شب های بی مهتاب

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

اردوگاه شماره 5 تكريت


در اواسط ارديبهشت 1362 تمام افسران به اضافه اسيران يك آسايشگاه از غيرافسران (سربازها و درجه داران) را جمع كرده به سوى شهر تكريت حركت دادند. در حالى كه گروهى از بچه‏ها مثل على آقا (رجبعلى‏زاده) هنوز در استخبارات بودند. و آن‏ها را بعد از ما به تكريت آوردند. على‏آقا تصورش اين بود كه از بچه‏ها جدا افتاده است لذا خيلى ناراحت شده بود اما وقتى وارد تكريت شد و ما به استقبالش رفتيم، خيلى خوشحال شد كه دوباره به ما پيوند خورده است.
تكريت زادگاه صدام‏حسين)53( مهم‏ترين شهر عراق به لحاظ سياسى بعد از بغداد است. تكريت در استان صلاح‏الدين)54( واقع است و در آن چند اردوگاه براى نگهدارى اسرا ايجاد شده بود. اردوگاه شماره 5 معروف به كمپ افسران، جايى كه ما در آن بوديم و اردوگاه شماره 7 كه در پشت اردوگاه واقع شده بود، بعد از اين اردوگاه تأسيس شد. اردوگاه شماره 7 در دل يك لشكر نظامى در منطقه وسيعى قرار داشت، بدون پادگان. يعنى عراقى‏ها از پادگان خارج شده و در صحرا - در محدوده وسيعى - چادر زده بودند، آنجا با سيم خاردار محصور مى‏شد گويا مرحوم ابوترابى با شصت نفر از اسراى قديمى در اين اردوگاه نگه‏دارى مى‏شدند. اردوگاه ديگر شماره 12 بود.)55(
اردوگاه شماره 5 افسران)56( با محيطى مستطيل شكل در دل يك پادگاه نظامى قرار داشت، در پادگان بودن آنجا، شكى ندارم، چرا كه وضعيت داخلى، ترددها، تقسيم‏بندى واحدهاى نظامى و استقرار گردان، گروهان، تيپ و لشكر، همه بيانگر آن بود كه اينجا پادگان نظامى است، و تا جايى كه چشم كار مى‏كرد از آبادى و آبادانى خبرى نبود. خارج از محيط مستطيل شكل اردوگاه، در هر گوشه‏اى يك برج ديده بانى قرار داشت كه سربازها در آن از اردوگاه حفاظت و نگهبانى مى‏كردند. تغيير شيفت و تعويض پست سربازها از بيرون اردوگاه صورت مى‏گرفت.
در چهار طرف اردوگاه، خارج از سيم خاردارها به فاصله 50 - 100 متر، يك يا چند اتاق درست كرده بودند كه محل استراحت سربازها و نگهبان‏ها بود و از آنجا، برج‏هاى ديده بانى تقويت مى‏شد و محل و قرار نگهبانى پرسنل مشخص مى‏شد و
كمپ افسران (اردوگاه شماره 5( داراى 8 سالن: 4سالن شرق و 4 سالن در غرب بود. شش آسايشگاه در اختيار افسران بود و دو آسايشگاه هم در اختيار سربازان كه كار آشپزى آشپزخانه و نظافت اردوگاه را بر عهده داشتند.در قسمت شمالى اردوگاه سه اتاق كوچك‏تر از سالن‏ها وجود داشت، يكى براى بهدارى، ديگرى آشپزخانه و آخرى هم محل آسايش نگهبانان بود. در قسمت شمال غربى هم چند دستشويى براى پرسنل وجود داشت.
از شكل و قواره سالن‏ها و طرح ساختمان اردوگاه چنين بر مى‏آمد كه اتاق‏ها براى برنامه‏هاى آموزش اردوگاه تأسيس شده بود.
از طريق كيوسك نگهبانى و برج‏هاى ديده بانى تردد افراد را كاملاً زير نظر داشتند. وقتى اطراف اردوگاه را نگاه مى‏كردى، همه جايش پادگان بود. در همان نگاه اول مى‏شد فهميد كه فرار از چنين دژى ناممكن است. اطراف اردوگاه با وسايل و تجهيزات ايذايى و سه - چهار رديف سيم خاردار حلقوى محصور و مسدود شده بود و براى صفر كردن ضريب فرار اسرا، رشته برقى فشار قوى از ميان سيم خاردارها عبور داده بودند، لذا اگر كسى قصد فرار داشت، دچار برق گرفتگى مى‏شد و اگر مى‏توانست از اين مانع بگذرد وارد محوطه پادگان مى‏شد كه در همه جايش واحدهاى نظامى در قالب دسته و گروهان مستقر بودند.
پس كار آمدترين نقشه‏هاى فرار در اينجا كاربرد نداشت، با اين‏حال ما بر اساس وظيفه سربازى از اصلى‏ترين دغدغه‏هاى خاطرمان موضوع فرار بود.


يك روز از اردوگاه

در داخل هر سالنى از اين كمپ، حدود 35 نفر و گاهى تا پنجاه نفر جاى مى‏گرفتند اتاق بچه‏هاى مذهبى از اتاق‏هاى ديگر، شلوغ‏تر بود. فضا خيلى تنگ و عذاب‏آور بود. گاهى وقت‏ها جمعيت به حدى مى‏رسيد كه اگر مساحت سالن را اندازه مى‏گرفتيم و به تعداد نفرات نقسيم مى‏كرديم به هر نفر فضايى به طول 2 متر و عرض سه وجب و نيم بيش‏تر نمى‏رسيد. شب‏ها به صورت كتابى مى‏خوابيديم، طورى كه اگر تكان مى‏خورديم پايمان به نفر بغلى مى‏خورد و صدايش در مى‏آمد.
تصور كنيد كه زيستن در اين محيط و فضا چقدر سخت و دل‏گير بود. بعدها در اتاق‏ها، تخت‏هايى نصب شد كه كمى فضاى اتاق را نسبت به قبل بهتر جلوه مى‏داد.
ما از 24 ساعت شبانه روز، 22 ساعت را در چنين فضاى محقر و خفقان‏آورى سر مى‏كرديم و نمى‏توانستيم كوچك‏ترين حركتى بكنيم، بايد سر جاى خودمان مى‏مانديم و اگر خسته مى‏شديم، پيش يكى از دوستان مى‏رفتيم و بعد دوباره به سرجايمان بر مى‏گشتيم. در همين نقطه و جايى كه زيلوى هر كس پهن و حوله و لباس‏هاى زير نيز قرار داشت.
هر روز ساعت 5 صبح، دقايقى كم‏تر يا بيش‏تر، بسته به زمان و فصول مختلف، يك ربع به اذان صبح مانده بلند مى‏شديم و از آب حبانه)57( كه در آنجا بود، وضو گرفته آماده نماز صبح مى‏شديم. بيش‏تر بچه‏ها يكى - دو ساعت مانده به اذان بيدار بودند كه يا نوبت خواندن قرآن داشتند يا مشغول نافله شب و تهجد بودند.
ما در آن اتاق سى - چهل نفرى دو جلد قرآن داشتيم كه توسط يكى از بچه‏ها ساعت استفاده قرائت آن بين همه، تقسيم مى‏شد. تصور كنيد كسى را كه نوبتش ساعت 1/5 بعد از نيمه شب (بامداد) بود، يا بلند مى‏شد و خود مى‏خواند يا نوبتش را به ديگرى مى‏داد.
بعد از اقامه نماز صبح، بيش‏تر دوباره خواب مى‏رفتند، اما تعدادى هم بودند كه مى‏نشستند، دعا و تعقيبات و مستحبات را دنبال مى‏كردند.
ساعت 7 صبح عراقى‏ها در را باز كرده ما را در مقابل آسايشگاه به خط مى‏كردند و آمار مى‏گرفتند. به‏خط شدن در قالب واحد نظامى بود شش نفر جلو مى‏ايستادند و بقيه نفرات پشت سر آنهابه ستون يك. اگر بنا بود هواخورى بدهند درهاى آسايشگاه را از 8 تا 9 صبح باز مى‏گذاشتند دراين فرصت مسؤول هر اتاق مى‏رفت و از آشپزخانه صبحانه بچه‏ها را مى‏گرفت و مى‏آورد صبحانه غالب اوقات آش بود كه بيش‏تر به آب مى‏ماند و به هرنفر حدود يك ليوان‏ونصفى مى‏رسيد درتمام 24 ساعت شبانه‏روز به هرنفر بيش‏تراز دو قرص نان نمى‏دادند اگر كسى نانش را از روز قبل نخورده نگه‏داشته بود در صبحانه نان هم داشت !اين نان‏ها دراندازه كيك‏هاى بزرگ ايرانى بود كه درونش خمير بود، بچه‏ها از فرط گرسنگى تمام اين خميرها راهم مى‏خوردند.
بعد از صرف صبحانه، اگر در باز بود، ظرف‏ها در بيرون شسته مى‏شد و برخى هم زيلو و پتوهايشان را در بيرون مى‏تكاندند و به نظافت و تميزى اتاق و دور و بر خود مى‏پرداختند.
ساعت 9 صبح دوباره سوت زده مى‏شد و همه به خط مى‏شدند تا آمار دوباره‏اى گرفته شود، بعد همه به داخل اتاق‏ها باز مى‏گشتند و دوباره درها بسته مى‏شد. بچه‏هايى كه بعد از نماز صبح نخوابيده بودند، به استراحت مى‏پرداختند، بقيه هم هر چند نفرشان دور هم نشسته صحبت مى‏كردند. كلاس‏هايى هم داشتيم؛ از روخوانى تا شرح و تفسير قرآن كلاس آموزش زبان عربى و انگليسى و...
همه اين برنامه‏ها تا ساعت 1 بعد از ظهر ادامه داشت، در اين ساعت درها به روى مسؤولين اتاق باز مى‏شد تا بروند و غذاى ظهر را از آشپزخانه بگيرند. غذا عمدتاً همان خورش شلغم و يا برگ چغندر بود. بعد از صرف ناهار، بيش‏تر بچه‏ها استراحت مى‏كردند، البته از زمانى كه كتاب به اردوگاه راه يافت برخى دوستان بعد از ناهار مشغول مطالعه كتاب مى‏شدند.
اوايل دوران اسارت، وقت زياد داشتيم و زمان به كندى مى‏گذشت. بچه‏ها بيش‏تر خودخورى مى‏كردند. در اين اوقات بيكارى، بچه‏ها در آسمان خيال خود به ايران باز مى‏گشتند و خاطراتشان را زنده مى‏كردند و غصه مى‏خوردند. آن‏هايى كه زن و بچه داشتند، فشار روحى و روانى مضاعفى را تحمل مى‏كردند بسته به فصل سال و بلندى و كوتاهى روزها، دقايقى كم‏تر يا بيش‏تر از ساعت 6 بعد از ظهر، خورشيد غروب مى‏كرد؛ ولى حتماً قبل از غروب آفتاب دوباره درها را باز مى‏كردند و بچه‏ها فرصت داشتند يك ساعت هواخورى كنند: به دستشويى بروند و نظافت كنند و قبل از اينكه هوا تاريك شود به اتاق‏ها برگردانده مى‏شديم. مسؤول آسايشگاه هم در فرصت هواخورى براى گرفتن شام به آشپزخانه مى‏رفت، غذا مى‏آورد و آن را ميان همه افراد اتاق توزيع مى‏كرد. شام، عموماً آش سربازى خودمان در ايران ،منتها با كيفيت بسيار بدتر و غيربهداشتى بود: نخود و لوبيا را آب پز كرده به عنوان آش به خورد ما مى‏دادند. اگر كسى نمى‏خورد همين غذاى نامطبوع و بدون مزه و بو كه هيچ ذائقه‏اى را تحريك نمى‏كرد، از دستش مى‏رفت و گرسنه مى‏ماند. ما از فرط گرسنگى، هر چه كه مى‏دادند مى‏خورديم و به اينكه چه هست و چطور طبخ شده توجهى نمى‏كرديم!
در اوايل، وضعيت همه اسرا يكسان و مشابه بود، اندك تفاوت و تمايزى بين ما ديده مى‏شد ولى رفته‏رفته وضعيت بعضى‏ها به خاطر خوش‏خدمتى و خوش‏رقصى براى عراقى‏ها بهتر شد و از نظر تغذيه و برخوردارى از بعضى امكانات فرق كرد. ما به اين تيپ افراد كه به چنين ورطه‏اى مى‏افتادند مى‏گفتيم: شما كه به رضايت عراقى‏ها تن در داده‏ايد و با آن‏ها همكارى مى‏كنيد و خواسته‏هاى آن‏ها را اجابت مى‏كنيد و امتيازاتى مى‏گيريد در اصل داريد بهاى آدم فروشى‏تان را مى‏گيريد! شما اخبار و اطلاعات برادران دينى (نه! حداقل هموطن) خود را به دشمن مى‏دهيد اما در عوض چه مى‏گيريد؟! چه چيز با ارزش نصيب شما مى‏شود كه به ما نمى‏رسد؟! على‏الظاهرهم همه مثل هم هستيم، مگر اين امتياز مادى كه در حد چند دانه تخم مرغ، چند نخ سيگار، يا مقدارى شيرخشك و شكر است، چقدر مى‏ارزد؟! اين امتياز چشم‏گيرى نيست و ارزش اين آدم فروشى را ندارد. شما در اصل به قيمت ناچيزى خودتان را فروخته‏ايد و...
بعدها افرادى كه تحت لواى منافقين بودند،از نظر امكانات و وسايل زندگى و سرگرمى، وضعشان خيلى تغيير كرد و فاصله زيادى از همه ما گرفتند، آن‏ها اجازه داشتند به بازى فوتبال و واليبال بپردازند، آلات قمار در اختيارشان بود و بيش‏تر اوقات در اتاق‏شان باز بود و حتى به صورت گروهى هم بيرون مى‏آمدند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

مكاتبه و كتاب

به هنگام ورود به اردوگاه صلاح الدين، داشتن دفتر و قلم ممنوع بود، كسى حق خواندن كتاب نداشت، ما به غيراز آن دو جلد قرآن كريم، كتاب ديگرى نداشتيم. اما بعد از سالى، وقتى سرو كله صليب سرخى‏ها پيداشد، عراقى‏ها تعدادى دفترچه و خودكار ميان اسرا توزيع كردند، اما همين كه نمايندگان صليب از اردوگاه خارج شدند، عراقى‏ها كه آمار دفترچه‏ها و خودكارهاى توزيع شده را داشتند، آمدند و همه را پس گرفتند.
دوباره بعد از دو ماه و اندى كه قرار بود بازرسان صليب سرخ بيايند، همان كار را تكرار كردند. ما اين برخورد عراقى‏ها رابه نمايندگان صليب سرخ گزارش داديم، گرچه دل به اقدامات آن‏ها نبسته بوديم؛ اما آن‏ها هم خود اذعان داشتند كه يك نامه رسان بيش نيستند و كارهاى عراقى‏ها را مغاير با قوانين جهانى و عهدنامه ژنو مى‏دانستند. صليب سرخى‏ها هم مى‏گفتند تا آنجا كه ما اطلاع داريم، وضع اسراى عراقى در ايران خيلى بهتر از اينجاست،اذيت نمى‏شوند، آزاد هستند و كتاب براى مطالعه و قلم و كاغذ براى نوشتن دارند.
با اعتراضات و شكايات پى در پى ما ، وضع به جايى رسيد كه عراقى‏ها مجبور شدند قلم وكاغذ به ما بدهند از سال چهارم وپنجم هم كتاب دراختيارمان قرار دادند. اين كتاب‏ها از ايران يا از طرف صليب سرخ به ما مى‏رسيد كه البته از كانال سِن‏سُرشيپ)58( مى‏گذشت و مطالب مربوط به انقلاب، پيام‏ها سخنان و تصاوير امام و...سانسور و حذف مى‏شد. وقتى قلم و كاغذ در اختيار بچه‏ها قرار گرفت، براى مدتى بچه‏ها سرگرمى خوبى داشتند، هر كس به فراخور حال خود مطالبى مى‏نوشت. تعداد كتاب‏ها از همان ابتدا آن‏قدر كم بود كه وقت مطالعه آن بين بچه‏ها نوبت‏بندى مى‏شد. براى كتاب‏هايى نظير قرآن‏كريم و نهج‏البلاغه كه مطالعه‏اش براى بچه‏ها على‏الدوام بود و نيز ساير كتاب‏ها مسؤولى به عنوان كتابدار تعيين شده بود كه از كتاب‏ها حفاظت مى‏كرد و آنها را به نوبت بين بچه‏ها تقسيم مى‏كرد. مهندس بهروز فرجى داور كه خود خيلى اهل مطالعه و جوانى بسيار مؤمن و حزب‏اللهى بود اين مسؤوليت را به عهده داشت.
از سال‏هاى چهارم و پنجم اسارت بود كه توزيع كاغذ و دفتر بين اسرا بر طبق سهميه‏اى معين آغاز شد، و قرآن، نهج‏البلاغه، كتاب‏هاى آموزشى زبان عربى و انگليسى در اختيارمان قرار مى‏گرفت، به آخرين سال‏هاى اسارت كه رسيدم، كتاب‏هاى بيش‏ترى در اختيارمان قرار مى‏گرفت و كنترل سن سرشيپ هم كم‏تر مى‏شد.
با اينكه ارسال نامه از سوى اسرا براى خانوادهايشان و دريافت نامه از آن‏ها از حقوق اوليه و بديهى يك اسير است كه در معاهدات بين‏المللى نيز به آن اشاره شده است)59(، اما عراق در سال‏هاى اول اسارت، از اين حق مسلم، چشم‏پوشى مى‏كرد. نه نامه‏اى فرستاده مى‏شد و نه نامه‏اى به دستمان مى‏رسيد، كاملاً از اوضاع و احوال خانواده زن و بچه بى‏خبر بوديم. اما بعدها اجازه دادند هر چند ماه يكبار نامه‏اى بفرستيم و يا نامه‏هايى كه از ايران به عنوان ما ارسال مى‏شد، به دستمان مى‏دادند، كه اين مكاتبات نيز به زير تيغ تيز سن‏سرشيپ مى‏رفت و سانسور مى‏شد. عمدتاً در كار سانسور نامه‏ها، منافقين به عراقى‏ها كمك مى‏كردند. نامه‏هايى كه از خانواده به دست ما مى‏رسيد خيلى كم و تك و توك بود.



حصارهاى واقعى

محروميت‏ها و محدوديت‏هاى زندگى و كمبود امكانات اوليه و مناسب، نبود بهداشت، تغذيه نامناسب و غيرانسانى، همه و همه براى ما قابل تحمل بود. اما آنچه كه روح و جان ما را آزرده مى‏كرد، وجود اختلافات درونى، نفاق‏ها و تقابل ميان خود اسراى ايرانى بود كه من از آن به عنوان حصارهاى واقعى و عوامل اصلى اسارت ياد مى‏كنم.
در صلاح‏الدين، با طولانى شدن دوران اسارت به تدريج پرده‏ها كنار رفت و چهره حقيقى هركس نمايان شد و ماهيت درونى اشخاص رخ نمود. شرايط به گونه‏اى تغيير كرده بود كه ما معروف به “جماعت خمينى” در محاصره كامل افكار و عقايد انحرافى و التقاطى قرار گرفته بوديم و بايد در اين حصر، خود را حفظ مى‏كرديم.
طول دوره اسارت، سبب شده بود كه ديگر كسى از اينكه بگويد: كيست و چيست، واهمه نداشت. محروميت و محدوديت مداوم، موجب شده بود هر آنچه را كه تا آن زمان مكتوم نگه‏داشته بود روكند، به‏راحتى مى‏گفت به دنبال چه چيزى است و علايق و سلايقش چيست.
در آنجا، انسان در برابر آن همه محروميت و سختى و حرمان، مى‏خواست خودش را راحت كند. اين راحتى، نداشتن دغدغه براى نگهدارى مكنونات قلبى و فكرى بود، آن‏ها كه باطنى صاف و ضميرى روشن داشتند، در تنگى و فشار هم راحت بودند، اما آن‏ها كه فكر مريض و باطن كثيف خود را تا آن زمان مخفى مى‏داشتند. و براى اين مخفى‏كارى، دغدغه داشتند، با راحت كردن خود و برداشتن نقاب از چهره، مى‏گفتند كه‏اند و به دنبال چه‏اند؟ آن‏ها با راحت كردن فكر خود به آسايش تن مى‏رسيدند و براى حفظ اين آسايش به برخى كارهاى مذموم نيز دست مى‏زدند. اين آسايش تن به فكر و ذهن و چشم نيز سرايت مى‏كرد و بينش‏ها و نگاه‏ها را بيش‏تر و بيش‏تر تغيير مى‏داد تا آنجا كه گاهى به ورطه سقوط و انحطاط كامل مى‏رسيدند.
محدوديت‏ها و فشارهاى فيزيكى و دوره طولانى اسارت، سرانجام موجب تقسيم‏بندى فكرى بچه‏ها شد. شش آسايشگاه در اختيار افسران، هر يك به گروهى و فكرى خاص اختصاص يافت. اين تخصيص، خود به خود شكل گرفت و هر كس در جايى قرار گرفت كه بايد مى‏بود. ما از همان اول راه و روش و تكليفمان مشخص بود و معلوم بود كه به چه دسته‏اى تعلق داريم. اما آن‏ها كه وضعيت معلقى داشتند، در ظرف زمانى كوتاهى، جايگاه واقعى خود را مى‏يافتند.
تقسيم‏بندى‏ها به اين ترتيب شكل گرفته بود؛ آسايشگاه شماره 1: دسته خلبان‏ها، آسايشگاه شماره 2:گروه مليون، آسايشگاه شماره3: گروه سلطنت‏طلب‏ها، آسايشگاه شماره 4: گروه حزب‏اللهى‏ها (جماعت خمينى)، آسايشگاه شماره 5: گروه منافقين، آسايشگاه شماره6: جمعيتى از هرهرى مزاج‏ها (حزب بادى).
شش گروه موجود، با هم وجه اشتراك و تمايزهايى داشتند. خلبان‏ها، سلطنت‏طلب‏ها و منافقين و هرهرى مزاج‏ها با هم خيلى رابطه داشتند و شايد هر چهار گروه در برابر حزب‏اللهى‏ها قرار مى‏گرفتند. مليون وضعيت بهترى داشتند و شايد نزديك‏ترين گروه به ما، ايشان بودند كه در برخى مسائل و مواضع با ما همراهى مى‏كردند. ما از ناحيه چهار گروه مزبور، دائم در فشار و عذاب بوديم. محدوديت‏هاى عراقى‏ها در مرتبه بعد از اين فشارها و سختى‏هاى چهار گروه قرار داشت. سالن ما در مقابل سالن منافقين بود و به خاطر همين، روى خوش و آسايش به خود نمى‏ديديم.
اين تقسيم‏بندى به معناى يك دستى گروه‏ها در بين خودشان نبود، بلكه درميان هر گروه اختلاف‏نظر و تفاوت‏منش وجود داشت و هركس از سبك و شيوه‏اى خاص پيروى مى‏كرد، اما هنگام موضع‏گيرى و برخوردها، تابع نظر گروه مى‏شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

گروه‏بندى‏ها و مواضع

تقسيم‏بندى، گروه‏بندى و مرزبندى‏هاى اسراى حاضر در اردوگاه افسران تكريت، عمدتاً براساس گرايش‏هاى قشرى، اعتقادى و سياسى بود، اما نه لزوماً. چرا كه همين گروه اول، يعنى خلبان‏ها، متشكل از كسانى بودند كه در امريكا و يا پاكستان آموزش خلبانى ديده بودند، كه صرف نظر از عقيده و مرام، در كنار هم قرار داشتند. حال نمى‏دانم آن‏ها بر اثر چه عهد، پيمان و ميثاقى بر اين محور (خلبانى) جمع بودند، عقيده خيلى براى ايشان مهم و ملاك نبود تا بخواهند به آن بچسبند و راه و روشى خاص برگزيدند، معيار آن‏ها فقط صنفى بود.
در ميان دسته خلبان‏ها، گاه افرادى ديده مى‏شدند كه به راحتى و به صراحت كفر مى‏گفتند و همچنين كسانى هم بودند كه كاملاً معتقد و حزب‏اللهى و وفادار به نظام جمهورى اسلامى بودند و با هم ارتباط داشتند. ايشان در موضع‏گيرى‏ها و برخوردها، دربند عقيده و تفكر نبودند.
آن‏ها گاهى در بعضى مسائل با ما عميقاً مخالف بودند ولى هيچ گاه حاضر به رو به رويى و مقابله با ما نمى‏شدند. در بين خلبان‏ها، عناصر ضعيفى وجود داشتند كه پنهانى با عراقى‏ها زد و بند داشتند.
گروه دوم، تعدادى ملى گرا و ناسيوناليست بودند كه به ظاهر رگه‏هاى قوى ميهن‏پرستى داشتند و به ايرانى بودن خود مى‏نازيدند و افتخار مى‏كردند. جالب اينكه اين افراد از ايرانى و ملى‏بودن، تنها براى‏شان ترانه‏ها و آهنگ‏هاى گوگوش و ستار و سوسن باقى بود. گر چه اين گروه در ميان تمامى آن گروه‏ها به ما نزديك‏تر بودند، ولى اختلاف و مشكلشان هم با ما اساسى بود. آن‏ها مى‏گفتند انقلاب نبايد محدود به ايدئولوژى اسلام باشد، آن گاه ملت‏هاى جهان آزاد هستند كه آگاهانه آن را بپذيرند يا نپذيرند. اما از آنجا كه شما از ابتدا اين انقلاب را در يك قالب ايدئولوژى و مكتب فكرى طرح كرديد دايره پذيرش آن را براى ملل دنيا محدود كرديد و بدتر از همه به اين فكر بوديد كه با تجاوز به آب و خاك ديگران و با زور، اين انقلاب را صادر كنيد، اين فكر الان در دست عراقى‏ها مدركى است كه مدام بر سر ما مى‏زنند؛ ما تاوان آن فكر غلط شما را مى‏دهيم. آن‏ها منظورشان اين بود كه با پيش كشيدن بحث صدور انقلاب، ما عراق را به اين تصور كشانديم كه قصد حمله به آن كشور و تغيير حاكميت آنجا را داريم و اين موجب تحريك عراق براى حمله به ايران شد. مليون اشكال ديگرى نيز مى‏گرفتند و مى‏گفتند با ظهور اين انقلاب لغات، عبارات و كلمات زبان عربى به زبان و ادبيات فارسى هجوم‏آورد و موجب كم رنگى و ته نشين شدن زبان و ادبيات كهن پارسى شد.
ما در جواب اين اشكالات سطحى و به واقع بهانه‏هاى آن‏ها، مى‏گفتيم انقلاب ايران از دل ملت مسلمان ايران برخاست و اسلاميت آن نفى‏كننده مليت آن نيست و مليت‏ها را رد نمى‏كند و اگر قرار است ايدئولوژى انقلاب به هر جاى دنيا صادر شود اين كار از طريق تسخير قلب‏ها و سفتن دل‏ها صورت مى‏گيرد. انقلاب اسلامى را سنت ايرانى گرى ما امضا كرده و ما نسبت به قوميت خود، هيچ احساس سرخوردگى نداريم.
مليون در برخى مسائل و در بعضى موضوع‏ها، با تعصب و حساسيت برخورد مى‏كردند. آن‏ها به روز جمعه مى‏گفتند: آدينه، و سعى داشتند تا حد ممكن از واژه‏ها و اصطلاحات عربى استفاده نكنند تا به زعم خودشان زبان فارسى تقويت شود. با ميل و اشتياق، ترانه‏ها و آهنگ‏هاى خوانندگان و آوازه‏خوان‏هاى دوران رژيم شاه را گوش مى‏كردند و تمام سوابق و زير و بر زندگى آن‏ها را مى‏دانستند. تعصبات آن‏ها گاهى موجب خنده ما بود، ولى خب اين هم بينش و فكرى بود كه توانسته بود تعداد زيادى را به دور خود جمع كند. آن‏ها دم از مليت مى‏زدند و از قوميت دفاع مى‏كردند نه از حقيقت. من مى‏پندارم كه اين گروه از افراد براى براى فرار از مسؤوليت‏هايى كه اسلام و انقلاب به دوش معتقدينش مى‏گذاشت، فرار مى‏كردند. دستورهاى اسلام و قرآن براى برنتافتن ظلم و جور و قيام عليه زر و زور و تزوير و مقاومت در برابر دشمن و متجاوز و... همه و همه مسؤوليت‏هايى سنگين براى پيروان و تابعين انقلاب اسلامى در برداشت كه تاب و تحمل فراوان مى‏خواست و اين عده براى فرار از زير بار چنين مسؤوليتى به چنين دستاويزى چنگ زده بودند. به واقع ما در پرتو اسلام و با عمل به همين دستورها و پذيرش مسؤوليت‏هاى انسان ساز و جامعه ساز اسلام، از هر ملى گرايى ملى‏تر بوديم. ولى آن‏ها نمى‏خواستند اين حقيقت را بپذيرند، چرا كه به ضرر و زيانشان بود. على‏رغم چنين اختلافاتى كه ما با مليون داشتيم، ولى ايشان از تمامى گروه‏هاى ديگر به ما نزديك‏تر بودند و اشتراكات هويتى به هم داشتيم و به راستى در خيلى از مواقع و در برخى مواضع و تصميمات با ما همراه بودند.
گروه سوم، سلطنت‏طلب‏ها؛ افرادى پر سرو صدا و شلوغ بودند كه بيش‏تر كارهاى ايشان در اردوگاه جنبه شعار و تظاهر داشت. ادعا مى‏كردند هيچ رژيم و حكومت و نظامى را قبول ندارند الا رژيم سلطنتى، كه آن هم البته از دست رفته بود. آن‏ها براى احياى نظام پادشاهى تلاش مى‏كردند و رضا پهلوى را جانشين برحق محمدرضا پهلوى مى‏دانستند. افراد اين گروه، آدم‏هايى ضعيف و مسئله بودند كه برخى از ايشان به همكارى با عراقى‏ها نيز تن در داده بودند.
جالب اينكه سلطنت‏طلب‏ها دائم در بين خودشان جنگ و جدال داشتند و مشغول دعوا و مرافعه بودند. وقت افراد بيش‏تر به قمار با شطرنج و پاسور مى‏گذشت. وسايل و آلات قمار آن‏ها هميشه به راه بود و از طريق صليب سرخ يا عراقى‏ها تأمين مى‏شد.
سلطنت‏طلب‏ها در اصل هيچ مبنايى براى آنچه كه شعارش را مى‏دادند نداشتند و همه سرو صدايشان ناشى از بغض و كينه عليه انقلاب اسلامى و حضرت امام بود.
گروه چهارم، حزب‏اللهى‏ها، معروف به جماعت خمينى بودند كه من يكى از كوچك‏ترين آن‏ها هستم. آنچه را كه من در اينجا به عنوان خاطره باز مى‏گويم، گوشه كوچكى است از دفتر حماسه ايشان، و در اصل اين خاطرات من نيست، خاطرات تمام كسانى است كه در آن محيط سراسر خفقان و رعب و وحشت با دل و جان به امام و انقلاب عشق ورزيدند و در برابر دشمن كرنش و تعظيم نكردند و تسليم نشدند و بر سر اين بينش و عقيده خود جان بازى‏ها كردند؛ اين خاطرات معرفى ناچيزى است از اين مردان بزرگ مقاومت و حماسه كه بسيارى پس از پايان اسارت همچنان گمنام مانده‏اند و برخى نيز رخ در نقاب خاك كشيده‏اند.
گروه حزب‏اللهى‏ها به خاطر مواضع‏شان، در خط اول جبهه و كارزار قرار داشتند و طرف اصلى عراقى‏ها در اردوگاه بودند. شكنجه‏ها، فشارها، محدوديت‏ها و محروميت‏هاى عراقى‏ها به سوى ايشان بود. غالباً در اتاق اين گروه، بسته بود. هر يك از افراد اين جماعت به نحوى شكنجه مى‏شدند، انفرادى مى‏كشيدند، گرسنه و تشنه مى‏ماندند و... اما خوشحال بودند، چرا كه مى‏دانستند اين همه به خاطر موضع حقى است كه دارند.
گروه پنجم، منافقين ؛ جمع نسبتاً زيادى بودند كه به سازمان منافقين تعلق خاطر و گرايش داشتند. بعدها نيمى از اين گروه از اردوگاه خارج شدند، اما نيمى ديگر در اردوگاه ماندند. بيش‏تر اعضاى اين گروه افسر نبودند، بلكه تحت عنوان افسر به آنجا نفوذ كرده به سر مى‏بردند. اين گروه دقيقاً ايدئولوژى سازمان منافقين را تبليغ مى‏كردند. فعاليت اين گروه در اردوگاه، خيلى زياد بود. آن‏ها جرايد، جزوات آموزشى و تشكيلاتى و حتى مرام نامه سازمان را بين بچه‏ها توزيع مى‏كردند و بر اساس آن به مباحثه و تبليغ مى‏پرداختند و گاهى هم مبارز مى‏طلبيدند. روزى، يكى از سردمداران همين گروه، برايم پيغامى فرستاد كه بيا با هم مناظره كنيم. من جواب دادم شما يك سرباز هستيد و من يك افسر، بهتر است در قالب همان سربازى و سلسله مراتب فرماندهى، تابع من باشى و هر چه من مى‏گويم انجام دهى و اطاعت كنى، اين وظيفه تو نيست كه در برابر من ابراز وجود كنى، تو مأموريتى داشتى كه بنابر آن مأموريت به جبهه آمدى و بدان كه آن مأموريت هنوز به اتمام نرسيده است، پس مسئله مناظره بين من و تو منتفى است تو كوچك‏تر از آنى كه بخواهى با من مناظره كنى و اصلاً چنين ادعايى براى شما جرم است، بهتر است به همان تكاليف سربازيت عمل كنى.
گروه منافقين در اردوگاه، دستشان باز بود و عراقى‏ها هم با آن‏ها مساعدت مى‏كردند و فضاى بازى براى تحركات و فعاليت‏هاى ايشان ايجاد كرده بودند، كما اينكه روزنامه‏ديوارى تنظيم مى‏كردند و با نظر و كمك عراقى‏ها، آن را بر روى ديوار آسايشگاه نصب مى‏كردند. در ظاهر، افراد اين گروه خيلى مصمم و با برنامه عمل مى‏كردند كه گوياى همان اشاعه مرام نامه رجوى و ابريشم‏چى بود. جوان‏ترهاى اين گروه، خيلى تندتر بودند كه به خاطر كم‏تجربگى آن‏ها بود و خيلى صريح و آشكار براى دفاع از رهبران سازمان، سينه چاك مى‏كردند.
گروه ششم، هرهرى مزاج‏ها ؛ تعدادى افراد ضعيف‏النفس كه فاقد هويت و بينش و حتى فاقد دانش لازم بودند. ايشان همان كسانى هستند كه خداوند در قرآن در وصف‏شان مى‏فرمايند: “مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء” (آيه 143 از سوره مباركه نساء) ايشان نه با ما، نه با خلبان‏ها، نه با منافقين و سلطنت‏طلب‏ها و نه با مليون بودند. با هيچ گروهى كار نداشتند، در عين حال با همه گروه‏ها كار داشتند! مشغول برنامه‏هاى خودشان بودند و براى همه دردسر درست مى‏كردند. غالب جاسوس‏ها، خائنين و آدم فروش‏ها از اين گروه بودند. آن‏ها كاملاً آلت دست عراقى‏ها بودند. ايده و مرامى را كه بشود براى آن‏ها قايل شد، اين بود كه امروز را در يابيم، شب را خوش باشيم و راحت و شاد بگذرانيم، فردا روز ديگرى است: “همين به كه امشب تماشا كنيم چو فردا شود فكر فردا كنيم.” مى‏خواهيم راحت و خوش باشيم حتى اگر اين خوش بودن به قيمت خدمت به عراقى‏ها يا هر كس ديگرى تأمين شود. به عبارتى ديگر، آن‏ها “ابن‏الوقت” بودند. براى ايشان خيلى مهم نبود كه چه درباره ايشان مى‏گويند يا فكر مى‏كنند، هر كارى به دستشان مى‏رسيد انجام مى‏دادند، هر كارى!
جالب اينكه عراقى‏ها هم از اين تقسيم‏بندى اسرا خشنود نبودند؛ شايد اين مرزبندى و گروه‏بندى را براى استفاده خود مفيد نمى‏دانستند، و اين امر را مايه پويايى فكر بچه‏ها و خسته نشدن از اسارت مى‏دانستند. شايد عراقى‏ها پى برده بودند كه اين مرزبندى فكرى، تنازع انديشه و در مرحله بعد بلوغ فكرى را در بر خواهد داشت و موجب خواهد شد كه اسيران، موضوعى براى سرگرم شدن پيدا كنند. با اين‏حال، عراقى‏ها مى‏دانستند كه چطور و چگونه با هر يك از اين گروه‏ها برخورد كنند و خواسته‏هاى خودشان را دنبال كنند. مثلاً براى عملى شدن مقاصد خود در مواجهه باگروه ما (حزب‏اللهى‏ها) ساير گروه‏ها را با ما درگير مى‏كردند.زير بناى تقسيم‏بندى مزبور، عمدتاً بر اساس موضع‏گيرى و عقيده به دفاع از انقلاب اسلامى ايران و برخورد با عراقى‏ها بود.
جداى از اختلافات و تفاوت‏هاى موجود ميان اين شش گروه نسبت به يكديگر،هر يك از گروه‏ها در ميان خود اختلافاتى نيز داشتند. ناهمگونى و عدم تجانس در ميان خلبان‏ها، بيش از گروه‏هاى ديگر بود. تنها وجه اشتراك اين دسته در همان خلبانى و تفاخرى بود كه نسبت به تحصيل در امريكا داشتند. اما اگر بررسى محققانه و عالمانه‏اى صورت مى‏گرفت مى‏شد دريافت كه برخى افسران نيروى زمينى، شهربانى و ژاندارمرى به لحاظ علم و دانش و بينش، قوى‏تر و فهميده‏تر از خلبان‏ها بودند. كما اينكه يكبار خلبانى از من سؤال كرد: امام‏حسين عليه‏السلام چه روزى حضرت عباس را به روى دست بلند كرد و دشمن تير به گلويش زد؟!!! از اين سؤال يكه خوردم، مانده بودم كه به او چه بگويم، او واقعاً نمى‏دانست و از مرحله پرت بود. شايد شنيده بود كه ماه محرم، ماه سينه‏زنى و تعزيه است، اما به واقع بى‏اطلاع بود و نمى‏دانست كه حضرت عباس كيست و آنكه تير به گلويش خورد، على اصغر بود و آن هم در روز عاشورا!
حتى برخى از آن‏ها كه تحصيل كرده امريكا بودند، از دانش روز، جغرافيا و تاريخ سياسى بى‏اطلاع بودند. در مقابل افسرى بود كه درجه ستوان يكى و سروانى داشت ولى پخته‏تر و مطلع تر از يك سرهنگ بود؛ چرا كه مطالعات بيش‏ترى داشت. برترى خلبان‏ها نسبت به سايرين، شايد فقط در مسئله زبان انگليسى بود.
ما حزب‏اللهى‏ها در داخل گروه خود دودسته بوديم كه اين دودستگى نمودى نداشت و در حركت‏هاى كلى و مواضع عمومى، يك‏دست و يكپارچه بوديم. مبناى اين دودستگى در تندروى بود دسته‏اى تابع‏امام و دسته‏اى ديگر تابع فلان مرجع‏بود، و از اين حد فراتر نمى‏رفت. هر وقت براى يكى از افراد اين دو دسته مشكل و مسئله‏اى پيش مى‏آمد آن ديگرى نيز به حمايت وارد صحنه مى‏شد.
مليون از همه گروه‏ها به ما نزديك‏تر بودند و در مرتبه بعد، خلبان‏ها قرار داشتند.
اما دشمن‏ترين گروه با ما، منافقين بودند و بعد سلطنت‏طلب‏ها. وجود منافقين سم مهلكى براى بچه‏هاى كم تجربه‏اى بود كه به اردوگاه مى‏آوردند. سلطنت‏طلب‏ها هم بيش‏تر اهل شعار و تظاهر بودند تا عمل؛ در عمل خيلى كم مى‏آوردند. گر چه دشمن‏ترين گروه با ما به لحاظ اعتقادى و بينشى منافقين بودند، اما زجر و درد سر اصلى ما از ناحيه هرهرى مزاج‏ها و ابن‏الوقت‏ها بود، هر چه مى‏كشيديم زير سر اين‏ها بود. كسانى كه هيچ كدام از پيش‏بينى‏هاى ما درباره آن‏ها صحيح از آب در نمى‏آمد.


زمينه‏هاى گروه‏بندى

از اخبار و اطلاعاتى كه از راه‏هاى گوناگون به دستمان مى‏رسيد در مى‏يافتيم كه اين تقسيم‏بندى و مرزبندى فكرى و اعتقادى منحصر و محدود به اردوگاه ما نمى‏شد و در ساير اسارتگاه‏ها هم چنين وضعيتى وجود داشت منتها اين گروه‏بندى در كمپ افسران شديدتر و خط كشيده‏تر بود. حال براى اينكه دريابيم چه زمينه‏هايى موجب پيدايش چنين مرزبنديى ميان اسرا شده بود، نياز به دقت نظر بيش‏تر در موقعيت زمانى، مكانى، شرايط و شخصيت افراد داريم.
افراد در طول زمان، طومار شخصيت خود را باز مى‏كنند؛ برخى از ابتداى ورود به اردوگاه‏ها و در همان سال‏هاى نخست اسارت، اعلام موضع كردند: كه هستند و دنبال چه مى‏گردند. اما برخى به زمان نياز داشتندتا وضعيت خود را مشخص كنند، آرام آرام صاحب تجربه مى‏شدند، مى‏آموختند. و مى‏سنجيدند و بعد در شرايط مختلف اسارت شخصيت نهايى خود را آشكار مى‏كردند و لايه‏هاى درونى فكر خويش را بروز مى‏دادند. در آنجا بود كه حتى علت به جبهه آمدن خود را هم به صراحت بيان مى‏كردند.
بعد از سه يا چهار سال، افراد آرام آرام خود را نشان مى‏دادند و جاى واقعى خود را مى‏يافتند. يعنى با گذشت زمان، هر كس به درستى در ميان هم‏مسلكان خودش جاى مى‏گرفت. مثلاً اگر سلطنت‏طلب بود، زمينه برايش فراهم شده بود كه بگويد من با اينها هستم، با ايشان سازگارترم، اينها برايم معنى‏دارترند و در اين گروه است كه آرامش مى‏يابم. پس بعد از چند سال هر كس طبق جوهره و ماهيت حقيقى و خواست خود، در جايى مى‏ايستاد كه حقش بود، كسى را به زور به جايى و به گروهى نمى‏بردند، خودش مى‏رفت، با پاى خودش!
نمونه روشنى نام ببرم، استاد خلبانى بود به نام “سرشاد حيدرى”، او در ابتدا در ميان خلبان‏ها جاى گرفت اما به مرور زمان طومار شخصيتى‏اش باز شد و احساس كرد در آنجا عذاب مى‏كشد. او در ميان خلبان‏ها مطرود و منزوى بود به خاطر شخصيت انقلابى و تدينى كه داشت، در آنجا خيلى زجر و عذاب مى‏كشيد، دائم از طرف آن‏ها اذيت و آزار مى‏شد و فحش وتوهين تحمل مى‏كرد. اما پس از آنكه به خواست خدا به جمع حزب‏اللهى‏ها پيوست، نفس راحتى كشيد... گويى كه او را از جهنم به بهشت آورده بودند، آزاد شد، احساس سبكى كرد. سرشاد، فردى معتقد و مذهبى بود، خيلى با حال و روحيه نماز مى‏خواند، در نمازها رويش به ديوار بود و كارى به پشت سر خود نداشت، دقايق زيادى به راز و نياز با خدا مشغول بود. همان‏گونه كه سرشاد در اين جمع احساس راحتى مى‏كرد، ما هم از حضور او در ميان خود لذت مى‏برديم و از ديدن صفاى معنوى و درونى او حظ مى‏كرديم. سرشاد حيدرى از جمله كم حرف‏ترين بچه‏ها بود. اين فرد در جايى كه قبلاً بود راضى نبود يعنى جايش آنجا نبود اما در طول زمان جاى حقيقى‏اش را يافت.
حتى در ميان حزب‏اللهى‏ها هم، اشخاصى بودند كه چندان اعتقادى نداشتند اما همين ايستادگى ما را در مقابل عراقى‏ها مى‏ديدند و اعمال و رفتار ما را مى‏پسنديدند، ترجيح مى‏دادند كه همچنان با ما زندگى كنند و در برنامه‏هاى ما حاضر باشند.
چندنفر از بچه‏هاى حزب‏اللهى (معتقدين) بين دسته خلبان‏ها بودند و چند نفر از خلبان‏ها هم بين ما بودند. چند نفرى هم؛ با افكار حزب‏اللهى در ميان خلبان‏ها بودند كه براى خود دلايلى داشتند. از جمله ايشان سرگرد اسفنديارى بود كه از نظرمعلومات، تجربه، توان و تسلط بر امور نظامى بويژه هوايى، كسى در آن جمع در حد و اندازه ايشان نبود. او براى خودش حرف‏هايى داشت و به جايش خيلى قوى، محكم و خوب از افكار ما دفاع مى‏كرد، موضع‏گيرى‏هاى ما را تأييد مى‏كرد، او آدم خيلى فهميده، باكمال و با شخصيت بود.
از جمله عوامل مؤثر ديگر در اين تقسيم‏بندى فشارها و محدوديت‏هاى ناشى از سخت‏گيرى‏هاى عراقى‏ها و خستگى ناشى از طولانى شدن دوره اسارت بود. طولانى شدن دوره اسارت همه اسرا را برآشفته كرده بود تا اينكه درون خود را بروز دهند. بچه‏هايى بودند كه در برابر فشارها و محدوديت‏هاى عراقى‏ها، در سه - چهار سال اول خيلى خوب مقاومت كرده بودند، اما همين كه زمان طولانى‏تر شد، بريدند و رفتند به جايگاه واقعى خود.
وقتى با دقت حال و روز آن‏ها مى‏نگريم مى‏بينيم كه آن‏ها اول خود را خوب جلوه مى‏دادند و مقابل دشمن مى‏ايستادند، بخشى از راه را هم آمده بودند ولى بعد بريده بودند و ديگر ناى ادامه دادن نداشتند، تقصير نداشتند، توان و طاقتشان همين قدر بود.
البته بچه‏ها به گروه‏بندى آنجا راحت تن نمى‏دادند؛ فشار عراقى‏ها، ضعف روحى بعضى از بچه‏ها، محروميت‏هاى فوق‏العاده، نبود بهداشت، تغذيه غيرانسانى و از همه مهم‏تر نبود روزنه اميدى به سوى آينده و... همه و همه دست به دست هم داده فردى را از جبهه حق خارج و به خطوط باطل نزديك مى‏كرد و گاه به پرتگاه و ورطه سقوط مى‏كشاند. در آنجا تا جايى كه چشم كار مى‏كرد هيچ روشنى و روزنه‏اى نبود، تاريكى محض بود و كوير و برهوت و.. اگر كسى با خدا نبود و سر و سرى با خالق نداشت، اين تاريكى او را از بين مى‏برد و مى‏كشت. آن كه با خدا بود، غم نداشت و آن كه خدا برايش ناشناخته بود، وقتى به اطرافش نگاه مى‏كرد، همه جا ظلمت بود، مى‏بريد، داد مى‏زد: من در اين تاريكى كور شدم... سوختم... ديگر جايى را نمى‏بينم...ديگر طاقت ندارم...رهايم كنيد...
اين انفجار، ناشى از همان فشار محدوديتى بود كه در آن شرايط زمانى مكانى به وقوع مى‏پيوست. آينده نامعلوم، فراز و فرود جنگ، وجود مسائل سياسى متنوع در كشور، حتى در عراق هم، ماهيت فرد را شخم مى‏زد و نهاد نهانى‏اش را بيرون مى‏ريخت و آن وقت مى‏ديدى كه چه خبر است، هر چه كه در كفه دل بود، بيرون ريخته مى‏شد و همه چيز هويدا مى‏شد.
آن‏ها كه با خدا بودند و دل به اميد او بسته بودند در اين شخم خوردن و زير و رو شدن، سنگ ريزه‏ها و علف‏هاى هرز خود را دور ريخته و روح خويش را مساعد كشت مى‏كردند.
در اين ميان بچه‏هاى حزب‏اللهى دائم درباره مسائل سياسى بحث و مناظره مى‏كردند. و كلاس‏هاى شرح و تفسير قرآن و نهج‏البلاغه برگزار مى‏كردند. آن‏ها به معناى واقعى كلمه مجاهد و مبارز در راه خدا، آن هم با شناخت، بينش، علم و دانش لازم بودند. آن‏ها فرصتى را هدر نمى‏دادند. از اين رو در مناظره‏ها و جدال‏هاى فكرى با گروه‏هاى مخالف و معاند، چه در مسائل سياسى و اجتماعى و چه در مسائل فلسفى و اعتقادى، كم نمى‏آوردند و هميشه غالب مى‏شدند.
بچه‏هاى واخورده و افرادى از گروه‏هاى مخالف، بخصوص افسران ارشد، به راحتى نزد عراقى‏ها آمد و شد داشتند و به آن‏ها خدمت مى‏كردند. به عنوان مثال سرهنگ ه. الف از گروه خلبان‏ها كه آدم بى‏آرمان و هرهرى مذهبى بود، دائم پيش عراقى‏ها بود و در كارگاهى كه در آنجا بود براى عراقى‏ها خوش‏خدمتى مى‏كرد و با استفاده از وسايل خراطى و نجارى، براى آن‏ها وسائل تزئينى مانند ماكت كشتى و هواپيما مى‏ساخت. اصلاً اين كارگاه شده بود لانه فساد، عملى براى ارتباط با عراقى‏ها و...
از آن طرف هم عراقى‏ها به افرادى نظير او چيزهايى مثل چاى، تخم مرغ، سيگار، پاسور و... مى‏دادند. افرادى مثل ه. الف به قيمت اندكى وجدان نداشته خود را مى‏فروختند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تشكيلات علنى و سرّى

هر اردوگاه ستادى ادارى داشت و به آن مقر مى‏گفتند كه يك فرمانده در رأس آن بود و با چند افسر و درجه دار، اردوگاه را مديريت مى‏كرد. در داخل اردوگاه دو تشكيلات حاكم بود: يكى تشكيلات عراقى‏ها كه تحت مديريت و مسؤوليت ارشد نظامى اردوگاه قرار داشت. در زير مجموعه اين تشكيلات، اسيران حاضر در هر يك از شش آسايشگاه با توجه به مختصات و مقياس‏هاى نظامى و فكرى خود، ارشدى براى خود برمى‏گزيدند كه هماهنگ‏كننده و رابط بين افراد اتاق با ارشد اردوگاه بود. در طول 7 سال و اندى حضور ما در تكريت؛ سرهنگ مدارايى، سرهنگ بهمن تقوى و چهند نفر در دوره‏هاى مختلف به ارشديت اردوگاه برگزيده شدند.
جداى از اين تشكيلات ظاهرى و علنى اردوگاه، تشكيلاتى سرى نيز در دل برخى گروه‏ها وجود داشت. اين تشكيلات در گروه حزب‏اللهى‏ها خيلى فعال بود و بيش‏تر برنامه‏ها، تصميمات و مواضع گروه توسط همين تشكيلات تنظيم، تصويب و به اجرا گذاشته مى‏شد. ما در بيش‏تر دوره‏ها، ارشد اردوگاه را قبول نداشتيم چرا كه غالباًاز ميان گروه‏هاى منافقين، سلطنت‏طلب‏ها و يا خلبان‏ها انتخاب مى‏شدند كه مورد پذيرش ما نبودند و با آن‏ها مشكل پيدا مى‏كرديم.
گرچه هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، ما نيز كانديدايى داشتيم اما چون ما در اقليت بوديم طبيعتاً ارشد از ميان پنج گروه ديگر برگزيده مى‏شد. آن‏ها در خوردن، خوابيدن، هواخورى و...با هم همراه بودند يا توافق داشتند. انتخاب ارشدى از گروه ما براى آن‏ها مطلوب نبود چرا كه بينش، فكر و عقيده او به زعم آن‏ها موجب دردسر وسختى و دشوارى بيش‏تر اسرا مى‏شد. هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، تشكيلات پنهان گروه‏ها، فعال‏تر از تشكيلات علنى اتاق‏ها بود. يكبار در انتخاباتى، سرهنگ بهمن تقوى كانديداى ارشديت اردوگاه بود. فردى بسيار مزور، تيز، زرنگ و فرصت‏طلب بود خيلى زيرك و سياست باز جلوه مى‏كرد و در عين حال در اختيار سياست‏هاى عراقى‏ها بود، او در چنين وضعيتى خيلى از اسرا را پيش انداخت و به مصاحبه با راديو و تلوزيون عراق متقاعد كرد و با نقشه‏هاى پليدش، افراد زيادى را به دام انداخت ولى خود هيچ‏گاه به مصاحبه با راديو يا تلوزيون نرفت. چرا كه از روى زيركى بر بدى و حرمت آن عمل واقف بود. طبيعى بود كه من با ارشديت چنين فردى كه زير و بم كارهايش را مى‏شناختم مخالفت كنم، براى مخالفت از تشكيلات مخفى و سرى اتاق‏مان استمداد جسته آن‏ها را با خود همراه كردم.
با فعاليت تشكيلات درونى اتاق، ما سرهنگ مدارايى را به عنوان آلترناتيو مطرح كرديم و بعد در سطح اردوگاه و در ميان ساير گروه‏ها برايش تبليغ كرديم. گروه‏ها جداى از سرهنگ “تقوى” سرهنگ “و” را نيز براى اين منظور داشتند و اگر مى‏خواست ارشد از طريق رأى‏گيرى انتخاب شود بالطبع ما در اقليت بوديم و شكست مى‏خورديم. لذا بنا بر خط مشى تعيين شده از طرف تشكيلات، تلاش كرديم تا شيوه انتخاب را تغيير دهيم. چون سرهنگ مدارايى از تمام افسران، ارشد و بالاتر بود. طرح و تبليغ كرديم در جايى كه مى‏توان ارشد را با توجه به درجه و سنوات خدمت مشخص كرد نيازى به رأى‏گيرى و انتخابات نيست. آن‏ها هم پذيرفتند و سرهنگ مدارايى ارشد و مسؤول اردوگاه شد.
سرهنگ مدارايى)60( در بين ما زندگى مى‏كرد، بالطبع ما طرف مشاوره او در اداره امور بوديم،و به اين ترتيب و از كانال او برخى نقطه نظرات ما در سطح اردوگاه اعمال مى‏شد. اين شيوه هدايت و تصميم‏گيرى مورد قبول و باب طبع عناصرى چون ابراهيم ايران منش، بهمن تقوى و “ه. الف” و “و”)61( نبود و با مخالفت‏ها و كارشكنى‏هاى آن‏ها مواجه شد. مدارايى كه آدمى فرهيخته، با سواد، مطلع و در عين حال انقلابى، حزب‏اللهى، مؤمن و معتقد بود درمواجهه با اين افراد دچار مشكل شد. اين عناصر با ويژگى‏هاى خاص خود، با عراقى‏ها در تماس بودند و نقشه‏هايى مى‏كشيدند و در آخر برنامه‏ها و تصميمات سازنده جناب مدارايى را خنثى مى‏كردند.
بدين‏ترتيب بعد از مدتى، مديريت جناب سرهنگ كارايى خود را از دست داد و به مديريت اسمى تبديل شد. طبيعى است كه مديريت مدارايى به دليل تعلق خاطرش به بچه‏هاى حزب‏اللهى، خوشايند عراقى‏ها هم نبود و عراقى‏ها هم او را به دردسر مى‏انداختند و برنامه‏هايش را نمى‏پذيرفتند و توجهى به خواسته‏هايش نمى‏كردند. لذا او در وضعيت مساعدى قرار نداشت و دست و بالش براى انجام كارهاى مثبت و مفيد بسته شد. گروه‏ها با او راه نمى‏آمدند و پنهانى از طريق ارشد اتاق خود با عراقى‏ها در تماس بودند و از آن طريق كارهاى خود را انجام مى‏دادند.
وقتى ما وضعيت را چنين ديديم، در يافتيم كه اگر روال به همين شكل ادامه يابد گروه‏هاى مخالف دست به كارهاى ناشايستى خواهند زد و آن را به نام مدارايى تمام خواهند كرد.
خود جناب سرهنگ هم پى به اين وضعيت و نقشه‏ها برده بود، لذا پيش قدم شد تا از اين سمت استعفا دهد. ما هم نظر او را پذيرفتيم و حمايتش كرديم. اما براى اينكه خيلى لطمه نخوريم بر روى ارشديت سرهنگ “و” توافق كرديم. و با او شرط كرديم در صورتى به او رأى خواهيم داد كه به عنوان ارشدى خوب، سالم و وظيفه‏شناس ظاهر شود. بايد خواسته‏ها و پيام‏هاى همه اسيران را به عراقى‏ها انتقال دهد و در راه حفظ روحيه، سلامتى و وحدت بچه‏ها تلاش كند. او هم پذيرفت و بدين‏ترتيب جايگزين سرهنگ مدارايى شد، امّا نتوانست خيلى دوام بياورد و جايش را دوباره به سرهنگ تقوى داد و اردوگاه به وضع خفقان‏آلود سابق بازگشت. همراهى ما با سرهنگ “و” به اين خاطر بود كه او مورد قبول همه گروه‏ها بود و گاهى مواضعى در راستاى مواضع ما مى‏گرفت. البته رفتار او قابل محاسبه نبود، دائم تغيير موضع مى‏داد. گاهى هرهرى مزاج‏ها و سلطنت‏طلب‏ها دورش جمع مى‏شدند و از او يك “لات بزن بهادر” مى‏ساختند، او در آن حالت براى خودش كسى بود! گاهى هم در برخى مسائل اصولى و ارزشى مربوط به نظام جمهورى اسلامى از ما هم تندتر مى‏شد و پيشى مى‏گرفت.
اما سرهنگ مدارايى، كارهايش حساب شده بود. انسان فاضل و خردمندى بود كه خودش دشمن رابه ستوه مى‏آورد.
گاهى عراقى‏ها مى‏خواستند با صراحت از ايشان حرف بكشند، مثلاً مى‏پرسيدند: “مقدم (سرهنگ) مدارايى! آيا در جنگ شما مقصريد يا ما؟” مدارايى با همان متانت، درايت و خِردى كه داشت جوابى انحرافى مى‏داد، مى‏گفت:”در طول تاريخ، جنگ‏هاى بسيارى روى داد، و لشكريانى روياروى هم ايستاده‏اند و خون‏هاى بسيارى بر روى زمين ريخته‏اند و...” عراقى‏ها دوباره مى‏پرسيدند: “مقدم مدارايى! من پرسيدم كه در جنگ (امام)خمينى مقصر است يا رئيس القائد صدام حسين.” دوباره مدارايى پاسخ مى‏گفت: “عرض كردم در طول تاريخ رهبرانى بر ملت‏ها حاكم بودند كه...” كاملاً پيدا بود كه سرهنگ قصد نداشت پاسخ صريحى به آن‏ها بدهد تا گزكى از او داشته باشند.

تشكيلات مخفى حزب‏اللهى‏ها

ما قبل از انتقال به كمپ افسران تكريت در اردوگاه عنبر، تشكيلاتى مخفى براى خود درست كرده بوديم. در دو سال اول، على آقا (سروان رجبعلى زاده) ارشد اين تشكيلات بود. على آقا ارتشى و سه سال از من سابقه بيش‏ترى داشت و هم سواد و تحصيلات خوبى داشت و هم بيان خوبى. شرايط سنى او هم طورى بود كه همه بچه‏ها نظر موافقى با او داشتند. او مدت دو سال تشكيلات مخفى اين 34 نفر از بچه‏هاى حزب‏اللهى را اداره كرد. اما بعد از دو سال وى با صداقت و شجاعت تمام در ميان بچه‏ها اعلام كرد كه من نمى‏توانم بار اين مسؤوليت را به دوش بكشم زيرا جايى كه لازم است برخورد تند و تيز و عاجلى داشته باشم، ندارم ،و نياز به مشاوره دارم و بايد براى تصميم‏گيرى با بچه‏ها حرف بزنم پس بگذاريد فرد ديگرى اين مسؤوليت را به عهده بگيرد.
بچه‏ها هم پس از كناره‏گيرى على آقا از من خواستند كه جايش را پر كنم و من از آن زمان تا پايان دوره اسارت مسؤوليت اين تشكيلات پنهان را به عهده داشتم. در اين انتخاب 32 نفر به من رأى دادندو يك نفر هم به خودش. اين يك امتياز و برترى نبود بلكه مسؤوليتى در قبال برنامه‏ها و تصميماتى بود كه منتخب بايد پاى تبعاتش مى‏ايستاد، شكنجه مى‏شد، كتك مى‏خورد و... در هر مسئله‏اى كه پيش مى‏آمد، بايد از همه جلوتر مى‏بود و بايد مشكلات را در وهله اول متوجه خود مى‏كرد.
گرچه اين تشكيلات مخفى و پنهان بود، اما عراقى‏ها از وجود آن‏اطلاع نبودند اما كارى نمى‏توانستند در برابر آن انجام دهند. من به خاطر پذيرش چنين مسؤوليتى، همواره دچار مشكل بودم. در تصميم‏گيرى‏ها كارى را مى‏كردم كه به نظرم صحيح بود نه تنها وقعى به نظر ارشد اردوگاه نمى‏گذاشتم بلكه گاهى با نظر ارشد اتاق هم همراه نمى‏شدم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

رسانه‏هاى جمعى دشمن

عراقى‏ها در يكى از نخستين اقدامات خود بر آن شدند تا تلويزيونى به آسايشگاه بياورند. ما صريحاً اعلام كرديم كه تلويزيون نمى‏خواهيم. ولى آن‏ها كارى به اين اعلام و خواسته ما نداشتند و به اجبار تلويزيونى در اتاق مانصب كردند.
از 34 نفرى كه در گروه بودند 10 نفر كاملاً نگاه كردن آن را تحريم كرديم. بقيه هم آن را فقط براى شنيدن اخبار روشن مى‏كردند. به اين ترتيب عراقى‏ها كه مايل بودند، از تلويزيون به عنوان وسيله اغواكننده استفاده كنند و اخبار و اطلاعات و تبليغات خود را به خورد بچه‏ها بدهد، موفق نشدند. حتى خبرهايى را هم كه بچه‏ها مى‏شنيدند در حدى نبود كه هدف عراقى‏ها را بر آورده سازد.
عراقى‏ها با اين قبيل كارها قصد داشتند كه ما را از ايمان، عقيده و تعصب به ملت، كشور و مردممان و از همه بالاتر به مكتبى كه به آن اعتقاد داشتيم و نيز انقلاب، دور نمايند و در مرحله دوم در پى اين بودند كه ما به تمام گفته‏ها و خواسته‏هاى‏شان تن در دهيم و دنبال دردسر و مشكل نباشيم. اما وقتى آن‏ها مواضع ما را در قبال وقايع و رخدادها و مسائل اردوگاه ديدند و تجربه كردند، فهميدند كه ما براى آن‏ها حكم گوسفند را نداريم تا سودى عايدشان شود. ديدند ما براى خودمان فكر، عقيده و آرمانى داريم كه به هيچ وجه از آن دست نخواهيم كشيد. به خاطر همين، عراقى‏ها از ما كينه داشتند و سعى مى‏كردند به انواع مختلف ما را آزار و اذيتمان كنند دائم در اتاق شماره 4 قفل بود و حتى گاهى مواقع مانع استفاده بچه‏ها از ساعت هواخورى در بعد از ظهر مى‏شدند.
براى ما كه نظامى بوديم و اسير، استفاده از رسانه‏هاى جمعى دشمن، هم حرام بود هم ممنوع. حضرت امام فرموده بودند كه حزب بعث كافر است، لذا در چنين حاكميتى كه نه آزادى قلم وجود دارد نه آزادى بيان، بالتبع رسانه‏ها و مطبوعات قادر به فعاليت آزادانه و حرفه‏اى نيستند، بلكه ابزارى هستند در دست حاكمان، و بايد در جهت اهداف و خواسته‏هاى حزب بعث حركت كنند. از اين‏رو محتواى رسانه‏هاى جمعى عراق تنها يك مضمون داشت و آن هم تبليغ و اشاعه فكر و خط مشى حزب بعث. به عنوان نمونه محتواى روزنامه “الثوره” تفاوت چندانى با روزنامه “البغداد” نداشت. از اين‏رو به استناد حكم و فرموده امام، ما استفاده از رسانه‏هاى جمعى دشمن را حرام مى‏دانستيم زيرا براين اعتبار بوديم كه هر آنچه از دستگاه‏ها و ارگان‏هاى عراق منتشر مى‏شود چيزى جز كفر نيست و استماع و گوش سپردن به آن‏ها يا خواندن مطالبشان براى ما حرام است.
از سوى ديگر ما نظامى بوديم و اسير، مى‏دانستيم كه دشمن با در اختيار گذاشتن مطبوعات و تلويزيون و راديو درصدد است كه روحيه ما را تضعيف و فكر و عقيده ما را به ركود بكشاند. مقررات و قوانين نظامى كشور ما نيز بر اين امر تأكيد داشت، لذا استفاده از رسانه‏هاى جمعى دشمن را براى نظاميان ممنوع كرده بود.
به اين ترتيب در تلوزيون گاهى مسائل مستهجن و مطالب افتراآميزى به مقامات و رهبران كشورمان نسبت مى‏دادند و در مطبوعات تصاوير و كاريكاتورهاى توهين‏آميزى مى‏كشيدند و بخصوص در حق حضرت امام خيلى اسائه ادب مى‏كردند، لذا چنين تحريم و ممانعتى منطقى بود.
از آنجا كه در رهنمودهاى قرآن (آياتى از سوره نساء) و نهج البلاغه تأكيد شده است كه نبايد از وضعيت دشمن بى‏اطلاع و بى‏خبر باشيم تا غافلگير نشويم، لذا چاره‏اى انديشيده بوديم، در داخل آسايشگاه گروه‏هاى مخالف و معاند كه به راحتى تن به تلويزيون و مطبوعات عراق مى‏دادند ما هوادارانى داشتيم كه بخش‏هاى خبرى آن را نگاه مى‏كردند و يا مى‏خواندند، بعد به ما اطلاع مى‏دادند. گاهى هم اصلاً آن تشكيلات پنهان ما اين وظيفه را در عهده كسى مى‏گذاشت كه به داخل گروه‏ها رخنه كرده و از جريان آن‏ها وماوقع آنجا اطلاعاتى كسب كند و به ما انتقال دهد.
دوستان و هوادارانى كه ما در ميان گروه‏هاى ديگر داشتيم، برخى به خوبى عربى مى‏دانستند و مطالب ترجمه شده روزنامه‏هاى آنجا را براى ما مى‏آوردند. اين هواداران واقعاً آگاهانه، آن هم به تنهايى به تقويت جريان حزب‏الله در اردوگاه كمك مى‏كردند. دوستانى هم كه توسط تشكيلات مخفى براى نفوذ ميان گروه‏ها انتخاب مى‏شدند، كسانى مثل من و على آقا (رجبعلى زاده) نبودند. چرا كه امثال ما در آنجا كاملاً شناخته شده و فكر و انديشه و خط سياسى‏مان براى همه آشكار بود از اين رو كسانى براى اين مهم انتخاب مى‏شدند كه مشى و روش و خطشان براى گروه‏ها ناشناخته بود. البته گروه‏هاى ديگر نيز چنين مى‏كردند و گاهى كسانى را بين ما نفوذ مى‏دادند كه خيلى زود دستشان رو مى‏شد و نمى‏توانستند كارى از پيش ببرند. پس از مدتى آن فرد با رفتار، گفتار و كردارش نشان مى‏داد كه افسر نيست. داراى دانش، وضعيت و سابقه‏اى است و در يكى از دانشكده‏هاى نظامى دوره‏هايى را طى كرده است. در ايران هم دانشكده‏هاى افسرى سه - چهار تا بيش‏تر نبود و از هر دانشكده و از هر دوره‏اى هم در آنجا كسى بود و مى‏شد با استفاده از ايشان فهميد كه آن فرد آيا واقعاً افسر است يا خير.
به اين ترتيب ما ضمن تحريم و ممنوع نمودن رسانه‏هاى جمعى دشمن، از اطلاعات و اخبار جارى آنجا نيز مطلع مى‏شديم.



اطلاع‏رسانى و كسب اخبار

پويايى فكر و حيات ذهن، در گرو اطلاعات، اخبار و دانشى است كه به آن تزريق مى‏شود.اگر فكر و ذهن و از اين حيث تقويت نشود، دچار رخوت وجود مى‏شود و كارايى خود را هم براى مقابله با افكار انحرافى و التقاطى و يا مخرب از دست خواهد داد.
ارتقاء و رشد فكرى در فضا و شرايط تبادل آزاد اطلاعات، سهل وممكن است. اما وقتى فكر در شرايط بسته قرار مى‏گيرد و اطلاعات غلط، يك سويه و گزينشى به آن مى‏رسد، انتظار بسط و توسعه ذهن سخت و ممتنع است. اردوگاه، فضاى بسته‏اى بود كه اخبار فقط از يك سو و از يك كانال در آن جارى بود، پس ما بايد چه مى‏كرديم تا بتوانيم به اطلاعاتى دست يابيم و يا اخبارى را از خود منتشر كنيم؟
از طرفى در عراق، اسارتگاه‏هاى ديگرى هم بود كه ما نياز داشتيم از وضعيت اسراى آنجاها نيز مطلع شويم و يا موقعيت و وضعيت خود را به اطلاع آن‏ها برسانيم. از طرف ديگر ما استفاده از رسانه‏هاى جمعى دشمن (آن كانال يك طرفه محدود و گزينشى و جهت دار) را تحريم و ممنوع كرده بوديم. پس آيا راهى براى تبادل اطلاعات وجود داشت؟
يكى از راه‏ها، خبرگيرى وارونه بود. همه روزه از طريق بلندگوهاى نصب شده در اتاق‏ها ناخواسته اخبارى را مى‏شنيديم اما به تحليل و تفسير آن توجهى نمى‏كرديم، خبر را شنيده، و حلاجى مى‏كرديم با تفسير و تحليل خود آن را مى‏پذيرفتيم. خبرهاى دريافتى را وارونه و معكوس مى‏كرديم تا به اصل خبر و تحليل واقعى مى‏رسيديم.
گاهى بچه‏ها، مانند اردوگاه عنبر، راديويى تهيه مى‏كردند و اخبارى را از ايران و يا كشورهاى بى‏طرف مى‏شنيدند و بعد خلاصه آن را به ديگران نيز منتقل مى‏كردند.
آن‏هايى هم كه حرمت و ممنوعيتى براى شنيدن اخبار و يا خواندن روزنامه‏اى عراقى قايل نبودند از رسانه‏هاى جمعى دشمن استفاده مى‏كردند، بعد با غرض و بى‏غرض برخى اخبار را در سطح اردوگاه پخش مى‏كردند. بالطبع ما هم مى‏شنيديم و با معكوس‏سازى خبر، پى به اصل ماجرا مى‏برديم.
يكى از بهترين، دقيق‏ترين و سالم‏ترين راه‏هاى كسب خبر، شنيدن صحبت‏ها و حرف‏هاى كسانى بود كه به تازگى اسير شده بودند آن‏ها هم اخبارى از داخل كشور و هم اطلاعاتى از وضعيت نيروهاى ايران در جبهه‏ها با خود به همراه داشتند.
و ديگر اينكه اسيرانى از اردوگاهى به اردوگاه ديگر جا به جا مى‏شدند و در اين نقل و انتقال، اخبار اوضاع اردوگاه هم انتقال مى‏يافت، وقتى خود ما را از موصل به رمادى و بعد به تكريت انتقال دادند و در ضمن استخبارات و وزارت دفاع را هم تجربه كرده بوديم بالطبع در اين نقل و انتقال اخبار و اطلاعات جابه جا مى‏شد. آقاى ابوترابى از جمله كسانى بود كه خيلى در اردوگاه‏ها جا به جا مى‏شد، او مى‏توانست در اين حركت، اوضاع اردوگاه و اسرا را منتقل كند. اطلاعاتى كه ايشان مى‏آورد قابل اعتناو بدون دروغ، اغراق و غلو بود. در اين چرخه بود كه اسرا از وضعيت يك‏ديگر آگاه مى‏شدند. از همين طريق ما مى‏توانستيم بفهميم كه در فلان اردوگاه چه‏قدر هم‏فكر و چقدر مخالف داريم كما اينكه از همين مجرا، من با آوازه يك قهرمان و مقاومت رادمردى بنام “سرگرد ميرمحمدى)62(“ آشنا شدم، ايستادگى و صلابت او در برابر عراقى‏ها زبانزد بود. جالب اينكه او هم اسم مرا به عنوان يك همفكر و همراه خود شنيده بود. سرگرد”ع” كه از تنومه تا بغداد در ابتداى اسارت با من همراه بود و ديگر او را نديدم، به ميرمحمدى گفته بود كه شهبازى هم آدم كله خرابى بود و در برابر عراقى‏ها سرسختى نشان مى‏داد و...
ديگر اينكه اردوگاه‏هاى تكريت در فاصله‏هاى كمى از هم قرار داشتند. توزيع آذوقه و مواد غذايى براى آن‏ها در زمان مشخص انجام مى‏شد و هر دفعه يك ماشين اين مواد را به ترتيب بين اردوگاه‏ها مى‏برد. در اين ماشين چند سرباز و بسيجى اسير، كار مى‏كردند و ما از طريق ايشان مى‏توانستيم اخبار را مبادله كنيم. نقاطى از اين ماشين براى گذاشتن اخبار و پيغام مشخص شده بود. در هر اردوگاه با آمدن اين ماشين، افرادى بودند كه مى‏دانستند در كجاى ماشين اخبار و پيغام‏ها را جستجو كنند.
گاهى بچه‏هاى خبرچين و جاسوس، اخبار و پيغام‏هايى را در سطح اردوگاه منتشر مى‏كردند كه قابل اعتنا و اعتبار نبود. ما خريدار چنين اخبارى نبوديم، و اگر هم مى‏شنيديم آن را با داده‏ها و تحليل وتفسير خودمان سبك و سنگين مى‏كرديم.
راه‏هاى ديگرى هم براى كسب خبر و اطلاع رسانى بود؛وقتى بچه‏ها مريض مى‏شدند آن‏ها را به بيمارستانى در شهر تكريت مى‏بردند، ايشان در آنجا با ديگر اسراى بيمار آشنا شده اطلاعاتى رد و بدل مى‏كردند. البته عراقى‏ها خيلى مى‏كوشيدند تامراجعه و ملاقاتى بين ايشان صورت نگيرد ولى آن‏ها به نحوى همديگر را مى‏ديدند و در همان ديدار و ملاقات اول مطالبى به هم مى‏گفتند.مثلاً عنوان مى‏كردند ما اين تعداد اسير در فلان جا هستيم كه صليب سرخ ما را نديده و ناممان ثبت نشده است اگر شما افراد صليب سرخ را ديديد اسم ما را هم به آن‏ها بدهيد، كه بچه‏ها چنين مى‏كردند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

انعكاس و تأثير اخبار ايران در اردوگاه‏ها

وقايع سياسى و اجتماعى داخل ايران و رويدادها و عمليات ايران در جبهه‏ها به طريقى در اردوگاه منعكس مى‏شد كه هم براى ما و هم براى عراقى‏ها تأثيراتى در برداشت. اگر در جبهه‏ها به عراقى‏ها فشار مى‏آمد، انعكاس آن در اردوگاه بگير وببند، ضرب و جرح و محروميت و فشار بود. نخستين گام، جيره آب و غذاى اسرا را قطع مى‏كردند.
اصلاً عادت عراقى‏ها اين بود تا مى‏خواستند عليه كسى و يا گروهى اقدام كنند، اول آب و نان آن‏ها را قطع مى‏كردند. اين عكس العمل آن‏ها ريشه تاريخى دارد. براى عرب‏ها آب مايعى حياتى و با ارزش بوده است. چهارپنجم شبه جزيره عربستان خشك و لم يزرع است، هر كجا كه چشمه، چاه و بركه آبى يافت مى‏شد قبايل طوايف عرب حول آن جمع مى‏شدند و هويتى اجتماعى مى‏يافتند.
براى عراقى‏ها هم آب حياتى و از همه چيز مهم‏تر بود. استنباط آن‏ها اين بود كه بزرگترين محروميت و فشار براى هر كس، محروميت از آب است. لذا وقتى از چيزى عصبانى بودند، براى تنبيه آب را به روى ما مى‏بستند.
هنگامى كه خبر پيروزى رزمندگان در عمليات والفجر 8 و فتح شهر فاو به گوش بچه‏ها رسيد، ديگر نمى‏توانستيم در پوست خود بگنجيم. عراقى‏ها هم كه در ميدان جنگ شكست خورده بودند از ما انتقام گرفتند، و البته ما چنين‏دار مكافاتى را در قبال آن پيروزى بزرگ از جان و دل خريدار بوديم.
عمليات فاو يكى از درخشان‏ترين عمليات‏هاى جنگى تاريخ جهان است، گر چه ما در اسارت از كم و كيف عمليات خبرى نداشتيم ولى همين قدر كه شنيدم نقطه و مكان مهمى به دست همرزمان ما افتاده است، مى‏توانستيم بزرگى و عظمت اين كار را ارزيابى و درك كنيم. تلاش‏هاى فراوان عراقى‏ها براى وارونه جلوه دادن نتايج اين عمليات و تحريف و سانسور اخبار مربوط به آن، ثمرى نداشت و هر چه كه از واقعه مى‏گذشت اخبار صحيح و سر راست‏تر به دستمان مى‏رسيد. با اين‏حال، ما محكوم بوديم اخبار اين نوع رويدادها و وقايع كه در جبهه‏ها و دور از چشم ما اتفاق مى‏افتاد از كانال دشمن بشنويم و آن را با تحليل خود هضم كنيم.
براى ما اخبار مربوط به جنگ و عمليات رزمندگان از هر خبر، رخداد و واقعه‏اى مهم‏تر بود و خوشحالمان مى‏كرد و بيش‏تر نسبت به آينده اميدوار مى‏شديم. اسرايى كه اطلاعات و دانش خوب نظامى داشتند از (هر گروه و دسته‏اى) بر حقيقت ماجراى پيروزى‏هاى رزمندگان پى مى‏بردند و تحليل و تفسير خود را ارائه مى‏كردند.
به غيراز وقايع مربوط به جنگ و جبهه، اخبار ناشى از فضاى سياسى كشور نيز در اردوگاه اثر مى‏گذاشت. كنش و واكنش‏هاى سياسى، موجب اتخاذ موضع ميان گروه‏ها بود و گاه به خاطر آن، روياروى هم مى‏ايستادند و جبهه‏گيرى مى‏كردند. البته برخى هم بودند كه نسبت به اين مسائل بى‏تفاوت بودند. آن‏هايى كه سياست‏ها و خط مشى‏هاى رهبران و كارگزاران نظام ايران را مى‏كوبيدند، مارا به چشم نمايندگان نظام مى‏ديدند و مى‏خواستند دق و دلى خود را سر ما در بياورند، همواره نوك تيز حمله آن‏ها به سوى ما بود.
گاهى وقت‏ها كه مى‏ديديم زمان هواخورى افزايش يافته و يا به جاى دو قرص نان دو تا نصفى مى‏دادند، يا آب حبانه تأمين بود، شك مى‏كرديم كه نكند عراقى‏ها در زمينه‏هاى نظامى، سياسى و اجتماعى توفيقى به دست‏آورده و يا سودى برده‏اند.
از اخبارى كه بچه‏ها خيلى دنبال مى‏كردند، خبرهاى مربوط به تلاش‏هاى بين‏المللى و يا كوشش واسطه‏ها براى پايان دادن به جنگ بود. اين امر مورد توجه عراقى‏ها هم بود هر وقت كه اين تلاش‏ها اوج مى‏گرفت عراقى‏ها فضاى اردوگاه را بازتر مى‏كردند و هر گاه ايران مواضع قاطعى مى‏گرفت و وساطت‏هاى نا عادلانه را رد مى‏كرد، عراقى‏ها بر محدوديت‏هاى خود مى‏افزودند.


برنامه تلويزيونى شيخ على‏تهرانى

در اردوگاه تقريباً هر دو- سه روز يك مسئله تازه روى مى‏داد كه روال عادى اردوگاه را به هم مى‏ريخت و يا تحت‏الشعاع قرار مى‏داد. ما قبل از موضع‏گيرى در قبال رويدادى، ابتدا آن را در تشكيلات مخفى خود طرح كرده به بحث مى‏گذاشتيم، آن وقت مشخص مى‏شد كه بايد در برابر آن مسئله چه بكنيم. ما مى‏دانستيم كه حداقل سه گروه (منافقين، سلطنت‏طلب‏ها و هرهرى مزاج‏ها) با ما به هيچ وجه همسو و هم جهت نيستند و حتى به مخالفت و مقابله مى‏ايستند. البته مشكل اين گروه‏ها فقط ما بوديم، چرا كه براى خودمان نظر و حرفى مشخص و مستقل داشتيم، جلو عراقى‏ها مى‏ايستاديم و اظهار وجود مى‏كرديم، نمى‏گذاشتيم كه آن‏ها از منظر چوپان كه به گله گوسفند مى‏نگرد به ما نگاه كنند.
يك روز عراقى‏ها وارد سالن شدند و با هم صحبت مى‏كردند و كسانى را نام مى‏بردند و مى‏گفتند: بياوريدشان بيرون! وقتى به در اتاق ما رسيدند گفتند: “ابومشاكل را هم بياوريد!”
ساعت 12 ظهر مرا به همراه چهار نفر از گروه‏هاى ديگر، از جمله سرهنگ “تقوى” به بيرون بردند و به داخل مقر (ستاد) وارد كردند. سرهنگ “تقوى” آن موقع ارشد اردوگاه بود.
همه روى صندلى نشستند، من نفر آخر بودم. فرمانده اردوگاه هم آنجا بود. حدود هشت عراقى هم حضور داشتند، لحظه‏اى گذشت، براى ما زردآلو آوردند، اول جلو من گرفتند. گفتم: نمى‏خورم! اما بقيه از آن برداشتند و خوردند. چند لحظه ديگر دوغ آوردند، باز من گفتم: نمى‏خورم، فرمانده پى به نخوردن من برد، فهميد كه به عمد چيزى نمى‏خورم. پرسيد: تو چرا نمى‏خورى؟ به اسيرى كه در آنجا كار ترجمه مى‏كرد گفتم: بگو، مى‏خورم، اما تنها نمى‏خورم، اگر قرار است چيزى به ما بدهيد، بايد به همه بچه‏ها بدهيد. نه فقط به اين چند نفر... فرمانده از اين موضع من ناراحت شد و گفت: نخور!
بعد تلويزيون را روشن كردند، ساعت 1/5 بعدازظهر بود، شيخ على تهرانى)63( مى‏خواست از تلويزيون صحبت كند. همان لحظه معنى اين مهمان‏نوازى و اين رفتار و برخورد مهربانانه عراقى‏ها را فهميدم. آن‏ها مى‏خواستند با نشان دادن برنامه شيخ على ما را نسبت به انقلاب مأيوس كنند. شيخ على تهرانى روزى از فعالين انقلاب و از وابستگان نظام به حساب مى‏آمد كه حالا بر اثر حب‏نفس و حب‏جاه و مقام به ورطه سقوط افتاده و به دامن دشمن خزيده بود.
وقتى برنامه شروع شد، فرمانده عراقى گفت: شيخ على را ببينيد در تلويزيون ما عليه رژيم شما صحبت مى‏كند! بچّه‏ها نگاه مى‏كردند ولى من روى برگرداندم و نگاه نكردم. فرمانده گفت:”ياالله شوف” (ياالله ببين)، گفتم: نگاه نمى‏كنم. گفت: چرا؟ گفتم: براى اينكه تلويزيون شما، جرايد و تمام وسايل ارتباط جمعى شما براى ما ممنوع سياسى و حرام شرعى است. ممنوع سياسى است از آن جهت كه ما در دست شما اسيريم و احتمال دارد شما از آن براى اغواى ما استفاده كنيد و مى‏خواهيد ما را نسبت به رژيم خودمان دل سرد كنيد. اما حرام شرعى است، به اين خاطر كه مرجع تقليد ما گفته‏اند كه حزب بعث كافر است و چون اين رسانه‏ها در جهت خدمت و اشاعه فكر بعث است پس براى ما حرام است.
وقتى اين جملات ترجمه شد، ناگهان فرمانده از كوره در رفت و وسيله‏اى (يادم نيست كه چه چيزى بود) را كه دم دستش بود با عصبانيت به سوى من پرت كرد. بعد درجه‏دارهاى عراقى را صدا كرد و گفت ياالله سر اين را به طرف تلويزيون برگردانيد. وقتى سرم را به زور برگرداندند، چشم‏هايم را بستم وقتى چشم‏هايم را بستم، آن‏ها با انگشت تلاش مى‏كردند تا پلك‏هايم را باز كنند، داشتند كورم مى‏كردند! وقتى خود متوجه شدند كه كارشان مسخره‏آميز است، فرمانده دستور داد:”ياالله امش” (ياالله برو).
مرا از مقر خارج كردند، ساعت 2 شده بود. پايم را با كابلى شبيه سيم‏هاى تلفن محكم بستند و به پشت به روى زمين انداختند، آفتاب داغ مستقيم بر من مى‏تابيد. بعد يك گروهان از سرباز و درجه‏دار روى من رژه رفتند، پايشان را بر شكمم مى‏كوبيدند، آب دهان مى‏انداختند و رد مى‏شدند. تا ساعت 4 بعدازظهر با چنين حالتى، در زير آفتاب داغ و سوزان ماندم. داشتم زير آن آفتاب مى‏سوختم، كه آمدند و رهايم كردند.
گويا پس از تمام شدن برنامه شيخ على، بچه‏ها وقتى وضع رقت‏آور مرا مى‏بينند ديگر جرئت نمى‏كنند به آسايشگاه برگردند. به فرمانده عراقى گفته بودند اگر ما بدون شهبازى برگرديم، اين حزب‏اللهى‏ها به ما اعتراض مى‏كنند و ممكن است درگيرى و سر و صدا شود، وقتى از ما بپرسند چه بر سر او آمده، چه بايد بگوييم؟ آن‏ها خواهند گفت كه شما با هم رفتيد چرا با هم برنگشتيد. سرهنگ “تقوى” ارشد اردوگاه با چنين منطق و استدلالى عراقى‏ها را مجاب كرد تا مرا آزاد كنند. اگر چه دو ساعت طول كشيد وقتى سراغم آمدند، فرمانده داد و بيداد مى‏كرد. والله العلى‏العظيم مى‏كشيمت، مى‏بريمت استخبارات، شكنجه‏ات مى‏دهيم و...
سرهنگ “تقوى” گفت: جناب فرمانده، ايشان آدم متعصبى است، تازه او را از استخبارات آورده‏اند، ترسى از آنجا ندارد واهمه‏اى هم از مردن و نفله شدن ندارد، شما براى اينكه راحت باشيد، بهتر است اصلاً كارى به كارش نداشته باشيد...
فرمانده مى‏گفت: نه، نه ما هر چه مى‏گوييم اين‏ها بايد اجرا كنند وگرنه من از رئيس‏القائد اجازه دارم تا هر كسى راكه بخواهم، بكشم. كسى حق سرپيچى از قوانين و مقررات ما را ندارد. گر چه من سرهنگ “تقوى” را به لحاظ بينش، كردار و رفتار قبول نداشتم، ولى او توانست با اين دفاع، مرا از آن مخمصه برهاند. البته اين كار را بيش‏تر به خاطر خودش كرد چرا كه مى‏ترسيد از طرف بچه‏ها مؤاخذه شود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فروافتادن لاك‏ها و نقاب‏ها

از سال 1362 شرايط اسارت خيلى تغيير كرد. خطوط مقاومت بچه‏ها شكننده‏تر شد، از اين سال است كه منافقين تشكيلات خود را از پاريس به بغداد منتقل كردند. امثال شيخ على‏ها نيز در آنجا مجال تاخت وتاز يافتند. از اين تاريخ به بعد كار ما خيلى سخت‏تر شد، بايد خود را براى رويارويى ايدئولوژيك و مبارزه فكرى با گرايش‏هاى مختلف سياسى آماده مى‏كرديم.
عراقى‏ها كه نتوانسته بودند از سياست سركوب و خشونت خود بهره‏اى بگيرند، اكنون با اين روش و با استفاده از ضدانقلاب و ايجاد جنگ روانى مى‏خواستند اسرا را به زانو در آورند عراق از پناهنده شدن امثال شيخ على به آن كشور، دو هدف را دنبال مى‏كرد. اول اينكه از آن‏ها در راستاى تضعيف نظام جمهورى اسلامى و دور كردن مردم از نظام استفاده كند؛ دوم اينكه از آن‏ها براى دل سرد كردن اسرا بهره ببرد.
ولى ورود منافقين به كشور عراق و ايجاد پايگاهى در آنجا از چند منظر براى عراق قابل تأمل بود؛ 1- ايجاد آلترناتيوى در برابر حكومت اسلامى ايران؛ 2- در اختيار داشتن اهرم فشار در مقابل گروه‏هاى معاند عراق كه در ايران فعال بودند از جمله در برابر مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق؛ 3- استفاده و بهره‏مندى از شبكه اطلاعاتى و جاسوسى منافقين در ايران (بهره‏بردارى از ستون پنجم)؛ 4- مستحكم كردن سدهاى ايجاد شده در برابر صدور انقلاب 5- تبليغ عليه ايران و رهبران ايران و تضعيف اسرا.
اين امر متقابل بود، در قبال تأمين منافع و مقاصد عراق، منافقين نيز فرصتى طلايى به دست آورده بودند تا به بعضى از آرزوهاو آمال خود دست يابند. آن‏ها بر اين تصور بودند كه مى‏توانند از اين نقطه به اهداف شوم خود برسند. آن‏ها در هر گونه توفيق عراق در جنگ، خود را سهيم مى‏دانستند و براى اين سهم، نقشه‏ها در سر مى‏پروراندند و اميدهايى براى آينده خود مى‏جستند. هم مرزى عراق و ايران، اين‏قدرت را به آن‏ها مى‏داد كه با پشتيبانى لجستيكى عراق بتوانند وارد ايران شده روياروى نظام اسلامى بايستند و در صورت فروپاشى نظام ايران، خود را تنها جايگزين اين نظام معرفى كنند. البته اين پندار خيلى واهى و بزرگ‏تر از حد و قواره آن‏ها بود و به وهم خيال بيش‏تر شبيه بود كه طول زمان، واهى بودن اين پندار را ثابت كرد.
تشكيلات منافقين كه از نظام اسلامى حقد و كينه به دل داشتند و بر روى آن و مردم انقلابى ايران اسلحه كشيدند مردم نيز دست رد به سينه آن‏ها زدند. آن‏ها متوارى شده و از كشور خارج شدند، تا مدت‏ها در پاريس بودند. اكنون جنگ شرايط را براى آن‏ها مساعد كرده بود. به بغداد آمدند و در آنجا مستقر شدند به اين اميد كه شايد با پشتيبانى عراق، كارى از پيش ببرند، و اين زمانى است كه ما در عراق و در اسارت به سر مى‏بريم.
فرصت مناسب ديگرى كه در اختيار عراقى‏ها قرار گرفت، حضور شيخ على تهرانى در بغداد بود.
اين دو فرصت و موقعيت ايجاد شده در عراق، به صورت مستقيم و غيرمستقيم تأثيراتى بر روند، شيوه و اداره اردوگاه و اتاق‏ها راه انداخت و جرايد و مطبوعات ميان اسرا توزيع مى‏شد. مطبوعات و نشريات منافقين به راحتى در دست اسرا قرارمى گرفت. مطالب شيخ على در جرايد عراق چاپ و يا از شبكه‏هاى تلويزيونى و راديويى پخش مى‏شد.
كارزار تبليغى تازه‏اى عليه نظام اسلامى در برابر ديدگان اسرا شكل گرفت. هر روز شيخ على از ساعت 1 تا 1/5 يا 2 بعد از ظهر از راديو و از 6/5 تا 7 بعد از ظهر از تلويزيون سخنرانى مى‏كرد. منافقين هم از ساعت 7 تا 8 شب به زبان فارسى برنامه اجرا مى‏كردند.
ما در تكريت اجازه توزيع هيچ نشريه‏اى را نمى‏داديم و تلويزيون را هم خاموش نگه مى‏داشتيم، اما ساير گروه‏ها چنين نمى‏كردند و از آن‏ها استفاده مى‏كردند. عراقى‏ها وقتى مى‏ديدند تلويزيون ما خاموش است، مى‏آمدند و روشن مى‏كردند، بعد كه مى‏رفتند ما مجدد آن را خاموش مى‏كرديم و به برنامه‏هاى آن‏ها، چه عربى و چه فارسى توجه نمى‏كرديم. اگر روزنامه‏اى هم به اتاق ما مى‏دادند كسى آن را نمى‏خواند و ورق نمى‏زد بلكه در گوشه‏اى بلااستفاده مى‏ماند.
ما همواره اميد داشتيم كه با بحث، گفت‏وگو و تبادل نظر بتوانيم ديگر اسيرانى را كه با ما همفكر نبودند، از خطرى كه دركمين آن‏هاست آگاه كنيم. ما از كسانى كه در سه محور عقيده (تقليد)، مليت و نظامى‏گرى، بر مشى سياسى امام در جنگ قايل بودند مى‏خواستيم كه براى جلوگيرى از پيچيده‏شدن اوضاع و عميق‏تر شدن مشكلات، از حضور شيخ على و عرض اندام منافقين و نفوذى‏هاى ايشان جلوگيرى كنند وبه تبليغات منفى آن‏ها جواب محكم “نه” بدهند. مى‏گفتيم وقتى كه يك جا جمع هستيم و قرار است كه يكى از اين عناصر بيايد و سخنرانى بكند بايد با هم و خيلى راحت بگوييم ما تابع امام هستيم والسلام.
چون اين اقدامات همگى در راستاى مخالفت با امام و اهداف ،ايده‏ها و خط مشى‏هاى ايشان بود، بنابراين از جانب ما به اين آقايان “دور باش” مى‏گفتيم يعنى با هيچ يك نه سازگارى داريم و نه وجه اشتراك.
با تمام تلاشى كه ما به خرج داديم، عراقى‏ها و منافقين توانستند با بهره‏مندى از رسانه‏هاى جمعى، به ميان اسرا رخنه كرده تعدادى را با خود همراه و همدل كنند، تعدادى كه براى خود صاحب هويتى تازه شدند كه من از آن به همان نام “منافقين” ياد مى‏كنم. البته تعدادى هم بودند كه چنين ماهيتى نيافتند ولى نسبت به آن‏ها بى‏ميل نبودند و گرايش‏هايى داشتند. مجموع تعداد منافقين در اردوگاه تكريت به سى چهل نفر مى‏رسيد كه نسبت به ساير اسرا از آزادى‏هاى بيش‏ترى برخوردار بودند و از حمايت عراقى‏ها هم بهره مى‏بردند.
اما اين جدال و هماوردى فكرى، فايده‏اش براى ما شناخت دقيق‏تر افراد بود. گر چه حضور شيخ على در عراق براى ما گران و منفى بود ولى موجب شد برخى چهره‏ها شناخته شوند و اگر چه براى ما، حضور منافقين و كسانى كه دستشان به خون مردم بى‏گناه و دولت مردان ما آلوده بود سنگين و پرهزينه بود اما باعث مى‏شد تا افراد با بيان مواضع، ماهيت درونى خود را آشكار سازند. به عبارتى وجود آن‏ها موجب فرو افتادن لاك‏ها و نقاب‏ها از چهره‏ها شد. تا ما بدانيم كه با چه كسانى طرف هستيم و حساب شده با آن‏ها برخورد كنيم.
از طرف ديگر اين وضع براى ما پويايى و حيات را به دنبال داشت، وجود اين عوامل منفى ما را وادار به تحريك وكسب آمادگى و در نتيجه دورى از رخوت وجود مى‏كرد. به اين ترتيب ما در اينجا خستگى رمادى را نداشتيم.
يك روز خبر دادند كه يك روحانى قرار است براى سخنرانى به اردوگاه بيايد. او روحانى نمايى بنام “موسوى” با هيكلى تنومند بود كه بنا به اظهار خودش مى‏گفت:”من نوه آيت‏اللَّه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع بزرگ نجف هستم”.
تمام اسرا را در محوطه جمع كردند، تا او براى آن‏ها تبليغ دين كند. وقتى موسوى شروع به صحبت كرد هيچ چيزى عملاً براى گفتن نداشت فقط در هر ده كلمه يكبار مى‏گفت “من نوه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى...” او با اتصاف خود به اين عالم بزرگ و ربانى مى‏خواست كاستى و نواقص خودش را بپوشاند و بين بچه‏ها وجهه‏اى كسب كند.
گويا او در امريكا زندگى مى‏كرد و سال‏ها دورى وى از منابع و اطلاعات اسلامى، دانش دينى او را به تحليل برده بود. و تنها ظاهرى روحانى برايش مانده بود. او سالى يكى دو بار به عراق مى‏آمد تا حقوق مزدورى‏اش را بگيرد. معلوم بود كه شخصى مثل او، تمام هم و غمش دنيا و دنياخواهى است. وى نمى‏توانست براى ما مفسر اسلام ناب باشد يا بر اقدامات رژيم عراق صحه بگذارد و ايران را تكذيب بكند.
موسوى مى‏پنداشت كه با حرف‏هاى سطحى كه بيان مى‏دارد مى‏تواند بچه‏ها را به سوى خود جلب كند كسى را از آرمانش كه همان دفاع از نظام اسلامى است دور و دل سرد كند. وقتى او صحبت مى‏كرد واقعاً در دل به او مى‏خنديديم و خوشحال بوديم كه دشمنان نظام ما از ميان نادانان برخاسته‏اند.
عراقى‏ها فكر مى‏كردند با آوردن فردى منسوب به مرجعيت شيعه مى‏توانند ما را بفريبند. حرف‏هاى موسوى در خصوص صهيونيست بودن دولتمردان و رهبران مذهبى ايران آن‏قدر مسخره بود كه جز خنده جوابى نداشت. بچه‏ها او را با طرح سؤالات استهزاءآميز دست مى‏انداختند و اصلاً جلسه را به هم مى‏ريختند.
در سال 62 يك روز اطلاع دادند كه شيخ على مى‏خواهد براى ملاقات با شما به اردوگاه بيايد. ما كه از نيت حضور او در عراق با خبر بوديم و از هدف عراقى‏ها براى اجراى چنين برنامه‏اى آگاه بوديم، لذا با ورود او به شدت مخالفت كرديم ولى عراقى‏ها براى اين ملاقات و ديدار اصرار و فكر مى‏كردند كه شايد بتوانند بدين وسيله روحيه ما را خراب كنند.
با پيشنهاد من قرار شد كه بچه‏هاى اتاق ما او را تحويل نگيرند؛ بچه‏ها گفتند به عنوان پيشنهاد دهنده،خودت بايد پيش قدم شوى و او را تحويل نگيرى. وقتى شيخ على به اتاق ما وارد شد، من اول ايستاده بودم، او سلام عليك كرد، پاسخش نگفتيم صدايى از كسى برنخاست. من رويم را برگردانده و به طرف ديگرى نگاه مى‏كردم، خود را بى‏تفاوت نشان مى‏دادم، انگار نه انگار كه كسى آمده است، او دست دراز كرد ولى من دستم را پس كشيدم، نفر بعدى هم همين كار را كرد. نه دست داد و نه حرفى زد. نگاه همه به اونگاهى سرد بود. شيخ على دورى زد و بعد رو به همه گفت:”جواب سلام واجب است”درنگ نكردم و گفتم: بله واجب است اما نه به شما كه به خدمت اين‏ها درآمده‏ايد. او با عصبانيت اتاق را ترك كرد، در خارج از اتاق صدايش به گوش مى‏رسيد كه به عراقى‏ها مى‏گفت: من مى‏روم بغداد و از دست شما شكايت مى‏كنم، چرا مرا به اتاقى برديد كه خواستار حضور من نبودند، به من بى‏احترامى شد، حتى جواب سلامم را ندادند و...
ما شنيده بوديم كه از شيخ على در اردوگاه‏هاى ديگر هم استقبال نشده و حتى در اردوگاهى، اغتشاش، درگيرى و كتك كارى پيش آمده است.
خلاصه شيخ على بعد از اين كه به اتاق‏هاى ديگر سرى زد با ناخرسندى از اردوگاه رفت، ساعتى بعد عراقى‏ها به اتاق ما آمدند و مرا به همراه دو نفر ديگر با خود بردند و پانزده روز در اتاقى محبوسمان كردند. در اين مدت يك شب در ميان ما را مى‏بردند و مى‏زدند. گاهى بدون برنامه و تصميم قبلى سه چهار نفرى به جان يك نفر مى‏افتادند و با مشت و لگد و كابل و شلنگ حالش را جا مى‏آوردند! گاهى هم حساب شده و با برنامه به سراغ ما مى‏آمدند، دست و پا را بسته و شروع به كتك زدن مى‏كردند. فقط مى‏زدند، بى‏هيچ پرسش و سؤالى... ما به تبعات تصميم و اقدام خود واقف بوديم و مى‏دانستيم كه چنين تنبيه و برخوردى در انتظارمان است.
با استقرار منافقين در بغداد، آن‏ها تحركاتى را در سطح اردوگاه‏ها آغاز كردند، از جمله همان كارهاى تبليغى (توزيع نشريه و پخش فيلم)، برپايى سخنرانى رهبران سازمان در ميان اسرا، نفوذ عناصرى در ميان اسرا.
ابريشم‏چى)64( از جمله رهبران منافقين بود كه به اردوگاه‏ها سرك مى‏كشيد و سخنرانى‏هاى تندى صورت مى‏داد. وقتى خبر رسيد كه او قرار است به اردوگاه بيايد، باز در همان تشكيلات مخفى خود موضوع را طرح كرده با آن مخالفت كرديم. نتيجه جلسه (مخالفت) را به اطلاع ارشد اردوگاه رسانديم و تأكيد كرديم كه ما به هيچ‏وجه حضور او را در اينجا تحمل نخواهيم كرد. در صورت ورود او به اين اردوگاه ما نيز دست به كار خواهيم شد، شما بايد با تمام وجود تلاش كنيد از ورود چنين شخصى به اين اردوگاه جلوگيرى كنيد. اين تهديد جدى است! به واقع جدى بوديم و مى‏خواستيم در صورت حضور او، درگيرى و اغتشاش در اردوگاه راه بيندازيم. الحمدلله آن‏ها وقتى به جدى بودن تهديد ما پى بردند، براى دورى از سروصدا و مؤاخذه‏هاى احتمالى از سخنرانى ابريشم‏چى در اين اردوگاه جلوگيرى كردند.
دست منافقين از خيلى جلوترها براى ما رو شده بود، مى‏دانستيم كه آن‏ها سر منشاء تلاش‏ها و فعاليت‏هاى گروه‏هاى مخالف با نظام و امام هستند. آن‏ها در آغاز حركت خود، ابتدا موضعشان را آشكارا بيان مى‏كردند، اما وقتى با برخورد تند بچه‏ها مواجه شدند و نتيجه‏اى عايدشان نشد، مخفيانه حركت‏ها و فعاليت‏هاى خود را پيش مى‏بردند. كار آن‏ها زيركانه بود و مى‏خواستند بچه‏ها تبليغ و كار كنند و بعد به نتيجه دلخواه خود در ميان مدت برسند، و هنگامى كه از همراهى تمام عيار نيروها مطمئن شدند، آن گاه به تبع آن مأموريت كلى خويش و با همراهى عراق، به خيال خود كه فتح كشور و سقوط نظام اسلامى بود، جامه عمل بپوشانند.
ما كه متوجه حركت خزنده آن‏ها بوديم به روش‏هاى مختلف، بچه‏ها را با اقدامات آنان آشنا مى‏ساختيم و از آن‏ها مى‏خواستيم كه اصلاً با منافقين حرف نزنند. برخى افراد مى‏گفتند بايكوت و تحريم آن‏ها كار درستى نيست بايد ببينيم چه مى‏گويند، ما بچه نيستيم كه گول حرف‏هاى آن‏ها را بخوريم؛ ولى متأسفانه آن‏ها خودشان را گول زده بودند، تنها با اين سخن و منطق مى‏خواستند بر آن فريبى كه خورده‏اند، صحه بگذارند.
ما هشدار مى‏داديم كه كارهاى آن‏ها همه نيرنگ و فريب است، مواظب باشيد! وعده زندگى راحت از طرف آن‏ها خواب و خيالى بيش نيست، شما هيچ اهميتى براى آن‏ها نداريد، شما الان در شرايطى قرار گرفته‏ايد كه جنس مخالف برايتان جذاب است. آن‏ها هم اين را دريافته‏اند، ممكن است چند دختر را كه براى شما جاذبه دارند همراه‏تان كنند و كمى آزادى عمل در تشكيلات و مقدارى هم پول در اختيارتان بگذارند ولى همه درِ باغ سبز است، اگر با آنان همراه شويد چنان حصارهايى دور شما مى‏كشند كه خودت بمانى و خودت. بعد تشكيلات شما را مسخ مى‏كند تا به راحتى از شما بهره‏هاى مطلوب ببرد. بعد هم كه حسابى از شما بهره بردند، سرتان را زير آب خواهند كرد. مثل دستمال كاغذى استفاده شده، شما را طرد خواهند كرد. عراقى‏ها هم براى شما كارى نخواهند كرد و اگر جنگ به پايان برسد، هنگام مبادله اسرا شما را با اسراى خود مبادله خواهند كرد، و آن وقت با روى سياه چگونه مى‏خواهيد به وطن باز گرديد؟ مى‏گفتيم شما آلت دست و ابزارى بيش نيستيد، خودتان را ارزان نفروشيد، اگر كسى هم مايل به خودفروشى است قيمت بالايى بدهد. نه قيمتى برابر چند پاكت سيگار و وعده‏هاى واهى.
اين نصيحت‏ها از سر دلسوزى بود كه برخى پذيرفته و نجات يافتند، اما تعدادى هم به راهى كه مى‏رفتند اصرار مى‏ورزيدند و گوش به اين توصيه‏ها نمى‏سپردند. از آنجا كه اسرا از صحبت كردن و قدم زدن با من و چند نفر ديگر منع شده بودند شب‏ها در جلسه‏اى كه داشتيم، مشخص مى‏كرديم كه حرف‏ها و نظريات ما را چه كسى هنگام هواخورى و به كدام سوژه انتقال دهد. به هر حال وقتى چند مورد فريب و خدعه منافقين مؤثر افتاد و بچه‏ها به چشم خود آثار پيروى از آن‏ها را ديدند، به حرف‏ها و هشدارهاى ما ايمان آوردند. طبيعى است كه در چنين شرايطى، گروه‏هاى مخالف از اين حركت و روشنگرى و مواضع ما خيلى دلخور و ناراحت بودند، و هميشه در صدد انتقام بودند و از طريق عراقى‏ها ما را اذيت مى‏كردند.
آن‏ها حتى چند مرتبه تصميمم به از بين بردن من گرفتند. از اين رو وقتى من از نيت آنان مطلع شدم، هميشه در هنگام هواخورى يك تيزى كه از سنگ يا قاشق درست كرده بودم با خود همراه داشتم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

زدى ضربتى، ضربتى نوش كن

منافق‏ها نقشه كشيده بودند و به عراقى‏ها رسانده بودند كه شهبازى رئيس اين‏ها (گروه حزب‏اللهى) است و تمام فتنه‏ها و مشكلات زير سر اوست، اگر او را بتوانيم از بين ببريم، بقيه نيز تسليم خواهند شد و به زانو در مى‏آيند. ما بايد چشمه را كور كنيم. پس به ترتيبى او را به نزد ما بياوريد تا آدمش كنيم!
يك روز عراقى‏ها وارد اتاق شماره 4 شدند و به من گفتند وسايلت را جمع كن لباس بپوش و بيا. وقت غروب بود كه ما را وارد اتاق منافقين كردند، آن موقع تعدادشان نه نفر بود كه با من شدند ده نفر. رئيس اين گروه فردى بود بنام ناصر عراقى. وقتى به آنجا وارد شدم بدون سلام و عليك و بدون اينكه كسى از ما استقبالى كند و حرفى بزند، رفتم و در گوشه‏اى نشستم. همه با بغض و كينه به من نگاه مى‏كردند. به من هم نگفته بودند كه اين حركت نقشه و توطئه خود آن‏هاست.
شب اول بدون توجه به آن‏ها و اينكه در كجا و در ميان چه كسانى هستم، گذشت. شب دوم ديدم يكى از آن‏ها دارد منافقانه قرآن مى‏خواند، آياتى از سوره يوسف. يكى ديگر درباره اين آيات سؤال كرد، ديگرى به ميان سؤال و سخن پريد و (معاذالله) گفت: تا آنجايى كه من تحقيق كردم قرآن اساساً دروغ است، سوره يوسف هم ساخته و پرداخته ذهن بشر است، قصه‏اى بوده كه براى مردم آن زمان بافته‏اند و... اين جملات در حضور من ادا مى‏شد، ديگر تحملم تمام شد، نمى‏خواستم بيش از اين شاهد اهانت‏ها و سخنان كفرآميز آن‏ها باشم. با چشمانى غيظ آلود به گوينده آن جمله كفرآميز خيره شدم، خروشيدم و گفتم: تو خيلى غلط كردى مرديكه احمق! تو كجا، تحقيق كجا! بچه... تو اصلاً شعورت مى‏رسد كه بخواهى تحقيق كنى و... با هم گلاويزشديم... ناصر عراقى (ارشد اتاق) يك دفعه به سوى من خيز برداشت و بعد مشتى به طرف صورتم رها كرد، من جا خالى دادم، او كنترلش را از دست داد و بعد من در عوض چنان مشت محكمى به صورت او كوبيدم كه گويى از زمين كنده شد و تا نزديكى سقف بالا رفت و وارونه با كله خورد به زمين و بى‏هوش شد. چنين قدرتى از مشت دست عجيب بود. داد و بيداد اتاق را فرا گرفت كه‏اى واى ناصر مرد... دو سه تا شيشه را شكستند... و كمك طلبيدند.
عراقى‏ها ريختند و ديدند ناصر عراقى در حالى كه از دماغش خون جارى است بى‏هوش افتاده، با برانكارد او را بردند، دماغش شكسته بود مى‏گفتند خون‏ريزى مغزى كرده و خواهد مرد. اما 48 ساعت بعد به هوش آمده بود.
بعد از اين واقعه، دست و چشم مرا بسته به يك اتاق نمور و نمناك و بسيار كثيف كه حدوداً 2 * 2/5 متر بود، بردند. آذر ماه بود و هوا رو به سردى مى‏رفت هفت روز بدون آب و غذا در آن اتاق لخت و عور كه جاى نشستن هم نداشت سر كردم. از زور سرما دندان‏هايم به هم مى‏خورد، خسته كه مى‏شدم گوشه‏اى پيدا مى‏كردم، به پهلو روبه ديوار، نيم ساعت بى‏هوش مى‏افتادم، بعد از فشار سرما بيدار مى‏شدم.
وقتى خيلى سردم مى‏شد، شروع به نرمش و حركت مى‏كردم، كمى گرمم مى‏شد، هفت روز با اين وضع سپرى شد بدون اينكه كسى يكبار در اتاق را باز كند. خود منافقين گفته بودند:به اين مى‏گويند مجاهد! چقدر مقاوم است ،از رو نمى‏رود! هر كدام از ما بوديم در همان 24 ساعت اول مى‏بريديم و دست‏ها را بالا گرفته تسليم مى‏شديم.
بعد از يك هفته بچه‏هاى گروه خودمان كه خبردار شده بودند، نگران شدند و پنداشتند كه از سرما تلف شده‏ام، لذا تحصن كردند و اعتراض و داد و بيداد به راه انداختند، شيشه‏ها را شكستند، عراقى‏ها هم به داخل اتاق ريخته بگيروببند راه انداختند، بعد گفته بودند كه ارشد اتاق بيايد تا ببينيم حرف حسابتان چيست.
غروب روز هفتم بود كه به خاطر تلاش بچه‏ها، عراقى‏ها به همراه نماينده اتاق آمده و در را به روى من باز كردند، ديدند من هنوز زنده‏ام! نماينده‏مان با هيجان آمد جلو و دست انداخت به گردنم و گفت: هستى! زنده‏اى!...گفتم: بله الحمدالله، هيچ طوريم نيست، سرم هم درد نمى‏كند. به اين ترتيب ما را از آن مهلكه بيرون آورده و به اتاق ديگرى بردند.
در آنجا دو پتو و يك بالش دادند. شب هم آمدند و از همان غذايى كه به سايرين داده بودند به من هم دادند...
24 روز عين هم، يك شكل، يك اندازه و يك نواخت از پى هم و به سختى گذشت. تا اين كه دوباره به نزد دوستان و يارانم بازگشتم.


پزشكان اسير


بعد از آن هفت روز كذايى و حبس بودن در آن اتاق سرد و يخى بدون هيچ پوشش و آب وغذا و نيز پس از طى آن 24 روز يك‏نواخت، يك روز چند پزشك ايرانى را هم زمان ديدم؛ با دكتر پاك‏نژاد (برادرش در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى شهيد شده بود)، دكتر سيد على خالقى و دكتر “ب” (افسر ژاندرامرى).
دكتر خالقى)65( پيش آمد و شروع كرد به احوال‏پرسى و صحبت كردن، كه يك دفعه دكتر”ب” با ترس و واهمه دكتر خالقى را خطاب قرار داد و گفت:”آقا ممنوع است!... تو نبايد با اين صحبت كنى...مگر نمى‏دانى حرف زدن با او ممنوع است!” آن بدبخت خيلى واخورده بود، دست و پايش را گم كرده بود.
من فهميدم كه اين آقاى دكتر(“ب”) با آن تخصص بالايى كه داشت اما با اصول انسانى و اجتماعى بيگانه بود، نه معنى انقلاب را فهميده بود، نه معنى مبارزه را مى‏دانست. او در برخورد با عراقى‏ها در مانده بود. او حتى تسليم سرباز عراقى بود نه افسر يا حتى ژنرال عراقى. در حالى كه او افسر ژاندارمرى بود و شايد در همان سال، زمان دريافت درجه تيمسارى‏اش فرارسيده بود، اما واخورده و تسليم عراقى‏ها بود.
من دكتر خالقى را از اردوگاه رمادى مى‏شناختم. چرا كه به خاطر مجروحيت، به مدت چهارده ماه قادر نبودم پايم رابه زمين بگذارم و يا گردنم را حركت دهم. گويا دو مهره از مهره‏هاى كمرم آسيب ديده بود. مرا به سفارش دكتر مجيد جلال‏وند، به نزد دكتر خالقى بردند كه حدس ميزنم متخصص ارتوپدى بود.
دكتر خالقى به من گفته بود: اينجا دستم از ابزار و دارو خالى است كارى نمى‏توانم بكنم، اما نرمش و ورزش را توصيه مى‏كنم كه اگر خوب به آن بپردازى احتمال دارد خوب شوى. دمر درازكش مى‏خوابى، سروسينه و پاهايت را هم زمان و با هم در يك جهت بالا مى‏آورى و حالتى مقعر يا گودى در كمرت درست مى‏كنى بايد در روز چند بار اين نرمش را تكرار كنى و...
توصيه‏هاى حكيمانه دكتر كارساز شد، چرا كه بعد از سه - چهار ماه نرمش، يك روز صبح بلند شدم ديدم هيچ دردى در كمر ندارم، و به آسانى گردنم را حركت مى‏دهم، و روى پاهايم مى‏ايستم، بدون هيچ درد و تألمى، هر چه كمرم و گردنم را حركت مى‏دادم، دردى احساس نمى‏كردم، مى‏توانستم حتى يكى دو متر بپرم. و تا پايان دوره اسارت در اين زمينه ديگر مشكلى برايم پيش نيامد.
اين برخورد من با پزشك‏ها بود و ديگر آن‏ها را نديدم و يا خبرى از برخورد آن‏ها با عراقى‏ها نشنيدم. در ميان تمامى اين پزشكان، جايگاه‏دكتر جلال وند از همه ممتازتر بود.(66)
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

زيارت امام حسين (ع) يا زيارت صدام حسين؟!

در مقطعى متوجه شديم كه عراقى‏ها برخى اسرا را به تنهايى از اردوگاه خارج كرده و پس از چند روز به اردوگاه باز مى‏گرداندند. تعداد ايشان به 10-12 نفر مى‏رسيد كه هر يك را سه تا چهار روز به بيرون از اردوگاه برده بودند. نمى‏دانستيم موضوع چيست!
يكى از همين افراد كه از كار خود نادم شده بود به اتاق ما آمد، مى‏ترسيد و گريه مى‏كرد، پشيمان و ناراحت بود، اعتراف كرد كه كجا رفته‏اند و چه كار كرده‏اند و چه شنيده‏اند و... آن‏ها را به خانه‏اى سازمانى در بغداد برده و وسايل طرب، قمار و مشروب و... برايشان فراهم كرده بودند. در اين فرصت عراقى‏ها و منافقين تبليغات مسموم خود را نيز انجام داده بودند و بعد گفته بودند: شما ديگر عامل ما هستيد و بايد اين كارها (مثلاً جاسوسى فلان شخص) را بكنيد،بايد خود را آماده نبرد با رژيم كنيد، دنيا با ماست، امريكا با ماست، عراق با ماست، بايد يك لشكر آزادى بخش تشكيل دهيم و...
براى ايشان اين سخنان و وعده‏ها به خاطر جهالتى كه داشتند، قابل قبول بود ولى براى ما خيلى مسخره به نظر مى‏رسيد. عده‏اى از اين‏ها وقتى متوجه شدند كه ما از جريان اين رفت و آمدها با خبر شده‏ايم، به عراقى‏ها گفته بودند: اين جماعت خمينى سر از كار ما در آورده‏اند، فردا ممكن است برايمان مشكل و درسر درست شود، پس بايد شهبازى و دو سه نفر از آن‏ها را هم به اين خانه‏ها ببريد و آلوده‏شان كنيد!
به ياد دارم، غروبى بود كه سربازى آمد سراغ من و گفت: ريشت را بتراش، فردا صبح لباست را بپوش، مى‏خواهند تو را به زيارت كربلا ببرند. گويا بقيه را هم ابتدا با همين بهانه برده بودند. من مى‏دانستم كه چه خبر است و چه خوابى برايم ديده‏اند. گفتم: نه!من زيارت دوست ندارم و به زيارت هم نمى‏آيم. گفت: دوست ندارى كه نداشته باش! و بعد از اتاق رفت بيرون.
ولى دوباره به سراغم آمدند و مرا به مقرشان بردند، در آنجا يك سرگرد اطلاعاتى يك ساعت با من بحث كرد. آن‏ها مرا كاملاً مى‏شناختند و به سوابق و پيشينه‏ام وقوف داشتند، مى‏دانستند كه روحياتم چيست. اما مى‏خواستند از راه خدعه و نيرنگ دوباره مرا امتحان كنند.
به يارى خدا در مدت اسارتم، به نفس مطمئنه‏اى رسيده بودم و هيچ ترديدى از حقانيت راهى كه برگزيده بودم نداشتم كه احدى الحسنين، يكى از دو نيكى يا شهادت يا پيروزى را در بر خواهد داشت.
سرگرد اصرار كرد كه من پيشنهاد آن‏ها را بپذيرم و به اصطلاح به زيارت بروم و ثواب ببرم(!)، گفتم: من اصلاً زيارت را دوست ندارم. گفت: مگر مى‏شود! شما شيعه هستيد و به امام حسين - عليه السلام- بيش از همه علاقه داريد. بدون ترس و واهمه گفتم: آخر اين زيارت امام حسين نيست، زيارت صدام حسين است! اين تبليغات فريبى بيش نيست مى‏خواهيد نقشه‏هايتان را بنام زيارت كربلا روى ما اجرا كنيد. براى زيارت امام حسين - عليه‏السلام - شرايط و مقدماتى لازم است؛ اگر ما اسير نبوديم، آزاد بوديم با عشق و با سر به زيارت امام حسين - عليه‏السلام - مى‏شتافتيم. ولى الان اين امر تبليغى است به نفع صدام حسين. گفت: ما بايد تو را ببريم. گفتم: نمى‏توانيد مگر جنازه‏ام را، شما نمى‏توانيد زنده مرا به چنين كارى وادار كنيد...
سرگرد يك ساعت تمام با من كلنجار رفت، اما موفق نشد مرا متقاعد سازد. دست آخر هم با بى‏احترامى تمام و با چند ضربه لگد مرا از آنجا بيرون انداخت و به اتاق برگشتم.
دو سه روز گذشت، يكى - دو نفر از گروه‏هاى ديگر را به آن زيارت كذايى بردند، و چند روز بعد دوباره به اتاق ما آمدند و از آقاى رجبعلى زاده خواستند كه به اين زيارت برود. او هم جواب‏هايى شبيه پاسخ‏هاى من به آن‏ها گفت، مقاومت كرد و نرفت.
اما عراقى‏ها توانستند يكى از بچه‏هاى اتاق ما را به اين كار راضى كنند، اين فرد خيلى با ما همراه و صميمى نبود، اگر چه به لحاظ اعتقادى با ما هم‏خوانى داشت، مؤمن بود، اطلاعات سياسى‏اش هم بد نبود اما فردى تك‏رو و خودمحور بود، گاهى مستقل عمل مى‏كرد و مرتكب اعمالى مى‏شد كه مورد رضايت گروه نبود. به هر حال او را بردند، ولى او را به زيارت كربلا بردند نه به آن خانه‏هاى سازمانى. خودش مى‏گفت: هنگام زيارت از او فيلم و عكس برداشتند تا براى تبليغ به نفع خود استفاده كنند. اينكه او را واقعاً به زيارت كربلا بردند از اين رو بود كه فكر ما را درباره آن خانه‏ها منحرف سازند.


نمونه برخوردهاى اعتقادى

ما در تمام كارها و مواضعى كه داشتيم، سعى مى‏كرديم صادق باشيم و از هر آنچه كه به آن اعتقاد داشتيم، حفظ و حراست كنيم. اگر موفقيتى هم به دست مى‏آمد نتيجه همان صداقت بود و اگر شكستى مى‏خورديم و با مانعى مواجه مى‏شديم به خاطر ناخالصى و نبود صداقت بود.
روزى يكى از افراد سلطنت‏طلب كه ناخالصى و نفاق داشت، براى اينكه نيش زهرى به من زده باشد در جمعى پرسيد: “جناب سروان در حاشيه مفاتيح الجنان شما نوشته شده اگر كسى جايش درد مى‏كند دستش را در موضع درد بگذارد و عبارتى (عبارت نوشته شده در حاشيه) را چند بار بخواند دردش تسكين مى‏يابد. حالا من از صبح كمرم درد مى‏كند، دستم را روى كمرم گذاشته‏ام و اين عبارت را مى‏خوانم ولى دردم خوب نشده است اين چطور است؟” او اين جملات را با تمسخر بيان مى‏كرد ومن مى‏دانستم كه او اصلاً اهل اين حرف‏ها نيست كه حالا بخواهد مفاتيح بخواند و اعتقاد به دعايى داشته باشد، او فردى بود كه دائم ورق (پاسور) دستش بود و از اين اتاق به آن اتاق مى‏رفت و به دنبال هم بازى براى قمار مى‏گشت.
براى من سنگين و اهانت‏آميز بود كه ببينم شخصى قمار باز مثل او اعتقادات دينى ما را به مسخره بگيرد. گفتم: زيرا شما دقت نكرده‏اى كه در آن حاشيه چه نوشته شده است. گفت: چرا نوشته است هر كس اين عبارت را بخواند دردش خوب مى‏شود، در حالى كه من نشدم. گفتم: مى‏بينى كه دقت نمى‏كنى! در آنجا نوشته شده هر كس، نه هر “ناكس” تو اول آن كس را پيدا كن تا صداقتى داشته باشد، دل نورانى داشته باشد، زلال و بى‏خرده شيشه باشد، آن گاه خواهى ديد كه جواب مى‏گيرد.
با اين پاسخ، حالت مسخره او در هم ريخت و گفت: يعنى من “ناكس” ام! گفتم: من چنين چيزى نگفتم، در حاشيه نوشته هر كس، نه ناكس، به خودت نگاه كن بهتر مى‏فهمى.
او خيلى ناراحت و دمغ از آن جمع خارج شد.
گروه منافقين به سركردگى ناصر عراقى كه آدمى بسيار ضعيف النفس و هوچى گر بود، دائم به نبال برآورده كردن حوايج نفسانى بودند و به لحاظ اعتقادى و ايدئولوژيك در برابر ما مى‏ايستادند. تمام امور ايشان در دست عراقى‏ها بود .آن‏ها براى خود جارو جنجال ايدئولوژيك به راه انداخته بودند و از اين نظر خود را برتر از همه مى‏دانستند.
ما آمادگى داشتيم با همه ايدئولوگ‏هاى آن‏ها كه مى‏پنداشتند مغز متفكر گروه و اهل مطالعه و صاحب نظر هستند به بحث و مناظره بنشينيم. خيلى هم تلاش كرديم. ما به صرف نماز نخواندن و روزه نگرفتن، آن‏ها را تكفير و طرد نمى‏كرديم، تمام راه‏ها را براى آن‏ها باز مى‏گذاشتيم، حرف مى‏زديم، مهاجّه مى‏كرديم گذشت و اغماض بر كاستى‏ها و اشتباهاتشان‏داشتيم، اگر همه راه‏ها بسته مى‏شد و آن‏ها هيچ منطقى را نمى‏پذيرفتند و بر موضع باطل خود اصرار مى‏كردند، آن گاه آرام آرام كنارشان مى‏گذاشتيم. يعنى از اول با آن‏ها برخورد قهرآميز نمى‏كرديم. بلكه تمام فرصت‏ها و درها را به رويشان باز نگه مى‏داشتيم و اگر به سوى حق مى‏آمدند از آن‏ها استقبال و حمايتشان مى‏كرديم.
در يكى از اين بحث‏ها و مناظره‏ها، حدود هشت نفر از ما و گروه ناصر عراقى در جايى نشسته بوديم كه يكى از آن‏ها سؤال كرد: شما كه مدعى هستيد امام رضا - عليه السلام - داراى آن مقام علمى و معصوميت، صداقت و وجاهت و از همه بالاتر واجد آن موقعيت بودند، چطور چنين كسى زير بار ولايت عهدى فرد فاسقى (به زعم شما) مثل مأمون رفت؟ گفتم: سؤال خوبى است، جواب خوبى هم دارد، ولى قبل از اينكه طرحش بكنم سؤالى مى‏پرسم كه جواب شما هم درونش هست: شما و ما مگر معتقد نيستيم كه مصدق يكى از مردان بزرگ سياسى و ملى است، مى‏دانيد كه ارادت ما به ايشان كم‏تر از ارادت شما به او نيست، ما فقط كم‏تر تظاهر مى‏كنيم و شعار مى‏دهيم و هركس را در جاى خودش قبول داريم نه بيش‏تر و نه كم‏تر، حال چون شما مدعى هستيد و بيش‏تر از ما او را قبول داريد پاسخ دهيد كه مصدق به عنوان يك شخص تحصيل كرده، دانشمند با آن وجاهت، فرهيختگى و كاركشتگى و سياست‏دانى و نيز آن افكار آزادى‏خواهانه و مترقى كه از حمايت افكار عمومى هم بهره‏مند بود، چطور نخست‏وزيرى فرد فاسق، بداخلاق و مستبدى چون محمدرضا را پذيرفت؟
گفت: ايشان غرضى داشت، مى‏خواست شاه را از قدرت واقعى دور كند و از او سمبلى بسازد كه تنها سلطنت كند نه حكومت، و بعد خودش به اصلاح امور بپردازد.
گفتم: جواب خوبى است، ولى آيا اين غرض نمى‏توانست منظور نظر مبارك امام رضا - عليه‏السلام - باشد، گرچه حضرت ايشان اهداف والاترى نيز داشتند، پذيرش ولايت عهدى تنها يك تاكتيك و موقتى بود، چنان كه وقتى مأمون متوجه اين تاكتيك شد، نتوانست وجود مبارك حضرت امام راتحمل كند.
اين پاسخ در اصل نوعى مجادله بود كه جوابى را از آن‏ها گرفته به خودشان برگردانده بودم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

براى محو اسرائيل


از آنجا كه ما در اجراى فرامين حضرت امام و بر اساس تكليف و رسالت دينى به جبهه آمده و بنا به تقدير، سر از اسارتگاه‏هاى دشمن در آورده بوديم، با پرسش مواجه شده بوديم تكليف و رسالت از دوش ما برداشته شده است يا خير؟ اما رسالت و تكليف ما هيچ تغييرى نكرده بود و بايد براى دفاع از آرمان، ايده، عقيده، انقلاب و امام مبارزه مى‏كرديم منتهى در اينجا بدون سلاح ؛ فقط با رفتار، كردار، گفتار و ماندن بر سر اعتقاد و باورها. پايدارى بر مواضع و تسليم خواسته‏هاى عراقى‏ها نشدن مى‏توانست حقانيت نظام، انقلاب و امام ما را به ثبوت برساند.
اصرار بر عقيده و حفظ مواضع، تحريم رسانه‏ها جمعى، پافشارى براى برگزارى مراسم مذهبى و انجام فرايض دينى،حفظ احترام مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى، مبارزه با گروه‏هاى انحرافى و التقاطى، خوددارى از ديدار با شيخ على تهرانى، مقابله با سخنرانى منافقين (ابريشم چى)، بى‏اعتنايى به مباحث روحانى نماهايى چون موسوى اصفهانى و... همه همه براى عراقى‏ها سؤال برانگيز بود و مى‏توانست بر روى آن‏ها تأثير بگذارد و ببينند كه حقانيت امام و انقلاب تا چه حدى است كه برخى از سربازان او حاضرند همه گونه سختى و مشقتى را به جان بخرند ولى حتى گامى از وظيفه و عقيده خود عقب ننشينند.
در اردوگاه موصل كه بوديم در ميان عراقى‏ها، سرباز شيعه‏اى بود كه تحت تأثير رفتار و گفتار ما علاقه به صحبت و همفكرى با ما داشت، گاهى در فرصتى مناسب با ما به بحث و تبادل نظر مى‏نشست يكبار بحث ما به اتحاد كشورهاى مسلمان براى حمله به اسرائيل به عنوان دشمن مشترك كشيده شد. من گفتم كه حضرت امام فرموده‏اند اگر هر مسلمانى يك سطل آب به روى اسرائيل بريزد، اسرائيل را آب مى‏برد و اعلام كرده‏اند كه اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو گردد. او پرسيد به هر حال بايد كسى بتواند همه كشورهاى مسلمان راتحت انقياد و هدايت خود بگيرد تا بتوان به اسرائيل حمله كرد. گفتم: بله و او كسى نيست جز امام خمينى (ره) گفت: نمى‏شود، هر كشورى براى خود رئيس دارد، صدام حسين رئيس القاعدالعراق، حافظ اسد در سوريه، ملك فهد در عربستان، شاه حسين در اردن و... گفتم: بله اين‏ها همه رئيس جمهور هستند، ما هم رئيس جمهور داريم، منظور من رهبر است كه فوق همه اين‏هاست، همه بايد از امام خمينى (ره) تبعيت كنند، يد واحده باشند در برابر اسرائيل و تمام تجهيزات و امكانات خود را جمع كنند و تحت راهبردها، سياست‏ها و خط مشى‏هاى امام خمينى به كارگيرند، آن گاه ظرف يك روز ونيم بساط اسرائيل براى هميشه از روى زمين برچيده خواهد شد و گفت: پس چطور (امام) خمينى گفته است كه رئيس القاعد صدام حسين رفتنى است. گفتم: براى اينكه صدام با چنين طرحى مخالفت مى‏كند، اگر او بعد از پيروزى انقلاب به امام نامه مى‏نوشت كه من سياست‏ها و استراتژى‏هاى شما را قبول دارم وبه همراه مردم عراق آماده‏ايم تا در كنار ايران عليه دشمنان اسلام (امريكا، اسرائيل و يا هر كشور ديگرى) بجنگيم، امام هم او را مى پذيرفت، اما صدام گردن كشى كرد و شد مهره امريكا و در جهت سياست‏هاى امريكا و صهيونيست حركت كرد...
سرباز عراقى در اينجا گفت: لا لا و صحبت را قطع كرد و رفت.
در قضيه مخالفت با اسرائيل و تحريم اين كشور در كمپ افسران تكريت، براى ما مشكلاتى پيش آمد. در تكريت لباس‏هايى كه به اسرا مى‏دادند آن‏قدر استفاده مى‏شد تا نخ‏نما، پاره پاره و هزار وصله مى‏شد. يك بار وقتى براى ما لباس آوردند از نوع جنس، دوخت و طرح آن فهميديم كه لباس‏ها اسرائيلى است. ما پيش از انقلاب با اين نوع پارچه‏ها كه لباس نظاميان رژيم شاه بود آشنا بوديم پارچه‏هاى اسرائيلى نسبت به قماش داخلى از نظر كيفيت، مميزه‏هاى خاصى داشت، خيلى مرغوب، محكم‏تر و رنگ‏هاى زنده‏ترى داشت.
ما مى‏دانستيم كه حضرت امام اسرائيل را جرثومه فساد مى‏داند و فرموده‏اند كه اسرائيل بايد محو گردد. پس پذيرش اين لباس‏ها، خلاف دستور امام بود. با بچه‏ها صحبت كرديم كه اگر اين لباس‏ها را قبول كنيم به ادامه حيات اسرائيل كمك كرده‏ايم و بر جنايت‏هاى آن صحه گذاشته‏ايم، پس قرار شد كه از گرفتن اين لباس‏ها سرباز بزنيم.
لباس‏ها را به عراقى‏ها پس داديم و گفتيم كه ما اين لباس‏هاى اسرائيلى را نمى‏توانيم بپوشيم، شما بايد از خودتان به ما لباس بدهيد و يا اينكه از طريق صليب بخواهيد كه ايران براى ما لباس بفرستد. اين مخالفت تنها از طرف گروه ما بود، و گروه‏هاى ديگر بدون هيچ عكس العملى آن لباس‏ها را گرفته پوشيدند.
ما بر اقدام و خواسته خود پاى فشرديم، هر چه عراقى‏ها اصرار كردند و دليل آوردند ما نپذيرفتيم و زير بار آن نرفتيم و از لباس جنس اسرائيلى نپوشيديم. عراقى‏ها از كار ما ناراحت و عصبانى شدند از اين رو براى چند هفته در اتاق را به روى ما بستند، از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم، جيره آب و آن غذاى نامطلوب نصف شد و... شرايط بسيار سختى بر بچه‏ها حاكم شد. البته بچه‏ها به اين امر راضى نبودند به خاطر راحتى امروز و برخوردارى از كمى غذاى بيش‏تر، فرمان امام را زير پا بگذارند. عشقى كه ايشان به امام داشتند خيلى برتر از اين امكانات سطح پايين بود و حاضر بودند به خاطر امام، از جان نيز بگذرند، اصلاً عشق آن‏ها اين بود كه منتظر باشند تا بشنوند امام چه مى‏گويد و همان را اجرا كنند.
بيش از يك ماه شرايط همچنان سخت و دشوار بود، تا آنجا كه آرام آرام وضع به حالت سابق برگشت. اما عراقى‏ها از سر لجاجت و تنبيه، براى مدت زيادى به ما لباس ندادند.
از نظر پوشش، بچه‏ها در وضع بسيار نا مناسبى قرار گرفتند؛ ديگر جاى سالمى روى لباس‏ها نبود همه جاى آن بخيه و وصله خورده بود، آستين‏ها و پاچه‏هاى شلوار، ريش‏ريش و پاره‏پاره شده بود و از هر طرفى تكه‏اى از آن آويزان بود، لباس برخى حالت خيلى خنده دارى داشت. خود من شلوارى داشتم كه پايين پاچه‏هاى آن پاره و ريش‏ريش بود و يك لنگه آن هم از زير زانو از بين رفته و قطع شده بود، يكى بالا و يكى پايين، خيلى مضحك و خنده‏دار شده بود.
عراقى‏ها پس از مدتى كه ديدند به زعم آن‏ها سر عقل نمى‏آييم از لباس‏هاى توليد عراق به ما دادند.



... به خاطر امام

تبليغات دشمن چه ايرانى، چه عراقى و چگونگى برخورد و مقابله با آن اولين مسئله ما در اسارتگاه دشمن بود. زمانى كه تبليغات از طرف اسراى ايرانى سازمان دهى مى‏شد كار كمى سخت‏تر بود.
در يكى از روزهاى خرداد يا تير ماه، يكى از دوستان به نام على داورى سراسيمه وارد اتاق شد و با حالتى نگران و تشويش گفت: در اتاق 2 (اتاق مليون) منافقين روزنامه ديواريى تهيه و بر روى ديوار نصب كرده‏اند و در آن به ساحت امام (ره) اهانت شده است، يك كاريكاتور موهن از امام كشيده‏اند و...
با شنيدن خبر منقلب شدم، با ناراحتى گفتم بچه‏ها بلند شويد برويم ببينيم چه خبر است. بى‏خبر وارد اتاق آن‏ها شديم، ديدم روزنامه‏اى روى ديوار نصب است. آن كاريكاتور موهن را كه ديدم، درنگ نكرده دست انداختم و روزنامه را كندم و از چهار گوشه آن پاره پاره كردم و زمين ريختم.
در چنين اوضاعى كه خشم و غيظ من بالا گرفته هيچ يك از اعضاى اتاق جرئت حرف زدن و يا اعتراض نداشتند و نفس‏ها را در سينه حبس كردند. واقعاًاگر كسى لب به سخن مى‏گشود و اعتراض مى كرد چنان او را مى‏زدم تا بميرد...پس از كارى كه كردم به همراه دوستانم از آنجا خارج شديم.
خيلى سريع خبر اقدام ما به گوش عراقى‏ها رسيد...سوت و بگير و ببند شروع شد ؛ همه رفتيم به داخل اتاق‏ها، درها را به روى همه بستند. بعد از لحظاتى وارد اتاق‏ها شدند و پرسيدند:چه كسى آن روزنامه را پاره‏پاره كرده است؟ بدون هيچ واهمه و مكثى گفتم: من! پرسيدند: چرا؟! گفتم: مگر شما نمى‏گوييد ما اينجا اسير هستيم و اين مكان نظامى است؟ مگر نگفتيد اينجا حكم پادگان نظامى را دارد نه يك محيط سياسى و مقررات و قوانين پادگان بر آن جا حاكم است؟ گفتند: چرا درست است. گفتم: اما در اين روزنامه به موضوعات سياسى و عقيدتى پرداخته شده و عليه عقيده و مقدسات ما در آن مطالبى نوشته شده بود و چون مطالب آن باطل، غلط و مغاير با عقايد سياسى و مذهبى ماست من آن را پاره كردم، كارى خلاف مقررات انجام ندادم، نه، اگر مى‏گوييد كار آن‏ها عيبى نداشته و آزاد بوده‏اند پس به ما هم بايد اين اختيار و امكان و آزادى را بدهيد تا ما هم بنويسيم. پرسيد: شما اگر آزاد باشيد و بخواهيد بنويسيد، چه مى‏نويسيد؟ گفتم: من هم عليه صدام حسين مى‏نويسم، عليه حزب بعث مى‏نويسم و...
با اداى اين پاسخ فرمانده عراقى خيلى ناراحت شد، دستور داد تا مرا از اتاق خارج كنند، ساعت حدود 11 صبح، چشمان و دستانم را بسته از اتاق بيرون بردند. خارج از اردوگاه در پشت مقر، بازداشتگاهى وجود داشت مرا به در آن بسته و رفتند.
حدود نيم ساعت بعد، دوباره آمدند و از در بازداشتگاه بازم كردند، اما با دو دستبند به پنجره آنجا مصلوبم كردند. يك دستم را به يك گوشه پنجره و دست ديگرم را به گوشه ديگر پنجره بستند و پا در هوا آويزان ماندم، بفهمى نفهمى و با زور نوك پنجه پايم به زمين مى‏خورد.
آويزان به پنجره تكيه داده بودم، ميله پنجره هم از پشت به كمرم فشار مى‏آورد، تحمل لحظات اول اين وضعيت هم سخت و رقت‏آور بود تا چه رسد به اينكه ادامه يابد، چون دستبند كشويى بود، با هر تكانى كه مى‏خوردم سفت‏تر مى‏شد.
اين وضعيت غيرانسانى نه يك ساعت نه دو ساعت بلكه 35 ساعت ادامه يافت. شرايط وحشتناكى بود، درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، از ساعت 11 كه مرا بيرون آوردند و يك ساعت بعد به صليب كشيدند. اين وضع ادامه داشت تا ساعت 9/5 شب فردا.
آفتاب داغ و تند مغزم را مى‏تركاند. مخم را به جوش مى‏آورد. از شدت گرما، چشم‏هايم باز نمى‏شد، لب‏هايم خشكيده و تفتيده بود، به قدرى تشنه بودم كه حد نداشت، از شدت گرما چند مرتبه حالم به هم خورد و گاهى بى‏هوش مى‏شدم، نگهبانى آنجابود كه مى‏آمد و با اسلحه به سرم مى‏زد و بد و بى‏راه مى‏گفت.
اولين نماز ظهر را در همان حالت نيت كرده و خواندم، اما نمازهاى بعدى را در حالت عادى نبودم و نمى‏توانستم درك كنم. دستبندها در مچ دست و مفاصلم فرو رفته و از آن خون مى‏آمد.
تصور كنيد آن روز گرم را كه مرا زير آفتاب داغ و شديد بسته‏اند، اشعه خورشيد مستقيم به من مى‏خورد و صورتم را سوزانده و، دائم حالت تهوع داشتم زبانم در دهان خشكيده، آب دهانم را نمى‏توانستم قورت دهم، از لب‏هاى تكيده‏ام خون مى‏آمد...
وضعيت اسف‏بارى داشتم، هيچ‏كس با حيوان نيز چنين نمى‏كرد كه آن‏ها با من مى‏كردند گرسنه و تشنه بودم، از دستشويى و توالت محروم بودم، در همان وضع خود را... كرده بودم...
شبى كه در آن وضع قرار داشتم، احساس مى‏كردم كه دستانم از بدنم جدا شده‏اند باور داشتم كه چيزى به قالب تهى كردنم نمانده، لذا در همان شرايط خرابى كه داشتم، در دل با خدا نجواهايى داشتم و راز و نيازهايى...
ساعت 9/5 شب روز بعد، آخرين وضعيت مرا تصور كنيد كه در حالت نيمه‏بى‏هوش از آن پنجره آويزانم و دستبندها بر مچ دستانم فرورفته است، خون بر ساق دستانم خشكيده، زير چشم را لخته‏اى از چرك گرفته، لب‏ها تركيده و خونين، صورت آفتاب خورده و سوخته، لباس‏ها كثيف شده و حالت تهوع...
يك وقت احساس كردم نگهبان عراقى هراسان به سمت مقر دويد. او وقتى مى‏بيند كه حال من خيلى خراب و وخيم است و رو به موت هستم مى‏ترسد و بدو به دنبال بقيه مى‏رود.
چند لحظه بعد، چند عراقى دورم حلقه زدند، دست‏هايم را بازكرده و پيكر نيمه جانم را بر روى زمين گذاشتند. هر يك به دنبال چيزى دويدند، يكى دبه آب و ديگرى سينى تخم مرغ و دو تكه نان و يك گوجه آورد. به ياد دارم كه با لگد زدم زير سينى غذا و پرت شد. ولى چون خيلى تشنه بودم يعنى شعله‏هاى عطش وجودم را مى‏سوزاند، خود را به سوى سطل آب كشيدم و با ولع آن را نوشيدم. نوشيدم و نوشيدم. بعد پزشكيارى از راه رسيد، آمپولى تزريق كرد كه ديگر هيچ نفهميدم تا فردا صبح ساعت 9، كه به هوش آمدم.
صبح، وقتى چشم باز كردم، خود را درون اتاقى ديدم، حالم كمى بهتر شده بود، سر و وضعم را مرتب كردم در حالى كه به سختى دستانم را حركت مى‏دادم، شلوار و لباسم را تا آنجا كه امكان داشت تميز كردم. درد بر تمام بدنم مستولى بود. ساعتى بعد آمدند و مرا به اردوگاهى در نزديكى كمپ افسران بردند. گويا اردوگاه شماره 7 بود. مرا به داخل اتاقى (سالن) بردند كه پيش از من حدود شصت نفر در آنجا بودند. جا براى اين تعداد جمعيت خيلى كم و عذاب‏آور بود. آنجا يك توالت و دو شير آب داشت. عراقى‏ها هر وقت سر كيف بودند اجازه مى‏دادند در يك دقيقه بروم و سرو صورتم را آبى بزنم و برگردم. حدود يك ماه را هم در اين بازداشتگاه به سر بردم.
در اين مدت دوستان مرا در اتاق شماره 4 به خاطر همراهى من در پاره كردن آن روزنامه ديوارى، يك جا تنبيه كرده بودند. مدت ده روز در را به روى آن‏ها قفل كرده بودند نان و غذا به آن‏ها نمى‏دادند آن‏ها فقط يك سطل آب آشاميدن و يك سطل هم براى قضاى حاجت داشتند. افراد اتاق شماره 4 بيش از ده روز در چنين فشار و تنگنايى شب وروز گذرانده بودند، و اين همه از آثار شوم ونحس شيخ على و منافقين در عراق بود.
پس از اين مدت (يك ماه) مرا به جمع دوستانم در كمپ افسران برگردانده و از آن فشار و تنگنا نيز كاستند، اما تهديدشان باقى بود كه اگر يكبار ديگر دست به چنينن حركتى (پاره كردن روزنامه ديوارى) بزنيد از اين بدتر تنبيه خواهيد شد. در حالى كه خود مى‏دانستند ما دست از عقيده و باور خود نخواهيم شست. كما اينكه در اردوگاه عنبر در برابر پخش آن فيلم موهن درباره امام ايستاديم و با اذان‏موقع، مانع از پخش آن در اردوگاه شديم و بعد به سختى مجازات و تنبيه شديم ولى هيچ گاه از اين روش روى برنگردانديم و اين بار هم به خاطر برخورد با كاريكاتورى موهن، چنين تنبيه شديم و قطعاً اگر دوباره شبيه اين وقايع روى مى‏داد همان مى‏كرديم كه بايد مى‏كرديم.
كشته شدن براى ما در اين راه گوارا بود و مى‏دانستيم كه زندگى و حيات، مبارزه و جهاد براى عقيده است و بس.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

حرس‏الخمينى

حالات، رفتار و گفتار حزب‏اللهى‏ها توسط منافقين به عراقى‏ها گزارش مى‏شد و از آن‏ها براى ما پيام‏هاى تهديدآميز و يأس‏آور مى‏آوردند. عجب اينكه آن‏ها ما را با خودشان قياس مى‏كردند، سينه‏هايمان مملو از ايمان به خدا و عشق به شهادت بود. اما اين افراد در حوايج و خواسته‏هاى كاذب و زود گذر مادى غرق شده بودند. خواسته‏هايى كه در اردوگاه نيز در دسترس بود. فكر مى‏كردند ما در قبال پيام تهديدآميز عراقى‏ها خود را باخته و راهمان را كج مى‏كنيم و در باورهايمان تجديد نظر خواهيم كرد. بسيار در اشتباه بودند. ما اين عشق را از امام خود داشتيم، اگر دنيا تكان مى‏خورد، امام بر مشى و نظرى كه داشتند باقى بود. ما هم در ابعاد كوچك‏تر از امام، تغييرى در مشى و بينش خود نمى‏داديم.
يكبار افسرى عراقى در جمعى گفته بود:ابوالمشاكل (شهبازى) مى‏خواهد پا در جاى پاى (امام) خمينى بگذارد، هر چه ايشان مى‏گويد شهبازى عمل مى‏كند. گفته آن افسر عراقى براى من سند افتخار بود، در شرايط سخت، دشوار و غيرانسانى اردوگاه‏هاى عراق كه ما در بحران و مشقت دست و پا مى‏زديم، مسؤوليت‏ناپذيرى، قابل توجيه بود. ولى ما راضى بوديم و سعى مى‏كرديم كه در تبعيت و فرمان‏بردارى از امام، از ساير برادرانمان كه در ايران بودند، عقب نمانيم. هيچ گاه و در هيچ شرايطى، حتى در زير شديدترين كتك‏ها و شكنجه‏ها، كوچك‏ترين حرفى و اسائه ادبى نسبت به امام روا نكرديم و يا حتى ذره‏اى شك به به قلبمان راه نداديم.
در قرآن آمده است:”من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم”)67( پس به ما اجازه داده شده بود در هنگام اضطرار و اجبار به زبان تكذيب كنيم در حالى كه در دل و قلب مؤمن بوديم. اما ما از اين جواز خداوندى سياست‏كارانه حقّه بازانه استفاده نكرديم، چرا كه مى‏دانستيم اينجا، جاى تقيه نيست.
در اين ميان منافقين و واخورده‏ها براى عراقى‏ها جا انداخته بودند كه اين 34 نفر در شهبازى خلاصه مى‏شوند اگر او شكسته شود بقيه نيز خواهند شكست. البته اين اشتهار علتى داشت، چرا كه حدود هشت سال من ارشد و مسؤول آن تشكيلات مخفى اتاق شماره 4 بودم و پس از اتخاذ تصميمى يا تنظيم برنامه‏اى، خود پيش قراول بوده و در خط مقدم حركت مى‏كردم.
من در ميان آن 33 نفر افراد اتاق در سيبل منافقين بودم، از اين رو آن‏ها به عراقى‏ها اصرار مى‏ورزيدند كه شهبازى را بايد شكست. البته خود عراقى‏ها هم در موارد زيادى مرا محك زده بودند و از سوابق شكنجه شدن من در استخبارات، انفرادى‏هاى طولانى و محروميت‏هاى مختلف در بازداشتگاه‏ها اطلاع داشتند و مى‏دانستند كه من در اولين بازجويى در وزارت دفاع گفته بودم امام خمينى براى من مانند امام حسين و امام على عليه السلام است وهيچ فرقى با آن‏ها ندارد .
لذا عراقى‏ها مرا يك سرباز كامل امام (حرس الخمينى) مى‏دانستند، حتى يكى از افسران ارشد عراق گفته بود خوش به حال (امام) خمينى با اين سربازانش اگر رئيس القائد صدام حسين ده هزار نفر مثل شهبازى داشت ايران كه سهل است عربستان را هم مى‏توانست بگيرد!
اين ويژگى نه تنها شامل من، بلكه شامل غالب بچه‏هاى اتاق شماره 4 بود كه همگى به واقع سربازان فرمان‏بردار امام بودند. به خاطر اين ويژگى بود كه عراقى‏ها مى‏خواستند يكايك ما را بكشند. اما به لطف خدا محكم در برابرشان ايستاديم، نه تنها من، بلكه همه بچه‏هاى گروه در مواضع و حركت‏هاى فردى جمعى.
يكى از اين سربازان واقعى امام، مهندس بهروز فرجى داور بود. در يكى از بگير ببندهاى ناشى از تحركات منافقين، من و مهندس بهروز و دوست ديگرى را به ستاد بردند. افسران عراقى و تعدادى بعثى، گوش تا گوش ايستاده بودند. يكى از بعثى‏ها از مهندس پرسيد: به نظر شما (امام) خمينى در اين جنگ مقصر است يا رئيس القائد. ايشان بدون مكث و درنگ گفت: صدام حسين. بعثى مزبور انتظار چنين جواب صريحى را نداشت. از روى عصبانيت و ناراحتى سيلى محكمى به صورت مهندس زد. بعد هر سه نفر ما را با كتك و مشت و لگد و باتوم پذيرايى كردند.
اين نشان از ايمان و پختگى ياران امام داشت كه در دفاع از راهش هيچ ترديدى به خود راه نمى‏دادند، راهشان را مى‏شناختند، دل بسته امام و مشى ايشان بودند و بر باطل بودن صدام، منافقين، امريكا و امثال شيخ على ترديدى نداشتند و مى‏دانستند كه همه اين‏ها به خاطر يك هدف شوم كه همانا براندازى جمهورى اسلامى و دشمنى با حضرت امام است، در كنارهم قرار گرفته‏اند.
روزى نزار حمدون داماد صدام حسين كه مسؤول امور اسراى عراق بود براى بازديد به كمپ افسران آمد، بيش‏تر افسرها را پيش او مى‏بردند و بعد از گفت و گويى و طرح چند سؤال و پرسش بر مى‏گرداندند. مرا هم نزد او بردند. افسر بعثى اردوگاه به نزار گفت: سيدى! هذا شهبازى. نزار گفت مى‏خواهم چند سؤال راجع به (امام) خمينى از او بپرسم. افسر گفت: لاسيدى لا! نزار گفت: چرا نه؟بعثى توضيح داد: انت تقول و هو يقول، هو متعصب (تو مى‏گويى او هم جوابت را مى‏دهد، او آدم متعصبى است).
يك دفعه رو كرد به من پرسيد: مرجع تقليد تو كيست؟ بى‏درنگ گفتم: امام خمينى!ديگر هيچ نپرسيد، از جواب من خوشش نيامد ولى فهميد كه آدم صادقى هستم. بعثى‏ها مى‏دانستند چه كسانى صادق‏اند و چه كسانى كاذب. خودشان هم در ايران اسير داشتند و مى‏پنداشتند كه آن‏ها مانند سربازان امام از صدام دفاع مى‏كنند.
اما دفاع صادقانه زمانى با ارزش است كه از روى آگاهى و حقيقت باشد، و دفاع از امام خمينى صادقانه و آگاهانه بود و او را حقيقتى قابل دفاع مى‏دانستيم، ولى شخصى مثل صدام كه باطل محض است، دفاع از او نه تنها صداقت نيست بلكه عين جهالت و حماقت است.


راز پايدارى و ماندگارى در شعب ابى‏طالب

حضور منافقين بالاخره تأثيرات خود را در ميان بچه‏ها گذاشت. گاهى در ميان اسرا نزاع و زد وخورد پيش مى‏آمد. در چنين وضعى سعى ما بر اين بود كه سروصداى پيش آمده را به گونه‏اى خاموش كنيم تا خبر آن به گوش عراقى‏ها نرسد. اگر جريان به گوش مسؤولان اردوگاه مى‏رسيد قضيه به ضرر بچه‏ها حزب‏اللهى تمام مى‏شد.
گاهى اختلاف با گروه انحرافى منافقين از سطح ضرب و جرح فراتر مى‏رفت، چرا كه آنها به قصد قتل و خون‏ريزى پيش آمده بودند. دشمنى اشان به يك دشمنى خونى تبديل شده بود. آن‏ها صريح و علنى چند بار مرا به قتل تهديد كرده بودند. البته عملى شدن تهديد آن‏ها و ديدار روى دوست براى من گواراتر از آن شرايط جهنمى بود.
من با آغوش باز از شهادت استقبال مى‏كردم. اما اين گونه نبود كه بگذارم آن‏ها به راحتى قصد خود را عملى سازند. بايد هزينه‏اش را مى‏پرداختند و به خاطر همين در ساعت‏هاى هواخورى من يك تيزى همراه داشتم و دائم مراقب بودم تا آن‏ها از پشت سر حمله نكنند.
تعداد مخالفين پنج برابر افراد ما بود. گر چه منافقين 30 - 40 نفر بيش‏تر نبودند و ما نيز 34 نفر، ولى آن‏ها از حمايت گروه‏هاى سلطنت‏طلب، خلبان‏ها، هرهرى مزاج‏ها و گاهى هم ملّيون برخوردار بودند.
تمامى گروه‏ها ما را مسبب اصلى مشكلات خود مى‏دانستند و به زعم عراقى‏ها “ابوالمشاكل” و”رأس الفتنه” بوديم. بدشان نمى‏آمد كه مانع بزرگى چون ما را از سر راهشان بردارند. آن‏ها حتى اگر دستشان به خون ما آلوده مى‏شد هيچ حرج و مشكلى از طرف عراقى‏ها برايشان پديد نمى‏آمد.
اين شرايط و وضعيت را چه سان مى‏توان بازگفت؟! در حالى كه تعدادى از بچه‏هاى حزب‏اللهى و معتقد و مؤمن، تنهابه جرم گفتن الله و خداپرستى، در دست دشمن اسير و زندانى بودند، زندانى با ديوارهايى بلندتر از آن زندان براى ايشان توسط افراد بى‏منطق، خودخواه و عافيت‏طلب به وجود آمده بود، كسانى كه از سر بى‏غيرتى و مسؤوليت‏ناپذيرى مشكلات را به ديگرى احاله مى‏دادند.
انسان وقتى در اين شرايط قرار مى‏گيرد دو حال دارد: يا خدايى است يا غيرخدايى و دنيايى. او كه غيرخدايى است مى‏تواند دنيا پرست، جاه طلب، نظام پرست و بت پرست باشد اما او كه در دايره قرب الهى است فقط خدا پرست است و بس. در اسارت، غيرخداى بدبخت، مى‏ديد ده سال از بهترين قسمت عمرش، جوانى اش كه مى‏توانست در دنيا از آن كام برگيرد و لذات جوانى را بچشد، چنين در زندان به هدر مى‏رود (و اين براى آن‏ها واقعاً هدر رفتن و حيف شدن به حساب مى‏آمد) لذا روحيه‏اش را مى‏باخت و به شدت تضعيف مى‏شد. اما خداپرستان، اين مدت حبس را فرصتى مى‏دانستند براى خودسازى و تهذيب نفس، و صحنه‏اى براى آزمايش و امتحان. او كه معتقد به حساب و كتاب پس ازمرگ بود، رستگارى و نجات آخرت را به خاطر لذات و هوس‏هاى زودگذر و كاذب دنيا نمى‏فروخت. او دنيا را به منزله يك گذرگاه خوبى مى‏دانست كه اصلاً توقف گاه خوبى نبود، از اين رو او در اين گذرگاه آرام و صبور از كنار مشكلات و تألمات مى‏گذشت.
ما چند نفرى كه در آنجا بوديم، در تحليل خودمان به اين نتيجه رسيده بوديم كه در عراق خواهيم ماند و در عراق هم خواهيم مرد، الا اينكه خدا” بَدا” حاصل كند. “بَدا” در ظاهر به معنى تغيير در اراده خداست. البته خدا اراده دارد ولى تغيير اراده ندارد، خداوند تغييرناپذير است و آنچه كه مى‏بينيم تغيير مى‏كند از اول بر اراده خدا بوده است. ما نظرمان اين بود كه در عراق خواهيم ماند و هيچ اميدى براى بازگشت به ايران نيست الا خدا. اميد ما همان “بَدا” بود.
آن‏ها كه دل به غيرخدا بسته بودند، به قضايا، دنيايى و مادى مى‏نگريستند. براى او يك روز ماندن در زندان بدترين مجازات است چرا كه يك روز، از دستش رفته است در حالى كه مى‏توانست در آن يك روز در بيرون خوش باشد، هوس رانى و شهوت جويى كند و به دنبال نفس باشد. او دريافته بود كه يك ساعت ماندن در اسارت يعنى يك ساعت از عمرش به‏باد رفتن، از اين‏رو به ما به عنوان عاملين اسارت با بغض و كينه مى‏نگريستند.
تحمل زندان براى آدم غيرخدايى، بسيار بسيار مشكل است، به همين جهت است كه در سرزمين‏هاى غيرالهى كه مجازات اعدام ندارند، حبس ابد و زندان براى يك فرد از اعدام بالاتر است. من اين حس و حال را از نزديك در اسراى واخورده و بى‏دين مى‏ديدم، چون اعتقاد نداشتند كه خدايى هست و به قيامت و آخرت باور نداشتند، مرگ را پايان همه چيز مى‏ديدند. براى آن‏ها مردن در زندان و در زير شكنجه و محروميت، نوعى تلف شدن بود. لذا براى يك روز بيش‏تر زنده ماندن و بهره‏مندى از لذات دنيايى، حاضر به تحمل هر خوارى و خفتى بودند. من فردى از اين قماش را سراغ دارم كه در اسارت گريه مى‏كرد، مى‏گفت: من زن و بچه دارم، اگر چند سال ديگر در اسارت بمانم، پير مى‏شوم و در حالى آزاد مى‏شوم و به ايران باز مى‏گردم كه ديگر قدرت جنسى خود را از دست داده‏ام، نمى‏توانم كارى بكنم و بازنده هستم. بدبخت راست مى‏گفت اگر كسى به خدا توجهى نداشته باشد، اين دنيا را باخته است.
الحمدلله بچه‏هاى حزب‏اللهى معتقداتى داشتند و خداوند را حاكم بر سرنوشت خويش مى‏ديدند، لذا دائم خود را در صحنه آزمايش و سنجش مى‏ديدند و نيز خود را در كنف حمايت و فضل خداوند مى‏يافتند. احساس غبن و زيان نمى‏كردند. آن‏ها مرگ را حق دانسته خود را آماده پاسخ‏گويى در روز قيامت مى‏كردند. براى ايشان در زندان و اسارت چيزى از دست نمى‏رفت از همين رو بود كه به راحتى ماه‏ها بازداشت، انفرادى و شكنجه را تحمل مى‏كردند. تازه با قرار گرفتن در اين شرايط محكم‏تر هم مى‏شدند.
من در اسارت به ياد شعب ابى طالب مى‏افتادم، مى‏توانم به جرئت بگويم كه شرايط ما سخت‏تر از آن‏ها بود. چرا كه محاصره شعب در زمانى است كه خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان مجاهدين و مؤمنين حضور داشتند و مايه دلگرمى و آرامش آن‏ها بودند. حداقل اين كه در داخل شعب ميان ياران، اختلاف و تفرقه‏اى نبود و آن‏ها شك و شبهه‏اى به نبى خدا نداشتند و به حقانيت ايشان گواهى مى‏دادند. اما ما چه؟
ما يك مشت جوان شوريده، پر چنب و جوش و عاشق به اسلام بوديم كه امام را رهبر دينى و انقلاب اسلامى را حركتى به سوى رستگارى بندگان خدا مى‏دانستيم. مى‏گويند جرم اصحاب كهف فقط. ايمان به خدا بود.
چنان كه خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايند: “يا ايها الذين امَنوا امِنوا بالله و رسوله...”)68( ما نيز جوانانى بوديم چون اصحاب كهف در دل غارهاى عراق خميده بوديم و حاضر نبوديم كه از ايمانى كه بر دل و زبانمان جارى بود، دست بكشيم. ما انسان‏هايى عادى بوديم كه يك مجتهد هم در ميان ما نبود تا به فتواى او عمل كنيم و اطمينانى به كارهايمان داشته باشيم، بنابراين با همان عشقى كه از درونمان مى‏جوشيد راه خودمان را مى‏جستيم. چون مى‏خواستيم به راه حق برويم. چون عاشق حق بوديم. به آن راه و به آن عشق هدايت مى‏شديم:
تو قدم در اين ره بنه و هيچ مپرس
خود ره بگويدت كه چون بايد رفت
و اين موضوع براى ما ملموس بود و احساسش مى‏كرديم، قدم در راهى مى‏گذاشتيم كه خدا خود راه را پيش رويمان مى‏گذاشت و ما را به سوى آن رهنمون مى‏شد. آن هم در شرايطى سخت‏تر از شعب ابى طالب.
وقتى من شرايط خودمان را با شرايط مؤمنين و مجاهدين “السابقون و السابقون” مقايسه مى‏كنم، مى‏بينم آن‏ها يك جنس، همگون و همفكر بودند، اما ما متشتت و متفرق، ما محروم بوديم و آن‏ها هم. محروميت ما كجا و محروميت آن‏ها كجا. ايشان حداقل در شعب آزاد بودند اما ما در اردوگاه خودمان، با ديوارهاى بلندى مواجه بوديم، بلندتر از اسارت، سى نفر در ميان 150 نفر در اقليت بوديم. آبى كه بر حيوان صحرا مباح است بر ما ممنوع شده بود، آب ممنوع، غذا ممنوع، حمام و دستشويى ممنوع و...
گاهى به خاطر محروميت‏ها و فشارها، بچه‏ها ده روز ده روز، روزه مى‏گرفتند و يا چله نشينى مى‏كردند تا ضعفى نشان ندهند.
پايدارى، ماندگارى، يك رنگى، عزت و ايمان ما به خدا، بى‏اعتنايى به مسائل مادى از قبيل نان و آب، آن‏ها را عصبانى مى‏كرد و فشار روحى مضاعفى را به عراقى‏ها بر مى‏گرداند. فهميده بودند كه به طور قطع ما براى تسليم شدن دست بالا نخواهيم برد و خواسته‏اى از آن‏ها نخواهيم داشت.
راز پايدارى و نهايت رستگارى بچه‏ها در ايمان و بى‏نيازى آن‏ها بود و بس. در اين بى‏نيازى جز خدا را نمى‏شناختيم و در مقابل هر كس و هر چيزى كه احساس مى‏كرديم غيرخدايى است “نه” مى‏گفتيم و خداوند چنان اين “نه”گفتن را براى ما هموار مى‏كرد و ما را با كلمه “نه” به هدف و غرضمان مى‏رساند كه خود تعجب مى‏كرديم كه چه كسى باعث شد تا اين‏قدر آسان به مقصودمان برسيم. لحظه لحظه اين حالت‏ها و نه گفتن‏ها و دست رد زدن‏ها به سينه دشمن، براى ما خاطره است.
ما هرگز بدحال نشديم تا بخواهيم به دنبال خوشحالى بگرديم؛ همين كه صبح بلند مى‏شديم و مى‏ديديم كه روزى و شبى با ياد خدا گذشته و تسليم دشمن نشده‏ايم، خدا را شكر مى‏كرديم. نه دلهره‏اى نه تشويشى و نه ترسى، هر آن انتظار مرگ و شهادت را مى‏كشيديم. شايد خوشحال‏ترين مقطع زندگى ما همان دوران پر رنج و درد اسارت باشد كه در دست عراقى‏ها انتظار مرگ را مى‏كشيديم.
ما نيز چون تمامى انسان‏ها مى‏ترسيديم، اما ترس ما از جنس ديگرى بود، ترس از اين بود كه نكند خداى ناكرده روزى اين‏ها ما را بشكنند و بر ما غالب شوند و ما را هم مثل خود كنند. براى ما تصور چنين حال و سرنوشتى وحشتناك و خوفناك بود. چرا كه ما خود مى‏ديديم كه آن‏ها در چه شرايط نكبت بارى دست و پا مى‏زنند، عراقى‏ها به شدت تحقيرشان مى‏كنند به شدت توى سرشان مى‏زنند تا اخبارى از ما به دست آورند. قباحت كار آن‏ها به حدى بود كه ما ناراحت مى‏شديم و بارها و بارها در خلوت از خدا تشكر مى‏كرديم كه ما را در خيل آن‏ها وارد نكرد. براى اينكه بايستيم و جز آن‏ها نباشيم، مى‏بايست قوى مى‏شديم و از نظر علمى، فكرى و حتى جسمى خود را نيرومند مى‏ساختيم تا بتوانيم از خود و اعتقادمان دفاع كنيم.
از اين رو شب و روز ما پر بود از برنامه‏هاى مختلف فكرى و علمى، كلاس‏هاى آموزشى، شرح و تفسير قرآن و نهج البلاغه و برنامه‏هاى تهذيب نفس و انسان‏سازى.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

توزيع سؤالات ايدئولوژيك

عراقى‏ها در حيله‏هاى روان شناسانه در صدد بر آمدند تا از افكار و عقايد اسرا مطلع شوند يا اينكه اثر تبليغ خود و ميزان تغييرات فكرى و عقيدتى اشخاص را محك بزنند و بسنجند. براى اين منظور هرازگاهى به روشى متوسل مى‏شدند.
روزى عراقى‏ها، باهياهو و سر و صدا وارد اتاق شدند و قيل و قال راه انداختند. در حالى كه ما سر پا ايستاده بوديم، كاغذى به دستمان دادند كه در آن چند سؤال درج شده بود. ابتدا كاغذ را به دست يكى از دوستان بسيار عزيز و مؤمن به نام “اسدى” دادند، او به من نگاه كرد، گفتم: نه، نگيريد. او هم نگرفت، هر چه عراقى‏ها اصرار كردند نپذيرفتيم. بعد گفتند: حداقل اين كاغذ رااز ما بگيريد، بعد كه ما رفتيم پاره‏اش كنيد. گفتيم نه نمى‏گيريم. همين طور ايستاده بوديم و نه مى‏گفتيم. آن‏ها عصبانى شدند، يكى از ايشان لگد محكمى به شكم آقاى اسدى زد و خارج شدند و رفتند. در را هم قفل كردند.
يك ماه تمام در اتاق دوباره قفل شد و باز از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم. در آن گرماى تابستان فقط يك حبانه آب داشتيم كه جيره‏بندى شده بود و به هر يك از 34 نفر يك ليوان آب مى‏رسيد. دو قرص نان و آب حداقل غذاى روزانه هم برقرار بود. بچه‏ها چون تعهد داشتند؛ با روزه، ذكر و خواندن قرآن آن يك ماه را پشت سر گذاشتند.


آسيب‏ها و فشارهاى روحى

كم‏تر روزى را در طول دوران اسارت مى‏توان يافت كه در آن مسئله‏اى برايمان اتفاق نيفتاده باشد. عراقى‏ها به همراه اسراى واخورده مدام در حال طرح و توطئه و اجراى آن عليه ما بودند. در اين همكارى عراقى‏ها در صدد بودند به اهداف سياسى خود نائل شوند و اسراى واخورده هم به حداقل خواسته‏ها مادى خود مى‏رسيدند.
دائم افرادى تازه نفس مى‏آمدند و عده‏اى خارج مى‏شدند. اسراى جديد و تازه وارد بسته به روحيات، گرايش‏ها و تعلقات فكرى و درونى خود، در ميان جمع‏هاى مربوط قرار مى‏گرفتند. در اين فرايند، افراد بى‏تفاوت و كسانى را كه به دردشان نمى‏خورد به اتاق ما مى‏آوردند، كسانى كه به هيچ روى به درد ما هم نمى‏خوردند، فقط جا و فضا را تنگ‏تر مى‏كردند. البته با اين كار، عراقى‏ها سودى مى‏بردند و آن اذيت و آزار روحى ما بود. ما از وجود اين تيپ افراد خيلى رنج مى‏برديم و آزرده خاطر مى‏شديم. اين امر فقط مختص به افراد تازه وارد نبود؛ گاهى در جا به جايى‏هاى درون اردوگاه نيز برخى افراد خنثى وخاصيت و هرهرى مزاج را هم نزد ما مى‏آوردند تا عذابمان دهند.
اين افراد جا تنگ كن، نه به درد دنيا مى‏خوردند و نه به درد آخرت، آدم‏هاى فاقد شخصيت و هويت كه هيچ فايده‏اى نداشتند، نه تأثير مى‏پذيرفتند و نه تأثير مى‏گذاشتند. يكى از گرفتارى‏هاى ما نفراتى بودند كه به تنهايى اسير مى‏شدند و از قبل توسط عراقى‏ها با مشاوره و كمك منافقين تسخير فكرى مى‏شدند. بعد آن‏ها را به عنوان اسير وارد جمع مى‏كردند تا اخبار، افعال و گفتار و نقشه‏هاى ما را به عراقى‏ها گزارش دهند. با ارسال اين گزارش‏ها بود كه فشارها و سختى‏ها و محروميت‏ها بر ما دو چندان مى‏شد. البته بيش‏تر اين افراد در همان روزهاى اول دست‏شان رو مى‏شد و مجالى براى ماندن در اتاق نمى‏يافتند.
از مسائل ديگرى كه آسيب‏هاى جدى به ما وارد مى‏كرد، وضعيت ارشد اردوگاه بود كه نحوه انتخاب آن را قبلاً شرح دادم گفتم كه ما به دليل در اقليت بودن، فرد دلخواهمان در اين جايگاه قرار نمى‏گرفت. ارشدى با رأى اكثريت گروهاى مخالف انتخاب مى‏شد، چشم به دهان عراقى‏ها دوخته بود تا فرامين و مطامع آن‏ها را در قالب نظامى به ما تحميل كند، چون ما حاضر به پذيرش آن نبوديم و تن به خواسته‏هاى آنان نمى‏داديم بالتبع با مشكلات و موانع سختى مواجه مى‏شديم و تنبيه و شكنجه و محروميت دائم براى ما بود.
مشاهده استيصال برخى اسرا و وازدگى آن‏ها در برابر عراقى‏ها موجب آزار روحى ما بود. و خود ايشان هم از رنج و اذيت ما لذت مى‏بردند، اخبار آن‏ها مايه رونق شكنجه گاه‏ها بود. تمامى ما، هر شش گروه در آنجا اسير بوديم، گروه‏هاى مخالف، اسير نفس اماره، اسير ماديات، اسير خواهش‏ها نفسانى، اسير رفاه زودگذر و... بودند و ما اسير بوديم در ميان حصار هموطن‏هاى خويش. تحمل بر فشارهاى روحى روانى عراقى‏ها دشوار بود، اما صبر بر جهالت، عداوت، حماقت، خصومت و كينه اسيران ايرانى خيلى دشوارتر بود. اسارت ما كجا و اسارت آن‏ها كجا!
عراقى‏ها براى توجيه سياست‏هاى خود و براى صحه گذاشتن بر خط مشى‏هايشان از شخصيت‏هاى سياسى و مذهبى خود فروخته براى سخنرانى دعوت مى‏كردند، كه با اعتراض ما مواجه مى‏شدند. تا زمانى كه سخنرانى در آن محيط بر پا بود كارى به ما نداشتند، اما با رفتن سخنران، مكافات ما شروع مى‏شد.
گاهى وقت‏هااقدام اعتراض‏آميز ما را به حساب تبانى و اغتشاش گذاشته و تعدادى را چشم و دست بسته به سلول‏هاى تنگ و تاريك و سرد مى‏انداختند و بعد شكنجه، كتك، فحش و...
ما اگر تمام عمر و حتى بيش از آن پيشانى شُكر به زمين بساييم و خدا را شكر كنيم، نمى‏توانيم محبت خدا را پاسخ گوييم، كه چگونه ما را از آن جهنم واقعى و شكنجه‏هاى حيوانى نجات مى‏داد. الحمدالله كسى از ما نزد عراقى‏ها اشكى نريخت ولى به راحتى در برابر خدا با جزع و فزع سر بر سجده گذاشته و از عمق جان مى‏گريستيم و شكر گزارش بوديم كه چگونه نگذاشت ما در برابر دشمن ذليل و خوار شويم.
با اينكه ايمان مراتبى دارد و مقاومت و ايستادگى بچه‏ها شدت و ضعف داشت اما بايد بگويم بچه‏هاى اتاق 4 از مقاوم‏ترين و محكم‏ترين انسان‏هاى اردوگاه بودند، و مفتخر شدند كه از سوى عراقى‏ها با نام “جماعت خمينى” ياد شوند.
در جنگ صفين، وقتى لشكر معاويه شريعه را به روى لشكريان امام على عليه السلام بست، حضرت امير مى‏فرمايند، شما الان دل خوش هستيد كه زنده‏ايد، خير شما مرده‏ايد، چون نمى‏گذارند از آب استفاده كنيد. آب بر گرگ بيابان مباح است شما كه انسان هستيد. شما وقتى زنده‏ايد كه شمشير بكشيد و اين‏ها را پس بزنيد و به آب دست يابيد، حال اگر در اين راه شهيد شديد كه زنده‏ايد و اگر به آب رسيديد كه پيروزيد. “روّوا سيوفكم من الدماء...” يعنى شمشيرهايتان را سيراب كنيد از خون آن‏ها. الان دشمن مسلط به شريعه است و شما تشنه، اگر مى‏خواهيد از آب سيراب شويد،اول بايد شمشيرهايتان را از خون آنان سيراب سازيد و اگر نه شما مرده‏ايد و يا با مرده فرقى نداريد.
در اسارت، شريعه بر ما بسته بود و ما در شرايط روحى بسيار سختى به سر مى‏برديم، تشنه بوديم، اگر براى جرعه‏اى آب با آن‏ها همراه مى‏شديم و اگر عقيده‏مان را تغيير مى‏دادند و با خودشان همراه مى‏كردند ديگر ما زنده نبوديم مرده بوديم. ما تا زمانى زنده بوديم كه در برابر اين آسيب‏ها و فشارهاى روحى - روانى ايستاده و شمشير فكر و عقيده‏مان را از خون جهالت، حماقت و فكر انحرافى و غلط آن‏ها سيراب كنيم، و زمانى كه مى‏ديديم دشمن و ضدانقلاب از ما عصبانى است و ناراحت، احساس پيروزى مى‏كرديم و هر گاه كه ايشان از ما خشنود و خرسند بودند بايد به خود شك مى‏كرديم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”