شب های بی مهتاب

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

شادكامى‏ها و تلخ‏كامى‏ها

در دوران اسارت گاهى در موقعيت‏ها و مقاطعى قرار مى‏گرفتيم كه از آن جو محزون و مغموم اردوگاه خارج مى‏شديم و به خوشحالى و شادى‏هايى مى‏رسيديم. گرچه بيش‏تر ايام، در فشار و تنگى بوديم اما بروز حوادث و رخدادهايى ما را چند صباحى حداقل در عالم خيال از آن وضع خارج مى‏كرد و به خوشحالى وسرور مؤمنانه مى‏رساند.
يكى از موارد خوشحالى ما شنيدن خبر پيروزى‏هاى رزمندگان اسلام در جبهه‏ها بود كه ما را با تمام وجود به وجد و سرور مى‏آورد. اخبارى چون عمليات بيت‏المقدس و آزادسازى خرمشهر، فتح‏المبين، و الفجر 8 و... به شدت بچه‏ها را تكان مى‏داد و خوشحالشان مى‏كرد.
اعياد مذهبى و ملى، مانند ميلاد ائمه اطهار عليه‏السلام، عيد فطر و قربان، عيد نوروز، و... از مواردى بود كه براى مدتى بچه‏ها را در عالم شادى و نشاط نگه‏مى‏داشت. بچه‏ها در اين مراسم با جمع‏آورى حانوت (كوپن‏هاى خريد در اردوگاه) شير، خرما، بيسكويت تهيه مى‏كردند و با خواندن اشعارى اين روزها را جشن مى‏گرفتند.
من ده عيد نوروز، در عراق بودم و با ديگر دوستان و اسرا اين عيد سنتى و ملى را جشن مى‏گرفتيم به ديد و بازديد هم مى‏رفتيم، روبوسى مى‏كرديم، اگر دلخورى و گلايه‏اى داشتيم از اين فرصت براى آشتى و زدودن كينه‏ها استفاده مى‏كرديم. در عيد فطر و قربان به جماعت نماز مى‏خوانديم...
اين مسائل در ميان عموم اسرا و در تمام اردوگاه‏ها وجود داشت. اما هر يك از اسرا در دايره زندگى و سلايق و علاقه‏هاى خود غم‏ها، غصه‏ها، شادى‏ها و خوشحالى‏هاى مختص به خود را داشتند. از آن جمله است رسيدن يك نامه از همسر و فرزندان و بستگان اگر چه توسط سن سرشيپ سانسور مى‏شد، اما مايه انبساط خاطر و خوشحالى اسرا بود، اما همين مراسلات گاهى موجب آزردگى خاطر مى‏شد چرا كه فرد با خواندن نامه به ياد گذشته‏هايش مى‏افتاد و مى‏پنداشت كه مى‏توانست الان در نزد مادر، پدر، زن و فرزندانش باشد. براى من مدت‏ها نامه‏اى نمى‏آمد اما بعضى بچه‏ها كه برايشان نامه مى‏آمد مسائلى را از داخل ايران پى‏جو بودند و به ما هم خبر مى‏دادند كه بسته به نوع خبر خوشحال يا بدحال مى‏شديم.
براى من به‏ندرت نامه مى‏آمد، از هر ده الى بيست نامه‏اى كه برايم مى‏فرستادند تنها يكى به دستم مى‏رسيد. خواندن نامه‏هاى دخترك خردسالم كه با آن ذهنيت و احساس كودكانه‏اش برايم نامه مى‏نوشت، ناراحتم مى‏كرد. بعضى دوستان خيلى احساساتى بودند، با رسيدن يك نامه در آسمان خيال به گذشته و به ايران و نزد زن و فرزندانشان مى‏رفتند، اما وقتى كه به خود مى‏آمدند و مى‏ديدند كه در اردوگاه هستند، آه از نهادشان برمى‏خاست و حزن و اندوهى سنگين آن‏ها را فرامى‏گرفت.
گاهى اوقات بچه‏ها خواب‏هايى مى‏ديدند و براى هم توصيف مى‏كردند كه خيلى اميدواركننده بود. كه موجبات سرگرمى و خوشحالى‏شان مى‏شد. مريضى بعضى از بچه‏ها كه دچار بيمارى‏هاى گوارشى و پيش‏بينى نشده مى‏شدند از جمله امورى بود كه اوقات ما را تلخ مى‏كرد و از اينكه هم رزم خود را در رنج و عذاب مى‏ديدم، خود نيز عذاب مى‏كشيديم.
حضور سه روزه نمايندگان صليب سرخ در اردوگاه كه در هر دو تا سه ماه يكبار محقق مى‏شد براى ما خوشحال‏كننده بود. در اين چند روز، آزادى‏هايى به دست مى‏آمد كه قبلاً نبود. از ضرب و شتم و بگير ببندهاى عراقى‏ها خبرى نبود بفهمى‏نفهمى كمى وضعيت غذا بهتر مى‏شد و... اين سه روز در ظرف زمانى سه ماه، مانند اين بود كه سر كسى را كه 15 دقيقه به زور و اجبار در زير آب نگه‏داشته‏اند، براى سه ثانيه بيرون آورند تا نفس بكشد. اين سه روز مثل اين سه ثانيه بود كه ما در آن به راحتى و با ولع نفس مى‏كشيديم. روز اول اختصاص به تبادل اطلاعات و بررسى وضعيت كلى اسراى ايرانى در عراق داشت. اسامى اسرايى كه ثبت نشده بود و ما به نحوى به آن دست پيدا كرده بوديم، در اختيار نمايندگان صليب سرخ قرار مى‏داديم. روز دوم و سوم هم به طرح مسائل شخصى و ايراد خواسته‏هايى از صليب مى‏گذشت.
گاهى بچه‏ها عهد مى‏كردند كه مثلاً در ظرف زمانى خاصى نهج‏البلاغه يا قرآن را دوره كنند و يا زبان (عربى يا انگليسى) بياموزند، وقتى كه به قصد و هدف خود مى‏رسيدند، خوشحال مى‏شدند و با پول يا فلسى كه داشتند، نقل و نباتى تهيه مى‏كردند بين بچه‏ها توزيع مى‏كردند. با اين همه جو اسارت، جو ناراحت‏كننده‏اى بود. هر حالت و وضعيتى كه پيش مى‏آمد، نتيجه‏اش اين بود كه ما در عراق اسيريم و پايانى برغم و اندوه و حزن ما نيست و اگر ايمان به خدا نبود، اين وضع تشديد مى‏شد.
مهر ورزيدن، محبت و ابراز علاقه و مهربانى در ميان بچه‏ها جاى خود را داشت. با اينكه هدف عراقى‏ها بود كه اختلاف، تفرقه و دشمنى را ميان بچه‏ها زياد كنند و براى اين منظور از هر اهرم فشار محروميت و محدوديتى فرو گذار نبودند. ولى بچه‏ها تمرين مى‏كردند و به مرتبه‏اى رسيده بودند تا مكارم اخلاق را در هر شرايطى حفظ كنند. به هم عشق مى‏ورزيدند، محبت مى‏كردند، اگركسى بيمار مى‏شد گويى تمامى بچه‏ها گروهى بيمار شده‏اند، اگر كسى بر اثر موضوع و حادثه‏اى شاد مى‏شد شادى تمام بچه‏ها را فرا مى‏گرفت. واقعاً همه يار و غم خوار هم بودند و از هم حمايت و پشتيبانى مى‏كردند.
افراد گروه‏هاى ديگر وقتى اين نوع روابط برادرانه و حريم‏هاى مهرورزى را در ما مى‏ديدند، از آن ناخشنود مى‏شدند و از روى حسد و بغض و كينه در پى فرصتى بر مى‏آمدند تا بر اين روابط كه مايه يكپارچگى و يك دلى بچه‏ها بود خدشه وارد كنند.
از نمونه‏هاى مكر و شيطنت گروه‏هاى مخالف مى‏توان به وضعيتى كه من به عنوان ارشد گروه (جداى از آن تشكيلات پنهان) انتخاب شده بودم اشاره كنم. درجه من سروان بود و در ميان برادران، افرادى با درجات بالاتر نيز بودند. منافقين، سلطنت‏طلب‏ها و حتى خلبان‏ها و گاهى مليون، دوستان ما را سرزنش مى‏كردند با وجود سرهنگ مدارايى، سرگرد محمدى و يا سروان رجبعلى زاده (سه سال از من ارشدتر بود)و...چرا شما خودتان و امورتان را به دست يك سروان و ژاندارم داده‏ايد و هر چه او مى‏گويد گوش مى‏كنيد، آيا اين توهين به شما نيست؟ ولى اين دوستان به خوبى مى‏دانستند كه آن‏ها از روى حسادت و كينه چنين مى‏گويند دايه دل سوزتر از مادر شده‏اند لذا اصلاً گوش به تبليغات آن‏ها نمى‏دادند. فقط يك نفر بود كه كمى از اين وضع ناراحت بود كه ناراحتى‏اش راه به جايى نمى‏برد. ولى امثال سرهنگ مدارايى گوشش از اين حرف‏ها پر بود، على آقا (رجبعلى زاده) هم كه جاى خود داشت، سفت، قرص و محكم بود، بدون تزلزل، چنان كه هيچ گاه در طول تمامى اين سال‏ها بين من و ايشان ذره‏اى جدايى نيفتاد.
گاهى عناصر مخالف از طريق خود من وارد مى‏شدند، مى‏گفتند: تو شجاعى، نترس و بى‏باك. چرا بايد اين اشخاص كه شجاعتى ندارند، زير چتر تو قايم شوند و تو از آن‏ها حمايت كنى. برخى مواقع علناً به من مى‏گفتند ما فقط تو را قبول داريم. چرا كه تو هر چه مى‏گويى عمل مى‏كنى شعار نمى‏دهى و حتى بر سر حرف و عقيده‏ات شكنجه و سختى هم مى‏بينى ولى تقى و نقى فقط شعار مى‏دهند واز شجاعت تو استفاده مى‏كنند.
اين همه ازمكر و حيله آن‏ها بود كه ما وقعى به آن نمى‏گذاشتيم و مى‏دانستيم كه وحدت و يك دلى ما، آن‏ها را به اين خدعه وا داشته است، به اين خاطر هيچ گاه دچار تفرق و دودستگى نشديم. “يدالله مع الجماعه” حضرت امير على عليه السلام (در نهج‏البلاغه) مى‏فرمايند كه هر گاه كه گوسفند از گله جدا افتاد، طعمه گرگ شد.

اتفاقيه

بعد از توفيقى كه ايران در عمليات بيت‏المقدس به دست آورد و خرمشهر از اشغال دشمن آزاد شد. صدام خود را در تحقق نقشه‏هايش ناكام ديد، لذا تلاش‏هايى براى تغيير وضعيت عراق در جهان آغاز كرد و مى‏خواست ايران را به عنوان متجاوز معرفى كند. وقتى در سال 1363 بحث آتش‏بس را به صورت جدى پيش كشيد. مى‏خواست قبل از اينكه دير شود و در حالى كه هنوز برترى‏هايى درصحنه‏هاى نظامى داشت و نقاطى از ايران در دستش بود بر سر ميز مذاكره بنشيند. اما از آنجا كه هنوز زمين‏هاى زيادى از ايران در دست دشمن بود و هنوز كفه ترازو به لحاظ سياسى و نظامى متعادل نبود و دلايل ديگر، امام حاضر نشدند آتش‏بس را در اين شرايط بپذيرند.
عراقى‏ها در بازداشتگاه‏ها براى ما چنين تبليغ مى‏كردند كه ماخواهان توقف جنگ و خون‏ريزى هستيم ولى رهبران ايران آتش‏بس را نمى‏پذيرند و... اين تبليغات منفى، تأثير به مراتب منفى‏ترى بين بچه‏ها داشت، شايد روزها اين موضوع دست مايه صحبت و بحث بين آن‏ها بود.
در اين مباحث بازداشتگاهى، طرف اصلى اعتراض و نقد گروه‏ها ما بوديم، كه چرا حضرت امام با آتش‏بس موافقت نمى‏كند. ما مى‏گفتيم در اين زمان كه صدام دم از آتش‏بس سرداده، هنوز سرزمين‏هاى زيادى از خاك كشور ما در اشغال نيروهاى عراقى است. صدام در اين وضعيت كه هنوز برترى دارد، مى‏خواهد ما را به پشت ميز مذاكره بنشاند، ولى من با آشنايى از سابقه دشمن در غرض‏ورزى‏هايش دارم بانگ مى‏زنم: خاك بر سر آن ملت و كشورى كه آتش‏بس را در داخل خاك خودش بپذيرد، و بدانيد آن كشور شكست را پيشاپيش پذيرفته است. حالا گيرم خرمشهر آزاد شده است، اما دشت‏عباس، مهران، دهلران، و مناطقى ديگر هنوز در اشغال دشمن است، حال چرا در وضعيتى كه جنگ رفته‏رفته دارد به نفع ما رقم مى‏خورد، آتش‏بس را قبول كنيم و پشت ميز مذاكره بنشينيم، آيا من اسير نبايد سكته كنم، نبايد بپرسم اين چه رژيمى است كه ما داريم، چرا آتش‏بس را در خانه خود پذيرفت. آتش‏بس خوب است اما آنجايى كه نقطه صفر مرزى است.
عراقى‏ها در ميان گروه‏هاى ديگر و اسرايى كه از طولانى شدن دوره اسارت خسته شده بودند القاء مى‏كردند كه شما جنگ افروز هستيد، ما به دنبال آتش‏بس هستيم و مى‏خواهيم از جنگ و ويرانى بيش‏تر جلوگيرى كنيم. عراقى‏ها مى‏دانستند كه در ميان چه كسانى تبليغ كنند ايشان كسانى بودند كه گذر هر روز از عمرشان در آن اردوگاه برايشان از هر شكنجه‏اى بدتر بود.
عناصر ضعيف و اسرايى كه غيرخدايى بر اوضاع مى‏نگريستند و مهم‏ترين مسئله برايشان حفظ خود بود همه چيز را از منظر نفع فردى مى‏ديدند، براى رسيدن به صلح و توافقى كه منجر به آزادى آن‏ها شود روزشمارى مى‏كردند و دائم پى‏گير اخبار و وقايع مرتبط با آن بودند، چشم به انتظار بودند كه آيا حركت و ابتكار فلان گروه و مركز جهانى و يا وساطت فلان نخست وزير يا رئيس جمهور درباره خاتمه جنگ به نتيجه خواهد رسيد يا نه؟ اخبار دروغى را كه در روزنامه‏ها مى‏خواندند به يك ديگر نشان مى‏دادند ولى ما به اين اقدامات دل نبسته و اعتمادى نداشتيم.
طبيعى بود كه چنين انتظارى، آن‏ها را از درون تهى مى‏كرد و هر خبرى كه حكايت از مواضع اصولى و محكم حضرت امام داشت، به آن‏ها ضربه مى‏زد، از اين رو ما را به عنوان تابعين امام، مقصر دانسته بر فشارهايشان مى‏افزودند. ما در حالى كه چشم اميد به اين رفت و آمدها نداشتيم و بى‏تفاوت نسبت به آن بوديم اما احتمال، تحقق نتيجه از آن را براى منافع كشور سودمند نمى‏دانستيم، ما آماده بوديم نه ده سال بلكه بيست سال در اسارت بمانيم، امام را مى‏شناختيم، ايمان داشتيم كه ايشان موضع غيرحقى كه نشان از ذره‏اى نرمش و كرنش و دور از آزادگى باشد اتخاذ نخواهند كرد.
به هر جهت انتشار اخبارى حول محور آتش‏بس و صلح و سرسختى امام و ايران نسبت به آن در سطح اردوگاه، نوعى فشار روحى براى ما در برداشت، چرا كه مى‏دانستيم همه اين‏ها دروغ است و واقعيت قضيه روى ديگر سكه دارد كه ما از آن بى‏خبريم.
افراد گروه‏هاى انحرافى كه ما را به عنوان حاميان امام در اين امر مقصر مى‏دانستند خواهان توضيح بودند، مى‏گفتيم: آتش‏بس در چنين وضعى اين حكم را دارد كه ما دو تا با هم درگير شديم، شما مرا زمين زده و دماغم را خونين و مالين و پيراهنم را پاره كرده‏ايد. در چنين حالى كه من نقش بر زمين شده‏ام و شما بر سينه‏ام نشسته‏ايد، مى‏گوييد آتش‏بس؛دو سه نفر هم براى وساطت آمده مى‏گويند آتش‏بس؛ اين صحيح نيست، نمى‏شود كه تو در موضع قدرت و قوت و من در موضع ضعف باشم، اين وساطت‏ها هم قبول نيست، چرا كه هم ضربه‏ات را زده‏اى، هم پيراهنم را پاره و دماغم را خونين كرده‏اى و بر سينه‏ام نشسته‏اى، طبيعى است در چنين وضعى كه تو به من مسلط هستى از پايان درگيرى و دعوا راضى باشى، و اگر من در اين‏حال و وضع به خاتمه دعوا تن در دهم و وساطت را بپذيرم در حقيقت، امضا مى‏كنم كه به شدت شكست خورده‏ام و ذليل و اسير تو هستم. اين‏گونه ختم غائله، توهين است. اما نه! حرف ايران اين است كه ما بلند شويم، من هم تو را زمين بزنم دماغت را خونين و پيراهنت را پاره كنم در توازن و برابرى قرار بگيريم، آن وقت آتش‏بس را بپذيريم.
آن‏ها مى‏گفتند عراق حاضر است پول و خسارت بدهد، گاهى عصبانى مى‏شدم، مى‏خواستم فرياد بزنم كه چه مى‏گوييد؟! كشور مرا نابود و لگدمال كرده و به خاك وطنم تجاوز كرده‏اند، خانواده‏هاى زيادى را داغ‏دار و نواميس بسيارى را هتك كرده و... آن وقت صحبت از خسارت مى‏كنند. شايع بود كه عربستان قصد دارد پنج ميليارد دلار از طرف عراق خسارت بدهد، اينها همه توطئه بود و ما مى‏دانستيم كه آن‏ها مى‏خواهند امام را در مقابل ملت بدهكار كنند تا بعدها به ما بگويند اين همان امام و رهبرى است كه شما به ايشان علاقه داشتيد و به او عشق مى‏ورزيديد ولى در حالى كه كيلومترها از خاك شما دست دشمن بود، آتش‏بس را پذيرفت.
مى‏گفتند عراقى كه خرمشهر را پس داد و مى‏خواهد غرامت و خسارت را از دست عربستان بدهد، چه فرقى مى‏كند كه از دست عربستان به ما غرامت بدهد يا خودش مستقيم بپردازد. چرا ايران بيخودى اصرار به اظهار پشيمانى عراق و تنبيه متجاوز مى‏كند. جواب مى‏گفتيم عراق، خرمشهر را پس نداد، بلكه پس گرفتيم. ثانياً پول عربستان صرف تقويت نظامى عراق مى‏شود نه پايان جنگ. ثالثاً اگر عراق اظهار پشيمانى نكند ما چه جوابى در برابر نسل‏هاى آينده خواهيم داشت؟ چه بگوييم كه عراق آمد، غيرت ما را لكه‏دار كرد و... حال كه نوبت به انتقام ما شد و مى‏خواستيم بر آن چيره شويم دست از مبارزه كشيديم و بلند شديم روى هم را بوسيديم! مگر صلح در اين حالت ممكن است؟ پس غيرت ملى ما كجا مى‏رود، ما نبايد به نسل‏هاى بعد بدهكار باشيم. امام زير بار اين بدهى نخواهد رفت و نظرشان درباره صدام تغيير نخواهد كرد، پس صلحى در كار نيست مگر اينكه خدا صدام را نابود كند و رژيم بعث از بين برود و دنيا دچار تحول پيش‏بينى نشده‏اى بشود و ما هم از لابه لاى اين تحول بيرون آمده آزاد شويم.
اما پس از هشت سال در تير ماه 1367 امام قطع‏نامه و به قول عراقى‏ها اتفاقيه 598 را پذيرفت)69(. در اينجا مسائلى است كه بايد با احتياط درباره آن توضيح دهم. مردم واقعاً خسته شده بودند، آن‏ها از ادامه جنگ به حالات مختلف احساس ضرر و خستگى مى‏كردند، با زبان بى‏زبانى و به عناوين مختلف به محضر امام مى‏رساندند كه ما ديگر خسته شده‏ايم، جنگ بس است.
به نظر من همان‏طور كه امام على عليه‏السلام بنا به اصرار اطرافيان و لشكريانش حكميت راپذيرفت، امام نيز در چنين شرايطى به فراخور زمان قطع‏نامه را پذيرفت. امت ما هم خسته شده بودند به امام گفتند بس است، امام هم گفت بس است. در بادى امر ما از وقوع اين حادثه خيلى ناراحت شديم تا اينكه پيام امام منتشر شد و ما دريافتيم كه بايد غيظ و بغض‏مان را نگه‏داريم و در راه‏هاى خير، مثبت و پيروزى به كار بريم. بغض‏هاى فروخورده و آينده نگرى امام دو سال بعد نتيجه داد و حقانيت ايران به تمام دنيا ثابت شد. اين وجه سياسى‏اش بود، اما مرا به عنوان يك افسر و سرباز راضى نمى‏كرد. گريه هم كردم و ناليدم كه من در عراق دربندم، حاضرم صد سال ديگر هم اينجا بايستم و صد سال ديگر شكنجه و محروميت بكشم ولى جنگ با عزت به پايان رسد.
با تمام احوال ناخوشى كه داشتيم با بچه‏ها صحبت كرديم قرار شد كه به نظر امام گردن نهيم. اگر غيراز اين مى‏كرديم به خيل خوارج مى‏پيوستيم و چون در تاريخ صدر اسلام با سابقه خوارج آشنا بوديم از آن ترسيديم و حذر كرديم. مانند امام كه فرمودند من جام زهر را نوشيدم، ما نيز كام و جان خود را به اين زهر آلوديم، دم فرو بستيم، خشم خود فرو خورديم و ناراحتى خود را پنهان كرديم تا خوشحالى دشمن فراهم نشود و آرزوى جدايى ما از رهبر و اماممان را به گور ببرد.
خدا شاهد است كه كام من از آن آتش‏بس و از آن زهر هنوز تلخ است، ولى امرى را پيشوا و مقتداى ما پذيرفته، آن هم به بهاى زهراگين كردن جانش، ما نيز با دل و جان خريدارش هستيم و و ظيفه‏اى جز تبعيت نداريم. و اين تبعيت و اطاعت از امام يكى از بزرگ‏ترين دستاوردهاى انقلاب در برابر دشمن است، دشمنى كه فاقد هر گونه پايگاهى اجتماعى در ميان مردم است.
به ياد دارم عصر هنگام براى هواخورى در محوطه بوديم كه يك دفعه از بلندگوى اردوگاه خبر پذيرش قطع‏نامه پخش شد. ابتدا ترديد داشتيم و به حساب حيله، تزوير و شيطنت دشمن گذاشتيم. به تبع پخش اين خبر يك ستوان اطلاعاتى به ميان بچه‏ها آمد و شروع كرد به مصافحه با بچه‏ها كه به قول آن‏ها اتفاقيه پذيرفته شده و ما ديگر جنگى با هم نداريم. بچه‏ها مدام از او راجع به زمان تبادل اسرا مى‏پرسيدند. او هم به فارسى مى‏گفت: اگر خدا بخواهد. بچه‏ها هر چه مى‏پرسيدند، او مى‏گفت: اگر خدا بخواهد.
بحث پذيرش قطع‏نامه از سوى ايران به سرعت قوت گرفت و در جرايد آن‏ها منعكس شد. و قطعى شد كه جنگ به پايان رسيده است. به اين ترتيب وضعيت ما از صورت اسير به صورت زندانى تغيير كرد. ديگر از آن شدت و حدت وسختگيرى دشمن كاسته شد. جالب اينكه عراقى‏ها تا آن موقع هر يك از ما را در قالب يكى از آن 6 گروه مى‏ديدند، اما پس از پذيرش قطع‏نامه، همه را به يك چشم مى‏نگريستند به حكم اينكه زندانى‏اند مى‏گفتند: هذا ضابط ضيوفنا.
هنوز در حالت شوك ناشى از پذيرش قطع‏نامه بوديم كه متأسفانه از جبهه‏ها خبرهاى ناگوار مى‏رسيد، رزمندگان دچار واخوردگى شده غافل‏گير شده بودند. عراق توانست در يك تهاجم عظيم، دو لشكر را در خوزستان دور زده و اسير كند)70(. ما آن موقع اطلاعات صحيحى نداشتيم اما از نمايندگان صليب سرخ شنيديم كه از حدود 24 هزار اسير ايرانى ثبت نام كرده‏اند، اين‏ها همه جوان، سرباز، افسر، نظامى و بسيجى بودند.
پخش خبر اين واخوردگى و اسارت وسيع نيروهاى ايرانى از طرف عراقى‏ها و بعد تأييد آن از طرف صليب سرخ، حكايت ازيك فاجعه نظامى داشت. بدون شك عراقى‏ها با برنامه، اين تهاجم جديد را آغاز كرده بودند تا توازنى در تعداد اسرا پيش آيد)71(. اگر در وضعيت قبلى جنگ خاتمه مى‏يافت به هيچ وجه تعداد اسراى ايرانى با تعداد اسراى عراقى برابرى نداشت، ايران سه برابر بيش‏تر از عراق اسير داشت. با تهاجم جديد عراق، آن‏قدر از ايران اسير گرفته شد كه اردوگاه‏هاى داخل عراق گنجايش نگهدارى اين تعداد اسير را نداشت. حتى فرصت و توان جابه جايى آن‏ها را نداشتند، لذا در كمى عقب‏تر از خط مقدم چادرهايى را بر پا كرده اسراى جديد را در آن چادرها جا داده بودند.
اين قضيه واقعاً براى من ناراحت‏كننده بود. زيرا پس از گذشت اين همه سال از آن حادثه تلخ، هنوز هم پاسخ مناسب داده نشده است. واقعاً نمى‏دانم در سلسله مراتب فرماندهى نظامى در ارتش و سپاه چه تحولى ايجاد شده بود كه پس از آتش‏بس، دشمن به راحتى توانست دو لشكر را دور بزند و نيروهايش را به اسارت بگيرد. مى‏بايست حداقل براى مقصرين، دادگاه صحرايى تشكيل مى‏شد كه نشد.
آتش‏بس به معناى غفلت از دشمن نيست و بايد از طريق سلسله مراتب فرماندهى نظامى به پايين‏ترين رده‏برسد كه همان خط اول (سرباز درجه‏دار و افسر) است، نه اينكه اول پايين‏ترين رده آن را دريافت و اجرا كنند، ونتيجه آن شود كه تعداد اسراى ايران در عراق از 16 هزار نفر به 40 هزار نفر برسد. چرا مرز بايد اين‏قدر باز و مرزداران سست و بى‏حال شوند كه اين چنين به اسارت برده شوند. به هر روى بايد اين مسئله بررسى شود، مسئله‏اى قابل تأمل و تعمق و البته لاينحل است، حداقل براى من لاينحل مانده است.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

مقدّمات عمليات مرصاد

پس از پذيرش قطع‏نامه به غيراز واخوردگى در جبهه‏ها و به اسارت درآمدن شمار زيادى از ايرانيان حادثه ديگرى روى داد كه اين هم از تبعات آتش‏بس بود، و آن حمله گسترده منافقين به خاك كشور از جبهه غرب بود كه توانستند به ميزان زيادى در عمق خاك ايران نفوذ كنند كه گسيل نيروهاى مسلح و مردمى به اين جبهه، آن‏ها را در نقشه‏اى كه در سر داشتند ناكام گذاشت و شكست سنگينى به ايشان وارد كرد.)72(
وقوع اين رويداد براى ما غيرقابل پيش‏بينى و غيرمترقبه نبود، بلكه از پيش حدس وگمان بر وقوع چنين حادثه‏اى داشتيم، چرا كه از قبل شاهد برخى تحركات منافقين در عراق و در اردوگاه‏ها بوديم. عمليات مرصاد و به زعم منافقين عمليات فروغ جاويدان)73( زمينه‏هايى داشت كه ما از نزديك شاهدش بوديم. از همان آغازين روزهاى جنگ تا آخرين روزهاى آن، افرادى به اسارت درآمدند كه برخى از ايشان چهره واقعى و ماهيت درونى خود را پنهان نگه داشته و روى خودشان را در نقابى از تزوير پوشانده بودند. اما به يكباره پس از آتش‏بس همه اين نهفتگى‏هاى درون آن‏ها سر برآورد.
نمى‏خواهم اسم ببرم ولى به عنوان نمونه در اردوگاه عنبر(رمادى) در سال 60 فردى از اين قماش اسير بود كه وقتى با او صحبت كردم از گرايش شديد وى به منافقين مطلع شدم، او اهل فكر و مطالعه بود، فعاليت‏هاى ابتدايى اين فرد براى يارگيرى و تبليغ در آن سال، بايكوت شد و او به عقب رانده شد و فهميد كه چه خبر است. در نتيجه چهره واقعى اش را به زير نقاب كشيد. او در تكريت با ما بود اما همچنان از ابراز و اظهار گرايش فكرى خود طفره مى‏رفت و پنهان كارى مى‏كرد، اما يك دفعه پس از آتش‏بس، او و امثال او مكنونات قلبى و درونى خود را بروز دادند و يكى شدند، دست به فعاليت هايى زدند و براى ثبت نام و جذب اسرا به سوى منافقين كوشيدند. تصور اوليه اين است كه اين تيپ افراد مى‏بايست باپذيرش قطع‏نامه، خود را بيش‏تر همراه نظام جمهورى اسلامى ايران نشان دهند تا اگر مبادله شدند و به كشور بازگشتند، شرمگين و خجل زده نباشند. اما از آنجايى كه ايشان به برنامه‏ها و طرح‏هاى منافقين اطمينان داشتند، با محاسبات غلط خود به پيروزى آن‏ها نيز يقين داشتند لذا به نفع آن‏ها آشكارا فعاليت مى‏كردند.
عناصر فريفته، به واقع عمليات منافقين را آخرين فعاليت عمده و نقطه اميد خود مى‏دانستند تا در پرتو آن، از مرز گذشته وارد كرمانشاه شوند و بعد به شكل ستون حركت كرده به همدان و قزوين و در آخر به تهران برسند! اين افراد، فريب تبليغات سازمان را خورده بودند، مى‏پنداشتند حضور و وجود منافقين در عراق و ميدان دادن به فعاليت‏هاى آن‏ها توسط صدام، عاملى است براى پيروزى. لذا گستاخ شده و جسارت چنين حمله‏اى را به خود داده بودند.
گرچه عراق و حزب بعث ساليان‏سال با منافقين خاصه در دشمنى و لجاجت با انقلاب اسلامى تشريك مساعى داشت، اما عراق تا جايى از آن‏ها حمايت مى‏كرد كه به نفعش بود.
منافقين حدود سال 62 حالا به هر دليلى از فرانسه يا رانده شدند يا خودشان خارج شدند، آمدند به عراق و در آنجا مستقر شدند. از نظر آن‏ها عراق پايگاهى بسيار مناسب براى ضربه زدن به انقلاب بود، لذا با تمام مسائل و مصائبى كه داشتند به عراق آمدند . دو - سه پايگاه در داخل عراق در اختيارشان گذاردند. حتى صدام در ملاقاتى با رجوى)74( وعده همه نوع كمك و پشتيبانى به او داد. در همان جلسه پيدا بود كه وجه مشترك اين دو، دشمنى با انقلاب اسلامى است. خبر اين ملاقات با آب و تاب فراوان در رسانه‏هاى عراق منعكس شد و جرايد با طول و تفسير بسيار در موردش قلم فرسايى كردند.
از نظر ما رزمندگان ايرانى كه در عراق اسير بوديم؛ صدام يك عنصر فاسد، شرور و بى‏منطق را فقط به خاطر دشمنى با امام و جمهورى اسلامى به عراق آورد و از او حمايت كرد. شخص رجوى كوچك‏تر از آن بود كه اصلاً در رفت وآمدهاى سياسى جايى داشته باشد. وقتى صدام با او ملاقات كرد، ما پى برديم كه بزرگ كردن رجوى در عراق و پخش نمايش نامه آن در بخش فارسى تلويزيون عراق فقط به خاطر معرفى اين فرد و بزرگ جلوه دادن او به ملت ايران است كه از قبل او را مى‏شناخت. عراق مى‏خواست او را فردى مطلوب و با وجاهت نزد ملت ايران به ويژه اقشار كم اطلاع و كم سواد معرفى كند و جا بيندازد كه او براى دشمنى اش با انقلاب اسلامى محق است. اين مسئله به طور جدى در رسانه‏هاى عراقى دنبال مى‏شد اما مردم ما فهيم‏تر از آن بودند كه به اين خيمه شب بازى‏ها اعتنا كنند.
ما از حركت رجوى و انتقال نيروهايش به عراق چيزى جز زبونى، عجز و حقارت استنباط نمى‏كرديم، اعتنايى هم به اخبار تحليل و تفسيرهاى دشمن نداشتيم و با اسباب و لوازمى كه داشتيم تفسير جداگانه‏اى از اين نيرنگ داشتيم. تفسير ما بر حقارت رجوى و پوشالى بودن قدرت صدام بود كه به هر خس و خاشاكى دست مى‏زد.
به ياد داشتم پس از پيروزى انقلاب، رجوى خواستار انحلال ارتش بود و براى امام پيغام فرستاده بود كه بايد سران نظامى را مجازات كنند. حضرت امام هم به احمد آقا گفته بود كه ارتش بايد بماند، اگر او در مورد سران ارتش مطلب و شكوه‏اى دارد به ما بدهد تا رسيدگى كنيم، حضرت امام درست و با منطق ادعاى غيرمنطقى و غيرعقلايى اين فرد را پاسخ دادند. رجوى با اين پيشنهاد غيرمنطقى بيش‏تر قصدش خودنمايى و طرح خود بود، مى‏خواست سهمى در اداره انقلاب بگيرد.
لذا ما از حقارت شخصيت و غيرمنطقى بودن افكار رجوى اطلاع كامل داشتيم اما گروه‏هاى انحرافى و مخالف، از اين اوضاع دفاع مى‏كردند، تعدادى هم بودند كه نسبت به او بى‏تفاوت بودند، برخى هم نظرشان را عنوان نمى‏كردند، موضع صريحى نداشتند، ايشان همان‏هايى بوند كه نقاب بر چهره داشتند.
به هر حال صدام به منافقين ميدان تازه‏اى داد، سازمان امپراتورى تبليغات جهانى نيز به وسيع شدن اين ميدان كمك كردند و حمايت همه جانبه‏اى از منافقين آغاز شد. و ما در دل دشمن از نزديك اين هجوم تبليغاتى را مى‏ديديم ولى اصلاً به آن اعتنايى نمى‏كرديم. بالتبع وجود و حضور منافقين در عراق موجب شد تا افرادى كه مخالف سياست‏هاى رهبران انقلاب اسلامى بودند فرصتى براى عرض اندام به دست آورند، تعدادى به حمايت صريح از آن‏ها برخاستند و گروه تازه‏اى تشكيل دادند و با همين جوهره ماهيتى يافتند، و هميشه در رخدادها و مسائل اردوگاه، روياروى ما مى‏ايستادند.
در قبال آن همه پشتيبانى و تبليغات براى منافقين از سوى عراق، آن‏ها نيز خدمات متقابلى به حزب بعث مى‏دادند و با استفاده از افراد ستون پنجم خود، اطلاعات نظامى و سياسى ايران را جمع آورى و در اختيار عراق مى‏گذاشتند.
فايده دوم اين گروه براى صدام، در اختيار داشتن اهرمى در برابر ايران بود كه به گروه‏هاى مخالف عراق مانند حزب الدعوه و مجلس اعلاى عراق اجازه فعاليت در خاك ايران مى‏داد. هر چه كه منافقين خوش خدمتى و همراهى با صدام حسين مى‏كردند، امكانات و لوازم بيش‏ترى در اختيارشان قرار مى‏گرفت و فرصت‏هاى خوبى به آن‏ها داده مى‏شد. يكى از اين فرصت‏ها براى منافقين، حضور و فعاليت و رخنه در ميان اسراى ايرانى بود. آنان مى‏پنداشتند كه با نفوذ در ميان اسرا مى‏توانند شمار زيادى از آنان را با خود همراه كنند و با استفاده از آن ضربات سنگينى به ايران بزنند. اسرايى هم مانند ناصر عراقى و ابراهيم ايران‏منش با آن‏ها همراه بودند. ابتدا نمايندگانى از منافقين با ايشان ملاقات كرده از ديدگاه‏هايشان با خبر شدند؛ بعد به هم قول همكارى داده بودند. به غيراز اين تعدادى از منافقين را هم تحت عنوان اسير به اردوگاه وارد كرده بودند و براى تشكيل لشكر به اصطلاح آزادى بخش فعاليت مى‏كردند.
پيش از اين درباره يكى از راه‏هاى جذب اسرا به منافقين تحت عنوان زيارت كربلا صحبت كردم. كلاً در اسارتگاه‏ها كسانى به منافقين مى‏پيوستند كه جوان بودند و زير 30 سال سن داشتند و چندين بار آن‏ها را براى آشنايى به پايگاه‏هاى خودشان برده بودند و حتى جاذبه‏هايى مانند روابط آزاد پسر و دختر برايشان فراهم كرده بودند.
پس از آتش‏بس، منافقين كه در چنين بسترى رشد كرده و دل به حمايت و پشتيبانى صدام بسته بودند، آماده شدند تا به ايران حمله كنند. به اين منظور به اردوگاه آمده و گروهى حامى و وفادار به خود را بردند. از اين تعداد چهار، پنج نفرشان برگشتند، اما چندتايى از آن‏ها ماندند و در عمليات به اصطلاح فروغ جاويدان شركت كردند و با شكست سختى مواجه و قلع و قمع شدند.
متأسفانه در اين ميان بچه‏هاى خوبى هم كه در اردوگاه بودند و با ما سر دشمنى نداشتند و آدم‏هاى ملايمى به حساب مى‏آمدند به جمع آن‏ها كشيده شدند. يكى از اين افراد خوب و ملايم را دو - سه بار ديدم كه با آن‏ها ملاقات داشت و صحبت مى‏كرد و قدم مى‏زد، خيلى متمايل به آن‏ها شده بود و تلاش مى‏كرد به آن‏ها بپيوندد، بدش نمى‏آمد، در فرصتى مناسب او را به گوشه‏اى كشاندم و مفصل با او صحبت كردم و توانستم او را از رفتن و همراه شدن با ايشان منصرف كنم كه به لطف خدا نرفت و ماند و با ما به ايران آمد.
اسرايى كه در عمليات منافقين شركت داشتند به پيروزى خود اميدوار بودند. و به آن‏ها وعده داده شده بود كه رجوى براى‏شان از صدام مجوز آزادى مى‏گيرد، در هر صورت آن‏ها موقع مبادله اسرا (اگر فرا مى‏رسيد) به منافقين و عراق پناهنده مى‏شدند. همان‏گونه كه تعداد زيادى از آن‏ها ماندند و يا اينكه به كشورى اروپايى رفتند. نمايندگان صليب‏سرخ به آن‏ها مى‏گفتند: لازم نيست حتماً به ايران برگرديد، هر جا دوست داريد مى‏توانيد برويد. اين امتياز، شامل حال همه اسرا نمى‏شد بلكه فقط امتيازى بود كه براى منافقين قايل مى‏شدند و اين جزء همان توافقات ميان رجوى و صدام بود. آن‏هايى كه در آنجا (عراق) ماندند، بيش‏ترشان تحويل منافقين شدند.
اين مسائل در هر اردوگاهى وجود داشت، دامنه تبليغ آن‏ها مختص تكريت نبود. در همه اردوگاه‏ها فعال بودند، از اردوگاه موصل حدود شصت نفر را برده بودند. منافقين حتى از ميان افسران و درجه‏داران و سربازان و بسيجيان اسيرى كه توسط صليب‏سرخ ثبت‏نام نشده بودند نيز يارگيرى‏هايى كرده بودند، توانسته بودند در ظاهر نيروى چشمگير و پياده نظامى جمع و جور كنند و در عمليات مرصاد شركت دهند كه نقشه آنان با شكست مواجه شد و تار و مار شدند. هر كه را بردند و در اين عمليات شركت دادند، ديگر برنگرداندند، گويا آن‏هايى را هم كه زنده از صحنه نبرد بازگشته بودند، همچنان در ميان خود نگه‏داشتند و يا به اروپا بردند.
اما آن تعداد از طرفدارانشان كه در اردوگاه مانده بودند، بعد از حمله مرصاد ديگر نادم و پشيمان بودند و ديگر چيزى به عنوان منافقين در اردوگاه نداشتيم.


بركنارى آيت‏الله منتظرى

هر اتفاقى كه در ايران رخ مى‏داد خبرش به نحوى به ما مى‏رسيد و ما در ابتدا به ساكن نشر اين خبر را حمل بر شيطنت دشمن مى‏كرديم.
اگر مسئله و اختلافى در فضاى سياسى ايران بين رهبران و مسؤولان پيش مى‏آمد، صرف‏نظر از درجه اهميت موضوع، دشمن مى‏كوشيد از آن براى سرگرم كردن اسراى ايرانى و بهره‏بردارى به نفع عراق استفاده كند. ما هميشه نوعى شيطنت و تزوير در اعمال و رفتار عراقى‏ها در خصوص انتشار اخبار مربوط به داخل ايران، حس مى‏كرديم.
از جمله اخبارى كه دشمن در آنجامى پراكند، خبر اختلاف بين رهبرى و قائم مقام رهبرى يعنى حضرت امام (ره) و آيت‏اللَّه منتظرى بود. عراقى‏ها با درج و انعكاس نامه‏هاى رد و بدل شده بين امام و آقاى منتظرى در جرايدشان و تحريف و سانسور آن‏ها مى‏خواستند موضع خود را در جنگ بر حق جلوه دهند و بگويند كه انقلاب ايران نمودى از سركشى و گردن فرازى در منطقه است.
اخبار و محتواى تحريف شده نامه‏ها كه در مطبوعات و رسانه‏هاى جمعى عراق منعكس مى‏شد به اطلاع ما هم مى‏رسيد. نوعى ناباورى در ما ايجاد مى‏كردند. نمى‏توانستيم صحت اين نامه‏ها را بپذيريم، تا اينكه از طرق مختلف و مجارى موثقى، صحت خبر برايمان ثابت شد. على‏رغم ميل باطنى، مجبور بوديم چنين پيش آمدى را بپذيريم.
ما در ايران نبوديم تا شاهد و ناظر اختلافات باشيم، لذا نسبت به اين دست اخبار، بى‏توجه به تفسير دشمن، خبرهاى رسيده را تحليل مى‏كرديم و به اقناع و توجيه خود مى‏پرداختيم، و خود را دل‏دارى مى‏داديم كه اين اختلاف سطحى، گذرا و عادى است و دشمن از روى غرض و مرض آن رابيهوده بزرگ و داغش مى‏كند و انتظار داشتيم كه خيلى سريع اين بساط چيده شود. ولى هر روز كه مى‏گذشت مسئله عميق‏تر مى‏شد، گويا اين روند در ايران همچنان ادامه داشت.
دشمن ازاين واقعه خيلى خوشحال بود و حسابى پيرامون آن مانور مى‏داد و دروغ و راست، مطالبى حول و حوش آن مى‏نوشت. تا اينكه در مرحله‏اى مهم‏ترين خبر روز رسانه‏هاى عراق، همين موضوع بود و در جرايد براى آن يادداشت و سرمقاله مى‏نوشتند. گاهى عراقى‏ها به اتاق ما مى‏آمدند و مچ دستانشان را به نشانه دستبند روى هم مى‏گذاشتند كه يعنى آقاى منتظرى را هم بردند. آن‏ها نمى‏توانستند خوشحالى خود را از اين موضوع پنهان كنند و لذا اخبار اين واقعه تلخ را كمال و تمام، آن‏طور كه خود مى‏خواستند پخش مى‏كردند.
آنچه كه ما را به تدريج وادار به پذيرش اين دوگانگى و اختلاف مى‏كرد، شناختى بود كه از اين دو بزرگوار داشتيم. حضرت امام را صاحب بينشى عميق و همه‏جانبه‏نگر و آقاى منتظرى را عالمى ساده‏دل كه مبارزات و سختى‏هاى بسيارى را در زندان از سر گذرانده بود مى‏شناختيم. آيت‏اللَّه منتظرى حداقل از باب فقاهت مورد توجه امام بود ولى افراد ناخالص و نابابى پيرامون ايشان بودند كه از سادگى‏اش سوء استفاده مى‏كردند. آنان آقاى منتظرى را تكيه‏گاهى براى اعمال ناصواب و مخالف انقلاب و سياست‏هاى نظام قرار داده بودند. به هر روى تا اينجا پذيرفتيم كه مسئله جدى است كه دشمن از آن به نفع خود سود جسته و اشاعه‏اش مى‏دهد.
بچه‏هاى حزب‏اللهى از دريافت اين اخبار متأثر و ناراحت و خيلى در فكر بودند كه چرا اين‏طور شد. سابقه مبارزاتى و محروميت‏هاى دوران زندان و شكنجه‏هاى آقاى منتظرى كم نبود، وضعيت زندان ايشان مورد تأييد اشخاصى چون آيت‏اللَّه طالقانى بود. برخى از دوستان علاقه عميقى نسبت به ايشان داشتند و برايشان اين موضوع پيچيده شده بود و صفاى باطن، آن‏ها را برانگيخته بود كه چرا بايد چنين شخص عالم و مبارزى اكنون بايد دست مايه‏اى براى خوشحالى دشمن و ضربه به انقلاب و امام شود.
اما علاقه‏مندى من به آقاى منتظرى به تبعيت از امام و عقايد امام بود. شخصيت علمى و مبارزاتى آقاى منتظرى مورد احترام همه ما بود. با بروز اين واقعه بچه‏ها دچار تشكيك و سرگردانى شدند و سر دو راهى ماندند كه چه بكنند. با جلسه و بحثى كه ترتيب داديم تصميم بر اين شد كه در اين مورد حرفى نزنيم و سكوت اختيار كنيم. مى‏دانستيم كه دشمن، ضدانقلاب و دنياى استكبار نه امام و نه آقاى منتظرى، هيچ‏يك را قبول ندارند، پس نبايد موضعى مى‏گرفتيم كه شادى و خرسندى آن‏ها را فراهم مى‏كرد، نظر ما مى‏بايست همان نظر امام مى‏بود و با سكوت خود مى‏بايست بر آن صحه مى‏گذاشتيم.
ولى برخى در موضع افراط و تفريط بودند. تعدادى آتش‏شان تندتر بود و از اين واقعه اظهار خوشحالى مى‏كردند وبعضى هم مأيوس و دل سرد شده بودند و اخم كرده بودند كه چرا امام ،چنين كارى كردند و شخص بزرگوارى مثل آقاى منتظرى را با آن مقام و سابقه، بر كنار كرده‏اند و لذا صحبت‏هايى در جهت تضعيف امام و شعله‏ور كردن آتش اختلاف طرح مى‏كردند.
وقتى ديگر بچه‏ها سراغ ما آمده موضع و نظرمان را جويا مى‏شدند، مى‏گفتيم: بهترين كار سكوت است چرا كه ما در دست دشمن گرفتاريم و اطلاع درستى از اصل حادثه نداريم، اين خبرها كه مى‏نويسند و پخش مى‏كنند، همه دست خورده است، نمى‏توان به يك مشت اطلاعات تحريف شده اعتماد كرد؛ و ديگر اينكه گيريم مسئله‏اى هم باشد، به ما ربطى ندارد، ما در مقام و جايگاه تصميم‏گيرى براى نظام نيستيم، نبايد اين وقايع در روحيه ما تأثيرى بگذارد، چرا كه هدف اصلى دشمن از پخش اين اخبار ايجاد اختلاف و زدن ضربه‏اى كارى به ماست.
دشمن مى‏خواست چنين القا كند كه شما در حالى مقاومت مى‏كنيد كه رهبرانتان بر سر قدرت با هم درگير شده‏اند و شب و روز آن را تبليغ مى‏كردند و براى تكميل پروژه تبليغى خود تعدادى از اسراى واخورده را براى مصاحبه و تفسير پيرامون موضوع بركنارى آيت‏اللَّه منتظرى به راديو و تلويزيون مى‏بردند.
آن‏طور كه جرايد عراق مى‏نوشتند، قائم مقام رهبرى به يكباره و يك شبه به زير كشيده شد و تصاويرش را از همه اماكن پايين آوردند. ابتدا باور اين امر دشوار و براى ما قابل قبول نبود و آن را به حساب تحليل، تفسير و تزوير دشمن مى‏گذاشتيم.
اما پس از تأييد خبر از مجارى مختلف به اصل واقعه پى برديم و آن را به فراز و نشيب‏هاى سياسى انقلاب و انقلابيون مرتبط دانستيم، در اين شرايط بود كه احساس كرديم لازم است بيش از گذشته تبعيت خود را از امام اظهار كنيم. اين صحنه آزمايشى بود تا يكبار ديگر پاى بندى خود را به امام اثبات كنيم. نمى‏خواستيم جزو خوارج باشيم و حكم به از ميان برداشتن امام على (معاذالله)، معاويه و عمروعاص صادر كنيم، نمى‏توانستيم هم امام را رد كنيم و هم آقاى منتظرى را، اين كارى غلط و خطايى فاحش بود. بهترين موضع براى ما حفظ رويه گذشته، ماندن بر اطاعت و تبعيت از امام بود، بايد از مواضع امام پيروى مى‏كرديم. باور و ايمان داشتيم كه هيچ حركت امام بى‏حساب و كتاب نيست. از اين رو ورود و خروج اشخاص به دايره حكومت تأثيرى بر ما نمى‏گذاشت، اگر كسى مورد اعتماد امام بود ،مورد وثوق ما هم بود، اگر كسى از نظر امام مردود و قابل‏قبول نبود از طرف ما هم پذيرفته نمى‏شد. تولى و تبرى ما نسبت به اشخاص، بر محور امام استوار بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آن غروب غم‏بار

در كل دوران اسارت، ما حزب‏اللهى‏ها يا به زعم عراقى‏ها “جماعت خمينى” كاملاً مواضع و عقايدمان روشن و شناخته شده بود. ملاك اين شناخت از نظر عراقى‏ها، دل بستگى و عشق و علاقه‏اى بود كه به امام، سياست‏ها، تصميمات و فرامين ايشان داشتيم نه چيز ديگر.
عراقى‏ها بغض و كينه‏اى كه از ما به دل داشتند ناشى از همين بينش و شناخت بود. ما را آدم‏هايى مى‏دانستند كه پا در جاى پاى امام گذاشته‏ايم. شايد عراقى‏ها از ما بدشان هم نمى‏آمد چرا كه قرآن مى‏خوانديم، آداب دينى را در آن شرايط سخت و دشوار اردوگاه به جاى مى‏آورديم، اما بغض و كينه آنان فقط به خاطر همان اطاعت و تبعيت و عشق ما به امام بود. اين مسئله خيلى آن‏ها را آزار مى‏داد. وجه تمايز ما با گروه‏هاى ديگر در همين اطلاعات و فرمان‏بردارى از امام بود. ما در حالى عاشق و تابع امام بوديم كه در دست دشمن گرفتار آمده بوديم ولى حاضر نبوديم ازعشق خود دست بكشيم و در عوض حاضر بوديم براى آن هر بهايى بپردازيم.
عراقى‏ها مى‏گفتند همان‏طور كه امام خمينى حرفى مى‏زند و بر سر آن مى‏ايستد اين جماعت بر سر حرف خود مى‏ايستند و اگر انواع و اقسام مصايب و بلايا را بر سرشان بياوريم باز بر مواضع خود پافشارى مى‏كنند.
ما هميشه در پى اين بوديم كه ببينيم امام چه مى‏گويند و چه رهنمود و صحبت تازه‏اى دارند تا از آن، جان و روح تازه‏اى بگيريم و برنامه‏هاى بعدى خود را بر اساس آن تنظيم كنيم. اين آن اطاعت و تبعيتى بود كه خشم عراقى‏ها را برانگيخته بود. ما وظيفه داشتيم پيام امام را در دل دشمن به آن‏ها برسانيم و بگوييم پيروان خمينى كسانى هستند كه بيم از جان خويش ندارند و اين تحليل و تفسير واقعى از صدور انقلاب بود. بارها از من پرسيدند كه آيا (امام) خمينى را دوست دارى؟ با صراحت مى‏گفتم: بله دوست دارم. هر چه آزار و تنبيه مى‏كردند و محروميت مى‏دادند بر نظر خودم بودم و از آن عدول نمى‏كردم. ما با عشق به امام و جانبازى در راه ايشان، مى‏خواستيم اين پيام را به عراقى‏ها بدهيم كه رهبر ما، خدايى است. شما بياييد و دست از اين رهبر دنيايى خود برداريد، به بانگ بلند فرياد مى‏زديم: نحن نحب‏الخمينى، و اين دشمن را عذاب مى‏داد.
دشمن مى‏خواست به هر حيلت و فريبى كه شده ما دست از حمايت امام برداريم چرا كه بزرگ‏ترين اهرم صلابت و مقاومتى كه در اختيار ما بود، همين توجه و توسل به شخص حضرت امام بود. در طول هشت سال و اندى نتوانست نظر ما را ذره‏اى نسبت به امام تغيير دهد، شايد اگر ما در ايران بوديم، گفته مى‏شد چنين وضعى اغراق، ظاهرى و از سر ريا بود، اما ديگر در دست دشمن كه هر لحظه در انتظار مرگ بوديم، تظاهر و ريا معناى نداشت. دهانمان را پر خون مى‏كردند اما نام خمينى از آن نمى‏افتاد، قلبمان را جريحه‏دار و پر فشار مى‏كردند اما عشق خمينى در آن نمى‏مرد، جسم ما را پاره پاره مى‏كردند اما روح و جان خمينى در كالبد ما بود. حالا با چنين عشق سوزانى كه نسبت به امام داشتيم و چشم اميد ما بعد از خدا به سوى او بود، ناگهان خبر فوت ايشان در يك غروب غم بار به هنگام هواخورى با بلندگو در سطح اردوگاه پخش شد. من حواسم نبود داشتم با يكى از بچه‏ها قدم مى‏زدم و صحبت مى‏كردم كه مهندس بهروز (فرجى داور) با چشمانى اشكبار جلوى من ايستاد، احساس كردم اتفاقى افتاده، پرسيدم: چى شده؟ گفت: مگر از بلند گو نشنيدى؟ گفتم: نه! چه چيزى را؟! گفت: خبر فوت امام را اعلام كردند. يك دفعه سرما تمام وجودم را گرفت، زانوهايم سست شد و نشستم ديگر قدرت تصميم‏گيرى نداشتم. بلافاصله عراقى‏ها هم كه از اين اوضاع مى‏ترسيدند، سوت زدند و همه را جمع كرده به داخل اتاق‏ها فرستادند.
ما خبرى از بيمارى امام را شنيده بوديم، اما انتظار رحلت ايشان را نداشتيم چرا كه امام قبلاً هم سابقه بيمارى و بسترى شدن داشت ولى پس از مدتى دوباره بهبودى يافته بودند. اما اين بار تقدير جور ديگرى و خلاف ميل و دعاى ما رقم خورد. نمى‏توانستيم اين حقيقت را كه ديگر امام در بين ما نيست باور كنيم. از شنيدن خبر شوكه شده بوديم...
عراقى‏ها به داخل اتاق ما آمدند و گفتند در ايران اعلام عزاى عمومى شده است ولى در اينجا كسى حق ندارد سوگوارى كند، اينجا عراق است و ايشان رهبر ما نيست، شما هم اسير هستيد و تابع مقررات اردوگاه، حق عزادارى نداريد. به ياد دارم كه سرهنگ مدارايى گفت: نه! اين‏طور نيست! ايشان رهبر ماست و ما نمى‏توانيم بى‏تفاوت باشيم، بايد عزادارى كنيم. بعد از بحثى كوتاه عراقى‏ها گفتند: باشد عزادارى كنيد اما فقط داخل اتاق، بدون سرو صدا، در اين صورت اشكالى ندارد و گرنه ممنوع مى‏شود، بعد در رابستند و رفتند.
بچه‏ها آن شب شام نخوردند، همين‏طور ماتم زده و مغموم روى تخت‏ها نشسته بودند، سرهنگ مدارايى شروع كرد به صحبت و مدتى با گريه و صدايى محزون سخنرانى كرد. او اشك مى‏ريخت و شمرده شمرده سخن مى‏گفت. بعد براى اولين‏بار ديدم كه كاغذى در آورد و شروع كرد به خواندن، مداحى و مرثيه سرايى كرد. ايشان از همه ما مسن‏تر و بزرگ جمع ما بود، تقريباً آن موقع 52 سال داشت، آن بيانش و آن شعرش و اشك چشم‏هايش، لحن و حالت كلامش، خود به خود آدم را مجذوب مى‏كرد. بچه‏ها به همراه وى دم گرفتند. مى‏خواندند و مى‏گريستند، بعد مدارايى اشاره كرد كه بلند شويد. بلند شديم و سينه زديم. آن شب تا ساعت 12/5 بچه‏ها سينه‏زنى و مداحى كردند. با اينكه ساعت 12 خاموشى بود ولى به آن اعتنايى نشد، عراقى‏ها هم در آن حال و وضع روحى ما جرأت درگيرى نداشتند. بعد از مراسم، نشستيم و براى روزهاى بعد برنامه عزادارى و مراسم سوگوارى تنظيم كرديم. آن شب بيش‏تر بچه‏ها نخوابيدند و دو - سه نفرى صحبت مى‏كردند.
صبح كه عراقى‏ها دوباره آمدند، تهديد كردند كه نبايد عزادارى كنيم. ما به هم گفتيم زير بار اين دستور نخواهيم رفت و كار خودمان را مى‏كنيم. در را باز كردند ما براى دستشويى و هواخورى رفتيم و بعد دوباره به اتاق‏ها برگردانده شديم، سربازها اين بار درها رابسته قفل كردند و ديگر تا يك هفته آن را باز نكردند، زيرا متوجه شده بودند كه ما در انجام عزادارى مُصر هستيم.
در اين يك هفته، ما در اتاق شماره 4، شب‏ها مداحى، نوحه سرايى و سينه زنى مى‏كرديم و در طول روز هم مشغول مطالعه و تحليل پيرامون اين وضعيت بوديم. مباحث ما بيش‏تر حول محور جانشينى حضرت امام بود. مسئله جانشينى آقاى منتظرى كه منتفى شده بود، لذا هر كس فراخور اطلاعات، تجربيات، بينش و شناختى كه از افراد مسائل سياسى ايران داشت، نظر مى‏داد و فردى را به عنوان جانشين امام حدس مى‏زد. اما همه تقريباً روى يك ويژگى اتفاق نظر داشتيم و نسبت به آن همفكر بوديم و آن اينكه غير سيد، جانشين امام نخواهد شد. از اين رو وقتى آقاى‏هاشمى رفسنجانى مطرح شد ما گفتيم چنين چيزى امكان ندارد. گر چه امام معتقد به انتخاب ملت از طريق خبرگان بودند اما اين را هم مى‏دانستيم كه امام، امتش را بدون راهنما نگذاشته است و حتماً بر سيد بودن جانشين خود، راهنمايى‏مان كرده‏اند. در ميان كسانى كه از آنان به عنوان جانشين امام ياد مى‏كرديم از آيت‏اللَّه خامنه‏اى هم نام برده شد، اما نه با قوت و شدت. بيش‏ترين نگاه‏ها به سوى آيت‏اللَّه موسوى اردبيلى (رئيس وقت ديوان عالى كشور) بود. اين بحث‏ها ادامه داشت تا اينكه سه روز بعد، با تأخير، خبر انتخاب آيت‏اللَّه خامنه‏اى به جانشينى امام به ما هم رسيد.
با اينكه انتخاب آقاى خامنه‏اى براى ما دور از ذهن بود ولى از اين حسن انتخاب خيلى خوشحال شديم. خوش حالى ما در آن عالم ماتم و عزا دو وجه داشت. وجه اول به خاطر انتخاب احسنى بود كه صورت گرفته و چنين شخصيتى را به رهبرى ايران برگزيده بودند وجه دوم به خاطر جلوگيرى از وقفه در كار رهبرى و امامت مردم بود. اما خوشحالى من به شخصه وجه سومى هم داشت و آن اينكه من با آقا قبل از پيروزى انقلاب آشنا بودم و در ايشان بزرگى، قدرت كلام و بينش عميقى سراغ داشتم. به اين ترتيب ما آرام شديم و تقريباً احساس كرديم در خصوص رهبر، چيزى را از دست نداده‏ايم. گر چه شخصيت امام ،شخصيتى بى‏نظير، استثنايى و حاكم بر دل‏هاى مردم بود، و به قول معروف آنچه كه خوبان همه داشتند، امام به تنهايى داشت.
پس از يك هفته در اتاق ما باز شد، مجلس ختمى در اتاق برگزار كرديم كه در آن تقريباً همه گروه‏ها شركت مى‏كردند( ديگر در آن موقع گروهى به نام منافقين وجود نداشت)، هر گروهى در يكى از شب‏ها مجلس مى‏گرفت و همه در آن شركت مى‏كرديم. چهار مجلس ختم از طرف گروه‏هاى حزب‏اللهى، مليون، خلبان‏ها و حتى سلطنت‏طلب‏ها منعقد شد قصد گروه‏هاى ديگر آن بود كه بگويند ما از شما عقب‏تر نيستيم، در اين مسئله ايشان رهبر ما هم بوده و ضايعه فقدان ايشان براى ما هم ناگوار است. ماهم از اين يك دلى و وحدت پيش آمده استقبال كرده و خشنود بوديم. گروه‏ها هر يك جداگانه به اتاق ما براى دل جويى و عرض تسليت مى‏آمدند. گويى كه ما نسبت به آن‏ها صاحب عزاييم. فوت امام دل برخى از سخت‏ترين افراد را نرم كرد و نسبت به ما خوش بين شدند، اين فرصتى براى ما بود و ما آغوش‏مان مثل هميشه به روى آن‏ها باز بود و ايشان را پذيرا بوديم، هر كس كه بودند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تأثير فقدان حضرت امام

فقدان امام براى ما ناراحت‏كننده و سنگين بود، احساس كرديم تكيه گاهمان فرو ريخت و تنها مانديم. نه از آن رو كه اگر امام زنده بود و ما به ايران مى‏رفتيم، منافع مادى بيش‏ترى به ما مى‏رسيد و حالا كه ايشان نيست، چنين نخواهد شد.
ما كسانى بوديم كه از روى عقيده ناشى از دستور امام و متأثر از فضاى انقلاب، به جبهه آمده و جنگيده بوديم و در آخر، كارمان به اسارت ختم شده بود. حال برايمان سؤال بود با اين وضعيت و در فقدان امام و روى كارآمدن جانشين ايشان، آيا تغييراتى در رهنمودها، سياست‏ها و خط مشى‏هاى انقلاب و مسائل جنگ پيش مى‏آيد؟
حضرت امام جنگ را در رأس امور مى‏دانست، در هر زمينه‏اى اولويت را به جنگ داده بودند و ما اسرا بزرگ‏ترين دغدغه فكرى ايشان بوديم. در اين شرايط، حداقل براى چهل روز تا اربعين حضرت امام مسئله اول و مهم كشور برگزارى با شكوه مراسم تشييع، تدفين و عزادارى اين مرد بزرگ بود و به حق هم شايسته چنين عظمت و شكوهى بود. تا اربعين امام هر اميدى را براى آزادى خود به فراموشى سپرديم و بعيد مى‏دانستيم كه در اين ايام مسؤولان به فكر ما باشند. براى چهل روز در اميد به آزادى را كاملاً به روى خود بستيم.
گرچه ما از ايران دور بوديم ولى در همان مدتى كه در آنجا بوديم و در طول دوران اسارت به خصوصيات و سياست‏هاى امام آشنا شده بوديم، و در سختى‏ها و مرارت‏ها، شنيدن حرف و سخن و عبارتى از امام، ما را تسكين مى‏داد و صبور مى‏شديم. امام در طول جنگ از آن واسطه‏ها مى‏خواستند كه موضع خودشان را در قبال جنگ تعيين كنند كه آيا عراق را به عنوان متجاوز به رسميت مى‏شناسند يا خير؟ و آيا قبول دارند كه ما كشورى انقلاب هستيم و بنا به خواست خودمان انقلاب كرديم و كشور عراق تحت رهبرى شخص قلدرى مثل صدام و به تحريك ديگران آمده و مانع تحقق انقلاب ما مى‏شود؟ ما تا اين حد امام را صريح و قاطع مى‏شناختيم و با روحيات ايشان آشنا بوديم و به آن خو گرفته بوديم. امام مردى نبود كه زير بار اين قلدرمآبى‏ها بروند. غيرت مردى بود كه نظير نداشت او با زبان مردم، با مردم سخن مى‏گفت. اين ويژگى امام در ديگر رهبران جهان و انقلاب‏ها و نهضت‏ها يافت نمى‏شود.
حال، امام از دستمان رفته است و براى ما اسراى حزب‏اللهى سؤال بود كه در فقدان امام، كشورمان چه وضعيتى پيدا خواهد كرد؟ ما از امام آموخته بوديم كه رضاى خدا را مقدم بشماريم. با شناختى كه من در تك‏تك بچه‏هاى اتاق شماره 4 داشتم مى‏توانم با قاطعيت بگويم كه هيچ‏يك طمع مادى و دنيوى نداشتند كه با بودن امام تأمين شود و با نبودن ايشان به دست نيايد، اما فقدان امام، مسئله كوچكى نبود. او شخصيت نادرى بود كه در طول تاريخ كم نظير بود اكنون در نبود ايشان آيا كسى هست كه به راحتى جايش را پر كند؟!
گرچه كشور از نظر اقتصادى زير خط قرمز و از نظر سياسى تمام دنيا عليه ما بود و ذخاير نظامى ما پايان يافته بود و قوايمان تحليل رفته، رزمندگانمان خسته شده بودند و با اينكه مردم در پشت جبهه‏ها دچار نابسامانى و “چه كنم چه كنم” بودند، اما دلشان خوش بود كه رهبرشان حضور دارد. و چون خودشان زندگى مى‏كند و سختى مى‏كشد؛ حال چنين دفعتاً با خلأ امام، رهبر و مرادشان مواجه مى‏شوند، معلوم است كه بايد نگران آينده خود باشند. حضرت آقا (آيت‏اللَّه خامنه‏اى) را ما مى‏شناختيم با تمام برندگى، آموختگى، قدرت كلام، قدرت تصميم و غيرت و بينشى كه در ايشان سراغ داشتيم، باز برايمان سؤال بود كه آيا خلاء امام پر خواهد شد؟
در بادى امر و در قضاوت منصفانه و صادقانه همه مى‏توانند بگويند: نه، بين امام و جانشين ايشان (هر كس كه مى‏خواهد باشد) تفاوت از زمين تا آسمان است. چرا؟ چون امام از نظر ابعاد شخصيتى و در طول سنوات گذشته و به خاطر غوطه‏ورشدن در مكتب تشيع توانسته بودند يك مرجع تقليد تمام عيار باشند، يعنى با شخصيت اجتهادى كامل، شخصيت فلسفى كامل و شخصيتى عرفانى كامل به همه دنيا ثابت شد كه ايشان از بينش بالاى سياسى برخوردارند، شخصيت قوى سياسى داشتند و بالاتر از همه اين‏ها، شخصيت اجتماعى‏شان بود؛ آن نفوذى كه به راحتى در دل و جان مردم نفوذ مى‏كرد.
لذا مى‏توان قضاوت كرد كه جانشين ايشان اين ويژگى‏ها را در حد امام ندارد، اما با برگزيده شدن آيت‏اللَّه خامنه‏اى به جانشينى امام‏خمينى (ره)، تا اندازه‏اى به پرشدن خلاء وجودى امام اميدوار شديم.
به عبارت ديگر از آنجا كه خداوند خالق دو نفر را مثل هم نيآفريده، بنابراين مدعى نيستيم كه امام با آقاى خامنه‏اى و يا ايشان با امام مساوى اند. وجودشان پر از اختلاف و پر از تفاوت است، هر كدام به قول معروف ويژگى خاص خود را دارد كما اينكه هر گلى بويى خاص خود دارد. با انتخاب آيت‏اللَّه خامنه‏اى ما هيچ كمبودى نداشتيم، بويژه در آن جايى كه بايد در مقابل جهانيان بايستيم و موضع و بينش و ديدگاه خودمان را بيان كنيم و بر آن اصرار بورزيم، ايشان توانسته‏اند در اين دنياى پرفتنه و فساد و پر از دشمن، مدير و مدبرانه عنان كشور را در دست گرفته و قاطعانه نگذارد كه حق ملتى عظيم در اين پهنه ضايع شود. ولى با تمام اين اوصاف، امام چيز ديگر و كس ديگرى بود.
]موقعيت و ويژگى امام[ نه تنها براى ما كه براى دشمن نيز روشن شده بود، مى‏شنيديم بسيارى از مسؤولان و سياستمداران آن‏ها در جرايدشان به راحتى و به صراحت عنوان مى‏كردند كه اگر بتوان آلترناتيوى در ايران پديد آورد، موفق خواهيم شد و هميشه مى‏گفتند بگذاريد (امام) خمينى اين پيرمرد از دنيا برود، آن وقت كار يك سره خواهد شد. يعنى دشمن تا اين حد همه چيز را از امام مى‏دانست.
دشمنان انقلاب؛ حركت جوشش و ايستادگى مردم، مقاومت در جنگ و لا گفتن‏ها و پايدارى‏ها در عقايد و مواضع، همه و همه را ناشى از امام مى‏دانستند و اين را در رسانه‏هاى خود نيز طرح و عنوان مى‏كردند، و اميد به روزى بسته بودند كه امام از اين دنيا رخت بربندد.
با انتخاب مناسبى كه صورت گرفت، آيت‏اللَّه خامنه‏اى تمام اين اميدهاى دشمن را به يأس بدل كرد. بايد خدا را هميشه شاكر باشيم كه كسى جانشين امام شد كه شبيه‏ترين فرد به امام است گرچه مثل او نيست. ايشان نگذاشت در حركت‏هاى انقلابى، خلأيى بعد از امام روى دهد، گرچه اين كار، سختى‏هايى داشت و بيش‏تر سختى‏ها هم به روى شانه خود ايشان بود. وجود آيت‏اللَّه خامنه‏اى در جايگاه رهبرى، مايه يأس دشمن شد و شايد اين نظر اكثر بچه‏هايى بود كه با ما در آن اردوگاه بودند.


آخرين دو سال

قطع‏نامه در آخرين روزهاى تيرماه 67 پذيرفته شد و آزادى اسرا در مرداد 1369 محقق شد.
رحلت امام نه تنها يكى از تلخ‏ترين روزهاى اين دو سال، بلكه از ناراحت‏كننده‏ترين حوادث طول عمرمان بود. در اين دو سال آخر، مااز حالت اسير درآمده و به حالت زندانى تغيير وضعيت داديم. زندانى‏هاى مظلومى كه به هيچ وجه سر و صدايى از آن‏ها شنيده نمى‏شد. به قول عراقى‏ها “اسرا ضيوفنا” شده بوديم. البته ما خوى و خصلتى از عراقى‏ها نديده بوديم كه بيانگر اين باشد كه ما مهمان آن‏ها هستيم.
به لحاظ روانى، آن كشمكش‏ها و چالش‏هاى قبلى وجود نداشت، روابط بين اسرا بهتر شده بود. روزها آرام اما غمگين از پى هم مى‏گذشت روز شمارى و انتظار براى فرارسيدن موعد مبادله اسرا، نفس همه را گرفته، در انتظار روز آزادى بوديم و چه انتظارى كشنده و فرسايشى.
بروز فضاى يك دلى و يك رنگى (حداقل) موجب شد كه سرهنگ “و” به عنوان ارشد اردوگاه انتخاب شود. “و”علاوه بر نزديك شدن به آن گروه‏ها، وجوه مثبتى نيز داشت و از آن جمله ما را هم قبول داشت، گاهى در موضع‏گيرى‏هايش خوب عمل مى‏كرد و گاهى هم خراب مى‏كرد. با اين انتخاب، اردوگاه شكل تازه‏اى به خود گرفت، بچه‏ها گرم‏تر و صميمى‏تر شدند. اما آن وضعيت و سوابق گذشته سايه سنگين خود را بر افراد حفظ كرده بود.
در اين دو سال است كه ما توانستيم با ساير اسرا دسته جمعى ورزش كنيم، ضمن اينكه ورزش‏هاى فردى خودمان را هم ادامه مى‏داديم. جالب بود گويى به يكباره تمام اردوگاه تصميم گرفتند حرفى ازعقيده‏شان نزنند و بپذيرند كه تعدادى هستند كه در آنجا محدود و محبوس‏اند و بايد با هم زندگى كنند و با هم بسازند، ولى اگر كمى عميق‏تر نگاه مى‏كرديم، باز همان مسائل وجود داشت. عمده‏ترين دليل اين نوع همزيستى مسالمت‏آميز، خستگى و فرسودگى ناشى از جدال‏ها و كشمكش‏هاى فكرى قبل بود. بچه‏ها در اين شرايط مى‏گفتند بگذاريد آرام باشيم و زمان بگذرد تا هنگام آزادى فرا رسد.
در اين مدت، بخصوص در سال آخر، آرامش نسبى بر اردوگاه حاكم بود، حتى بچه‏ها به راحتى مطالعه مى‏كردند، اما نواقص و كاستى‏هاى بسيار اساسى ديگرى به وجود آمده بود، و از آن جمله از دست دادن تمركز فكرى بود كه آسايش آنجا را تحت الشعاع خود قرار مى‏داد.
امروز و فردا كردن براى مبادله، هوش و حواس همه را پرت كرده بود، ما اصلاً فكر نمى‏كرديم تبادل اسرا، دو سال به درازا بكشد. در اين دو سال، گر چه به ظاهر ما از تجاوزات، بدخويى و بد خلقى عراقى‏ها چه از نظر جسمى و چه از نظر روحى راحت شده بوديم، اما نقشه هايى كه خودمان در سر داشتيم براى آزادى و بعد از آزادى و اينكه چه بكنيم و چه نكنيم همه بچه‏ها را از پا در آورده بود. حتى اين وضع بر من نيز تأثير سوئى گذاشت. در آن هشت سال كه آتش جنگ بين دو كشور شعله‏ور بود و ما در زير بدترين و شديدترين شكنجه‏ها و هجمه‏ها و توهين‏هاى عراقى‏ها بوديم، آن‏قدر به ما از نظر روحى و جسمى فشار نياورد و لطمه نزد كه اين دو سال ما را فرسود. وقتى به كارنامه خود نگاه مى‏كرديم نتيجه‏اى كه از جنگ انتظار داشتيم، به دست نمى‏آورديم.
بدتر از همه آنچه كه مرا زجر مى‏داد اين بود كه زمزمه‏هايى شنيده مى‏شد مبنى بر اينكه هنوز نقاطى از خاك ما در دست عراقى‏هاست. ما هر چه اين خبر را به گونه‏اى نشر اكاذيب از طرف دشمن براى تضعيف روحيه خود مى‏دانستيم، ولى نمى‏توانستيم همه را رد كنيم. برايمان سؤال بود كه هشت سال جنگ با آن شدت و حدت استمرار داشت و خون‏هاى بسيارى به پاى آن ريخته شد و اكنون كه قطع‏نامه پذيرفته شده چه چيز عايد كشور ما شد؟ بعد خود را توجيه مى‏كرديم و دلايلى مى‏آورديم كه قانع‏كننده بود. اينكه عراق باتحريك ابر قدرت‏ها و به خاطر منافع استكبارى آن‏ها جنگ را شروع كرد تا نظام اسلامى ايران را ساقط كند و مأيوس شد، از تجزيه خوزستان نتيجه‏اى نگرفت و به قرارداد 1975 الجزاير كه آن را پاره‏پاره كرده بود گردن گذاشت و اين همه ما را خشنود مى‏كرد.
ولى ناراحت‏كننده و زجرآور بود كه مى‏شنيديم هنوز برخى قسمت‏هاى خاك ايران در دست دشمن است ما راضى بوديم سال‏هاى بى‏شمارى در آنجا باشيم و بپوسيم و بميريم اما در شرايطى به ايران برنگرديم كه يك سانتى متر مربع از خاك ما دست دشمن باشد.
مى‏خواستيم بازگشت ما همراه با عزت و سربلندى باشد، الحمدلله مادر اين دوران در جايى كه مى‏بايست بايستيم، ايستاديم؛ و از يك لحظه آن هم پشيمان نيستيم. مى‏دانستيم با ورود به ميهن از طرف خانواده، فاميل و هموطنان با دو پرسش يكى غم خوارانه و ديگرى استهزاءآميز مواجه خواهيم شد كه رفتيد و حالا آمديد چه شد؟ آيا دشمن ديگر در خاك ما نيست؟
در دو سال آخر ديگر من نيز بريده بودم، آخر چقدر ما صبح بلند شويم، عصر شود، برويم هواخورى و بعد برويم توى همان سوراخ، دوباره صبح در بياييم بيرون و... چقدر؟ آخر چقدر...؟ حالا كه جنگ هم تمام شده، قطع‏نامه پذيرفته شده پس بى‏توجهى به ما چه معنايى دارد؟ چرا مسؤولان اقدامى مؤثر صورت نمى‏دهند تا ما را از اين دخمه‏ها نجات دهند تا قبل از اينكه كاملاً تحليل برويم، فرسوده شويم‏و...
شايد بتوان گفت در آن هشت سال هيچ نشانه‏اى از اسارت در جسم و روح ما يافت نمى‏شد و حال بعد از قبول قطع‏نامه و رحلت امام، آثار اسارت در اين دو سال در ما هم پيدا شد.
ما در طول جنگ، هيچ‏گاه انتظار آزادى نداشتيم، هيچ اميدى هم به كسى نداشتيم، مگر اينكه خدا بدا(تغيير اراده) حاصل كند و ما را نجات دهد. قطع‏نامه هم پذيرفته شد و خبرى از رهايى ما نشد، تا اينكه خبر از نامه‏هاى مبادله شده بين دو رئيس جمهور صدام و هاشمى رفسنجانى منتشر شد. كه مقدمه‏اى بر جنگ كويت بود.
كويت كشورى است كه منافع حياتى امريكا را در منطقه تأمين مى‏كرد، كشورى كه در طول هشت سال جنگ كمك‏هاى مادى و مالى فراوانى به عراق پرداخت كرد، اكنون به عنوان استان نوزدهم عراق مورد طمع صدام قرار گرفته بود. به واقع حمله عراق به كويت جهالت محض بود چرا كه امريكا تمام قد از آن پشتيبانى و حمايت مى‏كرد و صدام آن‏قدر قوى نبود كه بخواهد در دو جبهه براى خود دشمن بتراشد. از اين رو به نرمش با ايران روى آورد و زمينه آزادى اسرا فراهم شد.
آرام آرام به زمان تبادل اسرا رسيديم و ضمن پاى فشارى بر خواسته‏هايمان قرار شد كه اسراى دو طرف مبادله شوند.
در طول ده سال اسارت، دو سال آخر بدترين شرايط براى هر اسير بود. ما آن هشت سال جنگ را با تمام سختى‏ها و حرمان‏هايش به دو سال آخر مانده تا آزادى، با تمام راحتى و آسايش‏اش ترجيح مى‏داديم، دو سالى كه به “چه كنم چه كنم” افتاده بوديم. تمام برنامه هايمان به هم ريخته بود، مثلاً اگر برنامه‏ريزى سه ماهه‏اى براى مطالعه داشتيم آن‏قدر كم صبر و حوصله شده بوديم كه از روز سوم، اين برنامه به هم مى‏ريخت، نمى‏توانستيم در آن شرايط و در آن وضع مطلبى بخوانيم. هر چه خودمان را سرگرم مى‏كرديم چه با برنامه‏هاى فردى و چه در كارهاى جمعى، نمى‏توانستيم نشاط لازم را به دست آوريم. حتى آن ورزشى را كه از قبل به صورت فردى دنبال مى‏كرديم، به سختى و بدون روحيه انجام مى‏داديم. دچار افسردگى شده بوديم. نشانه و تأثير ظاهرى آن هم اين بود كه من تا پيش از پذيرش قطعنامه يك موى سفيد در سرم نداشتم اما پس از آن نيمى از موهاى سر و صورتم سفيد شد.
با اينكه اصلاً در آن دو سال كتكى نخوردم و شكنجه‏اى نشدم و به انفرادى هم برده نشدم و همواره در ميان بچه‏هابودم و به ظاهر مى‏گفتم و مى‏خنديدم، اما سختى زيادى بر روى دوش خود تحمل مى‏كردم.
بنا به اتفاقاتى كه در كشور روى مى‏داد ما خوش و ناخوش مى‏شديم. اما در كل، سه موضوع آزارم مى‏داد اول اينكه تصور مى‏كردم و اخبارى را هم مى‏شنيدم كه هنوز بخش‏هايى از خاك ايران در اشغال دشمن است. موضوع دوم برانگيخته شدن احساساتمان بود، در اين دو سال فشارها و محدوديت‏هاى عراقى‏ها برداشته شد و نامه‏هايى از خانواده‏ها به دستمان مى‏رسيد كه ديگر به صورت قبلى سانسور نمى‏شد، اين نامه‏ها حاوى پيام‏هايى از خانواده‏ها بود كه احساس برانگيز بود. آن‏ها هم بى‏تاب بودند و براى برگشت ما روزشمارى مى‏كردند، اين اخبار و پيام‏ها به شدت ما را مى‏آزرد. افكارى مانند اينكه من الان مى‏توانم در ايران و در كنار خانواده باشم و اينكه چه كار بايد بكنم و كجا بايد باشم، همه اين افكار چون خوره به جانمان افتاده بود.
مسئله آخرى كه مرا آزار مى‏داد اين بود كه مى‏خواستم گم نشوم، در اين دو سال، سعى مى‏كردم افكارم در ميان ساير فكرها گم نشود با بقيه طورى ادغام نشوم كه ديگر نه خطى بماند و نه آثارى.
هر يك از اسرا به اين مسئله گرفتار بودند، برخى كم‏تر و برخى بيش‏تر. علاوه‏براين ما فكر مى‏كرديم تنها كسى كه پشتيبان و پناهگاه ما بود. امام بود، حال كه او به رحمت خدا رفته ما تنها مانده‏ايم و فراموش شده‏ايم و مسؤولان با جديت، در فكر آزادى ما نيستند. اين احساس فراموشى و تنهايى خيلى عذاب‏آور بود، و عذاب‏آورتر اينكه فكر كنى هنوز دشمن در خانه‏ات هست.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

شب مهتابی

پس از پذيرش قطع‏نامه، يكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 - 8/5 شب ادامه يابد.ما براى اولين بار تا آن وقت شب بيرون مانديم و من موفق شدم دوباره پس از هشت سال و نيم، آسمان مهتابى و پر ستاره را ببينم. در اين مدت نه ماه ديده بودم نه ستاره و اين برايم تازگى داشت و خيلى جالب بود. به خاطر دارم فرداى آن شب بچه‏ها از فرمانده اردوگاه به خاطر دادن وقت بيش‏تر براى هواخورى و درك آن شب مهتابى تشكر كردند.
و سرانجام پس از آن شب‏هاى بى‏مهتاب، بى‏فروغ و بى‏نور بدون هيچ نقطه اميد، بالاخره در 25 مرداد 1369 اولين گروه از اسراى ايرانى پا به ميهن اسلامى گذاشتند. من جزء شانزدهمين گروه از اسيرانى بودم كه به ايران باز مى‏گشتند. جالب اينكه عراق به هيچ وجه قصد تبادل اسراى گروه ما (اتاق شماره 4( را نداشت، اما از آنجا كه تقدير خداوند و مشيت الهى بالاتر از همه مقدرات است، يك روز صبح ما را جمع كرده با افرادى از گروه‏هاى ديگر سوار اتوبوس كردند و راه افتاديم. ما از صحبت‏هاى عراقى‏ها دريافتيم كه ما را نمى‏خواهند به مركز تجمع (محل ادارى اسراى تحت نظام تبادل) ببرند بلكه قصد دارند ما را به بغداد ببرند.
فرمانده‏اى كه اين كاروان را مى‏برد اشتباهاً كاروان ما را هم به مركز تجمع كه نمايندگان صليب سرخ حضور داشتند، برد ما هم كه متوجه توطئه و خطر شده بوديم به سرعت خود را به نمايندگان صليب سرخ نشان داديم،بين عراقى‏ها اختلاف افتاد. يك سرباز و يك راننده نتوانستند بغض‏شان را نگه دارند همان جا كتك كارى كردند كه چرا همه ما در يك اتوبوس بوديم و ما را هم به آنجا آورده‏اند و جداگانه به بغداد نبرده بودند. نمايندگان صليب سرخ هم وقتى متوجه قضيه شدند خيلى خوشحال شدند و به عراقى‏ها ايراد گرفتند، آن‏ها توجيه كردند كه ما مى‏خواستيم اين‏ها را به بغداد ببريم تا با هواپيما به ايران بروند. نماينده صليب سرخ هم گفت اشكال ندارد، حالا كه شما چنين قصدى داريد، نماينده‏اى هم از ما با اين كاروان همراه مى‏شود و يك نفر از طرف صليب سرخ را همراه ما به بغداد فرستادند.
ما را از ساعت 9 صبح به مركز تجمع آورده بودند، تا ساعت 6 بعد از ظهر به اين طرف و آن طرف مى‏بردند تا اينكه به فرودگاه بردند، خوشبختانه يك هواپيما ايرانى كه اسراى عراقى را به آنجا آورده بود، بازگشتش به تأخير افتاده بود. قرار شد ما نيز سوار آن شويم.
در سالن فرودگاه، سر لشكرى ايستاده بود و با يك‏يك اسرا معانقه و مصافحه مى‏كرد و به هر يك قرآنى مى‏داد. من وقتى در صف ايستادم تا سوار هواپيما شوم، به بچه‏ها گفتم: من نه قرآن مى‏گيرم و نه با او دست مى‏دهم و نه روبوسى مى‏كنم. بعضى‏ها گفتند: بابا ول كن، يك دفعه ديدى اين دم آخر قاطى كردند و گير دادند، بيا و بهانه دست آن‏ها نده، حالا وقت گير آورده‏اى...
به تبع من على داورى و مهندس طاهرى هم گفتند ما هم همين كار را مى‏كنيم، شديم سه نفر. صف حركت كرد نوبت به ما رسيد. وقتى نفر جلويى من رفت، خواستم از كنار سرلشكر رد شوم كه ژنرال صدا زد و گفت: بيا قرآن! گفتم: نه! من احتياجى به قرآن شما ندارم، او هم گفت: قرآن هم احتياج به تو ندارد، پشت سر من على داورى و مهندس طاهرى هم آمدند. وقتى بچه‏ها يك جا جمع شديم. آن‏ها گفتند مثل اينكه سرلشكر چيزهايى گفت، فكر كنيم شما سه تا را جدا كنند.
بچه‏ها آنجا كلك خوبى سوار كردند، خيلى سريع لباس‏ها و جاى‏شان را با ما عوض كردند. اما هيچ اتفاقى نيفتاد و كسى سراغمان نيامد، ما هم سوار هواپيما شديم. وارد هواپيما كه شديم ديگر حالت عادى نداشتيم، گيج بوديم، مثل پرنده‏اى كه بعداز مدت‏ها آزاد مى‏شود و سرگردان روى شاخه‏اى مى‏ماند و نمى‏داند كه به كجا پرواز كند. ما نيز نمى‏دانستيم كه كجا بنشينيم. بچه‏ها به قدرى خوشحال بودند كه نمى‏توانستند يك جا بند شوند، دائم جاى خود را عوض مى‏كردند، يكى بلند مى‏شد، جاى ديگرى مى‏نشست و ديگرى مى‏آمد جاى او مى‏نشست. تا آن لحظه هيچ‏گاه بچه‏ها را آن‏قدر خوشحال و مسرور نديده بودم. از شعف در پوست خود نمى‏گنجيدند.
وقتى خلبان ورود به خاك ايران را اعلام كرد، همگى صلوات فرستاديم و غريو شادى سر داديم. شادمانى حدى نداشت، به هيچ زبانى آن لحظه قابل توصيف نيست.
اما در ميان آن هلهله و قهقهه مستانه، آن سه مسئله هنوز در ذهن و فكرم خاموش نمى‏شد. اينكه حتى يك وجب از خاك ايران در دست دشمن باشد، برخورد با احساسات برانگيخته شده خانواده و آخر دغدغه خاطر از شفاف ماندن خطوط فكرى و باقى بودن آثار فكرى دوران اسارت.
به فرودگاه تهران كه رسيديم، از تيمسارى كه براى استقبال آمده موضوع اشغال خاك ايران را پرسيدم، گفت عراق كاملاً در نوار مرزى قرار گرفته است. ادعاى او را در آن لحظه نپذيرفتم اما بعدها تحقيق كردم و فهميدم كه اين‏طور نبوده و اختلافاتى با عراق هنوز روى نحوه مرزبندى و خط كشى وجود داشت.
بعدها در فرصتى كه داشتم به هويزه رفتم (جايى كه در شروع جنگ من فرمانده گروهان هويزه بودم) ديدم پاسگاه طلائيه قديم كه قبلاً در اختيار عراقى‏ها بود و پاسگاه طلائيه جديد هر دو الان در خاك ايران هستند. پاسگاه قديم به همان سبك و شكلى بود كه من فرمانده گروهان آن بودم.
در ايران از قبل مسؤولان برنامه‏ريزى كرده بودند كه خانواده‏هاى اسراى شهرستانى هيچ‏جا نروند زيرا قرار بود آزادگان را در خانه تحويل بدهند. بنابراين خانواده من به تهران نيامده بودند، بعد از 48 ساعت قرنطينه، مرا با هواپيما به همدان بردند. از آنجا ترتيباتى دادند تا من به دِه فيروزآباد (در نزديكى نهاوند) رسيدم. مردم آنجا استقبال بسيار خوبى كردند.
من وقتى اسير شدم، دخترم 45 روز بيش‏تر نداشت اما حالا او ده ساله و كلاس پنجم ابتدايى بود، بزرگ شده بود، عكس او را ديده بودم، او هم عكس مرا ديده بود، وقتى به هم رسيديم، من نگاهش مى‏كردم و او هم نگاه مى‏كرد و گريه مى‏كرد. در آغوشش كشيدم، گريه‏اش كم شد...
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”