باز باران با ترانه
باران، ترانه، گهر های خورد بر بام خانه. به پشت شیشه گذرها، راه اوفتاده. آرد روز باران: یک روز دیرین؛ و جنگل های گیلان. ده ساله و و و پرنده، خزنده، چرنده، جنگل گرم و زنده.
دو پای دویدم همچو آهو، پریدم از لب جو، میگشتم ز خانه. کشانیدم به پایین، های بید من می گشت رنگین، تمشک سرخ و مشکی. شندیم از پرنده، نهانی، لب باد وزنده، اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. گردید تیره، شد رخساره ی خورشید باران، ریخت باران. از باد ها می زد چو ها ی [ گرد] میگشتند هر جا. چون شمشیر میکرد ابر ها دیوانه میزد ابر ها را. دلارا بود جنگل، ، چه زیبا بود جنگل! فسانه، بس ترانه، ترانه، بس فسانه. گوارا بود ، چه زیبا بود باران! شنیدم اندر این گوهر جاودانی، پند های آسمانی؛ “بشنو از من، کودک چشم مرد فردا، – خواه تیره، خواه روشن زیبا، هست زیبا، هست زیبا.” [External Link Removed for Guests]منابع عکس loxblog.com،beyondrobson.com


خیلی عالی بود