شادكامىها و تلخكامىها
در دوران اسارت گاهى در موقعيتها و مقاطعى قرار مىگرفتيم كه از آن جو محزون و مغموم اردوگاه خارج مىشديم و به خوشحالى و شادىهايى مىرسيديم. گرچه بيشتر ايام، در فشار و تنگى بوديم اما بروز حوادث و رخدادهايى ما را چند صباحى حداقل در عالم خيال از آن وضع خارج مىكرد و به خوشحالى وسرور مؤمنانه مىرساند.
يكى از موارد خوشحالى ما شنيدن خبر پيروزىهاى رزمندگان اسلام در جبههها بود كه ما را با تمام وجود به وجد و سرور مىآورد. اخبارى چون عمليات بيتالمقدس و آزادسازى خرمشهر، فتحالمبين، و الفجر 8 و... به شدت بچهها را تكان مىداد و خوشحالشان مىكرد.
اعياد مذهبى و ملى، مانند ميلاد ائمه اطهار عليهالسلام، عيد فطر و قربان، عيد نوروز، و... از مواردى بود كه براى مدتى بچهها را در عالم شادى و نشاط نگهمىداشت. بچهها در اين مراسم با جمعآورى حانوت (كوپنهاى خريد در اردوگاه) شير، خرما، بيسكويت تهيه مىكردند و با خواندن اشعارى اين روزها را جشن مىگرفتند.
من ده عيد نوروز، در عراق بودم و با ديگر دوستان و اسرا اين عيد سنتى و ملى را جشن مىگرفتيم به ديد و بازديد هم مىرفتيم، روبوسى مىكرديم، اگر دلخورى و گلايهاى داشتيم از اين فرصت براى آشتى و زدودن كينهها استفاده مىكرديم. در عيد فطر و قربان به جماعت نماز مىخوانديم...
اين مسائل در ميان عموم اسرا و در تمام اردوگاهها وجود داشت. اما هر يك از اسرا در دايره زندگى و سلايق و علاقههاى خود غمها، غصهها، شادىها و خوشحالىهاى مختص به خود را داشتند. از آن جمله است رسيدن يك نامه از همسر و فرزندان و بستگان اگر چه توسط سن سرشيپ سانسور مىشد، اما مايه انبساط خاطر و خوشحالى اسرا بود، اما همين مراسلات گاهى موجب آزردگى خاطر مىشد چرا كه فرد با خواندن نامه به ياد گذشتههايش مىافتاد و مىپنداشت كه مىتوانست الان در نزد مادر، پدر، زن و فرزندانش باشد. براى من مدتها نامهاى نمىآمد اما بعضى بچهها كه برايشان نامه مىآمد مسائلى را از داخل ايران پىجو بودند و به ما هم خبر مىدادند كه بسته به نوع خبر خوشحال يا بدحال مىشديم.
براى من بهندرت نامه مىآمد، از هر ده الى بيست نامهاى كه برايم مىفرستادند تنها يكى به دستم مىرسيد. خواندن نامههاى دخترك خردسالم كه با آن ذهنيت و احساس كودكانهاش برايم نامه مىنوشت، ناراحتم مىكرد. بعضى دوستان خيلى احساساتى بودند، با رسيدن يك نامه در آسمان خيال به گذشته و به ايران و نزد زن و فرزندانشان مىرفتند، اما وقتى كه به خود مىآمدند و مىديدند كه در اردوگاه هستند، آه از نهادشان برمىخاست و حزن و اندوهى سنگين آنها را فرامىگرفت.
گاهى اوقات بچهها خوابهايى مىديدند و براى هم توصيف مىكردند كه خيلى اميدواركننده بود. كه موجبات سرگرمى و خوشحالىشان مىشد. مريضى بعضى از بچهها كه دچار بيمارىهاى گوارشى و پيشبينى نشده مىشدند از جمله امورى بود كه اوقات ما را تلخ مىكرد و از اينكه هم رزم خود را در رنج و عذاب مىديدم، خود نيز عذاب مىكشيديم.
حضور سه روزه نمايندگان صليب سرخ در اردوگاه كه در هر دو تا سه ماه يكبار محقق مىشد براى ما خوشحالكننده بود. در اين چند روز، آزادىهايى به دست مىآمد كه قبلاً نبود. از ضرب و شتم و بگير ببندهاى عراقىها خبرى نبود بفهمىنفهمى كمى وضعيت غذا بهتر مىشد و... اين سه روز در ظرف زمانى سه ماه، مانند اين بود كه سر كسى را كه 15 دقيقه به زور و اجبار در زير آب نگهداشتهاند، براى سه ثانيه بيرون آورند تا نفس بكشد. اين سه روز مثل اين سه ثانيه بود كه ما در آن به راحتى و با ولع نفس مىكشيديم. روز اول اختصاص به تبادل اطلاعات و بررسى وضعيت كلى اسراى ايرانى در عراق داشت. اسامى اسرايى كه ثبت نشده بود و ما به نحوى به آن دست پيدا كرده بوديم، در اختيار نمايندگان صليب سرخ قرار مىداديم. روز دوم و سوم هم به طرح مسائل شخصى و ايراد خواستههايى از صليب مىگذشت.
گاهى بچهها عهد مىكردند كه مثلاً در ظرف زمانى خاصى نهجالبلاغه يا قرآن را دوره كنند و يا زبان (عربى يا انگليسى) بياموزند، وقتى كه به قصد و هدف خود مىرسيدند، خوشحال مىشدند و با پول يا فلسى كه داشتند، نقل و نباتى تهيه مىكردند بين بچهها توزيع مىكردند. با اين همه جو اسارت، جو ناراحتكنندهاى بود. هر حالت و وضعيتى كه پيش مىآمد، نتيجهاش اين بود كه ما در عراق اسيريم و پايانى برغم و اندوه و حزن ما نيست و اگر ايمان به خدا نبود، اين وضع تشديد مىشد.
مهر ورزيدن، محبت و ابراز علاقه و مهربانى در ميان بچهها جاى خود را داشت. با اينكه هدف عراقىها بود كه اختلاف، تفرقه و دشمنى را ميان بچهها زياد كنند و براى اين منظور از هر اهرم فشار محروميت و محدوديتى فرو گذار نبودند. ولى بچهها تمرين مىكردند و به مرتبهاى رسيده بودند تا مكارم اخلاق را در هر شرايطى حفظ كنند. به هم عشق مىورزيدند، محبت مىكردند، اگركسى بيمار مىشد گويى تمامى بچهها گروهى بيمار شدهاند، اگر كسى بر اثر موضوع و حادثهاى شاد مىشد شادى تمام بچهها را فرا مىگرفت. واقعاً همه يار و غم خوار هم بودند و از هم حمايت و پشتيبانى مىكردند.
افراد گروههاى ديگر وقتى اين نوع روابط برادرانه و حريمهاى مهرورزى را در ما مىديدند، از آن ناخشنود مىشدند و از روى حسد و بغض و كينه در پى فرصتى بر مىآمدند تا بر اين روابط كه مايه يكپارچگى و يك دلى بچهها بود خدشه وارد كنند.
از نمونههاى مكر و شيطنت گروههاى مخالف مىتوان به وضعيتى كه من به عنوان ارشد گروه (جداى از آن تشكيلات پنهان) انتخاب شده بودم اشاره كنم. درجه من سروان بود و در ميان برادران، افرادى با درجات بالاتر نيز بودند. منافقين، سلطنتطلبها و حتى خلبانها و گاهى مليون، دوستان ما را سرزنش مىكردند با وجود سرهنگ مدارايى، سرگرد محمدى و يا سروان رجبعلى زاده (سه سال از من ارشدتر بود)و...چرا شما خودتان و امورتان را به دست يك سروان و ژاندارم دادهايد و هر چه او مىگويد گوش مىكنيد، آيا اين توهين به شما نيست؟ ولى اين دوستان به خوبى مىدانستند كه آنها از روى حسادت و كينه چنين مىگويند دايه دل سوزتر از مادر شدهاند لذا اصلاً گوش به تبليغات آنها نمىدادند. فقط يك نفر بود كه كمى از اين وضع ناراحت بود كه ناراحتىاش راه به جايى نمىبرد. ولى امثال سرهنگ مدارايى گوشش از اين حرفها پر بود، على آقا (رجبعلى زاده) هم كه جاى خود داشت، سفت، قرص و محكم بود، بدون تزلزل، چنان كه هيچ گاه در طول تمامى اين سالها بين من و ايشان ذرهاى جدايى نيفتاد.
گاهى عناصر مخالف از طريق خود من وارد مىشدند، مىگفتند: تو شجاعى، نترس و بىباك. چرا بايد اين اشخاص كه شجاعتى ندارند، زير چتر تو قايم شوند و تو از آنها حمايت كنى. برخى مواقع علناً به من مىگفتند ما فقط تو را قبول داريم. چرا كه تو هر چه مىگويى عمل مىكنى شعار نمىدهى و حتى بر سر حرف و عقيدهات شكنجه و سختى هم مىبينى ولى تقى و نقى فقط شعار مىدهند واز شجاعت تو استفاده مىكنند.
اين همه ازمكر و حيله آنها بود كه ما وقعى به آن نمىگذاشتيم و مىدانستيم كه وحدت و يك دلى ما، آنها را به اين خدعه وا داشته است، به اين خاطر هيچ گاه دچار تفرق و دودستگى نشديم. “يدالله مع الجماعه” حضرت امير على عليه السلام (در نهجالبلاغه) مىفرمايند كه هر گاه كه گوسفند از گله جدا افتاد، طعمه گرگ شد.
اتفاقيه
بعد از توفيقى كه ايران در عمليات بيتالمقدس به دست آورد و خرمشهر از اشغال دشمن آزاد شد. صدام خود را در تحقق نقشههايش ناكام ديد، لذا تلاشهايى براى تغيير وضعيت عراق در جهان آغاز كرد و مىخواست ايران را به عنوان متجاوز معرفى كند. وقتى در سال 1363 بحث آتشبس را به صورت جدى پيش كشيد. مىخواست قبل از اينكه دير شود و در حالى كه هنوز برترىهايى درصحنههاى نظامى داشت و نقاطى از ايران در دستش بود بر سر ميز مذاكره بنشيند. اما از آنجا كه هنوز زمينهاى زيادى از ايران در دست دشمن بود و هنوز كفه ترازو به لحاظ سياسى و نظامى متعادل نبود و دلايل ديگر، امام حاضر نشدند آتشبس را در اين شرايط بپذيرند.
عراقىها در بازداشتگاهها براى ما چنين تبليغ مىكردند كه ماخواهان توقف جنگ و خونريزى هستيم ولى رهبران ايران آتشبس را نمىپذيرند و... اين تبليغات منفى، تأثير به مراتب منفىترى بين بچهها داشت، شايد روزها اين موضوع دست مايه صحبت و بحث بين آنها بود.
در اين مباحث بازداشتگاهى، طرف اصلى اعتراض و نقد گروهها ما بوديم، كه چرا حضرت امام با آتشبس موافقت نمىكند. ما مىگفتيم در اين زمان كه صدام دم از آتشبس سرداده، هنوز سرزمينهاى زيادى از خاك كشور ما در اشغال نيروهاى عراقى است. صدام در اين وضعيت كه هنوز برترى دارد، مىخواهد ما را به پشت ميز مذاكره بنشاند، ولى من با آشنايى از سابقه دشمن در غرضورزىهايش دارم بانگ مىزنم: خاك بر سر آن ملت و كشورى كه آتشبس را در داخل خاك خودش بپذيرد، و بدانيد آن كشور شكست را پيشاپيش پذيرفته است. حالا گيرم خرمشهر آزاد شده است، اما دشتعباس، مهران، دهلران، و مناطقى ديگر هنوز در اشغال دشمن است، حال چرا در وضعيتى كه جنگ رفتهرفته دارد به نفع ما رقم مىخورد، آتشبس را قبول كنيم و پشت ميز مذاكره بنشينيم، آيا من اسير نبايد سكته كنم، نبايد بپرسم اين چه رژيمى است كه ما داريم، چرا آتشبس را در خانه خود پذيرفت. آتشبس خوب است اما آنجايى كه نقطه صفر مرزى است.
عراقىها در ميان گروههاى ديگر و اسرايى كه از طولانى شدن دوره اسارت خسته شده بودند القاء مىكردند كه شما جنگ افروز هستيد، ما به دنبال آتشبس هستيم و مىخواهيم از جنگ و ويرانى بيشتر جلوگيرى كنيم. عراقىها مىدانستند كه در ميان چه كسانى تبليغ كنند ايشان كسانى بودند كه گذر هر روز از عمرشان در آن اردوگاه برايشان از هر شكنجهاى بدتر بود.
عناصر ضعيف و اسرايى كه غيرخدايى بر اوضاع مىنگريستند و مهمترين مسئله برايشان حفظ خود بود همه چيز را از منظر نفع فردى مىديدند، براى رسيدن به صلح و توافقى كه منجر به آزادى آنها شود روزشمارى مىكردند و دائم پىگير اخبار و وقايع مرتبط با آن بودند، چشم به انتظار بودند كه آيا حركت و ابتكار فلان گروه و مركز جهانى و يا وساطت فلان نخست وزير يا رئيس جمهور درباره خاتمه جنگ به نتيجه خواهد رسيد يا نه؟ اخبار دروغى را كه در روزنامهها مىخواندند به يك ديگر نشان مىدادند ولى ما به اين اقدامات دل نبسته و اعتمادى نداشتيم.
طبيعى بود كه چنين انتظارى، آنها را از درون تهى مىكرد و هر خبرى كه حكايت از مواضع اصولى و محكم حضرت امام داشت، به آنها ضربه مىزد، از اين رو ما را به عنوان تابعين امام، مقصر دانسته بر فشارهايشان مىافزودند. ما در حالى كه چشم اميد به اين رفت و آمدها نداشتيم و بىتفاوت نسبت به آن بوديم اما احتمال، تحقق نتيجه از آن را براى منافع كشور سودمند نمىدانستيم، ما آماده بوديم نه ده سال بلكه بيست سال در اسارت بمانيم، امام را مىشناختيم، ايمان داشتيم كه ايشان موضع غيرحقى كه نشان از ذرهاى نرمش و كرنش و دور از آزادگى باشد اتخاذ نخواهند كرد.
به هر جهت انتشار اخبارى حول محور آتشبس و صلح و سرسختى امام و ايران نسبت به آن در سطح اردوگاه، نوعى فشار روحى براى ما در برداشت، چرا كه مىدانستيم همه اينها دروغ است و واقعيت قضيه روى ديگر سكه دارد كه ما از آن بىخبريم.
افراد گروههاى انحرافى كه ما را به عنوان حاميان امام در اين امر مقصر مىدانستند خواهان توضيح بودند، مىگفتيم: آتشبس در چنين وضعى اين حكم را دارد كه ما دو تا با هم درگير شديم، شما مرا زمين زده و دماغم را خونين و مالين و پيراهنم را پاره كردهايد. در چنين حالى كه من نقش بر زمين شدهام و شما بر سينهام نشستهايد، مىگوييد آتشبس؛دو سه نفر هم براى وساطت آمده مىگويند آتشبس؛ اين صحيح نيست، نمىشود كه تو در موضع قدرت و قوت و من در موضع ضعف باشم، اين وساطتها هم قبول نيست، چرا كه هم ضربهات را زدهاى، هم پيراهنم را پاره و دماغم را خونين كردهاى و بر سينهام نشستهاى، طبيعى است در چنين وضعى كه تو به من مسلط هستى از پايان درگيرى و دعوا راضى باشى، و اگر من در اينحال و وضع به خاتمه دعوا تن در دهم و وساطت را بپذيرم در حقيقت، امضا مىكنم كه به شدت شكست خوردهام و ذليل و اسير تو هستم. اينگونه ختم غائله، توهين است. اما نه! حرف ايران اين است كه ما بلند شويم، من هم تو را زمين بزنم دماغت را خونين و پيراهنت را پاره كنم در توازن و برابرى قرار بگيريم، آن وقت آتشبس را بپذيريم.
آنها مىگفتند عراق حاضر است پول و خسارت بدهد، گاهى عصبانى مىشدم، مىخواستم فرياد بزنم كه چه مىگوييد؟! كشور مرا نابود و لگدمال كرده و به خاك وطنم تجاوز كردهاند، خانوادههاى زيادى را داغدار و نواميس بسيارى را هتك كرده و... آن وقت صحبت از خسارت مىكنند. شايع بود كه عربستان قصد دارد پنج ميليارد دلار از طرف عراق خسارت بدهد، اينها همه توطئه بود و ما مىدانستيم كه آنها مىخواهند امام را در مقابل ملت بدهكار كنند تا بعدها به ما بگويند اين همان امام و رهبرى است كه شما به ايشان علاقه داشتيد و به او عشق مىورزيديد ولى در حالى كه كيلومترها از خاك شما دست دشمن بود، آتشبس را پذيرفت.
مىگفتند عراقى كه خرمشهر را پس داد و مىخواهد غرامت و خسارت را از دست عربستان بدهد، چه فرقى مىكند كه از دست عربستان به ما غرامت بدهد يا خودش مستقيم بپردازد. چرا ايران بيخودى اصرار به اظهار پشيمانى عراق و تنبيه متجاوز مىكند. جواب مىگفتيم عراق، خرمشهر را پس نداد، بلكه پس گرفتيم. ثانياً پول عربستان صرف تقويت نظامى عراق مىشود نه پايان جنگ. ثالثاً اگر عراق اظهار پشيمانى نكند ما چه جوابى در برابر نسلهاى آينده خواهيم داشت؟ چه بگوييم كه عراق آمد، غيرت ما را لكهدار كرد و... حال كه نوبت به انتقام ما شد و مىخواستيم بر آن چيره شويم دست از مبارزه كشيديم و بلند شديم روى هم را بوسيديم! مگر صلح در اين حالت ممكن است؟ پس غيرت ملى ما كجا مىرود، ما نبايد به نسلهاى بعد بدهكار باشيم. امام زير بار اين بدهى نخواهد رفت و نظرشان درباره صدام تغيير نخواهد كرد، پس صلحى در كار نيست مگر اينكه خدا صدام را نابود كند و رژيم بعث از بين برود و دنيا دچار تحول پيشبينى نشدهاى بشود و ما هم از لابه لاى اين تحول بيرون آمده آزاد شويم.
اما پس از هشت سال در تير ماه 1367 امام قطعنامه و به قول عراقىها اتفاقيه 598 را پذيرفت)69(. در اينجا مسائلى است كه بايد با احتياط درباره آن توضيح دهم. مردم واقعاً خسته شده بودند، آنها از ادامه جنگ به حالات مختلف احساس ضرر و خستگى مىكردند، با زبان بىزبانى و به عناوين مختلف به محضر امام مىرساندند كه ما ديگر خسته شدهايم، جنگ بس است.
به نظر من همانطور كه امام على عليهالسلام بنا به اصرار اطرافيان و لشكريانش حكميت راپذيرفت، امام نيز در چنين شرايطى به فراخور زمان قطعنامه را پذيرفت. امت ما هم خسته شده بودند به امام گفتند بس است، امام هم گفت بس است. در بادى امر ما از وقوع اين حادثه خيلى ناراحت شديم تا اينكه پيام امام منتشر شد و ما دريافتيم كه بايد غيظ و بغضمان را نگهداريم و در راههاى خير، مثبت و پيروزى به كار بريم. بغضهاى فروخورده و آينده نگرى امام دو سال بعد نتيجه داد و حقانيت ايران به تمام دنيا ثابت شد. اين وجه سياسىاش بود، اما مرا به عنوان يك افسر و سرباز راضى نمىكرد. گريه هم كردم و ناليدم كه من در عراق دربندم، حاضرم صد سال ديگر هم اينجا بايستم و صد سال ديگر شكنجه و محروميت بكشم ولى جنگ با عزت به پايان رسد.
با تمام احوال ناخوشى كه داشتيم با بچهها صحبت كرديم قرار شد كه به نظر امام گردن نهيم. اگر غيراز اين مىكرديم به خيل خوارج مىپيوستيم و چون در تاريخ صدر اسلام با سابقه خوارج آشنا بوديم از آن ترسيديم و حذر كرديم. مانند امام كه فرمودند من جام زهر را نوشيدم، ما نيز كام و جان خود را به اين زهر آلوديم، دم فرو بستيم، خشم خود فرو خورديم و ناراحتى خود را پنهان كرديم تا خوشحالى دشمن فراهم نشود و آرزوى جدايى ما از رهبر و اماممان را به گور ببرد.
خدا شاهد است كه كام من از آن آتشبس و از آن زهر هنوز تلخ است، ولى امرى را پيشوا و مقتداى ما پذيرفته، آن هم به بهاى زهراگين كردن جانش، ما نيز با دل و جان خريدارش هستيم و و ظيفهاى جز تبعيت نداريم. و اين تبعيت و اطاعت از امام يكى از بزرگترين دستاوردهاى انقلاب در برابر دشمن است، دشمنى كه فاقد هر گونه پايگاهى اجتماعى در ميان مردم است.
به ياد دارم عصر هنگام براى هواخورى در محوطه بوديم كه يك دفعه از بلندگوى اردوگاه خبر پذيرش قطعنامه پخش شد. ابتدا ترديد داشتيم و به حساب حيله، تزوير و شيطنت دشمن گذاشتيم. به تبع پخش اين خبر يك ستوان اطلاعاتى به ميان بچهها آمد و شروع كرد به مصافحه با بچهها كه به قول آنها اتفاقيه پذيرفته شده و ما ديگر جنگى با هم نداريم. بچهها مدام از او راجع به زمان تبادل اسرا مىپرسيدند. او هم به فارسى مىگفت: اگر خدا بخواهد. بچهها هر چه مىپرسيدند، او مىگفت: اگر خدا بخواهد.
بحث پذيرش قطعنامه از سوى ايران به سرعت قوت گرفت و در جرايد آنها منعكس شد. و قطعى شد كه جنگ به پايان رسيده است. به اين ترتيب وضعيت ما از صورت اسير به صورت زندانى تغيير كرد. ديگر از آن شدت و حدت وسختگيرى دشمن كاسته شد. جالب اينكه عراقىها تا آن موقع هر يك از ما را در قالب يكى از آن 6 گروه مىديدند، اما پس از پذيرش قطعنامه، همه را به يك چشم مىنگريستند به حكم اينكه زندانىاند مىگفتند: هذا ضابط ضيوفنا.
هنوز در حالت شوك ناشى از پذيرش قطعنامه بوديم كه متأسفانه از جبههها خبرهاى ناگوار مىرسيد، رزمندگان دچار واخوردگى شده غافلگير شده بودند. عراق توانست در يك تهاجم عظيم، دو لشكر را در خوزستان دور زده و اسير كند)70(. ما آن موقع اطلاعات صحيحى نداشتيم اما از نمايندگان صليب سرخ شنيديم كه از حدود 24 هزار اسير ايرانى ثبت نام كردهاند، اينها همه جوان، سرباز، افسر، نظامى و بسيجى بودند.
پخش خبر اين واخوردگى و اسارت وسيع نيروهاى ايرانى از طرف عراقىها و بعد تأييد آن از طرف صليب سرخ، حكايت ازيك فاجعه نظامى داشت. بدون شك عراقىها با برنامه، اين تهاجم جديد را آغاز كرده بودند تا توازنى در تعداد اسرا پيش آيد)71(. اگر در وضعيت قبلى جنگ خاتمه مىيافت به هيچ وجه تعداد اسراى ايرانى با تعداد اسراى عراقى برابرى نداشت، ايران سه برابر بيشتر از عراق اسير داشت. با تهاجم جديد عراق، آنقدر از ايران اسير گرفته شد كه اردوگاههاى داخل عراق گنجايش نگهدارى اين تعداد اسير را نداشت. حتى فرصت و توان جابه جايى آنها را نداشتند، لذا در كمى عقبتر از خط مقدم چادرهايى را بر پا كرده اسراى جديد را در آن چادرها جا داده بودند.
اين قضيه واقعاً براى من ناراحتكننده بود. زيرا پس از گذشت اين همه سال از آن حادثه تلخ، هنوز هم پاسخ مناسب داده نشده است. واقعاً نمىدانم در سلسله مراتب فرماندهى نظامى در ارتش و سپاه چه تحولى ايجاد شده بود كه پس از آتشبس، دشمن به راحتى توانست دو لشكر را دور بزند و نيروهايش را به اسارت بگيرد. مىبايست حداقل براى مقصرين، دادگاه صحرايى تشكيل مىشد كه نشد.
آتشبس به معناى غفلت از دشمن نيست و بايد از طريق سلسله مراتب فرماندهى نظامى به پايينترين ردهبرسد كه همان خط اول (سرباز درجهدار و افسر) است، نه اينكه اول پايينترين رده آن را دريافت و اجرا كنند، ونتيجه آن شود كه تعداد اسراى ايران در عراق از 16 هزار نفر به 40 هزار نفر برسد. چرا مرز بايد اينقدر باز و مرزداران سست و بىحال شوند كه اين چنين به اسارت برده شوند. به هر روى بايد اين مسئله بررسى شود، مسئلهاى قابل تأمل و تعمق و البته لاينحل است، حداقل براى من لاينحل مانده است.
شب های بی مهتاب
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
مقدّمات عمليات مرصاد
پس از پذيرش قطعنامه به غيراز واخوردگى در جبههها و به اسارت درآمدن شمار زيادى از ايرانيان حادثه ديگرى روى داد كه اين هم از تبعات آتشبس بود، و آن حمله گسترده منافقين به خاك كشور از جبهه غرب بود كه توانستند به ميزان زيادى در عمق خاك ايران نفوذ كنند كه گسيل نيروهاى مسلح و مردمى به اين جبهه، آنها را در نقشهاى كه در سر داشتند ناكام گذاشت و شكست سنگينى به ايشان وارد كرد.)72(
وقوع اين رويداد براى ما غيرقابل پيشبينى و غيرمترقبه نبود، بلكه از پيش حدس وگمان بر وقوع چنين حادثهاى داشتيم، چرا كه از قبل شاهد برخى تحركات منافقين در عراق و در اردوگاهها بوديم. عمليات مرصاد و به زعم منافقين عمليات فروغ جاويدان)73( زمينههايى داشت كه ما از نزديك شاهدش بوديم. از همان آغازين روزهاى جنگ تا آخرين روزهاى آن، افرادى به اسارت درآمدند كه برخى از ايشان چهره واقعى و ماهيت درونى خود را پنهان نگه داشته و روى خودشان را در نقابى از تزوير پوشانده بودند. اما به يكباره پس از آتشبس همه اين نهفتگىهاى درون آنها سر برآورد.
نمىخواهم اسم ببرم ولى به عنوان نمونه در اردوگاه عنبر(رمادى) در سال 60 فردى از اين قماش اسير بود كه وقتى با او صحبت كردم از گرايش شديد وى به منافقين مطلع شدم، او اهل فكر و مطالعه بود، فعاليتهاى ابتدايى اين فرد براى يارگيرى و تبليغ در آن سال، بايكوت شد و او به عقب رانده شد و فهميد كه چه خبر است. در نتيجه چهره واقعى اش را به زير نقاب كشيد. او در تكريت با ما بود اما همچنان از ابراز و اظهار گرايش فكرى خود طفره مىرفت و پنهان كارى مىكرد، اما يك دفعه پس از آتشبس، او و امثال او مكنونات قلبى و درونى خود را بروز دادند و يكى شدند، دست به فعاليت هايى زدند و براى ثبت نام و جذب اسرا به سوى منافقين كوشيدند. تصور اوليه اين است كه اين تيپ افراد مىبايست باپذيرش قطعنامه، خود را بيشتر همراه نظام جمهورى اسلامى ايران نشان دهند تا اگر مبادله شدند و به كشور بازگشتند، شرمگين و خجل زده نباشند. اما از آنجايى كه ايشان به برنامهها و طرحهاى منافقين اطمينان داشتند، با محاسبات غلط خود به پيروزى آنها نيز يقين داشتند لذا به نفع آنها آشكارا فعاليت مىكردند.
عناصر فريفته، به واقع عمليات منافقين را آخرين فعاليت عمده و نقطه اميد خود مىدانستند تا در پرتو آن، از مرز گذشته وارد كرمانشاه شوند و بعد به شكل ستون حركت كرده به همدان و قزوين و در آخر به تهران برسند! اين افراد، فريب تبليغات سازمان را خورده بودند، مىپنداشتند حضور و وجود منافقين در عراق و ميدان دادن به فعاليتهاى آنها توسط صدام، عاملى است براى پيروزى. لذا گستاخ شده و جسارت چنين حملهاى را به خود داده بودند.
گرچه عراق و حزب بعث ساليانسال با منافقين خاصه در دشمنى و لجاجت با انقلاب اسلامى تشريك مساعى داشت، اما عراق تا جايى از آنها حمايت مىكرد كه به نفعش بود.
منافقين حدود سال 62 حالا به هر دليلى از فرانسه يا رانده شدند يا خودشان خارج شدند، آمدند به عراق و در آنجا مستقر شدند. از نظر آنها عراق پايگاهى بسيار مناسب براى ضربه زدن به انقلاب بود، لذا با تمام مسائل و مصائبى كه داشتند به عراق آمدند . دو - سه پايگاه در داخل عراق در اختيارشان گذاردند. حتى صدام در ملاقاتى با رجوى)74( وعده همه نوع كمك و پشتيبانى به او داد. در همان جلسه پيدا بود كه وجه مشترك اين دو، دشمنى با انقلاب اسلامى است. خبر اين ملاقات با آب و تاب فراوان در رسانههاى عراق منعكس شد و جرايد با طول و تفسير بسيار در موردش قلم فرسايى كردند.
از نظر ما رزمندگان ايرانى كه در عراق اسير بوديم؛ صدام يك عنصر فاسد، شرور و بىمنطق را فقط به خاطر دشمنى با امام و جمهورى اسلامى به عراق آورد و از او حمايت كرد. شخص رجوى كوچكتر از آن بود كه اصلاً در رفت وآمدهاى سياسى جايى داشته باشد. وقتى صدام با او ملاقات كرد، ما پى برديم كه بزرگ كردن رجوى در عراق و پخش نمايش نامه آن در بخش فارسى تلويزيون عراق فقط به خاطر معرفى اين فرد و بزرگ جلوه دادن او به ملت ايران است كه از قبل او را مىشناخت. عراق مىخواست او را فردى مطلوب و با وجاهت نزد ملت ايران به ويژه اقشار كم اطلاع و كم سواد معرفى كند و جا بيندازد كه او براى دشمنى اش با انقلاب اسلامى محق است. اين مسئله به طور جدى در رسانههاى عراقى دنبال مىشد اما مردم ما فهيمتر از آن بودند كه به اين خيمه شب بازىها اعتنا كنند.
ما از حركت رجوى و انتقال نيروهايش به عراق چيزى جز زبونى، عجز و حقارت استنباط نمىكرديم، اعتنايى هم به اخبار تحليل و تفسيرهاى دشمن نداشتيم و با اسباب و لوازمى كه داشتيم تفسير جداگانهاى از اين نيرنگ داشتيم. تفسير ما بر حقارت رجوى و پوشالى بودن قدرت صدام بود كه به هر خس و خاشاكى دست مىزد.
به ياد داشتم پس از پيروزى انقلاب، رجوى خواستار انحلال ارتش بود و براى امام پيغام فرستاده بود كه بايد سران نظامى را مجازات كنند. حضرت امام هم به احمد آقا گفته بود كه ارتش بايد بماند، اگر او در مورد سران ارتش مطلب و شكوهاى دارد به ما بدهد تا رسيدگى كنيم، حضرت امام درست و با منطق ادعاى غيرمنطقى و غيرعقلايى اين فرد را پاسخ دادند. رجوى با اين پيشنهاد غيرمنطقى بيشتر قصدش خودنمايى و طرح خود بود، مىخواست سهمى در اداره انقلاب بگيرد.
لذا ما از حقارت شخصيت و غيرمنطقى بودن افكار رجوى اطلاع كامل داشتيم اما گروههاى انحرافى و مخالف، از اين اوضاع دفاع مىكردند، تعدادى هم بودند كه نسبت به او بىتفاوت بودند، برخى هم نظرشان را عنوان نمىكردند، موضع صريحى نداشتند، ايشان همانهايى بوند كه نقاب بر چهره داشتند.
به هر حال صدام به منافقين ميدان تازهاى داد، سازمان امپراتورى تبليغات جهانى نيز به وسيع شدن اين ميدان كمك كردند و حمايت همه جانبهاى از منافقين آغاز شد. و ما در دل دشمن از نزديك اين هجوم تبليغاتى را مىديديم ولى اصلاً به آن اعتنايى نمىكرديم. بالتبع وجود و حضور منافقين در عراق موجب شد تا افرادى كه مخالف سياستهاى رهبران انقلاب اسلامى بودند فرصتى براى عرض اندام به دست آورند، تعدادى به حمايت صريح از آنها برخاستند و گروه تازهاى تشكيل دادند و با همين جوهره ماهيتى يافتند، و هميشه در رخدادها و مسائل اردوگاه، روياروى ما مىايستادند.
در قبال آن همه پشتيبانى و تبليغات براى منافقين از سوى عراق، آنها نيز خدمات متقابلى به حزب بعث مىدادند و با استفاده از افراد ستون پنجم خود، اطلاعات نظامى و سياسى ايران را جمع آورى و در اختيار عراق مىگذاشتند.
فايده دوم اين گروه براى صدام، در اختيار داشتن اهرمى در برابر ايران بود كه به گروههاى مخالف عراق مانند حزب الدعوه و مجلس اعلاى عراق اجازه فعاليت در خاك ايران مىداد. هر چه كه منافقين خوش خدمتى و همراهى با صدام حسين مىكردند، امكانات و لوازم بيشترى در اختيارشان قرار مىگرفت و فرصتهاى خوبى به آنها داده مىشد. يكى از اين فرصتها براى منافقين، حضور و فعاليت و رخنه در ميان اسراى ايرانى بود. آنان مىپنداشتند كه با نفوذ در ميان اسرا مىتوانند شمار زيادى از آنان را با خود همراه كنند و با استفاده از آن ضربات سنگينى به ايران بزنند. اسرايى هم مانند ناصر عراقى و ابراهيم ايرانمنش با آنها همراه بودند. ابتدا نمايندگانى از منافقين با ايشان ملاقات كرده از ديدگاههايشان با خبر شدند؛ بعد به هم قول همكارى داده بودند. به غيراز اين تعدادى از منافقين را هم تحت عنوان اسير به اردوگاه وارد كرده بودند و براى تشكيل لشكر به اصطلاح آزادى بخش فعاليت مىكردند.
پيش از اين درباره يكى از راههاى جذب اسرا به منافقين تحت عنوان زيارت كربلا صحبت كردم. كلاً در اسارتگاهها كسانى به منافقين مىپيوستند كه جوان بودند و زير 30 سال سن داشتند و چندين بار آنها را براى آشنايى به پايگاههاى خودشان برده بودند و حتى جاذبههايى مانند روابط آزاد پسر و دختر برايشان فراهم كرده بودند.
پس از آتشبس، منافقين كه در چنين بسترى رشد كرده و دل به حمايت و پشتيبانى صدام بسته بودند، آماده شدند تا به ايران حمله كنند. به اين منظور به اردوگاه آمده و گروهى حامى و وفادار به خود را بردند. از اين تعداد چهار، پنج نفرشان برگشتند، اما چندتايى از آنها ماندند و در عمليات به اصطلاح فروغ جاويدان شركت كردند و با شكست سختى مواجه و قلع و قمع شدند.
متأسفانه در اين ميان بچههاى خوبى هم كه در اردوگاه بودند و با ما سر دشمنى نداشتند و آدمهاى ملايمى به حساب مىآمدند به جمع آنها كشيده شدند. يكى از اين افراد خوب و ملايم را دو - سه بار ديدم كه با آنها ملاقات داشت و صحبت مىكرد و قدم مىزد، خيلى متمايل به آنها شده بود و تلاش مىكرد به آنها بپيوندد، بدش نمىآمد، در فرصتى مناسب او را به گوشهاى كشاندم و مفصل با او صحبت كردم و توانستم او را از رفتن و همراه شدن با ايشان منصرف كنم كه به لطف خدا نرفت و ماند و با ما به ايران آمد.
اسرايى كه در عمليات منافقين شركت داشتند به پيروزى خود اميدوار بودند. و به آنها وعده داده شده بود كه رجوى براىشان از صدام مجوز آزادى مىگيرد، در هر صورت آنها موقع مبادله اسرا (اگر فرا مىرسيد) به منافقين و عراق پناهنده مىشدند. همانگونه كه تعداد زيادى از آنها ماندند و يا اينكه به كشورى اروپايى رفتند. نمايندگان صليبسرخ به آنها مىگفتند: لازم نيست حتماً به ايران برگرديد، هر جا دوست داريد مىتوانيد برويد. اين امتياز، شامل حال همه اسرا نمىشد بلكه فقط امتيازى بود كه براى منافقين قايل مىشدند و اين جزء همان توافقات ميان رجوى و صدام بود. آنهايى كه در آنجا (عراق) ماندند، بيشترشان تحويل منافقين شدند.
اين مسائل در هر اردوگاهى وجود داشت، دامنه تبليغ آنها مختص تكريت نبود. در همه اردوگاهها فعال بودند، از اردوگاه موصل حدود شصت نفر را برده بودند. منافقين حتى از ميان افسران و درجهداران و سربازان و بسيجيان اسيرى كه توسط صليبسرخ ثبتنام نشده بودند نيز يارگيرىهايى كرده بودند، توانسته بودند در ظاهر نيروى چشمگير و پياده نظامى جمع و جور كنند و در عمليات مرصاد شركت دهند كه نقشه آنان با شكست مواجه شد و تار و مار شدند. هر كه را بردند و در اين عمليات شركت دادند، ديگر برنگرداندند، گويا آنهايى را هم كه زنده از صحنه نبرد بازگشته بودند، همچنان در ميان خود نگهداشتند و يا به اروپا بردند.
اما آن تعداد از طرفدارانشان كه در اردوگاه مانده بودند، بعد از حمله مرصاد ديگر نادم و پشيمان بودند و ديگر چيزى به عنوان منافقين در اردوگاه نداشتيم.
بركنارى آيتالله منتظرى
هر اتفاقى كه در ايران رخ مىداد خبرش به نحوى به ما مىرسيد و ما در ابتدا به ساكن نشر اين خبر را حمل بر شيطنت دشمن مىكرديم.
اگر مسئله و اختلافى در فضاى سياسى ايران بين رهبران و مسؤولان پيش مىآمد، صرفنظر از درجه اهميت موضوع، دشمن مىكوشيد از آن براى سرگرم كردن اسراى ايرانى و بهرهبردارى به نفع عراق استفاده كند. ما هميشه نوعى شيطنت و تزوير در اعمال و رفتار عراقىها در خصوص انتشار اخبار مربوط به داخل ايران، حس مىكرديم.
از جمله اخبارى كه دشمن در آنجامى پراكند، خبر اختلاف بين رهبرى و قائم مقام رهبرى يعنى حضرت امام (ره) و آيتاللَّه منتظرى بود. عراقىها با درج و انعكاس نامههاى رد و بدل شده بين امام و آقاى منتظرى در جرايدشان و تحريف و سانسور آنها مىخواستند موضع خود را در جنگ بر حق جلوه دهند و بگويند كه انقلاب ايران نمودى از سركشى و گردن فرازى در منطقه است.
اخبار و محتواى تحريف شده نامهها كه در مطبوعات و رسانههاى جمعى عراق منعكس مىشد به اطلاع ما هم مىرسيد. نوعى ناباورى در ما ايجاد مىكردند. نمىتوانستيم صحت اين نامهها را بپذيريم، تا اينكه از طرق مختلف و مجارى موثقى، صحت خبر برايمان ثابت شد. علىرغم ميل باطنى، مجبور بوديم چنين پيش آمدى را بپذيريم.
ما در ايران نبوديم تا شاهد و ناظر اختلافات باشيم، لذا نسبت به اين دست اخبار، بىتوجه به تفسير دشمن، خبرهاى رسيده را تحليل مىكرديم و به اقناع و توجيه خود مىپرداختيم، و خود را دلدارى مىداديم كه اين اختلاف سطحى، گذرا و عادى است و دشمن از روى غرض و مرض آن رابيهوده بزرگ و داغش مىكند و انتظار داشتيم كه خيلى سريع اين بساط چيده شود. ولى هر روز كه مىگذشت مسئله عميقتر مىشد، گويا اين روند در ايران همچنان ادامه داشت.
دشمن ازاين واقعه خيلى خوشحال بود و حسابى پيرامون آن مانور مىداد و دروغ و راست، مطالبى حول و حوش آن مىنوشت. تا اينكه در مرحلهاى مهمترين خبر روز رسانههاى عراق، همين موضوع بود و در جرايد براى آن يادداشت و سرمقاله مىنوشتند. گاهى عراقىها به اتاق ما مىآمدند و مچ دستانشان را به نشانه دستبند روى هم مىگذاشتند كه يعنى آقاى منتظرى را هم بردند. آنها نمىتوانستند خوشحالى خود را از اين موضوع پنهان كنند و لذا اخبار اين واقعه تلخ را كمال و تمام، آنطور كه خود مىخواستند پخش مىكردند.
آنچه كه ما را به تدريج وادار به پذيرش اين دوگانگى و اختلاف مىكرد، شناختى بود كه از اين دو بزرگوار داشتيم. حضرت امام را صاحب بينشى عميق و همهجانبهنگر و آقاى منتظرى را عالمى سادهدل كه مبارزات و سختىهاى بسيارى را در زندان از سر گذرانده بود مىشناختيم. آيتاللَّه منتظرى حداقل از باب فقاهت مورد توجه امام بود ولى افراد ناخالص و نابابى پيرامون ايشان بودند كه از سادگىاش سوء استفاده مىكردند. آنان آقاى منتظرى را تكيهگاهى براى اعمال ناصواب و مخالف انقلاب و سياستهاى نظام قرار داده بودند. به هر روى تا اينجا پذيرفتيم كه مسئله جدى است كه دشمن از آن به نفع خود سود جسته و اشاعهاش مىدهد.
بچههاى حزباللهى از دريافت اين اخبار متأثر و ناراحت و خيلى در فكر بودند كه چرا اينطور شد. سابقه مبارزاتى و محروميتهاى دوران زندان و شكنجههاى آقاى منتظرى كم نبود، وضعيت زندان ايشان مورد تأييد اشخاصى چون آيتاللَّه طالقانى بود. برخى از دوستان علاقه عميقى نسبت به ايشان داشتند و برايشان اين موضوع پيچيده شده بود و صفاى باطن، آنها را برانگيخته بود كه چرا بايد چنين شخص عالم و مبارزى اكنون بايد دست مايهاى براى خوشحالى دشمن و ضربه به انقلاب و امام شود.
اما علاقهمندى من به آقاى منتظرى به تبعيت از امام و عقايد امام بود. شخصيت علمى و مبارزاتى آقاى منتظرى مورد احترام همه ما بود. با بروز اين واقعه بچهها دچار تشكيك و سرگردانى شدند و سر دو راهى ماندند كه چه بكنند. با جلسه و بحثى كه ترتيب داديم تصميم بر اين شد كه در اين مورد حرفى نزنيم و سكوت اختيار كنيم. مىدانستيم كه دشمن، ضدانقلاب و دنياى استكبار نه امام و نه آقاى منتظرى، هيچيك را قبول ندارند، پس نبايد موضعى مىگرفتيم كه شادى و خرسندى آنها را فراهم مىكرد، نظر ما مىبايست همان نظر امام مىبود و با سكوت خود مىبايست بر آن صحه مىگذاشتيم.
ولى برخى در موضع افراط و تفريط بودند. تعدادى آتششان تندتر بود و از اين واقعه اظهار خوشحالى مىكردند وبعضى هم مأيوس و دل سرد شده بودند و اخم كرده بودند كه چرا امام ،چنين كارى كردند و شخص بزرگوارى مثل آقاى منتظرى را با آن مقام و سابقه، بر كنار كردهاند و لذا صحبتهايى در جهت تضعيف امام و شعلهور كردن آتش اختلاف طرح مىكردند.
وقتى ديگر بچهها سراغ ما آمده موضع و نظرمان را جويا مىشدند، مىگفتيم: بهترين كار سكوت است چرا كه ما در دست دشمن گرفتاريم و اطلاع درستى از اصل حادثه نداريم، اين خبرها كه مىنويسند و پخش مىكنند، همه دست خورده است، نمىتوان به يك مشت اطلاعات تحريف شده اعتماد كرد؛ و ديگر اينكه گيريم مسئلهاى هم باشد، به ما ربطى ندارد، ما در مقام و جايگاه تصميمگيرى براى نظام نيستيم، نبايد اين وقايع در روحيه ما تأثيرى بگذارد، چرا كه هدف اصلى دشمن از پخش اين اخبار ايجاد اختلاف و زدن ضربهاى كارى به ماست.
دشمن مىخواست چنين القا كند كه شما در حالى مقاومت مىكنيد كه رهبرانتان بر سر قدرت با هم درگير شدهاند و شب و روز آن را تبليغ مىكردند و براى تكميل پروژه تبليغى خود تعدادى از اسراى واخورده را براى مصاحبه و تفسير پيرامون موضوع بركنارى آيتاللَّه منتظرى به راديو و تلويزيون مىبردند.
آنطور كه جرايد عراق مىنوشتند، قائم مقام رهبرى به يكباره و يك شبه به زير كشيده شد و تصاويرش را از همه اماكن پايين آوردند. ابتدا باور اين امر دشوار و براى ما قابل قبول نبود و آن را به حساب تحليل، تفسير و تزوير دشمن مىگذاشتيم.
اما پس از تأييد خبر از مجارى مختلف به اصل واقعه پى برديم و آن را به فراز و نشيبهاى سياسى انقلاب و انقلابيون مرتبط دانستيم، در اين شرايط بود كه احساس كرديم لازم است بيش از گذشته تبعيت خود را از امام اظهار كنيم. اين صحنه آزمايشى بود تا يكبار ديگر پاى بندى خود را به امام اثبات كنيم. نمىخواستيم جزو خوارج باشيم و حكم به از ميان برداشتن امام على (معاذالله)، معاويه و عمروعاص صادر كنيم، نمىتوانستيم هم امام را رد كنيم و هم آقاى منتظرى را، اين كارى غلط و خطايى فاحش بود. بهترين موضع براى ما حفظ رويه گذشته، ماندن بر اطاعت و تبعيت از امام بود، بايد از مواضع امام پيروى مىكرديم. باور و ايمان داشتيم كه هيچ حركت امام بىحساب و كتاب نيست. از اين رو ورود و خروج اشخاص به دايره حكومت تأثيرى بر ما نمىگذاشت، اگر كسى مورد اعتماد امام بود ،مورد وثوق ما هم بود، اگر كسى از نظر امام مردود و قابلقبول نبود از طرف ما هم پذيرفته نمىشد. تولى و تبرى ما نسبت به اشخاص، بر محور امام استوار بود.
پس از پذيرش قطعنامه به غيراز واخوردگى در جبههها و به اسارت درآمدن شمار زيادى از ايرانيان حادثه ديگرى روى داد كه اين هم از تبعات آتشبس بود، و آن حمله گسترده منافقين به خاك كشور از جبهه غرب بود كه توانستند به ميزان زيادى در عمق خاك ايران نفوذ كنند كه گسيل نيروهاى مسلح و مردمى به اين جبهه، آنها را در نقشهاى كه در سر داشتند ناكام گذاشت و شكست سنگينى به ايشان وارد كرد.)72(
وقوع اين رويداد براى ما غيرقابل پيشبينى و غيرمترقبه نبود، بلكه از پيش حدس وگمان بر وقوع چنين حادثهاى داشتيم، چرا كه از قبل شاهد برخى تحركات منافقين در عراق و در اردوگاهها بوديم. عمليات مرصاد و به زعم منافقين عمليات فروغ جاويدان)73( زمينههايى داشت كه ما از نزديك شاهدش بوديم. از همان آغازين روزهاى جنگ تا آخرين روزهاى آن، افرادى به اسارت درآمدند كه برخى از ايشان چهره واقعى و ماهيت درونى خود را پنهان نگه داشته و روى خودشان را در نقابى از تزوير پوشانده بودند. اما به يكباره پس از آتشبس همه اين نهفتگىهاى درون آنها سر برآورد.
نمىخواهم اسم ببرم ولى به عنوان نمونه در اردوگاه عنبر(رمادى) در سال 60 فردى از اين قماش اسير بود كه وقتى با او صحبت كردم از گرايش شديد وى به منافقين مطلع شدم، او اهل فكر و مطالعه بود، فعاليتهاى ابتدايى اين فرد براى يارگيرى و تبليغ در آن سال، بايكوت شد و او به عقب رانده شد و فهميد كه چه خبر است. در نتيجه چهره واقعى اش را به زير نقاب كشيد. او در تكريت با ما بود اما همچنان از ابراز و اظهار گرايش فكرى خود طفره مىرفت و پنهان كارى مىكرد، اما يك دفعه پس از آتشبس، او و امثال او مكنونات قلبى و درونى خود را بروز دادند و يكى شدند، دست به فعاليت هايى زدند و براى ثبت نام و جذب اسرا به سوى منافقين كوشيدند. تصور اوليه اين است كه اين تيپ افراد مىبايست باپذيرش قطعنامه، خود را بيشتر همراه نظام جمهورى اسلامى ايران نشان دهند تا اگر مبادله شدند و به كشور بازگشتند، شرمگين و خجل زده نباشند. اما از آنجايى كه ايشان به برنامهها و طرحهاى منافقين اطمينان داشتند، با محاسبات غلط خود به پيروزى آنها نيز يقين داشتند لذا به نفع آنها آشكارا فعاليت مىكردند.
عناصر فريفته، به واقع عمليات منافقين را آخرين فعاليت عمده و نقطه اميد خود مىدانستند تا در پرتو آن، از مرز گذشته وارد كرمانشاه شوند و بعد به شكل ستون حركت كرده به همدان و قزوين و در آخر به تهران برسند! اين افراد، فريب تبليغات سازمان را خورده بودند، مىپنداشتند حضور و وجود منافقين در عراق و ميدان دادن به فعاليتهاى آنها توسط صدام، عاملى است براى پيروزى. لذا گستاخ شده و جسارت چنين حملهاى را به خود داده بودند.
گرچه عراق و حزب بعث ساليانسال با منافقين خاصه در دشمنى و لجاجت با انقلاب اسلامى تشريك مساعى داشت، اما عراق تا جايى از آنها حمايت مىكرد كه به نفعش بود.
منافقين حدود سال 62 حالا به هر دليلى از فرانسه يا رانده شدند يا خودشان خارج شدند، آمدند به عراق و در آنجا مستقر شدند. از نظر آنها عراق پايگاهى بسيار مناسب براى ضربه زدن به انقلاب بود، لذا با تمام مسائل و مصائبى كه داشتند به عراق آمدند . دو - سه پايگاه در داخل عراق در اختيارشان گذاردند. حتى صدام در ملاقاتى با رجوى)74( وعده همه نوع كمك و پشتيبانى به او داد. در همان جلسه پيدا بود كه وجه مشترك اين دو، دشمنى با انقلاب اسلامى است. خبر اين ملاقات با آب و تاب فراوان در رسانههاى عراق منعكس شد و جرايد با طول و تفسير بسيار در موردش قلم فرسايى كردند.
از نظر ما رزمندگان ايرانى كه در عراق اسير بوديم؛ صدام يك عنصر فاسد، شرور و بىمنطق را فقط به خاطر دشمنى با امام و جمهورى اسلامى به عراق آورد و از او حمايت كرد. شخص رجوى كوچكتر از آن بود كه اصلاً در رفت وآمدهاى سياسى جايى داشته باشد. وقتى صدام با او ملاقات كرد، ما پى برديم كه بزرگ كردن رجوى در عراق و پخش نمايش نامه آن در بخش فارسى تلويزيون عراق فقط به خاطر معرفى اين فرد و بزرگ جلوه دادن او به ملت ايران است كه از قبل او را مىشناخت. عراق مىخواست او را فردى مطلوب و با وجاهت نزد ملت ايران به ويژه اقشار كم اطلاع و كم سواد معرفى كند و جا بيندازد كه او براى دشمنى اش با انقلاب اسلامى محق است. اين مسئله به طور جدى در رسانههاى عراقى دنبال مىشد اما مردم ما فهيمتر از آن بودند كه به اين خيمه شب بازىها اعتنا كنند.
ما از حركت رجوى و انتقال نيروهايش به عراق چيزى جز زبونى، عجز و حقارت استنباط نمىكرديم، اعتنايى هم به اخبار تحليل و تفسيرهاى دشمن نداشتيم و با اسباب و لوازمى كه داشتيم تفسير جداگانهاى از اين نيرنگ داشتيم. تفسير ما بر حقارت رجوى و پوشالى بودن قدرت صدام بود كه به هر خس و خاشاكى دست مىزد.
به ياد داشتم پس از پيروزى انقلاب، رجوى خواستار انحلال ارتش بود و براى امام پيغام فرستاده بود كه بايد سران نظامى را مجازات كنند. حضرت امام هم به احمد آقا گفته بود كه ارتش بايد بماند، اگر او در مورد سران ارتش مطلب و شكوهاى دارد به ما بدهد تا رسيدگى كنيم، حضرت امام درست و با منطق ادعاى غيرمنطقى و غيرعقلايى اين فرد را پاسخ دادند. رجوى با اين پيشنهاد غيرمنطقى بيشتر قصدش خودنمايى و طرح خود بود، مىخواست سهمى در اداره انقلاب بگيرد.
لذا ما از حقارت شخصيت و غيرمنطقى بودن افكار رجوى اطلاع كامل داشتيم اما گروههاى انحرافى و مخالف، از اين اوضاع دفاع مىكردند، تعدادى هم بودند كه نسبت به او بىتفاوت بودند، برخى هم نظرشان را عنوان نمىكردند، موضع صريحى نداشتند، ايشان همانهايى بوند كه نقاب بر چهره داشتند.
به هر حال صدام به منافقين ميدان تازهاى داد، سازمان امپراتورى تبليغات جهانى نيز به وسيع شدن اين ميدان كمك كردند و حمايت همه جانبهاى از منافقين آغاز شد. و ما در دل دشمن از نزديك اين هجوم تبليغاتى را مىديديم ولى اصلاً به آن اعتنايى نمىكرديم. بالتبع وجود و حضور منافقين در عراق موجب شد تا افرادى كه مخالف سياستهاى رهبران انقلاب اسلامى بودند فرصتى براى عرض اندام به دست آورند، تعدادى به حمايت صريح از آنها برخاستند و گروه تازهاى تشكيل دادند و با همين جوهره ماهيتى يافتند، و هميشه در رخدادها و مسائل اردوگاه، روياروى ما مىايستادند.
در قبال آن همه پشتيبانى و تبليغات براى منافقين از سوى عراق، آنها نيز خدمات متقابلى به حزب بعث مىدادند و با استفاده از افراد ستون پنجم خود، اطلاعات نظامى و سياسى ايران را جمع آورى و در اختيار عراق مىگذاشتند.
فايده دوم اين گروه براى صدام، در اختيار داشتن اهرمى در برابر ايران بود كه به گروههاى مخالف عراق مانند حزب الدعوه و مجلس اعلاى عراق اجازه فعاليت در خاك ايران مىداد. هر چه كه منافقين خوش خدمتى و همراهى با صدام حسين مىكردند، امكانات و لوازم بيشترى در اختيارشان قرار مىگرفت و فرصتهاى خوبى به آنها داده مىشد. يكى از اين فرصتها براى منافقين، حضور و فعاليت و رخنه در ميان اسراى ايرانى بود. آنان مىپنداشتند كه با نفوذ در ميان اسرا مىتوانند شمار زيادى از آنان را با خود همراه كنند و با استفاده از آن ضربات سنگينى به ايران بزنند. اسرايى هم مانند ناصر عراقى و ابراهيم ايرانمنش با آنها همراه بودند. ابتدا نمايندگانى از منافقين با ايشان ملاقات كرده از ديدگاههايشان با خبر شدند؛ بعد به هم قول همكارى داده بودند. به غيراز اين تعدادى از منافقين را هم تحت عنوان اسير به اردوگاه وارد كرده بودند و براى تشكيل لشكر به اصطلاح آزادى بخش فعاليت مىكردند.
پيش از اين درباره يكى از راههاى جذب اسرا به منافقين تحت عنوان زيارت كربلا صحبت كردم. كلاً در اسارتگاهها كسانى به منافقين مىپيوستند كه جوان بودند و زير 30 سال سن داشتند و چندين بار آنها را براى آشنايى به پايگاههاى خودشان برده بودند و حتى جاذبههايى مانند روابط آزاد پسر و دختر برايشان فراهم كرده بودند.
پس از آتشبس، منافقين كه در چنين بسترى رشد كرده و دل به حمايت و پشتيبانى صدام بسته بودند، آماده شدند تا به ايران حمله كنند. به اين منظور به اردوگاه آمده و گروهى حامى و وفادار به خود را بردند. از اين تعداد چهار، پنج نفرشان برگشتند، اما چندتايى از آنها ماندند و در عمليات به اصطلاح فروغ جاويدان شركت كردند و با شكست سختى مواجه و قلع و قمع شدند.
متأسفانه در اين ميان بچههاى خوبى هم كه در اردوگاه بودند و با ما سر دشمنى نداشتند و آدمهاى ملايمى به حساب مىآمدند به جمع آنها كشيده شدند. يكى از اين افراد خوب و ملايم را دو - سه بار ديدم كه با آنها ملاقات داشت و صحبت مىكرد و قدم مىزد، خيلى متمايل به آنها شده بود و تلاش مىكرد به آنها بپيوندد، بدش نمىآمد، در فرصتى مناسب او را به گوشهاى كشاندم و مفصل با او صحبت كردم و توانستم او را از رفتن و همراه شدن با ايشان منصرف كنم كه به لطف خدا نرفت و ماند و با ما به ايران آمد.
اسرايى كه در عمليات منافقين شركت داشتند به پيروزى خود اميدوار بودند. و به آنها وعده داده شده بود كه رجوى براىشان از صدام مجوز آزادى مىگيرد، در هر صورت آنها موقع مبادله اسرا (اگر فرا مىرسيد) به منافقين و عراق پناهنده مىشدند. همانگونه كه تعداد زيادى از آنها ماندند و يا اينكه به كشورى اروپايى رفتند. نمايندگان صليبسرخ به آنها مىگفتند: لازم نيست حتماً به ايران برگرديد، هر جا دوست داريد مىتوانيد برويد. اين امتياز، شامل حال همه اسرا نمىشد بلكه فقط امتيازى بود كه براى منافقين قايل مىشدند و اين جزء همان توافقات ميان رجوى و صدام بود. آنهايى كه در آنجا (عراق) ماندند، بيشترشان تحويل منافقين شدند.
اين مسائل در هر اردوگاهى وجود داشت، دامنه تبليغ آنها مختص تكريت نبود. در همه اردوگاهها فعال بودند، از اردوگاه موصل حدود شصت نفر را برده بودند. منافقين حتى از ميان افسران و درجهداران و سربازان و بسيجيان اسيرى كه توسط صليبسرخ ثبتنام نشده بودند نيز يارگيرىهايى كرده بودند، توانسته بودند در ظاهر نيروى چشمگير و پياده نظامى جمع و جور كنند و در عمليات مرصاد شركت دهند كه نقشه آنان با شكست مواجه شد و تار و مار شدند. هر كه را بردند و در اين عمليات شركت دادند، ديگر برنگرداندند، گويا آنهايى را هم كه زنده از صحنه نبرد بازگشته بودند، همچنان در ميان خود نگهداشتند و يا به اروپا بردند.
اما آن تعداد از طرفدارانشان كه در اردوگاه مانده بودند، بعد از حمله مرصاد ديگر نادم و پشيمان بودند و ديگر چيزى به عنوان منافقين در اردوگاه نداشتيم.
بركنارى آيتالله منتظرى
هر اتفاقى كه در ايران رخ مىداد خبرش به نحوى به ما مىرسيد و ما در ابتدا به ساكن نشر اين خبر را حمل بر شيطنت دشمن مىكرديم.
اگر مسئله و اختلافى در فضاى سياسى ايران بين رهبران و مسؤولان پيش مىآمد، صرفنظر از درجه اهميت موضوع، دشمن مىكوشيد از آن براى سرگرم كردن اسراى ايرانى و بهرهبردارى به نفع عراق استفاده كند. ما هميشه نوعى شيطنت و تزوير در اعمال و رفتار عراقىها در خصوص انتشار اخبار مربوط به داخل ايران، حس مىكرديم.
از جمله اخبارى كه دشمن در آنجامى پراكند، خبر اختلاف بين رهبرى و قائم مقام رهبرى يعنى حضرت امام (ره) و آيتاللَّه منتظرى بود. عراقىها با درج و انعكاس نامههاى رد و بدل شده بين امام و آقاى منتظرى در جرايدشان و تحريف و سانسور آنها مىخواستند موضع خود را در جنگ بر حق جلوه دهند و بگويند كه انقلاب ايران نمودى از سركشى و گردن فرازى در منطقه است.
اخبار و محتواى تحريف شده نامهها كه در مطبوعات و رسانههاى جمعى عراق منعكس مىشد به اطلاع ما هم مىرسيد. نوعى ناباورى در ما ايجاد مىكردند. نمىتوانستيم صحت اين نامهها را بپذيريم، تا اينكه از طرق مختلف و مجارى موثقى، صحت خبر برايمان ثابت شد. علىرغم ميل باطنى، مجبور بوديم چنين پيش آمدى را بپذيريم.
ما در ايران نبوديم تا شاهد و ناظر اختلافات باشيم، لذا نسبت به اين دست اخبار، بىتوجه به تفسير دشمن، خبرهاى رسيده را تحليل مىكرديم و به اقناع و توجيه خود مىپرداختيم، و خود را دلدارى مىداديم كه اين اختلاف سطحى، گذرا و عادى است و دشمن از روى غرض و مرض آن رابيهوده بزرگ و داغش مىكند و انتظار داشتيم كه خيلى سريع اين بساط چيده شود. ولى هر روز كه مىگذشت مسئله عميقتر مىشد، گويا اين روند در ايران همچنان ادامه داشت.
دشمن ازاين واقعه خيلى خوشحال بود و حسابى پيرامون آن مانور مىداد و دروغ و راست، مطالبى حول و حوش آن مىنوشت. تا اينكه در مرحلهاى مهمترين خبر روز رسانههاى عراق، همين موضوع بود و در جرايد براى آن يادداشت و سرمقاله مىنوشتند. گاهى عراقىها به اتاق ما مىآمدند و مچ دستانشان را به نشانه دستبند روى هم مىگذاشتند كه يعنى آقاى منتظرى را هم بردند. آنها نمىتوانستند خوشحالى خود را از اين موضوع پنهان كنند و لذا اخبار اين واقعه تلخ را كمال و تمام، آنطور كه خود مىخواستند پخش مىكردند.
آنچه كه ما را به تدريج وادار به پذيرش اين دوگانگى و اختلاف مىكرد، شناختى بود كه از اين دو بزرگوار داشتيم. حضرت امام را صاحب بينشى عميق و همهجانبهنگر و آقاى منتظرى را عالمى سادهدل كه مبارزات و سختىهاى بسيارى را در زندان از سر گذرانده بود مىشناختيم. آيتاللَّه منتظرى حداقل از باب فقاهت مورد توجه امام بود ولى افراد ناخالص و نابابى پيرامون ايشان بودند كه از سادگىاش سوء استفاده مىكردند. آنان آقاى منتظرى را تكيهگاهى براى اعمال ناصواب و مخالف انقلاب و سياستهاى نظام قرار داده بودند. به هر روى تا اينجا پذيرفتيم كه مسئله جدى است كه دشمن از آن به نفع خود سود جسته و اشاعهاش مىدهد.
بچههاى حزباللهى از دريافت اين اخبار متأثر و ناراحت و خيلى در فكر بودند كه چرا اينطور شد. سابقه مبارزاتى و محروميتهاى دوران زندان و شكنجههاى آقاى منتظرى كم نبود، وضعيت زندان ايشان مورد تأييد اشخاصى چون آيتاللَّه طالقانى بود. برخى از دوستان علاقه عميقى نسبت به ايشان داشتند و برايشان اين موضوع پيچيده شده بود و صفاى باطن، آنها را برانگيخته بود كه چرا بايد چنين شخص عالم و مبارزى اكنون بايد دست مايهاى براى خوشحالى دشمن و ضربه به انقلاب و امام شود.
اما علاقهمندى من به آقاى منتظرى به تبعيت از امام و عقايد امام بود. شخصيت علمى و مبارزاتى آقاى منتظرى مورد احترام همه ما بود. با بروز اين واقعه بچهها دچار تشكيك و سرگردانى شدند و سر دو راهى ماندند كه چه بكنند. با جلسه و بحثى كه ترتيب داديم تصميم بر اين شد كه در اين مورد حرفى نزنيم و سكوت اختيار كنيم. مىدانستيم كه دشمن، ضدانقلاب و دنياى استكبار نه امام و نه آقاى منتظرى، هيچيك را قبول ندارند، پس نبايد موضعى مىگرفتيم كه شادى و خرسندى آنها را فراهم مىكرد، نظر ما مىبايست همان نظر امام مىبود و با سكوت خود مىبايست بر آن صحه مىگذاشتيم.
ولى برخى در موضع افراط و تفريط بودند. تعدادى آتششان تندتر بود و از اين واقعه اظهار خوشحالى مىكردند وبعضى هم مأيوس و دل سرد شده بودند و اخم كرده بودند كه چرا امام ،چنين كارى كردند و شخص بزرگوارى مثل آقاى منتظرى را با آن مقام و سابقه، بر كنار كردهاند و لذا صحبتهايى در جهت تضعيف امام و شعلهور كردن آتش اختلاف طرح مىكردند.
وقتى ديگر بچهها سراغ ما آمده موضع و نظرمان را جويا مىشدند، مىگفتيم: بهترين كار سكوت است چرا كه ما در دست دشمن گرفتاريم و اطلاع درستى از اصل حادثه نداريم، اين خبرها كه مىنويسند و پخش مىكنند، همه دست خورده است، نمىتوان به يك مشت اطلاعات تحريف شده اعتماد كرد؛ و ديگر اينكه گيريم مسئلهاى هم باشد، به ما ربطى ندارد، ما در مقام و جايگاه تصميمگيرى براى نظام نيستيم، نبايد اين وقايع در روحيه ما تأثيرى بگذارد، چرا كه هدف اصلى دشمن از پخش اين اخبار ايجاد اختلاف و زدن ضربهاى كارى به ماست.
دشمن مىخواست چنين القا كند كه شما در حالى مقاومت مىكنيد كه رهبرانتان بر سر قدرت با هم درگير شدهاند و شب و روز آن را تبليغ مىكردند و براى تكميل پروژه تبليغى خود تعدادى از اسراى واخورده را براى مصاحبه و تفسير پيرامون موضوع بركنارى آيتاللَّه منتظرى به راديو و تلويزيون مىبردند.
آنطور كه جرايد عراق مىنوشتند، قائم مقام رهبرى به يكباره و يك شبه به زير كشيده شد و تصاويرش را از همه اماكن پايين آوردند. ابتدا باور اين امر دشوار و براى ما قابل قبول نبود و آن را به حساب تحليل، تفسير و تزوير دشمن مىگذاشتيم.
اما پس از تأييد خبر از مجارى مختلف به اصل واقعه پى برديم و آن را به فراز و نشيبهاى سياسى انقلاب و انقلابيون مرتبط دانستيم، در اين شرايط بود كه احساس كرديم لازم است بيش از گذشته تبعيت خود را از امام اظهار كنيم. اين صحنه آزمايشى بود تا يكبار ديگر پاى بندى خود را به امام اثبات كنيم. نمىخواستيم جزو خوارج باشيم و حكم به از ميان برداشتن امام على (معاذالله)، معاويه و عمروعاص صادر كنيم، نمىتوانستيم هم امام را رد كنيم و هم آقاى منتظرى را، اين كارى غلط و خطايى فاحش بود. بهترين موضع براى ما حفظ رويه گذشته، ماندن بر اطاعت و تبعيت از امام بود، بايد از مواضع امام پيروى مىكرديم. باور و ايمان داشتيم كه هيچ حركت امام بىحساب و كتاب نيست. از اين رو ورود و خروج اشخاص به دايره حكومت تأثيرى بر ما نمىگذاشت، اگر كسى مورد اعتماد امام بود ،مورد وثوق ما هم بود، اگر كسى از نظر امام مردود و قابلقبول نبود از طرف ما هم پذيرفته نمىشد. تولى و تبرى ما نسبت به اشخاص، بر محور امام استوار بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
آن غروب غمبار
در كل دوران اسارت، ما حزباللهىها يا به زعم عراقىها “جماعت خمينى” كاملاً مواضع و عقايدمان روشن و شناخته شده بود. ملاك اين شناخت از نظر عراقىها، دل بستگى و عشق و علاقهاى بود كه به امام، سياستها، تصميمات و فرامين ايشان داشتيم نه چيز ديگر.
عراقىها بغض و كينهاى كه از ما به دل داشتند ناشى از همين بينش و شناخت بود. ما را آدمهايى مىدانستند كه پا در جاى پاى امام گذاشتهايم. شايد عراقىها از ما بدشان هم نمىآمد چرا كه قرآن مىخوانديم، آداب دينى را در آن شرايط سخت و دشوار اردوگاه به جاى مىآورديم، اما بغض و كينه آنان فقط به خاطر همان اطاعت و تبعيت و عشق ما به امام بود. اين مسئله خيلى آنها را آزار مىداد. وجه تمايز ما با گروههاى ديگر در همين اطلاعات و فرمانبردارى از امام بود. ما در حالى عاشق و تابع امام بوديم كه در دست دشمن گرفتار آمده بوديم ولى حاضر نبوديم ازعشق خود دست بكشيم و در عوض حاضر بوديم براى آن هر بهايى بپردازيم.
عراقىها مىگفتند همانطور كه امام خمينى حرفى مىزند و بر سر آن مىايستد اين جماعت بر سر حرف خود مىايستند و اگر انواع و اقسام مصايب و بلايا را بر سرشان بياوريم باز بر مواضع خود پافشارى مىكنند.
ما هميشه در پى اين بوديم كه ببينيم امام چه مىگويند و چه رهنمود و صحبت تازهاى دارند تا از آن، جان و روح تازهاى بگيريم و برنامههاى بعدى خود را بر اساس آن تنظيم كنيم. اين آن اطاعت و تبعيتى بود كه خشم عراقىها را برانگيخته بود. ما وظيفه داشتيم پيام امام را در دل دشمن به آنها برسانيم و بگوييم پيروان خمينى كسانى هستند كه بيم از جان خويش ندارند و اين تحليل و تفسير واقعى از صدور انقلاب بود. بارها از من پرسيدند كه آيا (امام) خمينى را دوست دارى؟ با صراحت مىگفتم: بله دوست دارم. هر چه آزار و تنبيه مىكردند و محروميت مىدادند بر نظر خودم بودم و از آن عدول نمىكردم. ما با عشق به امام و جانبازى در راه ايشان، مىخواستيم اين پيام را به عراقىها بدهيم كه رهبر ما، خدايى است. شما بياييد و دست از اين رهبر دنيايى خود برداريد، به بانگ بلند فرياد مىزديم: نحن نحبالخمينى، و اين دشمن را عذاب مىداد.
دشمن مىخواست به هر حيلت و فريبى كه شده ما دست از حمايت امام برداريم چرا كه بزرگترين اهرم صلابت و مقاومتى كه در اختيار ما بود، همين توجه و توسل به شخص حضرت امام بود. در طول هشت سال و اندى نتوانست نظر ما را ذرهاى نسبت به امام تغيير دهد، شايد اگر ما در ايران بوديم، گفته مىشد چنين وضعى اغراق، ظاهرى و از سر ريا بود، اما ديگر در دست دشمن كه هر لحظه در انتظار مرگ بوديم، تظاهر و ريا معناى نداشت. دهانمان را پر خون مىكردند اما نام خمينى از آن نمىافتاد، قلبمان را جريحهدار و پر فشار مىكردند اما عشق خمينى در آن نمىمرد، جسم ما را پاره پاره مىكردند اما روح و جان خمينى در كالبد ما بود. حالا با چنين عشق سوزانى كه نسبت به امام داشتيم و چشم اميد ما بعد از خدا به سوى او بود، ناگهان خبر فوت ايشان در يك غروب غم بار به هنگام هواخورى با بلندگو در سطح اردوگاه پخش شد. من حواسم نبود داشتم با يكى از بچهها قدم مىزدم و صحبت مىكردم كه مهندس بهروز (فرجى داور) با چشمانى اشكبار جلوى من ايستاد، احساس كردم اتفاقى افتاده، پرسيدم: چى شده؟ گفت: مگر از بلند گو نشنيدى؟ گفتم: نه! چه چيزى را؟! گفت: خبر فوت امام را اعلام كردند. يك دفعه سرما تمام وجودم را گرفت، زانوهايم سست شد و نشستم ديگر قدرت تصميمگيرى نداشتم. بلافاصله عراقىها هم كه از اين اوضاع مىترسيدند، سوت زدند و همه را جمع كرده به داخل اتاقها فرستادند.
ما خبرى از بيمارى امام را شنيده بوديم، اما انتظار رحلت ايشان را نداشتيم چرا كه امام قبلاً هم سابقه بيمارى و بسترى شدن داشت ولى پس از مدتى دوباره بهبودى يافته بودند. اما اين بار تقدير جور ديگرى و خلاف ميل و دعاى ما رقم خورد. نمىتوانستيم اين حقيقت را كه ديگر امام در بين ما نيست باور كنيم. از شنيدن خبر شوكه شده بوديم...
عراقىها به داخل اتاق ما آمدند و گفتند در ايران اعلام عزاى عمومى شده است ولى در اينجا كسى حق ندارد سوگوارى كند، اينجا عراق است و ايشان رهبر ما نيست، شما هم اسير هستيد و تابع مقررات اردوگاه، حق عزادارى نداريد. به ياد دارم كه سرهنگ مدارايى گفت: نه! اينطور نيست! ايشان رهبر ماست و ما نمىتوانيم بىتفاوت باشيم، بايد عزادارى كنيم. بعد از بحثى كوتاه عراقىها گفتند: باشد عزادارى كنيد اما فقط داخل اتاق، بدون سرو صدا، در اين صورت اشكالى ندارد و گرنه ممنوع مىشود، بعد در رابستند و رفتند.
بچهها آن شب شام نخوردند، همينطور ماتم زده و مغموم روى تختها نشسته بودند، سرهنگ مدارايى شروع كرد به صحبت و مدتى با گريه و صدايى محزون سخنرانى كرد. او اشك مىريخت و شمرده شمرده سخن مىگفت. بعد براى اولينبار ديدم كه كاغذى در آورد و شروع كرد به خواندن، مداحى و مرثيه سرايى كرد. ايشان از همه ما مسنتر و بزرگ جمع ما بود، تقريباً آن موقع 52 سال داشت، آن بيانش و آن شعرش و اشك چشمهايش، لحن و حالت كلامش، خود به خود آدم را مجذوب مىكرد. بچهها به همراه وى دم گرفتند. مىخواندند و مىگريستند، بعد مدارايى اشاره كرد كه بلند شويد. بلند شديم و سينه زديم. آن شب تا ساعت 12/5 بچهها سينهزنى و مداحى كردند. با اينكه ساعت 12 خاموشى بود ولى به آن اعتنايى نشد، عراقىها هم در آن حال و وضع روحى ما جرأت درگيرى نداشتند. بعد از مراسم، نشستيم و براى روزهاى بعد برنامه عزادارى و مراسم سوگوارى تنظيم كرديم. آن شب بيشتر بچهها نخوابيدند و دو - سه نفرى صحبت مىكردند.
صبح كه عراقىها دوباره آمدند، تهديد كردند كه نبايد عزادارى كنيم. ما به هم گفتيم زير بار اين دستور نخواهيم رفت و كار خودمان را مىكنيم. در را باز كردند ما براى دستشويى و هواخورى رفتيم و بعد دوباره به اتاقها برگردانده شديم، سربازها اين بار درها رابسته قفل كردند و ديگر تا يك هفته آن را باز نكردند، زيرا متوجه شده بودند كه ما در انجام عزادارى مُصر هستيم.
در اين يك هفته، ما در اتاق شماره 4، شبها مداحى، نوحه سرايى و سينه زنى مىكرديم و در طول روز هم مشغول مطالعه و تحليل پيرامون اين وضعيت بوديم. مباحث ما بيشتر حول محور جانشينى حضرت امام بود. مسئله جانشينى آقاى منتظرى كه منتفى شده بود، لذا هر كس فراخور اطلاعات، تجربيات، بينش و شناختى كه از افراد مسائل سياسى ايران داشت، نظر مىداد و فردى را به عنوان جانشين امام حدس مىزد. اما همه تقريباً روى يك ويژگى اتفاق نظر داشتيم و نسبت به آن همفكر بوديم و آن اينكه غير سيد، جانشين امام نخواهد شد. از اين رو وقتى آقاىهاشمى رفسنجانى مطرح شد ما گفتيم چنين چيزى امكان ندارد. گر چه امام معتقد به انتخاب ملت از طريق خبرگان بودند اما اين را هم مىدانستيم كه امام، امتش را بدون راهنما نگذاشته است و حتماً بر سيد بودن جانشين خود، راهنمايىمان كردهاند. در ميان كسانى كه از آنان به عنوان جانشين امام ياد مىكرديم از آيتاللَّه خامنهاى هم نام برده شد، اما نه با قوت و شدت. بيشترين نگاهها به سوى آيتاللَّه موسوى اردبيلى (رئيس وقت ديوان عالى كشور) بود. اين بحثها ادامه داشت تا اينكه سه روز بعد، با تأخير، خبر انتخاب آيتاللَّه خامنهاى به جانشينى امام به ما هم رسيد.
با اينكه انتخاب آقاى خامنهاى براى ما دور از ذهن بود ولى از اين حسن انتخاب خيلى خوشحال شديم. خوش حالى ما در آن عالم ماتم و عزا دو وجه داشت. وجه اول به خاطر انتخاب احسنى بود كه صورت گرفته و چنين شخصيتى را به رهبرى ايران برگزيده بودند وجه دوم به خاطر جلوگيرى از وقفه در كار رهبرى و امامت مردم بود. اما خوشحالى من به شخصه وجه سومى هم داشت و آن اينكه من با آقا قبل از پيروزى انقلاب آشنا بودم و در ايشان بزرگى، قدرت كلام و بينش عميقى سراغ داشتم. به اين ترتيب ما آرام شديم و تقريباً احساس كرديم در خصوص رهبر، چيزى را از دست ندادهايم. گر چه شخصيت امام ،شخصيتى بىنظير، استثنايى و حاكم بر دلهاى مردم بود، و به قول معروف آنچه كه خوبان همه داشتند، امام به تنهايى داشت.
پس از يك هفته در اتاق ما باز شد، مجلس ختمى در اتاق برگزار كرديم كه در آن تقريباً همه گروهها شركت مىكردند( ديگر در آن موقع گروهى به نام منافقين وجود نداشت)، هر گروهى در يكى از شبها مجلس مىگرفت و همه در آن شركت مىكرديم. چهار مجلس ختم از طرف گروههاى حزباللهى، مليون، خلبانها و حتى سلطنتطلبها منعقد شد قصد گروههاى ديگر آن بود كه بگويند ما از شما عقبتر نيستيم، در اين مسئله ايشان رهبر ما هم بوده و ضايعه فقدان ايشان براى ما هم ناگوار است. ماهم از اين يك دلى و وحدت پيش آمده استقبال كرده و خشنود بوديم. گروهها هر يك جداگانه به اتاق ما براى دل جويى و عرض تسليت مىآمدند. گويى كه ما نسبت به آنها صاحب عزاييم. فوت امام دل برخى از سختترين افراد را نرم كرد و نسبت به ما خوش بين شدند، اين فرصتى براى ما بود و ما آغوشمان مثل هميشه به روى آنها باز بود و ايشان را پذيرا بوديم، هر كس كه بودند.
در كل دوران اسارت، ما حزباللهىها يا به زعم عراقىها “جماعت خمينى” كاملاً مواضع و عقايدمان روشن و شناخته شده بود. ملاك اين شناخت از نظر عراقىها، دل بستگى و عشق و علاقهاى بود كه به امام، سياستها، تصميمات و فرامين ايشان داشتيم نه چيز ديگر.
عراقىها بغض و كينهاى كه از ما به دل داشتند ناشى از همين بينش و شناخت بود. ما را آدمهايى مىدانستند كه پا در جاى پاى امام گذاشتهايم. شايد عراقىها از ما بدشان هم نمىآمد چرا كه قرآن مىخوانديم، آداب دينى را در آن شرايط سخت و دشوار اردوگاه به جاى مىآورديم، اما بغض و كينه آنان فقط به خاطر همان اطاعت و تبعيت و عشق ما به امام بود. اين مسئله خيلى آنها را آزار مىداد. وجه تمايز ما با گروههاى ديگر در همين اطلاعات و فرمانبردارى از امام بود. ما در حالى عاشق و تابع امام بوديم كه در دست دشمن گرفتار آمده بوديم ولى حاضر نبوديم ازعشق خود دست بكشيم و در عوض حاضر بوديم براى آن هر بهايى بپردازيم.
عراقىها مىگفتند همانطور كه امام خمينى حرفى مىزند و بر سر آن مىايستد اين جماعت بر سر حرف خود مىايستند و اگر انواع و اقسام مصايب و بلايا را بر سرشان بياوريم باز بر مواضع خود پافشارى مىكنند.
ما هميشه در پى اين بوديم كه ببينيم امام چه مىگويند و چه رهنمود و صحبت تازهاى دارند تا از آن، جان و روح تازهاى بگيريم و برنامههاى بعدى خود را بر اساس آن تنظيم كنيم. اين آن اطاعت و تبعيتى بود كه خشم عراقىها را برانگيخته بود. ما وظيفه داشتيم پيام امام را در دل دشمن به آنها برسانيم و بگوييم پيروان خمينى كسانى هستند كه بيم از جان خويش ندارند و اين تحليل و تفسير واقعى از صدور انقلاب بود. بارها از من پرسيدند كه آيا (امام) خمينى را دوست دارى؟ با صراحت مىگفتم: بله دوست دارم. هر چه آزار و تنبيه مىكردند و محروميت مىدادند بر نظر خودم بودم و از آن عدول نمىكردم. ما با عشق به امام و جانبازى در راه ايشان، مىخواستيم اين پيام را به عراقىها بدهيم كه رهبر ما، خدايى است. شما بياييد و دست از اين رهبر دنيايى خود برداريد، به بانگ بلند فرياد مىزديم: نحن نحبالخمينى، و اين دشمن را عذاب مىداد.
دشمن مىخواست به هر حيلت و فريبى كه شده ما دست از حمايت امام برداريم چرا كه بزرگترين اهرم صلابت و مقاومتى كه در اختيار ما بود، همين توجه و توسل به شخص حضرت امام بود. در طول هشت سال و اندى نتوانست نظر ما را ذرهاى نسبت به امام تغيير دهد، شايد اگر ما در ايران بوديم، گفته مىشد چنين وضعى اغراق، ظاهرى و از سر ريا بود، اما ديگر در دست دشمن كه هر لحظه در انتظار مرگ بوديم، تظاهر و ريا معناى نداشت. دهانمان را پر خون مىكردند اما نام خمينى از آن نمىافتاد، قلبمان را جريحهدار و پر فشار مىكردند اما عشق خمينى در آن نمىمرد، جسم ما را پاره پاره مىكردند اما روح و جان خمينى در كالبد ما بود. حالا با چنين عشق سوزانى كه نسبت به امام داشتيم و چشم اميد ما بعد از خدا به سوى او بود، ناگهان خبر فوت ايشان در يك غروب غم بار به هنگام هواخورى با بلندگو در سطح اردوگاه پخش شد. من حواسم نبود داشتم با يكى از بچهها قدم مىزدم و صحبت مىكردم كه مهندس بهروز (فرجى داور) با چشمانى اشكبار جلوى من ايستاد، احساس كردم اتفاقى افتاده، پرسيدم: چى شده؟ گفت: مگر از بلند گو نشنيدى؟ گفتم: نه! چه چيزى را؟! گفت: خبر فوت امام را اعلام كردند. يك دفعه سرما تمام وجودم را گرفت، زانوهايم سست شد و نشستم ديگر قدرت تصميمگيرى نداشتم. بلافاصله عراقىها هم كه از اين اوضاع مىترسيدند، سوت زدند و همه را جمع كرده به داخل اتاقها فرستادند.
ما خبرى از بيمارى امام را شنيده بوديم، اما انتظار رحلت ايشان را نداشتيم چرا كه امام قبلاً هم سابقه بيمارى و بسترى شدن داشت ولى پس از مدتى دوباره بهبودى يافته بودند. اما اين بار تقدير جور ديگرى و خلاف ميل و دعاى ما رقم خورد. نمىتوانستيم اين حقيقت را كه ديگر امام در بين ما نيست باور كنيم. از شنيدن خبر شوكه شده بوديم...
عراقىها به داخل اتاق ما آمدند و گفتند در ايران اعلام عزاى عمومى شده است ولى در اينجا كسى حق ندارد سوگوارى كند، اينجا عراق است و ايشان رهبر ما نيست، شما هم اسير هستيد و تابع مقررات اردوگاه، حق عزادارى نداريد. به ياد دارم كه سرهنگ مدارايى گفت: نه! اينطور نيست! ايشان رهبر ماست و ما نمىتوانيم بىتفاوت باشيم، بايد عزادارى كنيم. بعد از بحثى كوتاه عراقىها گفتند: باشد عزادارى كنيد اما فقط داخل اتاق، بدون سرو صدا، در اين صورت اشكالى ندارد و گرنه ممنوع مىشود، بعد در رابستند و رفتند.
بچهها آن شب شام نخوردند، همينطور ماتم زده و مغموم روى تختها نشسته بودند، سرهنگ مدارايى شروع كرد به صحبت و مدتى با گريه و صدايى محزون سخنرانى كرد. او اشك مىريخت و شمرده شمرده سخن مىگفت. بعد براى اولينبار ديدم كه كاغذى در آورد و شروع كرد به خواندن، مداحى و مرثيه سرايى كرد. ايشان از همه ما مسنتر و بزرگ جمع ما بود، تقريباً آن موقع 52 سال داشت، آن بيانش و آن شعرش و اشك چشمهايش، لحن و حالت كلامش، خود به خود آدم را مجذوب مىكرد. بچهها به همراه وى دم گرفتند. مىخواندند و مىگريستند، بعد مدارايى اشاره كرد كه بلند شويد. بلند شديم و سينه زديم. آن شب تا ساعت 12/5 بچهها سينهزنى و مداحى كردند. با اينكه ساعت 12 خاموشى بود ولى به آن اعتنايى نشد، عراقىها هم در آن حال و وضع روحى ما جرأت درگيرى نداشتند. بعد از مراسم، نشستيم و براى روزهاى بعد برنامه عزادارى و مراسم سوگوارى تنظيم كرديم. آن شب بيشتر بچهها نخوابيدند و دو - سه نفرى صحبت مىكردند.
صبح كه عراقىها دوباره آمدند، تهديد كردند كه نبايد عزادارى كنيم. ما به هم گفتيم زير بار اين دستور نخواهيم رفت و كار خودمان را مىكنيم. در را باز كردند ما براى دستشويى و هواخورى رفتيم و بعد دوباره به اتاقها برگردانده شديم، سربازها اين بار درها رابسته قفل كردند و ديگر تا يك هفته آن را باز نكردند، زيرا متوجه شده بودند كه ما در انجام عزادارى مُصر هستيم.
در اين يك هفته، ما در اتاق شماره 4، شبها مداحى، نوحه سرايى و سينه زنى مىكرديم و در طول روز هم مشغول مطالعه و تحليل پيرامون اين وضعيت بوديم. مباحث ما بيشتر حول محور جانشينى حضرت امام بود. مسئله جانشينى آقاى منتظرى كه منتفى شده بود، لذا هر كس فراخور اطلاعات، تجربيات، بينش و شناختى كه از افراد مسائل سياسى ايران داشت، نظر مىداد و فردى را به عنوان جانشين امام حدس مىزد. اما همه تقريباً روى يك ويژگى اتفاق نظر داشتيم و نسبت به آن همفكر بوديم و آن اينكه غير سيد، جانشين امام نخواهد شد. از اين رو وقتى آقاىهاشمى رفسنجانى مطرح شد ما گفتيم چنين چيزى امكان ندارد. گر چه امام معتقد به انتخاب ملت از طريق خبرگان بودند اما اين را هم مىدانستيم كه امام، امتش را بدون راهنما نگذاشته است و حتماً بر سيد بودن جانشين خود، راهنمايىمان كردهاند. در ميان كسانى كه از آنان به عنوان جانشين امام ياد مىكرديم از آيتاللَّه خامنهاى هم نام برده شد، اما نه با قوت و شدت. بيشترين نگاهها به سوى آيتاللَّه موسوى اردبيلى (رئيس وقت ديوان عالى كشور) بود. اين بحثها ادامه داشت تا اينكه سه روز بعد، با تأخير، خبر انتخاب آيتاللَّه خامنهاى به جانشينى امام به ما هم رسيد.
با اينكه انتخاب آقاى خامنهاى براى ما دور از ذهن بود ولى از اين حسن انتخاب خيلى خوشحال شديم. خوش حالى ما در آن عالم ماتم و عزا دو وجه داشت. وجه اول به خاطر انتخاب احسنى بود كه صورت گرفته و چنين شخصيتى را به رهبرى ايران برگزيده بودند وجه دوم به خاطر جلوگيرى از وقفه در كار رهبرى و امامت مردم بود. اما خوشحالى من به شخصه وجه سومى هم داشت و آن اينكه من با آقا قبل از پيروزى انقلاب آشنا بودم و در ايشان بزرگى، قدرت كلام و بينش عميقى سراغ داشتم. به اين ترتيب ما آرام شديم و تقريباً احساس كرديم در خصوص رهبر، چيزى را از دست ندادهايم. گر چه شخصيت امام ،شخصيتى بىنظير، استثنايى و حاكم بر دلهاى مردم بود، و به قول معروف آنچه كه خوبان همه داشتند، امام به تنهايى داشت.
پس از يك هفته در اتاق ما باز شد، مجلس ختمى در اتاق برگزار كرديم كه در آن تقريباً همه گروهها شركت مىكردند( ديگر در آن موقع گروهى به نام منافقين وجود نداشت)، هر گروهى در يكى از شبها مجلس مىگرفت و همه در آن شركت مىكرديم. چهار مجلس ختم از طرف گروههاى حزباللهى، مليون، خلبانها و حتى سلطنتطلبها منعقد شد قصد گروههاى ديگر آن بود كه بگويند ما از شما عقبتر نيستيم، در اين مسئله ايشان رهبر ما هم بوده و ضايعه فقدان ايشان براى ما هم ناگوار است. ماهم از اين يك دلى و وحدت پيش آمده استقبال كرده و خشنود بوديم. گروهها هر يك جداگانه به اتاق ما براى دل جويى و عرض تسليت مىآمدند. گويى كه ما نسبت به آنها صاحب عزاييم. فوت امام دل برخى از سختترين افراد را نرم كرد و نسبت به ما خوش بين شدند، اين فرصتى براى ما بود و ما آغوشمان مثل هميشه به روى آنها باز بود و ايشان را پذيرا بوديم، هر كس كه بودند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
تأثير فقدان حضرت امام
فقدان امام براى ما ناراحتكننده و سنگين بود، احساس كرديم تكيه گاهمان فرو ريخت و تنها مانديم. نه از آن رو كه اگر امام زنده بود و ما به ايران مىرفتيم، منافع مادى بيشترى به ما مىرسيد و حالا كه ايشان نيست، چنين نخواهد شد.
ما كسانى بوديم كه از روى عقيده ناشى از دستور امام و متأثر از فضاى انقلاب، به جبهه آمده و جنگيده بوديم و در آخر، كارمان به اسارت ختم شده بود. حال برايمان سؤال بود با اين وضعيت و در فقدان امام و روى كارآمدن جانشين ايشان، آيا تغييراتى در رهنمودها، سياستها و خط مشىهاى انقلاب و مسائل جنگ پيش مىآيد؟
حضرت امام جنگ را در رأس امور مىدانست، در هر زمينهاى اولويت را به جنگ داده بودند و ما اسرا بزرگترين دغدغه فكرى ايشان بوديم. در اين شرايط، حداقل براى چهل روز تا اربعين حضرت امام مسئله اول و مهم كشور برگزارى با شكوه مراسم تشييع، تدفين و عزادارى اين مرد بزرگ بود و به حق هم شايسته چنين عظمت و شكوهى بود. تا اربعين امام هر اميدى را براى آزادى خود به فراموشى سپرديم و بعيد مىدانستيم كه در اين ايام مسؤولان به فكر ما باشند. براى چهل روز در اميد به آزادى را كاملاً به روى خود بستيم.
گرچه ما از ايران دور بوديم ولى در همان مدتى كه در آنجا بوديم و در طول دوران اسارت به خصوصيات و سياستهاى امام آشنا شده بوديم، و در سختىها و مرارتها، شنيدن حرف و سخن و عبارتى از امام، ما را تسكين مىداد و صبور مىشديم. امام در طول جنگ از آن واسطهها مىخواستند كه موضع خودشان را در قبال جنگ تعيين كنند كه آيا عراق را به عنوان متجاوز به رسميت مىشناسند يا خير؟ و آيا قبول دارند كه ما كشورى انقلاب هستيم و بنا به خواست خودمان انقلاب كرديم و كشور عراق تحت رهبرى شخص قلدرى مثل صدام و به تحريك ديگران آمده و مانع تحقق انقلاب ما مىشود؟ ما تا اين حد امام را صريح و قاطع مىشناختيم و با روحيات ايشان آشنا بوديم و به آن خو گرفته بوديم. امام مردى نبود كه زير بار اين قلدرمآبىها بروند. غيرت مردى بود كه نظير نداشت او با زبان مردم، با مردم سخن مىگفت. اين ويژگى امام در ديگر رهبران جهان و انقلابها و نهضتها يافت نمىشود.
حال، امام از دستمان رفته است و براى ما اسراى حزباللهى سؤال بود كه در فقدان امام، كشورمان چه وضعيتى پيدا خواهد كرد؟ ما از امام آموخته بوديم كه رضاى خدا را مقدم بشماريم. با شناختى كه من در تكتك بچههاى اتاق شماره 4 داشتم مىتوانم با قاطعيت بگويم كه هيچيك طمع مادى و دنيوى نداشتند كه با بودن امام تأمين شود و با نبودن ايشان به دست نيايد، اما فقدان امام، مسئله كوچكى نبود. او شخصيت نادرى بود كه در طول تاريخ كم نظير بود اكنون در نبود ايشان آيا كسى هست كه به راحتى جايش را پر كند؟!
گرچه كشور از نظر اقتصادى زير خط قرمز و از نظر سياسى تمام دنيا عليه ما بود و ذخاير نظامى ما پايان يافته بود و قوايمان تحليل رفته، رزمندگانمان خسته شده بودند و با اينكه مردم در پشت جبههها دچار نابسامانى و “چه كنم چه كنم” بودند، اما دلشان خوش بود كه رهبرشان حضور دارد. و چون خودشان زندگى مىكند و سختى مىكشد؛ حال چنين دفعتاً با خلأ امام، رهبر و مرادشان مواجه مىشوند، معلوم است كه بايد نگران آينده خود باشند. حضرت آقا (آيتاللَّه خامنهاى) را ما مىشناختيم با تمام برندگى، آموختگى، قدرت كلام، قدرت تصميم و غيرت و بينشى كه در ايشان سراغ داشتيم، باز برايمان سؤال بود كه آيا خلاء امام پر خواهد شد؟
در بادى امر و در قضاوت منصفانه و صادقانه همه مىتوانند بگويند: نه، بين امام و جانشين ايشان (هر كس كه مىخواهد باشد) تفاوت از زمين تا آسمان است. چرا؟ چون امام از نظر ابعاد شخصيتى و در طول سنوات گذشته و به خاطر غوطهورشدن در مكتب تشيع توانسته بودند يك مرجع تقليد تمام عيار باشند، يعنى با شخصيت اجتهادى كامل، شخصيت فلسفى كامل و شخصيتى عرفانى كامل به همه دنيا ثابت شد كه ايشان از بينش بالاى سياسى برخوردارند، شخصيت قوى سياسى داشتند و بالاتر از همه اينها، شخصيت اجتماعىشان بود؛ آن نفوذى كه به راحتى در دل و جان مردم نفوذ مىكرد.
لذا مىتوان قضاوت كرد كه جانشين ايشان اين ويژگىها را در حد امام ندارد، اما با برگزيده شدن آيتاللَّه خامنهاى به جانشينى امامخمينى (ره)، تا اندازهاى به پرشدن خلاء وجودى امام اميدوار شديم.
به عبارت ديگر از آنجا كه خداوند خالق دو نفر را مثل هم نيآفريده، بنابراين مدعى نيستيم كه امام با آقاى خامنهاى و يا ايشان با امام مساوى اند. وجودشان پر از اختلاف و پر از تفاوت است، هر كدام به قول معروف ويژگى خاص خود را دارد كما اينكه هر گلى بويى خاص خود دارد. با انتخاب آيتاللَّه خامنهاى ما هيچ كمبودى نداشتيم، بويژه در آن جايى كه بايد در مقابل جهانيان بايستيم و موضع و بينش و ديدگاه خودمان را بيان كنيم و بر آن اصرار بورزيم، ايشان توانستهاند در اين دنياى پرفتنه و فساد و پر از دشمن، مدير و مدبرانه عنان كشور را در دست گرفته و قاطعانه نگذارد كه حق ملتى عظيم در اين پهنه ضايع شود. ولى با تمام اين اوصاف، امام چيز ديگر و كس ديگرى بود.
]موقعيت و ويژگى امام[ نه تنها براى ما كه براى دشمن نيز روشن شده بود، مىشنيديم بسيارى از مسؤولان و سياستمداران آنها در جرايدشان به راحتى و به صراحت عنوان مىكردند كه اگر بتوان آلترناتيوى در ايران پديد آورد، موفق خواهيم شد و هميشه مىگفتند بگذاريد (امام) خمينى اين پيرمرد از دنيا برود، آن وقت كار يك سره خواهد شد. يعنى دشمن تا اين حد همه چيز را از امام مىدانست.
دشمنان انقلاب؛ حركت جوشش و ايستادگى مردم، مقاومت در جنگ و لا گفتنها و پايدارىها در عقايد و مواضع، همه و همه را ناشى از امام مىدانستند و اين را در رسانههاى خود نيز طرح و عنوان مىكردند، و اميد به روزى بسته بودند كه امام از اين دنيا رخت بربندد.
با انتخاب مناسبى كه صورت گرفت، آيتاللَّه خامنهاى تمام اين اميدهاى دشمن را به يأس بدل كرد. بايد خدا را هميشه شاكر باشيم كه كسى جانشين امام شد كه شبيهترين فرد به امام است گرچه مثل او نيست. ايشان نگذاشت در حركتهاى انقلابى، خلأيى بعد از امام روى دهد، گرچه اين كار، سختىهايى داشت و بيشتر سختىها هم به روى شانه خود ايشان بود. وجود آيتاللَّه خامنهاى در جايگاه رهبرى، مايه يأس دشمن شد و شايد اين نظر اكثر بچههايى بود كه با ما در آن اردوگاه بودند.
آخرين دو سال
قطعنامه در آخرين روزهاى تيرماه 67 پذيرفته شد و آزادى اسرا در مرداد 1369 محقق شد.
رحلت امام نه تنها يكى از تلخترين روزهاى اين دو سال، بلكه از ناراحتكنندهترين حوادث طول عمرمان بود. در اين دو سال آخر، مااز حالت اسير درآمده و به حالت زندانى تغيير وضعيت داديم. زندانىهاى مظلومى كه به هيچ وجه سر و صدايى از آنها شنيده نمىشد. به قول عراقىها “اسرا ضيوفنا” شده بوديم. البته ما خوى و خصلتى از عراقىها نديده بوديم كه بيانگر اين باشد كه ما مهمان آنها هستيم.
به لحاظ روانى، آن كشمكشها و چالشهاى قبلى وجود نداشت، روابط بين اسرا بهتر شده بود. روزها آرام اما غمگين از پى هم مىگذشت روز شمارى و انتظار براى فرارسيدن موعد مبادله اسرا، نفس همه را گرفته، در انتظار روز آزادى بوديم و چه انتظارى كشنده و فرسايشى.
بروز فضاى يك دلى و يك رنگى (حداقل) موجب شد كه سرهنگ “و” به عنوان ارشد اردوگاه انتخاب شود. “و”علاوه بر نزديك شدن به آن گروهها، وجوه مثبتى نيز داشت و از آن جمله ما را هم قبول داشت، گاهى در موضعگيرىهايش خوب عمل مىكرد و گاهى هم خراب مىكرد. با اين انتخاب، اردوگاه شكل تازهاى به خود گرفت، بچهها گرمتر و صميمىتر شدند. اما آن وضعيت و سوابق گذشته سايه سنگين خود را بر افراد حفظ كرده بود.
در اين دو سال است كه ما توانستيم با ساير اسرا دسته جمعى ورزش كنيم، ضمن اينكه ورزشهاى فردى خودمان را هم ادامه مىداديم. جالب بود گويى به يكباره تمام اردوگاه تصميم گرفتند حرفى ازعقيدهشان نزنند و بپذيرند كه تعدادى هستند كه در آنجا محدود و محبوساند و بايد با هم زندگى كنند و با هم بسازند، ولى اگر كمى عميقتر نگاه مىكرديم، باز همان مسائل وجود داشت. عمدهترين دليل اين نوع همزيستى مسالمتآميز، خستگى و فرسودگى ناشى از جدالها و كشمكشهاى فكرى قبل بود. بچهها در اين شرايط مىگفتند بگذاريد آرام باشيم و زمان بگذرد تا هنگام آزادى فرا رسد.
در اين مدت، بخصوص در سال آخر، آرامش نسبى بر اردوگاه حاكم بود، حتى بچهها به راحتى مطالعه مىكردند، اما نواقص و كاستىهاى بسيار اساسى ديگرى به وجود آمده بود، و از آن جمله از دست دادن تمركز فكرى بود كه آسايش آنجا را تحت الشعاع خود قرار مىداد.
امروز و فردا كردن براى مبادله، هوش و حواس همه را پرت كرده بود، ما اصلاً فكر نمىكرديم تبادل اسرا، دو سال به درازا بكشد. در اين دو سال، گر چه به ظاهر ما از تجاوزات، بدخويى و بد خلقى عراقىها چه از نظر جسمى و چه از نظر روحى راحت شده بوديم، اما نقشه هايى كه خودمان در سر داشتيم براى آزادى و بعد از آزادى و اينكه چه بكنيم و چه نكنيم همه بچهها را از پا در آورده بود. حتى اين وضع بر من نيز تأثير سوئى گذاشت. در آن هشت سال كه آتش جنگ بين دو كشور شعلهور بود و ما در زير بدترين و شديدترين شكنجهها و هجمهها و توهينهاى عراقىها بوديم، آنقدر به ما از نظر روحى و جسمى فشار نياورد و لطمه نزد كه اين دو سال ما را فرسود. وقتى به كارنامه خود نگاه مىكرديم نتيجهاى كه از جنگ انتظار داشتيم، به دست نمىآورديم.
بدتر از همه آنچه كه مرا زجر مىداد اين بود كه زمزمههايى شنيده مىشد مبنى بر اينكه هنوز نقاطى از خاك ما در دست عراقىهاست. ما هر چه اين خبر را به گونهاى نشر اكاذيب از طرف دشمن براى تضعيف روحيه خود مىدانستيم، ولى نمىتوانستيم همه را رد كنيم. برايمان سؤال بود كه هشت سال جنگ با آن شدت و حدت استمرار داشت و خونهاى بسيارى به پاى آن ريخته شد و اكنون كه قطعنامه پذيرفته شده چه چيز عايد كشور ما شد؟ بعد خود را توجيه مىكرديم و دلايلى مىآورديم كه قانعكننده بود. اينكه عراق باتحريك ابر قدرتها و به خاطر منافع استكبارى آنها جنگ را شروع كرد تا نظام اسلامى ايران را ساقط كند و مأيوس شد، از تجزيه خوزستان نتيجهاى نگرفت و به قرارداد 1975 الجزاير كه آن را پارهپاره كرده بود گردن گذاشت و اين همه ما را خشنود مىكرد.
ولى ناراحتكننده و زجرآور بود كه مىشنيديم هنوز برخى قسمتهاى خاك ايران در دست دشمن است ما راضى بوديم سالهاى بىشمارى در آنجا باشيم و بپوسيم و بميريم اما در شرايطى به ايران برنگرديم كه يك سانتى متر مربع از خاك ما دست دشمن باشد.
مىخواستيم بازگشت ما همراه با عزت و سربلندى باشد، الحمدلله مادر اين دوران در جايى كه مىبايست بايستيم، ايستاديم؛ و از يك لحظه آن هم پشيمان نيستيم. مىدانستيم با ورود به ميهن از طرف خانواده، فاميل و هموطنان با دو پرسش يكى غم خوارانه و ديگرى استهزاءآميز مواجه خواهيم شد كه رفتيد و حالا آمديد چه شد؟ آيا دشمن ديگر در خاك ما نيست؟
در دو سال آخر ديگر من نيز بريده بودم، آخر چقدر ما صبح بلند شويم، عصر شود، برويم هواخورى و بعد برويم توى همان سوراخ، دوباره صبح در بياييم بيرون و... چقدر؟ آخر چقدر...؟ حالا كه جنگ هم تمام شده، قطعنامه پذيرفته شده پس بىتوجهى به ما چه معنايى دارد؟ چرا مسؤولان اقدامى مؤثر صورت نمىدهند تا ما را از اين دخمهها نجات دهند تا قبل از اينكه كاملاً تحليل برويم، فرسوده شويمو...
شايد بتوان گفت در آن هشت سال هيچ نشانهاى از اسارت در جسم و روح ما يافت نمىشد و حال بعد از قبول قطعنامه و رحلت امام، آثار اسارت در اين دو سال در ما هم پيدا شد.
ما در طول جنگ، هيچگاه انتظار آزادى نداشتيم، هيچ اميدى هم به كسى نداشتيم، مگر اينكه خدا بدا(تغيير اراده) حاصل كند و ما را نجات دهد. قطعنامه هم پذيرفته شد و خبرى از رهايى ما نشد، تا اينكه خبر از نامههاى مبادله شده بين دو رئيس جمهور صدام و هاشمى رفسنجانى منتشر شد. كه مقدمهاى بر جنگ كويت بود.
كويت كشورى است كه منافع حياتى امريكا را در منطقه تأمين مىكرد، كشورى كه در طول هشت سال جنگ كمكهاى مادى و مالى فراوانى به عراق پرداخت كرد، اكنون به عنوان استان نوزدهم عراق مورد طمع صدام قرار گرفته بود. به واقع حمله عراق به كويت جهالت محض بود چرا كه امريكا تمام قد از آن پشتيبانى و حمايت مىكرد و صدام آنقدر قوى نبود كه بخواهد در دو جبهه براى خود دشمن بتراشد. از اين رو به نرمش با ايران روى آورد و زمينه آزادى اسرا فراهم شد.
آرام آرام به زمان تبادل اسرا رسيديم و ضمن پاى فشارى بر خواستههايمان قرار شد كه اسراى دو طرف مبادله شوند.
در طول ده سال اسارت، دو سال آخر بدترين شرايط براى هر اسير بود. ما آن هشت سال جنگ را با تمام سختىها و حرمانهايش به دو سال آخر مانده تا آزادى، با تمام راحتى و آسايشاش ترجيح مىداديم، دو سالى كه به “چه كنم چه كنم” افتاده بوديم. تمام برنامه هايمان به هم ريخته بود، مثلاً اگر برنامهريزى سه ماههاى براى مطالعه داشتيم آنقدر كم صبر و حوصله شده بوديم كه از روز سوم، اين برنامه به هم مىريخت، نمىتوانستيم در آن شرايط و در آن وضع مطلبى بخوانيم. هر چه خودمان را سرگرم مىكرديم چه با برنامههاى فردى و چه در كارهاى جمعى، نمىتوانستيم نشاط لازم را به دست آوريم. حتى آن ورزشى را كه از قبل به صورت فردى دنبال مىكرديم، به سختى و بدون روحيه انجام مىداديم. دچار افسردگى شده بوديم. نشانه و تأثير ظاهرى آن هم اين بود كه من تا پيش از پذيرش قطعنامه يك موى سفيد در سرم نداشتم اما پس از آن نيمى از موهاى سر و صورتم سفيد شد.
با اينكه اصلاً در آن دو سال كتكى نخوردم و شكنجهاى نشدم و به انفرادى هم برده نشدم و همواره در ميان بچههابودم و به ظاهر مىگفتم و مىخنديدم، اما سختى زيادى بر روى دوش خود تحمل مىكردم.
بنا به اتفاقاتى كه در كشور روى مىداد ما خوش و ناخوش مىشديم. اما در كل، سه موضوع آزارم مىداد اول اينكه تصور مىكردم و اخبارى را هم مىشنيدم كه هنوز بخشهايى از خاك ايران در اشغال دشمن است. موضوع دوم برانگيخته شدن احساساتمان بود، در اين دو سال فشارها و محدوديتهاى عراقىها برداشته شد و نامههايى از خانوادهها به دستمان مىرسيد كه ديگر به صورت قبلى سانسور نمىشد، اين نامهها حاوى پيامهايى از خانوادهها بود كه احساس برانگيز بود. آنها هم بىتاب بودند و براى برگشت ما روزشمارى مىكردند، اين اخبار و پيامها به شدت ما را مىآزرد. افكارى مانند اينكه من الان مىتوانم در ايران و در كنار خانواده باشم و اينكه چه كار بايد بكنم و كجا بايد باشم، همه اين افكار چون خوره به جانمان افتاده بود.
مسئله آخرى كه مرا آزار مىداد اين بود كه مىخواستم گم نشوم، در اين دو سال، سعى مىكردم افكارم در ميان ساير فكرها گم نشود با بقيه طورى ادغام نشوم كه ديگر نه خطى بماند و نه آثارى.
هر يك از اسرا به اين مسئله گرفتار بودند، برخى كمتر و برخى بيشتر. علاوهبراين ما فكر مىكرديم تنها كسى كه پشتيبان و پناهگاه ما بود. امام بود، حال كه او به رحمت خدا رفته ما تنها ماندهايم و فراموش شدهايم و مسؤولان با جديت، در فكر آزادى ما نيستند. اين احساس فراموشى و تنهايى خيلى عذابآور بود، و عذابآورتر اينكه فكر كنى هنوز دشمن در خانهات هست.
فقدان امام براى ما ناراحتكننده و سنگين بود، احساس كرديم تكيه گاهمان فرو ريخت و تنها مانديم. نه از آن رو كه اگر امام زنده بود و ما به ايران مىرفتيم، منافع مادى بيشترى به ما مىرسيد و حالا كه ايشان نيست، چنين نخواهد شد.
ما كسانى بوديم كه از روى عقيده ناشى از دستور امام و متأثر از فضاى انقلاب، به جبهه آمده و جنگيده بوديم و در آخر، كارمان به اسارت ختم شده بود. حال برايمان سؤال بود با اين وضعيت و در فقدان امام و روى كارآمدن جانشين ايشان، آيا تغييراتى در رهنمودها، سياستها و خط مشىهاى انقلاب و مسائل جنگ پيش مىآيد؟
حضرت امام جنگ را در رأس امور مىدانست، در هر زمينهاى اولويت را به جنگ داده بودند و ما اسرا بزرگترين دغدغه فكرى ايشان بوديم. در اين شرايط، حداقل براى چهل روز تا اربعين حضرت امام مسئله اول و مهم كشور برگزارى با شكوه مراسم تشييع، تدفين و عزادارى اين مرد بزرگ بود و به حق هم شايسته چنين عظمت و شكوهى بود. تا اربعين امام هر اميدى را براى آزادى خود به فراموشى سپرديم و بعيد مىدانستيم كه در اين ايام مسؤولان به فكر ما باشند. براى چهل روز در اميد به آزادى را كاملاً به روى خود بستيم.
گرچه ما از ايران دور بوديم ولى در همان مدتى كه در آنجا بوديم و در طول دوران اسارت به خصوصيات و سياستهاى امام آشنا شده بوديم، و در سختىها و مرارتها، شنيدن حرف و سخن و عبارتى از امام، ما را تسكين مىداد و صبور مىشديم. امام در طول جنگ از آن واسطهها مىخواستند كه موضع خودشان را در قبال جنگ تعيين كنند كه آيا عراق را به عنوان متجاوز به رسميت مىشناسند يا خير؟ و آيا قبول دارند كه ما كشورى انقلاب هستيم و بنا به خواست خودمان انقلاب كرديم و كشور عراق تحت رهبرى شخص قلدرى مثل صدام و به تحريك ديگران آمده و مانع تحقق انقلاب ما مىشود؟ ما تا اين حد امام را صريح و قاطع مىشناختيم و با روحيات ايشان آشنا بوديم و به آن خو گرفته بوديم. امام مردى نبود كه زير بار اين قلدرمآبىها بروند. غيرت مردى بود كه نظير نداشت او با زبان مردم، با مردم سخن مىگفت. اين ويژگى امام در ديگر رهبران جهان و انقلابها و نهضتها يافت نمىشود.
حال، امام از دستمان رفته است و براى ما اسراى حزباللهى سؤال بود كه در فقدان امام، كشورمان چه وضعيتى پيدا خواهد كرد؟ ما از امام آموخته بوديم كه رضاى خدا را مقدم بشماريم. با شناختى كه من در تكتك بچههاى اتاق شماره 4 داشتم مىتوانم با قاطعيت بگويم كه هيچيك طمع مادى و دنيوى نداشتند كه با بودن امام تأمين شود و با نبودن ايشان به دست نيايد، اما فقدان امام، مسئله كوچكى نبود. او شخصيت نادرى بود كه در طول تاريخ كم نظير بود اكنون در نبود ايشان آيا كسى هست كه به راحتى جايش را پر كند؟!
گرچه كشور از نظر اقتصادى زير خط قرمز و از نظر سياسى تمام دنيا عليه ما بود و ذخاير نظامى ما پايان يافته بود و قوايمان تحليل رفته، رزمندگانمان خسته شده بودند و با اينكه مردم در پشت جبههها دچار نابسامانى و “چه كنم چه كنم” بودند، اما دلشان خوش بود كه رهبرشان حضور دارد. و چون خودشان زندگى مىكند و سختى مىكشد؛ حال چنين دفعتاً با خلأ امام، رهبر و مرادشان مواجه مىشوند، معلوم است كه بايد نگران آينده خود باشند. حضرت آقا (آيتاللَّه خامنهاى) را ما مىشناختيم با تمام برندگى، آموختگى، قدرت كلام، قدرت تصميم و غيرت و بينشى كه در ايشان سراغ داشتيم، باز برايمان سؤال بود كه آيا خلاء امام پر خواهد شد؟
در بادى امر و در قضاوت منصفانه و صادقانه همه مىتوانند بگويند: نه، بين امام و جانشين ايشان (هر كس كه مىخواهد باشد) تفاوت از زمين تا آسمان است. چرا؟ چون امام از نظر ابعاد شخصيتى و در طول سنوات گذشته و به خاطر غوطهورشدن در مكتب تشيع توانسته بودند يك مرجع تقليد تمام عيار باشند، يعنى با شخصيت اجتهادى كامل، شخصيت فلسفى كامل و شخصيتى عرفانى كامل به همه دنيا ثابت شد كه ايشان از بينش بالاى سياسى برخوردارند، شخصيت قوى سياسى داشتند و بالاتر از همه اينها، شخصيت اجتماعىشان بود؛ آن نفوذى كه به راحتى در دل و جان مردم نفوذ مىكرد.
لذا مىتوان قضاوت كرد كه جانشين ايشان اين ويژگىها را در حد امام ندارد، اما با برگزيده شدن آيتاللَّه خامنهاى به جانشينى امامخمينى (ره)، تا اندازهاى به پرشدن خلاء وجودى امام اميدوار شديم.
به عبارت ديگر از آنجا كه خداوند خالق دو نفر را مثل هم نيآفريده، بنابراين مدعى نيستيم كه امام با آقاى خامنهاى و يا ايشان با امام مساوى اند. وجودشان پر از اختلاف و پر از تفاوت است، هر كدام به قول معروف ويژگى خاص خود را دارد كما اينكه هر گلى بويى خاص خود دارد. با انتخاب آيتاللَّه خامنهاى ما هيچ كمبودى نداشتيم، بويژه در آن جايى كه بايد در مقابل جهانيان بايستيم و موضع و بينش و ديدگاه خودمان را بيان كنيم و بر آن اصرار بورزيم، ايشان توانستهاند در اين دنياى پرفتنه و فساد و پر از دشمن، مدير و مدبرانه عنان كشور را در دست گرفته و قاطعانه نگذارد كه حق ملتى عظيم در اين پهنه ضايع شود. ولى با تمام اين اوصاف، امام چيز ديگر و كس ديگرى بود.
]موقعيت و ويژگى امام[ نه تنها براى ما كه براى دشمن نيز روشن شده بود، مىشنيديم بسيارى از مسؤولان و سياستمداران آنها در جرايدشان به راحتى و به صراحت عنوان مىكردند كه اگر بتوان آلترناتيوى در ايران پديد آورد، موفق خواهيم شد و هميشه مىگفتند بگذاريد (امام) خمينى اين پيرمرد از دنيا برود، آن وقت كار يك سره خواهد شد. يعنى دشمن تا اين حد همه چيز را از امام مىدانست.
دشمنان انقلاب؛ حركت جوشش و ايستادگى مردم، مقاومت در جنگ و لا گفتنها و پايدارىها در عقايد و مواضع، همه و همه را ناشى از امام مىدانستند و اين را در رسانههاى خود نيز طرح و عنوان مىكردند، و اميد به روزى بسته بودند كه امام از اين دنيا رخت بربندد.
با انتخاب مناسبى كه صورت گرفت، آيتاللَّه خامنهاى تمام اين اميدهاى دشمن را به يأس بدل كرد. بايد خدا را هميشه شاكر باشيم كه كسى جانشين امام شد كه شبيهترين فرد به امام است گرچه مثل او نيست. ايشان نگذاشت در حركتهاى انقلابى، خلأيى بعد از امام روى دهد، گرچه اين كار، سختىهايى داشت و بيشتر سختىها هم به روى شانه خود ايشان بود. وجود آيتاللَّه خامنهاى در جايگاه رهبرى، مايه يأس دشمن شد و شايد اين نظر اكثر بچههايى بود كه با ما در آن اردوگاه بودند.
آخرين دو سال
قطعنامه در آخرين روزهاى تيرماه 67 پذيرفته شد و آزادى اسرا در مرداد 1369 محقق شد.
رحلت امام نه تنها يكى از تلخترين روزهاى اين دو سال، بلكه از ناراحتكنندهترين حوادث طول عمرمان بود. در اين دو سال آخر، مااز حالت اسير درآمده و به حالت زندانى تغيير وضعيت داديم. زندانىهاى مظلومى كه به هيچ وجه سر و صدايى از آنها شنيده نمىشد. به قول عراقىها “اسرا ضيوفنا” شده بوديم. البته ما خوى و خصلتى از عراقىها نديده بوديم كه بيانگر اين باشد كه ما مهمان آنها هستيم.
به لحاظ روانى، آن كشمكشها و چالشهاى قبلى وجود نداشت، روابط بين اسرا بهتر شده بود. روزها آرام اما غمگين از پى هم مىگذشت روز شمارى و انتظار براى فرارسيدن موعد مبادله اسرا، نفس همه را گرفته، در انتظار روز آزادى بوديم و چه انتظارى كشنده و فرسايشى.
بروز فضاى يك دلى و يك رنگى (حداقل) موجب شد كه سرهنگ “و” به عنوان ارشد اردوگاه انتخاب شود. “و”علاوه بر نزديك شدن به آن گروهها، وجوه مثبتى نيز داشت و از آن جمله ما را هم قبول داشت، گاهى در موضعگيرىهايش خوب عمل مىكرد و گاهى هم خراب مىكرد. با اين انتخاب، اردوگاه شكل تازهاى به خود گرفت، بچهها گرمتر و صميمىتر شدند. اما آن وضعيت و سوابق گذشته سايه سنگين خود را بر افراد حفظ كرده بود.
در اين دو سال است كه ما توانستيم با ساير اسرا دسته جمعى ورزش كنيم، ضمن اينكه ورزشهاى فردى خودمان را هم ادامه مىداديم. جالب بود گويى به يكباره تمام اردوگاه تصميم گرفتند حرفى ازعقيدهشان نزنند و بپذيرند كه تعدادى هستند كه در آنجا محدود و محبوساند و بايد با هم زندگى كنند و با هم بسازند، ولى اگر كمى عميقتر نگاه مىكرديم، باز همان مسائل وجود داشت. عمدهترين دليل اين نوع همزيستى مسالمتآميز، خستگى و فرسودگى ناشى از جدالها و كشمكشهاى فكرى قبل بود. بچهها در اين شرايط مىگفتند بگذاريد آرام باشيم و زمان بگذرد تا هنگام آزادى فرا رسد.
در اين مدت، بخصوص در سال آخر، آرامش نسبى بر اردوگاه حاكم بود، حتى بچهها به راحتى مطالعه مىكردند، اما نواقص و كاستىهاى بسيار اساسى ديگرى به وجود آمده بود، و از آن جمله از دست دادن تمركز فكرى بود كه آسايش آنجا را تحت الشعاع خود قرار مىداد.
امروز و فردا كردن براى مبادله، هوش و حواس همه را پرت كرده بود، ما اصلاً فكر نمىكرديم تبادل اسرا، دو سال به درازا بكشد. در اين دو سال، گر چه به ظاهر ما از تجاوزات، بدخويى و بد خلقى عراقىها چه از نظر جسمى و چه از نظر روحى راحت شده بوديم، اما نقشه هايى كه خودمان در سر داشتيم براى آزادى و بعد از آزادى و اينكه چه بكنيم و چه نكنيم همه بچهها را از پا در آورده بود. حتى اين وضع بر من نيز تأثير سوئى گذاشت. در آن هشت سال كه آتش جنگ بين دو كشور شعلهور بود و ما در زير بدترين و شديدترين شكنجهها و هجمهها و توهينهاى عراقىها بوديم، آنقدر به ما از نظر روحى و جسمى فشار نياورد و لطمه نزد كه اين دو سال ما را فرسود. وقتى به كارنامه خود نگاه مىكرديم نتيجهاى كه از جنگ انتظار داشتيم، به دست نمىآورديم.
بدتر از همه آنچه كه مرا زجر مىداد اين بود كه زمزمههايى شنيده مىشد مبنى بر اينكه هنوز نقاطى از خاك ما در دست عراقىهاست. ما هر چه اين خبر را به گونهاى نشر اكاذيب از طرف دشمن براى تضعيف روحيه خود مىدانستيم، ولى نمىتوانستيم همه را رد كنيم. برايمان سؤال بود كه هشت سال جنگ با آن شدت و حدت استمرار داشت و خونهاى بسيارى به پاى آن ريخته شد و اكنون كه قطعنامه پذيرفته شده چه چيز عايد كشور ما شد؟ بعد خود را توجيه مىكرديم و دلايلى مىآورديم كه قانعكننده بود. اينكه عراق باتحريك ابر قدرتها و به خاطر منافع استكبارى آنها جنگ را شروع كرد تا نظام اسلامى ايران را ساقط كند و مأيوس شد، از تجزيه خوزستان نتيجهاى نگرفت و به قرارداد 1975 الجزاير كه آن را پارهپاره كرده بود گردن گذاشت و اين همه ما را خشنود مىكرد.
ولى ناراحتكننده و زجرآور بود كه مىشنيديم هنوز برخى قسمتهاى خاك ايران در دست دشمن است ما راضى بوديم سالهاى بىشمارى در آنجا باشيم و بپوسيم و بميريم اما در شرايطى به ايران برنگرديم كه يك سانتى متر مربع از خاك ما دست دشمن باشد.
مىخواستيم بازگشت ما همراه با عزت و سربلندى باشد، الحمدلله مادر اين دوران در جايى كه مىبايست بايستيم، ايستاديم؛ و از يك لحظه آن هم پشيمان نيستيم. مىدانستيم با ورود به ميهن از طرف خانواده، فاميل و هموطنان با دو پرسش يكى غم خوارانه و ديگرى استهزاءآميز مواجه خواهيم شد كه رفتيد و حالا آمديد چه شد؟ آيا دشمن ديگر در خاك ما نيست؟
در دو سال آخر ديگر من نيز بريده بودم، آخر چقدر ما صبح بلند شويم، عصر شود، برويم هواخورى و بعد برويم توى همان سوراخ، دوباره صبح در بياييم بيرون و... چقدر؟ آخر چقدر...؟ حالا كه جنگ هم تمام شده، قطعنامه پذيرفته شده پس بىتوجهى به ما چه معنايى دارد؟ چرا مسؤولان اقدامى مؤثر صورت نمىدهند تا ما را از اين دخمهها نجات دهند تا قبل از اينكه كاملاً تحليل برويم، فرسوده شويمو...
شايد بتوان گفت در آن هشت سال هيچ نشانهاى از اسارت در جسم و روح ما يافت نمىشد و حال بعد از قبول قطعنامه و رحلت امام، آثار اسارت در اين دو سال در ما هم پيدا شد.
ما در طول جنگ، هيچگاه انتظار آزادى نداشتيم، هيچ اميدى هم به كسى نداشتيم، مگر اينكه خدا بدا(تغيير اراده) حاصل كند و ما را نجات دهد. قطعنامه هم پذيرفته شد و خبرى از رهايى ما نشد، تا اينكه خبر از نامههاى مبادله شده بين دو رئيس جمهور صدام و هاشمى رفسنجانى منتشر شد. كه مقدمهاى بر جنگ كويت بود.
كويت كشورى است كه منافع حياتى امريكا را در منطقه تأمين مىكرد، كشورى كه در طول هشت سال جنگ كمكهاى مادى و مالى فراوانى به عراق پرداخت كرد، اكنون به عنوان استان نوزدهم عراق مورد طمع صدام قرار گرفته بود. به واقع حمله عراق به كويت جهالت محض بود چرا كه امريكا تمام قد از آن پشتيبانى و حمايت مىكرد و صدام آنقدر قوى نبود كه بخواهد در دو جبهه براى خود دشمن بتراشد. از اين رو به نرمش با ايران روى آورد و زمينه آزادى اسرا فراهم شد.
آرام آرام به زمان تبادل اسرا رسيديم و ضمن پاى فشارى بر خواستههايمان قرار شد كه اسراى دو طرف مبادله شوند.
در طول ده سال اسارت، دو سال آخر بدترين شرايط براى هر اسير بود. ما آن هشت سال جنگ را با تمام سختىها و حرمانهايش به دو سال آخر مانده تا آزادى، با تمام راحتى و آسايشاش ترجيح مىداديم، دو سالى كه به “چه كنم چه كنم” افتاده بوديم. تمام برنامه هايمان به هم ريخته بود، مثلاً اگر برنامهريزى سه ماههاى براى مطالعه داشتيم آنقدر كم صبر و حوصله شده بوديم كه از روز سوم، اين برنامه به هم مىريخت، نمىتوانستيم در آن شرايط و در آن وضع مطلبى بخوانيم. هر چه خودمان را سرگرم مىكرديم چه با برنامههاى فردى و چه در كارهاى جمعى، نمىتوانستيم نشاط لازم را به دست آوريم. حتى آن ورزشى را كه از قبل به صورت فردى دنبال مىكرديم، به سختى و بدون روحيه انجام مىداديم. دچار افسردگى شده بوديم. نشانه و تأثير ظاهرى آن هم اين بود كه من تا پيش از پذيرش قطعنامه يك موى سفيد در سرم نداشتم اما پس از آن نيمى از موهاى سر و صورتم سفيد شد.
با اينكه اصلاً در آن دو سال كتكى نخوردم و شكنجهاى نشدم و به انفرادى هم برده نشدم و همواره در ميان بچههابودم و به ظاهر مىگفتم و مىخنديدم، اما سختى زيادى بر روى دوش خود تحمل مىكردم.
بنا به اتفاقاتى كه در كشور روى مىداد ما خوش و ناخوش مىشديم. اما در كل، سه موضوع آزارم مىداد اول اينكه تصور مىكردم و اخبارى را هم مىشنيدم كه هنوز بخشهايى از خاك ايران در اشغال دشمن است. موضوع دوم برانگيخته شدن احساساتمان بود، در اين دو سال فشارها و محدوديتهاى عراقىها برداشته شد و نامههايى از خانوادهها به دستمان مىرسيد كه ديگر به صورت قبلى سانسور نمىشد، اين نامهها حاوى پيامهايى از خانوادهها بود كه احساس برانگيز بود. آنها هم بىتاب بودند و براى برگشت ما روزشمارى مىكردند، اين اخبار و پيامها به شدت ما را مىآزرد. افكارى مانند اينكه من الان مىتوانم در ايران و در كنار خانواده باشم و اينكه چه كار بايد بكنم و كجا بايد باشم، همه اين افكار چون خوره به جانمان افتاده بود.
مسئله آخرى كه مرا آزار مىداد اين بود كه مىخواستم گم نشوم، در اين دو سال، سعى مىكردم افكارم در ميان ساير فكرها گم نشود با بقيه طورى ادغام نشوم كه ديگر نه خطى بماند و نه آثارى.
هر يك از اسرا به اين مسئله گرفتار بودند، برخى كمتر و برخى بيشتر. علاوهبراين ما فكر مىكرديم تنها كسى كه پشتيبان و پناهگاه ما بود. امام بود، حال كه او به رحمت خدا رفته ما تنها ماندهايم و فراموش شدهايم و مسؤولان با جديت، در فكر آزادى ما نيستند. اين احساس فراموشى و تنهايى خيلى عذابآور بود، و عذابآورتر اينكه فكر كنى هنوز دشمن در خانهات هست.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
شب مهتابی
پس از پذيرش قطعنامه، يكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 - 8/5 شب ادامه يابد.ما براى اولين بار تا آن وقت شب بيرون مانديم و من موفق شدم دوباره پس از هشت سال و نيم، آسمان مهتابى و پر ستاره را ببينم. در اين مدت نه ماه ديده بودم نه ستاره و اين برايم تازگى داشت و خيلى جالب بود. به خاطر دارم فرداى آن شب بچهها از فرمانده اردوگاه به خاطر دادن وقت بيشتر براى هواخورى و درك آن شب مهتابى تشكر كردند.
و سرانجام پس از آن شبهاى بىمهتاب، بىفروغ و بىنور بدون هيچ نقطه اميد، بالاخره در 25 مرداد 1369 اولين گروه از اسراى ايرانى پا به ميهن اسلامى گذاشتند. من جزء شانزدهمين گروه از اسيرانى بودم كه به ايران باز مىگشتند. جالب اينكه عراق به هيچ وجه قصد تبادل اسراى گروه ما (اتاق شماره 4( را نداشت، اما از آنجا كه تقدير خداوند و مشيت الهى بالاتر از همه مقدرات است، يك روز صبح ما را جمع كرده با افرادى از گروههاى ديگر سوار اتوبوس كردند و راه افتاديم. ما از صحبتهاى عراقىها دريافتيم كه ما را نمىخواهند به مركز تجمع (محل ادارى اسراى تحت نظام تبادل) ببرند بلكه قصد دارند ما را به بغداد ببرند.
فرماندهاى كه اين كاروان را مىبرد اشتباهاً كاروان ما را هم به مركز تجمع كه نمايندگان صليب سرخ حضور داشتند، برد ما هم كه متوجه توطئه و خطر شده بوديم به سرعت خود را به نمايندگان صليب سرخ نشان داديم،بين عراقىها اختلاف افتاد. يك سرباز و يك راننده نتوانستند بغضشان را نگه دارند همان جا كتك كارى كردند كه چرا همه ما در يك اتوبوس بوديم و ما را هم به آنجا آوردهاند و جداگانه به بغداد نبرده بودند. نمايندگان صليب سرخ هم وقتى متوجه قضيه شدند خيلى خوشحال شدند و به عراقىها ايراد گرفتند، آنها توجيه كردند كه ما مىخواستيم اينها را به بغداد ببريم تا با هواپيما به ايران بروند. نماينده صليب سرخ هم گفت اشكال ندارد، حالا كه شما چنين قصدى داريد، نمايندهاى هم از ما با اين كاروان همراه مىشود و يك نفر از طرف صليب سرخ را همراه ما به بغداد فرستادند.
ما را از ساعت 9 صبح به مركز تجمع آورده بودند، تا ساعت 6 بعد از ظهر به اين طرف و آن طرف مىبردند تا اينكه به فرودگاه بردند، خوشبختانه يك هواپيما ايرانى كه اسراى عراقى را به آنجا آورده بود، بازگشتش به تأخير افتاده بود. قرار شد ما نيز سوار آن شويم.
در سالن فرودگاه، سر لشكرى ايستاده بود و با يكيك اسرا معانقه و مصافحه مىكرد و به هر يك قرآنى مىداد. من وقتى در صف ايستادم تا سوار هواپيما شوم، به بچهها گفتم: من نه قرآن مىگيرم و نه با او دست مىدهم و نه روبوسى مىكنم. بعضىها گفتند: بابا ول كن، يك دفعه ديدى اين دم آخر قاطى كردند و گير دادند، بيا و بهانه دست آنها نده، حالا وقت گير آوردهاى...
به تبع من على داورى و مهندس طاهرى هم گفتند ما هم همين كار را مىكنيم، شديم سه نفر. صف حركت كرد نوبت به ما رسيد. وقتى نفر جلويى من رفت، خواستم از كنار سرلشكر رد شوم كه ژنرال صدا زد و گفت: بيا قرآن! گفتم: نه! من احتياجى به قرآن شما ندارم، او هم گفت: قرآن هم احتياج به تو ندارد، پشت سر من على داورى و مهندس طاهرى هم آمدند. وقتى بچهها يك جا جمع شديم. آنها گفتند مثل اينكه سرلشكر چيزهايى گفت، فكر كنيم شما سه تا را جدا كنند.
بچهها آنجا كلك خوبى سوار كردند، خيلى سريع لباسها و جاىشان را با ما عوض كردند. اما هيچ اتفاقى نيفتاد و كسى سراغمان نيامد، ما هم سوار هواپيما شديم. وارد هواپيما كه شديم ديگر حالت عادى نداشتيم، گيج بوديم، مثل پرندهاى كه بعداز مدتها آزاد مىشود و سرگردان روى شاخهاى مىماند و نمىداند كه به كجا پرواز كند. ما نيز نمىدانستيم كه كجا بنشينيم. بچهها به قدرى خوشحال بودند كه نمىتوانستند يك جا بند شوند، دائم جاى خود را عوض مىكردند، يكى بلند مىشد، جاى ديگرى مىنشست و ديگرى مىآمد جاى او مىنشست. تا آن لحظه هيچگاه بچهها را آنقدر خوشحال و مسرور نديده بودم. از شعف در پوست خود نمىگنجيدند.
وقتى خلبان ورود به خاك ايران را اعلام كرد، همگى صلوات فرستاديم و غريو شادى سر داديم. شادمانى حدى نداشت، به هيچ زبانى آن لحظه قابل توصيف نيست.
اما در ميان آن هلهله و قهقهه مستانه، آن سه مسئله هنوز در ذهن و فكرم خاموش نمىشد. اينكه حتى يك وجب از خاك ايران در دست دشمن باشد، برخورد با احساسات برانگيخته شده خانواده و آخر دغدغه خاطر از شفاف ماندن خطوط فكرى و باقى بودن آثار فكرى دوران اسارت.
به فرودگاه تهران كه رسيديم، از تيمسارى كه براى استقبال آمده موضوع اشغال خاك ايران را پرسيدم، گفت عراق كاملاً در نوار مرزى قرار گرفته است. ادعاى او را در آن لحظه نپذيرفتم اما بعدها تحقيق كردم و فهميدم كه اينطور نبوده و اختلافاتى با عراق هنوز روى نحوه مرزبندى و خط كشى وجود داشت.
بعدها در فرصتى كه داشتم به هويزه رفتم (جايى كه در شروع جنگ من فرمانده گروهان هويزه بودم) ديدم پاسگاه طلائيه قديم كه قبلاً در اختيار عراقىها بود و پاسگاه طلائيه جديد هر دو الان در خاك ايران هستند. پاسگاه قديم به همان سبك و شكلى بود كه من فرمانده گروهان آن بودم.
در ايران از قبل مسؤولان برنامهريزى كرده بودند كه خانوادههاى اسراى شهرستانى هيچجا نروند زيرا قرار بود آزادگان را در خانه تحويل بدهند. بنابراين خانواده من به تهران نيامده بودند، بعد از 48 ساعت قرنطينه، مرا با هواپيما به همدان بردند. از آنجا ترتيباتى دادند تا من به دِه فيروزآباد (در نزديكى نهاوند) رسيدم. مردم آنجا استقبال بسيار خوبى كردند.
من وقتى اسير شدم، دخترم 45 روز بيشتر نداشت اما حالا او ده ساله و كلاس پنجم ابتدايى بود، بزرگ شده بود، عكس او را ديده بودم، او هم عكس مرا ديده بود، وقتى به هم رسيديم، من نگاهش مىكردم و او هم نگاه مىكرد و گريه مىكرد. در آغوشش كشيدم، گريهاش كم شد...
پس از پذيرش قطعنامه، يكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 - 8/5 شب ادامه يابد.ما براى اولين بار تا آن وقت شب بيرون مانديم و من موفق شدم دوباره پس از هشت سال و نيم، آسمان مهتابى و پر ستاره را ببينم. در اين مدت نه ماه ديده بودم نه ستاره و اين برايم تازگى داشت و خيلى جالب بود. به خاطر دارم فرداى آن شب بچهها از فرمانده اردوگاه به خاطر دادن وقت بيشتر براى هواخورى و درك آن شب مهتابى تشكر كردند.
و سرانجام پس از آن شبهاى بىمهتاب، بىفروغ و بىنور بدون هيچ نقطه اميد، بالاخره در 25 مرداد 1369 اولين گروه از اسراى ايرانى پا به ميهن اسلامى گذاشتند. من جزء شانزدهمين گروه از اسيرانى بودم كه به ايران باز مىگشتند. جالب اينكه عراق به هيچ وجه قصد تبادل اسراى گروه ما (اتاق شماره 4( را نداشت، اما از آنجا كه تقدير خداوند و مشيت الهى بالاتر از همه مقدرات است، يك روز صبح ما را جمع كرده با افرادى از گروههاى ديگر سوار اتوبوس كردند و راه افتاديم. ما از صحبتهاى عراقىها دريافتيم كه ما را نمىخواهند به مركز تجمع (محل ادارى اسراى تحت نظام تبادل) ببرند بلكه قصد دارند ما را به بغداد ببرند.
فرماندهاى كه اين كاروان را مىبرد اشتباهاً كاروان ما را هم به مركز تجمع كه نمايندگان صليب سرخ حضور داشتند، برد ما هم كه متوجه توطئه و خطر شده بوديم به سرعت خود را به نمايندگان صليب سرخ نشان داديم،بين عراقىها اختلاف افتاد. يك سرباز و يك راننده نتوانستند بغضشان را نگه دارند همان جا كتك كارى كردند كه چرا همه ما در يك اتوبوس بوديم و ما را هم به آنجا آوردهاند و جداگانه به بغداد نبرده بودند. نمايندگان صليب سرخ هم وقتى متوجه قضيه شدند خيلى خوشحال شدند و به عراقىها ايراد گرفتند، آنها توجيه كردند كه ما مىخواستيم اينها را به بغداد ببريم تا با هواپيما به ايران بروند. نماينده صليب سرخ هم گفت اشكال ندارد، حالا كه شما چنين قصدى داريد، نمايندهاى هم از ما با اين كاروان همراه مىشود و يك نفر از طرف صليب سرخ را همراه ما به بغداد فرستادند.
ما را از ساعت 9 صبح به مركز تجمع آورده بودند، تا ساعت 6 بعد از ظهر به اين طرف و آن طرف مىبردند تا اينكه به فرودگاه بردند، خوشبختانه يك هواپيما ايرانى كه اسراى عراقى را به آنجا آورده بود، بازگشتش به تأخير افتاده بود. قرار شد ما نيز سوار آن شويم.
در سالن فرودگاه، سر لشكرى ايستاده بود و با يكيك اسرا معانقه و مصافحه مىكرد و به هر يك قرآنى مىداد. من وقتى در صف ايستادم تا سوار هواپيما شوم، به بچهها گفتم: من نه قرآن مىگيرم و نه با او دست مىدهم و نه روبوسى مىكنم. بعضىها گفتند: بابا ول كن، يك دفعه ديدى اين دم آخر قاطى كردند و گير دادند، بيا و بهانه دست آنها نده، حالا وقت گير آوردهاى...
به تبع من على داورى و مهندس طاهرى هم گفتند ما هم همين كار را مىكنيم، شديم سه نفر. صف حركت كرد نوبت به ما رسيد. وقتى نفر جلويى من رفت، خواستم از كنار سرلشكر رد شوم كه ژنرال صدا زد و گفت: بيا قرآن! گفتم: نه! من احتياجى به قرآن شما ندارم، او هم گفت: قرآن هم احتياج به تو ندارد، پشت سر من على داورى و مهندس طاهرى هم آمدند. وقتى بچهها يك جا جمع شديم. آنها گفتند مثل اينكه سرلشكر چيزهايى گفت، فكر كنيم شما سه تا را جدا كنند.
بچهها آنجا كلك خوبى سوار كردند، خيلى سريع لباسها و جاىشان را با ما عوض كردند. اما هيچ اتفاقى نيفتاد و كسى سراغمان نيامد، ما هم سوار هواپيما شديم. وارد هواپيما كه شديم ديگر حالت عادى نداشتيم، گيج بوديم، مثل پرندهاى كه بعداز مدتها آزاد مىشود و سرگردان روى شاخهاى مىماند و نمىداند كه به كجا پرواز كند. ما نيز نمىدانستيم كه كجا بنشينيم. بچهها به قدرى خوشحال بودند كه نمىتوانستند يك جا بند شوند، دائم جاى خود را عوض مىكردند، يكى بلند مىشد، جاى ديگرى مىنشست و ديگرى مىآمد جاى او مىنشست. تا آن لحظه هيچگاه بچهها را آنقدر خوشحال و مسرور نديده بودم. از شعف در پوست خود نمىگنجيدند.
وقتى خلبان ورود به خاك ايران را اعلام كرد، همگى صلوات فرستاديم و غريو شادى سر داديم. شادمانى حدى نداشت، به هيچ زبانى آن لحظه قابل توصيف نيست.
اما در ميان آن هلهله و قهقهه مستانه، آن سه مسئله هنوز در ذهن و فكرم خاموش نمىشد. اينكه حتى يك وجب از خاك ايران در دست دشمن باشد، برخورد با احساسات برانگيخته شده خانواده و آخر دغدغه خاطر از شفاف ماندن خطوط فكرى و باقى بودن آثار فكرى دوران اسارت.
به فرودگاه تهران كه رسيديم، از تيمسارى كه براى استقبال آمده موضوع اشغال خاك ايران را پرسيدم، گفت عراق كاملاً در نوار مرزى قرار گرفته است. ادعاى او را در آن لحظه نپذيرفتم اما بعدها تحقيق كردم و فهميدم كه اينطور نبوده و اختلافاتى با عراق هنوز روى نحوه مرزبندى و خط كشى وجود داشت.
بعدها در فرصتى كه داشتم به هويزه رفتم (جايى كه در شروع جنگ من فرمانده گروهان هويزه بودم) ديدم پاسگاه طلائيه قديم كه قبلاً در اختيار عراقىها بود و پاسگاه طلائيه جديد هر دو الان در خاك ايران هستند. پاسگاه قديم به همان سبك و شكلى بود كه من فرمانده گروهان آن بودم.
در ايران از قبل مسؤولان برنامهريزى كرده بودند كه خانوادههاى اسراى شهرستانى هيچجا نروند زيرا قرار بود آزادگان را در خانه تحويل بدهند. بنابراين خانواده من به تهران نيامده بودند، بعد از 48 ساعت قرنطينه، مرا با هواپيما به همدان بردند. از آنجا ترتيباتى دادند تا من به دِه فيروزآباد (در نزديكى نهاوند) رسيدم. مردم آنجا استقبال بسيار خوبى كردند.
من وقتى اسير شدم، دخترم 45 روز بيشتر نداشت اما حالا او ده ساله و كلاس پنجم ابتدايى بود، بزرگ شده بود، عكس او را ديده بودم، او هم عكس مرا ديده بود، وقتى به هم رسيديم، من نگاهش مىكردم و او هم نگاه مىكرد و گريه مىكرد. در آغوشش كشيدم، گريهاش كم شد...
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]