالی آن سامان یاری خواست و خود نیز بدان سوی شتافت. میرزاعلیبیگ خورموجی و رئیس احمد تنگستانی با 000‘4 جنگجو به حمایت کریمخان وارد صحرای خِشْت شدند (فسایی، 209). آزادخان نیز خود را به شیراز رساند و آمادة نبرد گردید (نامی، 45). از سوی کریمخان، محمدعلیخان خشتی (و به وایتی رستمخان خشتی) با سه ـ چهار هزار تفنگچی مأمور حفاظت دربند فارس گردیدند. خان یاد شده با نقشهای که طرح کرد، اجازه داد لشکر آزادخان وارد دربند شود. چون همة سپاهیان وارد این منطقة صعبالعبور شدند، به فرمان محمدعلیخان حمله آغاز شد. افغانان که غافلگیر شده بودند، پایداری نکرده بیاختیار راه گریز در پیش گرفتند. شمار فراوانی از آنان هلاک شدند (گلستانه، 315-316). آزادخان واپس نشست و به شیراز آمد و در آنجا صالحخان بیات را به حکومت بر نشاند و خود راه اصفهان در پیش گرفت (1167ق/1753م؛ نامی، 45). کریمخان به شیراز آمد. پس از پیکاری سخت، شهر را از صالحخان بازپس گرفت. صالحخان در این گیرودار کشته شد (اعتمادالسلطنه، 1152).
هنگامی که آزادخان از شیراز به اصفهان برمیگشت، شنید که در روستاهای سِمیرُم شورشی درگرفته است. پس فتحعلیخان افشار به فرمان وی مأمور سرکوبی شورشیان گردید. این سردار پس از محاصره کردن قلعههای آن حدود، آنها را گشود. و بسیاری را کشت و زنان و دختران را به اسیری گرفت و اموال ایشان را به تاراج برد. سپس مأمور گشودن شهر قمشه گشت، زیرا مردم آنجا نیز از فرمان آزادخان سر بر تافته بودند. وی پس ا گشودن قمشه، شهر را ویران کرد و گروهی از زنان، دختران و پسران آنجا را به اسیری گرفت و چون برخی از اهالی آن شهر در زیرزمینها پنهان شده بودند فرمان داد با کاه دود کردن آنان را هلاک سازند (رستمالحکما، 262-263).
هنگامی که آزادخان در اصفهان بود، یکی از بزرگان آن شهر به نام امیرمحمد سمیع کارخانه آقاسی نامهای به محمدحسنخان قاجار به استراباد نوشت و او را ترغیب به گرفتن شهر و نابودی آزادخان و پیروان افغانی او کرد (همو، 264-272). گویا این نامه از عوامل محرکه محمدحسنخان برای حرکت به مرکز و غرب ایران و سرکوبی آزادخان بود. هنگامی که خان قاجار به سامان دادن لشکر خود مشغول بود، آزادخان گیلان را متصرف شد. محمدحسنخان در میان راه آذربایجان نخست عبدالعلیخان عامری و خسروخان مکری را که سرداران لشکر آزادخان بودند، در گیلان درهم شکست (هدایت، 9/32-33). وی پس از تصرف رشت، روانة آذربایجان شد تا قلعة ارومیه را تصرف کند و پایگاه فرمانروایی آزادخان را براندازد. چون آزادخان از این جریان آگاه شد، خود را با شتاب از اصفهان به آذربایجان رساند. در شش فرسنگی ارومیه جنگی بزرگ میان آن دو درگرفت. آزادخان شکست خورد و به سوی بغداد گریخت (1170ق/1756م). به روایت عبدالرزاقبیگ دنبلی، افغانها نخست به سختی جنگیدند به طوری که لشکر محمدحسنخان واپس نشست، لیکن خان قاجار برآشفت و باز لشکریان را به میدان راند و مایة شکست افغانها گردید (دنبلی، مآثر سلطانبه، 12-13). پس از گریز آزادخان، یوسفخان هوتکی افغانی که شهر ارومیه بدو سپرده شده بود، چارهای جز تسلیم نیافت. از اینرو، با ملازمان خود به خدمت خان قاجار درآمد. پس از او سرداران دیگر آذربایجانی چون فتحعلیخان افشار و شهبازخا دنبلی به خدمت او درآمدند. در این هنگام کریمخان از شیراز بیرون آمد و شیخعلیخان و محمدخان زند را با 000‘15 سوار به جنگ محمدحسنخان فرستاد. در این جنگ هم خان قاجار پیروز گردید.
آزادخان نیز به هنگام گریز از میدان جنگ و پیش از اینکه وارد بغداد شود، به «اشنو» به میان جماعت حکاری رفت. در عرض راه گروهی از افغانان و ازبکان که بار و بنهای در اردو داشتند، از او روی برتافتند و به ارومیه آمدند. آزادخان ناگزیر راه بغداد در پیش گرفت و در کاظمین ماندگار شد. در آنجا 2 تن از زنان خود را که یکی دختر اشرف افغان و دیگری دختر موسیخان قاسملوی افشار بود، به بغداد نزد سلیمانپاشا فرمانروای آنجا فرستاد و از او یاری خواست. سلیمانپاشا به فرستادگان آزادخان احترام فراوان کرد و خود برای دلجویی از وی به کاظمین رفت و او را به بغداد آورد. پس از آن سربازان بسیاری را که شامل همة لشکر موصل و کَرکوت و دیار بکر و کردستان میشدند، در اختیار او گذاشت تا قدرت از دست رفته را بازیابد. آزادخان با این سپاهیان به آذربایجان که در این هنگام در دست فتحعلیخان افشار بود، تاخت. فتحعلیخان نخست جرأت جنگیدن با اوکدادخان (فرمانده بخشی از سپاه آزادخان) را نکرد، لیکن سرانجام در نزدیکی مراغه میان دو طرف جنگ درگرفت و لشکریان آزادخان شکست خوردند (همو، تجربهظالاحرار 31-35). خود آزادخان هم چون دیگر نتوانست پایداری کند، به کردستان رفت تا دیگر بار از سلیمانپاشا یاری جوید، ولی فرمانروای بغداد اینبار او را اری نکرد. آزادخان ناگزیر به موصل و از آنجا به میان ایل حکاری رفت، چند روزی در آنجا بود و سپس راهی ایروان و گنجه شد و سرانجام به نزد هراکلیوس (ارکلیخان) فرمانروای گرجستان شتافت و 2 سال با احترام نزد او اقامت کرد. چون کریمخان آذربایجان را گشود و قلعة ارومیه را متصرف شد، نامهای به آزادخان نوشت و از هراکلیوس فرمانروای گرجستان نیز خواست تا آزادخان را نزد او بفرستد. آزادخان چارهای جز پذیرفتن نیافت. او که میدانست کریمخان مردی پاکنهاد و نیکسرشت است، در 1176ق/1762م تنها سوار شد و به لشکرگاه وی آمد. کریمخان از وی دلجویی بسیار کرد و فرمان داد که 50 نفر از طایفة زند هزاره همواره ملازم او باشند و او را خدمت کنند. نیز برای او مقرری تعیین کرد. (گلستانه، 329-330؛ نامی، 113-114). آزاد در دربار کریمخان از احترام بسیار برخوردار بود. به گفتة نامی (ص 122) وی بر همة امیران نامبردار زمان کریمخان برتری داشت. او همچنان در شیراز، پایتخت زندیان، میزیست تا اینکه 2 سال بعد از مرگ کریمخان (1195ق/1781م) به بیماری خناق (دیفتری) درگذشت. ازجمله وصایای او این بود که بعد از مرگ پیکر او را موقتاً در شیراز به ودیعت گذارند و در موقع مناسب به کابل برند، اما این وصیت به دلیل تحولات سیاسی آن زمان انجام نیافت.
در مقایسه با دیگر افغانهایی که در ایران کارشان رونق گرفت، آزادخان طبعی معتدل و آراسته داشت و همواره در هنگام پیروزی در نگهداری زنان لشکر شکست خورده کوشش فراوان میکرد. در یکی از جنگها همة زنان زند را به یکی از سرداران خود به نام خضرخان سپرد که آنان را به اصفهان ببرد و از آنجا با هودج زرنگار به شیراز بفرستد، اینگونه رفتارها موجب گردید که کریمخان نیز جانب وی را نگه دارد و با احترام با او رفتار کند. رستمالحکماء (محمدهاشم آصف) نیز او را سرداری دادگر و مهربان و دلیر میداند و میگوید اگر سربازان سنی مذهب او شیعیان را میآزردند، وی آنان را سیاست میکرد (ص 258).
از خانوادة آزادخان نام 4 تن از زنان و یک تن از فرزندان وی در مآخذ آمده است. زن اول او دختر اشرف افغان بود. پس از آن، زمانی که به آذربایجان رفت، دختر محمدموسیخان بیگلر بیگی افشار را که «قزآغا» نام داشت به زنی گرفت (ادیبالشعراء، 114). زن سوم او خواهر ارکلیخان (هراکلیوس) فرمانروای گرجستان بود که آزاردخان هنگام فتح آن ولایت وی را، ظاهراً به زور، به زنی گرفت (گلستانه، 187-188). زن چهارم او دختر خالدپاشا فرمانروای شهر زور بود (دنبلی، تجربهالاحرار، 1/491). فرزند او احمدخان نیز پس از درگذشت پدر، ازجمله سرداران زندیه بود و در 1198ق/1784م از سوی جعفرخان زند مأموریت یافت که شهر کاشان را در برابر حملههای آقامحمدخان قاجار نگه دارد، لیکن در جنگی که میان وی و لشکر آقامحمدخان قاجار نگه دارد، لیکن در جنگی که میان وی و لشکر آقامحمدخان در نصرآباد رخ داد، احمدخان شکست خورد و رو به گریز نهاد (نامی، 264-265). به روایت دیگر، احمدخان که توان رویارویی با خان قاجار را در خود نمیدید، پیش از نبرد از کاشان گریخت و به اصفهان رفت. در آنجا هم چون نتوانست کاری از پیش برد لشکریانش از پیرامون او پراکنده شدند (شیرازی، 24-27).
مآخذ: آذر بیگدلی، لطفعلیبیک، آتشکده، به کوشش جعفر شهیدی، تهران، نشر کتاب، 1337ش؛ ادیبالشعراء، رشید، تاریخ افشار، به کوشش پرویز شهریار افشار و محمود رامیان، تبریز، 1346ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاریخ منتظم ناصری، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، دنیای کتاب، 1364ش؛ دنبلی، عبدالرزاقبیک مفتون، تجربهالاحرار و تسلیهالابرار، به کوشش حسنقاضی طباطبایی، تبریز، دانشکدة ادبیات، 1349-1350ش، همو، مآثر سلطانیه، به کوشش غلامحسین صدری افشار، تهران، ابنسینا، 1351ش؛ رستمالحکماء، محمدهاشم آصف، رستمالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، امیرکبیر، 1352ش؛ شیرازی، علیرضا، تاریخ زندیه، به کوشش ارنست پیر، لیدن، 1888م؛ فسایی، حسن، فارسنامة ناصری، تهران، 1315ق؛ گلستانه، ابوالحسن، مجملالتواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ابنسینا، 1344ش؛ مروی، میرزامحمدکاظم، عالمآرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، زوار، 1364ش؛ ملکم، جان، تاریخ ایران، ترجمة میرزامحمدعلی حیرت، بمبئی 1303ق، 2/277؛ نامی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتیگشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، اقبال، 1363ش؛ هدایت، رضاقلیخان، روضهالصفای ناصری، تهران، خیام، 1338ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادْدِرَخت، درختی به بلندی 10 تا 15 متر با برگهای همیشه سبزِ تیره و گلهای خوشهای بنفش خوشبو و میوهای به حجم نخود، بیضوی، زردرنگ و تلخ و هستهای کثیرالوجود و سخت. نخستینبار ظاهراً در ایران شناخته شده و از اینرو، نام فارسی آن با کمی دگرگونی در بسیاری جاها معروف گشته است: در برخی زبانهای اروپایی آن را یاس ایرانی نیز مینامند. به نامهای دیگر نیز (مثلاً ماگروزا و نیم ) خوانده میشود. محل رویش آن در سدههای گذشته مناطق خاوری ایران، شمال هندوستان و باختر چین بوده، اما اکنون در بسیاری از مناطق گرمسیر و معتدل به عمل میآید. همة قسمتهای این درخت، از ریشه تا هسته، مصرف دارویی دارد و تقریباً همة خواص آن نزد پزشکان عصر اسلامی شناخته بوده است. بوییدن گل آن، گرفتگی بینی را برطرف میسازد، میوة آن سمی و خوردن مقادیر زیاد آن کشنده است. این خاصیت ظاهراً توسط محمدزکریای رازی ٠هـ م) شناخته شده است. پادزهر آن، عصارة پوست همین درخت است. عصارة برگ آن برای درمان دردهای ناحیة شکم، عرقالنساء (سیاتیک) و سنگ مثانه و ضماد برگ و شاخة آن برای درمان غدههای چرکین و التیام زخمها به کار میرفته است. عصارة پوست آن مقوی، ضدکرم و تببر و روغن تخم آن ضدعفونی کننده و نیز ضدکرم است. از تخم آن به عنوان دانة تسبیح نیز استفاده میشود.
مآخذ: ابنبیطار، عبداللهبن احمد، الجامع لمفرداتالادویه والاغذیه، بولاق، 1291ق، 1/22-23؛ ابوعلیسینا، حسینظبن عبدالله، القارنون فیالطب، به کوشش ابراهیمالدسوقی، بولاق، 1294ق، 1/255؛ امیری، منوچهر، فرهنگ دادهها و واژههای دشوار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1353ش، صص 7-8؛ بیرونی. ابوریحان، صیدنه، ترجمة ابوبکر کاشانی، به کوشش منوچهر ستوده و ایرج افشار، 1358ش، 1/51-52. 2/747؛ جرجانی، اسماعیل؛ ذخیرة خوارزمشاهی، به کوشش جلال مصطفوی، تهران، انجمن اثار ملی، 1352ش، 3/207؛ حسینی، محمدمؤمن، تحفه، تهران، محمودی، 1402ق، صص 65-66؛ زرگری، علی، روش شناسایی گیاهان، تهران، امیرکبیر، 1341ش، صص 254-255؛ همو، گیاهانی دارویی، تهران، 1345ش، صص 329-330؛ عقیلی خراسانی، محمدحسین، قرابادین کبیر، کلکته، 1275ق، صص 47-48؛ همو، مخزنالادویه، کلکته، 1844م، صص 86-87؛ قزوینی، زکریابن محمد، عجائبالمخلوقات، به کوشش نصرالله سیوحی، تهران، مرکزی، 1361ش، ص 218؛ هروی، موفقبن علی، الابنیه عن حقائقالادویه، به کوشش احمد بهمنیار، دانشگاه تهران، 1346ش، صص 31-32؛ نیز:
Levy, Martin, The Medical Formulary. Of Al-Samargandi, Philadelphia, 1967, p.242
مآخذ: ابنبیطار، عبداللهبن احمد، الجامع لمفرداتالادویه والاغذیه، بولاق، 1291ق، 1/22-23؛ ابوعلیسینا، حسینظبن عبدالله، القارنون فیالطب، به کوشش ابراهیمالدسوقی، بولاق، 1294ق، 1/255؛ امیری، منوچهر، فرهنگ دادهها و واژههای دشوار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1353ش، صص 7-8؛ بیرونی. ابوریحان، صیدنه، ترجمة ابوبکر کاشانی، به کوشش منوچهر ستوده و ایرج افشار، 1358ش، 1/51-52. 2/747؛ جرجانی، اسماعیل؛ ذخیرة خوارزمشاهی، به کوشش جلال مصطفوی، تهران، انجمن اثار ملی، 1352ش، 3/207؛ حسینی، محمدمؤمن، تحفه، تهران، محمودی، 1402ق، صص 65-66؛ زرگری، علی، روش شناسایی گیاهان، تهران، امیرکبیر، 1341ش، صص 254-255؛ همو، گیاهانی دارویی، تهران، 1345ش، صص 329-330؛ عقیلی خراسانی، محمدحسین، قرابادین کبیر، کلکته، 1275ق، صص 47-48؛ همو، مخزنالادویه، کلکته، 1844م، صص 86-87؛ قزوینی، زکریابن محمد، عجائبالمخلوقات، به کوشش نصرالله سیوحی، تهران، مرکزی، 1361ش، ص 218؛ هروی، موفقبن علی، الابنیه عن حقائقالادویه، به کوشش احمد بهمنیار، دانشگاه تهران، 1346ش، صص 31-32؛ نیز:
Levy, Martin, The Medical Formulary. Of Al-Samargandi, Philadelphia, 1967, p.242
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادِ کابُلی، میرمحمّدعلی فرزند قاضی میرمحمّدحسن (1258-1323ش)، شاعر معاصر افغانی. پدربزرگش قاضیسیّداحمدخان از عالمانِ افغانستان بود. زادگاه او با حصار کابل بود و او در همانجا تحصیلات مقدّماتی را در خانوادة خود فرا گرفت. چندی در زمان امیرحبیباللهخان به مقام معاونت سفارت افغانستان در تهران رسید و بار دیگر به سمت کنسول آن کشور در سیستان منصوب شد. آخرین سمت دولتی او عضویّت در مجلس اعیان افغانستان بود و در همین سمت در 1323ش درگذشت و در گورستان شهدای صالحین به خاک سپرده شد.
از آثار او میتوان این کتابها را نام برد: سراجالاخلاق، نخلستان، ذخیرة آزاد، ضربالأمثال، رمان زینت، نظم گلستان سعدی، و دیوان شعر، منتخب اشعار او به کوشش طالب قندهاری و مقدّمة مایل هروی در 1343ش در کابل یه چاپ رسیده است. ترجمههایی از زبان عربی نیز از او در دست است که در جراید افغانستان به چاپ رسیده است. اشعار او دارای شور و حال و بیشتر مضامین آن عرفانی و عاشقانه است. از شاعران نامور گذشته بیش از همه به حافظ توجّه داشته و در سرودن پارهای از غزلیّات او اقتباس کرده است. مقالهای نیز از او در مجلّة ارمغان (س 7، شمـ 9 و 10) دربارة حکیم شفایی اصفهانی چاپ شده است.
مآخذ: آریانا؛ آزاد کابلی، میرمحمّدعلی «حکیم شفایی»، ارمغان، س 7، شمـ 9، 10 (آذر ـ دی 1305ش)؛ همو، منتخب اشعار، به کوشش طالب قندهاری کابل، 1343ش.
از آثار او میتوان این کتابها را نام برد: سراجالاخلاق، نخلستان، ذخیرة آزاد، ضربالأمثال، رمان زینت، نظم گلستان سعدی، و دیوان شعر، منتخب اشعار او به کوشش طالب قندهاری و مقدّمة مایل هروی در 1343ش در کابل یه چاپ رسیده است. ترجمههایی از زبان عربی نیز از او در دست است که در جراید افغانستان به چاپ رسیده است. اشعار او دارای شور و حال و بیشتر مضامین آن عرفانی و عاشقانه است. از شاعران نامور گذشته بیش از همه به حافظ توجّه داشته و در سرودن پارهای از غزلیّات او اقتباس کرده است. مقالهای نیز از او در مجلّة ارمغان (س 7، شمـ 9 و 10) دربارة حکیم شفایی اصفهانی چاپ شده است.
مآخذ: آریانا؛ آزاد کابلی، میرمحمّدعلی «حکیم شفایی»، ارمغان، س 7، شمـ 9، 10 (آذر ـ دی 1305ش)؛ همو، منتخب اشعار، به کوشش طالب قندهاری کابل، 1343ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]